شــــــ‌‌اميد‌مظاهريــــــايد همين امروز

 

در اين صفحه مي‌خوانيد

 

نوشتههای ديگر

Up
مهر86
پر تلاطم
تنگ و تهي
خط‌خطي
خرداد 86
اردي‌بهشت
تا 100 بهار
آخراي سال
تا اول بهمن
مهر رمضان
پايان تابستان
تا مرداد
بعد از خرداد
خرداد‌
بعدي‌ها
دومين‌ها
قديمي‌تر

 

 

 

 

 

مي‌داني، مي‌دانستي* حقيقت يا مجاز* منْ، تو* باران* آشـــوب و گــناه

آشـــوب و گــناهآشوب، تلاطم، نياز، گناه

اين گلوله‌هاي سياه و سفيد را ببين. مي‌بيني چقدر بي‌قرارند. بنشين و چند دقيقه به آن‌ها خيره شو. F5 بزن تا به گونه‌اي ديگر ظاهر شوند. دوباره دقيق شو. خوب نگاه كن. بين در آينه‌ي وجودت چه مي‌بيني. درون من اينگونه‌ست. چرا؟ نمي‌دانم. اين كه مي‌گويم نمي‌دانم، باور كن. واقعا نمي‌دانم. . . هر بار كه صفحه‌ات بيايد، رفتاري متفاوت با قبل خواهند داشت.

هنوز نتوانسته‌ام حتي يكي از آن‌ها را بشناسم. واقعا اميد‌ي درون را نمي‌شناسم. . .

گاهي اوقات در يك آن متلاشي مي‌شوم، اما نيرويي، مجددا مرا احيا مي‌كند. اما من فقط يك رشته‌ام. رشته‌ي سياه را خوب بنگر. منم. من. اميد. اميد. مي‌تواني ببيني‌ام. نمي‌دانم رشته‌ي سپيد اين مجموعه از كجا هميشه با من است و همراه و مراقب من است. گاهي او را نيز با خودم به قعر عدم مي‌برم و نابودش مي‌كنم. او هم پا به پاي من مي‌آيد. لام تا كام سخني نمي‌گويد. او من ديگري است. مني كه سال‌هاست گم‌اش كرده‌ام. ولي او مرا گم نكرده ‌است. همواره مراقبم است. دل‌اش سپيد مانده. . .گاهي اوقات مي‌فهمم كه هنوز زنده‌ست. . . بعضي وقت‌ها كه مي‌خواهم بعضي كارها بكنم، تند تند پاهايم را مي‌لرزاند. قلبم را هم. گرم‌م مي‌شود. صورت‌م داغ مي‌شود. هي خودش را به در و ديوار مي‌زند و اين‌گونه به من مي‌گويد . . . ماه من، بيش‌تر از اين منو نابود نكن. بيشتر از اين به من خنجر نزن. چرا دوس نداري منو ببيني. من، به اين سفيدي و خوشگلي، صدام كن. يالا زود باش صدام كن. صدام كن ديگه . . . نمي‌تونم اسم‌ش رو به زبون بيارم. . . صدام كن ديگه عزيزم. . . لبام به سختي تكون مي‌خوره. هر بار كه مي‌خوام صداش كنم همين‌طور مي‌شم. . . دِ، يالا. منتظرم. . . لبامو الكي تكون مي‌دم. به همين دل‌خوشه. فكر مي‌كنه كه آهسته صداش مي‌كنم . . . جانم. چي مي‌گي عزيزكم. بيا مهربونم. . . من لياقت تو رو ندارم. . . بيا سرت رو بذار رو سينه‌م. بيا. از اين به بعد دست‌ت رو بده به من. خسته شدم بس كه منو، من به اين لطيفي و نازكي رو، به در و ديوار زدي. . . ولي لذت بخشه. جوونم، نياز دارم . . . به صورت زخمي‌م نگاه كن. . . تو مي‌خواي منو محدود كني. . . حيفت نمياد. واقعا كه. مي‌بيني چقدر دوست دارم. نهايت بي‌انصافيه اگه بخواي . . . صحبت‌ش رو قطع كردم و لرزش پاهام بيشتر شد. . . آيدا رو رسوندم سر كوچه‌شون. . . خيلي لذت بخش بود. . . دفعه‌ي پيش ديگه با‌هام قهر كرده بود. ديگه پاهام نلرزيد. . .  برام عادي شد بود. پاكدامني‌ام بر روي يك سجاده‌ي سوسني قي شده بود.

گلوله‌ي سپيد مهر من، قناريكم، "من"، هم سپيدش و هم سياه‌ش، تو رو  خيلي دوست داره.

آشوب‏م را يا گناهم را؟ به كدامين روي سر به خاك گذارم كه خاك هم ديگر قبولم نمي‌كند.

* الان فهميدم كه با Mozilla fire fox اين گلوله‌ها ديده نمي‌شن. بعلاوه اينكه چيدمان صفحه‌ي من به‌هم مي‌ريزه

نظرات

شنبه، 25 شه‌ري‌ور 1385، اميد

73

 

باران

گاهي اوقات آن‌قدر احساس بي‌تو بودن مي‌كنم كه حتي خدا هم از بي‌تو بودن من گريه‌اش مي‌گيرد. تا به حال گريه‌ي خدا را ديده‌اي. همان گريه‌اي كه اشك‌هايش چشم مرا خيس مي‌كند. . . گويا ديشب باران باريده است. تا باران مي‌نويسم دست و دلم خيس مي‌شود. چه مهربان است اين واژه. . . روزهاي باراني زندگي من لطيف‌ترين روزها بودند. اما نمي‌دانم چرا دوازدهم مرداد هشتاد و پنج باران نباريد. لطيف‌تر از اين روز در زندگي‌ام نداشته‌ام. . . نخواهم داشت. آن روز به جاي واژه‌ي باران، من باريدم. آهان يادم آمد. آخر براي روز فراق كه باران نمي‌بارد. در روز فراق، ابرها هم دل‌شان مي‌گيرد و از آتش فراق،‌ كه جان‌كاه است و دل‌سوز، قطرات آن‌ها خاكستري مي‌شود تا خاك را سرسري بر صورت عشق نريزند، تا بر سنگ‌فرش مزار عشق، واگويه‌هاي تشييع را سر ندهند.

آن روز باران بر دل من باريد
                     دل من باريد
 گل نوباوه‌ي نرگس به دل من خشكيد
ساعت پنج غروب از نفس موسوي‌ات
 دل من هم لرزيد
 مثل سر شاخه‌ي بيد

عشق از برق نگاه تو گريخت
اشك چشمش به سويداي دل اميد ريخت
خاك گورش همه با مهر تو بيخت
اين بناي دل من بود كه ريخت. . .

بر سنگ فرش مزار عشق. . . هم‌چون آوار فرود آمدم. . . سجده‌كردم. . . با تمام وجودم . . . عشقي كه در نهان‌خانه‌ي دل من كاشتي . . .

دوشنبه، 20 شهريور 1385،‌اميد

72

منْ، تو

 

عارف، تو- معروف، تو- عابد، من- معبود، تو- عاشق، تو- معشوق، تو- حامد، من- محمود، تو- شاهد، تو- مشهود، تو- ساجد، من- مسجود، تو- حبيب، تو- محبوب، تو- حجاب، من- محجوب، تو- كتاب، تو- مكتوب، تو- . . .

 

وجود، تو- موجود، من- ناصر، تو- منصور، من- حصار، تو- محصور، من- حاكم، تو- محكوم،‌ من- طالب، من- مطلوب، تو- . . .

اكرم، تو- اعظم، تو- احسن، تو- احمد، تو- اعلي، تو- . . .

 

ساقي، تو- كافي، تو- باقي، تو- فاني، من.

برنا، تو- گويا، تو- پويا، تو- جويا، من.

حنيف، تو- عفيف، تو- لطيف، تو- ضعيف، من.

كاظم، تو- نادم، من.

زيبا، تو- فلق، تو- رعنا، تو- نرگس، تو- شفق، تو.

اميد، من- اميد، تو.

من، تو- تو، تو.

مهرم به جان رسيد و به عيوق بر شدم

* اين‌گونه عيد سعيد را به تو تبريك مي‌گويم. مبارك‌ت باشد. و تبريك خاص به تو.

نظرات

چهارشنبه، 15 شهريور 1385، اميد

71

در امتداد ترك چشمان‌م افق را نگريستم. . .پس از اين ترك نگاه‌ خواهم نمود
غربت، تنهايي، دنيا، ما- من

حقيقت يا مجاز

درآمد؛ دفتر، باز- لب، ‌گشوده- زبان، رقصان- كلمه، ادا- خروجي، صدا: سلام. از من به عشق من. از اكنون تا به فرداي نامده. از اين‌جا تا به ناكجاي دنيا.

بامداد؛ سلام. غزل- آشنايي- گفتگو- ناز. راستي- اخلاص- سخن- راز. اميد- دل- تبلور- عشق. سِرّ، سرمه، سويدا- مهر، زيبايي، الهه، سميرا . . . بركت- رحمت- رحمت- نعمت.

نيم‌روز؛ زندگي- راه- سالك- چاه- درمانده- سراب. نرگس، پيدا- انسان، من، شيدا- طلب- تماشا- رخساره- سيم‌گون- دختر، نگاه، خيابان، پناه، شرم،‌ گرسنگي، شهوت، حيا، اشوه، نياز.

كاشت؛ رفيق- باب- اعتياد- هرزگي- دولت!؟ بي . . . برنامه . . . تفكر . . . مسئوليت . . . بند و بار . . . مسئوليت. كتاب- تنبلي- تفكر . . . رضايت؟! ناداني، ناداني،‌ ناداني

برداشت؛ طوفان، عُجب، دروغ، ريا، نفرت، كينه، ‌انتقام، جنايت، كثافت، رذالت، حقارت، ذلالت، مرگ. .مرگ. . .مرگ. . . .

شام؛ ثنا- سپاس- نجوا- تنهايي- غوغا- نياز- ايمان- عقيده- عادت- عبادت- عادت- دين . . . اخلاص . . . ادراك . . . حق- غُرّش- عرش- فرش- آسمان- جان- آبي- آرام- شعف- شفق- ستاره- اقبال- مه‌تاب- خدانگه‌دار.

سَحَر؛ درخت- كوه- كوير- نبرد- ابرام- كاوش- اصرار- كاوش- اسرار: فعل‌ش كم است. فاعل ندارد . . . اراده مي‌كنم- مي‌خوانم- مي‌نويسم- فعل‌ش را مي‌سازم- مي‌دانم: مي‌خواني- فكر مي‌كني- دَر‌مي‌يابي- اراده مي‌كني- فعل‌ش را مي‌سازي. عشق مي‌ورزم، عاشق مي‌شوم- عاشق مي‌شوي، عشق مي‌ورزي. مي‌آيم- مي‌آيي- مي‌سازم: دست در دست تو، انسان را، رقيق مي‌كنم، عقيق مي‌شوم، عتيق مي‌سازم. فاعل مي‌شوم- فاعل مي‌شوي- مي‌سازم، اراده‌ مي‌كنم، مي‌خوانم، مي‌انديشم و مي‌دانم كه مي‌خواني و مي‌انديشي.

خيلي مستم كردي. . . - من كه مي‌دونم تو چي مي‌خواي. بده من اون بطري آبو-

نظرات

شنبه، 11 شهريور 1385، اميد

70

برو. به سلامت. حق يارت. خدايا به تو مي‌سپارم‌

 مي‌داني، مي‌دانستي

چه زيباست روييدن گلي در زمين دل

مي‌داني وقتي مي‌گفتي دوستت دارم چقدر مست غرور مي‌شدم. مي‌داني وقتي كه لب از لب مي‌گشودي تا كلمه‌اي را به زبان جاري كني، چقدر دوست داشتم بر لبانت جاري شوم. مي‌داني وقتي كه توي تاكسي كنارت نشسته بودم و كنارم نشسته بودي، ‌چقدر دوست داشتم تنگ در آغوش‌ت بگيرم. مي‌داني وقتي كه قطره قطره نگاهت را با نگاهم پيوند مي‌زدي و چشمانت را به چشمانم مي‌دوختي، چقدر دوست داشتم كه آن لحظه را به ابديت پيوند بزنم تا هيچ‌گاه در تاريخ ثبت نشود. مي‌داني وقتي چادرت را باد به پايم مي‌زد، چقدر دوست داشتم زنجيري شود بر پايم تا هيچ‌گاه مرا از تو دور نسازد. مي‌داني برق نگاهت چه بذري در دل من كاشت كه لحظه به لحظه در امتداد مهرت، عشق را از صميم دل‌م به سويداي آن برد. گمان نمي‌كنم ديگر كسي به سر سويداي من پي ببرد كه فقط تو بودي كه عشق و مهر و دوستي‌ات را با نگاهت به آن‌جا منتقل كردي و همان‌جا عشق را دفن نمودي. . . مي‌داني وقتي لبانم با دستانت پيوند زده شد،‌ مي‌داني وقتي دست پر مهرت را در دستان‌م لمس كردم، مي‌داني وقتي كه در خيال‌م تو را تنگ در آغوش گرفتم، مي‌داني وقتي كه قطرات نگاهت، ‌دانه دانه از روي چشمانم، به عمق سويداي دلم، عشق را تشييع كردند،‌ تا همان جا سر به مهر بماند، مهرت، براي من، تا روز خدا . . . ديگر لبانم خشكي نمي‌زند، ‌ديگر دستانم هميشه مرطوب است، ديگر آغوشم هميشه گرم است، ديگر صورتم همواره سرخ است و دلم، دلم محكم و اميدوار. مي‌داني . . . مي‌داني چقدر دوست داشتم زمان را تا ابد متوقف كنم تا من و تو هيچ‌گاه طعم گس دوري را نچشيم،‌ جدا نشويم و تاوان عشق را . . . تا لذت بودن در كنار تو از دو ساعت و چهل دقيقه به لحظه‌ي مرگ من پيوند زده شود. مي‌داني. . . مي‌دانستي كه با صد هزار جلوه برون آمدي و من با صد هزار ديده به تماشايت نشستم. مي‌دانستي كه خدا اين عشقِ شايد آسماني من و تو را چند بار براي خودش مرور كرد. مي‌دانستي كه همه‌ي سلول‌هاي بدنم از بودن در كنار تو چه رقص و پايكوبي به راه انداخته بودند. . . مي‌دانستي،‌ كه ما گذر كرديم، با هم، از كوچه‌ي اقاقيا، و كسي به گذر ما توجه نكرد و بي توجه‌تر از همه، ما به گذر زمان. اصلا مگر زمان مي‌گذشت. ولي الان كه فكر مي‌كنم و خاطراتم را مرور، مي‌بينم كه زمان مي‌گذشت. بي‌رحم تر و عجول‌تر از هميشه. اما تو مي‌داني كه من اميدم و اميدوار و خداوند هم وعده‌ي ديدار و بازگشت داده. نه. ديگر به خدا هم اعتقادي ندارم. آن هم خدايي كه به ما آدميان رفته است ( حلال‌زاده به كدامين دايي‌‌اش رفته)، قول دادنش و سر كار گذاشتن‌ش و حتي عاشق شدنش.  مي‌بيني چه بهانه‌هاي نخود كشمشي مي‌گيرم. بچه‌ شده‌ام انگار. فقط و فقط به عشق معتقدم. عشقي كه عده‌اي آن‌را دروغ خواندند و من آن‌را راست. راست و حقيقي. . . مي‌داني در آن دو ساعت و چهل دقيقه چند بار آيه‌ي انما الحيوه الدنيا لعب و لهو در گوشم زمزمه شد ولي هر بار پاسخي هم مي‌امد كه دوست‌ش داري و دوست‌ت دارد. چقدر دوست داشتم آن عشق زميني مي‌شد تا بتوانم طعم ملس چشمانت و لبانت را بچشم. تا لهو و لعب دنيا را احساس كنم. تا براي يك بار هم كه شده و فقط و فقط با كسي كه دوستش دارم و دوستم دارد، عشق را تجربه كنم، در زمين و در پستو. عشقي كه زميني نشد و نمي‌دانم از جنس آسمان است يا نه. ولي حسرتي مانده بر دلم كه نگاهم را در مدار صفر درجه خشكانده است تا شايد روز خدا، تو آن‌را با تمام وجودت سيراب كني. من عاشق تمام توام و چقدر دوست دارم بتوانم با تو بودن را به نظاره بنشينم. . . مي‌داني چقدر حرف نگفته را با نگاه‌مان گفتيم. حرف‌هايي كه اگر مي‌خواستيم بگوييم دو ساعت و چهل دقيقه كه سهل است، دو عمر و چهل شب هم كم مي‌آمد. . . اما نه. زيباست. همين زيباست. . . مي‌داني، چه زيباست احساسي كه نسبت به تو دارم،‌ مي‌دانستي؟ مي‌داني، چه زيباست نگاهي كه نسبت به تو دارم. چه زيباست صدايي كه از تو دارم. چه زيباست مهري كه از تو دارم. چه زيباست مرور خاطرات تو. چه زيباست بوييدن گلي به ياد تو. چه زيباست روييدن گلي در زمين دل. چه زيباست پروردن عشقت در ضمير دل. چه زيباست. چه زيباست. چه زيباست. مي‌داني،‌ مي‌دانستي؟

*برگي از دفتر خاطرات بود.

هر بار كه ياد خودم و تو و شروع اين عشق مي‌افتم خنده‌م مي‌گيره.
همه چيز از هيچ شروع شد. اصلا شروع نشد. از وسط يك داستان ما دو تا وارد ماجرا شديم. مي‌دانم. مي‌داني.

نظرات

چهارشنبه، 1 شهريور 1385، اميد

69

Copyright 2003-2007@
اميد,