چه كسي آنشب
عاشق بود؟

خداوندا
اگر روزي بشر
گردی
زحال ما
باخبر گردي
پشيمان
ميشوي از قصه خلقت
از اين بودن،
از اين بدعت
خداوندا تو
ميداني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است
چه زجري
ميکشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است
دکتر شریعتی
يكي بود يكي
نبود. يك خورشيدي بود كه عاشق يك گل آفتابگردوني شده بود. هر روز صبح به عشق
تابيدن به صورت اون طلوع ميكرد…
براي بوسيدنش…
با هر بوسه كه ميسوخت، يك تخمه آفتابگردون سياه ميشد. با هر بوسه دنيا پر از
گلهاي افتابگردون ميشد. پر از عشق. پر از پرستش. پر از اميد.
يك روز
خورشيد خانوم به گل آفتابگردون گفت: ميذاري صورتت رو از نزديك ببوسم؟ گل
آفتابگردون دوست نداشت خورشيد با اون همه بزرگيش به خاطر يك گل كوچيك سرش رو
خم كنه. گفت: نه خانوم خورشيد. تو خيلي عزيز و دوست داشتني هستي. ولي من
نميتونم اين كارو بكنم. درسته منو خيلي دوست داري. ولي اگه منو ببوسي من ديگه
نميتونم توي اين زمين زندگي كنم و طاقت دوري تو رو ندارم. تو ميتوني منو با
خودت به آسمون ببري؟ خورشيد خانوم گفت: توي آسمون آب نيست. اونوقت تو چطوري
ميخواي به زندگيت ادامه بدي؟ آفتابگردون گفت: نميخواي ما با هم باشيم خب
بگو. چرا بهانه ميتراشي؟ اينو گفت و سگرمههاش رفت توي هم. ابروهاشو به هم
گره زد و به حالت قهر برگهاشو گرفت جلوي صورتش. هوا ابري شده بود كه خورشيد
رفت پشت يك تيكه ابر سفيد. ابرها كمكم خاكستري شدند. ولي بارون نيومد.
آفتابگردون
عادت كرده بود به قايمشدنهاي خورشيد پشت ابرها. اخراي تابستون اين قايمباشك
بازيها بيشتر شده بود. صبح كه خورشيد گل آفتابگردون رو بيدار ميكرد با هم
بازي ميكردند تا غروب. غروب كه ميشد از هم خدافظي ميكردند و هركسي ميرفت
خونهي خودش تا شب رو با يادهاي خوب بخوابه و خوابهاي خوب ببينه. چند روزي
بود كه گل آفتابگردون حوصلهي بازي نداشت. به خورشيد گفت من دوست ندارم بازي
كنم. دوست دارم فقط تو رو نيگاه كنم. خورشيد حرفش رو جدي نگرفت و گل
آفتابگردون رو به حال خودش گذاشت و به كار خودش مشغول شد. اون روزها به سختي
شب ميشدند. اون روز هم به سختي شب شد. اونشب گل آفتابگردون تا صبح نخوابيد.
هي سرش رو اينطرف و اونطرف ميكرد و فكر ميكرد. فكر كرد و فكر كرد تا
بالاخره تصميم گرفت.
يكي از
روزهاي پاييز، وقتي كه آفتابگردون حسابي بزرگ شده بود، صبح خيلي زود بيدار
شد. قبل از اينكه خورشيد بخواد مثل هر روز صورتش رو نوازش كنه، رفت پشت يك
تيكه ابر قايم شد.
پشت همون ابري كه گاهي خورشيد قايم ميشد. خورشيد خانوم كه طلوع كرد هرچه تابيد
صداي سياه شدن تخمهي آفتابگردون رو نشنيد. اينورو نيگاه كرد. اونورو نيگاه
كرد. نخير. هيچ خبري نيست كه نيست. پشت درختها. پشت ساختمونهاي بلند. پشت
كوهها. پشت ابر. تا سرش رو برد پشت ابر به يك باره شعلههاي آتيش زبانه
كشيدند. شعلههاي زرد و قرمز آتيش بودند كه چيزي رو به خاكستر تبديل ميكردند.
خورشيد خانوم
دستهاشو ميگيره تا خاكستر گل سوخته روي زمين نريزه. ميره پشت كوه. بغض
ميكنه. دستهاشو ميبره توي دلش. خاكستر گل آفتابگردون سوخته رو ميريزه توي
دلش. سرد ميشه. از اون شب، يك صورت سفيد تو صورت سياه شب پيدا ميشه. يك صورت
سرد با يك لبخند شيرين كه بزرگترين عشق دنيا توي سينهشه. از اون موقع، يك
خورشيدي هست كه صبحها با عجله مياد ماهشو ببوسه و غروبها با غصه، دلش از تنگي
سرخ ميشه.
اينو كه خوندم از نوشتهي خودم خجالت كشيدم.
نظـــرات
پنجشنبه، 19
مهر 1386، مورچه |