در اين صفحه مي‌خوانيد :

 

 اين يك نفر* تنگ و تهي

   

 

 

 لوگوي منمورچه‌نوشت

       

تَنگ و تهي

چیزی گم کرده‌ام. يك چيزي مثل كتاب. مثل سايه، مثل گل. يا شايد هم مثل يك جفت دست. كه بگيرم توي دست‌هام. بو كنم. لمس كنم. نوك انگشت‌ها را. كسي از گم‌شده‌ي من خبر ندارد؟

احساس ضعف مي‌كنم. احساس گرسنگي. مثل اين است كه در تمام عمر غذا نخورده باشم. آن‌قدر كه شده باشم پوست و استخوان. چيزي شبيه دل‌تنگي. يا شايد خود دل‌تنگي. مگر همين نيم ساعت پيش در كنارم نبود؟ آن‌قدر به من نزديك بود كه گفت آدم جسوري نيستي. نمي‌دانستم گل‌ها هم حرف مي‌زنند. مي‌ترسيدم بوش كنم. حق داشت. ولي به نظر من زيادي شكننده بود. از يك طرف مثل گل خرزهره خوش‌بو است. هيچ كس خرزهره را مثل رُز، مريم،‌ نرگس يا كوكب دوست ندارد و نمي‌ستايد. ولي من عاشقشم. زود به زود دلم برايش تنگ مي‌شود. چشمم به راهش مي‌دود. وقتي كه نيست، دستم به كار نمي‌رود. از طرف ديگر مثل بنفشه است. پوست كلفت در مقابل گرما و سرما و نرم و نازك و شكننده. چيزي توي دلم تركيد. فقط نگذاشتم صدايش آرامش امشب‌تان را به هم بريزد. اما چسب‌ناكي و نم‌ناكي چشم‌ها را لمس خواهيد كرد. اين صفحه كه ورق بخورد،‌ از چند خط پايين‌تر، خواهيد ديد دست‌كش‌هاي خالي از دست‌هايي كه بويشان حاشيه‌ي كتاب‌ها را سياه مي‌نويسد، چگونه بي‌دست، روي سينه‌ي سنگي از دل‌‌تنگي افتاده‌اند.

شايد فردا روز بهتري باشد. مي‌دانم بهشت در همين نزديكي‌هاست. فردا شايد شاخ و برگ‌هاي درخت انجير را كنار بزند تا موهايش خرمايي شوند. بي‌شك فردا روز بهتري خواهد بود. دست‌هايي فاصله‌ي ميان دستانم را لمس خواهد كرد. دست‌هايي در حجم خالي ميان گوش‌هايم هروله خواهند كرد. دست‌هايي از بهشت، گل خرزهره خواهند آورد. رنگ بنفشه خواهند آورد. زرد، سفيد، ‌زرشكي. حالا بگوييد ببينم، اين عادت روزانه‌ي ديدار‌هاي مكرر تشنگي آفرين است يا آن ‌گفتار‌هاي معمولي معمولي معمولي.

"مي‌شود دل‌تنگي‌ها را دميد درون بادكنكي تا ان‌قدر باد شود كه بتركد". يعني همه‌ي اين دل‌تنگي‌ها زير سر همين پنجِ وارونه‌ي فرسي است؟ اين گوشت صنوبري كه مي‌تپد تا بنفشه را در چشمانت بلرزاند و دلت را در حضورش. پس آن‌ها كه فارسي نمي‌نويسند، كدام عددشان را بايد وارونه كنند تا لرزشِ نهانِ نهالِ دل‌شان باشد؟

تو را خواستن‌هايم را، دل‌تنگي‌هايم را چال مي‌كنم پاي درخت انجير پير. ميوه‌هاي سال‌هاي ديگرش زرد خواهند بود و ورم‌كرده و بزرگ. چيزي گم كرده‌ام. چيزي شبيه دل‌تنگي. شبيه انتظار. چيزي از جنس خيسي و چسب‌ناكي چشم‌هاي آناترا. پروردگار مهرآب. من كه محل هميشگي قرارم با او در روشناي روز، زير سايه‌ي ابر آواره‌ي تنهاي وسط آسمان آبي است و در تاريكي شب، اشتراك نگاهمان، هلال خميده‌ي روشن ماه كه گاهي ورم مي‌كند. شايد شب‌هاي پيش،‌ يكي از شب‌ها، ماه را با بادكنك اشتباه گرفته‌ام. انجير آب و باد و باران خورده‌ي سه حرفِ بي‌عاقبتِ چسب‌ناكِ بي‌قافِ بي‌نقطه، انجير دل‌تنگي، سيب حوا را در كدام زمين مي‌جويد كه ابرهاي آواره را زنداني مي‌كند؟

دست‌هاي جستجو‌گرش در تنيده‌ تن‌هاي دو تنها، به دنبال كدام احساس خلق نشده است؟ دست‌هاي جستجوگرم در تن‌هاي به هم تنيده‌ي آن‌ها به دنبال كشف كدام منطقه‌ي كشف نشده است؟ از كدام تجربه‌ي نيازموده حرف مي‌زنم؟ من امشب در كدام خيال، داستان مي‌بافم؟ من،‌ اين تن، امشب، كدام رابطه‌ي خلق نشده را مي‌خواهد بر طاق‌چه‌ي دل‌تنگي‌هايش اضافه كند؟ من،‌ امشب،‌ خدايم را در اوج مستي مي‌پرستم. امشب خدا را در آغوش خالي ميان سينه‌ام مي‌فشارم.  امشب خدا را به پاس تمام دل و دين از دست‌ داده‌هاي دوران‌هاي تاريخ، به پاس تمام دل‌ياد‌هاي شيرين و دل‌تنگي‌هاي رسوا كننده زبح مي‌كنم. امشب،  هم آغوشي با خدا، با آناترا، با تمام حجم تهي ميان سينه‌ي سنگ و دلِ تنگِ يارِ نزديك و دور، من را فرامي‌خواند. زبح مي‌كنم. چال مي‌كنم در پاي درخت انجير پير. در تكه ابري آواره و زنداني، در شكم ورم‌كرده‌ي ماه، در آسمان.

در اين شب كه به انتها رسيده است، به سحر رسيده است،‌ با خدايي زبح شده، در پاي مستي نيمه شب و دل‌تنگي هر شب، من، بدون تن، تنها مانده‌ام. نشانه‌‌ام به سمت ماه، اشاره‌ام به محبوب، شانه‌هايم پايين و سرم رو به آسمان است. آخرين ياد‌ها را به اولين‌ باد‌هاي بامداد مي‌سپارم. تمام پياده‌راه‌هاي شهر را خرزهره مي‌كارم با بنفشه‌هاي زرشكي در پايشان. من تنها مانده‌ام. با سينه‌اي كه مي‌خواهد پر باشد از آغوش يار نزديك و دور. با دلي تنگ كه مي‌خواهد تنگ‌تر شود در بازي‌هاي سخت و دير. با حجمي كه سيب لبانش،‌سياهي چشمانش، گاهواره‌ي مژگانش . . . من مانده‌ام تنها و دل‌تنگ. چشم مي‌دوزم به قرار امشب‌مان. هلال روشن ماه‌ِ لاغر.

دست‌ها را مي‌شود امانت گرفت؟ مي‌شود. حتما مي‌شود.

نظـــرات

سه‌شنبه، 26 تير 1386، مورچه

 

118

 

اين يك نفر

يك دوره‌ي ديگر كلاس‌ها شروع شد. بچه‌هايي كه قد و نيم‌قد پشت ميز‌هاي پر مخاطره مي‌نشينند. گاهي يك ميم اضافي به خاطره مي‌چسبد. حيفت مي‌آيد برش داري و خطرات زيادي به همراه مي‌آورد. خودم را بين آن‌ها مي‌بينم. سال هفتاد و پنج. رديف سوم. استخواني، باهوش و بي‌ادعا. ولي مثل اين است كه تكه تكه شده‌ام. بين چند نفرشان. هر كدام قسمتي از من را نشان مي‌دهند. من بودم و ايمان و سعيد و مرتضي و ابوالفضل. باقيمانده‌ي يك كلاس سي نفري كه هيچ كدام ديگرشان بيشتر از چار جلسه دوام نياورده بودند. كلاس. نمي‌دانم چرا توي هر كلاس، از اول دبستان تا اين كلاس پنج نفري، هميشه مي‌شدم سوگلي استاد.

تابستان است. من و ايمان در راه‌روي دبيرستان قدم مي‌زديم. در زمان استراحت يك كلاس سه ساعتي. دست‌هايمان روي شانه‌ي يك‌ديگر بود. حميد، هفته‌ي پيش يك امتحان با سه سوال از ما گرفت. من يكي و نصفي حل كردم. ايمان نصف يك سوال را حل كرد. ساعت اول به بررسي يكي از سوال‌ها گذشت. ابوالفضل از دستشويي بر‌مي‌گشت. آمد روبه‌روي ما ايستاد. ايمان دستش را از گردنم جدا كرد. كنار ابوالفضل ايستاد. مي‌بيني ابوالفضل، من مي‌گم اين اميد و حميدرضا دستشون تو يك كاسه‌س. حالا تو بگو نه. نگي ايمان تو كه فهميدي چرا زود‌تر نگفتي ها. بلند بلند مي‌گفت. اصلا به اشاره‌هاي من توجه نمي‌كرد. ايمان الان بي‌خيال شو. نه. بذار به همه بگم دست تو و حميد تو يك كاسه‌س. با پام زدم روي پاي ايمان. چيه. ناراحت شدي حقيقت رو گفتم و بلند بلند خنديد. حميد كه به اندازه‌ي كافي نزديك شده بود گفت بچه‌ها بريد سر كلاس. استراحت كافيه. پوست سفيد صورت ايمان بود كه قرمز شده بود. ديدني. سرش را پايين انداخت و پشت سر من قايم شد. توي كلاس از حميد خواستيم حل سوال دوم را كه من كامل نوشته بودم- بررسي كنيم. سوال اين بود:

نقطه P درون مثلث ABC را به سه راس مثلث متصل مي‌كنيم. ثابت كنيد حداقل يكي از زاويه‌هاي مشخص شده در شكل، كمتر يا مساوي سي‌ درجه است. سوال المپياد جهاني سال نود و يك سوئد. عباس گلمكاني توي آن شركت كره بود. هر بار كه عكس عباس را بالاي سردر ورودي دفتر دبيرستان مي‌ديدم مي‌رفتم توي رويا. عكس خودم را مي‌گذاشتم كنار عكس عباس. حميد گفت يك راه حل از عباس ارائه شد. يك راه حل هم متعلق به طراح بود كه چند نفري با اون راه حل،‌ پاسخ را نوشته بودند. من يك راه حل جديد ارائه داده بودم. حميد ذوق مرگ شده بود. راه حل طراح بسيار كوتاه و زيبا بود. او از نامساوي ارديش- موردل استفاده كرده بود. يك پاسخ نيم خطي براي دريافت هفت نمره‌ي اين سوال. راه حل من پيچيده‌تر بود. استفاده از نامساوي‌هاي ين‌سن، كوشي و فرم سينوسي قضيه‌ي سوا.

جلسه‌ي اول كلاس برگذار شد. بعد از يك وقفه‌ي سه ساله كه تدريس را رها كرده بودم، دوباره دو تا كلاس سي‌نفري المپياد پذيرفتم. اين بار در البرز. البرزي كه سال‌هاست اسمش كم‌رنگ شده است. البرزي كه هشتاد و سه سال قدمت دارد. البرزي كه بچه‌هايي دارد كه آن‌قدر پول‌دار نيستند تا در دبيرستان‌هاي شبكه‌اي علامه به طور تزريقي ورم كنند. از بين اين بچه‌ها مي‌توانم بهتر از خودم را در رياضي تحويل دهم. با دو سال اموزش مداوم. به جلسه‌ي پنجم نرسيده، جمعيت كلاس به پنج- شيش نفر مي‌رسد. با آن‌ها خوب مي‌توان كلاس را پيش برد. شايد تكه‌هايم در يك نفر جمع شوند و او دستش با من توي يك كاسه باشد.

نظـــرات

 

* فردا روز خوب و عزيز و به‌ياد‌ماندني است

*مثل چك برگشتي برگشت خوردم. هنوز نقاشي آدرس جديد تكميل نشده. يك بار قير هست، قيف نيست. يك بار هم آرمان نيست.

 

 يك‌شنبه، 24 تيرماه 1386، اميد

117

 

 

 

   
 

نوشته‌هاي قبلي


Up
مهر86
پر تلاطم
تنگ و تهي
خط‌خطي
خرداد 86
اردي‌بهشت
تا 100 بهار
آخراي سال
تا اول بهمن
مهر رمضان
پايان تابستان
تا مرداد
بعد از خرداد
خرداد‌
بعدي‌ها
دومين‌ها
قديمي‌تر


Copyright 2003-2007@ مورچه