گاهي اوقات سعي ميكنم شعر
بسازم. در نوشتههاي پيشين اندكي از ساختههايم
را ديديد. اما هيچگاه
نخواهم توانست شعر بسرايم چرا كه ظرف استعداد سرشارم تهي گشته.
روزي
كه وجودم ترجمان احساسات
نانوشته گرديد، به رخساره طبيعت پناه بردم تا شايد زلال آسمان را
جايگاه سكوتي يابم كه از
غوغاي پديد آمده در
اميد واهي سرچشمه گرفته
بود. سردي روابط گسسته و بيروح انساني، عرصه را بر عشق و ترنم احساساتي كه
از سويدا سرچشمه ميگيرند، تنگ كرده است. ديگر كسي
لياقت عشق
پاك را ندارد. راز و نيازهاي عابدانه ظاهرانه مسجدواره جاي
ثناهاي عارفانه و
نجواهاي آخر شب را گرفته
و
خلوص را بايستي در پس طاقچه بچگي جستجو نمود. جامعه
لجنزار روابط است.
بيشك
سكه روي ديگري دارد
ديگر
در "ساعت پنج عصر" افكارم متمركز نميشود. آيا بكارت نانوشته نونوشته به
قلم نتراشيده و به يغما رفتهام باز ميگردد. دير زمانيست كه ديگر قرمزي
شفق به جاي زلال آبي آسمان، شميم دماغپرور ريحان را به بوي متعفن افسردگي
و بيماريهاي رواني تبديل نموده است. كدامين "من" مرا فرمان ميراند. اين
نفس لجام گسيخته از براي كدامين روايت نانوشته دندان نيز كرده است.
روي
ديگر سكه كجاست
آيا
تاريخ فرداي نيامده، حكايت سرنوشت شومي است كه در آشفتهبازار تنهايي
انسان،گريبان مرا خواهد گرفت. و آيا اين مني كه حكمران و فرمانده من
است همان است كه از غريزهام اثر ميپذيرد؟ اين من عاطفه گم شدهام را در
شرمگاه بكارتهاي به تاراج رفته جستجو ميكند و آن ديگر من، آنرا زاييده
احساسات نتراويدهاي ميداند كه پاسخي ناب در برون براي آنها نيافتهاست.
چه فرجامي در انتظار من
است.
روي
شوم سكه است اينجا
روي
سوم سكه كجاست
گوييا
همه جا رقص در
مرداب است و اين جوانك "آنچه يافت مينشود آنش آرزوست".
مرد دير هنگام به منزل
ميآيد. خسته از عياشيهاي شبانه با دوستان. گوييا بخت روي از او برده بود.
آهسته همسرش را صدا زد. مژگان كه صداي او را نشنيده بود... تا ابد سكوت
كرد.
تو فرصتي كه ما
به دل مشغوليهاي خودمون سر گرم بوديم، اونوريا بيكار نبودند و طرحهاي
زياد و نقشههاي جامعي براي ما كشيدند. حدود 200 سالي ميشه كه كشور ما هيچ
پيروزي نداشته. نه در عرصه سياسي نه در عرصهها اجتماعي و اقتصادي. اوج اين
شكست رو بعد از انقلاب تجربه كرديم، هنوز هم داريم تجربه ميكنيم. جالب
اينجاست كه از تجربه كردنش لذت ميبريم. ما تبديل شديم به يك كشور جهان
سوم و بازار مصرف كالاهاي خارجي و اون هم غالبا كالاهاي لوكس كه غريزه تكبر
و فخرفروشيمونو پاسخ ميدن. چرا حاضر نيستيم فكر كنيم. در همه زمينهها
داريم مصرف كننده ميشيم. اصلا هيچ وحدانيت و يكپارچگي تو كاراي اين مملكت
ديده نميشه. از دولت گرفته تا ملت. دولت كه كارش تو اين زمينه خيلي بيخ
پيدا كرده. حالا الان نميخوام به دولت گير بدم. مقصود ملت هستند.
همين ملت تجمل
گرا. چند نمونه بيارم مطلب همچين جا بيفته. ميدونيد اين
كارواشهايي كه تو كشور ما هستند، لوكسترين كارواشهاي دنيا هستند و فقط
ميليونرها ازش استفاده ميكنن. كارواش مكانيزه چه معني داره. يك شلنگ آب و
يك شلنگ كف كافيه. خود صاحب ماشين ميره 500 تومن ميده و خوش هم ماشينش رو
ميشوره. آخه كسي ماشين 206 ده ميليوني رو ميبره كارواش مكانيزه؟ لوكس
گرايي يعني همين كه حتي يك كارواش ساده كه فقط شلنگ آب و كف داشته باشه
نداريم. اگه
يك جاي دنيا به خاطر ابري بودن آب و هوا و كمبود نور خورشيد مجبور شدن از
نماي شيشهاي براي ساختموناشون استفاده كنن ما بدون توجه با كاربرد، ميايم
هزار تا خونه با نماي كامل شيشه ميسازيم. انگار ميخوايم صنعت سكوريت
كشورمونو رشد بديم. برج ميسازيم با نماي سكوريت زيتوني و اسمشو ميزاريم
برج زيتون. اين يعني تفكر نكردن. يعني بازار مصرف شدن. كجاي دنيا ديدين كه
يك دختر - حتي دختري كه نامزد داره- اينقدر خودشو بزك كنه بياد تو خيابودن.
نه تو امريكا همچين وضعي هست نه تو چين و نه توي تايوان و نه هيچ جاي دنيا
جز كشور ما. چون مردم ما فكر نميكنند. مصداق "بل اكثرهم لا يعقلون" ما
هستيم. ديروز دختري رو ديدم كه تعداد اقلام آرايشي كه استفاده كرده بود از
تعداد انگشتاي دست كه چه عرض كنم از تعداد انگشتاي دست و پا بيشتر بود.
دلم به خاطر جهالت
اين افراد ميسوزه. ميانگين مطالعه كتاب در كشور ما كمتر از 10 دقيقهست.
اين يعني فاجعه. اين يعني جهالت. يعني قدرت تفكر و انديشه نداشتن. يعني
بازار مصرف شدن. يعني دور شدن از واقعيتها. چرا حاضر نيستيم يك نگاهي به
زندگيمون بكنيم. ببينيم نقش ما چيه تو اين زندگي. چه آيندهاي رو داريم
واسه فرزندامون ميسازيم. با خودم هم هستم. اصلا فكر نميكنم كه تافته جدا
بافتهاي هستم. من هم مقصرم. به علت همه سكوتها. به علت همه سكوتها. چرا
كه ديدم و خاموش شدم. فهميدم و هشدار ندادم. و خيلي فجيعتر از اين، خودم
هم به جمع آنان پيوستم. همه ما مقصريم. و چون ايراني هستيم، سعي ميكنيم
گناه كارمونو بندازيم به گردن ديگري. دولت رو مقصر بدونيم. از غربيها
بناليم. دولت خود ما هستيم. نميگم دولت بيتقصيره. مقصره خيلي هم مقصره.
ولي اين ما هستيم كه ميتونيم و بايد كه سرنوشت خودمونو تعيين كنيم و اصلاح
كنيم. ولي قلمها در جيب و لبها فرو دوخته و گوشها
با پنبه فرو بسته و مغزها منجمد شده.
جالب اينجاست كه
اين بلبلزبونيهايي كه كردم رو همه ميدونن. خيلي بهتر از من. نميدونم
مشكل كجاست. اين سخن بگذار تا وقت دگر...
خدا
را شاكرم، نه به اين دليل كه به من نعمتهاي
فراوان داده، بلكه به من توانايي شكرگزاري در مقابل نعمتهايش را عطا
كرده است. در اين شكرگزاري، اگرچه ياد نعمتها مفرح روح و جان است و
گفتهاند كه تا نعمت را نشناسى و به صاحب نعمت، معرفت پيدا نكنى، زبان
سپاس و حالت شكر پيدا نخواهى كرد، اما استفاده مناسب از نعمتها ملاك عمل
است. به راستي، از دست و زبان كه برآيد، كز عهده شكرش بهدر آيد؟ سپاس
زباني يك مرحله است و شكر عملي مرحله بالاتر. وقتى همه قدرت و توانايى جسمى
و فكرى ما موهبت الهى است، شكر عملى آن، بكارگيرى اين نعمت در مسير رضاى
صاحب نعمت است. در اين شكرگزاري و نعت صاحب، تا به امروز سعي بر آن بوده
كه در استفاده از نعمت، از هيچ كوششي فروگزار نكنم. به همان گونه كه وي
فرمان داده. اگر چه قصور
را به غايت رسانيدهام، اما اميد دارم به لطف و مرحمت وي. اين همه نعمت،
شرري از عشق بيكران او بر منِ غافل، لياقتي را ميطلبد كه اين بندة ناسپاس
در خور آن نيستم. گم شدن در ماديات، آنچنان زنجيري بر دلم زده كه ديگر
نمانده گوشي براي شنيدن صداي او از زبان چكاوك و نه چشم بينايي براي ديدن
يك شقايق و نه دستي براي لمس كردن پر پروانه. حتي سوختن در فراغ ندانم چيست
و ديگر معني فراغ و عشق ندانم.
من عاشق رويت شدم من مست آن مويت شدم ديوانه بر كويت شدم اي مهر من سلطان
من
دل
همره و همراز تو مستم به آن آواز تو من جاريم در ساز تو اي جان و اي ايمان
من
من
هم نفس با جان تو شادي شده حيران تو گريانم از هجران تو جانم تويي درمان من
من
عاشق ديوانهام من شمع و تو پروانهام بگذار دل در خانهام اي نوگل خندان
من
خود را اگر چه سخـت نگـه داری از گناه
گاهی شرایـطی سـت کـه نـاچـاری از گناه
هر لحظه مـمکن است که با برق یک نگاه
بـر دوش تــو نــهـاده شــود بــاری از گناه
گـفـتـم :گــنـاه کــردم اگـر عــاشــقـت شـدم
گـفـتی :تـو هـم چـه ذهـنـیـتی داری از گناه
سخت است این که دل بکنم از تو،از خودم
از ایــن نــفـس کــشـیـدن اجــبـاری از گناه
بـالا گـرفـتـه ام سـر خـود را اگر چه عشق
یـک عـمـر ریـخـت بر سـرم آواری از گناه
دارنــد پــیـلـه هـای دلــم د رد مـی کــشـنـد
بـایـد دوبـاره زاده شــوم عــاری از گناه
ظاهرا اين روزا بازار سهام آقايون خيلي
بالا گرفته و شايعه اومدن قحطي مرد (پسرها) زبون به زبون بين دخترا رد و
بدل ميشه. مسئله حمله آمريكا به ايران هم به اين مسئله دامن زده و حرارت
بيشتري به اين موضوع داده. رشد اين شايعه در سالهاي اخير بي سابقه بوده و
اين مسئله باعث شده رقابتي سخت بين دخترها بر قرار بشه. بعضي از اون دخترها
كه به نقطه ضعف آقايون واقفن، خودشونو از معركه كنار كشيدن و حجب و حيا و
وقارشونو در اين باره به فروش نذاشتند. چون ميدونن كه آقايون، دنبال يك
دختر سنگين و باوقار ميگردن و در اين آشفته بازاري كه بحثش تو وبلاگ
حسام هم خيلي بالا گرفته، اونا جايگاه
خوشونو دارن و دست و پا زدن بقيه رقيباشون، با ابزارهاي موجود مانند بزك
كردن و پوشيدن لباسايي كه ناپيداهاشونو هم پيدا ميكنه، ره به جايي نبرده
مگر يك عده از صنف خودشون و بيخبر از همه جا. چرا كه تنها گناه اين پسرها
اينه كه تو اين جريان به دنيا اومدن و چيزي بجز اين نديدند. به ناچار گمان
ميبرند كه دنيا همه اينست و بايست
از اين جمع دختر يا دختراني را به همسري برگزينند و آن ديگر دختران كه در
حاشيه هستند، افرادي امل و قهقرا گرا و به دور از مدنيت هستند. زهي تصور
باطل زهي خيال مهال. اما ناكامي اين دختران بزك كرده در مرحله ازدواج، آنان
را خشمگين كرده و در صدد انتقام از
رقيبان
به كام رسيده خود، سعي در جذب مردان ساده دل و ضعيف النفس، كه متاسفانه
بيشتر مردان را تشكيل ميدهند، كرده و با بيانهايي پر عشوه و ناز - بسان
زهره بر منوچهر- آن بازي با من توان كرد كه
: دل از من برد و روي از من نهان كرد. من هم يك دل نه صد دل از كف داده و
همچون مرغان تشنه بر عقب ماندگي و
قهقرا انديشي خود و همسر بيچاره اسف خورده، زمام مهار از كف داده و
دل به دست دلدار سپرده.
ضاهرا اين روزها از اون روزهايي شروع شده
كه بيوههاي جنگ به وجود آمدند. چرا دختراي دم بخت يك ميليون نفر از پسراي
دم بخت بيشترن؟
اين شكل هيچ ربطي به
ياري اندر كس نديدن پيام، يا
اخلاص قصه گو، يا
حقوقي كه حسام بيان كرده نداره. يكي دلش ميخواد وسط خيابون روي يك
دستش روي يك بطري، روي زمين خدا، بايسته تا بقيه از كنارش رد شن. به من چه
كه مگس ميتونه 70 بار در ثانيه بال بزنه يا يوزپلنگ آسيايي ميتونه با سرعت
110 متر در ثانيه بدوه يا اينكه اسب ميتونه ايستاده بخوابه. حالا اينكه ما
نميتونيم رو آب راه بريم به جهنم.
سلام به همه دوستان.
من برگشتم. قابل توجه بعضيا، هنوز نرفتم اون دنيا. از تبريك و تعارف سال
جديد كه بگذريم، همين اول سالي بايد
به همتون بگم كه امسال
برنامههاي زيادي واسه خودم دارم (مثل سالهاي قبل كه فقط حرفشو زدم).
اين چند وقتي كه كمتر اومدم مشغول تهيه
تدارك لازم واسه برنامههاي امسالم بودم. يكي از برنامههام،
از روي اجبار، اينه كه برم
سربازي (دلتون برام ميسوزه؟).
طبيعت هم بازگشت ديگهاي رو تجربه كرد كه
با مال من فرق ميكرد. من غيبت داشتم و او مرده بود.
اومدم بگم كه من امروز صبح دفاع كردم و
حالا من به يك مهنس ارشد بيكار هستم.
موقع دفاع دو تا از دوستان خيلي منو شرمنده كردن.
يكي دوست عزيزم مهندس پورخادم كه از شاهرود اومده بود و ديگري دوست
گراميم اقاي اميري آبيانه كه منو واقعا قافلگير
كرد. از هردو دوست عزيزم و همه دوستاني كه اومده بودن سر جلسه دفاع تشكر
ميكنم. ان شالا تو عروسي خودشون.