دلم
از دست خدا ميگِريَد
دوست
ندارم بگم كه تو اين زندگي لعنتي كه هر گوشهايش يه جور مشكل و اندوهي
حاكمه، وقتي شرايط خودمو با بقيه مقايسه ميكنم ميفهمم كه دارم پادشاهي
ميكنم و براي اين پادشاهي تاكنون شاكر كه نبودم هيچ، بلكه همواره ناليدم
كه چرا
...
دوست
ندارم بگم كه خدا اون دخترك رو به خاطر من يككم بيمار آفريد كه با نگاه
كردن به خانواده دخترك و رنجي كه به خاطر دخترك عقبموندهشون تحمل
ميكنند، عبرت بگيرم و خدا رو روزي هزار بار شكر كنم .
اما پوست كُلُفت و گوش ناشنوا
...
-
زكي، تو فكر كردي من عقبموندهام. دنياي من خيلي وسيعتر، زيباتر و پر
رمز و رازتر از مال شماست. چون من نميتونم و يا نميخوام با دنياي شما
راحت ارتباط برقرار كنم شدم خل و چل و عقبمونده! دنياي شما پر از نكبت و
كثافته و خود شما نيز و من ميخوام از نظر شما ديوانه باشم. من نميخوام
يكي از شما باشم. اگه لحظهاي بتوني به دنياي من بياي، هيچگاه رهاش
نميكني.
دخترك
كمتر از سي سال سن داشت. يعني اينطوري به نظر ميرسيد.
حركت
قطار بطري آب رو به رقص آورده بود. آهاي بطري، مگه تو خوشگلي كه ميرقصي.
مردهشور اين قطار لعنتي رو با مسئولاي شركت رجا
...
حتي
تحمل ديدن دخترك رو هم نداشتم. تازه فهميدم كه از ديدن چنين افراد معصومي
چقدر منِ گناهكار ميترسم. مادرش هم همراهش بود. ميگفت سه شكم زاييدم همه
خوب و سالم. اين يكي رو خدا خواست اينطوري بشه. تو بيست و هفت سالگي اين
آخري رو زاييدم كه اينجوري از آب دراومد. بعد يك شوكولات به من و بقيه
همكوپهايها داد. يك ساعتي نگذشته بود كه جامو با دونفر ديگه توي يك كوپه
كه همگي آقا بودند عوض كردم.
با
ديدن دخترك ياد داوود افتادم. عموي فهيمه. هر موقع ميبينمش كلي باهاش حال
ميكنم. خيلي دوسش دارم. منو كلا از اين دنيا بيرون ميبره.
هنگام
خروج از قطار كمك كردم كه ساكشون رو تا بيرون ايستگاه ببرم. اما
يه احساس
بدي به هم
دست داد. آيا من دلم به حال اونا سوخته بود. آيا من ميخواستم حس انسان
دوستانه خودمو ارضا كنم يا ميخواستم يه جوري قسمتي از گناهامو با اين كار
رياكارانه موازنه كنم. شايد هم نياز به جلب توجه دارم. اين كار رو من
بهخاطر خودم انجام دادم يا بهخاطر اونا. يعني ميشه كاري خالصانه انجام
داد. اصلا خلوص چه معني ميده. اين كه كار رو براي خودمون يا براي اونا، از
روي دلسوزي انجام بديم. راستش رضاي خدا برام هيچ مفهومي نداره.
ميلي
به آب خوردن نداشتم. ساعت اندكي از پنج گذشته بود. از طلوع خورشيد بيش از
نيم ساعتي سپري شده بود. يه پياله آب رو در طي شيش جرعه يا بيشتر خوردم.
بس
كه به من لطف كردي، احساس ميكردم كه تو هم حضور داري. شايد هم واقعا حضور
داشتي. در تمام اون ساعتي كه با قُلُپ قُلُپ آب خوردن شروع شد و با آب
نخوردن، به موعدي ديگر براي قُلُپ قُلُپ آب خوردن موكول شد.
|
زِ حريم ملكوت، نگهي آشفته |
آخرين جرعه اين جام تهي را رُفته |
|
تا به اقصاي دلي خسته و زار |
به تمناي رسيدن به شميمي از يار |
|
رخت
خود بست و به كوس بامداد |
ره به سرمنزل مقصود نهاد |
|
وندر اين ره چه خطرها كه نديد |
همه را با دل و از جان بخريد |
|
خسته چون شد همه از جور زمان |
پي آن عالم لاهوت دوان |
|
اندكي زير درختي در راه |
ساعتي كرد بدان بيشه نگاه |
|
كرد منزل نه به يك بلكه سه روز |
تا كه يابد اثري از آن سوز |
|
لب گشود و سخني كرد آغاز |
از همه جور زمان بيايجاز |
|
گفت و رُفت و سُفت و چون آب نمود |
راز و رنگ و سنگ و پرتاب نمود |
|
راز سينه، رنگ روح و سنگ دل |
از بيانش كو چنان گشت خجل |
|
جرعه آبي كه از آن نهر بخورد |
دلش از ناسره گفتار فسرد |
|
تو زِ بهر عشق بازي آمدي |
يا براي دستيازي آمدي |
|
گر گداي كوي او گردي، برو |
بايدت عاشق شوي، مردي برو |
|
از درونش او چو آن پيغام ديد |
چون خودش را اندرون جام ديد |
|
وانگهي ديوانهگي او پيشه كرد |
ساعتي را سر
به جيب، انديشه كرد |
|
جام مي را از سر سودا بريخت |
حاليا،
"اميد" از خود ميگريخت |
1. استعداد آدم كه
به ابتذال كشيده بشه ميشه اين افتضاح بالايي.

2. آهاي قناري، تو
خودت اونجا بودي. من صداشو در نياوردم. يعني از من خواستي كه اينجا چيزي
راجع به تو ننويسم. زدي بودي زير آواز مستانه. حسابي پردهدري كردي.
اما الان من تهرانم.
30 نظر
يكشنبه
21 خرداد 1385 توسط اميد |