در اين صفحه مي‌خوانيد :

 

خط‌خطي

   

 

 

 لوگوي منمورچه‌نوشت

       

خط‌خطي

 خط‌خطي خط پايان اين منزل است. بدرقه‌ام كنيد تا بهتر آن‌را بكشم

يك باره احساس كردم درونم خالي است. مرگ را احساس كردم. حس كردم سياه چاله‌اي از درون من را به درون خود مي‌كشد. احساس تنهايي، ضعف و ناتواني. همه‌ي وجودم پر بود از تنش و اضطراب. انگار دنيا به سرعت از من مي‌گريخت و من وا مانده بودم. زمان من نمي‌گذشت و عقربه‌هاي ساعتِ دنيا با يك‌ديگر مسابقه گذاشته بودند. مثل دونده‌اي كه پنج كيلومتر آخرِ دوي ماراتن را با تمام قوا مي‌دود. اما من از كيلومتر بيست و پنج شروع كرده بودم به عقب رفتن. با سرعت هر چه تمام‌تر. مثل اين بود كه فيلم مسابقه را از آخر به اول نمايش بدهند. داشتم به عقب مي‌دويدم. به دوران كودكي. پرت شدم به چهار سالگي. يا شايد هم پنج ماه بعدش. توي حياط مشغول بازي بودم. قايم باشك. من چشم گذاشتم. قرار بود تا ده بشمارم. ده تا براي من خيلي زياد بود. من هميشه تا نه مي‌شمردم تا زود‌تر تمام شود. نه تا زياد نبود. اما ده تا خيلي زياد بود. بي‌بي را ده‌تا دوست داشتم و مامان مريم را. ديگر هيچ كس را آن‌قدر دوست نداشتم. بي‌بي دور از چشم مامان به من و سميه نبات مي‌داد. مي‌گفت بنداز تو چايي‌ت تا مادرت نيامده بخورش. يا خودش با دست مي‌گذاشت توي دهانم. نبات را به لب‌هام فشار مي‌داد تا دهانم را باز كنم. بعد مي‌گذاشت توي دهانم و مي‌گفت زودي بخور. شروع مي‌كردم به جويدن. يك. دو. سه. چار. پنج. شيش. هفت. هشت. نه. ده. آمدم. هميشه يادم مي‌رفت كه نبايد تا ده بشمارم. ده فقط مال مامان بود و بي‌بي. سر برداشتم بروم سميه و معصومه را پيدا كنم. انگار يك مرتبه پوست و استخوان تركانده بودم. هر چه نگاه كردم نبودند. بي‌بي نبود كه توي دهانم نبات بگذارد. سميه و معصومه هر كدام يك بچه داشتند و از آن مدت بيست سال و شش ماه و بيست و چند روز مي‌گذشت. سرم را بالا كردم. چند تكه ابر گوشه‌اي افتاده بودند. لاجوردي. خورشيد ميانه‌هاي آسمان بود. داشت مي‌رفت كه بخوابد. زير چشم‌ش را بوسيدم. همان‌جايي كه پنهان شده بودم تا نور به اندازه‌ي كافي به من برسد. هوا خوب بود. احساس كردم بايد با كسي حرف بزنم. نمي‌دانم چه حرفي. برام فرقي نمي‌كرد با كي. صدا برام مهم نبود. فقط مهم بود گوشي باشد كه سكوت من را بشنود. در آن لحظه ترجيح دادم بدون گوشواره باشد و چشم‌هاي قهوه‌اي تيره داشته باشد. حرف بزنم و او سكوت كند تا سكوت من را بشنود. حرف بزند. حرف‌هاي رنگي. از رنگ‌هايش قرمز را انتخاب كنم. يك كم آب از توي خوابم بردارم و قرمز كم‌رنگ درست كنم براي صورت بي‌بي. يك كم پررنگ‌ترش را براي لب‌هاش. حرف بزند. حرف‌هاي رنگي. از رنگ‌هايش قرمز را انتخاب كنم. همه‌ي صدايش را هاشور بزنم. سايه بزنم. سياه. اشك بريزد و اشكش را مزه كنم. شور. آينه شود. خودم را در چاه چانه‌اش صدا بزنم. دوست دارم با كسي حرف بزنم. مي‌دانم كه نه با هر كسي. مي‌دانم كه نمي‌شود. الان نمي‌شود. ولي مي‌شود نوشت. نوشت. لوله كرد. انداخت توي بطري. در بطري را با چوب بست. بطري را انداخت توي آب. كه چه بشود. هيچ. بهتر است حرف‌هايم را به آب بگويم. كاش در چاه چانه‌ات آب جمع مي‌شد. مي‌روم زير آب. با ماهي‌ها هم‌خانه مي‌شوم. ماهي‌هاي زيبا و مغرور‌تر از طاووس حتي. سرم را مي‌برم جلوي دهان يك ماهي. يك ماهي نيم متري شيري كه انتهاي باله‌هاش قرمزه و مدام چيزي مي‌گويد. هر چه بيشتر گوشم را به دهانش نزديك مي‌كنم، كمتر مي‌شنوم. نگاه كن. انگار دارد سكوت مي‌گويد. لب‌هاش مي‌جنبد. ولي نه نجوا مي‌كند و نه صدايي ازش در مي‌ايد. بهتر است لب‌خواني كنم. رو به رو‌يش به حالت افقي شناور مي‌شوم. خيره به چشم‌هاش نگاه مي‌كنم. با آهنگ ثابتي دهانش را باز و بسته مي‌كند. احساس مي‌كنم مي‌گويد بع. بع. يا شايد هم نه. نه. انگار الف‌باي ماهي‌ها دو حرف بيشتر ندارد. شايد الف باشد و ب. آ-ب. شايد مي‌گويد آب. آب. مدام دهانش را با آ باز مي‌كند و با ب مي‌بندد. مثل باراني است كه بعد از چند سال قحطي در كوير ببارد يا از آبي كه در كوير از قنات بالا بيايد. آن‌وقت بچه مي‌دوند زير باران. مي‌پرند توي آب و مي‌گويند آب. آب. شادند و خدا را شكر مي‌كنند. ماهي مي‌گويد آب. آب. و خدا را شكر مي‌كند. ولي چرا محزون است. دوست دارم با كسي حرف بزنم. راستي من چرا خدا را شكر نمي‌كنم كه اين همه هوا به ‌من داده؟ هواي من رو داره. دوست دارم با كسي حرف بزنم. نمي‌دانم كي است. مي‌دانم اسمش چي است. صدايش مي‌زنم فاطمه. سرش را جلو مي‌آورد. گونه‌اش را مي‌بوسم. چشم‌هايش را آتش مي‌زنم. از شدت نور، در سايه‌ي مژه‌هايش پنهان مي‌شوم. مي‌گويم تولد توست. روز زن است. به ياد سال گذشته، همين روز كه براي من شادي و مستي آورد. هنوز چند روز مانده. چرا اين‌قدر زود به پيشوازت آمدم؟

سلام فاطمه‌ام! خوبي؟

 

 

 

 

شب بود

يك شب تاريك

يك شب پر از صدا

نه از آن شب‌هايي كه نماد ظلم و ستم‌گري‌ست

يك شب پر از سكوت

پر از ستاره و يك ماه و تكه‌هاي ابر

 

ماه چراغ آن

غوك كم آواز

بركه ساكت

جيرجيرك سرآسيمه

گُلِ شب‌بو خوش‌بو

باد مي‌خراميد با ناز

روي شاخ و برگ‌هاي چنار خوش‌قامت

لاي شاخه‌هاي درخت بيد

زير سكوت چشمك‌زن ستاره‌ها

هان- مراقب باش

زير لبخند ماه كه تلخ مي‌خندد

و من.

كاش، اي كاش

 

شب است و من بي تو خوابم نمي‌برد
در پرده‌ي چشم‌هايم تو را محو كشيده‌ام

قهوه‌اي روشن، زرشكي، قرمز

ماه در گوشه‌ي بالاي سمت چپ

حوض در پايين

درخت بيد بالاتر از حوض

سرشاخه‌هايش افتاده به سمت ماه

ريخته در چاه چشم‌هايي پر از ستاره

چون بنگري از درچه‌ نگاه

نگاه كن، ببين

چشم‌هايم چقدر روشن شده‌اند

بيدار شو، بيد. بيد. دار. بيدار، بيد. لرزان، بيدار باش

باد مي‌وزيد

بيد مي‌لرزيد

و من.

كاش، اي كاش

 

 تو كه نباشي، شب مي‌شود

پيشانيم داغ

دست‌هايم گرم

پاشويه مي‌كند مادر

همه‌اش تب مي‌كند بيچاره بچه‌ام

دم كرده‌هاي سرد مي‌بندد به نافم

پيش طبيب درد

گره باز مي‌كند از بقچه‌ي دلش

هر روز دم غروب، نزديكي‌هاي شب

ساعت فرار مي‌كند از گرگ و ميش جو

تب مي‌كند، تب، بيچاره بچه‌ام

ماه كه بالا مي‌آيد، سر از بالين بر مي‌دارد، مي‌خندد

غوك آواز مي‌خواند

ابو عطا

از ته دل، از دل خود، در دل شب

انگشت خيال به سكوت شب دل مي‌بندد

چشم‌ها شايد، سايه‌ي انگشت را هاشور مي‌زنند

سكوت. هيســــســــس

جعبه‌ي‌ مداد‌هاي رنگيم

آهسته رنگ مي‌كند اين شب را سياه

-غوك كم آواز

با چشمان درشت، كامل باز

مي‌ترسد اگر بلند بخواني‌م-

تيره همچون آه

تاريك، مي‌كشد غوك كم آواز را سبز

آب را خيس

سايه‌ي درخت را تاريك

-گفتم هيســس-

انگشت خيال را قلمي

مثل خيار باريك

بركه را راكد

-تالاپ

مي‌پرد درون آب

غوك كم‌آوازِ اندوه‌گين-

ماه بالاتر مي‌آيد

با گام‌هاي آهسته‌ي سنگين

سكوت را بي‌صدا. ماه را روشن

خواب در سكوت خيال به رنگ گرگ و ميش هواي اندكي پيشاني‌شْ ابري

و من.

كاش، اي كاش

 

از رنگ‌ها گفتم

زرد كم ندارد اين صحنه؟

مي‌توانم آن‌ را با همين سياه بسازم

خيال تو كه باشد، بدون مداد رنگي هم مي‌توان زرد را پاشاند روي بنفشه‌هاي باغچه

همراه با كمي خاكستري

روي پيشاني ابر‌هاي پراكنده‌ي صبح تا دم‌دماي غروب را نشان دهند

روي ماه تا مثل خورشيد بشود

روي تو تا با همه‌ي سبزي‌ات

ماه بشوي، سيب بشوي

غوك كم آواز

مي‌پرد روي سينه‌ي اين رنگ

تالاپ

مي‌پاشد به روي سنگ

خُرد مي‌شود سنگ سينه در طواف تو با چكه‌هاي اشك

آب چشمي مي‌جهد بيرون

مادرم گويا، چارقدش خيس است

دكتر جان، دستم به دامانت

گل‌دسته‌ام مي‌سوزد در تب

صورتش را ببين

خيس از عرق و دست‌هايش مثل سينه‌اش در آتش است انگار

هيســـســــــس. گوش كن دوباره.

فلسفه بايد همين باشد

اما بي‌خيال تو

زرد هم رنگ مي‌بازد

و من.

كاش، اي‌كاش

 

كاش اين تب

سر فرو مي‌آورد به كلمه‌هايي آغازشان بي‌رنگ

اي كاش اين شب

اين سكوتِ رنگ‌فرشِ آبي‌اش روشن

آبش راكد

ماهش در چشم، پر سو

آسمانش پر ستاره

زمين‌ش پر همهمه، پر جنگ

جنگ با آب و خواب و بيد و باد و حوض و گيسو

حوض در پايين

چشمه‌اش از من

چكه چكه مي‌چكيد از سبز رنگ‌ِ ابر چشمانش

تا زدايد تيرگي از سنگ

ماه را امشب با انگشت ديگري قل بده

قلقلك بده

درد دارد

در كنارش، مادرش زهره

برايش دم كرده‌هاي تلخ و سرد دارد

اين سكوت از انفجارِ داد و بي‌داد است

: باد گفت درگوش چنار خوش‌قامت

غوكِ كم آواز نگاهم كرد

با همان چشمان‌ِ اكنون باز تا نيمه

سرآسيمه صدايم كرد

سلام بامداد

زاييد

مادرت زاييد

ديدي آخرْ، شب؛ اين شبِ تيره

بي آنكه نماد ظلم و ستم باشد

فقط آرام‌گاه درد‌هاي مادرت ماه است

ديدي آخر، شبْ، برهنه، سر فرود آورد به تكرار هر روز و هر سالش

ديدي آخر ماهِ آبستن

در آغوش ليلا، در نم چشم‌هايش آرام گرفت

دختري با موهاي بلند و سياهِ افتاده روي صورت‌ش چون ماه

ديدي آخر عمق چشمانش

چاه شب بود و برقش ماهِ درونِ چاه

ديدي آخر وسعت جانش

آخرِ آخر، ته. انتها، خورشيد پنهانش

داشتم مي‌گفتم داستان اين دوباره زايش را

ماه

ماه آبستن

غريو دلش سكوت شب را با صداي غوك كم آواز مي‌شكند

در دل شب

از درد زاييدن تو

يادگار خورشيد

-كه تنگ غروب از تب

زمزمه‌‌ات مي‌نشيند بر لب

بي‌قرار و آشفته با چشمان نيمه باز مي‌شكند

از درد زاييدن تو

يادگار خورشيد

گرفته هر دو دست‌هايش

به شاخ و برگ‌هاي چنار خوش‌قامت

بعد از چهارده شب تو را زاييد

جيرجيرك آواز خواند

ليلا انگشت به سمت ماه نشانه رفت

از تار گيسو كماني ساخت

موي موژه در نوك انگشت

ديدي آخر اشك‌هايت آب اين چاه است

 

اي‌كاش امشب

براي چند شبي كه از چند هزار و چند‌صدمين‌َش مي‌گذرد

دوباره ماه را نشانم دهد

تا يادم بماند درس آن شب را:

"شبي ياد دارم كه چشمم نخفت"

"شب بود، ماه پشت ابر بود"

"شبي گيسو فروهشته به دامن"

"آسمان صاف و شب آرام، بخت خندان و زمين رام"

"هست شب همچو ورم كرده تني گرم در استاده هوا"

"شبي چون چاه بيژن تنگ و تاريك"

 

ديدي؟ آن شب را؟ ديدي هر شبِ من را؟

نظـــرات

 

* بعد از خط‌خطي با شما خدافظي مي‌كنم. همين‌طور سرد و خشك. مي‌روم و ديگر برنمي‌گردم. البته نه اين‌كه بر نگردم. بر‌مي‌گردم. به همه‌ي دوستانم تعظيم مي‌كنم. درِ اين‌خانه را باز مي‌گذارم تا هر كسي كه رسيد، ميهمانان من از تازه‌وارد پذيرايي كنند. نقل و نباتي با هم بخورند و گپ و صحبتي داشته باشند. غيبت من را بكنند. سميرا از پشت پنجره نگاه‌شان كند و بگويد پشت سر رفته، حرف زدن شگون ندارد. بعد همه‌تان دست جمعي شب هفتمم بيايد قبرستان به ديدن من. خيلي دور نيست. در همين حوالي است. خيلي طول نمي‌كشد تا برسيد. به خصوص براي آن‌ها كه اينترنت پر سرعت دارند. شب هفتم، منتظرتان هستم. اينجا.

چار‌شنبه، 6 تير1386، مورچه

 

116

   
 

نوشته‌هاي قبلي


Up
مهر86
پر تلاطم
تنگ و تهي
خط‌خطي
خرداد 86
اردي‌بهشت
تا 100 بهار
آخراي سال
تا اول بهمن
مهر رمضان
پايان تابستان
تا مرداد
بعد از خرداد
خرداد‌
بعدي‌ها
دومين‌ها
قديمي‌تر


Copyright 2003-2007@ مورچه