در اين صفحه مي‌خوانيد :

 

چشم قهوه‌اي* كوتاه، بدون حرف اضافه* پااا......ح* حاشيه‌ي بي تكرار

   

 

 

 لوگوي منمورچه‌نوشت

       

حاشيه‌ي بي‌تكرار

بخوان. با من بخوان. در امتداد اين راه دراز. طاقت بياور. كلمه‌هايت را جاري كن. جاري شو. با من بيا. پاهايم من را با خود مي‌آورند. به خود بيا. به ياد من چشم باز كن. من را ببين. خطا كن. خط‌م بزن. سطر اول را پاك كن. چشم‌هايم را پاك مي‌كنم. گريه ام را كسي نديده است. شِكوه‌ام را كسي نشنيده است. چال كن. كلمه‌هايت را. احساست را. در چاه چشمانت. مي‌كارم. كلمه‌هايم را. احساسم را. در چاله‌ي چانه‌ات. مي‌بوسمت. ببوسم.

خطا كن. التماس مي‌كنم. گريه كن. تمام شب بيدارت را. پاك كن. اشك‌هايت را. پاره مي‌كنم كاغذ‌هاي قصه‌ام را. سطر‌هاي سفيد را بخوان. اسمت را مي‌نويسم. روي تمام سطر‌هاي سفيد. اول هر صفحه. تو خداي من باش. رنگ مي‌كنمت. به رنگ سوسني. اجازه دهي ببينمت. مي‌بويمت. بوي بهشت به مشامم برسد. گريه كن. آواز مي‌خوانم. برقص. دست‌هايت را تكان بده و گردنت را. كت‌م را درمي‌آورم. مي‌آويزم‌ش گوشه‌ي كمد. آواز مي‌خوانم. آهسته. در لاله‌ي نرم گوش‌ت. در را باز كن.

در را باز كن. درواز‌بان شهر. در را باز كن. مسافرم. آمده‌ام از راه دراز. از امتداد دالان پر درخت. تشنه‌ام. خسته‌ام. بي‌پناه و بي‌آزار. چشم‌هايم باز نمي‌شود. چشم باز كن. ببين‌م. درواز‌بان شهر. سلام‌ت مي‌كنم. سلامم كن. پناهم ده. خبر آورده‌ام. براي خداي مهربان شهرت. ملكه‌ي زيباي شهر. خبر‌هاي سرد. دل‌چسب. گوارا. دروازبان شهر، در باز كن. از من پذيرايي كن. من مهمان خداي مهربان تو‌ام. اگر باور نداري‌ام، سلامم را به دادار شهرت برسان. اسم‌ش را نمي‌دانم. مي‌نويسم‌ش تو. دادار دادگر شهرت خطا كرده است. اسمم را نوشت و خط زد. دروازبان، در باز كن.

تكرار مي‌شود. تكرار شده‌ام. در امتداد اين خيابان بي‌پايان. در امتداد تنت. در امتداد شب. رسوا شده‌ام. ببخش‌م. مي‌بوسمت. مستم كن. به تكرار ثانيه‌ها. تكرار شده‌ام. در قصه‌ات. خطا كرده‌اي. دستم را بگير. من طعم خيسي و چسب‌ناكي را خوب مي‌دانم. شن‌ها را كنار بزن. با من تا قسمت‌هاي عميق اين دريا بيا. تو مسير را مي‌شناسي. من شنا بلدم. غرق مي‌شويم در اعماق اين آب. اي آبي. نترس. فقط بگو از كدام طرف برويم تا زود‌تر غرق شويم.

لالايي بخوان. بخوابم. دست‌هاي تو گهواره‌ام. كوچك شوم. شيرم بده از شيره‌ي جانت. دوستم بدار. دوستم بدار. دوستم بدار. به خطا نرفته بودي. خطا كردي. خطا كردي. بدم در من. از روحت. دم بده. بخوان در گوشم. آهسته. نجوا كن. مريمم را صدا بزن. بگو بيايد به بالينم. مي‌خواهم ببوسمش. ببوسدم.

 

نظـــرات

يك‌شنبه، 24 شهريور 1386، اميدك

122

 

پااا......ح

امشب در هوشياري و بي‌هوشي هم‌زمانم. در سكوت و هياهو. در انتظار سرد و كش‌دار كه هر صدايي را خفه مي‌كند. گوش به چشم دري داري تا ساعت يازده و سي‌ دقيقه‌ي شب باز شود. ساعت دوازده شود و در هم‌چنان بسته. چرا بايد منتظر باز شدن در باشم. چرا همه‌اش انتظار دارم دري باز شود. بهتر نيست گلوي همه‌ي انتظار‌ها را با دو دست محكم بگيرم تا كسي ديگر از اين در نيايد تو. يك بار براي هميشه انتظار را خفه كنم تا هيچ‌گاه با پايان رسيدن روز، با به پايان نرسيدن انتظار، همه‌ي حجم نفس را با آه سردي از سينه خارج نكنم كه بگويم اين هم گذر يك شب ديگر. يك عمر ديگر. اين گره‌هاي كور انتظار كوچك‌ترين كور‌سوي اميدي را نويد نمي‌دهد. مي‌دانم. اين‌ها همه‌اش حرف است. هيچ‌كدام عملي نمي‌شود. چرا كه هر بار كه شب، با نااميدي، پس از انتظاري بي‌پايان، به خواب مي‌روم، صبح با اميد بيشتري از خواب برمي‌خيزم. مي‌دانم كه اتفاق‌ها به وقوع مي‌پيوندند. نه از يك كانال پيچيده. اتفاق‌ها از يك نگاه معمولي شروع مي‌شوند. يا يك نوشته‌ي معمولي. معمولي معمولي. نا خودآگاه پا مي‌گيرند. بي‌آن‌كه بفهمي. كمتر پيش مي‌آيد تو اتفاق را بسازي.

تو خيلي وقت است اتفاق مني. دورت روبان قرمز بستم. رويش نوشتم "از مهر به دوستي". خط‌خطي‌اش كردم. لحظه‌هاي بين من و تو با سكوت پر مي‌شود. سكوت، سكوت، سكوت. من به شنيدن اين صدا عادت كرده‌ام. سكوت مانند سيبي از درخت آويزان بود. يك روز كه زير درخت خواب يك سيب سبز مي‌ديدم، قانون‌هاي نيوتن از زمين سر بيرون آوردند و سيب را قاپيدند. بيدار كه شدم،‌ سكوت با صداي بمي افتاد روي زمين و با صداي زيري شكست. گرما به جانم چيره شد كه با جيغ كوتاهي از خواب برخاستم. درخت خشك شده بود و پير. تكه‌هاي سكوت -ميوه‌ي زرد و خشك درخت- كنار پايم روي زمين پخش شده بود. آب مي‌خواست. آب، هوس‌آلود‌ترين عنصري كه مي‌تواند از غير شهوتي‌ترين لب، درخت را بخيساند.

انتظار، انتظار، انتظار. مي‌دانم روزي خاطره‌ي گرم نگاهت، چشمان انتظار را كور خواهد كرد. به اميد آن‌روز كه تو جون شوي، من پير. سرت بين دست‌هايم اسير. لبت بين لب‌هايم سكوت. تو در چشم من تر شوي، من از لب تو خيس. كارم كه تمام شد، بنشانمت روي ميز. آهسته با خودم بگويم، آب خوردن از لب پارچ چه حالي مي‌دهد. تو حرفم را بشنوي. لبخند شوي. صداي دوست داشتن مي‌ايد. ببينمت. ديگر نگويم: كاش نقاشي بودم. مي‌كشيدم تصوير يك لبخند در آب. مي‌نوشتم دوستت دارم. به رنگ صورتي. تو صورتت را مي‌شستي با لبخند.

نظـــرات

جمعه، 9 شهريور 1386، مورچه

121

كوتاه، بدون حرف اضافه

دوستت دارم. جمله‌ي اول نوشته مي‌شود. دنبال كلمه‌ي شروع جمله‌ي بعدي نمي‌گردم. جيبم پر است از كلمه‌هاي مستعمل و تركيب‌هاي تازه. سايه‌ي سپيدار تا زير پايش كوتاه است. تا نيمه‌هاي اين داستان كوتاه، آن‌جايي كه سايه‌ي سپيدار دراز مي‌شود، اين آخرين رشته‌ي بي‌نام و نشان، اين من، اين تن، حسود مي‌شود. داستانِ حروف ربط است و اضافه و كلمه‌هاي بي‌ربط. جمله‌هاي بدون فعل و بي‌زمان. يك حرف اضافه بر سر اسمت مي‌آورم. از تو، جمله بارور مي‌شود. بعد، يك جمله‌ي بدون ربط. و براي تو. بدون فعل و بي‌زمان. با يك حرف ربط اضافه. نه به گذشته مي‌ماني. نه به آينده. از حرف ربط واو خوشم نمي‌آيد. سينه‌ي پايم را روي زمين سپر مي‌كنم. پاي ديگرم به ديوار نيم ساخته تكيه داده است. دوستت دارم. جمله‌ام كوتاه مي‌كني، قصه‌ام دراز. دور و بَرَت را پر كرده بودي از علامت‌هاي سوال. علامت‌هايي در گذشته. از. به. در. حروف اضافه را كنار هم مي‌چينم. هم جبيم سبك مي‌شود. هم جلوي چشمم هستند. در موقع لزوم يكي از آن‌ها را برمي‌دارم تا در جمله، در جای خودش قرار بدهم. با تو چقدر اردك مي‌شوم. مرغ. قورباغه. ماهي. گربه. قناري. علامت‌هاي سوال را يكي يكي بر‌مي‌دارم. سايه‌، از پايين پنجره سرك مي‌كشد. روزها كوتاه شده‌اند. سايه‌ها دراز. اين روزها با چه چيز به تو ربط پيدا مي‌كنند. با مهرباني؟ حرف اضافه كم آورده‌ام. جمله‌ها با حروف ربط، خودشان را به تو مربوط مي‌كنند. يا اگر خيلي جسارت داشته باشند، خودشان را به تو مي‌چسبانند. امشب صورت آشنايي مقابل من بود. با بويي كه سال‌هاست دماغم را مي‌نوازد. دنياي دوست داشتن تو چقدر وسيع است كه من به يك گربه حسادت مي‌كنم.

از كجا آمده‌اي. در يك روز نه چندان كوتاه با سايه‌اي دراز. دم‌دماي غروب. همان وقتی که سایه‌ها به اندازه‌ی کوچه دراز می‌شوند. امروز یک‌شنبه است. دوستت دارم. به تکرار این واژه خو کرده‌ام. به تو. به این حرف اضافه‌ای که بر سر اسمت می‌آید و همه چیز بعد از آن به تو مربوط می‌شود. بعد از آن، همه چیز یا برای تو است، یا تقدیم به تو است، یا از تو است، یا در تو. مهربانی، همان قطره‌ای که بغض می‌شد توی گلویت که نمی‌گذاشت دست‌هاي مهربانت را بگيرم. مهربانی در دست‌هاي تو بود. خواستي آن‌را به گربه‌اي بدهي كه در‌به‌در دنبال غذا مي‌گشت. دست‌هايي كه به من داده نشدند. روز‌ها را اشتباه رفته‌ام. امروز جمعه است. حروف اضافه، بي‌ربط در جمله‌ها تا آخر اين قصه‌ي كوتاه امتداد يافتند. اما هيچ حرفي اضافه گفته نشد.

نظـــرات

جمعه، 25 مرداد 1386، مورچه

120

 

چشم قهوهای

تكرار رقص منظم عقربه‌هاي بي‌رحم ساعت، زمين را مي‌چرخاند تا خورشيد غروب كند. شب شد. تاريكي مثل خوره، بدن مردم را مي‌بلعد. فقط صورتشان مشخص است و باقيمانده‌ي محو بدن‌هايي كه از نور چراغ‌ها، نيمه جاني مي‌گرفتند تا لحظه‌اي بيشتر زندگي كنند. لحظه‌اي دير‌تر با دهان ديو شب بلعيده شوند. آخر از اين ستون تا آن ستون فرج است. شايد قبل از مردن بدن‌ها، ماه، چادر نقره‌اي‌اش را سر كند تا شب، اين حيوان پشمالوي سياه، نتواند بدن‌هاي بي‌نور مردم را بخورد. ديشب، شب، در نبردي نابرابر، قسمتي از ماه را بلعيده بود. پاهايم سنگين شده‌اند. نمي‌توانند مرا با خود ببرند. تاريكي به جان پاهايم افتاده‌ است. شب، اين غول تاريك گرسنه، حيوان بي‌آزاري است كه بر حسب طبيعتِ خودش رفتار مي‌كند. علت اصلي، تيك تاك تحريك‌كننده‌ي عقربه‌هاي ساعت است. همه چيز زير سر عقربه‌هاي بي‌رحم ساعت است كه مدام در حال پيشي گرفتن از يك‌ديگرند. هوا تاريك شده است. ساعت هفت و چهل و دو دقيقه و چهل ثانيه است. پاهايم سنگين شده‌اند. فقط صورتم مانده است تا آخرين خيسي و نم را روي دست‌هايش بريزند. صداي جشن و پاي‌كوبي عقربه‌ها، اين دينگ‌دانگ ناقوس‌وارِ بي‌پايان، كه لحظه‌اي پس از نثار آخرين خيسي صورتم دوباره جان گرفته بودند، در گوشم مي‌پيچد.

تيك تاك ساعت در صداي يك‌نواخت پنكه گم مي‌شد. اما در گوشم صداي هميشگي و ضربه‌اي‌شان شنيده مي‌شد. مثل اين‌كه كسي با چكش كوچكي، ضربه‌هاي مداومي به سرم بكوبد. انگار تمامي ندارد اين آهنگ. آهنگي كه در صداي پيوسته‌ي پنكه گم شده است و من آن‌را در سرم مي‌شنوم. هر چه بيشتر مي‌گذرد، صدا قوي‌تر مي‌شود. مي‌دانم خيالاتي شده‌ام. مي‌دانم صداي تيك‌تاك ساعت اين‌طور ناقوس‌وار به دينگ‌دانگ نمي‌افتد. ساعت پنج شده است. هنوز مانده تا خورشيد غروب كند. پاهايم نمي‌دانند سريع‌تر بروند يا آهسته‌تر. ضربان شديد قلبم صداي ساعت‌ها را تشديد مي‌كند. صداي قلبم را توي دهانم احساس مي‌كنم. توي جمجمه‌ام.  پاهايم از حركت ايستاده‌اند. آهسته و آرام جلو مي‌روند. صداي ساعت‌ها شديد‌تر مي‌شود. اما بسامد شنيدن ضربه‌هاي اين تك‌نوازي تيك تاكِ چكش‌وار كمتر شده است. از تاكسي كه پياده شدم، شور دويدن داشتم و ولع ديدن و زود‌تر رسيدن. شوري كه به يك‌باره حركات قلبم را سريع‌تر كرد و حركات پايم را آهسته‌تر. از تاكسي كه پياده شدم، مي‌دويدم. نمي‌دويدم، راه مي‌رفتم. اما آن‌قدر سريع كه مثل دويدن بود و پرواز كردن. مثل زماني بود كه براي گرفتن جايزه‌ي مسابقات كشوري روباتيك،‌ به نمايندگي از بچه‌هاي تيم، مي‌رفتم بالاي سِن. هروله‌ي زود‌تر رسيدن بود و قاپيدن جايگاه دوم. زمين آنقدر فراخ نبود كه من را روي خود نگه دارد. وقتي از سكو پايين مي‌آمدم، اين شعف بود كه من را به سوي بچه‌هاي تيم پرواز مي‌داد و آ‌ن‌ها را به سمت من مي‌دواند. رقص بود و پاي‌كوبي. ولي اين‌جا، انگار عقربه‌هاي ساعت چيز ديگري را مي‌خواهند. هروله‌ي زودتر رسيدن بود و آرميدن. شوق و شور و شعفِ ديدن. مگر اين ساعت از قوانين طبيعت پيروي نمي‌كند. پس چرا گاهي شديد مي‌نوازند و گاهي آهسته و حتي كند‌تر. همراه با دينگ‌دانگ ساعت، ضربان قلب من شدت گرفت. قلبم در دهانم مي‌زد. سرعتش رسيد به عقربه‌هاي ساعت و از آن جلو زد. يا شايد هم عقربه‌ها آهسته‌تر شده بودند و بي‌رمق‌تر. يعني مرگ ساعت فرا رسيده بود؟ نه. اين محال است. انگار زمزمه‌ي زمين زير قدم‌هاي سنگين من بود كه شنيده مي‌شد. حركت پاهايم كند شد. نمي‌توانستم جلو‌تر بروم. عقربه‌ها هم اهسته و سنگين مي‌رفتند. سعي نمي‌كردند از يك‌ديگر جلو بزنند. قدم‌هايم به سنگيني جلو مي‌افتادند. ساعت به پنج و دو دقيقه و چهل ثانيه رسيد. ولي بالاخره رسيد.

رسيد تا لب‌هايم را به مرمري مهرنازم برسانم. رسيد تا از مهرناز بپرسم " كي يك بوس از مرمريش به دايي مي‌ده" و او گلويش را بالا ببرد تا زير گلويش را ببوسم و از خنده چانه‌اش را به پايين فشار دهد. بگويد " دايي جون، مرمري تپلي رو هم ببوس".

نظـــرات

پنجشنبه، 11 مرداد 1386، امید

119

 

 
 

نوشته‌هاي قبلي


Up
مهر86
پر تلاطم
تنگ و تهي
خط‌خطي
خرداد 86
اردي‌بهشت
تا 100 بهار
آخراي سال
تا اول بهمن
مهر رمضان
پايان تابستان
تا مرداد
بعد از خرداد
خرداد‌
بعدي‌ها
دومين‌ها
قديمي‌تر


Copyright 2003-2007@ مورچه