شــــــ‌‌اميد‌مظاهريــــــايد همين امروز

 

در اين صفحه مي‌خوانيد     

 

نوشتههای ديگر

Up
مهر86
پر تلاطم
تنگ و تهي
خط‌خطي
خرداد 86
اردي‌بهشت
تا 100 بهار
آخراي سال
تا اول بهمن
مهر رمضان
پايان تابستان
تا مرداد
بعد از خرداد
خرداد‌
بعدي‌ها
دومين‌ها
قديمي‌تر

 

 

 

 

رسوايي* براي تولدم* مرگ* سقف چكه مي‌كنه* دير زماني‌ست كه* هوس* بدون شرح* مي‌ارزد* عقــــاب* زندگي بيسكوييتي* انار

 

 
اي دانه‌ي ملس انار من، مي‌پرستم‌ت
ع‌جب مي‌وه‌اي‌ست اين انار، بر ملا كن‌نده‌ي راز ع‌شاق

من از يادت نمي‌كاهم                     تو را من چشم در راهم

اين نوشته يك نوشته‌ي قناريكي‌ست شايد. مگه نه قناري

نظرات اناري

اين نوشته تاريخ ندارد. همه زمان‌ها از ان اين نوشته‌ست

63

زندگي بيسكوييتي

قدم نو رسيده مبارك. مادره غصه‌ش گرفته كه حالا چطور به نو‌زاد شير بده. لبخند تلخ مادر رو مي‌تونين ببينين. اصلا به چشاش نگاه كنين، غم داره انگار. زندگي بيسكوييتي هم مشكلات خودش رو داره. بيسكوييت پدر هم متعجب و حيرون داره به پستون‌هاي خشكيده بيسكوييت مادر نگاه مي‌كنه.

بيسكوييت نوزاد : همه ما كه بيسكوييت مادريم. پس پاپا كوش؟

* ولي خودمونيم‌ها، بيسكوييت مادر با شير يه چيز ديگه‌س، فاز ميده واسه قبل از صبحونه

بيسكوييت‌ها دل دارن قناري. دلشون رو به دست بيار

نظرات

سه‌شنبه، 10 مرداد 1385 توسط اميد

62

عقاب

دكتر پرويز ناتل خانلري

« گويند زاغ سيصد سال بزيد و گاه سال عمرش ازين

نيز در گذرد ... عقاب را سي سال عمر بيش نباشد » .

                                                                              از كتاب (خواص الحيوان)

من و اين شه‌پر و اين شوكت و جاه
عمرم از چيست بدين حد كوتاه
تو بدين قامت و بال ناساز
به چه فن يافته‌اي عمر دراز‌؟
پدرم از پدر خويش شنيد
كه يكي زاغ سيه روي پليد
با دو صد حيله به هنگام شكار
صدره از چنگش كردست فرار
پدرم نيز به تو دست نيافت
تا به منزلگه جاويد شتافت
ليك هنگام دم بازپسين
چون تو بر شاخ شدي جايگزين
از سر حسرت با من فرمود
كاين همان زاغ پليدست كه بود
عمر من نيز به يغما رفته است
يك گل از صد گل تو نشكفته است
چيست سرمايه اين عمر دراز‌؟
رازي اينجاست تو بگشا اين راز
زاغ گفت‌: ار تو درين تدبيري
عهد كن تا سخنم بپذيري
عمرتان گر كه پذيرد كم و كاست
دگري را چه گنه كاين ز شماست
ز آسمان هيچ نياييد فرود
آخر از اين همه پرواز چه سود‌؟
پدر من كه پس از سيصد و اند
كان اندرز بد و دانش و پند
بارها گفت كه بر چرخ اثير
بادها راست فراوان تأثير
بادها كز زبر خاك وزند
تن و جان را نرسانند گزند

بر سر شاخ ورا ديد عقاب
ز آسمان سوي زمين شد به شتاب
گفت : «كاي ديده ز ما بس بيداد
با تو امروز مرا كار افتاد
مشكلي دارم اگر بگشايي
بكنم هر چه تو مي‌فرمايي ،
گفت : «ما بنده درگاه توايم
تا كه هستيم هوا خواه توايم
بنده آماده، بگو فرمان چيست
جان به راه تو سپارم جان چيست
دل چو در خدمت تو شاد كنم ،
ننگم آيد كه ز جان ياد كنم »
اين همه گفت ولي با دل خويش
گفتگويي دگر آورد به پيش
كاين ستمكار قوي پنجه كنون
از نيازست چنين زار و زبون
ليك ناگه چو غضبناك شود
زو حساب من و جان پاك شود
دوستي را چو نباشد بنياد
حزم را بايد از دست نداد
در دل خويش چو اين راي گزيد
پر زد و دور ترك جاي گزيد
زار و افسرده چنين گفت عقاب
كه مرا عمر حبابيست بر آب
راست است اين كه مرا تيزپرست
ليك پرواز زمان تيزتر است
من گذشتم به شتاب از در و دشت
به شتاب ايام از من بگذشت
گر چه از عمر دل سيري نيست
مرگ مي‌آيد و تدبيري نيست

گشت غمناك دل و جان عقاب
چو از او دور شد ايام شباب
ديد كش دور به انجام رسيد
آفتابش به لب بام رسيد
بايد از هستي دل برگيرد
ره سوي كشور ديگر گيرد
خواست تا چاره ناچار كند
دارويي جويد و در كار كند
صبح‌گاهي ز پي چاره كار
گشت بر باد سبك سير سوار
گله كاهنگ چرا داشت به دشت
ناگه از وحشت پر ولوله گشت
وان شبان بيم زده‌، دل نگران
شد پي بره نوزاد دوان
كبك در دامن خاري آويخت
مار پيچيد و به سوراخ گريخت
آهو ايستاد و نگه كرد و رميد
دشت را خط غباري بكشيد
ليك صياد سر ديگر داشت
صيد را فارغ و آزاد گذاشت
چاره مرگ نه كاريست حقير
زنده را دل نشود از جان سير
صيد هر روزه به چنگ آمد زود
مگر آن روز كه صياد نبود
آشيان داشت در آن دامن دشت
زاغكي زشت و بداندام و پلشت
سنگ‌ها از كف طفلان خورده
جان زصد گونه بلا در برده
سال‌ها زيسته افزون ز شمار
شكم آكنده ز گند و مردار

 

 

 

     

دلش از نفرت و بيزاري ريش
گيج شد‌، بست دمي ديده خويش
يادش آمد كه بر آن اوج سپهر
هست پيروزي و زيبايي و مهر
فر و آزادي و فتح و ظفرست
نفس خرم باد سحرست
ديده بگشود و به هر سو نگريست
ديد گردش اثري زين‌ها نيست
آنچه بود از همه سو خواري بود
وحشت و نفرت و بيزاري بود
بال بر هم زد و برجست از جا
گفت كاي يار ببخشاي مرا
سال‌ها باش و بدين عيش بناز
تو و مردار تو و عمر دراز
من نيم در خور اين مهماني
گند و مردار ترا ارزاني
گر بر اوج فلكم بايد مرد
عمر در گند به سر نتوان برد

شه‌پر شاه هوا اوج گرفت
زاغ را ديده بر او مانده شگفت
سوي بالا شد و بالاتر شد
راست با مهر فلك همسر شد
لحظه اي چند بر اين لوح كبود
نقطه‌اي بود و سپس هيچ نبود

بوي بد رفته از آن تا ره دور
معدن پشه مقام زنبور
نفرتش گشته بلاي دل و جان
سوزش و كوري دو ديده از آن
آن دو همراه رسيدند از راه
زاغ بر سر سفره خود كرد نگاه
گفت‌: خواني كه چنين الوانست
لايق حضرت اين مهمانست
مي‌كنم شكر كه درويش نيم
خجل از ما حضر خويش نيم

گفت و بنشست و بخورد از آن گند
تا بياموزد از و مهمان پند
عمر در اوج فلك برده به سر
دم زده در نفس باد سحر
ابر را ديده به زير پر خويش
حيوان را همه فرمانبر خويش
بارها آمده شادان ز سفر
به رهش بسته فلك طاق ظفر
سينه كبك و تذرو تيهو
تازه و گرم شده طعمه او
اينك افتاده بر اين لاشه و گند
بايد از زاغ بياموزد پند
بوي گندش دل و جان تافته بود
حال بيماري دق يافته بود

هر چه از خاك شوي بالاتر
باد را بيش گزندست و ضرر
تا بدانجا كه بر اوج افلاك
آيت مرگ شود پيك هلاك
ما از آن سال بسي يافته‌ايم
كز بلندي رخ برتافته‌ايم
زاغ را ميل كند دل به نشيب
عمر بسيارش از آن گشته نصيب
ديگر اين خاصيت مردار است
عمر مردار خواران بسيارست
گند و مردار بهين درمانست
چاره رنج تو زان آسانست
خيز و زين بيش ره چرخ مپوي
طعمه خويش بر افلاك مجوي
ناودان جاي
گهي سخت نكوست
به از آن كنج حياط و لب جوست
من كه بس نكته نيكو دانم
راه هر برزن و هر گو دانم
خانه‌اي در پس باغي دارم
وندر آن گوشه سراغي دارم
خوان گسترده الواني هست
خوردني‌هاي فراواني هست
آنچه زان زاغ چنين داد سراغ
گندزاري بود اندر پس باغ

قناري، لونه‌تو در اوج آسمون‌ها، كنار آشيانه عقاب بساز. از كلاغ‌ها حذر كن.

* هر بار كه مي‌خونم‌ش مست غرور مي‌شم

 نظرات

دوشنبه، 9 مرداد 1385، توسط اميد

61

مي‌ارزد

 

دوباره يادي مي‌كنم از شاعر گران‌قدر، رحمان رضايي

ديدن روي تو بر دادن جـــان مي‌ارزد

 

لحظه‌اي پيش تو بودن بـه جهـان مي‌ارزد

قامت راستم ار تيــر نگاهت خم کرد

نبود غم کــه به اين پشت کمـان مي‌ارزد

گر چه سـرمايه مرا جان بود اندر ره عشق

تو لبت را بگشـــــا‌، دادن آن مي‌ارزد

چه غمي هست اگـر يکسره در اين سـودا

دل کند تا ابدالدهـــــر زيان‌، مي‌ارزد

گر کنــــد محتسبم کور به جـرم نگهي

به همان چشـم پر از راز نهان‌، مي‌ارزد

گر محقر بود اين خانه ولي هــر چه بود

يک‌شب از لطف در اين خانه بمان مي‌ارزد

الغرض عشق به رســـــوائي و بد نامي‌ها

به ملامت شـــدن و زخم زبان مي‌ارزد

با تو هر آنچه که آمد به نظر رحمان گفت

تو بگو‌، هر چه تو گوئي به همان مي‌ارزد

 

وقتي قناري نغمه مستونه‌شو محزون مي‌كنه، مجبورم بشكن بزنم تا تلخندي به لبش بشينه تا برم يك گوشه تا ...

نظرات

يك شنبه، 8 مرداد 1385، اميد

60

بدون شرح

و قناري خواند و خواند و خواند...

نظرات

شنبه، 7 مرداد 1385

59

زيبا گفت: (لينك رو اشتباه گذاشته بودم. تصحيح كردم)

يه‌بار گفتي باور كردم
قسم خوردي شك كردم
اصرار كردي فهميدم كه دروغ مي‌گي...

اما اين روز‌ها، "يك‌بار" گفتن‌هايم را باور نمي‌كنند.

هوس

(باهوش باشيد) ...

اولين قرار ملاقات: يك ساعت صحبت كردن توي پارك نياوران، رفتن به برج سپيد، توي آسانسور، ديگه معطلش نكردن و رفتن سراغ خوردن لب و لوچه هم.
دومين قرار ملاقت:  . . .           . . .
يك ماه بعد: به من خيلي خوش گذشت، خوش‌بخت بشي عزيزم، فراموش‌ت نمي‌كنم. باي. راستي واسه عروسي‌م دعوت‌ت مي‌كنم.

"همه تلاشم اينه كه شوهرم، يك شلوارش دو تا نشه كه بخواد نگاهش بره روي سينه‌هاي يكي ديگه يا به قول دوستي، دستش بره تو دامن زني كه داره تو بغل يكي ديگه گرم مي‌شه. هر كاري كه از دستم بر بياد انجام مي‌دم تا شوهرم هوس اضافي به كله‌ش نزنه. تو زندگي‌م همه‌ش با اين تفكر به شوهرم عشق مي‌ورزم كه ممكنه يه روزي هوس اضافي بزنه زير كله‌ش. زندگي‌مو با اين التهاب فكري پيش مي‌برم. و با اين ترس به شوهرم عشق مي‌ورزم و براش عشوه ميام كه اگه نيام شلوار آقا دو تا مي‌شه. تو چي‌مي‌دوني. شاگرداش هزار بار به‌‌ش پيشنهاد دادن. نه‌ اين كه همچين يه نموره زيادي خوش‌تيپه، دختراي بي‌شوهر هم كه دنبال اسم يك مرد مي‌گردن تا رو سرشون باشه. اگه دنبال چيز! ديگه‌اي نباشن. يه ميليون دختر دم بخت بيشتر از پسر دم بخت دارن مي‌ترشن. اون هم از بين سه و نيم ميليون دختر."

مي‌خواهم جاري شوم. از عشق. از هم‌آغوشي. از هر آنچه از آن گريزاني. از تمنا. از خواهش. خواهش روح و تن. خواهش جسم. از خواهش تو و من. از انسجام بدن‌ها. از عرياني انديشه‌ها كه از پس عرياني بدن‌ها نمايان مي‌شود. نه، يادم مي‌آيد بدن‌هايي كه عريان مي‌نمودند و انديشه‌هايشان هزار سال از يك‌ديگر دور. انديشه‌هايمان هزار سال از يك‌ديگر دور است. شايد پريدن به بام همسايه، ‌نگاه‌هاي دزدكي دخترك محبوس را خاتمه بخشد. كسي چه مي‌داند و شايد اندكي بعد‌ترك، آويخته بر پهنه درخت،‌ لباس‌هاي خود را ببينم، . . .  سكوتي . . .

گفت مردي كه تو چشاش هوس زن ديگه‌اي خوابيده رو، از صد متري هم تشخيص مي‌ده. گفت: هميني كه به دوسِت دارم‌هاي صد من يك غازش گوش‌چشمي نشون بدي، ديگه فكر مي‌كنه تو رو خريده. اون يكي ديگه هم با ترس از اين بيماري جامعه، ترس از اين كه يك روزي گير يك همچين تخم سگي بيفته كه بخواد صاحب‌ش بشه يا به خاطر شكمش، بره زير يكي بخوابه كه بگن فلاني چه زن خونه‌داريه و صداش هم در نياد، خودشو به در و ديوار مي‌زنه. تجاوز قانوني كه شاخ و دم نداره. راس مي‌گه.

يا وقتي كه عاشقانه مست عشق مي‌شي و دوسِت‌دارم‌ها رو حواله دخترك مي‌كني، نمي‌فهمي كه عشق دخترك تو نيستي. او، كسي‌يه كه هرگاه با‌ش هم آغوشي مي‌كني و هزار بار از ته قلب دوسِت دارم‌ها رو تو گوشش زمزمه مي‌كني، عق‌ش مي‌گيره. بهتره به‌ش بگي دخترك تا اين كه بگي زنمه. يه‌هو بعد از سي سال زندگي مي‌فهمي كه يك عمر، زن‌ت با معشوقه قبلي‌ش،‌ هر روز صبح كه مي‌رفتي سر كار، مي‌رفتند روي كار. اون وقته كه مي‌خواي زمين دهن باز كنه و همه وجودتو ببلعه كه آخه لامصب، چرا! كه از شندين‌ش فك عالم و آدم هم بيفته روي زمين چه برسه به من، كه اگه مي‌گفتي منو دوس نداري مي‌رفتم گورمو گم مي‌كردم، ‌به همين سادگي.

كسي چه مي‌داند و شايد اندكي قبل‌ترك، آويخته بر تارك وجدان،‌ عصيان خود را ببينم، . . .  بلوايي . . .

*همه‌اش تكرار بود. تكرار قصه‌هايي كه گفتند. و فقط دوباره خوندمشون. شرمنده اگه بي‌اجازه خوندم

واقعيت هميشه تلخه قناري

 نظرات

سه‌شنبه، 3 مرداد 1385، توسط اميد

58

اين قلب‌ها كه مي‌بيني، ‌همه قلب!ند

مستان را نشانه‌ايست از نبودن
مي‌گويد از رفتن نگو، از برنگشتن نگو، اما وقتي كه گفتي، اين دل شكسته به‌تر.

:

دير زماني‌ست كه

چشم‌هایم دیگر تاب دیدن ندارد
خستگی مفرط نفس‌هاي به هم تنيده
وجود مرا ربوده است 

به كدامين گور پناه برم
كه شر افسونگري كمين كرده در پس نگاه‌هاي شيطان
از چشمان بي‌شرم من سر برنياورد 

هر گوشه‌اي از اين ديار
گور احساسات پاك گشته است
پاهايم
ديگر از آن من نيستند

خشم نگاه نفرت‌انگيز كدامين مادر
از پس هرزه‌گي من سر برآورد
و هرزه‌گي من، كدامين نفرت را در نگاه خشمگين مادران زنده كرد

 شايد
 كاسه چشم‌هايم
 روزي
 شراب افسون را به خورد من داده است 

مرا متهم مي‌كني!
آيا اگر من هم به اندازه تو
عشق را آموخته بودم
آفتاب مي‌توانست حياي مرا بربايد؟

آفتاب تموز براي قناري خوب نيست

*چيزي راجع به اين نوشته يادم نيست.

نظرات

سه‌شنبه، 27 تير ماه 1385، توسط اميد

57

دوستي‌هايي كه مي‌آيند، ياد‌هايي كه مي‌مانند، اشتباه‌هايي كه تكرار مي‌شوند

پرسيد: بي‌روح تر از عشق مي‌شناسي؟ گفتم‌ش: آدمي بي‌روح‌تر است.

18 تير ... بدون هيچ ياد‌اوري گذشت.

مترو، ديروز، خانومي به دوستش، اون بچه‌هه داره حالمو به هم ميزنه. از بچه اصلا خوشم نمي‌اد. بچه كمتر از 2 ماه داشت، حالم از خانومه سياه شد.

:

سقف چكه مي‌كنه

گاهي با افرادي مواجه مي‌شيم كه انگار از يك كوه هم مقاوم‌ترند. قصه زندگي‌شونو كه مي‌شنوي نمي‌توني زير سنگيني‌ش تاب شنيدن بياري. ناخودآگاه گونه‌هات خيس مي‌شن و از گريه كردن خودت در مقابل خراشاي كوچيك زندگي‌ت خنده‌ت مي‌گيره

دستمالي كه دادي كفاف نكرد. سقف چكه مي‌كنه. چند بار به اين مرد گفتم يك پولي قرض كن سقفو ايزوگام كن. نكرد كه نكرد. هر بار مي‌رفت يك بشكه قير مي‌گرفت خودش ذوبشون مي‌كرد مي‌ماليد روي آسفالت خشكيده پشت بوم يه جوري سر هم‌بندي مي‌كرد. امروز فردايه كه رو سر بچه‌هام بياد پايين. ساختمونش قديمي‌سازه. چي‌ بگم رباب جان. مردِ آدم كه كارشو نفهمه زندگي بهتر از اين نمي‌شه ديگه. همين عيد پارسال بود كه برادرشوهرم و خواهرشوهرم و دامادم خونمون بودند. سفره صبحانه رو پهن كرده بودم. خدا رو شكر كسي ننشسته بود سر سفره. يه‌هو گچاي اين سقف نم كشيده كنده شد و ريخت تو سفره. طفلي دخترم داشت نون مي‌ذاشت تو سفره كه ريخت تو سرش. رنگش مث گچاي روي سرش سفيد شده بود. آبروم رفت جلو مهمونا. يكي نيست بگه به چيه اين مرد دل خوش كردي. به خاطر بچه‌هام وايستادم. تا آخرش هم هستم. از پارسال همين جور سقف تيكه تيكه داره مي‌ريزه. بيشترش رسيده به آجر. امروز فرداس كه واسه اين دختره خواستگار بياد. نمي‌دونم با اين وضع چه‌جوري بايد اينو شوهر بدم. هنوز اين يكي نرفته نوبت اون يكي و بعدش هم اون ته‌تقاريه‌س. ماشاالله همين الان اينقدر رشد كرده، قربونش برم، كه گمونم زودتر از اون يكي عروس بشه.

مردِ پول در آريه. اما همه‌ش صرف عياشي و رفيق بازي خودش مي‌شه. يادم مياد نوعروس بودم. شبا تا نيمه‌هاي شب تنها بودم تو خونه تا آخر شب آقا بياد عقده قماربازي‌شو سر من خالي كنه. از كفتر بازيش بگم كه مث بچه‌ها هميشه رو پشت بوم بود يا از ... . فكرشو بكن. نو عروسي. دختر يكي يه دونه بابا. تو خونه‌اي كه فقط ناز و محبت بود. هرچند وضع مالي‌مون خوب نبود اما كسي هم به جز محبت با كسي رفتار نمي‌كرد. از نظر روحي تو ايده‌ال‌ترين زندگي بودم. حتي يك بار هم از دست بابام كتك نخورده بودم. بري خونه شوهر و هفته دوم ازدواجت، شوهرت با كمربند بيفته به جونت كه چرا به من و كارام گير مي‌دي. الكي به تَرَك ديوار هم گير مي‌داد. چي بگم رباب جان. اوايلش گفتم خوب مي‌شه. اصلا عارم مي‌اومد فكر طلاق رو بكنم. بعدش هم كه پاي بچه اومد وسط و ديگه نمي‌تونستم زندگي و بچه‌مو ول كنم. بچه‌مو به كي بسپرم. ولي خداروشكر بچه‌هام سربه‌صلاحن. اون هم خداييش بچه‌هاشو دوست داره. خودش بدبختي كشيد گذاشت بچه‌هاش درس بخونن برن دانشگاه. اون هم دانشگاه دولتي. همة اميدم به اين شيش تا بچه‌س. يه بار منو جلو مادرم زد. بي‌چاره مادرم چي كشيد تو اون لحظه. صداش در نيومد. هزار بار خودشو نفرين كرد كه چرا منو به اين مرتيكه داده. بشكنه دستاي زن‌داييم كه باعث اين وصلت شد. حالا علتش چي بود، هيچ. يك دليل مسخره مثل همة بقيه دليلاي مسخره كه باعث طلاق و كتك‌كاري مي‌شه و بعد هم فهميد كه مقصر خودشه. بشكنه دستات مرد. تو دوازده سال هشت شكم زاييدم كه دو تاشون سقط شدن. آخه قرار بود به اونايي كه پنج تا بچه دارن، خونه و زمين و لوازم منزل بدن. عقل اونا كه بيشتر از اين نمي‌رسيد. ما هم نادون و بي‌پول. هرچه بدبختيه مال ما مردم عوامه. پنج كلاس درس خوندم،‌ خان داداشم نذاش واسه ادامه تحصيل برم شهر. مي‌گفت زن بايد كهنه‌شويي كنه. درس مي‌خواد چيكار. خودش هم بي‌سواد بود. خدا از سر تقصيراتت نگذره مرد. دوتاي اول پسر، بعد چار شكم دختر زاييدم. به ما كه رسيد بذل و بخشش‌شون ته كشيد. شيش تا توله موند رو دستمون و نه از وسايل منزل خبري بود و نه از خونه و زمين. فقط يك پلوپز دوازده نفري با دفترچه بسيج خانوار گرفتيم به هزارو دويست تومن. سرم خيلي درد مي‌كنه. ارثيه مادرمه. چيز ديگه‌اي نداشت كه به من ارث بده ديگه. اون كه مُرد ديگه تنهاي تنها شدم. پدر مادرم با فاصله دو ماه از هم منو ترك كردن. دقيقا دو ماه. ميگرن دارم. يك دستمال بده ببندم به سرم. خدا رو شكر بچه‌هام دارن به سر و سامون مي‌‌رسن. من كه عمري صبر كردم. اين چند صباح هم روش. صبر، آره، صبر مي‌كنم. سقف هنوز چكه مي‌كنه.

             سرم درد مي‌كند
                         دست‌مالي به من بدهيد كه ببندم آن‌را
                                           و بياويزم خود را از سقف

...

                          سرم درد مي‌كرد
                                        دستمالي كه دادي كفاف نكرد
                                                       سقف چكه مي‌كند

و قناري نغمه‌اي سر نداد

نظرات

شنبه، هفدهم تير‌ماه 1385، توسط اميد

56

مرگ

چه ميمنتي! بيچاره، ربع قرن از عمرت گذشت و هنوز تو خواب غفلتي. آخه كي مي‌خواي بيدار شي مردك. از زندگي به يك به‌به و چه‌چه‌ش راضي شدي؟ تا كي مي‌خواي به اين صورت پوچ بسنده كني. يك تلنگر، يك گوش‌مالي. هنوز وقت بيدار شدنت نرسيده؟ پس كفه مرگت رو بزار. فكر كردي چند وقت ديگه عمر مي‌كني. نكنه به يك عمر دراز دل خوش كردي. يا اونقدر عالمي كه فكر مي‌كني به اين زودي‌ها نوبت تو نيست. بي‌چاره براي خودت جشن نگير. يك سال به عمرت اضافه شد. به عمر بي‌ارزشت كه هر روز داري بيشتر از قبل مي‌سوزونيش. دير نشده. از همين الان. توكل كن و تلاش. شايد اندكي از سياهي خودت و روحت كم بشه. شايد بتوني از مرگ سياه برهي. هين، دست بردار از مردم آزاري. همينو مي‌خواستي كه مهرباني بسان ... ، از دست تو به مكان نا‌معلومي پناه برد تا مبادا خار نادانيت بار ديگر دستش را بخلد. پناه بر خدا از جهل و ناداني كه مركب من گشته در اين چند صباح.
من كه مي‌دانم شبي عمرم به پايان مي‌رسد نوبت خاموشي من سهل و آسان مي‌رسد
من كه مي‌دانم كه تا سرگرم بزم هستي‌ام مرگ ويران‌گر چه بي‌رحم و شتابان مي‌رسد
من كه مي‌دانم به دنيا اعتباري نيست نيست بين مرگ و آدمي قول و قراري نيست نيست
من كه مي‌دانم اجل ناخوانده و بي‌داد‌گر سرسزده مي‌آيد و راه فراري نيست نيست

اما لطف و رافت او مرا اميدوار مي‌كند.

نوميد مشو اميد مي‌دار اي دل در غيب عجايب است بسيار اي دل
گر جمله جهان قصد به جان تو كند تو دامن دوست را بمگذار اي دل

قناري، نغمه‌هايت را فراموش نخواهم كرد گر چه آن‌ها را هديه كنم به كساني كه دوستشان دارم هم‌چون تو. به قول عزيزي همچون قناري:  "دوستي بسته‌ي پيچيده‌ي روبان‌ها نيست                كه كسي روز تولد به كسي هديه كند"

نظرات

پنج‌شنبه، پانزدهم تيرماه 1385 ساعت 10:10، آزمايشگاه تحقيقاتي سيستم‌هاي ديناميكي و كنترل

55

قيمت هر كالا مي‌داني كه چيست                         قيمت خود را نداني ابلهي‌ست

كاهدون مال خودم بود: حال مي‌ده ساعت چهار صبح بيدار شي بري تا بالاي كوهي كه بارون ديشب يك حالي به‌ش داده. گيلاس بخوري و برگردي. من هم حال كردم. اما دلم بد جوري درد مي‌كنه. بنده‌هاي خدا قديمي‌ها حق داشتن كه گفتن "كاه از خودت نيست، كاه‌دون كه از خودته"

براي تولدم، مادرم

روزها گذشت
روزهاي عمر تو به چه سختي گذشت
و من، در بطن وجودت
از وجود تو نشات گرفتم
گذشت از شصتمين سال، هزار و سيصد سال
و افزون بر آن يك صد و هفت روز ديگر
صبر كردم
از سالي كه خورشيد در آن فرمان‌روا بود
طاقتم سر آمد

در يك صبح دوشنبه، وجود تو را درد فرا گرفت،  پسركي قسمتي از وجودت را ربود، و براي هميشه تو را ترك گفت، وجود مقدست را. آه، اي بزرگ اي مهربان، و تو بي‌توجه به اين دزدي، باز هم وجودت را نثارم كردي، و تمام وجودت را سپر من نمودي.

"مادر"، چه واژه پر عطوفتي. قسم به واژه، واژه‌اي كه با يادش دلم آرام مي‌گيرد، و روحم را با خود به عليا مي‌برد. قسم به عشقي كه به من داري، عشقي كه چون عَشَقِّه بر وجودت ريشه افكنده، و مانع شد كه مرا نفرين كني. قسم به محبتي كه نثارم كردي، محبتي كه در هيچ‌كجاي ديگر نخواهم ديد، و بي‌منت آن‌را به من ارزاني كردي. قسم به زماني كه به من نگاه كردي، و در تمامي زمان‌ها به من توجه داشتي، پس قسم به زمان‌، كه مرا در گذر آن سرشتي، و از جانت در من دميدي و مرا پروردي. قسم به آنكه تو را پرورد. قسم به كائنات، قسم به سحر‌گاه، لحظه، زمان، عشق، مهر، اگر دعاي خير تو نبود، اكنون من در اين دنيا، با عجوزه‌هاي مكاره‌اش، كه گاه در قالب پول، گاه در لباس علم، گاه در كسوت دوست و گاه در آيينه، خود را نمايان مي‌كنند، لباسي ديگر به تن داشتم و كسوتي ديگر.

به ياد دارم هنگامي كه از، از، از مشكلاتت برايم گفتي، و از سختي‌هايي كه به خاطر من تحمل كردي، و لعنت به زمان
در آن هنگامي كه متوقف شده بود بر من. در آن هنگام كه دل تو را شكستم، و لعنت بر من كه دل تو را شكستم. چه كسي گفت قسم به زمان، من لعنت مي‌فرستم به آن قسمت از زمان، كه مرا بر تو تازاند.
مادر، اكنون كه برايت مي‌نويسم، نه، اكنون كه براي دل خودم مي‌نويسم، بي هيچ توجهي به اطراف، بي‌اختيار اشك از چشمانم سرازير گشته. عاشقانه دوستت دارم، عاجزانه طلب بخشايش دارم. به خدايي كه عاشقانه پرستيدنش را نشانم دادي، نه عابدانه پرستيدنش را، كه ديگر هيچ‌گاه نگاهم را هم تيز نخواهم كرد تا چه برسد به زبانم كه بخواهم بار ديگر به تو بگويم " يك‌ساعت ديگه مي‌خرم" و يا " جَوونم، دلم مي‌خواد". دوست دارم باز هم بچه بشم. برگردم به همون دوران كه خلوصي داشتم. خلوص بچه‌گي. با همون خلوص مي‌گم  ماماني، عاشقتم. هيچ ابايي ندارم كه اينجا، جلوي چشم همگان جار بزنم و فقط خدا مي‌دونه چقد دوسِت دارم.

و تو در خفا اشك ريختي، و باز برايم دعا كردي.

تو در هر سال، نيمه تير، مرا متولد مي‌شوي و من بي‌هيچ نكو‌داشتي براي تو، خودم را پرستيدم و تو با نواي من آميختي و خودت و درد بيست و پنج‌ساله‌ات را فراموش كردي. يادم مياد كه يك‌بار بد جوري منو تنبيه كردي. مگس‌كش را سرو ته تو دستت گرفته بودي و مي‌زدي پشت دستم. گريه و زاري فايده نداشت. بايد تربيت مي‌شدم و تو خوب از عهده تربيت من و همه فرزندات برآمدي. بعدش اومدي بغلم كردي. اشكامو با دستت پاك كردي و دم گوشم گفتي كه چقدر دوسم داري. بعد بوسيدي‌م و من هم بوسيدمت و قول دادم كه ...


بشنو سخني چو درّ و گوهر
از درّ و گهر گران
بهاتر
از قدرت كردگار داور
گويند مرا چو زاد مادر
           
پستان به دهن گرفتن آموخت

كردم چو به مهد آه و شيون
بنشاند مرا به روي دامن
از هر خطرم بداشت ايمن
شب
ها بر گاهواره من
           
بيدار نشست و خفتن آموخت

بر مه چو بريخت كوكب من
دانست ز گريه مطلب من
بوسيد ز مهر غبغب من
لبخند نهاد بر لب من
            بر غنچه گل شكفتن آموخت

چون ديد ضعيف و ناتوانم
در سينه گرفت همچو جانم
بوسيد رخ و لب و دهانم
يك حرف و دو حرف بر زبانم
            الفاظ نهاد و گفتن آموخت

در تربيت‌م چه رنج‌ها برد
من راحت و او ز من جفا برد
هنگام مرض ز تن بلا برد
دستم بگرفت و پابه‌پا برد
            تا شيوه راه‌رفتن آموخت

از اوست مرا هر آنچه نيكوست
ور قامت همچو سرو دل
جوست
گر مغز بود مرا و گر پوست
چون هستي من ز هستي اوست
            تا هستم و هست دارمش دوست

                                                               ( اديب آزاد خراساني)*

*اصلاح شده بر مبناي نظرات استاد بوالفضول

قناري، تو نغمه‌اي سر نمي‌دي؟

نظرات

پنج‌شنبه، هشتم تير‌ماه 1385 توسط اميد

54

دو تا نقطه:

1. اگه مي‌خواين هميشه فكر بكر داشته باشين، فكرتونو بكر نگه دارين و از همين الان مطالعه رو بزارين كنار

2. فكر بعضي‌ها مثل مردمك چشمه كه هرچه بيشتر نور بهش بتابه تنگ‌تر مي‌شه

رسوايي

تشبيه دهانش نتوان كرد به غنچه

هرگز نبود غنچه بدين تنگ دهاني

سياهي ملموس و محسوسي كه روايت‌گر غزلي نغز بود، از زيبايي چشمانت با آن معصوميت كودكانه‌اش، در مقابل ديدگانم پرده برداشت. هواي اتوبوس خيلي گرم بود و خرداد در آخرين روز زندگيش، يادگاري داغ بر فضا افكنده بود. هيچ‌گاه آخرين روز خرداد هشتاد و پنج را فراموش نخواهم كرد. آن گرماي طاقت فرسا، زيبايي وصف ناپذيري بر صورتت نشانده بود. قطرات عرق بر صورتت همچون شبنم صبحگاهي مانَد كه بر روي گل رز نشسته و با اندك نوازش خورشيد بامدادي اتحاد سبزشان را با پيوستن به يك‌ديگر جشن مي‌گيرند. صورتي لبانت، عاري از هر گونه آذين‌هاي تصنعي، به اتفاق قطرات عرق بر پيشاني و گونه‌ها و رويشگاه سبزه‌هاي بالاي لبت، مرا در رويايم غرق كرد.

ديگر گرماي هوا را احساس نمي‌كنم. تمام وجود من در حال التهاب است. آيا چنين خلقتي را خدا براي من فرستاده ‌است؟ بي‌شك اگر خودش لحظه‌اي رعنا را ببيند، او را براي خودش به عالم عليا خواهد برد. آه، زمان در ساعت چهار صبح متوقف مي‌شود و زمين زير پاهايم به سرعت به عقب مي‌رود. من همان‌جا ايستاده‌ام. پاهايم كجا گم شده‌اند. چرا به پيش نمي‌روم.

رعنا! ابروان كشيده‌‌ات دل مرا به دنبال مي‌كشد و سياهي چشمانت وجود مرا به بند. جعد گيسوانت، به شكارگاه آهوان ختن مانَد، اما آهو! تويي نه من. من شكار تو گشته‌ام يا تو شكار من. ناخودآگاه مصرع چه خوش صيد دلم كردي بنازم چشم مستت را را با خود زمزمه مي‌كنم اما به يك‌باره يادم آمد ز بد عهدي اين دنيا و پوچي عشق‌هاي امروزي و يا شايد از چيزهاي ديگري كه تصميم گرفتم براي هميشه اين عشق رو هم فقط در روياي خودم داشته باشم. اما نه. نمي‌توان به گناه كرده ديگران، بي‌گناهان را هم تنبيه كرد. و من خودم را تنبيه نمي‌كنم به گناهي كه نكرده‌ام. پس به روياي شيرين رعنا ادامه دادم و گفتم هر كس كه بديد چشم او گفت    كو محتسبي كه مست گيرد.

مي‌شود قدرت‌نمايي خدايت را در وجود تو ديد كه چگونه با يك چشم به هم زدن، مرا رسواي دو عالم نمودي. چشم به هم زدني كه هنوز شيرينيش را در نگاهم، وقتي كه چشمانم را مي‌بندم و تو را و آن لحظه مقدس را تصور مي‌كنم، لمس مي‌كنم و اگر صادق باشم خواهم گفت كه مي‌بينم. آن لحظه‌اي كه هزار لحظه طول كشيد تا مژگان سياهت، كف زنان، قدرت خالقت را به تحسين بنشينند. دهان غنچه‌ات را هيچ تشبيهي نيست.  تشبيه دهانت تنوان كرد به غنچه    هرگز نبود غنچه بدين تنگ دهاني. با خودم گفتم اگه حافظ رو نداشتم چيكار مي‌كردم. و بعد به خودم جواب دادم: لال‌موني مي‌گرفتي و مي‌رفتي پي زندگي‌ت. از اين جواب مزخرفم خنده‌م گرفت.

دوباره چشمامو با صورتش پيوند زدم. شرم خاصي توي صورتش موج مي‌زد. انگار سنگيني نگاه من رو با چشماش حس مي‌كرد. چشمامو بستم و بقيه مسير رو تو خيالم سير كردم.

اتوبوس مي‌ايستد و تو پياده مي‌شوي. من هم پياده مي‌شوم. اما باز هم پاهايم به پيش نمي‌رود. گمان كردم كه آن‌قدر شهامت دارم راز عشقم را بر تو آشكار كنم. و چه باطل بود گمان من.

قناريكم، وقتي برام آب مياري، لطفا ليوان منو پر نكن. با قسمت خالي‌ش بيش‌تر حال مي‌كنم. اما اگه كاملا خالي باشه دلم مي‌گيره.

نظرات

فصل امتحاناته و منِ فارغ بال، نگاه ديگري به بچه‌هاي دانشگاه دارم. طفلكي‌ها امتحان! دارن. بعدا راجع به اين نگاه توضيح مي‌دم.

پنج‌شنبه، اول تير‌ماه 1385 توسط اميد

53

Copyright 2003-2007@ Omid
اميد