يلدا در بهمن
آنتيك: مورچه بيا بازي. چرا كنار ايستادهاي.
مورچه: من بازي
شما را بلد نيستم - من به تو ياد ميدهم. بايد توپ را با دست بندازي روي
زمين. همين.
مجبورم
كرد كه من هم بنويسم. وقتي كه دعوتش رو ديدم، مصادف با روزي بود كه
ميخواستم براي حداقل دو هفته ننويسم. در ثاني با خودم گفتم از وقتش
گذشته. يك كمي فكر كردم و با خودم گفتم گذشته كه گذشته. من كه به همه چيز
دير رسيدم. اين هم يكيش. حالا اينجا بايد از سوتيها بگم و شرارتها .
البته شما هم اونقدر لطف دارين كه به روم نيارين .
1. جشن كلاه:
هر
كلاسي كه من توش بودم، كلاس شلوغي بود. هنوز نميدونم كه من آدم شلوغي هستم
يا پا قدم من شلوغي به همراه مياره يا اينكه اين بخت منه كه اين طوريه.
مشهديها ميدونن كه سرماي زمستون مشهد مثل سوزن تا در همهجاي بدنت رخنه
نكنه، ول كن نيست. مقداري از شرايط آب و هواي كويري رو به ارث برده. براي
همين، بچهها معمولا با كلاه و شالگردن و از اين جور تجهيزات ميامدند
كلاس. توي يكي از دبيرستانهاي خوب مشهد درس بودم. چشمامو كه ميبندم،
همهي اون روزها يكي يكي جلوي چشمم رژه ميرن. دوم دبيرستان به ابتكار يكي
از بچهها يك بازي راه انداختيم. به مدت 15 ثانيه هر صدايي كه
ميتونستيم با دهنهامون به بلندترين قدرت ممكن، ايجاد ميكرديم. يك چيزي
بين جنگلهاي آمازون و قبيلهي گالا گالا. بعد بلافاصله سكوت ميكرديم.
اولين نفري كه ازش صدايي شنيده ميشد، براش جشن كلاه ميگرفتيم. چند تا
كلاه و شالگردن ميذاشتيم سرش و تا جايي كه ميخورد ميزديمش. البته از بس
كه كلاه و كت تنش ميكرديم، زياد دردش نمياومد. تا اينكه ميشد يك لاشهي
مردني .
يك نفر هم كشيك ميداد مبادا آقاي ثاقب بياد. يك بارش جاتون حسابي خالي
بود. نوبت من بود كه نوش جان كنم. آخه همه يكي چند دور كتك خورده بودند و
عامل اصلي كتك خوردنشون هم من بودم. چون هي سيخشون ميكردم كه صداشون در
بياد. هنوز خاطرهي اون ضربهها يادمه.
2.جشن
آب:
شيطنتها ادامه پيدا كرد تا اينكه به جشن آب رسيديم. سال سوم دبيرستان
بوديم. يكي از بچه ها رو نشون ميكرديم براش نقشهي قربانيشدنش رو
ميكشيديم. همه باهم به سمتش ميرفتيم. خيلي محترمانه ميگرفتيمش و با
احترام بيشتري ميبرديمش به سمت آبخوري توي حياط. جايي بود كه ده تا شير
آب به رديف كنار هم بودند و كنار هر شير هم يك جعبهي صابون مايع. يك كانال
بزرگ با مقطع ذوزنقه هم آب رو هدايت ميكرد به انتهاي آبخوري تا بره توي
چاه. قرباني رو ميخوابونديم و با لباسهاش، تميز ميشستيمش. بعد ولش
ميكرديم به امان خدا. يك بار كه نوبت مهدي بود، براي خشك كردن لباساش رفت
توي كلاس. زنگ نماز بود. لباسهاشو توي آفتابي كه از پنجره به داخل كلاس
تابيده بود، پهن كرد و خودش هم مثل موش آبكشده وايستاد توي آفتاب. فقط يك
شورت سفيد پاش بود. آقاي ثاقب كه داشت به كلاسها سرك ميكشيد، بذارين
اينجاشو از قول خود آقاي ثاقب كه براي من تعريف ميكرد و هميشه به من
احترام زيادي ميذاشت بگم: تا در كلاسو باز كردم و آقاي ... رو لخت با شورت
سفيد ديدم، خجالت كشيدم و درو بستم. طفلي نميدونست كه عامل اصلي اين
خرابكاريها من بودم. البته موقع مهدي من توي مدرسه نبودم. چون بچهي
باهوشي بودم و نمرههام خوب بود، اصلا گمون نميكردند كه طراح اصلي اين
خرابكاريها من باشم. چهرهي مظلومم هم كه مزيد بر علت بود براي عصمت من.
كلاس صد و سه، دويست و سه، سيصد و سه و چهارصد و سه هميشه شلوغترين
كلاس مدرسه بود.
3. شكستن شاخ: يك معلم رياضي گسستهاي داشتيم كه خيلي به جهل خودش
مينازيد. بيچاره نميدونست كه يك بچه خفن مثل من توي كلاس هست كه تا به
حال سر هيچ يك از كلاسهاي رياضي مدرسهش حاضر نشده مگر اينكه درس اون روز
رو كه چه عرض كنم، كل كتاب رياضي اون سال رو ياد نداشته باشه. اين، از
مزاياي چهار سال خود را وقف رياضي كردن بود. هر معلم رياضي كه توي مدرسه
بود كه من را ميشناخت، اگر چه معلم هاي مدرسهي ما انصافا بهترين معلم هاي
شهر بودند، احترام زيادي به من ميگذاشت و من هم هيچگاه در مقابل آنها
پايم را از گليم ادب دورتر نميگذاشتم. خاصه معلمهاي عزيزي كه دوست دارم
الان اسمشان را به احترام ببرم. آقاي اسماعيلي مود، آقاي مروتدار، آقاي
قدرتنما، آقاي نجاتي و آقاي سعيدي. اين استاد جوان كه كارش شده بود تعريف
كردن از خودش، حرص بچهها را در آورده بود. بچه هي به من چشم غره ميرفتند
كه يك حالي از اين استاد بگير تا ديگر هوس باد غرور به غبغب انداختن به سرش
نزند و من بي اعتنا به چشمهاي ملتمس بچهها. تا اينكه يك روز گفتم بچه
اينجلسهي كلاس گسسته به اذن من تعطيل. پنج دقيقه مانده بود به شروع كلاس
كه كلاس تعطيل شد و تا دو دقيقه بعد از دستور، كسي از بچهها در مدرسه
پيدايش نميشد. نكتهي ظريف اين قسمت اينجاست كه بچههاي همدلي داشتيم.
بعدا گزارش رسيد كه معلم مربوطه، هن و هن كنان از پلهها بالا آمد و با يك
كلاس خالي مواجه شد.
4.
ارشاد: يكي از عناصر ذكور فاميل كه مدتي بود شاگرد يك تعميرگاه جلوبندي
خودروهاي سنگين بود، باب صحبتش با من باز شد و با بيان سريعي كه داشت گفت
كه قصد دارد تغيير شغل بدهد و يك نو فروشي داير كند در فلان مغازه از فلان
محله. بيان سريع اين جوان گرفتار در دام زبان، باعث شد كه من گمان كنم
ميخواهد نون (نان) فروشي داير كند. غافل از اينكه منظور او از نو فروشي،
فروش لوازم يدكي خودرو بود. از آنجايي كه يد طولايي در ارشاد و تشويق اين
جوان از خدمت برگشته داشتم، شروع كردم به ابراز ديدگاهها و بيان مزايا و
معايب احداث يك توليدي نان كه چنين است و چنان و او هم مات و مبهوت شيريني
بيان و تمثيلات و استعارههاي من:
ببن محسن جان، كار خيلي خوبي ميكني. يادمه يك بنده خدايي در فلان جا اقدام
به چنين كاري كرد. انواع و اقسام نان را در توليدياش داشت. از نان جو و
رژيمي گرفته تا باگت و تافتون و شيرمال و كلوچه يزدي و
…
.ميدوني كه كدومو ميگم ديگه. مغازهش فلان جاست.
–
آره، آره. خيلي شيك درست كرده مغازهشو. زمين مغازه شو كه خريد، مخصوص اين
كار خريد و همهي توانش رو گذاشت براي اين مغازه. اما نبايد از نقش مهم
تبليغات غافل ماند. تبليغات باعث معرفي محصول به بازار ميشود و الزامي است
كه حداقل ثلث سرمايهات را صرف تبليغات كني. تا اين كه آهسته آهسته كارت را
گسترش دهي و بتواني از فروشگاه به توليدي تبديل شوي. محسن بيچاره هم سرا
پا گوش كه عجب مثالهاي خوبي ميزند اين جناب
مورچه. بعد رفتم سراغ
تاريخچهي شركت شيرينعسل كه از كجا به كجا رسيد و همهاش مرهون پشت كار و
البته تبليغات است. گفتم به تو تبريك ميگويم كه دست به انتخاب شايستهاي
هم زدهاي. چه چيزي بهتر از نياز روزانهي مردم. ميتواني ال كني و بل كني.
بعد از نيم ساعت روضه خواني براي محسن بيچاره، او با تعجب، مثل آدمهايي
كه از حرفهاي يك دانشمند چيزي نفهميدهاند، پرسيد كه اينهارو از باب مثال
ميگي ديگه .
من بيچارهتر از محسن هنوز مطلب را نگرفته بودم و گرم آب و لعاب دادن به
صنعت نان كشور و آيندهي درخشان محسن خان. بعد از مدتي كه خسته شده بودم از
اين همه فك زدن، خواستم يك كم استراحتي به فك مبارك داده باشم، پرسيدم كه
خب، حالا چه ايدهاي براي مشتري جمع كردن داري و محصولاتت را از كجا
ميآوري.
–
راستش، با پسر دايي جعفر آقا صحبت كردم، او يك باتري فروشي داره. باتريها
رو از جاي اون ميارم. همين طوري، با چند نفري صحبت كردم و قرار شده جنسها
رو از اونها جور كنم. در اينلحظه يك بيل لازم بود تا فك من از روي زمين
جمع شود. اگرچه با يك حركت انتحاري، سريع مطلب را جمع و جور كردم، اما
نميتوانستم لبهايم كه مدام در حال كش و قوس آمدن از خندهي فروخورده شده
در دلم بود، را جمع كنم.
5. پنج در يك:
معمولاً زياد ميخندم. ظريفي گفت خنده قفلي است بر رازههاي درون. كساني كه
زياد ميخندند، رازهاي بزرگي دارند.اما با احتمال زياد در مورد من صحت
نداره. ولي خب، زياد ميخندم.
هنوز ياد ندارم كه يك دختر را چطوري بايد بوسيد .
فكر ميكنم روزي كه بخواهم اولين بار اين تجربه را كسب كنم، طرف مقابلم از
ناشيگري من فرار كند. آش كشك خالهشه. ميخواد بخواد، نميخواد، باز هم
بايد بخواد. البته مسئله خيلي فجيعتر از اينه كه گفتم. تا پنج سال پيش حتي
نميدونستم كه چطوري يك بچه ... . بماند. ساده لوحي من هم شد مايهي درد
سر. مدتي پيش، توي اصفهان، كنار زاينده رود، يك پيرمرد براي
مورچه دام پهن
كرد (پيرمرد
در حالي كه موازي با
مورچه و در جهت مخالف اون در حال نزديك شدن به
مورچه
بود همينطور زل زده بود به
مورچه و مورچه هم مثل هميشه براي اينكه حالي
كرده باشه در اين نبرد نگاهها، پاسخ پيرمرد رو با چشمهاش ميداد. فاصلهي
عرضي آنها دو متري ميشد. پيرمرد از
مورچه گذشت. ولي نگاهش همچنان به سمت
مورچه بود و مورچه هم به سمت پيرمرد نگاه ميكرد. پيرمرد ايستاد.
مورچه هم
ايستاد. پيرمرد به سمت
مورچه و مورچه به سمت پيرمرد).
مورچه : سلام آمو.
پيرمرد: سلام -ميشناسي منو آمو. پيرمرد دستش را به سمت
مورچه دراز كرد و
مورچه هم به رسم ادب دست داد. پيرمرد با سر و ريشي كاملا سفيد، لباشو به
سمت لپاي نرم و نازك
مورچه آورد. مورچه هم گذاشت به اندازهي دو تا ماچ
طولاني بهش تجاوز بشه. و ديالوگي چند دقيقهاي بين آن دو عاشق! و شاهد!.
باور كنيد در حد دو تا
ماچ طولاني بود فقط. و هوشياري به موقع
مورچه،
راز پيرمرد (چه رازي) را برملا كرد و
مورچه با بدبختي توانست خود را از
چنگال اين پيرمرد نجات بدهد. باور كنيد هنوز كره! دارم. هميشه دوست داشتم
موتور سواري كنم. ولي مامان هيچ وقت نميذاشت حتي به عنوان راكب دوم، پشت
موتور بشينم. دوست داشتم موتور سواري كنم و يك دختر هم پشت سرم نشسته باشه
و منو محكم . . . . اين هم يلداي من آنتيك بانو. گر چه يلداي من متصل شد به بهمن.
آنتيك ميگه رسم اينه كه پنج نفر ديگه رو دعوت كني براي نوشتن.
پيام،
آرمان،
رودابه،
امين
و
ناهيد.
اين پنج نفر زودي بجنبند كه داره شب ميشه و يك نفر ديگه هم افزون به اين
پنج تا.
پونه جون تو هم زودي بدو بنويس. كه . . .
و در آغاز، سلام ميكنم به تو كه هر بار به
يادت ميفتم، دلم هري ميريزد پايين!
نظرات
يكشنبه، 1 بهمن 1385، مورچه |