در اين صفحه مي‌خوانيد :

 

يك ديالوگ* نقطه، سلام* سوال* امشب* سايه‌ها* آرامش* سيب* چند درجه زير صفر* تصوير يا تصور

 

 

تصوير يا تصور

گفتم آخرين چيزي كه مي‌ميرد اميد است. چماقش را برداشت و زد توي سرم. گفت هنوز هم روي حرفت هستي. خنديدم و گفتم منظورم از اميد، "خودم" نيست كه. چرا دقت نمي‌كني؟ اگه منظورم خودم بود كه بايد مي‌گفتم آخرين كسي كه مي‌ميرد، اميد است. دوباره چماقش را بلند كرد و گرومبي زد توي سرم. گفت فكر كردي آدم شدي؟ اين‌بار ديگه نمي‌شد تظاهر به خنده كرد. واقعا درد داشت. گفتم مثل اين‌كه حرف حساب حالي تو نمي‌شه. مثل هميشه لج‌باز بودم و يك‌دنده. حرف گوش‌نكن. نگاهم كه مي‌كرد دلم هري مي‌ريخت پايين. نمي‌دانست نشستن من در زير نور خورشيد، از آن نبود كه سردم بود، بلكه به گرماي بيشتري نياز داشتم. به گرماي بيشتري نياز دارم. نمي‌تونستم مستقيم توي چشماش نگاه كنم. هميشه از توي آينه‌اي چيزي نگاهش مي‌كردم. گفتم مثل اين‌كه حرف حساب حاليت نمي‌شه و اين‌دفعه به خودم جرات دادم كه زل بزنم توي چشماش. طوري نگاهم مي‌كرد كه مي‌ترسيدم. بد جوري هم مي‌ترسيدم. اما به خودم جرات دادم كه اين‌بار كم نيارم. همين‌طوري زل زدم توي چشماش. او با نگاه‌هاي پر اراده‌. من با نگاه‌هاي پر شائبه. مثل گوسفند. اسير در دست قصاب. كه دلش مي‌خواهد قصابش را بغل كند و قصابش هم او را بغل كرده است* و البته براي كشتن. مثل خواننده. اسير در داستان. كه مي‌خواهم تا چند لحظه‌ي ديگر زبح‌ش كنم و او با ولع بيشتري مي‌خواهد خبر مرگ خودش را بخواند. دستش را بلند كرد و يك سيلي به گوش من نواخت كه ديگر اين‌طوري به چشماش زل نزنم. هارموني سيلي‌اش توي گوشم پيچيد. من هم كم نياوردم. مشتم را آماده كردم و به سمت چانه‌اش حواله كردم. ترسيده بود. خواست چشم‌هايش را ببندد. اما نمي‌توانست. همين‌طوري نگاهم مي‌كرد. با خشم. انگار انتظار نداشت اين‌قدر جرات به خودم بدم. نه. نگاهش شده بود مثل همان گوسفند ضعيف. من قصاب. او، گوسفندِ توي دست من. من خواننده. او نويسنده‌ي اسير در داستان من. تمركز كردم كه فقط چانه‌اش را بزنم. چشمامو بستم. مشتم خورد به يك قلب نازك. شكست. چشمامو باز كردم. نديدمش. داد زدم: آخرين چيزي كه مي‌ميرد اميد است. و او كه از حرف‌هاي من هيچ نفهميده‌ بود، با داستان من به خواب رفت.

* لطفا همگي بروند خانه‌شان. روضه خوان حداقل تا دو هفته‌ي ديگه هيچ روضه‌اي نخواهد خواند.

* قبلا كاريكاتوري با اين مضمون ديده بودم و يكي از دوستان نيز در مطلبي در سايتش، اين مطلب را ذكر كرده بود و يادِ آن كاريكاتور را براي من زنده كرد

نظرات

شنبه، 16 دي‌ماه 1385، اميد

86

چند درجه زير صفر

چند روزي از هواي هفت درجه زير نفرت تهران، پناه بردم به هواي هفت درجه زير صفر شهرستان. تصور كن؛ خورشيد زمستاني ظهر كه بر جسد پوشيده در چند لايه لباس من مي‌تابد و سرماي خشكي كه از زير لباس‌هايم، خود را بر پوست من مي‌مالد و احساسي كه اين روز‌ها، بيشتر از ديروز‌ها، به سراغم مي‌آيد،  قلقلكم مي‌دهد و مي‌رود. مثل سر درد كه مي‌گيرد و وا‌مي‌گذارد.www.drawgroup.org

چشم‌هايم را مي‌بندم، شش‌هايم، نفس كه مي‌كشم، بكارت هوا را، ياغي‌گرانه،‌ به دست خاطره‌ها مي‌سپُرند و من، آن‌طرف‌تر، تنگ در آغوش باد و برف، غرق شده‌ام در خاطرات سطحي و ژرف. گمانم آبستن بودم و يا همان‌دم آبستن شدم، قلم را. قلمي كه قبل‌ها، سال‌ها قبل، نويسنده‌اي بي‌رحم، فرو كرد در رحم خواننده‌اي بي‌جان. او را هم آبستن كرد. و رفت. درست مثل هوا كه شش‌هاي من را آبستن مي‌كرد و شش‌هايم كه بكارت هوا را زايل. مشتاقانه، حتي از سر انگشت اشاره‌ام نيز، هوا مي‌مكيدم و طراوت. درست مثل ماهي‌يي عمري دور از آب و حالا در آب. مثل تازه ‌دامادي، حريصانه، در انتظار از دست دادن بكارت خويش در شب زفاف، مثل عاشقي به فراق رسيده، چنگ زنان بر چنگ و زخمه زنان بر تار. مثلِ . مثل من كه لحظه‌شمار تمديد فراق تو‌ام و تو كه گاه‌شمار تنهايي من.

چشم كه مي‌گشايم، شروع مي‌كنم به نفس نفس زدن. ساعتي گذشته است. آسمان را ابر گرفته و زمين را برف.

از سرما خبري نيست.

نظرات

چهارشنبه، 13 دي‌ماه 1385، اميد

85

اين شمع‌ها روشن شده بودند تا چيزي را به ياد من بياورند. از آن‌ها تشكر مي‌كنم كه به موقع، ياد‌اوري كردند.

 

 

سيب

مانده‌ام:

روزها به سرعت مي‌گذرند و من ساكن مانده‌ام در بين دو هجا. بي‌كسي و بي‌خدايي. زمان من متوقف شده‌است.

مي‌دانم:

يك روز صبح فرا خواهد رسيد كه چشم باز ‌كنم و ببينم يك عمر از زمان من گذشته است و اين‌بار نوبت من است كه خوراك گياهان و ميوه‌ها شوم. بعد، تو بيايي و آن سيب سبز را از روي درخت بچيني. با اولين گاز ناخودآگاه بگويي: عجب سيب‌ي. طعم اميد مي‌دهد.

مي‌گويم:

چرا اين‌قدر دير.

و بعد به مردن ادامه مي‌دهم. گرچه هر بار كه به ياد تو مي‌افتم، زنده مي‌شوم.

نظرات

دو‌شنبه، 4 دي‌ماه 1385، اميد

84

آرامش

مي‌توان به آرامش رسيد

از خدايتان خوشم نمي‌آيد. نه اين‌كه خوشم نيايد. بي‌زارم از او. دوستش ندارم. من را به او پاس ندهيد. او خيلي كوچك است. و البته بي‌جنبه.

 

از اين‌همه بي‌كسي و بي‌خدايي به چه پناه ببرم تا آرامش يابم.
و اگر صداي او هم آرامم نکند، آن وقت مجبورم سر بگذارم به برهوت بي‌كسي.

 

... و مي‌شوي خشت تيپا خورده‌ي وسط بيابان، زير پاي شتران.

اين روز‌ها براي رسيدن به آرامش بيشتر،
بيشتر از گذشته مطالعه مي‌كنم و
 كمتر از گذشته اطاله‌ي كلام.

نظرات

دوشنبه، 4 دي‌ماه 1385، اميد

83

سايه‌ها

photo.net

من از خونم در رگ‌هاي تو ريختم و تو از جانت در وجود من. برو تا هر كجا كه خواهي.

نظرات

شنبه، 2 دي‌ماه 1385، اميد

82

امشب

بگذار تفال بزنم به جناب حافظ.

باشد اي دل كه در مي‌كده‌ها بگشايند
گره از كار فروبسته‌ي ما بگشايند

تا حريفا همه خون از مژه‌ها بگشايند

تا حريفا همه خون از مژه‌ها بگشايند

امشب هيچ فرقي با بقيه‌ي شب‌ها نداره. مثل بقيه‌ي شب‌ها، شب خوش.

پنج‌شنبه، 30 آذر 1385، اميد

81

سوال

آيا زندگي بدون خواستن ممكن است؟

به راستي مي‌توان بدون خواستن زيست؟ اگر هيچ خواستني در كار نباشد، زندگي به چه رنگي در مي‌آيد؟ بهتر زيستن چه زماني مهم است؟ بيشتر زيستن چه زماني؟ عده‌ي زيادي را ديده‌ام كه از روي بوالهوسي، فقط و فقط عيش خويش و نوش خويش را ملاك زيستن خود قرار داده‌اند. بهترين و بيشترين كار‌ها را مي‌كنند تا يك روز بيشتر زنده بمانند. عده‌ي كمي را هم مي‌شناسم كه اطرافيانشان و مردم‌شان برايشان مهم است و خودشان - جسمشان، كمترين وزن را در ذهنيت‌شان جاي داده است. مصداق كامل غم بي‌نوايان رخم زرد كرد هستند و هنگامي كه مرگ به سراغشان مي‌آيد، با چنان هيجاني به استقبالش مي‌روند كه گويا ديگر وظيفه‌اي در اين دنيا ندارند.

آلبركامو هنگامي كه اين سوال را در كتاب افسانه‌ي سيزيف مطرح مي‌كند چنين ادامه مي‌دهد:
من به هيچ وجه بر آن نيستم كه از آن وضعيت پا بيرون نهم. آيا اين چهره‌ي زندگي از آن‌جهت به من اعطا شده است كه مناسب من است؟ ... اگر من خودم را قانع سازم كه اين زندگي چهره‌اي غير از پوچ ندارد، اگر بيابم كه جملگي تعادل آن با اين مغايرت دائمي ميان عصيان وجدان و بيداري من و ظلمتي كه در آن دست و پا مي‌زند، مربوط است، اگر بپذيرم كه اختيار من معنايي ندارد مگر به سرنوشت محدود آن، آن‌وقت بايد بگويم آنچه كه به حساب من مي‌آيد، بهتر زيستن نيست، بلكه بيشتر زيستن است.

من متهم به زنده بودن، بدون فكر كردن در اين باره نيستم. اين حق مسلم من است كه اندكي بينديشم.

نظرات

شنبه، 25 آذر 1385، اميد

80

نقطه، سلام

يك مدتي قادر به نوشتن در اين‌جا نبودم. خوشبختانه مشكل سِرور حل شد و حالا -در دومين سال‌روز افتتاح اين دفتر يادداشت- مي‌توانم دوباره مثل قبل خزئبلات بي‌پايه و بي‌مايه‌اي بنويسم و گاه گاه، ‌عده‌اي از سر لطف، نگاهي به اين پرنديات كه مي‌كنند،‌ دلشان به حال من مي‌سوزد و ناخود‌آگاه براي من آيه‌ي دل‌گرمي سر مي‌دهند. در ابتداي نبودنم، خيال كردم كه مرده‌ام. يكي خبر مرگش را مي‌دهد و يكي نمي‌دهد. بي‌خبر مي‌رود. بي‌آنكه اثر از او ببيني. خدافظي هم نمي‌كند. يك شب مي‌آيد كه ديگر نمي‌نويسد. به همين آساني. نه اين‌كه ننويسد. نفس هم نمي‌كشد. نه اين‌كه هوايي براي نفس كشيدن نباشد ها. نه اين‌كه ريه‌اي از كار افتاده باشد و يا قلبي، نه. اما ديگر اميدي براي زنده‌ماندن نمانده. او كه نباشد،‌ زندگي چه معني مي‌دهد. فرقي مي‌كند كه نفس بكشد و نااميد از زندگي باشد و يا اين‌كه نفس نكشد و اصلا نباشد در اين زندگي؟ مي‌گويد آري فرق مي‌كند. آخرين چيزي كه مي‌ميرد اميد است.

سلام. من دوباره آمدم. مي‌نويسم.

در اين برهه‌اي كه نبودم، بودن را تجربه كردم. در اين، مسير از راه‌گشايي و راه‌نمايي دوستاني بهره بردم. راه را به من نشان دادند و خود نيز، همراه من آمدند. مي‌توانم خشك و خالي بگويم سپاس اي دوستان. اما اين خيلي سبك است. بايد براي دوستانم بيشتر از يك تشكر خشك و خالي تقديم كنم. بياييد با هم برقصيم. اين‌جا. همين‌حالا. اين رقص را هم در همين اثناي نبودن آموختم. وقتي كه زانو‌هايت را در بغلت گرفته‌اي و كز كرده‌اي يك كنج اتاقت و همه‌ش به اتفاقات چند روز اخير مي‌انديشي، اين رقص خيلي حال مي‌دهد. البته با چاي داغي كه او برايمان ريخته است. و صد البته با چشمانت. فقط و فقط با چشمانت. همان‌طور كه نشسته‌اي چشمانت را به چشم‌هاي من بدوز. عميق شو در چشم‌هايم. عميق. من نقطه‌هاي سرگردان زيادي را در آن‌ها ريخته‌ام. با هم نفوذ مي‌كنيم به درون تك تك نقطه‌ها تا بتوانيم راز ان‌ها را در‌يابيم. مي‌گويي:

" مگر نقطه‌ها هم رازي دارند. مگر نقطه‌ها بُعد دارند. مگر تغيير حالت و تغيير رنگ دارند كه بخواهيم عمق معنايي را از آن‌ها در‌يابيم"

من حق را به تو مي‌دهم. چرا كه تا به حال به هيچ‌ نقطه‌اي خيره نشده‌اي تا بتواني عمق معنا را در‌يابي. فرو رفتگي‌هايش را. غضبي كه به هنگام نشان گذاشتنش داشته‌اي. يا بي‌قراري‌يي كه در وجودت در حال تلاطم بوده. هيچ‌يك از اين‌ها را مي‌تواني دريابي؟ اما مطمئن‌م كه آرامش وجودت را مي‌تواني در تمامي‌ نقطه‌هايي كه گذارده‌اي، ببيني. بد نيست مقداري ژست عالمانه بگيري. بعد به نقطه‌ها نگاه كني. اگر چشم‌هايت را ريزتر كني، بهتر مي‌بيني‌شان. يا اين‌كه مي‌تواني پس از يك نگاه عميق،  چشمانت را ببندي و با دل‌ت به درون نقطه‌ها سير كني. اين‌طور بهتر مي‌تواني آن‌ها را دريابي. من هم با تو همراه هستم.

من هم چشمانم را مي‌بندم. اينطوري بهتر و واضح‌تر عمق معنايت را درك مي‌كنم. تو هم ياد خواهي گرفت. فقط اندكي به من اعتماد كن.

 

استاد خوبي داشته‌ام. مگه نه؟ اما نمي‌دونم شاگرد خوبي بودم يا نه.

* بعد از يك هفته تاخير، امروز همه چيز درست شد. 21 آذر 85. تاريخ‌ها را ديگر جابجا نكردم. از شش آبان تا بيست و يك آذر. چه طولاني.

نظرات

دوشنبه، 14 آذر 1385، اميد

79

يك ديالوگ

(گفتگويي بسيار آهسته و استراق سمعي ناخواسته! با گوش‌هايي تيز شده)

- برام دعا كن معصومه
- حتما عزيزم. حتما
- اين گواهي‌نامه‌ي ليفتراك رو كه بگيرم، ( با صداي بلندتر) سارا، آروم‌تر بابا. توي مترو زياد شلوغ ‌بازي در نيار، ( دوباره با صداي آرام به صورت پچ پچ كنان) اين گواهي‌نامه‌ي ليفتراك رو كه بگيرم خيلي خوب مي‌شه.
- تو حتما موفق مي‌شي سعيد‌جان. ( معصومه اندكي سر خود را به بالا مي‌گرداند و آهسته مي‌گويد) خدايا كمكش كن
- معصومه، با اين گواهي‌نامه حقوقم از  دويست و ده تومن به سيصد تومن مي‌رسه. فكرشو بكن. پاداش، عيدي، اضافه كار، همه چيز زياد ميشه. اونوقت اضافه‌كار ميشه ساعتي دو و نهصد. زندگي مون از اين رو به اون رو مي شه.
- سعيد
- جان عزيزم
- (مكث سه ثانيه‌اي) خيلي دوست دارم.

ياد هزاران ديالوگ از من و تو،  به نيكي و صفا

شنبه، 6 آبان 1385، اميد

78

Copyright 2003-2007@ Omid Mazaheri
اميد, omid mazaheri