شــــــ‌‌اميد‌مظاهريــــــايد همين امروز

 

گاهي اوقات سعي مي‌كنم شعر بسازم. در نوشته‌هاي پيشين اندكي از ساخته‌هايم را ديديد. اما هيچ‌گاه نخواهم توانست شعر بسرايم چرا كه ظرف استعداد سرشارم تهي گشته.

 

نوشتههای ديگر

Up
مهر86
پر تلاطم
تنگ و تهي
خط‌خطي
خرداد 86
اردي‌بهشت
تا 100 بهار
آخراي سال
تا اول بهمن
مهر رمضان
پايان تابستان
تا مرداد
بعد از خرداد
خرداد‌
بعدي‌ها
دومين‌ها
قديمي‌تر

 

 

 

 

 

 در اين صفحه مي‌خوانيد

 

شرح مسلماني من* پوشيده در نيستي* يك جورِ ديگر* جريان* دلم از دست خدا مي‌گريد* ديوار*

ديوار

دست‌هاي خسته‌ام را غروري آشفته، به تارك دنيا بسته است.

تو مي‌داني كدام زنجير را بايد بگسلم؟

 

مدتيه كه جنون شده رونق بازارم. سرم تو لاك خودم بود و داشتم زندگي‌مو مي‌كردم. از يك طرف مشغله‌هاي فكري و دروني و برخي نيازها و دغدغه‌هاي فلسفي، از يك طرف پرداختن به لطافتي كه با غبار طي ساليان سال پوشانده شده بود و برخي نياز‌هاي عاطفي، از يك طرف مشكلات كاري كه چند ماهيه درگيرش شدم - تا كنون فقط يك چاله پول بوده و هرچه پول داشتم و قرض كرده‌ بودم رو اونجا صرف كردم و حالا شدم آس و پاس- و از يك طرف كساني كه در مقابلشون شديدا احساس مسئوليت مي‌كنم و فكر مي‌كنم كه بلند پروازي‌هام - كه هنوز جواب نداده- باعث شده كه از آرامششون كم بشه. اين‌ها روال پر فراز و نشيب زندگي من رو تشكيل مي‌داد. اما يك روز پيغامي از يك دوست كه از من رنجيده بود، دريافت كردم و باعث شد كه مدتي در اينجا رو تخته كنم و عميقا رو پيغام اين دوست فكر كنم.

تازه فهميده بودم كه استاندار‌هاي من با مال جامعه خيلي متفاوته. هرچند كه اين تفاوت رو آگاهانه به وجود آورده بودم. اما ديدم كه اين‌طوري ممكنه نتونم با جامعه خوب تبادل داشته باشم. جامعه مريض نمي‌تونه معيار مناسبي باشه. اما به هر حال من دارم تو اين جامعه زندگي مي‌كنم و بايستي كه برخي از قوانين - كه هرچند به طور بديهي به دور از اون آرمان‌شهر مورد نظره- رو رعايت كنم. در همين بين داشتم كتاب "سمفوني مردگان" نوشته عباس معروفي رو مي‌خوندم. در بعضي از قسمت‌ها احساس نزديكي عجيبي با سوجي يا همون آيدين كردم. شرايطي كه تا حدودي هم‌ارز با شرايط منه بر زندگي سوجي سايه افكنده بود. البته كه اين احساس اخت با شخصيت داستان، توانايي بالاي نويسنده رو نشون مي‌ده. نتيجه اينكه من به خاطر اين جامعه مزخرف با معيارهاي بي‌ارزشش و رفتارهاي ناهنجارش، ممكنه خودمو اندكي تغيير بدم، يا شايد هم‌رنگ جامعه بشم. اما هيچ‌گاه ديروزم رو فراموش نمي‌كنم و تا ابد تو ذهن دارم. ديروزي كه برداشت‌هاي بدي ازش كرده بودند. برداشت‌هايي كه قسمتي از زندگي‌مو تحت تاثير قرار داد. حتي دوست ندارم به اون انتقاد لعنتي فكر كنم. ولي فكر مي‌كنم و تاثير مي‌پذيرم.

تلخند نبود. بلكه يك لبخند تلخ بود به من. و من، نه مثل قبل، اما به عشق ورزيدن ادامه خواهم داد. و تو مي‌تواني باز هم به من انتقاد كني. و من باز به انتقادت مي‌انديشم و شايد، روزي، ديگر عشق نورزيدم. روز ديوار. روز تنهايي، روز مردان نامرد.

 آهاي مردم، من يك قناري دارم. همه بدونين. قناري من تو قفس نيست.

گفتم حالا كه برمي‌گردم يك تغييري هم بدم. ذوق‌زده‌تونكنم. من خودم حسابي ذوق‌مرگ شدم.

نظرات

سه‌شنبه، سي‌ام خرداد 1385 توسط اميد

52

ديگه نيازي به ابراز همدردي نيست

دلم از دست خدا مي‌گِريَد

دوست ندارم بگم كه تو اين زندگي لعنتي كه هر گوشه‌ايش يه جور مشكل و اندوهي حاكمه، وقتي شرايط خودمو با بقيه مقايسه مي‌كنم مي‌فهمم كه دارم پادشاهي مي‌كنم و براي اين پادشاهي تاكنون شاكر كه نبودم هيچ، بلكه همواره ناليدم كه چرا ...

دوست ندارم بگم كه خدا اون دخترك رو به خاطر من يك‌كم بيمار آفريد كه با نگاه كردن به خانواده دخترك و رنجي كه به خاطر دخترك عقب‌مونده‌شون تحمل مي‌كنند، عبرت بگيرم و خدا رو روزي هزار بار شكر كنم. اما پوست كُلُفت و گوش ناشنوا ...

-         زكي، تو فكر كردي من عقب‌مونده‌ام. دنياي من خيلي وسيع‌تر، زيبا‌تر و پر رمز و رازتر از مال شماست. چون من نمي‌تونم و يا نمي‌خوام با دنياي شما راحت ارتباط بر‌قرار كنم شدم خل و چل و عقب‌مونده! دنياي شما پر از نكبت و كثافته و خود شما نيز و من مي‌خوام از نظر شما ديوانه باشم. من نمي‌خوام يكي از شما باشم. اگه لحظه‌اي بتوني به دنياي من بياي، هيچ‌گاه رهاش نمي‌كني.

دخترك كمتر از سي سال سن داشت. يعني اين‌طوري به نظر مي‌رسيد.

حركت قطار بطري آب رو به رقص آورده بود. آهاي بطري، مگه تو خوشگلي كه مي‌رقصي. مرده‌شور اين قطار لعنتي رو با مسئولاي شركت رجا ...

حتي تحمل ديدن دخترك رو هم نداشتم. تازه فهميدم كه از ديدن چنين افراد معصومي چقدر منِ گناه‌كار مي‌ترسم. مادرش هم همراهش بود. مي‌گفت سه شكم زاييدم همه خوب و سالم. اين يكي رو خدا خواست اين‌طوري بشه. تو بيست و هفت سالگي اين آخري رو زاييدم كه اين‌جوري از آب دراومد. بعد يك شوكولات به من و بقيه هم‌كوپه‌اي‌ها داد. يك ساعتي نگذشته بود كه جامو با دونفر ديگه توي يك كوپه كه همگي آقا بودند عوض كردم.

با ديدن دخترك ياد داوود افتادم. عموي فهيمه. هر موقع مي‌بينمش كلي باهاش حال مي‌كنم. خيلي دوسش دارم. منو كلا از اين دنيا بيرون مي‌بره.

هنگام خروج از قطار كمك كردم كه ساكشون رو تا بيرون ايستگاه ببرم. اما يه احساس بدي به هم دست داد. آيا من دلم به حال اونا سوخته بود. آيا من مي‌خواستم حس انسان دوستانه‌ خودمو ارضا كنم يا مي‌خواستم يه جوري قسمتي از گناهامو با اين كار رياكارانه موازنه كنم. شايد هم نياز به جلب توجه دارم. اين كار رو من به‌خاطر خودم انجام دادم يا به‌خاطر اونا. يعني مي‌شه كاري خالصانه انجام داد. اصلا خلوص چه معني مي‌ده. اين كه كار رو براي خودمون يا براي اونا، از روي دل‌سوزي انجام بديم. راستش رضاي خدا برام هيچ مفهومي نداره.

ميلي به آب خوردن نداشتم. ساعت اندكي از پنج گذشته بود. از طلوع خورشيد بيش از نيم ساعتي سپري شده بود. يه پياله آب رو در طي شيش جرعه يا بيشتر خوردم. بس كه به من لطف كردي، احساس مي‌كردم كه تو هم حضور داري. شايد هم واقعا حضور داشتي. در تمام اون ساعتي كه با قُلُپ قُلُپ آب خوردن شروع شد و با آب نخوردن، به موعدي ديگر براي قُلُپ قُلُپ آب خوردن موكول شد.

زِ حريم ملكوت، نگهي آشفته

آخرين جرعه اين جام تهي را رُفته

تا به اقصاي دلي خسته و زار

به تمناي رسيدن به شميمي از يار

رخت خود بست و به كوس بامداد

ره به سر‌منزل مقصود نهاد

وندر اين ره چه خطر‌ها كه نديد

همه را با دل و از جان بخريد

خسته چون شد همه از جور زمان

پي آن عالم لاهوت دوان

اندكي زير درختي در راه

ساعتي كرد بدان بيشه نگاه

كرد منزل نه به يك بل‌كه سه روز

تا كه يابد اثري از آن سوز

لب گشود و سخني كرد آغاز

از همه جور زمان بي‌ايجاز

گفت و رُفت و سُفت و چون آب نمود

راز و رنگ و سنگ و پرتاب نمود

راز سينه، رنگ روح و سنگ دل

از بيانش كو چنان گشت خجل

جرعه‌ آبي كه از آن نهر بخورد

دلش از ناسره گفتار فسرد

تو زِ بهر عشق بازي آمدي

يا براي دست‌يازي آمدي

گر گداي كوي او گردي، برو

بايدت عاشق شوي، مردي برو

از درونش او چو آن پيغام ديد

چون خودش را اندرون جام ديد

وانگهي ديوانه‌گي او پيشه كرد

ساعتي را سر به جيب، انديشه كرد

جام مي را از سر سودا بريخت

حاليا، "اميد" از خود مي‌گريخت

1. استعداد آدم كه به ابتذال كشيده بشه ميشه اين افتضاح بالايي.

2. آهاي قناري، تو خودت اونجا بودي. من صداشو در نياوردم. يعني از من خواستي كه اينجا چيزي راجع به تو ننويسم. زدي بودي زير آواز مستانه. حسابي پرده‌دري كردي.  اما الان من تهرانم.

30 نظر

يك‌شنبه 21 خرداد 1385 توسط اميد

51

جريان

صبح: تا حالا از دوقلوهاي به هم چسبيده شنيدين. اين رو هم بشنوين از حيوانات به هم چسبيده. جل الخالق! امروز يعني ديروزكه كوه بودم، گفتم امروز چون امروز يعني الان كه دارم يادداشت مي‌كنم، هنوز فردا نشده ولي چون فردا يعني امروز مي‌خوام اين نوشته‌ها رو با شما به اشتراك بزارم گفتم ديروز. به هر حال ديروز يا امروزش زياد مهم نيست. مهم چيزيه كه مي‌خوام بگم و دارم مي‌نويسم و البته به نظر خودم هيچ اهميتي جز زنده كردن خاطرة ديروز يا امروز نداره. ولي ممكنه براي كسي از خواننده‌ها اين چيزايي كه مي‌نويسم مهم باشه. داشتم مي‌گفتم كه ديروز يا امروز اه، از اين به بعد مي‌گم ديروز- توي مسير دو تا پروانه به هم چسبيده ديدم. طفلكي‌ها نمي‌تونستند خوب پرواز كنند. پروانه‌ها خيلي شبيه هم بودند. اگه يه‌كمي كمتر دقت كرده بودم ممكن بود ناخواسته له مي‌شدند.  چون نمي‌تونستن خوب پرواز كنند. تازه دوتا مار به‌هم چسبيده هم ديدم. ولي نمي‌دونم چرا اين دوتا مار دوقلو اصلا به هم شبيه نبودند. به چوب‌دستي كه دستم بود، خواستم جداشون كنم تا راحت‌تر بتونند زندگي كنند. ولي مثل اين جن ديده‌ها تا منو ديدند، از من ترسيدند و رفتند زير يك سنگ برزگ.

بعد از ظهر: دلم مي‌خواد از پيرمردي بگم كه اگرچه عمر نوح داشت، اما بسان قوچي از من جوان‌تر، چگونه كوه‌ها را به سخره گرفته‌بود. دلم مي‌خواد از افتادن كوله پشتي‌ام بگم و لطف آقايي كه طناب همراهشون داشتند و به كمك طناب ايشون تونستم كوله‌پشتي‌مو بردارم و شرح افتادن كوله‌پشتي‌مو هم جاي بقيه يادداشت‌هام بنويسم. دلم مي‌خواد بگم كه كوله پشتيم وقتي كه زير سايه درخت كِرْم براي استراحت نشسته بودم، يه هو رها شد به سمت پايين و 6 متر پايين‌تر، به شاخ و برگاي درخت كرم گير كرد. دلم مي‌خواد بگم كه من اين اسم رو به اين درخت دادم، چون يه نوع كرم به تعداد بيشتر از برگاي درخت، همه برگاي درخت رو خورده بود و دور هر قسمت تنيده بود. دلم مي‌خواد بگم كه تاحالا همچين درختي نديده بودم. دلم مي‌خواد بگم كه چطور جاري شدم در زلال بي‌كران تنهايي. دلم مي‌خواد بگم الان كه درام اينارو مي‌نويسم هيچ، ولي وقتي داشتم اون بالايي‌ها رو مي‌نوشتم، در بالاي كوه زير سايه درختي بودم كه اون هم مثل من تنها بود. رو به سمت غبار آلود شهر شما نشسته بودم و خورشيد ساعت چهار عصر را نشان مي‌داد. دلم مي‌خواد بگم كه بعضي از كوه رونده‌ها كه كوهنورد نيستند، و بي‌ادب هستند، مقداري پوست تخم‌مرغ در يك طرف و يك چاي نپتون خشكيده در سمت چپ كنار من انداخته بودند و ديگر كسي آنجا نبود. دلم مي‌خواد بگم كه دوست ندارم نگاهم را نيز كنم تا بقيه جنايات اينان را ببينم. چون واقعا دوست ندارم. دلم مي‌خواد اون هم بگه. صحبت كنه. بپرسه.  كمك كنه.

اميد، اينجا خودتي و خودت. تنهاي تنها. از چي مي‌ترسي، به وقت لولو بياد بخوردت. يه‌كم فكر كن. نقش تو توي زندگي در مقابل خودت و خانوادت چيه. چي مي‌خواي عرضه كني.چه مرگته اميد. از چي ناراحتي. چرا اينقدر پريود شدي. چي مي‌خواستي كه بهت ندادم. هرچه كه خواستي و به سمتش رفتي، بهش رسيدي. مگه شرايطش رو برات مهيا نكردم. دِ، چرا لال‌موني گرفتي. بگو ديگه. چه مرگته. الآن، اينجا، منم و تو. هيچ كس ديگه نيست. بلند حرف بزن اميد. بگو. با من صحبت كن، بخواه. از من بخواه. ولي خودت هم جون مادرت، يك كم در جهت خواسته‌هات حركت كن. بتركون اون بغض فرونشسته در سينه‌تو. بلند، بلند گريه كن. از هرچي توي دنيايي كه آفريدم، اگه ناراحتي و گله داري! بگو. گريه كن. پس كوه اومدي كه چكار كني. اومدي كه با من خلوت كني ديگه. بگو، بخواه. فروبشكن خودتو. تو در مقابل من قرار داري. تنهاي تنها...

چشمة چشمم همنوا با چشمه كوه‌سار جاري شده بود. اندكي بعدتَر دريافتم كه اين منم جاري شده از چشمه چشمم.

زلال چشمه طبيعت / از جنس كوه‌ خواهد فرزندي /  نه هر خسي كه چون تو، رميده از پي خود / در جستجوي خود / كوه را دست‌آويز قرار داده‌است /  احساسات نتراشيده نتراويده‌اش را

دلم نمي‌خواد كوه رفتن هم بشه روزمرْگي و روزمرِّگي. دلم نمي‌خواد وب نوشتن هم بشه روزمرْگي كه اگه اينطوري بشه، من هزار بار مي‌ميرم.
با اين حساب 10 ساعت به روزمرْگي‌هام در كوه افزوده گرديد

26 نظر

شنبه، 13 خرداد 1385

50

يك جورِ ديگر

دو روز پيش توي بانك بودم. به مرتبه صدايي شبيه صداي ضربه‌هاي چكش بلند شد. تق، تق،....تق، .تق، تق، به نگاه سرسري به دور و برم انداختم. متوجه چيزي نشدم. بقيه مردمي كه اونجا بودند، از كارمند و ارباب رجوع، انگار نه انگار كه دارن صدايي مي‌شنوند. بي‌توجه به صدا، تو صف آروم ايستاده بودند و منتظر بودند تا نوبتشون بشه. خوب كه به اطرافم نگاه كردم ديدم صدا، صداي چكش كوبيدن نيست. بلكه يك خانومي كه چك ها رو پاس مي‌كرد، چيزي حدود صد عدد چك و كاغذ ديگه جلوش بود و هر بار دستش رو كه مهر رو محكم گرفته بود، با شدت مي‌كوبيد روي استامپ و با ضربه بسيار محكم‌تري كه از ناراحتي ديشب‌ يا صبح توي خونه‌ش نشات گرفته بود و بي‌جوهر بودن استامپ هم شده بود قوز بالي قوز- مي‌كوبيد روي چك‌ها و كاغذهايي كه جلوش بود. از ديدن اين وضع خيلي ناراحت شدم. اين بنده خدا قراره حداقل بيست سال ديگه رو با اين وضع سر كنه و بعد از اون يك عمر ديگه رو قراره از درد مچ و دست و ساعد رنج ببره.

واكنش معاون بانك در مقابل اعتراض من جالب بود.

- جناب معاون بانك، مي‌بيني چه سر و صدايي راه افتاده. تازه اين به كنار. اين بنده خدا به عمر مي‌خواد با اين دست زندگي كنه. مگه يه استامپ چقدر قيمتشه كه دريغ مي‌كنين

- مشكل استامپ نيست. خانم رضايي، لطفا آهسته‌تر مشتريا از ايجاد سروصدا ناراحت شدند.

-خوب جوهر نداره اين استامپه چيكار كنم.

- فقط ياد گرفتين كه مشكل رو پاس بدين به اين و اون. بجاي اين كه در مقابل درخواست من سريع برين 4 تا استامپ بخرين، از ايشون مي‌خواين كه آهسته‌تر دستشون رو بكوبند. آخه ايشون كه از جونشون سير نشدند كه بخوان دستشون رو اينطوري به درد بيارن.

در اينجا بود كه درد دل كارمندا يكي يكي باز شد آره اين مهر رو هم من از توي مهرايي كه خراب شده بودند، و ما بايد نگه‌داري‌شون كنيم، آوردم. چون قبليه ديگه خيلي افتضاح بود و .

واقعا ما چقدر در مقابل مشكلات بايد از خودمون انعطاف نشون بديم؟ چرا هيچ‌گاه به فكر حل اين مشكلات نيستيم. من به شخصه اگه جاي اون خانم بودم دست از كار مي‌كشيدم و منتظر مي‌موندم تا استامپ جديد خريده بشه. اين موضوع در همه جاي زندگي و كار ما، حالا با مقداري رنگ كمتر يا بيشتر وجود داره. بهتر نيست اندكي سعي كنيم حصار‌ها رو بشكنيم؟ بيايم از امروز صبح يك كم متفاوت به زندگي نگاه كنيم. اصلا براي اين كه به تكون اساسي به نگرش‌هامون داده باشيم، به مدت يك هفته سعي كنيم هرچه مشكل اطرافمون هست رو ببينم و سعي كنيم كه به هر چيز به عنوان يك مشكل كه بايد حل بشه نگاه كنيم. حتي نحوه آب خوردن و راه رفتن. بيايم فلسفة تو صف ايستادن‌ها رو پيدا كنيم. چرا به‌جاي تو صف ايستادن نمي‌ريم پيش مسئول بانك بگيم آقا اينجا نياز به دو تا كارمند ديگه داره، لطفا چاره‌اي بينديشيد. و آنچنان قاطعانه اين حرف رو بگيم كه جرات نكنه جواب سر بالا بده.

زندگي خيلي ساده‌ست. فقط كافيه اندكي

7 نظر

پنج‌شنبه، 11 خرداد 1385

49

پوشيده در نيستي ( اميد و خلاء احساس)

اين‌جا محل زايش عشق است. محل آرامش. محل روييدن پونه. محل چيدن ريواس. اين‌جا ميعاد‌گاه چوپانان است با طبيعت. اينجا محل گذر آب است. اين‌جا نشان از گذر عمر دارد. اين‌جا محل رويش و تبلور نور است. اين‌جا رود پر از آب است. آبي كه سرشار از معرفت و عشق است. چرا كه برف كوه‌ها در مقابل عطوفت نور آب مي‌شود و به رود مي‌ريزد. در اين‌جا ساقي خداست. و اميد در جستجوي گمگشته خويش سر به كوه‌ها زده است. اين‌جا محل تولد خداست

قدم زنان در كنار رود، مقداري پونه چيدم تا شايد معرفتي بر من گشايد به هنگام نگاه كردن به آن پس از چيدن و سد جوع كند پس از بلعيدن. اما بوييدن پونه را لذتي‌ست كه مرا به ياد بهشت مي‌اندازد. "براي باورش مي‌بايست مژه‌ زدن پياپي ابدي پلك چشم را به دست فراموشي سپرد" تا مبادا لحظه‌اي ديدن اين زيبايي از كف برود. و ريواس‌هاي جوان را ترشي ديگري‌ست. ريواس‌هايي كه به قدر كافي از نور بهره برده‌اند و ساقه قرمز و جواني دارند، راحت روح را فراهم مي‌آورند. مقداري ريواس مي‌چينم و پس از كندن پوست آن، آن‌را در دهانم مي‌گذارم و مي‌جوم. و به راستي ترشي آن از رايحه پونه دل‌نوازتر است. خدا را به چه كار آيد هنگامي كه ساقي، شرب مدام تعارف مي‌كند از آب و پونه و ريواس و معرفت.

جاي آشنايي به نظر مي‌رسد. گويا قبلاً در اين‌جا سير كرده‌ام. اما احساسي كه اكنون دارم چيز ديگري‌ست. "فباي آلاء ربكما تكذبان". ديگر دنبال دليل براي نفي او نمي‌گردم. چرا كه او حضورش را به من به اثبات رساند. نشان داد كه حضور دارد اگر چه در ذهن من در حد يك احساس باشد. هنگامي كه آن حيوان، پارس كنان، صاحب گوسفندان را خبر كرد تا مبادا شيطان در قالب من مرتكب خبط شود.

اين‌جا محل آرامش است. به‌دور از زندگي بي‌رغبت روز‌مره. به‌دور از روزمرْگي و روزمرِّگي. ديگر حسام بر‌نمي‌كشم به روي شيطان كه در كالبد من و برخي ديگر نمايان مي‌شود. گفتم حسام، يادم از حسام خودمان اوفتاد. كاش حسام اين‌جا بود و از او طلب عفو و بخشش مي‌كردم به خاطر همه كرده‌ها و ناكرده‌هايم كه بايست و نكردم و نبايست و كردم. و شايد به اين خاطر به ياد حسام افتادم كه دوست دارم برايم كاري‌كلماتوري بگويد كه اين‌بار، تاكيد مي‌كنم اين‌بار من آن‌را بفهمم و پونه بگويد كه اين كاري‌كلماتور نيست و حسام بگويد كه پس اين نوشته من نامي ندارد؟ اما من دوست دارم حسام باز هم كاري‌كلماتور بگويد كه من بفهمم و پونه بگويد كه اين كاري‌كلماتور نيست و حسام .

و چرا پونه اينجا نباشد كه به حسام چنين و چنان بگويد. نه! شايد چون اگر پونه اينجا بود،‌گل‌هاي پونه ديگر رغبتي براي روييدن و قد برافراشتن نمي‌داشتند. ولي اگر نمي‌بود، چه كسي به حسام مي‌گفت كه اين‌ها كاري‌كلماتور نيست و آنوقت همه ما، ديگران، نوشته‌هاي حسام را كاري‌كلماتور مي‌پنداشتيم و "خود غلط بود آنچه مي‌پنداشتيم". آري مي‌گفتم كه ديگر گل‌هاي پونه رغبتي براي روييدن نمي‌داشتند و حتي رود هم نمي‌توانست آن‌ها را به زندگي باز‌گرداند. چه خوب كه به ياد رود‌آبه افتادم. همان متكلم خوش ذوق كه اگر نمي‌بود، ديگر آبي نبود تا ساقي شرب مدام ما را فراهم كند. بي‌شك همه رود‌ها از وجود او و براي او جاري گشته‌اند. مگر سرچشمه چشمه‌سار‌ها در عدم او تمايلي براي زاينده ‌بودن دارد. و با وجود اوست كه ساقي شرب مدام خواهد داشت از نور. آري شراب نور كه اگر نور نمي‌بود، برفي آب نمي‌شد كه رود را سيراب كند و رودي نمي‌بود تا پونه‌اي برويد و پونه‌اي نمي‌بود تا رايحه آن معرفت فزايد و حسامي نمي‌بود تا اين معرفت‌ را در قالب كلمات و به قول خودش كاري‌كلماتور و با بيان ساده به من بفهماند.

فرشته‌اي معترض شده كه جاي يك نفر خاليست. نه. اشتباه نكن. خالي نيست. جاي او در دلمان است. در جاري‌شدن و بوييدن و تابيدن و تابيدن و بوييدن و جاري‌شدن. در اميد فردا‌ها. در كلمات.

در اين لحظات، مرا حالتي ديگر است. غوغايي در درونم برپاست. نه! او مهربان نيست. دلم مي‌خواهم فرياد كنم، بلند، بر بلنداي اين كوه‌ها كه مرا از هر جهت محصور كرده‌اند تا مبادا صدايم را خدا بشنود كه به خاطر كفرم از من برنجد. دلم مي‌خواهد فرياد بركشم كه

خدايا اگر مهربان‌تر بودي به تو ايمان مي‌آوردم.

روز جمعه گذشته رفتم كوه. بساط ريواس چيني رو پهن كردم و به ياد همه‌تون افتادم. آبشار چشمه خليل زيبايي زايد الوصفي داره. بالاي اون آبشار، دشتي از سنگ و آب و گل و سبزه گسترده‌ بود. خيلي زيبا بود. اين هفته هم مي‌رم تا دوباره جاري بشم. ولي گمون نمي‌كنم ريواس‌ها تا اخر هفته دوام بيارن. دارن خشك مي‌شن.

 

از همه دوستانم عذر خواهي مي‌كنم، گويا هزليات فوق را دوش به وقت مستي نگاشتم. گستاخي و بي‌ادبي مرا ببخشيد.

24 نظر

يك‌شنبه، 7 خرداد 1385

48

شرح مسلماني من

دين من بي‌ديني‌ست
حرفه‌ام مسلماني

سلام

مي‌خوام برات نامه‌اي بنويسم و توش شرحي بدم به بي‌ديني‌ام. نمي‌دونم براي كي بنويسم. اما مي‌دانم براي تو بايد بنويسم. تويي كه نمي‌دونم كي هستي و نمي‌شناسمت و باورت ندارم. انتظار داري تو رو چطور شناخته باشم يا چطور تصور كنم. كسي مي‌تونه يك تصور مناسب از يك قدرت مطلق داشته باشه؟ اصلا كسي ميتونه مطلق بودن رو درك كنه؟! قدرت مطلق، علم مطلق، زيبايي مطلق، رحمت مطلق، غزت مطلق، علم مطلق، .

كثرت از خواص ماده است. قدرت، كمال، زيبايي، رحمت، عزت، علم و مفاهيمي هستند كه در تناظر با ماده معنا پيدا مي‌كنند. چطور مي‌تونم دركي از موجودي غير مادي داشته باشم. آيا مي‌تونم زيبايي را درك كنم. زيبايي مطلق، و آيا درك زيبايي مطلق چاره مشكل منه. مشكلي كه نمي‌دونم چيه. شايد شناخت موجودي ببخشيد وجودي باشه به عنوان خدا. زماني براي من موسيقي سنتي زيبا بود و زماني موسيقي كلاسيك. ديروز از آثار فرشچيان لذت مي‌بردم و امروز نقاشي‌هاي سالوادور دالي برام زيبا هستند. آيا از اين در به اون در زدن در جستجوي زيبايي و گشتن بين زيبايي‌هاي نسبي، كه شايد در اميال من به جهت وزش باد نيز بستگي داشته باشه، منو به سوي مطلق سوق مي‌ده؟

به هر حال براي موجودي و به قول حسام وجودي مي‌نويسم كه هيچ تصوري از او ندارم. حتي سايه‌اي هم از او در ذهنم نيست. فقط گاهي اوقات احساس مي‌كنم، و فقط احساس مي‌كنم ممكنه همچين مطلقي، وجود حسي داشته باشه و شايد فلان تاثير در زندگي من از او نشات گرفته، چرا كه منشا ديگري براي اون اثر نمي‌شناسم.

آره، من مسلمونم چون پدرم و مادرم مسلمون زاده شدند و مسلمون بودند!!! اما نمي‌دونم چرا نماز مي‌خونم و چرا پروردگاري را عبادت مي‌كنم كه كوچكترين سايه‌اي از او احساس نمي‌كنم. نمي‌دونم چرا بايستي مسلمون باقي بمونم و چرا بايد اگر مسيحي، يهودي و يا كافر شدم، بايستي منو اعدام كنند. شايد چون مادرم مسلمون است و پدرم نيز.

سروشي بدو آمده از بهشت        كه تا باز گويد بد و خوب و زشت

آيا سروش سرنوشت منو اين‌طوري سرشته كه من ناخودآگاه مسلمون شوم؟ فقط گاهي كه به مبدا پيدايش ماده مي‌انديشيدم، و اين انديشه سال‌هاست كه منو رها كرده، سرم درد مي‌گرفت و پيش از اونو كه ازل مي‌ناميدند، نمي‌تونستم متصور شوم. به اجبار! تو را اونجا وارد معادلاتم مي‌كردم. چرا كه ذهن ناقص من بيش از اونو قادر به شبيه‌سازي نبود. اما اين‌گونه انگاشتن تو كه از جهل و نقص ناشي مي‌شد، اگر چه زاييده برهان خلفه اما كوششيه مبهم جهت رهايي از مشكلات و سر در گمي‌‌هاي ذهني‌ام. و دليل محكمي بر آن نيست كه تو وجود داري. پس زياد به وجود خودت مطمئن نباش. به هر حال من نمي‌تونم ازل را متصور شوم. با اين فرض كه تو وجود داشته باشي، بايستي تو را طوري ساخته و پرداخته كنم كه معادلات منو پاسخ‌گو باشه. يعني خدايي كه ساخته و پرداخته ذهن منه. من براي تو مي‌نويسم. بدون اينكه باوري به وجودت داشته باشم.

اما چيزي كه به نام دين، از تو به خورد من داده‌اند تو را مشتبه ساخته‌اند با پدر مهرباني كه فرزندش هرچه بخواد به او مي‌ده و هيچ محدوديتي هم در خواسته كودك وجود ندارهي. فقط بايد يك كمي تلاش كنه. تو خيلي زياد، به اندازه همون پنج انگشتي كه وقتي بچه بودم مامان بزرگمو دوست داشتم، فرزنداتو دوست ‌داري به طوري كه هرگاه اونا به ياد پدر خود مي‌افتند، خيلي شاد مي‌شي طوري كه در پوست خودت نمي‌گنجي. و تو با زبان سروش چنين تراويدي كه " ادعوني استجب لكم". اكنون در اين نيم‌روز اول خرداد ماه سال هشتاد و پنج،‌ خواسته‌مو از تو بيان مي‌كنم، احساس كوري به من مي‌گه كه در اين دنيا بايستي خدايي باشه. با فرض اين‌كه تو همون خدا باشي، نمي‌دونم كه در پس اين همه شك، خواسته‌اي را مي‌پذيري يا آن جمله، عينيت خودش رو از دست مي‌ده يا نه.

(نوشتم و خواستم و گلايه كردم از بي‌نام‌ها و بي‌خانمان‌ها و بي‌انصا‌في‌‌ها و بي‌عدالتي‌ها و كوره‌راه‌ها و رهنمون‌ها)

‌اين بود خواسته دل من كه اگه مي‌نوشتم كتابي مي‌شد. ولي ننوشتم. چرا كه در همين ديني كه به خورد من داده‌اند اومده كه تو نانوشته‌ها رو مي‌دوني و زبون دلو ناگفته مي‌شنوي. حال منتظر جواب هستم. ولي قادر به ادراك جواب به صورت نهاني نيستم. جواب دادن تو مانند بيان نهاني درخواست من نباشه.

اوچيكت

اميد

پ. ن. اخيرا زياد تلخند مي‌زنم

22 نظر

دوشنبه. 1 خرداد 1385

47
Copyright 2003-2007@
اميد