msgbartop
شايد همين امروز انتظاري است كه مويم سفيد كرده است
msgbarbottom

٩اردي‌بهشت- دست‌هايم

دو ساعت از گم كردن دست‌هايم مي‌گذرد. درست به خاطر ندارم آن‌ها را كجا گم كردم. شايد كسي از من دزديده باشدشان. تو آن‌ها را نديده‌اي؟
انگشت‌هايم كشيده بودند و خط‌هاي زياد در كف داشتم. رودخانه‌اي خشك از پايين انگشت اشاره‌ام كم‌آب جريان گرفته بود و خط عميقي شده بود پايين انگشت كوچكم گم. خطوط ديگري هم كف دستم بود. آن يكي كه راهش كج شده بود تا زير سينه‌ي شصتم، پر رنگ بود و آب‌راهه‌اي كه رهش در بالا به كنار شصت و آن رود ديگر رسيده بود. ديگر خطوط، كم رنگ و كوچك بودند و هنوز جان نگرفته، محو شده بودند. گاهي كه رويشان را لاك مي‌زدم، زيباتر مي‌شدند. مي‌نشاندمشان جلوي خودم و نگاهشان مي‌كردم. كار زياد كرده بودند. ناز نديده بودند و البته بي‌نياز هم نبودند. بين انگشت‌ها وقتي كه دستم را باز مي‌كردم، به اندازه‌ي يكي از جنس خودشان فاصله بود تا همچون عزيزي در آغوش بگيردندش. دست چپم را بيشتر دوست داشتم. حافظ را با آن مي‌گرفتم و چشم راست رويش زوم مي‌كردم. ولي هميشه قاشق را با دست راستم مي‌گرفتم. خودكار را هم با دست راست مي‌گيرم و مي‌نويسم.
به من ياد بدهيد بدون دست چگونه زنده بمانم امروز كه مدام ورد زبانم شده است اين بيت:

رفتي و نمي‌شوي فراموش
مي‌آيي و مي‌روم من از هوش

از اولش مال من نبودند. ولي براي به دست آوردن‌شان تلاش كردم. خواستم و بابا‌نوئل يك شب آن‌ها را به من داد. آن شب عيد شد. اين اواخر خيلي نوازش‌شان نمي‌كردم. داشتن‌شان باعث شده بود زياد متوجه حضورشان و اهميت‌شان نباشم. شايد بهشان بي‌توجه شده بودم. شايد از من خسته شدند و با هم تصميم گرفتند بروند. ولي بي‌سرپناه كجا مي‌خواستند بروند. نه. خودشان نرفتند. البته آنقدر مطمئن نيستم كه بخواهم حكم قطعي صادر كنم. ولي فكر مي‌كنم آن‌ها را به زور از من جدا كردند. آن‌ها را از من گرفتند وقتي كه خواب بودم. الان كه نمي‌دانم در دستان چه كسي هستند، دلم برايشان تنگ شده است. سيدو مي‌گويد دل‌تنگي درد بي‌درمان است. چاره‌اي ندارد. فكر مي‌كنم اگر روزي به من برشان گردانند، اگر روزي برگردند پيش من، آن‌ها را محكم در دستانم بگيرم و حتي لحظه‌اي از خودم جدا نكنم. مي‌بوسمشان. نوك تك‌تك انگشت‌ها را. يكي‌شان را در دست چپم مي‌گيرم. بين انگشت‌هايم. با دست ديگر نوازشش مي‌كنم و بعد نوبت آن ديگري مي‌رسد كه نوازشش كنم و ببوسمش و در دستانم گرمش كنم.



يادداشت‌هاي خوانندگان

  1. .

    فقط دو ساعت از گم کردنشان گذشته و این همه بیتابی؟!
    کسی خبر داده برنمیگردند؟

  2. .

    مدتها بود نوشته های رنگی و نقاشی گونه نخوانده بودم… صاحب سبکید. موفق باشید.

  3. .

    این قصه بود.. قصه ی گم شدن دو دست..
    سارینا دیروز به من گفت: هروقت چیزی رو گم کردی گریه نکن.. چون همیشه تو بازار هست..
    بهش گفتم: بعضی چیزا دوتا نداره
    گفت مثل چی
    گفتم: دست
    : )

  4. .

    خطوط کف ش را خوانده بودی؟

  5. .

    اميد عزيز .. بين كامنت ها ديدمت .. آمدم ببينم كيستي .. نفسم بند آمد..
    يك بار از خوش شانسي خوانده بودمت و بعد هر چه گشتم ديگر پيدايت نكردم .. امروز روز عزيزيست كه تو خودت آمدي و آدرست را دادي …
    ديگر گم نخواهم كرد .. بهترين ها رو ..
    امير جان تو كه نوشتنت بي نظير است .. خواندنت مايه ي افتخار من .


  1. يادداشت

    سپر آنتی بات *