شــــــ‌‌اميد‌مظاهريــــــايد همين امروز

 

در اين صفحه مي‌خوانيد

 

نوشتههای ديگر

Up
مهر86
پر تلاطم
تنگ و تهي
خط‌خطي
خرداد 86
اردي‌بهشت
تا 100 بهار
آخراي سال
تا اول بهمن
مهر رمضان
پايان تابستان
تا مرداد
بعد از خرداد
خرداد‌
بعدي‌ها
دومين‌ها
قديمي‌تر

 

 

 

 دوري* هفت كور به يه پول* عالي‌جنابان قدرت* والاس و احمدي‌نژاد* فاك عظمي

فاك عظمي

وا مصيبتا. چه خاكي بر سرمان شد. شده بود. اما عمق فاجعه تازه در حال وقوعه. آهاي مردگان خوشا به سعادت‌تان... الان شرح مي‌دم واقعه‌ي عظيم در حال وقوع رو. هم‌شهري امروز نوشته بود. من اون‌جا خوندم. صفحه‌ي اول. خدا لعنت‌شون كنه. الهي خير از جووني‌ت نبيني تو كه ... به‌تره يكي كمي خودمو كنترل كنم. دنبال يك چيزي مي‌گردم خودمو باش مست كنم. به جز شير چيز ديگه‌اي تو يخچال پيدا نمي‌شه... سه ليوان شيرسر مي‌كشم. حالا يك كم حالم جا اومد. مي‌تونم شرح به فاك رفتن اين جامعه رو بدم. نمي‌دونم شايد هم من اشتباه مي‌كنم ...

پذيرش يك ميليون و دويست هزار دانشجو در كنكور سال آينده ... توسعه ظرفيت  دوره هاي تحصيلات تكميلي تا 15 درصد در سال... در سال جاري براي اولين بار 25 درصد افزايش ظرفيت در بخش دولتي مقطع كارشناسي داشتيم. چه با افتخار هم مي‌گه. كلاه‌تو بالاتر بذار وزير محترم. تو چي‌مي‌دوني كه ننگ  چيه. بذار بالاتر كلاه‌تو. خجالت نكش. دست مريزاد. بابا دست خوش. گلي به گوشه‌ي جمالت. كسي مي‌تونه عمق فاجعه رو ببينه؟ مي‌تونيد متن كامل رو بخونيد.

سال 83 كه ظرفيت‌ها رو زياد كرده بودند، تو مقطع كارشناسي ارشد، دانشگاه ما براي رشته‌ي مكانيك، گرايش جامدات - به جز اين گرايش، دو گرايش سيالات و ساخت و توليد هم هست- تقريبا 34 نفر و سال 84 دقيقا 38 نفر پذيرش داشت. با افزايش 15 درصدي در دو سال 85 و 86 به ترتيب 43 و 49 نفر تعداد ورودي‌هاي اين مقطع از اين دانشگاه در اين رشته و اين گرايش خواهد بود. اين تعداد در سال 82 گمونم 28 نفر بود. دوره‌ي ليسانس هم با افزايش بيست و پنج درصدي سهميه پذيرش دانشجو ... نمي‌دونم بدون افزايش امكانات آموزشي چطور ممكنه. به قول معاون پژوهشي وزارت علوم، با بودجه‌ي پژوهشي امسال كه تصويب شده، پژوهش توي كشور ما كاملا مي‌ميره. آهاي وزير محترم، كلاهت رو بالاتر بذار.

گفتم اگه روزنامه نخونم راحت‌ترم قناري، نگفتم؟

نظرات

دوشنبه، 30 مرداد 1385، اميد

68

 

والاس و احمدي‌نژاد

به ندرت پیش میاد اخبار سیاسی رو پی‌گیری کنم و یا اصولا روزنامه بخونم. چهار دلیل عمده وجود داره. یکی اینکه اصولا خبرهای روزنامه سلیقه‌ای نوشته می‌شه (با فرض اینکه دروغ در اون راهی نداشته باشه). نگرش من نسبت به این رسانه طوریه که احساس می‌کنم به جای اطلاع رسانی، غالبا می‌خوان چیزی به خورد مردم بدن نه اینکه فقط منتقل کننده‌ی خبر باشند. دوم اینکه اون‌قدر گرفتاری زیاد دارم که وقت چندانی برای این کار نمی‌مونه. سوم اینکه با فرض اینکه وقتی پیدا بشه، نخونده‌های بسیار با ارزش‌تری برای من هست که ترجیح می‌دم وقتم رو به اون‌ها اختصاص بدم و چهارم اینکه با پی‌گیری اخبار سیاسی فقط و فقط بیشتر حرص می‌خورم.

نمی‌دونم آفتاب از کدوم طرف در امده بود که هم‌شهری پنج شنبه 26 مرداد رو خریدم. نه، آفتاب مثل همیشه بود و من هم روزنامه رو نخریده بودم. یکی از دوستانم این روزنامه رو خریده بود. ولی یک مطلب این روزنامه توجه من رو جلب کرد. گفتگوی رئیس جمهوری با CBS. . . " هم‌شهری به دلیل کمبود جا تنها بخش‌هایی از این مصاحبه را منتشر می‌کند" . . . آقای هم‌شهری لطفا به جای این همه اخبار . . . متن کامل را بیاورید تا بدانیم مملکت ما چگونه به . . . می‌رود. ببخشید اصلاح می‌کنم. آقای هم‌شهری عزیز، لطفا متن کامل را بیاورید تا مردم ما بدانند نحوه‌ی سخن گفتن با خبرنگار خارجی آن هم از نوع خفن، چگونه و با چه آدابی است. تا مردم ما یاد بگیرند اگر روزی رئیس جمهور شدند باید با چه آدابی با افراد سخن بگویند. تا مردم ما بدانند که موقع مصاحبه، خبرنگار باید سوالات خودش را بپرسد و مصاحبه شونده هم آزاد است هر چه می‌خواهد بگوید. تا مردم بدانند که اگر خبرنگار شدند، باید حوصله کنند تا مصاحبه شونده حرفش را بزند. حوصله کنند و یک مقدار هم بشنوند. تا مردم بدانند که آقای مایک والاس عزیز هی نگوید " قربان، این ارتباطی ندارد"، "خب چه ارتباطی با فرمایش حضرت عالی در مورد کشور اسرائیل دارد"،"جناب عالی هنوز سوال من را در مورد کشور اسرائیل پاسخ نداده‌اید"، "نظر جناب عالی در مورد جورج بوش چیست فکر می‌کنید چه باید باشد؟" مایک عزیز فکر می‌کنی چه نظری باید داشته باشند. خب مسلم است دیگر. . ." آیا مایل هستید روابط خود را با آمریکا مجددا احیا کنید؟ - ما باید این کار را بکنیم؟ - بله قربان چه کسی روابط را خراب کرده است؟ (در این‌جا جای مصاحبه کننده و مصاحبه شونده عوض می‌شود) -این موضوعیت ندارد. سوال این‌ست که آیا حضرت عالی، رئیس جمهوری ایران، مایل هستید که روابط را مجددا برقرار کنید؟ روابطی که الان 27 سال است که قطع است. ما علاقه‌مندیم با همه‌ی ملت ها و دولت ها رابطه داشته باشیم. این یک اصل در سیاست خارجی است. قربان فقط بفرمایید بله یا خیر- اجازه بدهید. شما سه دقیقه سوال می‌کنید و به من می‌گویید با بله یا خیر جواب بدهم. سوالات شما تستی است؟" . . . " قربان تحریم چه مي‌شود. - نمي‌توانند تحريم كنند. آن‌ها بيش از ما به ما نياز دارند.  امريكا 27 سال است كه ما را تحريم كرده است. منتها ما منقابله به مثل نكرديم. چون اين روش‌ها را قبول نداريم. . . - جناب آقاي رئيس جمهوري،‌ فرموده‌ايد كه هر كشوري كه تحريم كند از اين كار خود پشيمان خواهد شد. حالا به چه نحوي از كرده‌ي خود پشيمان خواهد شد؟ - هر كس كه تحريم كند خودش بيشتر ضرر مي‌كند. چون ما هم اقدام متقابل خواهيم كرد. آن‌ها بيش از ما به ما نياز دارند. - آن‌ها چه كساني هستند؟ - هر كس كه تحريم كند."

* اگر جايي قضاوت كردم فقط بر اساس خوانده‌هايي از هم‌شهري پنج‌شنبه بود.

* متن مصاحبه چاپ شده در هم‌شهري

چه گويم قناري جون كه ناگفتن‌ش به‌تر است. ولي فراموش نكنيم كه كلكم راع و كلكم مسئول عن رعيته

نظرات

شنبه، 28 مرداد 1386،‌توسط اميد

67

 

 خوش آن كه اندر ره دوست جان دهد         به راه عشق آنچه نكوست آن دهد

حواست هست ؟ شايد از نوشته‌ي تو دلي بلرزد... شايد با نوشته‌ي تو کسي قدم بردارد .. شايد با نوشتن تو.....

مگر نمي‌‏داني!؟ مي‏‏‌نويسم تا دلي بلرزد، تا قدمي برداشته شود، تا كسي سقوط كند. تا هيچ شود. بعد دوباره خودش را بسازد. ‏آن‌گونه كه دلش مي‏‌خواهد. اگر هم خودش را باز نشناخت، من مسئوليتي ندارم... دارم؟

مي‏‌نويسم تا دلم از لرزش بايستد. تا قدم‏‌هايم ثابت بر روي زمين ميخ‌‏كوب شوند. تا سقوط كنم. تا هيچ شوم. بعد دوباره خودم را بسازم. آن‏‌گونه كه دلم مي‏‌خواهد، اگر هم خودم را باز نشناختم، ديگر حرجي نيست... هست؟

بنويس تا دل‌هايي كه لرزيد و اشك‏‌هايي كه ريخت و قدم‏‌هايي كه شكستند؛ همه بسوزند، خشك شوند، بلغزند. من هم مي‏‌لغزم. هم نوا با ساز تو. راستي چه سازي مي‌زدي؟ هنوز هم مي‌زني؟ رقص سماع است اين‌جا. . . رقصنده‌اي هست؟

 

عالي‌جنابان! قدرت

آقاي پورلطفي معلم كلاس اول دبستان من بود. دبستان رضوي. يك جوان لاغر اندام با قدي كه به نظر من كشيده مي‌نمود و موهاي فرفري. خيلي مهربون بود. هنوز چهره‌ش جلو چشممه. مي‌گفت و مي‌نوشت و مي‌گفتيم و مي‌نوشتيم و تكرار مي‌كرديم. آقاي وهابي معلم رياضي اول راه‌نمايي من بود. مردي قد بلند با مو‌هاي كم‌پشت كه سختي‌هاي زمانه روي چهره‌اش اثر گذاشته بود. اهل اردبيل بود. اما مدتي بود كه به مشهد آمده بود. از هر مسئله رياضي يك نمونه حل مي‌كرد. و بعد ما به سياق او، مثال ديگري كه مشابه مثال قبلي بود، حل مي‌كرديم. دوست دارم از برخي از معلم‌هاي خوب‌م كه تا آخر عمر يادشان رو به خاطر دارم نام ببرم؛ آقاي قدرت‌نما، معلم رياضي سال سوم راه‌نمايي كه مسير زندگي‌مو عوض كرد، آقاي وهابي كه نقش تربيتي زيادي داشت، آقاي نقيبي مدير دبستان رضوي كه كما‌كان به‌ش عشق مي‌ورزم با داستان‌ها و حكايت‌هاي زيبايي كه برامون تعريف مي‌كرد، آقاي مروت‌دار معلم رياضي سال دوم و سوم دبيرستان من بود. توي دانشگاه كسي نيست كه بخوام ازش تشكر كنم. نه. نه. زياد هم سخت نگيرم. با يك كم ارفاق مي‌تونم از عده‌اي نام ببرم. ولي اون عده‌ي ديگه اون‌قدر تاثير منفي تو ذهنم ايجاد كرده‌اند كه اعتبار اون عده‌ي قليل رو هم مصرف كرده‌اند.

. . . معلمي شغل انبياست. ولي قرار نيست كه معلمان انبيا باشند و در شرايط پايين و يا متوسط جامعه قرار داشته باشند. معلمي شغلي‌ست كه انسان مي‌سازد. انسان جامعه مي‌سازد. جامعه آينده‌ي فرزندان را در خود دارد. فرزندان ما پاره‌ي تن ما هستند. جالب است كه اين‌قدر اين شغل مظلوم واقع شده است. معلمي شغلي‌ست كه مظلوم واقع شده است. ‌انسان ضعيف و نمور ساخته مي‌شود. جامعه كم بنيه مي‌شود. آينده‌ي فرزندان به خطر مي‌افتد. پاره‌ي تن ما . . .

صادقانه بگويم، يا تفكرات من آن‌قدر خام و من آن‌قدر كوتاه‌فكرم كه صواب و خطا رو تشخيص نمي‌دهم يا واقعا كساني كه تصميم‌گيرنده‌اند،‌ نمي‌دانند، رك مي‌گويم، نمي‌فهمند . . .

يكي از معضلات جامعه‌ي ما اين‌ست كه معلمان كه به وضوح مهم‌ترين نقش را در فرداي ما دارند- غالبا از بين كساني هستند كه به لحاظ پشت‌كار،‌ استعداد، خلاقيت‌هاي فردي و يا برخي ديگر از ويژگي‌ها در سطح پاييني قرار دارند. كم ارزش گزاردن به اين شغل كه غالبا ناشي از درآمد پايين اينان است، باعث مي‌شود كه حداقل به هنگام گزينش، ‌رتبه‌هاي برتر آزمون كنكور سراسري و حتي رتبه‌هاي متوسط نيز تمايلي براي انتخاب اين حرفه نداشته باشند. به تقريب، عمده‌ي افرادي كه رتبه‌هاي زير متوسط را در كنكور سراسري كسب مي‌كنند، ‌حداقل يك توانايي كمتر از رتبه‌هاي برتر دارند، مثل پشت كار، استعداد و يا ويژگي‌هايي از اين دست. اگر ارزش‌ اجتماعي معلمي و حقوق آن در حد يك مهندس يا يك پزشك باشد - كه اهميت كار آن به مراتب بيشتر از كار يك مهندس و يا يك پزشك است رتبه‌هاي برتر كنكور سراسري تمايل بيشتري براي انتخاب اين حرفه مي‌داشتند.  علوم انساني هم در كشور ما مظلوم واقع شده است. متاسفانه تفكر اجتماعي به گونه‌ايست كه در مقطع دبيرستان، غالب دانش‌اموزان براي انتخاب رشته‌ي رياضي به عنوان رشته‌ي برتر تمايل نشان مي‌دهند و آن هم به وضع معيشتي غالب كساني برمي‌گردد كه در رشته‌هاي علوم انساني سر و دست مي‌شكنند. مردم ما فقط رشته‌هاي ايده‌ال خود را در جامعه مهندسي و پزشكي- مي‌بيننند،‌ از آن‌رو، جهت حفظ توازن، كساني كه شرايط ورود به رشته‌ي رياضي و تجربي را كسب نمي‌كنند، به اجبار، رشته‌ي انساني را انتخاب مي‌كنند. در جوامع غربي كاملا عكس اين حالت اتفاق مي‌افتد. سياست‌مداران و معلمان غالبا فارغ‌التحصيل دانش‌گاه‌هاي مطرح دنيا هستند. اين درحالي‌ست كه در كشور ما كسي كه هيچ دانشِ آموخته‌اي در سياست و جامعه ندارد، مي‌شود بزرگ‌ترين مجري در كشور. و متفكران علوم اجتماعي و سياسي ما استثناها را نمي‌گويم- كه غالبا از بين دانش‌اموزان رشته‌ي انساني هستند، كساني هستند با توانايي كم. اين "كم" يك واژه‌ي نسبي نيست. واقعا غالب آن‌ها كساني هستند با توانايي كم. مطلقا كم. آقاي رئيس جمهور، آقاي وزير علوم، آقاي وزير آموزش و پرورش، شما اين‌ها را مي‌دانيد؟! چاره‌اي داريد؟ يا اين كه همه‌ي اين‌ها را مي‌دانيد، ‌چاره را هم بلديد، اما مشكل در اجراست؟ حرف را خوب در دهان‌تان مي‌گذارم. موانع چيست؟ آيا آن‌قدر كه در زمينه‌ي مهندسي و پزشكي و رياضيات افراد شايسته و برتر داريم، در زمينه‌ي علوم انساني هم داريم. استثناها را كنار بگذاريد لطفا. منظور جامعه‌ي افراد است و ميانگين‌ها. كجاي حرفم بي‌ربط و غلط است. بگوييد ديگر. با اين ايراد كاملا ساختاري و زير‌بنايي چه مي‌كنيد.

مسئله‌ي ديگر، نظام آموزشي حاكم بر جامعه‌ است. بياييد يك نگاه گذرا به شيوه‌ي آموزش داشته باشيم. به‌خدا حساب دو دوتا چار تاست. به همين سادگي. كسي مي‌بيند؟ با شما هستم آقاي وزير. . . معلم مي‌گويد، مسئله را بيان مي‌كند. يك نمونه از مسئله را حل مي‌كند. دانش‌آموز پايش را جاي پاي معلم مي‌گذارد و يك مسئله حل مي‌كند . . . تازه خيلي حالت ايده‌آل‌ش را در نظر گرفتم. ما مسائل را خيلي خوب حل مي‌كنيم. نمونه‌ي متعالي‌اش را مي‌توانيد ببينيد. قهرمانان المپياد‌هاي دانش‌اموزي و برندگان مسابقات روباتيك و بتن و . . . ولي مسئله اين است كه صورت مسئله بايد واضح باشد تا قهرمانان ما قهرمان از آب در بيايند. صورت مسئله بايد واضح باشد و روي تخته نوشته شده باشد. آن‌وقت ببينيد كه چطور سخت‌ترين مسائل را هم حل مي‌كنيم. ديده‌ام كه مي‌گويم. خودم هم جزو همين دسته‌ي حل‌كنندگان مسئله بودم، هستم. اما اگر صورت مسئله را نداشته باشيم چه كنيم؟! در مسائل سياسي و اجتماعي كه صورت مسئله‌ي مكتوب وجود ندارد. ما نياز به متفكر و پژوهش‌گر داريم نه حلال مسئله. چرا چاره نمي‌انديشيد؟ ما پژوهش‌گر نداريم. درست برعكس جوامع پيشرفته مانند آمريكا. به نظر شما امريكا خيلي ناراحت است كه قهرمان المپياد علمي ندارد؟ نه جانم. آن‌ها متفكر دارند. آلمان پژوهش‌گر دارد، متفكر دارد. فرانسه و انگلستان هم همين‌طور. و حتا ايتاليا. آن‌قدر كه به حلال مسئله نياز دارند، آدم‌ش را دارند و پرورش مي‌دهند. نمي‌خواهم سنگ كشور‌هاي پيشرفته را به سينه بزنم كه آن‌ها چيزي براي افتخار ندارند. اما بايد خودمان را با آن‌ها مقايسه كنيم تا مشكل را دريابيم. ولي ما اصلا نمي‌دانيم كه پژوهش‌گر نداريم. ما نمي‌دانيم كه متفكر نداريم. كسي هست كه بخواهد اين‌را بفهمد؟ آهاي عالي‌جنابان، با شما هستم. چرا سر برمي‌گردانيد؟ چرا نظام آموزشي ما به گونه‌اي‌ست كه ما مي‌شويم حل‌كننده‌ي مسائل شفاف و روشن. چرا نظام اموزشي ما به‌گونه‌است كه پژوهش‌گر تحويل نمي‌دهد؟ كسي كه بتواند صورت مسئله را طرح كند. ما نياز به طراح صورت مسئله داريم. آن هم از بين افراد برتر جامعه نه كسي كه در دو رشته‌ي رياضي و تجربي پذيرفته نشده و به اجبار وارد رشته‌ي انساني شده. گيرم كه مدرك دانش‌گاهي هم كسب كرده باشد. از نظر من كساني كه از جبر به رشته‌ي انساني روي آورده‌اند، حتي اگر مدرك دانشگاهي هم كسب كنند، باز هم قشر برتر محسوب نمي‌شوند. گفتم كه استثناها را كنار بگذاريد لطفا. چرا گوش به حرف‌م نمي‌دهيد؟ آري. من افراد جامعه را دسته‌بندي مي‌كنم. تبيض مي‌گذارم. مي‌توانيد خودتان را بالا بكشيد تا جزو قشر برتر شويد. احساس عجز مي‌كنيد؟ درك‌تان مي‌كنم. اما از خودتان ياد گرفتم. تبعيض كردن را مي‌گويم. مگر بنياد ملي نخبگان را راه نينداخيتد؟ شخص محترم رياست‌جمهوري اين بنياد را تشكيل دادند. خودشان هم شدند اولين عضو اين بنياد. جالب است نه؟ من هم براي خودم نخبه‌ هستم ديگر كه اين حرف‌ها را مي‌زنم. البته توي قاموس و قانون خودم. خودم بنياد نخبگان اميدي را تاسيس كردم و تنها عضوش هم خودم هستم. جالب است نه؟ مي‌توانيد عمق مسئله را ببينيد؟ از دانش‌گاه‌هايتان بگويم؟ بگويم كه دانش‌گاه چطور مخرب روح و استعداد و روان من بود. خدا پدر دكتر ميري را بيامرزد، چقدر براي امثال من خودش را به آتيش زد، هنوز هم مي‌زند. نه. از دانش‌گاه‌هايتان نمي‌گويم. نمي‌گويم كه چطور دانش‌جويان را در اين نظام‌اباد بي‌سامان مي‌فرساييد. نه. هيچ نمي‌گويم. ديگر هيچ نمي‌گويم. فقط به رسم ادب، بوسه مي‌زنم بر دستان معلمان‌م. چه آن‌هايي كه نام بردم و چه آن‌هايي كه نام نبردم و در دلم نام‌شان هست.

به قول دكتر رضايي مشكل ما مربوط به اينجاست و با انگشت اشاره‌‌ي دست راست‌ش آهسته به جمجمه‌ي بالاي گوشش مي‌زد. مي‌گفت ما اهل مطالعه نيستيم. راست مي‌گفت. مردم ما با كتاب بي‌گانه‌اند، بي‌گانه‌ام. بي‌گانه‌ايم. خصوصا وقتي يك كار دولتي به دست مي‌گيريم. خصوصا وقتي فكر مي‌كينم كه كاره‌اي شديم تو اين مملكت. درست وقتي كه بيشترين نياز رو به مطالعه داريم. فراموش نمي‌كنم كه كلاس دوم دبستان به من ياد دادند كه كتاب دوست ماست. ولي ما مثل يك دشمن به‌ش نگاه مي‌كنيم. اين شعر مرحوم عباس يميني شريف از سال 1346 توي كتاب‌هاي دوم دبستان همراه ماست.

من يار مهربانم

دانا و خوش‌بيانم

گويم سخن فراوان

با آن که بى‌زبانم

هر مشکلى که دارى

مشکل‌گشاى آنم

پندت دهم فراوان

من يار پند دانم

من دوستى هنرمند

با سود و بى‌زيانم

از من مباش غافل

من يار مهربانم

حرف و حديث زياد بلدم. لالايي‌هايي كه مي‌توانم تا روز خدا براي‌تان بخوانم و شما هم‌چنان سر برده‌ايد در برفي كه آفتاب تموز آب‌ش كرده‌است.

*چه كنم قناري جان،‌ صم بكم عم فهم لا يرجعون‌ند

  نظرات

چهارشنبه، 26 مرداد 1386، توسط اميد

66

حق عوضت بده               مي‌روم ...

غش شمه ئشيشيه     ... عشق را بهايي جز دوري نمي‌شناسم

.

هفت‌كور به يه پول

تنها بنايي كه اگر بلرزد محكم‌تر مي‌شود، دل است. دل آدمي‌زاد. بايد مثل انار چلاندش تا شيره‌اش در بيايد... ع‌جب مي‌وه‌اي‌ست اين انار. بر ملا كن‌نده‌ي راز ...

آدم‌ها، اگر آدم باشند، مي‌فهمند كه به همه چيز بايست خنديد. انما‌ الحيوه الدنيا لعب و ولهو...

- علي جان! كوچك‌تري، اما هر چه باشد وليِ من حساب مي‌شوي.
- وليِ سركارِ علّيّه؟! ما امّاي شما هم نيستيم چه برسد به ولي!
- خدا كريم را رحمت كند، مهتاب هم اينجا نشسته، ببين علي! از اين كريم‌بازي‌ها در نياور، ولي و اما و اگر و ... جدي مي‌گويم. تو امروز وليِ من هستي. وليِ ذكورم. گيرم كوچك‌تر باشي... رضايت شما لازم است، داداشي!
- آبجي خودشان بريده‌اند و خودشان دوخته‌اند... دوخت و دوز را انجام داده‌اند. جُخ حالا جلوِ آينه و شمع‌دان رضايت چه نقلي دارد؟
- قربان برادرِ چيز‌فهم، وليِ باشعور! پس راضي هستي؟
...
مي‌خواستم به او بگويم آخر چه خيري از اين مردكِ الجزايريِ عربِ سوسمارخورِ ديلاقِ گوريلِ سياه ديده كه با اين قاعده - كأنه دختر چهارده ساله - دست و پايش را گم كرده است و ذوق مي‌كند؟ ... مي‌خواستم بگويم... اما نگاهم به مهتاب افتاد كه با قاشق چاي‌خوري روي فنجان قهوه‌اش ضرب گرفت. چشم‌مان كه به هم افتاد،‌ مهتاب،‌ جوري كه مريم نبيند،‌ دو دستش را آرام به هم زد. يعني همه چيز تمام! خودت را سبك نكن!
به مريم گفتم:
- مبارك باشد. حالا اين ... - دنبال يك لغت عربي مي‌گشتم- حالا اين اضمحلال را كي، كجا ببينيمش؟
- همين فردا! همين‌جا... راستي دامادِ آينده اسم دارد ها! اضمحلال يعني چه؟ تازه حتا من هم مي‌فهمم؛ اضمحلال مصدر است...
- بيا و خوبي كن! بد كرديم يارو را هنوز نيامده مصدرِ كار كرديم!؟ اضمحلال را!
- باز هم اضمحلال! اسم دارد؛ ابوراصف! او هم مسلمان است...

... در را باز كرد و موسي ضعيف‌كش داخل شد. گوسفند‌ها انگار موسي را مي‌شناختند. همه خودشان را به ديوار پشتي چسباندند. سرهاي‌شان را پشت تن‌هاي هم پنهان مي‌كردند. تند تند بع بع مي‌كردند...

... ظهرها يك روزنامه لوموند مي‌خريدم، مثل همه‌ي ره‌گذرانِ فرانسوي و به كليسا مي‌رفتم، چون محرابش فقط چند درجه با قبله فرق داشت... با قطب‌نما حساب كرده بودم. صد و پنجاه‌ و سه درجه‌ي جنوب شرق منهاي صد و هشتادِ راسته‌ي خيابان و بعلاوه‌ي حدودِ بيست، كج‌چينِ ديوارِ محراب. تقريبا درست بود...

...- پارسي‌ها! ذليل نشين. هفت كور به يه پول!
من به فارسي خنديدم. كور اولي با چشم‌هاي نداشته‌اش نگاهم كرد. او هم به فارسي خنديد. يك اسكناس به دستش دادم. گفت:
- ره‌گذرِ گذرِ خدا! ‌ديدي ذليل نشدي! حق عوضت بده!
نفر آخر - هفتمي -  تا اين را شنيد، بلند شد و كور‌مال...

... يا علي مددي...

رمان منِ او، نوشته‌ي رضا امير‌خاني. داستان خيلي زي‌بايي بود، هست. پيش‌تر، به‌اين قاعده، از خواندن داستان سمفوني مردگان نوشته عباس معروفي مست شده بودم.

نظرم در مورد داستان بماند براي خودم. كما اين‌كه در مورد سمفوني مردگان هم نظري ندادم.

 

قناري هم ورد زبونشه.هميشه مي‌گه. من خودم شنيدم، مي‌شنَوَم: "غش شمه ئشيشيه"

نظرات

شنبه، 21 مرداد 1385، اميد

65

مبارك بادت اين عيد، مبارك بادم اين روز سعيد

صبح دوباره دميد. زندگي آغاز شد

:

دوري

همگي شادي كنين. فصل خوندن قناري‌هاست.

نظرات

شنبه، 14 مرداد 1385، اميد

64

 

Copyright 2003-2007@ Omid
اميد