فونت مناسب ديدن را مي‌توانيد از اينجا برداريد معمولي و توپر

منبع عكس‌ها در نام آن‌ها آمده است

با جستجو‌گر موزيلا فايرفاكس اين صفحه به خوبي نشان داده نمي‌شود

در اين صفحه مي‌خوانيد :

 

خواب‌گرد‌ها* روز‌ از تو* چند پرده* آرزو* ژاله بر لاله فرود آمده هنگام سحر

 

 

 

 
لوگوي منمورچه‌نوشت
   

موسيقي متن فيلم فهرست شيندلر

 

ژاله بر لاله فرود آمده هنگام سحر

تو توهمي يا واقعيت به انجام رسيده‌ي من در شبهه‌اي از انكار و وجود؟ فرشته‌ي خيال من، ديشب آسمان من، پيرنگ تو را در ماه ريخت و امشب چشم‌هاي خواب‌آلود من نگاره‌ي تو را در آب ديد. كدامتان وجوديد و كدامتان انكار.

به تو نگفته بودم كه روياي من از درد خيس نمي‌شود؟ من آهنگ شادمانه‌ي خود را سر مي‌دهم. تو مي‌تواني برقصي، كف بزني يا ساكت بنشيني و فقط تماشا كني. تاريخ تكرار شنيدني‌هاي هميشگي‌ست براي درس گرفتن من و تو، اي تكرار تاريخ، گرمي و خيس از آفتابي كه برف خانه را با مداد‌هاي بي‌رنگ تو آب مي‌كند.

آناهيد خيس خيال من. چشم‌هاي خيست را بستي. نگفتي كه در شرجي چشمانت، من نم‌ي ‌مي‌شوم رو به بالا و در درد به سامان رسيده‌ي زاييدن تو، كودكي مي‌شوم كه گهواره‌اش دست‌هاي تو بود در حالي‌كه ميوه‌ي من را عاشقانه گاز مي‌زدي. خيال ديروز و خواب نيمه شب و آن فرشته‌ي پسر. و من شبانه‌هاي تو را به روز‌هاي خود پيوند مي‌دهم. آري. من شادم و خدا اين شادي را از من نگيرد. از خدايي كه عاشق‌ش هستي بپرس. به تو خواهد گفت كه اين ظاهر آرام و شاد از بهر چيست. چه چيز طوفان درون را اين‌گونه فرمان‌بردار كرده است. نمي‌دانم. به خدايي كه تو عاشقانه مي‌پرستي‌اش و من بي‌خودانه، اين سكوت رساتر از سيلي آب است و اين آرامش متلاطم‌تر از هر سيلاب.

پروردگار تمامي آب‌ها و اشك‌ها. تو شايسته‌تري به پرستش از هر خداي ديگري كه بر من خدايي كرده است. اين‌گونه ‌اي كه اين‌گونه كفرگو شده‌ام. كودكي كه به آغوش تو عادت كرده است، ديگر در آغوش هيچ خدايي آرام نمي‌گيرد. دست‌هايت را دراز كن. من به تكان‌هاي اين گهواره خو كرده‌ام. من به خيسي و نم چشمانت عادت كرده‌ام. من به اين تكرار‌ها دل بسته‌ام. آواره‌ام مكن به جستجوي آن رويا‌هاي گم‌شده كه خيابان گرد دوران‌هاي تاريخ‌م. گهي فرهاد، گهي مجنون. گهي پيدا. و اين‌بار در قالبي نو كه هيچ‌كس نمي‌شناسدش. و فرداي روزگار، تاريخ امروز را با نام من رقم خواهند زد. تو نمي‌داني بدون تو من چقدر كم مي‌آورم؛ نفس، زندگي، جرات، قدرت. همه چيز. دوست دارم همه‌ي خدايان را بفرستم دنبال يك مثقال نخود سياه و فقط تو بماني كه بر من خدايي كني. خداي آب‌ها و خيسي و نم. من همانند تمامي شاهان، شادم. ولي روزي اين نفس خاموش خواهد شد. هم‌نواي خاك خواهد شد. امروز در رساي فرداي نا‌مده مي‌گويم: اين نفس كه از براي تو خاموش مي‌شود، همان است كه فردا فراموش مي‌شود.

فرشته‌ي نازنين خيال من. نمي‌توانم تو را انكار كنم كه تو از هر آب و مهر، موجود‌تري. تو فرزند دو رب‌النوع هستي. مهرباني و آب. آناهيد و ميترا. تو آناترا، رب‌النوع تمامي مهرباني‌هايي هستي كه خيس‌ند. اگر قهر مي‌كني و بدمستي يا شادي مي‌كني و سرمستي. تو سراسر وجودي. نه در روياي من كه در دنياي من. بيا. براي چندمين بار؟ امشب من را در گهواره‌ي دستانت به خوابي جاويد ببر. و من شعري كودكانه براي تو مي‌سرايم كه هيچ كسي به عمق معناي آن پي نخواهد برد مگر تو. تو نوشته‌هاي من را بهتر از من معنا مي‌كني.

شير شيريني تو دهانم ريخته بود. نه ستاره نه سرود. تو دستاش هيچ‌چي نبود.
توي چشماي قشنگش دو كلام حرف حساب. ريخته بود و منتظر. تا كه يكي پيدا بشه. بخونه قصه‌شو با آب و لعاب.
قصه‌گو قصه‌ي هفت رنگ مداد نقاشي گفت و كشيد. خانه‌اي از دو مداد بارنگاي سيا    سفيد.
يك كلاغ قارقاري رو برف‌ِ روي پشت بوم نگاه مي‌كرد به نقاشي.

آناتراي نيك، اين عشق با تمامي عشق‌هايي كه تا كنون شناخته‌ام متفاوت است. بگذار تمام زيبا‌يي‌هايي تو را براي خودم تكرار كنم. تمام فروتني‌ات را. تمام حجم سنگي كه درون سينه‌ات است. بگذار سينه‌ات را كنار بزنم و سنگ را ببينم. آخر من به خلوت خدايان راه پيدا كرده‌ام. بگذار بگويم لُختي تن خدايان زيباست و برهنگي افكارشان زيبا‌ و عرياني اين نوشته‌ها از هردو زيباتر.

آناتراي دل‌چسب. شيريني شكر خوب‌تر است يا ملاحت نمك؟ از سخنان‌ت شكر مي‌بارد و از گفتارت نمك. ملاحت آن را و شيريني اين را به قافيه، به تاني، به مهر، به علاقه، به حكمت، به حسرت،  به مداد‌هاي رنگي‌ات، به سياه، به سفيد، به خورشيد، به ماه، به آب، به باران، به آفتاب، به كلمه، به چه عنصري ببخشم كه چون تويي به من ببخشايد. امشب به جاي تمامي مادران، من تو را آبستن مي‌شوم. به خيسي، به چسب‌ناكي، به عشق، به درد، به مهر. تو هم دست‌هايت را آماده كن تا براي يك شب ديگر، يك‌بار ديگر، يك لالايي ديگر برايم بخواني.

لالا بگو لي‌لاي من، لالا بگو لي‌لاي من/ لالا بگو لي‌لاي من، لالا بگو لي‌لاي من
لالا بگو لي‌لاي من، لالا بگو لي‌لاي من/ لالا بكو لي‌لاي من، لالا بگو لي‌لاي من
لالا بگو لي‌لاي من، لالا بگو لي‌لاي من/ لالا بگو لي‌لاي من، لالا بگو لي‌لا‌ي من
لي‌لا بگو لالاي من، لالا بگو لي‌لاي من/ لالا بگو لي‌لاي من، لي‌لا بگو لالاي من
لي‌لاي من، لالاي من، لي‌لا بگو، لالا بگو/ لالاي من، لي‌لاي من، لي‌لا بگو، لا‌لا بگو
لي‌لاي من، لي‌لاي من، لالا بگو، لالا بگو/ لالاي من، لالاي من، لي‌لا بگو، لي‌لا بگو
لي‌لا بگو لالاي من، ‌لي‌لا بگو لالاي من/ لي‌لا بگو لا‌لاي من، لي‌لا بگو لا‌لاي من
لالا بگو لي‌لاي من، لالا بگو لي‌لاي من/ لالا بگو لي‌لاي من، لالا بگو لي‌لاي من
لالا بگو لي‌لاي من، لالا بگو لي‌لاي من/ لالا بگو لي‌لاي من، لالا بگو لي‌لاي من
لالا بگو لي‌لاي من، لالا بگو لي‌لاي من/ لالا بگو لي‌لاي من، لالا بگو لي‌لاي من

امروز شنبه است. چند ساعتي هست كه بيدار شدم. چشم‌هاي تو خيسه. گونه‌هات چسب‌ناك. صبحانه‌ رو آماده مي‌‌كنم. تلفن رو بر مي‌دارم. شماره‌تو مي‌گيرم: سلام. صبح به‌خير. خيلي دوستت دارم.

نظــرات

شنبه، 25 فروردين 1386، مورچه

100

آرزو

بیا بریم رو پلههایی که به پشت بام مي‌بردمون بشینيم گرم صحبت شب تا صب، صب تا شب. آرزو هی صدات كنه بابا شما دوتا چقدر حرف مي‌زنين. نمی‌دونم چرا همش بهونه می‌گيره. مدام میاد و می‌ره. یک کم می‌شینه. می‌دونه كه اين‌بار هم نشستن‌ش فایده نداره. حوصله‌ش سر می‌ره. پا می‌شه میره. بابا منتظرتم. من و تو گرم صحبتيم. آرزو بدون تو خوابش می‌بره.

نیمه شب میاد تو راهرو. می‌بینه ما هنوز نشستیم و حرف می‌زنيم. خبر نداريم كه چقدر خسته شديم. گويي يك عمر، اين همه حرف نزده، براي هم آماده كرديم. حرف‌هايي كه براي گفتنش به دو عمر زمان نياز داريم. انگار حرص و ولع كنار هم نشستن، با هم حرف زدن و سکوت نمي‌ذاره خسته بشيم يا اجازه بديم خستگي به ما غلبه كنه. متوجه گذر زمان نیستیم. زمان هم خوابش برده و در خواب سريع‌تر از حد معمول، بي‌خبر از حال ما، دور خودش مي‌چرخه. صداي ما رو نمي‌شنوه. هاي، عمو، آهسته‌تر. با گردش معمولي به دو عمر زمان نياز داريم. با اين سرعتي كه تو مي‌ري، پنج سال هم زمان كميه. ولي سريع‌تر از اوني بود كه بخواد صداي تو رو بشنوه. هميشه خوابش اين‌قدر سنگينه.

خوبه لااقل آرزو رو داریم که گه‌گاهی ما رو برمي‌گردونه به دنياي آدما. به دنیايی كه ما از او خیلی دور می‌شيم و او در ما هضم.

دلمون به حال ارزو می‌سوزه يا خستگي نمي‌ذاره ادامه بديم، اما به هر حال، از آرزو و خودمون خجالت می‌کشیم که بنده خدا چند دفعه اومد دنبالت بعد ما هی گفتیم الان الان. بالاخره سه تایی بلند می‌شیم. من و تو لباسمون رو می‌تکونیم و تو آرزو می‌رین تو اتاق آرزو. من هم بعد از خداحافظی می‌رم اتاق خودم.

فردا کلاس دارم. خدا کنه خواب نمونم.

فروردين، اين ماه نرم كه مثل پشم گوسفند لطيف و دوست‌داشتني است. به من نگفته بودي كه فروردين ماه توست.

نظرات

شنبه، 18 فروردين 1386، شيوا

99

 

چند پردهphoto.net

پرده‌ي اول: مطابق با تقويم جلالي سال نو شد. اين جمله كاملا معكوس حقيقت شد. بهتر است بگويم تقويم جلالي مطابق با شروع اعتدال بهاري، يك دفتر ديگر را شروع كرد. سالي كه شروع آن با بارش همراه بود. در شهر من چند روزي برف باريد و چند روزي باران. در شهر من هوا خيلي دونفره بود. در شهر تو چطور؟

پرده‌ي دوم: تقويم جلالي با اين‌همه دبدبه و كبكبه به دلايل سياسي به عنوان تقويم جهاني استفاده نمي‌شود. تقويمي كه همه چيز آن بر اساس تحولات اساسي زمين است. باستان ما هم بر اين‌مبنا جشن‌هاي گوناگوني داشتند. مثل جشن مهرگان كه هم‌زمان با اعتدال پاييزي است و زمان مهمي براي كشاورزان به شمار مي‌رود و جشن نوروز كه هم زمان با اعتدال بهاري است و آغاز سبز شدن. شروع آن از سالي است كه پيام‌اور امين ما به مدينه هجرت كرد.  اما تقويم گري‌گوري هيچ نظام مشخصي ندارد. نه اولين روز آن مصادف با ميلاد مسيح است و نه شروع سال و ماه آن از تحولات زمين پيروي مي‌كند. هيچ دليلي براي وجود ان نيست. اما در بيشتر كشورها دنيا از آن تقويم استفاده مي‌شود.

پرده‌ي عمودي: آنقدر گفتي بغلم كن و آنقدر در بغلم آرميدي كه هربار كه دست‌هاي خالي‌ام را نگاه مي‌كنم، دلم هوايي دوباره در آغوش گرفتنت مي‌شود. از آن طرف اتاق به سرعت مي‌آمدي و خودت را در بغل من مي‌انداختي. مي‌گفتم كي يك بوس از مرمري‌اش مي‌ده و تو سرت را بالا مي‌كردي تا زير چانه‌ات را ببوسم. ده روز ديگر مي‌بينمت. اما براي من يك عمر مي‌گذرد. زنگ واحد 17 را مي‌زنم. تو از آن بالا مي‌پرسي كيه و وقتي كه دانستي منم از خوشحالي گوشي را بندازي و بلند اسم من را فرياد بزني و من از خوشحالي پنجاه تا پله را يك نفس بالا بدوم آن بالا تو را در آغوش بگيرم.

بدون پرده: بدون شرح.

پرده‌ي شاهانه: تا كمر خم براي تبريك سال نو به تو

* اطلاعات تكميلي درمورد تقويم جلالي

نظــرات

چارشنبه، 15 فروردين 1386، مورچه

98

 

روز از تو

سال به پايان رسيد. دارد تمام مي‌شود. يك سال ديگر تمام شد. امسال شصت و شش عنوان گفتگو داشتم. بيشتر گله و شكايت‌هاي فردي بود از اجتماع و كنش‌هاي من با جامعه. رويكرد فردي به اجتماع. بعد از آن، به اقتضاي شرايط روحي متمايل شدم به ثبت احوال دروني. عذرخواهي‌ام را مي‌پذيريد اگر بيشتر احوال دروني‌ام آشفته حالي بود و بي‌قراري. نمي‌دانم چه‌طور ممكن است دوستي‌هايي چنين زيبا اين‌جا پديد آيد. چيزي كه در بيرون از اين‌جا كسب آن بسيار مشكل است. اين جا افراد، با نقاب و يا بدون نقاب به يك‌ديگر اعتماد مي‌كنند. زيبا بهترين صفتي است كه مي‌توانم براي اين نوع ارتباط بيان كنم. عده‌اي از اين دوستي‌ها در همين‌جا تثبيت شدند و عده‌اي هم در دنياي واقعي. خوب يا بد نمي‌دانم. من تعيين كننده نيستم. اين جا مي‌توانم بگويم همه جور آدم ديدم. همواره سعي كردم به دور از پيش‌داوري قبلي، به دور از اين‌كه اين آدم‌ها همان‌ مردم جامعه هستند كه گاهي دلم از دست‌شان حسابي مي‌گيرد، به كساني كه اين‌جا مي‌آيند و مي‌روند نگاه كنم. خب. اين براي خودم بهتر بود. اجازه بدهيد به مناسبت پايان اين سال كهنه، از برخي از شما دوستان خوبم تشكر كنم. دوستي‌هايي كه دارند كهنه مي‌شوند. زير خاكي شايد. كهنه بهترين صفتي است كه يك رابطه‌ي دوستي مي‌تواند داشته باشد. يك دوستي‌ي كهنه و قديمي. عجب صفايي دارد اين دوستي. اولين اسمي كه به زبانم مي‌آيد فرشته‌ي عزيز است. دست خودم نيست اصلا. نفر اولي است در ذهن من. خيلي وقت است بهش زنگ و يا ايميل نزدم. حاصل آشنايي با فرشته، دوستي با چند دوست ديگر بود كه از بين آن‌ها پونه‌ي عزيز را بيشتر دوست دارم. اگر بپذيرد يكي از كلمه‌هايم را تقديم مي‌كنم به او. قناري. اين لغت باشد براي تو پرنده‌ي دوست داشتني.

يكي از ميان شماها عشق را در كلمه به من شناساند. همه‌تان خوب مي‌شناسيدش. هوم. واقعا نمي‌دانم اين احساس دوست داشتن آدم‌ها كه در دنياي بيرون، اين همه، مردم ما از آن گريزانند چرا اين‌جا اين‌قدر عميق است. من هم اين بانو را دوست دارم. مثل شما‌ها. هوم. همه‌ي نوشته‌هايش را خوانده‌ام. هوم‌م. قلم‌زن نيست. اما خيلي زيبا قلم مي‌زند. آن‌جا بود كه فهميدم خدا كه به قلم سوگند ياد كرده است چه منظوري داشته است. سوسن عزيز. سجاده‌ات سوسني با دامني از سيب سبز و ريحان و پنير و نان. يك صبحانه ميهمانم مي‌كني. من هم يك شاخه سوسن چلچراغ مي‌گذارم روي سجاده‌ات.

آغاز آشنايي‌ام با خانم ثابتي خوب و مهربان با يك دعوا همرا بود. دعوايي كه به اين دوستي ختم شد هيچ‌گاه از ياد من نمي‌رود. از نظر زماني مصادف با ايامي بود كه احمد مرد. خانم ثابتي بود كه دست من را گرفت و آرام از ميان كلمه‌ها عبور داد. ناهيد مي‌گويد خانم ثابتي مثل خانم ناظم مي‌ماند. بايد مثل اسمش انسان با جَنَم‌ي باشد. ولي نوشته‌هايش گويا‌تر است تا اين نام كه ممكن است فقط يك لفظ باشد.

خوشحالم كه در اين وادي با اهل ذوق و ادب هم اشنايي مختصري پيدا كردم. سعيد عزيز. مي‌توانيد خودتان از اين موجود بخوانيد:

"نوبهـــار آمـــد و آورد گــل و یاسمنا"
خرج اين عيـــد در آورد همي دخـل منا!

پيشتــــر زانكـــه رسد كوكبه‌ي مهمانان
نشد اينكــه بگريزيم بــــه دشت و دمنـا

قصه‌گو كه الان يك شكم دو‌قلو آورده، يكي از دوستان خوب منه. آرمان را قبل از اين كه اين جا ببينمش مي‌شناختمش. نوشته‌هاي تحليلي امير‌پويان خان را هم دوست دارم. پيام هنوز دنبال طوبي مي‌گردد. او بود كه تشويق شدم براي جدي‌تر نوشتن. اولين نوشته‌هاي زيبايي كه بعد از ايجاد اين صفحه‌ خواندم مربوط به عاشقانه‌هاي بهروز بود. آن موقع هنوز نمي‌دانستم خوب چيست و بد چيست. نوشته‌ي احساسي چيست و چه فرقي با يك نوشته‌ي حسي دارد. گرچه دانستن اين موضوعات هم ... .تعدادتان زياد است. اگر بخواهم نام همه‌ي شما را بياورم، ديگر به تعطيلات نوروزتان نمي‌رسيد. از طرفي ديگر ممكن است به روده‌درازي متهم بشوم. پس به نوروزتان برسيد. ياد بهرطويل‌هاي هدهد ميرزا (ابوالقاسم‌خان حالت) افتادم. شروع كتابش با اين عباراته. دوستان آمده‌ام باز كه اين دفتر ممتاز كنم باز و شوم قافيه پرداز به تسبيح خداوند تبارك و تعالي كه غفور است و رحيم است، صبور است و حليم است. . . . نمي‌دانم چرا ياد اين بهر طويل افتادم.

يك پوست اندازي لازم بود. يك خانه تكاني. يك آب‌تني توي يك چشمه. منتظر بودم تا بيايي با هم توي اين چشمه غسل كنيم. غسل تعميد بدهيم بدن‌هايمان را. تو براي خودت كفن آوردي؟ بعد از غسل بايد بدن را با كفن خشك كرد. بعدش را خوب نمي‌دانم. به گمانم مي‌رفتند روي خاك كنار آفتاب دراز مي‌كشيدند. يا شايد هم زير خاك مي‌رفتند كنار مورچه‌ها دراز مي‌كشيدند.

نور اين‌جا چشمانت را مي‌زند؟ اول قرار بود كه همه‌اش مايل به سفيد باشد. مثل بدن تو. باز هم ياد تو افتادم. بي اجازه. راستي چرا كسي من را تو خطاب نكرد. روزهاي نو از راه مي‌رسند. ماهي براي هفت سين‌ خريدي؟ اين‌طوري سفره‌ زيباتر مي‌شود. البته مي‌شود گاهي هفت سين سفره‌مان سلام باشد. كجايي؟ دنبال يك لقمه نان. روز از تو. جديد و كهنه‌اش با هم. خاطراتت را به روز‌هاي قديمي بياويز و روز‌هاي نو را براي كسب روزي برقص. روزي از تو. چيزي به آخر سال نمانده است. امسال‌مان چطور گذشت؟ براي من كه خيلي خوب بود. به گمانم سالي كه در پيش است، سال بهتري باشد. اين‌طور نيست؟ پر از اتفاق‌هاي تلخ و شيرين. دوست‌هاي خوب و دوستي‌هاي خوب. فقط طوري نباشد كه بگوييم روز از نو روزي از نو. مي‌خواهم همه با هم بگوييم روز از تو روزي هم از تو. نه به اندازه‌ي لياقت ما كه به اندازه‌ي لطف و رحمتت. عطا كن. سال جديد را براي ما سالي پر از نيكي قرار بده و عشق. اگر تو مراقب‌مان نباشي كه آيينه با يك سنگ‌ هم مي‌شكند. به قول احمد ديگر فرهادي نمي‌ماند كه كوه را به عشق شيرين جابجا كند. از تو مي‌خواهم دوست داشتن را به ما بياموزي. همان‌گونه كه تو دوست‌مان داري. مي‌بيني كه. من هم آستين‌هايم را بالا زده‌ام.

تعطيلات خوبي داشته باشيد. تا آن‌طرف سال‌ و آن‌طرف سال‌ها خدا به همراه‌تان.

قناري بهار اومد. صداي هزار اومد.

‌نظــرات

* قبل از مسافرت حتما شرايط آب و هواي مسير را ببينيد. اين سايت، تا ده روز، آب و هواي هر منطقه را با دقت خوبي پيش‌بيني مي‌كند. تهران را ملاحظه كنيد.

سه‌‌شنبه، 22 اسفند 1385،‌مورچه

97

 

موسيقي متن فيلم فهرست شيندلر را حداقل صد بار گوش كرده‌ام. ديروز فرصتي دست داد تا اين فيلم را هم ببينم. اگر چه توسط يك يهودي سرشناس (اسپيل‌برگ) ساخته شده است اما در اين فيلم، به نظر نمياد مغرضانه به بي‌رحمي آلماني‌ها به يهوديان نگاه شده باشد. باز هم اين فيلم را خواهم ديد.

نمي‌دانيد چه حالي مي‌كني وقتي كه موسيقي متن فيلم فهرست شيندلر را حداقل صد بار گوش كرده‌اي. بعد يك‌هو فرصتي دست بدهد تا دي‌وي‌دي اين فيلم را روي يك پرده‌ي هشتاد اينچي نگاه كني.

:

 

خواب‌گرد‌ها

پاورچين دويدم/ به زانو نرسيده/ از ساق پا سُريدم/ ساق پايت چه صاف است/ براي بالا رفتن/ نياز به حرف قاف است/ راه خود را كج كردم/ با زانويت لج كردم/ از پشت پا دوباره/ پاورچين دويدم/ از روي قوزك پا/ با يك جهش پريدم/ پشت پا‌ي تو گرديد/ مسير پيش رويم/ من تو بودم و تو من/ دستي به تار مويم/ بار اول فتادم/ زلفي به دست نيامد/ زلف تو در دل باد/ مي‌برد من را به آن ياد/ بار ديگر نهادم/ سر را در زير پايم/ تا قد و قامتي را/ سوي گيسو فزايم/ با پرواز نگاهم/ زلف تو شد پناهم/ بودم همچون پر كاه/ مهر تو سوخت به آه‌م/ دو تار گيسويت را/ زنجير راه كردم/ براي رفع سرما/ دستم را هاه كردم/ راهي را طي نمودم/ راهي بسان صحرا/ نه بيشه و نه جنگل/ نه چشمه و نه دريا/ از بس كه سرد و سخت است/ گويي كه كوه قاف است/ كمر چه صاف و تخت است/  با اين‌كه پشت ناف است/ از خستگي اين راه/ من اشتباه كردم/ در امتداد پا‌ها/ نظر به راه كردم

طولاني بود و ژرف و بلند

پاورچين دويدم/ راه خود را كج كردم/ زلف تو در دل باد/ با كمر هم لج كردم/ پهلو را طي نمودم/ تا زير كوه سينه/ شب را آن‌جا غنودم/ (با) رويايي وصله پينه/ سر زد سپيده از سر/ بر چشم من نظر كرد/ در گوشم پچ پچي كرد/ چندي من را حذر كرد/ بي اعتنا به پندش/ رفتم به سوي شانه/ رفتم به سوي بالا/ آن‌جا كه آشيانه/

آن‌جا همه چيز رنگي ديگر داشت

نظر كردم به دو لب/ گوينده‌هاي هر شب/ به آن چاه زنخدان/ افتادم در تاب و تب/ نظر كردم به ابرو/ به آن آبشار گيسو/ كه مي‌بُرد با صدايش/ دل من را به هر سو/ نظر كردم به مژگان/ به شمشيري پريشان/ چو كف مي‌زد به ناگاه/ لب‌م مي‌گشت عريان/ .. عريان ز سرخي و رنگ/ مي‌كرد با چشم من جنگ ../ تيري بر قلب من زد/ نصيبم گشت يك گنج/ روح از تنم جدا كرد/ افتادم سوي آرنج/ آرام در كف دست/ بگرفت مرا به انگشت/ آواز در لبم، مشت:

جان به لب آمد و لب بر لب جانان نرسيد

مورچه، نمي‌خواي بيدار شي؟ دو ساعته دارم صدات مي‌زنم.

‌نظــرات

يك شنبه، 20 اسفند 1385، مورچه

96

نوشته‌هاي قبلي

Up
مهر86
پر تلاطم
تنگ و تهي
خط‌خطي
خرداد 86
اردي‌بهشت
تا 100 بهار
آخراي سال
تا اول بهمن
مهر رمضان
پايان تابستان
تا مرداد
بعد از خرداد
خرداد‌
بعدي‌ها
دومين‌ها
قديمي‌تر


Copyright 2003-2007@ مورچه