سوال
آيا زندگي بدون خواستن ممكن است؟
به راستي ميتوان بدون خواستن زيست؟ اگر هيچ خواستني در كار
نباشد، زندگي به چه رنگي در ميآيد؟ بهتر زيستن چه زماني مهم است؟ بيشتر
زيستن چه زماني؟ عدهي زيادي را ديدهام كه از روي بوالهوسي، فقط و فقط عيش
خويش و نوش خويش را ملاك زيستن خود قرار دادهاند. بهترين و بيشترين كارها
را ميكنند تا يك روز بيشتر زنده بمانند. عدهي كمي را هم ميشناسم كه
اطرافيانشان و مردمشان برايشان مهم است و خودشان - جسمشان، كمترين وزن را
در ذهنيتشان جاي داده است. مصداق كامل غم بينوايان رخم زرد كرد هستند
و هنگامي كه مرگ به سراغشان ميآيد، با چنان هيجاني به استقبالش
ميروند كه گويا ديگر وظيفهاي در اين دنيا ندارند.
آلبركامو هنگامي كه اين سوال را در كتاب
افسانهي سيزيف مطرح ميكند چنين ادامه ميدهد:
من به هيچ وجه بر آن نيستم كه از
آن وضعيت پا بيرون نهم. آيا اين چهرهي زندگي از آنجهت به من اعطا شده است
كه مناسب من است؟ ... اگر من خودم را قانع سازم كه اين زندگي چهرهاي غير
از پوچ ندارد، اگر بيابم كه جملگي تعادل آن با اين مغايرت دائمي ميان عصيان
وجدان و بيداري من و ظلمتي كه در آن دست و پا ميزند، مربوط است، اگر
بپذيرم كه اختيار من معنايي ندارد مگر به سرنوشت محدود آن، آنوقت بايد
بگويم آنچه كه به حساب من ميآيد، بهتر زيستن نيست، بلكه بيشتر زيستن است.
من متهم به زنده بودن، بدون فكر كردن در اين باره نيستم.
اين حق مسلم من است كه اندكي بينديشم.
نظرات
شنبه، 25
آذر 1385، اميد |