عاليجنابان! قدرت
آقاي
پورلطفي معلم كلاس اول دبستان من بود. دبستان رضوي. يك جوان لاغر اندام با
قدي كه به نظر من كشيده مينمود و موهاي فرفري. خيلي مهربون بود. هنوز
چهرهش جلو چشممه. ميگفت و مينوشت و ميگفتيم و مينوشتيم و تكرار
ميكرديم. آقاي وهابي معلم رياضي اول راهنمايي من بود. مردي قد بلند با
موهاي كمپشت كه سختيهاي زمانه روي چهرهاش اثر گذاشته بود. اهل اردبيل
بود. اما مدتي بود كه به مشهد آمده بود. از هر مسئله رياضي يك نمونه حل
ميكرد. و بعد ما به سياق او، مثال ديگري كه مشابه مثال قبلي بود، حل
ميكرديم. دوست دارم از برخي از معلمهاي خوبم كه تا آخر عمر يادشان رو به
خاطر دارم نام ببرم؛ آقاي قدرتنما، معلم رياضي سال سوم راهنمايي كه مسير
زندگيمو عوض كرد، آقاي وهابي كه نقش تربيتي زيادي داشت، آقاي نقيبي مدير
دبستان رضوي كه كماكان بهش عشق ميورزم با داستانها و حكايتهاي زيبايي
كه برامون تعريف ميكرد، آقاي مروتدار معلم رياضي سال دوم و سوم دبيرستان
من بود. توي دانشگاه كسي نيست كه بخوام ازش تشكر كنم. نه. نه. زياد هم سخت
نگيرم. با يك كم ارفاق ميتونم از عدهاي نام ببرم. ولي اون عدهي ديگه
اونقدر تاثير منفي تو ذهنم ايجاد كردهاند كه اعتبار اون عدهي قليل رو هم
مصرف كردهاند.
. . .
معلمي شغل انبياست. ولي قرار نيست كه معلمان انبيا باشند و در شرايط پايين
و يا متوسط جامعه قرار داشته باشند. معلمي شغليست كه انسان ميسازد. انسان
جامعه ميسازد. جامعه آيندهي فرزندان را در خود دارد. فرزندان ما پارهي
تن ما هستند. جالب است كه اينقدر اين شغل مظلوم واقع شده است. معلمي
شغليست كه مظلوم واقع شده است. انسان ضعيف و نمور ساخته ميشود. جامعه كم
بنيه ميشود. آيندهي فرزندان به خطر ميافتد. پارهي تن ما . . .
صادقانه بگويم، يا تفكرات من آنقدر خام و من آنقدر كوتاهفكرم كه صواب و
خطا رو تشخيص نميدهم يا واقعا كساني كه تصميمگيرندهاند، نميدانند، رك
ميگويم، نميفهمند . . .
يكي از
معضلات جامعهي ما اينست كه معلمان –
كه به وضوح مهمترين نقش را در فرداي ما دارند- غالبا از بين كساني هستند
كه به لحاظ پشتكار، استعداد، خلاقيتهاي فردي و يا برخي ديگر از ويژگيها
در سطح پاييني قرار دارند. كم ارزش گزاردن به اين شغل كه غالبا ناشي از
درآمد پايين اينان است، باعث ميشود كه حداقل به هنگام گزينش، رتبههاي
برتر آزمون كنكور سراسري و حتي رتبههاي متوسط نيز تمايلي براي انتخاب اين
حرفه نداشته باشند. به تقريب، عمدهي افرادي كه رتبههاي زير متوسط را در
كنكور سراسري كسب ميكنند، حداقل يك توانايي كمتر از رتبههاي برتر دارند،
مثل پشت كار، استعداد و يا ويژگيهايي از اين دست. اگر ارزش اجتماعي معلمي
و حقوق آن در حد يك مهندس يا يك پزشك باشد - كه اهميت كار آن به مراتب
بيشتر از كار يك مهندس و يا يك پزشك است –
رتبههاي برتر كنكور سراسري تمايل بيشتري براي انتخاب اين حرفه ميداشتند.
علوم انساني هم در كشور ما مظلوم واقع شده است. متاسفانه تفكر اجتماعي به
گونهايست كه در مقطع دبيرستان، غالب دانشاموزان براي انتخاب رشتهي رياضي
به عنوان رشتهي برتر تمايل نشان ميدهند و آن هم به وضع معيشتي غالب كساني
برميگردد كه در رشتههاي علوم انساني سر و دست ميشكنند. مردم ما فقط
رشتههاي ايدهال خود را در جامعه – مهندسي
و پزشكي- ميبيننند، از آنرو، جهت حفظ توازن، كساني كه شرايط ورود به
رشتهي رياضي و تجربي را كسب نميكنند، به اجبار، رشتهي انساني را انتخاب
ميكنند. در جوامع غربي كاملا عكس اين حالت اتفاق ميافتد. سياستمداران و
معلمان غالبا فارغالتحصيل دانشگاههاي مطرح دنيا هستند. اين درحاليست كه
در كشور ما كسي كه هيچ دانشِ آموختهاي در سياست و جامعه ندارد، ميشود
بزرگترين مجري در كشور. و متفكران علوم اجتماعي و سياسي ما –
استثناها را نميگويم- كه غالبا از بين دانشاموزان رشتهي انساني هستند،
كساني هستند با توانايي كم. اين "كم" يك واژهي نسبي نيست. واقعا غالب
آنها كساني هستند با توانايي كم. مطلقا كم. آقاي رئيس جمهور، آقاي وزير
علوم، آقاي وزير آموزش و پرورش، شما اينها را ميدانيد؟! چارهاي داريد؟
يا اين كه همهي اينها را ميدانيد، چاره را هم بلديد، اما مشكل در
اجراست؟ حرف را خوب در دهانتان ميگذارم. موانع چيست؟ آيا آنقدر كه در
زمينهي مهندسي و پزشكي و رياضيات افراد شايسته و برتر داريم، در زمينهي
علوم انساني هم داريم. استثناها را كنار بگذاريد لطفا. منظور جامعهي افراد
است و ميانگينها. كجاي حرفم بيربط و غلط است. بگوييد ديگر. با اين ايراد
كاملا ساختاري و زيربنايي چه ميكنيد.
مسئلهي ديگر، نظام آموزشي حاكم بر جامعه است. بياييد يك نگاه گذرا به
شيوهي آموزش داشته باشيم. بهخدا حساب دو دوتا چار تاست. به همين سادگي.
كسي ميبيند؟ با شما هستم آقاي وزير. . . معلم ميگويد، مسئله را بيان
ميكند. يك نمونه از مسئله را حل ميكند. دانشآموز پايش را جاي پاي معلم
ميگذارد و يك مسئله حل ميكند . . . تازه خيلي حالت ايدهآلش را در نظر
گرفتم. ما مسائل را خيلي خوب حل ميكنيم. نمونهي متعالياش را ميتوانيد
ببينيد. قهرمانان المپيادهاي دانشاموزي و برندگان مسابقات روباتيك و بتن
و . . . ولي مسئله اين است كه صورت مسئله بايد واضح باشد تا قهرمانان ما
قهرمان از آب در بيايند. صورت مسئله بايد واضح باشد و روي تخته نوشته شده
باشد. آنوقت ببينيد كه چطور سختترين مسائل را هم حل ميكنيم. ديدهام كه
ميگويم. خودم هم جزو همين دستهي حلكنندگان مسئله بودم، هستم. اما اگر
صورت مسئله را نداشته باشيم چه كنيم؟! در مسائل سياسي و اجتماعي كه صورت
مسئلهي مكتوب وجود ندارد. ما نياز به متفكر و پژوهشگر داريم نه حلال
مسئله. چرا چاره نميانديشيد؟ ما پژوهشگر نداريم. درست برعكس جوامع
پيشرفته مانند آمريكا. به نظر شما امريكا خيلي ناراحت است كه قهرمان
المپياد علمي ندارد؟ نه جانم. آنها متفكر دارند. آلمان پژوهشگر دارد،
متفكر دارد. فرانسه و انگلستان هم همينطور. و حتا ايتاليا. آنقدر كه به
حلال مسئله نياز دارند، آدمش را دارند و پرورش ميدهند. نميخواهم سنگ
كشورهاي پيشرفته را به سينه بزنم كه آنها چيزي براي افتخار ندارند. اما
بايد خودمان را با آنها مقايسه كنيم تا مشكل را دريابيم. ولي ما اصلا
نميدانيم كه پژوهشگر نداريم. ما نميدانيم كه متفكر نداريم. كسي هست كه
بخواهد اينرا بفهمد؟ آهاي
عاليجنابان، با شما هستم. چرا سر برميگردانيد؟ چرا
نظام آموزشي ما به گونهايست كه ما ميشويم حلكنندهي مسائل شفاف و روشن.
چرا نظام اموزشي ما بهگونهاست كه پژوهشگر تحويل نميدهد؟ كسي كه بتواند
صورت مسئله را طرح كند. ما نياز به طراح صورت مسئله داريم. آن هم از بين
افراد برتر جامعه نه كسي كه در دو رشتهي رياضي و تجربي پذيرفته نشده و به
اجبار وارد رشتهي انساني شده. گيرم كه مدرك دانشگاهي هم كسب كرده باشد.
از نظر من كساني كه از جبر به رشتهي انساني روي آوردهاند، حتي اگر مدرك
دانشگاهي هم كسب كنند، باز هم قشر برتر محسوب نميشوند. گفتم كه استثناها
را كنار بگذاريد لطفا. چرا گوش به حرفم نميدهيد؟ آري. من افراد جامعه را
دستهبندي ميكنم. تبيض ميگذارم. ميتوانيد خودتان را بالا بكشيد تا جزو
قشر برتر شويد. احساس عجز ميكنيد؟ دركتان ميكنم. اما از خودتان ياد
گرفتم. تبعيض كردن را ميگويم. مگر بنياد ملي نخبگان را راه نينداخيتد؟ شخص
محترم رياستجمهوري اين بنياد را تشكيل دادند. خودشان هم شدند اولين عضو
اين بنياد. جالب است نه؟ من هم براي خودم نخبه هستم ديگر كه اين حرفها را
ميزنم. البته توي قاموس و قانون خودم. خودم بنياد نخبگان اميدي را تاسيس
كردم و تنها عضوش هم خودم هستم. جالب است نه؟ ميتوانيد عمق مسئله را
ببينيد؟ از دانشگاههايتان بگويم؟ بگويم كه دانشگاه چطور مخرب روح و
استعداد و روان من بود. خدا پدر دكتر ميري را بيامرزد، چقدر براي امثال من
خودش را به آتيش زد، هنوز هم ميزند. نه. از دانشگاههايتان نميگويم.
نميگويم كه چطور دانشجويان را در اين نظاماباد بيسامان ميفرساييد. نه.
هيچ نميگويم. ديگر هيچ نميگويم. فقط
به رسم ادب، بوسه ميزنم بر دستان معلمانم. چه
آنهايي كه نام بردم و چه آنهايي كه نام نبردم و در دلم نامشان هست.
به قول دكتر رضايي مشكل ما مربوط
به اينجاست و با انگشت اشارهي دست راستش آهسته به جمجمهي بالاي گوشش
ميزد. ميگفت ما اهل مطالعه نيستيم. راست ميگفت. مردم ما با كتاب
بيگانهاند، بيگانهام. بيگانهايم. خصوصا وقتي يك كار دولتي به دست
ميگيريم. خصوصا وقتي فكر ميكينم كه كارهاي شديم تو اين مملكت. درست وقتي
كه بيشترين نياز رو به مطالعه داريم. فراموش نميكنم كه كلاس دوم دبستان به
من ياد دادند كه كتاب دوست ماست. ولي ما مثل يك دشمن بهش نگاه ميكنيم.
اين شعر مرحوم عباس يميني شريف از سال 1346 توي كتابهاي دوم دبستان همراه
ماست.
|
من يار مهربانم
|
دانا و خوشبيانم |
|
گويم سخن فراوان |
با آن که بىزبانم |
|
هر مشکلى که دارى
|
مشکلگشاى آنم
|
|
پندت دهم فراوان |
من يار پند دانم |
|
من دوستى هنرمند |
با سود و بىزيانم |
|
از من مباش غافل |
من يار مهربانم |
حرف و
حديث زياد بلدم. لالاييهايي كه ميتوانم تا روز خدا برايتان بخوانم و
شما
همچنان سر بردهايد در برفي كه آفتاب تموز آبش كردهاست.
*چه كنم قناري جان، صم بكم عم
فهم لا يرجعونند
نظرات
چهارشنبه، 26 مرداد 1386، توسط اميد |