در اين صفحه مي‌خوانيد :

 

 مترو* يك روز كه اشك شكربار است* يادت هست كي اسير شدم؟* سبز مثل سين* سوي من لب چه مي‌گزي كه مگوي

   

 

 

 لوگوي منمورچه‌نوشت

     

سوي من لب چه مي‌گزي كه مگوي

دخترك مي‌ترسيد ماه را نشان دهد. انگشتش را كرد توي آب. به سمت ماه كه در آغوش خورشيد آرميده بود.

روز به شب رسيده. تو هنوز نيامدي. مي‌دانستم كه نمي‌آيي. آخر بعد از اين همه سال تقريبا محال بود يادت مانده باشد قراري گذاشته بودي. مدت زيادي اينجا نشسته‌ام. يعني ممكنه يادش مونده باشه و بياد؟ همه‌ش تقصير خودمه. نبايد... نبايد چي؟ لب گَزيدن فايده ندارد. ولي من كه لب نگُزيدم. فقط پيشاني و شانه‌ي چپ و دست راست از مچ تا نوك انگشت. به نظر تو اين‌ها خيلي زيادند؟ لب. لب. لب. اين لب ترسو. كه مي‌ترسد بجنبد. لب. لب. لب. اين لب ترسو. كه مي‌ترسد بگويد. لب. لب. لب. اين لب ترسو. كه مي‌ترسد ببوسد. و وقتي كه مي‌ترسد، بوسيدن دارد. ترسووووو. غنچه مي‌شود. سرخ از خجالت. حالا كه فراموش كرده‌ بيايد كه قرار گذاشته است. جان به دو لب رسيده و منتظر. از خجالت سرخ.

تنگ آب هم كه شكسته باشد، مهر تو مانع ريختن آب مي‌شود.

اين كه دو لب را به طور نامنظم باز و بسته كني، به طرز خاصي هوا را از فاصله‌ي متغير آن‌ها بيرون بدهي تا كلمه را ادا كني. كلمه‌ها را. جمله را، مفهوم را قي كني توي گوشم. توي صورتم. ديده بودم آدمي، اين صاحب يك دل صنوبري و چند ماده‌ي آلي ديگر، عاشق شود. عاشق. عاشق چهره، عاشق كلمه، عاشق صدا هم. تو ماه را نشان مي‌دهي. يكي عاشق انگشتت مي‌شود. گم مي‌شود. پنهان مي‌شود درون سه انگشت بسته‌ات كه اشاره‌ات ماه را نشان مي‌دهد. به لب‌ها نگاه مي‌كنم كه حالا بي‌صدا شده‌اند. روي‌ هم لميده‌اند. زبانت گاه گاه بيرون مي‌ايد و خيس‌شان مي‌كند.

چه موهبتي

به صدايي كه بيرون مي‌آيد از لب‌هايي كه بي‌وقفه مي‌جنبند، و با باد مي‌رود، كه آرام‌گاه نگاه من ... غروب بي‌صداي شرق مثل چاه‌ي تهي، من را به درون خود مي‌كشد. به تكان لب‌هات كه نگاه مي‌كنم و حالت چشم‌هات كه ريز مي‌شوند با خنده و درشت با هيجان. خيلي خوش گذشت. همه‌ش شلوغ بازي مي‌كرديم. زهرا رو كه ديگه نگو. اونقدر ادا بازي در آورد و خندوند ما رو كه از خنده دلامونو گرفته بودم.

روز به شب رسيد. دستي بود كه روزي مي‌داد. به ماهي. ماهي كه داغ بود. ماهي كه عادت كرده بود خودش را در آب راكد حوض نگاه كند ساكت. و دختركي كه دستي به آب زد و انگشتي كه به خورشيد نشانه رفت كه ماه را آبستن كرده بود در شب چارده.

نظـــرات

چارشنبه، 23 خرداد 1386، مورچه

115

سبز مثل سين

مثل اين بود كه هرچه بيشتر مي‌بينم، سبز‌تر مي‌شود. سرم را بالا بردم تا آسمان را ببينم. آبي بود. سرم را انگار خيلي بالا برده بودم. اگر فقط به تپه‌ي روبه‌رو نگاه مي‌كردم، مي‌گفتم ماهِ شب جاي خود را به اين چمن و اين تپه و اين سبز روشن داده. مثل اين بود كه آب، عكس قاب گرفته‌ي آخرين مشتري‌ش را پشت ويترين گذاشته باشد تا من، تماشا كنم. عكسي از رنگ‌ها و نه تصوير واضح اشياء. نقاش اين رنگ‌اميزي زيبا كي بود؟ باد كه دامن آب را چين مي‌داد؟ يا نور كه رنگ را به صورت آب مي‌پاشيد؟ يا تپه‌اي سبز‌الود كه پاهايش را تا زانو توي آب زده بود و آرام و بي‌صدا، رو به خورشيد، حمام آفتاب مي‌گرفت؟ دوست دارم با تمام وجود اين لحظه را ثبت كنم تا زماني كه دورم، زماني كه نيستم، زماني كه نيست، با ديدن آن، تمام خاطرات و زيبايي‌ها مثل دختر تازه بالغي جلوي چشمم برقصد. وقتي كه دوربين نداري، وقتي كه تنها ابزار ثبت اين سكوت كش‌دار طبيعت، قلم‌ت و دفترت است، دوست‌ داري تحفه‌ي سفر، براي دوستانت، به تماشا گذاشتن اين همه زيبايي ببري.

دوست داشتم مشتري بعدي اين عكاس كه نمي‌دانم كيست- من باشم. عاشق عكس شده بودم يا عكاس؟ مي‌خواستم عكس را و عكاس را در آغوش بگيرم. لخت شدن در آن آب، كه سبزي‌ش سرد بود كه فكرش هم موهايم را سيخ كرد، هم‌آغوشي با آن همه زيبايي، آن‌ همه سبزي، سبز روشن، آن همه نور، آن‌ همه آب، آب سرد، هر عاقلي را عاشق مي‌كرد، هر عاشقي را . . .

نوشته‌ي خطر مرگ، شنا كردن ممنوع بود كه آراميدن در آغوش اين سينه‌ي سبز را كش‌دار و پر تمنا مي‌كرد.

 

*جايي كه قلم و كاغذ هم نيست، عمق يك خاطره يا هوس ديدن دوباره مي‌تواند ميزان زيبايي را بيان كند.

**دو روزم پر شد از زيبايي‌هاي شمال‌غرب ميهن‌م. دو دقيقه‌ام پر شد از عطر مهرباني سوسن‌م.

چه شهر تميزي

چه شهر سبزي

چه شهر تبريزي

***اين‌طوري بود كه آغوش دوستان عزيزم احمد و حسين گرم در تبريز و نمين، هوس دوباره انداخت به سرم براي ديدن ديدني‌هاي بيشتر مثل قلعه‌بابك (كليبر). هر كي نرفته سرش كلاه رفته.

چقدر دوست داشتم بروم اسپيلي. مدام توي نقشه مي‌امد جلوي چشمم

نظـــرات

چارشنبه، 16 خرداد 1386، مورچه

114

يادت هست كي اسير شدم؟

من كه يادم نيست. ولي شايد تو يادت باشد. درد زيادي مي‌كشيد زهره. از آن درد سال‌ها مي‌گذرد. زهره كه رفت، فهميدم كه من اسير شده‌ام. خيلي وقت بود اسير بودم. ولي آن وقت تازه فهميده بودم.

 

مريمم

پيشاني‌ام را كه بوسيدي اسير شدم. يا شايد خيلي قبل‌ترها. وقتي كه نگاهم كردي. من كه در دستان هيچ كسي آرام نمي‌گرفتم. تو نمي‌دانستي يك نگاه از آن نگاه‌هاي تو، من را كه سهل است، گرگ را هم رام مي‌كند. محتاج اين دام مي‌كند. مي‌دانستي يك نگاه كه سهل است، يك مشت گندم هم من را اسير مي‌كند. سنگ را خمير مي‌كند. حالا من اهلي شده‌ام. رام. ساكت. حرف نمي‌زنم. لام تا كام.

 

مريمم

مي‌آيم دستت را، دل تنگت را ببوسم. دلت برايم تنگ شده؟ مريمي، سينه‌ي من سنگ شده. بين من و خداي تو جنگ شده. تو از كجا همه‌ي اين‌ها را مي‌دانستي كه گفتي دنيا هزار رنگ شده. من خيلي وقت است اسير شده‌ام. قبل از نگاه حتي. وقتي كه براي اولين بار سرم را روي سينه‌ات گذاشتي. نمي‌ديدمت. فقط بويت برايم آشنا بود. چه دريايي‌ست مهرباني تو. سينه‌ي تو. از همين جا بود كه به خداي تو شك كردم. مي‌ديدم. مي‌دانستم بي‌كراني. ديگر كراني براي مهر ديگري به نام خدا نمي‌ماند. ولي مدتي است فهميده‌ام. به من فهمانده است. كمترين لطفا خدا اين بود كه تو را در اين روز فرخنده زاييد. كه زهره درد مي‌كشيد و تو را به من هديه مي‌كرد.

دنياي من با همه‌ي بزرگي‌اش، از دل تنگ تو كوچك‌تر است. احساس مي‌كنم گوشه‌اي از عظمت پنهان شده در پشتِ نگاهتْ ژرف را مي‌بينم. همين است كه كفر‌گوي خدايت شده‌ام. تو نمي‌گويي دل من با اين نازكي‌اش، تنگ كه بشود، جايي براي يك كلمه حرف هم ندارد. تا چه برسد به قطره‌هايي كه بخواهم پنهان‌شان كنم. و تو بگويي مرد كه گريه نمي‌كند.

 

مريمم

مستي من تكرارِ نام توست. به ياد آوردن تمام لحظه‌هايي كه با نگاهت مهر بارانم مي‌كردي. صورتم محتاج نوازش چشم‌هاي تو‌ست. هر بار كه خودم را در آغوش تو مي‌اندازم، بغلم پر مي‌شود از سيب. از اين ميوه‌ي هميشه مهربانِ دست‌هاي نوازش‌گرت. گونه‌ات را كه مي‌بوسم، لب‌هايم بگذار اين مستانه ها را براي خلوتمان نگاه دارم. جايي كه من باشم و تو و ديگر فرزندانت و باباي دوست‌داشتني‌ام. همه با هم بخنديم. پر شويم از شادي. قه‌قهه بزنيم و بگوييم: تولدت مبارك

تو هم به مريم عزيزت تبريك بگو

* امشب شب عزيزي است براي من. فردا چارده خرداد است. روز تولد مريم من. مادر من. مبارك است

*اين هم يكي ديگر

نظـــرات

يك‌شنبه، 13 خرداد 1386، اميد

113

يك روز كه اشك شكربار است

يک لحظه فكر كردم اگر او نتواند به من بگويد خدافظ چه اتفاقي مي‌افتد. ديدم دليلي ندارد كه نتواند بگويد. خيلي رك و پوست كنده مثل يك مرد بيايد جلو و بگويد لطفا ديگه مزاحم من نشو. ولي اين كار خارج از ادب است. آن هم براي كسي مثل او. اصلا گوشه و كنايه را گذاشته‌اند براي همين وقت‌ها. خب او حتي تا حدي صريح به اين موضوع اشاره كرده بود. چند بار. فكر كردم نكند همه‌ي آن نمايش‌نامه‌اي كه بازي كرد، حرف دل‌ش بوده باشد. بيشتر كه فكر كردم تصميم گرفتم ديگر به اين موضوع فكر نكنم. ديگر به هيچ موضوعي فكر نكنم. ديگر به او هم فكر نمي‌كنم. ولي نمي‌شود. همين‌كه مي‌آيم به چيزي فكر نكنم، فكرش مثل خوره مي‌افتد به جانم كه. يك لحظه لطفا. برايم يك اس‌ام‌اس رسيد. شايد او باشد. يك مولتي‌متر ديجيتال هم بخر. هه. مي‌بينيد. نيما اس‌ام‌اس زد و حرف من را بريد. داشتم مي‌گفتم. مثل خوره مي‌افتد به جانت كه فلان ‌حرفش به اين دليل بود، فلان كارش به اين دليل.

مجيد بود. زنگ زده بود كه سي‌دي را نفرستم. گفت تا فردا صبر كنم او سهراب را مي‌فرستد تا سي‌دي را بدهم به سهراب. انگار چه كار مهمي هست كه به خاطرش حواس من را پرت كند. داشتم براي خودم غذا مي‌پختم. بهش گفتم: باشه. به سهراب بگو با من هماهنگ كنه. نگذاشتم حرف ديگري بزند. پريدم توي حرفش. ادامه دادم ديگه كاري نداري؟. منتظر پاسخش نشدم. بلافاصله گفتم‌ خدافظ و قطع كردم. صبح ساعت چار و نيم كه بيدار شدم يادم بود كه امروز با احمد قراره بروم كوه. به موقع رسيدم سر قرار. ساعت پنج و ربع رفتیم بالا. احساس مي‌كردم كه هرلحظه ممكن است يك اس‌ام‌اس بزند. از ميانه‌ي كوه شهر ديده مي‌شد. با احمد ايستاديم رو به شهر. گفت امروز شهر آروم‌تر از روز‌هاي عادي به نظر مي‌رسه. به حرفش گوش نمي‌دادم. نمي‌دانم اين آرام‌تر بودن شهر را از كجا فهميده بود. گفتم اون خيابون پاسدارانه. اون‌جا، جاي اون خاك‌ريزه هم رسالته. نگاهشو از امتداد انگشت من كشيد و يك‌جوري به من نگاه كرد. با گوشه‌ي چشم چپ. احساس كردم مي‌خواهد حرفش را تكرار كند. گفت كمتر تهرانو اين‌قدر تميز ديدم. به موبايلم نگاه كردم. ساعت پنج و چهل و نه دقيقه بود. گفتم بريم. صبح كه مي‌رفتم به سمت كوه يادم آمد نان و پنير و خيار نخريدم. فقط نانوايي سنگك باز بود. دو تا نان سنگك قهوه‌اي روشن. حالا يك بار هم نون خالي بخوريم. زمين كه به آسمون نمياد. ولي خدا رساند. هم پنيرش را و هم به جاي خيار پونه ا‌ش را. من كه خوردم مي‌دونم نون سنگك با پنير و پونه چه حالي مي‌ده. جاي تو خالي بود. ساعت هشت و نيم. پس از صبحانه و استراحت گفتم برگرديم. كلافه بودم. هيچ اس‌ام‌اس‌ي از او نداشتم. يك لحظه فكر كردم نكند او هم همين حس و حال من را داشته باشد. با خودم نگفتم كه حتما همين طوره. نيازي به گفتن نبود.

در يخچال را باز كردم. مقداري مرغ برداشتم. هنوز ظهر نشده. هنوز كلافه‌ام. هنوز نمي‌دانم چرا بايد اين‌قدر منتظر باشم. بي‌قرار. مرغ را تميز كردم. قسمتي از آن‌را براي سه نفر انداختم توي قابلمه. قابلمه را آب كردم. گاز را روشن. يك پياز پوست كندم. شستم. انداختم توي قابلمه. پياز بعدي را برداشتم. صداي زنگ موبايلم را شنيدم. گفتم همه‌ي انتظار من بي‌جهت نبود. مي‌دانستم بالاخره زنگ مي‌زند يا اس‌ام‌اس‌ي چيزي مي‌فرستد. پياز را نصفه و نيمه پوست كنده، مي‌اندازم روي كابينت. دلم شور افتاد. قلبم شروع كرد تاپ و توپ كردن. نبايد به خودم بد راه بدم. چيزي نشده كه. مي‌دوم توي اتاق. به صفحه‌ي مو‌بايلم كه نگاه مي‌كنم سرم تير مي‌كشد. همه‌ي آن ذوق به يك‌باره خشكيد. از لب‌هاي آويزان و چهره‌ي در‌هم كشيده ‌شده‌ام معلوم بود. چه مي‌شد اگر اين انتظار پايان مي‌يافت. اين بي‌قراري به قرار مي‌رسيد. دلم نمي‌خواهد امروز به اين تماس‌هاي صد من يك غاز پاسخ بدم. الو. سلام مجيد.... انگار چه كار مهمي داشت كه به خاطرش از آشپز‌خانه دويدم توي اتاق. تلفن كه تمام مي‌شود برمي‌گردم توي آشپزخانه. نمي‌دانستم كجاي كار بودم. دور و برم را نگاه مي‌كنم. چرخي مي‌زنم. تابه را از كابينت بالاي سينك برمي‌دارم. دو تا سيب‌زميني. ورقه مي‌كنم.

كامپيوتر را روشن مي‌كنم. مي‌خواهم برايش يك ايميل بفرستم.

سلام.

همه‌ي پونه‌ها سبز بودند. ريواس‌ها ترش. آب ‌زد زير پام كه داشتم مي‌ذاشتم روي سنگ. با كون افتادم روي كنده‌ي بريده‌شده‌ي درختي كه عقب‌تر بود. مي‌خواستم برم اون‌طرف رود. براي چيدن پونه. هنوز جاش درد مي‌كنه. از درد مي‌خندم. بلندتر از خنده. قه‌قهه مي‌زنم. تو صداي خنده‌مو نمي‌شنوي؟ درد كه خنده نداره. از بي‌قراري چطور؟ از انتظار؟ انتظار براي اين كه يك اس‌ام‌اس بزني كه توش هيچ‌چي ننوشته باشي. كه بهانه بدي دست من كه بدونم چه مرگم شده. اون قه‌قهه نبود. هق‌هق بود. يك‌باره تركاندن بغضي كه به گلو فشار مي‌آورد كه ... . اين ايميل هم ارسال نمي‌شود. مثل چهل و نه‌تاي ديگري كه نفرستادم.

خدافظ.

برخلاف هميشه سر و صداي كمتري از پنجره‌ي رو به خيابان به گوش مي‌رسد. اذان گفته‌اند. ورقه‌هاي سيب‌زميني را سرخ شده از تابه به ظرف ديگري مي‌ريزم. تكه‌هاي مرغ را توي روغن باقي مانده از سيب‌زميني‌ها سرخ مي‌كنم تا مقداري قهوه‌اي شوند. نه خيلي روشن. يك لحظه خيال مي‌كنم يك اس‌ام‌اس رسيد. قاشق از دستم مي‌افتد روي كاشي كف آشپزخانه. خم مي‌شوم قاشق را بردارم. پياز، نيم پوست‌شده، روي زمين، انتظار من را مي‌كشيد.

لالايي تو ليلايي در چشم من كاشته است كه تا به بار نشيند، دل سنگ آب مي‌شود، قطره بي‌تاب. مي‌لرزد. مي‌ارزد.

نظـــرات

چارشنبه، 9 خرداد 1386، مورچه

112

 

مترو

مانده بودم با مترو بروم يا با تاكسي. تاس انداختم. شش آمد. از ايستگاه اول كه سوار مترو شدم، توجهم را جلب كرد. حواسش به من نبود. گاهي با گوشيش ور مي‌رفت. گاهي مي‌رفت تو فكر. ايستگاه‌هاي مصلي، بهشتي، . . . امام خميني. امام خميني پياده مي‌شم تا سوار متروي صادقيه بشم. هميشه سوار مترو شدن در اين ايستگاه به سمت صادقيه سخت بود. اولين روزي كه مسير متروي صادقيه به سمت رسالت باز شد، راه فرار از اين بلاي شهري را پيدا كردم. يك ايستگاه، متروي صادقيه را به سمت رسالت عقب مي‌رفتم. مي‌رفتم آن‌طرف خط و سوار مترويي مي‌شدم كه از رسالت به سمت صادقيه مي‌رفت. به ايستگاه امام خميني كه مي‌رسيدم، توي دلم به مردم، مردمي كه عقل‌ بعضي‌شان پاره سنگ هم برنمي‌داشت، دهن كجي مي‌كردم. كيفم را محكم گرفته بودم. گذاشتم‌ش روي پام. نگاهم كه بهش مي‌افتد، ياد آن سال مي‌افتم. چقدر گرم بود و بوي قرمه‌سبزي مي‌داد. كله‌ي همه‌مان داغ بود.

اين روز‌ها مي‌ترسم توي كيفم سرك بكشم. درش را كه باز مي‌كنم، لوگوي اولين دوره‌ي مسابقات بين‌المللي روبات‌هاي مين‌ياب به طور محو خود‌نمايي مي‌كند. بيست‌و‌هشت تا سي مرداد هشتاد‌و‌يك. فنرِ قفلشو عوض كنم، مي‌شود عين روز اولش. فنرش كه گم شد، يك فنر ديگه جاش انداختم. ولي سايزش نبود. براي همين درش خوب جفت و چفت نمي‌شود. با يك ضربه يا يك تكان باز مي‌شود. روسري‌ش گل‌بهي بود با گل‌هاي قرمز نسترن و يك گل رز درشت در گوشه‌ي پشت سر. نمي‌دانم به چي فكر مي‌كرد كه يك‌مرتبه خنده‌اش گرفت. ريز مي‌خنديد. من هم خنديدم. فهميد. نگاهم كرد. خنده‌ام را ديد. سعي كرد خنده‌ش را جمع كند. ولي نتوانست. لباش بيشتر كش آمدند. هي با قفل كيفم بازي مي‌كردم. ولي سريع حوصله‌م سر مي‌رفت و دوباره كيف از دستم آويزان مي‌شد. دسته‌ي كيف، تو دستم بود. يك نفر خواست ايستگاه طالقاني پياده شود. پاش خورد به كيفم. دهنش را مثل خر باز كرد و عر كشيد. ولي صدايش را كسي نمي‌شنيد. باز شدن در كيف خطري نداشت. طوري بود كه اگر هم درش باز بود، تا زماني كه دسته‌اش تو دستم بود، وسايلش نمي‌ريخت. فقط مي‌شد مثل بچه‌اي كه دماغش مثل بادبادك باد كرده و از دهان بازش صداي وق وق گريه به گوش مي‌رسد.

متروي ميرداماد خيلي شلوغ نبود كه بخواهم بروم يك ايستگاه عقب‌تر. ايستگاه عقب‌تري وجود نداشت. در كيفم باز شد. نگاهش به كيف من افتاد كه با دسته‌اش بازي مي‌كردم. توي دستم تكانش مي‌دادم تا خورد به پاي مرد ميان‌سالي كه خواست پياده شود. از من عذر‌خواهي كرد و پياده شد. خنده‌اش گرفت و دوباره نگاهش را انداخت به موبايل‌ش. خواستم بروم بهش بگويم چرا مي‌خندي. گفت: دلم مي‌خواد. مگه عيبي داره؟ گفتم: نه. اصلا چرا تنهايي مي‌خندي. بيا با هم بخنديم. به كيفم نگاه مي‌كنيم و مي‌خنديم. تكونش مي‌دم تا باز هم دهنش مثل خر باز شه و با دماغ آويزونش بادبادك درست بشه. اما بهش نگفتم. ممكن بود يك نفر يقه‌ي ‌من را بچسبد كه مگه ناموس نداري؟ آن‌وقت من بور مي‌شدم و توي دلم به حماقت و كوتاه فكري‌ش دهن كجي مي‌كردم. عقل اين‌ آدم بيشتر از اين پاره سنگ بر نمي‌داره.

از رنگ و رو نرفته بود. قفلش را كه درست مي‌كردم مي‌شد مثل اولش. فقط مي‌ماند دو تا مقوا كه بندازم توي كيفم تا كمر خميده‌ش راست شود. آن‌وقت مي‌شود يك كيف چرمي مشكي خوش رنگ و رو. مي‌ترسم توي كيفم سرك بكشم. با خودم فكر مي‌كنم اگر يك روز اشياي توي كيفم را بشمارم تعدادشان از بيست و شيش تا بيشتر مي‌شود. ولي هيچ‌وقت از پنجاه و دو بيشتر نمي‌شود.

محل دائمي نمايشگاه‌هاي بين‌المللي. بيست و نهم مرداد ماه. ساده‌ترين مكانيزم و قوي‌ترين نرم‌افزار كنترلي مال روبات مين‌ياب ماست. روباتي كه خرج سخت‌افزارش دو تا موتور شيشه بالا‌بر تويوتا بود، يك سنسور فلز‌ياب، مدارات كنترلي و درايو و چند تا چوب و تخته كه سر هم شده بودند. تو بگو قيمت همه‌شان روي هم پنجاه هزار تومان. ولي هيچُم شديم. چهارم شدن يعني هيچ. نه جايي ثبت مي‌شود نه افتخاري به همراه دارد. تنها چيزي كه هست اينه كه الان مي‌ترسم توي كيف مسابقات سرك بكشم. يك كيف وا رفته با يك قفل كه دم به دقيقه با يك تكان باز مي‌شود و روز به روز سنگين‌تر.

تاس همراهم نبود. روسري‌شو كشيد عقب‌تر. موهاشو درست كرد. اگه مي‌انداختم و شيش مي‌امد حتما توي مسابقات اول مي‌شدم. همه‌ش تقصير دكتر علي‌رضا بود. كلي افتخار مي‌كرد به من و هم تيمي‌هام. ولي هيچ‌كدوم از ما آدم حسابش نمي‌كرديم. انداختم. شيش آمد. ايستگاه طالقاني از مترو پياده شد. موبايل توي دستش بود. به دماغ بچه‌اي نگاه مي‌كرد كه با هر بار عرعر كردن، بادبادك دماغش پر مي‌شد و خالي مي‌شد.

گاهي اوقات دير شيش مياد.

نظـــرات

سه‌شنبه، 1خرداد 1386، مورچه

111

 

نوشته‌هاي قبلي


Up
مهر86
پر تلاطم
تنگ و تهي
خط‌خطي
خرداد 86
اردي‌بهشت
تا 100 بهار
آخراي سال
تا اول بهمن
مهر رمضان
پايان تابستان
تا مرداد
بعد از خرداد
خرداد‌
بعدي‌ها
دومين‌ها
قديمي‌تر


Copyright 2003-2007@ مورچه