در اين صفحه مي‌خوانيد :

 

چرنديات* مورچه در مزرعه* آي‌سي‌يو* شرح سينه* شب‌خواب* زرد و تلخ* لحظه‌ي ديدار كجا شد غبار* پنج‌شنبه‌ بي‌س‌تم* دستتو بده من* اردي‌بهشت

 

موسيقي وبلاگ:  

 

 

 لوگوي منمورچه‌نوشت

   

موسيقي متن فيلم فهرست شيندلر

 

اردي‌بهشت

بهشت بود. گرم. بهشت بود. خواهش. تمنا. پس زدن. لب گزیدن. محب‌تر شدن. و دوباره دست بردن به دامان خدا با آن قوانین مسخره‌اش. آن گونه که کودکی شدم و کودکانه رفتار کردم. تو، اوج التماسم را در نگاهم ديدي و من را به تنگنا كشاندي. كه چگونه تشنگي را فرياد مي‌زدم و گوش‌هاي تو خود را به كوچه‌ي علي چپ مي‌زدند. مرا پروا نه، چون پروانه كي پرواي جان دارم

تنگِ نگاهم نشاندمت و شیر می‌نوشیدم از چشمانت که معبد من بود و چشمه‌ي جوشان نجواهايي رازشان بر من آشكار. ارضا شد جانی که قطره‌های آب را از دهان تو منتظر بود. - (چه ‌طوري؟) -كمان ابروانت كشيده، دست در دست، باده نخورده اين‌چنينم مست. باران. باران. نباريد. نه حتي يك بار. بر پيشاني من كه تو را از آسمان طلب مي‌كردم. و چه دير آغوشم را خدا به حجم تو آشنا كرد. بگو چگونه به خدا كفر ‌نورزم كه شايسته‌ي خدايي اگر مي‌بود، سنگ سينه‌ات سنگ خانه‌ي او نمي‌شد. طواف مي‌كردم و گُر مي‌گرفتم از دمت، گرم. بهشت بود كه چكه‌هاي آب صبور‌تر بودند از سنگ.

سرت را بالا بگير. طوري كه از غرور تو من لبريز احساس شوم. بهانه‌ كه مي‌گرفتي، دلم هري مي‌ريخت و كودكي مي‌شدم و كودكانه رفتار مي‌كردم تا دل از هر گونه هوسي پاك كرده باشم و تو در آغوش من بيارامي. يعني مي‌توانم راز ساعت‌ها را پيدا كنم. تو با آن مليجك چكار كردي كه دهانش با هيچ آبي سيراب نمي‌شود مگر با حضورت. حضور حضور حضور. نه در آغوش. در ياد.

بهشت بود كه قناري مستي مي‌كرد. گرم بود كه بدمستي مي‌كرد. سنگ بي‌رحم. رفت تو دست تو. من بي‌رحم‌تر. دستتو، دست راستتو گرفتم توي دستم. شصتمو گذاشتم جايي كه سنگ رفته بود. فشار دادم تا درد... . چقدر دردت آمد. درد را احساس كردم. رفت توي چشمم. چشم راستم. خون بود كه بي‌رحم نبود تا سنگ را فواره كند بيرون. مي در گلوي مدعي خون شد. ديدم. توي چشمات هر چي كه مي‌خواستي، توي پيشاني‌ت هر چي كه مي‌خواستم. من چقدر بدم. چقدر بدم. بد. بد. به همان اندازه كه تو خوبي. كمكم كنيد. كلمه كم آورده‌ام. بهتر از خوبي كلمه‌اي سراغ دارين؟ به همان اندازه كه يك نفر مي‌تواند كسي را دوست داشته باشد، تو خوبي. و من بد كه اجازه ندادم لحظه‌اي سر بگذاري بر پاهايي كه براي همين كار آفريده شده بودند. چقدر دنبال بهانه بوديم. چقدر شرم. چقدر آزرم.

دوشنبه، 24 اردي‌بهشت 1386، اميد

110

دستتو بده من

بايد تنبيه بشي كه زمين رو خشك نكني. اگر هم خشكه توش چيزي بكاري.

 

 

سلام

 

 

بايد زمين را ساخت. خود را ساخت. گل را كاشت. درخت را نيز. و به آن آب داد.

 

دوست دارم

 

 

بايد تنبيه بشي كه ياد بگيري توي خيابون ته سيگارتو نريزي. پوست آدامستو. يا هر آشغال ديگه.

 

از من ياد بگيرين.

مهرنازتو مي‌شناسي خاله؟

 

همه‌ش بايد بگم اين كارو نكن، اون كارو بكن؟‌ از من ياد بگيرين.

نظـــرات

يك‌شنبه، 23 اردي‌بهشت 1386، مهرناز

109

پنج‌شنبه بي‌س‌تم

تاريخ تكرار مي‌شود. دوازدهم، بيستم مي‌شود. مرداد، اردي‌بهشت مي‌شود. تابستان بهار مي‌شود. آن‌جا، اين‌جا مي‌شود. من تو مي‌شود.

- آقا شما بكـارت از بين مي‌برين؟
- نه جانم. بخش‌نامه شده كه اين كار ممنوعه. بهداشت گير مي‌ده به ما.
- اين طرف‌ها جاي ديگه‌اي هست كه از اين كارا بكنه؟
- هيچ كس اين كارو نمي‌كنه. حالا آدرس مي‌خواي، راسته‌ي خيابون، قبل از ميدون، يك سري بزن.

عقربه‌هاي سال رفته‌اند روي شماره‌ي بعدي.

- آقاي مهندس.
- سلام. چطوري
- خوبم. سلام.
- تو كجا اين‌جا كجا
- اِ. گفته بودم كه ميام
- پس اون،‌ تو بودي.
- مي‌خواسته كي باشه؟
- راس مي‌گي‌ها. اصلا يادم نبود.
- واقعا كه. تو رو با اين همه آي‌كيو چرا ندزديدن.

(كاش مي‌شد در ميان اين همه جمعيت، آغوشم رو پر مي‌كردم از گل تو). بعد از اين همه سال. اصلا فرقي نكرده بود. فقط يك كمي شفق بودنش بيشتر شده بود. كم صحبت‌تر. عزيز‌تر. و احساس كردم ناشناخته‌تر.

- چرا اين‌جوري نيگا مي‌كني؟
- چه جوري نگاه كنم؟
- نه. منظورم اينه چرا اين‌جوري نيگا مي‌كني.

اينجا بيستم اردي‌بهشت است. آنجا بايد نيمه‌هاي جهنم باشد. هوا‌ي ظهر گرم است. انگار وقت مسابقه‌ي ساعت‌ها بود. هيچ‌وقت به اين تندي نمي‌رفتند. بهت حق مي‌دادم. خودم هم تا مي‌بينمت نمي‌توانم احساسم را بيان كنم. چه شد كه اين‌قدر به من نزديك شدي. گفته بودم نزديك نيا. نزديك نيا. اگه بياي رگ گردنمو مي‌زنم. نزديك تر از رگ گردن نيا. نگفته بودم؟ من كه گفته بودم داشتن تو لياقت مي‌خواهد.

يك‌شنبه، 23 اردي‌بهشت 1386،‌ مورچه

108

لحظه‌ي ديدار كجا شد غبار

مي‌رسدم لحظه‌ي ديدار تو

جان به خدا داده‌ام از كار تو

كار تو آشوب و گناه تو نيست

ماه يكي دانه ز اقمار تو

***

ماه بشد در صفت مردگان

جلوه‌ي تو منظر هر آفتاب

كور شد آن سوي ز خورشيد تو

حور نظر كرد به عكس‌ت ز آب

***

باد بغل كرد تو را با نسيم فصل بهاران شد و اردي‌بهشت
سوي من آورد ز بويت صبا آب و شرابي همه دُردي‌بهشت

***

نور كشيد از رخ تو چهره‌اي

مور نشان داد تو را در كتاب

دور شدم از نظر داستان

ديده‌ي تدبير سپردم به خواب

***

خواب تو گرديد مرا رهنما

تا كه شدي سجده‌گه اين غبار

چين دو زلفت به نظر آشنا

صورت من بنگر و خط نگار

***
صورت اميد به درگاه تو چشمك ناهيد نظر‌گاه تو
رخت ببستم ز جهان تا رسيد وقت وصال رخ چون ماه تو

18 / 2 / 86

نظـــرات

چارشنبه، 19 اردي‌بهشت 1386، اميد

107

زرد و تلخ

مقنعه‌اش را مي‌پوشد. آماده مي‌شود و آرآآآم در را مي‌بندد. يك صبح بهاري. مثل تمام بهشت‌هايي كه در ماه دوم بهار مي‌بينم. باران ديشب سينه‌سرخ‌ها، گنجشك‌ها و كلاغ‌ها را مست كرده است. بي‌خود نيست خواندنشان. از روي مستي است و شادي. لذت مي‌برد و قدم بر مي‌دارد. احساس مي‌كند كسي پشت سرش است. قدم‌هايش را تغيير نمي‌دهد.

- سلام.
- سلام.
- خسته نباشي. امروز چطور بود؟
- ممنون. برم بخوابم.

باز هم نصفه و نيمه. نمي‌دانم چرا اين‌طور شد. هيچ راهي به سمت‌ و سويش باز نشد. فقط مي‌دانم كه حالش خوب است. كامپيوتر را روشن مي‌كند. امروز سه ساعت دير‌تر به خانه رسيد. به خانه امد. در را باز نكرده مي‌رود سراغ كامپيوتر. حال و حوصله‌ي نوشتن ندارم. باز هم اعتياد. اعتياد به وب‌گردي. چند ماهيه كه دچارش شده. بي‌توجه به بوي غذا.

- سلام
- سلام
- خيلي وقته ازت بي‌خبرم
- تو حالت خوبه
- اوم‌م‌م...

مي‌دانستم كه پرنده‌ي وحشي به قفس خو نمي‌كند. ولي نه تو آن پرنده‌ي وحشي هستي و نه من قفس تنگي كه بخواهد تو را در بر بگيرد. تو سكوت كردي و من به احترام تو به اين رفتارت ارج مي‌گذارم. سكوت. سكوت. سكوت. اين بند همه‌اش در سكوت مي‌گذرد. نمي‌دانم آن‌همه محبت چگونه به يك‌باره سر به نيست شد. ولي مرز بين خواستن و نخواستن مثل مرز بين نفرت است و عشق. به باريكي يك ارتباط خياباني. يك ارتباط خيالي. يك ارتباط ريالي. و سكوت هم‌چنان ادامه دارد.

- بيا چاي بخور
- الان ميل ندارم
- نيم ساعت ديگه برا شام بيا پايين
- امشب شام نمي‌خورم

مانتو‌اش را مي‌پوشد. مثل هر روز مي‌رود سر كار. مثل هر روز بر مي‌گردد. مثل هر روز. هر روز اين چند سال. هر سال اين عمر. انگار پايان ندارد اين سامان. اين نابساماني. نگران است. نگرانش هستم.

- الو
- الو. سلام.
- سلام. چطوري؟
- هيچ‌طوري نيستم. نه خوب. نه بد.
- اوم‌م‌م
- چيه. چيزي شده. چيزي مي‌خواي بگي؟
- نه. هيچي نيست. به كارت برس

جلسه‌ي كار‌ش با مدير و چند تا از همكارا شروع مي‌شه. مثل هميشه همه مبهوت كار او و او بي‌توجه به اهميت خودش و كارش. مي‌دانم دغدغه‌ش چيز ديگري‌ست. اين همه حجم سنگين را ريخته توي سينه‌ش و نفهميد كه اين سينه با شرح مثنوي هفتاد من هم خلاصه نمي‌شود چه برسد به آن چند خط. نفهميد كه مي‌بينمش. نه با چشمي كه آن‌جا گذاشتم. چشم سر فقط مي‌تواند حجم بدن را ببيند. من نيازي به ديدن با چشم سر ندارم. مي‌ديدم و سنگ سينه صبور‌تر از چكه‌هاي آب نيست. مي‌ايستد. پشت سرش را نگاه مي‌كند. بي‌خيال پروانه مي‌شود. يك قطره آب از لبه‌ي ساختمان يا از كولر‌، درست يادم نيست، مي افتد پايين. درست نوك دماغش. دست مي‌كشد. بالاي سرش را نگاه نمي‌كند.

-  .
-  .

از خنده‌هاي من بدش آمده بود؟ نمي‌دانم. خنده‌هايي كه فقط تو مي‌فهميدي. البته نرگس هم فهميده بود. براي همه‌ي بقيه مشمئز كننده بود و مسخره. همه‌ي آن‌هايي كه خنده را ديدند. همه‌ي ديگراني كه در گراني زمان‌هاي من، زمان‌شان جاري شده بود و عقربه‌هاي ساعت من جفت شش آورده بودند. مات. از كيش رخ‌هاي بي‌حساب. مبهوت. ساكن. همه‌ي ديگراني كه نگراني‌شان بودم و نگراني‌م بودند. دوست داشتم‌شان و البته دوستم داشتند. براي همه مسخره بود. نمودي نداشت. فقط تحمل مي‌كردند تا اين‌كه حوصله‌شان سر برود و بگويند خداحافظ و يا بدون خدافظي رو بگردانند.

- بابا اون يك اشتباه ساده بود. تو عادت نداري به آدم‌ها فرصت بدي؟
- اگه قرار بود فرصت بدم كه اين همه پيله دور خودم نبود.
- مي‌دوني. دو تا جوجه عاشق هم مي‌شن. بزرگ كه مي‌شن مي‌بينند دوتايي‌شون شدند خروس. نتيجه‌ي اخلاقي اين‌كه تا جوجه‌اي عاشق نشو.
- اره من عاشق‌م. از بچگي تا وقتي كه بميرم. عاشق همه چيز الا... .

نمي‌خندم. ادامه نمي‌دهد. ادامه نداد. مي‌دانستم چي مي‌خواد بگه. بايد يك كاري مي‌كردم. كاري از دستم بر نمي‌امد. دو عقربه‌ي ساعت روي هم بودند. اردي‌بهشت است. فصل باران و مستي و لذت. شام نخورد. مي‌گويد حالش خوب است. نگرانش هستم. روز بعد شروع شد. آرزو‌هاش تنها چيز‌هايي هستند كه باهاشون زنده‌س. پرسيدم تا كي؟ گفت شام نمي‌خورد. خنديدم. گفتم دوست دارم بالاي صفحه بنويسم ورود بزرگ‌سال ممنوع. حتي شما دوست عزيز. لب و لوچه‌ش آويزان شد. گفت من هنوز پنج سال دارم. از كارهايش سر در نياوردم. در سكوت همچنان. هنوز نگران. از شروعش مبهوت. از كيش رفتارش مات.

تو سرخي و ترش، دانه‌ي انار

نظـــرات

سه‌شنبه، 18 اردي‌بهشت 1386، مورچه

106

شب‌خواب

photo.netشب. تو خوابيدي. من توي راه. خوابم نبره. جاده‌‌اي كه شبش رو دوست دارم. ماه روبه‌رو است و همراه با پيچ جاده به اين طرف و آن‌طرف مي‌دود. شب را دوست دارم. اتفاقاتش را بيشتر. راه را بيش‌تر. كه مسافت تو را كم مي‌كند. اشتياق من را ز... . يك اشتباه كافي بود تا رد پايش را براي مدت زيادي قطع كند. اين اشتباه از فردي با تجربه‌ي اون بعيد بود. ولي چاله‌اي بود كه كنده شده بود و حالا شده بود قبري براي خودش. سكوت مي‌كند. خودم را مي‌ذارم جاي راننده. لذت رانندگي در شب، در كوير، در تنهايي. ماه سمت راست من. چشمام نيمه باز. نيمه خواب. نيمه مست. چند خط به خط خورده‌هاي كاغذ اضافه شده. ولي هنوز توي خط چارم مونده. مثل درختي كه آب نديده. خشك. خودكار بي‌رنگ. نويسنده بي‌رمق. راننده خواب. نمي‌ترسم كه راننده‌ي خواب پشت فرمان خودرو باشه. سرعت هر دو تا خودرو كه بيشتر باشه، هيجانش بيشتره. دردش كمتر. فهيمه رحيمي مياد توي ذهنم. - سلام آقاي مهندس. - سلام فهيمه‌ي معروف. سرم را مي‌چرخانم. با دو سه تا تكان شديد از تو فكرم مي‌پره. يك نفر ديگه مياد توي ذهنم. - تو خوبي پاني. - ممنون. بد نيستم. ولي اون فقط يك اشتباه بود. سريع از توي فكرم مي‌پره بيرون. فرار مي‌كنه. ببين. ديگه به هيچ كجا بي‌اجازه، سرك نمي‌كشم از روي كنج‌يابي و كنج‌كاوي. داد مي‌زنم چند شب‌ها خواب را گشتي اسير. پشت سرش رو نگاه نمي‌كنه. يك شبي بيدار شو دولت بگير. ماه توي آسمان نيست. بعد از فرار نفر دوم ماهِ توي آسمان شد ماه من. - بيا با هم حرف بزنيم. - چه خبر. - من خوبم. تو چطوري؟ - چي بگم. - حرف بزنيم. - نمی‌دونم حرف چيه؟ - همون كه چهارتايش را تو داری و يك عالمه‌اش را من. برای گفتن. نگاهم به رو‌به‌رو. گاهي با اضطراب به سمت راننده مي‌چرخه. تو هم سريع از ذهنم مي‌ري بيرون. كاش اين‌جا موبايلم آنتن مي‌داد. شماره‌تو مي‌گرفتم. تو خواب باشي. دهان موبايلت را بسته باشي. چشم‌هاي خواب، باز. از سر شب تا اكنون باران نباريده باشد. پايين دفترم خيس. بالاي سرم را نگاه مي‌كنم. سقف چكه نمي‌كند. چشم‌هاي دخترم منتظر. چشم‌هاي راننده كاملا بسته. فكرش خاموش. دهانش با صداي خُرّ پر از باد شود و با صداي پُف خالي شود. دفترم را ورق بزنم. شهريور را بيارم. خاطرات دوازدهم. راننده خواب بود. تو خواب بودي. چشماي من نيمه باز. من نيمه مست.

نظـــرات

دوشنبه، 17 اردي‌بهشت 1386، مورچه

105

به هيچ عنوان آدم تپل و تو‌دل‌برويي نيستم.

به قول اصغر آقا: مي‌دوني وقتي خدا داشت بدرقه‌ت مي‌كرد چي گفت؟ جايي كه ميري مردمي داره كه مي‌شكننت. نكنه غصه بخوري. همه جا باهاتم. تو تنها نيستي. تو وجودت عشق مي‌ذارم كه بگذري. قلب مي‌ذارم كه ببخشي. اشك مي‌دم كه همراهيت كنه و مرگ تا بدوني برمي‌گردي پيشم.

- به قيافه‌ي اصغر آقا نمياد اينقدر حرفاي قلمبه سلمبه بزنه.

به قول پاپتي: نان‌وا ها هم جوشِ شيرين مي‌زنند. بي‌چاره فرهاد

شرح سينه

رو سندلي ميشينم. پاي چپم روي پاي راست. جا به جا كه مي‌شم صداي سندلي در مياد. قسمتي از ميز كارمو خلوت مي‌كنم. تو رو مقابل خودم روي ميز مي‌نشونم. موهات ريخته روي صورتت. از بغل امده پايين. تا روي سينه. قسمت‌هايي از زنجير طلايي دور گردنت با بازتاباندن نور، خودي نشون مي‌دن از لاي موهات.

در وجود تو رازي حاكم است. رازهايي بود. راز‌هايي كه به تكاپو دويدم سر تا پايشان را. زار زدم. از كشف رازي دهشت‌ناك كه سياه‌چاله‌اي مي‌مانست. بزرگ. و سرابي بيش نبود از تيز‌هوشي من. جان كه به لب مي‌رسد، بوسه را طلب مي‌كند. به من نگاه كن. كه من تنها نياز‌مند يك نگاهم* رو بر‌مي‌تابي از من. تحمل كندن كوه در قالب من هست و رو برتابيدن تو نه. بي‌راهه مي‌روم. بي‌انتظار و با چشماني پر طلب. مي‌بينمت. نمي‌بيني‌ام. در چشم تو ام من. در چشمان تو. مي‌بينمت. آيينه كه دروغ‌ مي‌بافد. مي‌آوري تا ببيني‌ام.

سندلي رو هل مي‌دم عقب. روي چرخاش مي‌چرخه. دو دور دور خودش. يك دور دور من. يعني يك ادم، يك انسان، تا چه حد مي‌تونه محبوب بشه. محبوب باشه. و نفهمي كه چطور اين دوستي به نفرت مي‌رسه و برمي‌گرده. گاهي كه وسوسه‌ي شيطون مي‌شم، نه. چيزي نمي‌شه ادامه داد. هر انساني يك استانه‌ي تحملي داره. بالاخره مي‌شكنه. واي اگه اون موقعي كه مي‌شكنه، نتوني خوب جمعش كني. اما وقتي كه خم مي‌شه كه بشكنه، يك پارامتر مي‌تونه توي اين حالت نگهش داره يا اينكه برش گردونه به جاي خوب. البته فقط يك دوپينگ به حساب مياد. كاري كه بيشتر روان‌شناس‌ها انجام مي‌دن. واي اگه يك مرد بشكنه. امروز صبح به من گفت: الم نشرح لك صدرك. دوست داشتم داد بزنم كه اگه صدر نخوام بايد چيكار كنم. و وضع‌نا عنك وزرك. همين‌جوري به من توجه داري؟ الذي انقض ظهرك. ببينم. تو از نصيحت كردن من خسته نمي‌شي؟ و رفع‌نا لك ذكرك. بي‌خي بابا. بيا توي شرايط من تا بهت بگم. پنج سال پيشو يادته كه. فان مع العسر يسري. فهميدم منظورت از يسر چيه. ان مع العسر يسري. باز هم مي‌خواي اميد‌واري بدي؟ فاذا فرغت فانصب. نو‌ميد نگردد ز هواي تو كسي. و الي ربك فارغب. حال دل گفتنم با تو هوس است.

فيلم Good Will Hunting رو ديدم، از ديالوگاش خيلي لذت بردم. ساخت خيلي خوبي نداشت. اما ديالوگ‌هاي خيلي مفيدي براي من داشت. براي شناخت آدم‌ها بايد وقت گذاشت. و من براي شناخت تو جان مي‌گذرام.

نظـــرات

سه‌شنبه، 11 اردي‌بهشت 1386، مورچه

104

 

آي‌سي‌يو

شخصيت من شكل مي‌گيره. اين چشم، توضيح مي‌خواد؟ مي‌گن جاي حسود ته ته جهنمه. همون‌جايي كه تو هم هستي. من هم به همه‌ي دنيا حسودي مي‌كنم كه هيچ‌وقت مو لا درزش نره.

- نره؟! كي گفته؟ مي‌ره. خيلي خوب هم مي‌ره.

من داره به تو نگاه مي‌كنه.

به خودم حسودي مي‌كنم كه تو رو دارم

يك‌شنبه، 9 اردي‌بهشت 1386، مورچه

103

مورچه در مزرعه

بعد از مدت‌ها سيزيف را برداشتم. خواستم سر مزرعه كه بيكار شدم، بخوانمش. اما بودن با حيوانات، نفس كشيدن، خوابيدن زير مگس‌هاي مزاحم، زير آسمان ابري، زير باد، زير جريان ملايم، درست كردن فنس‌ها، برگرداندن شترمرغ نري كه رغيبش را ناكار كرده بود به جاي اولش، ناهار خوردن با علي‌اكبر -كارگر دوست‌داشتني افغاني مزرعه، چاي خوردن، هندوانه خوردن، دوباره سراغ فنس‌ها رفتن، پنجاه و سه دقيقه با يك دوست صحبت كردن، به پشت دراز كشيدن روي علف‌ها، نوشتن اينكه تا اين موقع روز- سر ظهر- ساعت يك و بيست و پنج دقيقه چا اتفاق‌هايي افتاده، دراز كشيدن زير آسمان، دراز كشيدن روي زمين، روي علف‌ها، زير مگس‌ها، ناهار خوردن از دست‌پخت علي‌اكبر، خورده شدن توس مگس‌ها، شنيدن وز‌وز مگس‌ها و هم‌زمان، طنين جابه‌جا شدن ساقه‌هاي نيم‌متري علف، پيچ و تاب خوردن باد در بين آن‌ها،‌ هم‌راه صدا نفوذ كردن به اعماق بدن از دريچه‌ي گوش، پنجره‌ي لاله‌ي پر پيچ و خم، رفتن تا انتهاي بن‌بست منتهي به استخوان‌هاي كوچك و غرق شدن در افكاري كه يك روياي روشن را برايت خيس كند، نباتي شيرين‌تر از در پوچي دويدن همراه با كامو روي زبانت مي‌خيساند.

يك مزرعه با حدود 50 تا شترمرغ و آينده‌اي كه چند تا بره‌ي خوشكل و ماماني با ابرو‌هاي تاتو شده و موهاي سيخ و البته بي‌حجاب! به ارمغان مياره.

بودن در كنار حيوانات به بودن در كنار انسان‌ها به طور عام مي‌ارزه.

محبوب من،‌ اگه قناري صدايي مثل تو داشت، نوك همه‌ي قناري‌ها رو مي‌بوسيدم تا برام از عروسي علي‌رضا تعريف كنند. گيرم قسمتي از جاي خالي تو با بودن در كنار كبوتر و قناري و شترمرغ و گوسفند و قمري و پرستو و ماهي و گنجشك پر بشه. با نود و نه جاي خالي ديگه چكار كنم.

هم‌نوع‌هاي من اونجا زياد بودند. كلي باهم گپ زديم. با چندتاشون دعوام شد. كشتمشون.

يك‌شنبه، 9 اردي‌بهشت 1385، مورچه

102

چرنديات

ديروز لبامو جفت كردم، پاهامو سيخ، موهامو غنچه. گاه‌نامه‌ي صبح را برمي‌دارم. مطلبي با عنوان  درسي از تاريخ: شايد اين درسي از تاريخ باشد. شايد هم نباشد. اما هنوز هيچ معلم تاريخي پيدا نشده كه به اين موضوع فكر كرده و يا اگر هم فكر كرده، برايش توضيح منطقي پيدا كرده باشد. به هر حال از عجايب تاريخ وجوه تشابهي است كه اخيرا دست اندركاران و كارشناسان امور بين زندگي و مرگ دو رئيس‌جمهور اسبق امريكايي يعني آبرهام لينكلن و جان‌اف‌كندي پيدا كرده و بر آن انگشت گذارده‌اند. البته شايد هيچ معنا و مفهموي نداشته باشد و شايد هم -بسته به ديد خواننده- معنايي در پس آن وجود داردكه بايد پيدا كرد. به هر حال توجه به اين وجوه تشابه خالي از لطف نيست. پس بخوانيم:

- آبرهام لينكلن در سال 1846 به كنگره راه يافت و جان اف كندي در سال 1946
- لينكلن در سال 1860 به رياست جمهوري انتخاب شد و كندي در سال 1960 *
- هر دو رئيس‌جمهور به حقوق مدني توجه خاصي داشتند
- هر دو رئيس‌جمهور پس از ورود به كاخ سفيد فرزندي را از دست دادند
- هر دو رئيس‌جمهور در يك روز جمعه كشته شدند و هر دو به ضرب گلوله‌اي به سرشان
- منشي لينكلن كندي نام داشت و منشي كندي لينكلن
- هر دو به دست فردي از اهالي جنوب آمريكا‌ كشته شدند
- هر دو جانشيني به نام جانسون داشتند
- اندرو جانسون كه جانشين لينكلن شد در سال 1808 به دنيا امده بود و ليندون جانسون كه بر جاي كندي نشست، در سال 1908
- جان ويلكس بوث كه لينكلن را به قتل رساند، متولد 1839 بود و لي هاروي اوسوالد كه به زندگي كندي پايان داد، متولد 1939
- هر دو قاتل اسمي سه بخشي داشتند و هر اسم از 15 حرف تشكيل شده بود
- لينكلن در تئاتري به نام فورد به قتل رسيد و كندي در اتومبيلي به نام لينكلن ساخته شده در كارخانه‌ي فورد
- لينكلن در يك تئاتر كشته شد و قاتلش پس از فرار خود را در انباري مخفي كرد. كندي در انباري هدف قرار گرفت و قاتلش پس از فرار در يك تئاتر پنهان شد.
- بوث و اوسوالد هر دو پيش از آغاز محاكمه‌شان به قتل رسيدند
- و بالاخره اينكه لينكلن يك هفته پيش از مرگ خود در شهر موفرو در مريلند به سر مي‌برد و كندي اوقات خود را با هنرپيشه‌اي به نام مريلين موفرو مي‌گذراند

خواندن اين چرنديات تمام مي‌شود. درستي پنج تا از مطالبي كه نوشته شده را بررسي مي‌كنم. مقداري خطا دارد. * سال 61 درست است. براي هر دو رئيس جمهور. 1838 درست است. مطالب عنوان شده تا حدودي قابل توجه است. اما مشكلي از من حل نمي‌شود. سحر دارد تاريكي شب را در خود فرو مي‌بلعد و من همه‌ي ديشب را درون دالاني كه روشني آن از چشم‌هاي تو بود دويدم. شروع مي‌كنم به نوشتن چرنديات. ديروز لبامو جفت كردم. پاهامو سيخ، موهامو غنچه. مي‌نويسم مورچه. راه مي‌رود. سياه است. بار مي‌كشد. پر تلاش است. اما يك نفر به زندگي و كشورش گند زده است. موتورش داغ مي‌كند. آب سرد مي‌آورند. مورچه نوشته‌ مي‌شود، شايد همين امروز خوانده مي‌شود. شايد همين امروز نوشته ‌شود، اما فردا خوانده شود. يا اصلا هيچ‌گاه خوانده نشود. خيلي اوقات چيزي نوشته مي‌شود، اما خوانده نمي‌شود. گاهي هم اصلا چيزي نوشته نمي‌شود كه بخواهد خوانده بشود يا نشود. گيرم كه چيزي خوانده شود، وقتي كه چيزي ارزش نوشتن ندارد، همان بهتر كه نوشته نشود كه بخواهم در مورد خوانده شدن و يا نشدنش صحبت كنم. پس نتيجه اين‌كه اينجا تعطيل. آب سرد هم فايده ندارد.

كلمه‌ها و تركيب‌هاي كهنه:

دالان: راهرو
آب سرد: كنايه از داغي خيلي زياد
سحر: نامي از نام‌هاي دختران
فرو بلعيدن: خوردن با حرص و ولع
فرو بلعيدن تاريكي شب: كنايه از صبح شدن
يك نفر: كنايه از يك مغضوب
غنچه: گلي در آستانه‌ي شكفتن
مغاك: چاله
چرنديات: تمامي نوشته‌هاي اين وب‌لاگ
 

 

 

 به زودي آدرس من عوض مي‌شه. همه‌ي مطالب اين‌جا منتقل خواهد شد به منزل جديد.

نظـــرات

چهار‌شنبه، 5 اردي‌بهشت 1386، مورچه

101

نوشته‌هاي قبلي

Up
مهر86
پر تلاطم
تنگ و تهي
خط‌خطي
خرداد 86
اردي‌بهشت
تا 100 بهار
آخراي سال
تا اول بهمن
مهر رمضان
پايان تابستان
تا مرداد
بعد از خرداد
خرداد‌
بعدي‌ها
دومين‌ها
قديمي‌تر

Copyright 2003-2007@ مورچه