فونت مناسب ديدن را مي‌توانيد از اينجا برداريد معمولي و توپر

 اگر از عكس‌هايي كه اينجا مي‌گذارم اطلاعاتي داشته باشم، آن اطلاعات را توي نام عكس خواهم گذاشت.

با جستجو‌گر موزيلا فايرفاكس اين صفحه به خوبي نشان داده نمي‌شود

در اين صفحه مي‌خوانيد :

 

يلدا در بهمن*  * روي سجاده* همه‌ عنوان* چشم‌هايم* نون مثل* بدرقه* دعوا* طلاي من صد منيه

 لوگوي من

 مورچه‌نوشت

 
     
پاييز طلايي فريبرز لاچيني
   
     

طلاي من صد مني‌يهphoto.net

 دستاتو بشور بيا ناهار.
 اين‌جوري كه نمي‌شود. آستين‌هايت را تا بالاي آرنج پايين بياور و باقي را بشور.

 

نمي‌خواهي ني را به لب نازك انديشت برساني دمي در آن بدمي و من را با پرواز كفترها پرواز دهي. دوست دارم اينجا برقصم. رقصي كنم اونورش پيدا. بيا و ببين.

 

بقيه‌شو پاك كردم. خوب شد كه كليد ديليت صفحه كليدم كار مي‌كنه. وگر نه اين‌جا كلي قبر كنده بودم تا خوراك زمستان آينده‌ام تامين شود.

 

سنگِ من خاك زيادي گرفته است. آخرين‌بار با رمه‌هايت از اين‌جا رد شدي. خاك‌هايم را نمي‌تكاني؟ مي‌خواهم خانه‌تكاني كنم.

* هوا پس است. سرد و تاريك و سخت و زمخت.

* ساعت 9 شب

اينجا هوا اين‌طوري است.

9pm

4C


Feels Like
1C

12am

2C


Feels Like
-1C

3am

3C


Feels Like
1C

6am

4C


Feels Like
2C

9am

9C


Feels Like
7C

12pm

12C


Feels Like
11C

Today Tonight
 
Sunrise: 5:57 AM Local Time
Sunset: 5:35 PM Local Time

Rain / Snow Showers
Overnight Low
2C

Precip
40%
Wind: NNW 19 km/h
Max. Humidity: 73%
Last Updated Wednesday, Mar 7, 5:21 PM Local Time

هواي تو چطور است؟ به گنجشك‌ها گفته‌ام هواي دل‌تنگي‌ات را داشته باشند.

نظرات

چهارشنبه، 16 اسفند 1385، مورچه

95

دعوا

زنگphoto.net خورد. ممد و دار و دسته‌ش زود‌تر از همه رفتند بيرون مدرسه و منتظر من بودند. عده‌اي از نوچه‌هاش هم اطراف من مي‌پلكيدند تا يك وقت از در پشتي نزنم به چاك. يكي دو بار كه از نقشه‌شون با خبر شده بودم اين‌جوري قالشون گذاشته بودم. لعنتي دست بردار نبود. خواستم با آقاي جمشيدي برم بيرون كه ديدم زنش اومده دنبالش. ده دقيقه‌اي اين پا اون پا كردم. ولي اونا بيكار‌تر از من بودند.

- احمد، احمد، كجايي تو. تو اين‌جايي؟
- سلام. مگه تو نرفتي؟
- ممد و بچه‌ها بيرون مدرسه منتظرتن.
- اره مي‌دونم. مي‌خوان منو بزنن.
- مي‌خواستم همينو بگم. ممد چار تا تاكسي از آژانس سر خيابون كرايه كرده. 

جثه‌ي بزرگي داشتم. دو سه نفري نمي‌تونستن حريف من بشن. دوست داشتم ممد نردوون رو سر جاش بنشونم. ادم ترسويي نيستم. بالاخره دلمو به دريا زدم و رفتم. ولي با خودم عهد كردم كه واكنشي نشون ندم.

- آهاي گامبو
(محلشون ندادم)
- اگه مستقيم مي‌ري ما رو هم برسون
(رو كه بِدي بچه گربه هم صداي شير در‌مياره برات. باز هم محلشون ندادم).

دوست‌دختر ممد ولش كرده بود. بيچاره دختره حق داشت اين پسره‌ي آشغال رو ول كنه.

- ترسو. چرا خفه شدي؟photo.net
هر كدوم از بچه‌ها شروع كرده بودند به ذرت انداختن. ممد كه ديد دارم با بي‌محلي قضيه رو خاتمه مي‌دم، طاقت نياورد. امد و يخه‌مو تو مشتش گرفت. قدش از من بيشتر بود. با زانو زد تو بيضه‌هام. نمي‌تونستم رو پاهام وايستم. فكر اين‌جاشو نكرده بودم. مي‌خواستم با يك مشت، همه‌ي دندوناشو بريزم تو دهنش. بچه‌ها نزديك‌تر امده بودند. منو دوره كرده بودند. خيلي درد داشت.

- بچه‌ها چشماشو.
- ممد چيكارش كردي
- نمي‌دونم. من كاري نكردم.
- كجا داري فرار مي‌كني. بچه‌ها از رو زمين بلندش كنين. ممد زنگ بزن به اورژانس.
- او او اورژانس. چي شده مگه. چرا ولو شد.
- مگه نمي‌بيني از دهنش داره كف مياد بيرون. يك ليوان آب برو بيار. زود باش ديگه.

 

امروز هم به خير گذشت. خدا كنه فردا ديگه به‌م گير ندن.

مردي زنگ آخر وايستا

نظرات

شنبه، 12 اسفند 1385، مورچه

94

 

بدرقه

سراغ‌م را از بال‌های ملائک گرفتي. بال ملائک! چه جای دست نیافتنی دنبالم می‌گشتی

من در زیر تلی از خاک پنهان که نه، مدفون بودم. تا اينكه شدم عصاره سيب. بالا رونده از درختي. و تو مرا گاز زدي. اين بود تفسير زندگي تو كه جستجوي كلمه‌اي بود و تعبير كلمه كه بدرقه‌ي آب‌ي بود كه لرزيد. كه چكيد. كه به زميني خزيد كه تو را بلعيد.

بدش مي‌آيد از نوشته‌هاي احساسي. اما اين فقط قافيه است در نثر.

به پيشواز آسمان نمي‌آيي كه درد زاييدن‌ش گرفته است. من را آبستن است.

گاهي، جماد شدن زودتر به تعالي مي‌رساند

نظرات

سه‌شنبه، 8 اسفند 1385، مورچه

93

نون مثل

نه، نمي‌شود. بازي شروع شد. امكان ندارد. جر‌زني هم نداريم. حروف الف‌با با الف آغاز نمي‌شود. من هستم و تو و چند نفري در اين حوالي. ديدي با نون شروع شد. يك. دو. سه.

آهاي، لطفا كسي من را نرقصاند. اين اولين قانون بازي است. لطفا كسي من را نرنجاند. اين دومين قانون بازي است. كسي من را نخنداند. اين سومين قانون بازي است. كسي من را نگرياند. گفتن ندارد كه. لطفا كسي من را نچرخاند. در اين بازي دور نزنيد. لطفا كسي من را نجنباند. ما الان توي بازي هستيم ها.

هاه. سه ثانيه مكث. و دوباره يك نفس سنگين. هاه. خسته شدم از اين همه رقص بي‌تماشا. خسته شدم از اين همه رنج بي‌تمنا. خسته شدم از اين همه خنده‌ي بي‌محتوا. خسته شدم از اين همه گريه‌ي بي‌اقتضا. خسته شدم از اين همه چرخش بي‌‌محابا. خسته شدم از اين‌همه جنبش بي‌ارتجاع. هيچ بازگشتي نيست. در بازي تكرار داريم. مي‌تواني تا دلت مي‌خواهد خسته شوي. همان‌طور كه من خسته شدم از اين همه تكرار. از اين همه دور زدن.

يكي به نفع من. تو هنوز نيامده‌اي توي بازي. من بازي را به نفع خودم تمام نمي‌كنم. مقداري به تو وقت مي‌دهم تا خودت را جمع كني و كلمه‌ات را جور. بازي خيلي منصفانه‌ست. تو الف تا ي را داري و من نون تا نون. ن و ن. بازي فقط رقصيدن با لغات است و كلمه. مي‌تواني جمله‌ هم بسازي. مي‌تواني شعر هم بگويي. مي‌تواني نثر هم بنويسي. يا حتي قصه. در قصه‌هايت مي‌تواني رديف هم بياوري. مثل رديف‌هاي شعر. تازه خيلي گسترده‌تر از آن. مي‌تواني رديف‌هايت را در اول جمله‌هايت بياوري. به وزن هم اصلا توجه نكن. به قافيه داشتن در نثر مي‌تواني فكر كني. مي‌تواني هم فكر نكني. مهم بازي است. يك. دو. سه. يك بار كه شروع كردم. اين‌بار براي چه بود؟ فراموش‌كار شده‌ام.

دوست داشتم حريفم حريف قدري بود. هم‌بازي‌‌م مي‌شد. كلمه مي‌گفت. براي كلمه مي‌گفتم. كلمه مي‌شد. در كلمه به دنبال او مي‌گشتم. قصه مي‌گفتم. قصه‌ي نون را. در قصه به دنبال خود مي‌گشت. آغازها را صدا مي‌كرد. مثل فراخواندن تكه استخوان‌هايش و قسمت‌هاي بدنش از خاك وقتي كه در سور مي‌دمند. حروف‌ الف‌با به سوي او روان گردند. مثل آب‌ي سر بالا. من ابو‌عطا بخوانم. پا‌ها تا زانو از پاراگراف اول. سر و گردن از پاراگراف دوم. همين طور جمع گردند. دست‌هايش پيش من باشد. كلمه، نصف‌ونيمه شكل گيرد. دست‌ها را رها كنم. در مقابل او رژه روند. براي او كف بزنند. او را بنامند. دستاتو بردار. با كلمه بازي كند. او را تماشا كنم بر دار. من را ببيند بر درخت. حروف را از او پس بگيرم. مال من است. او جاري گردد. مثل آبي در سراشيبي. من به دنبالش بدوم. زمين را آب بگيرد. من غرق شوم. او بخزد به زير خاك. زمين خشك شود. او ابوعطا بخواند. از آسمان جاري شود. بازي را ناتمام بگذارم. نفس نفس بزند از هيجان اين بازي. او را پنهان كنم. در كلمه. او قصه بگويد. قصه‌ي قلم‌ را. بازي ناتمام است. منتظرم بيايد حركت خود را انجام دهد. با قلم‌ش بنويسد الف را تا به ي برسد. من بخوانم نون. همين يك كلمه كافي است تا يك عمر سير بخوابم. با او مخالفت كنم. الف‌با مي‌رويد جاري مي‌شود و به انتها مي‌رسد فقط با نون.

نون. والقلم. وما يسطرون

اجازه هست اندكي به دوران كودكي سر بزنم؟

نظرات

دوشنبه، 23 بهمن 1385، مورچه

همان‌طور كه مي‌دانيد استاد پرويز ياحقي جمعه‌ي گذشته، سيزدهم بهمن‌ماه، به ديار باقي شتافت. يادش به افتخار جاودان. با هم، به ياد استاد، قطعاتي را بشنويم از گلهاي تازه شماره پنجاه و پنج.

ويولون پرويز ياحقي باصداي شجريان

 

:

 

چشم‌هايم

فعلا مي‌خواهم شما‌يان را نگاه گنم.

بعدا در اين مكان مي‌نويسم.

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

بعد از سه روز، آن بعدي را كه انتظار مي‌كشيدم، رسيد. فقط و فقط تكرار يك رويا بود و بس. ابتدا خیال می‌کردم که می‌توانم نبینم و دوست نداشته باشم. اما تمام حجم سپیدی را که سرو در زمستان به بهانه‌ی تبلیغ سبزی بر روی سیمای سیم‌گون سار با تکاندن برف روی شاخسار ریخت، مرا از غفلت خواب آلوده‌ بيدار كرد و صبح روشني را در يك زندگي زيبا نويد داد. ناديده عاشق شدم بر او و او شد تمام حجم سبز وجود من كه از خيال لعل‌گون محبت او روز به روز بر سبزي‌اش افزوده مي‌شد. اين موسيقي را پخش كن تا با تو بيشتر بگويم. . چشمم را گذاشتم اين‌جا تا اگر آمد، ببيندش. مي‌بيني كه نگاه منتظر بر دري را دارد. اميدوارم استاد من را دعوا نكند تا اينجاي متن. سفره‌ي درويشي پهن شده است. بنشين تا برايت يك حجم را در سبكي تحمل‌پذير هستي بخوانم. اما قبل از آن لطفا يك نفس عميق بكش. چند‌ ثانيه چشم‌هايت را ببند. آرام آرام. من مي‌خوانم. تو بشنو:

ياد گرفته‌ام كه يك جزء را از تمام وجود تمنا كنم. فقط و فقط يك جزء. استاد مي‌گويد. من از همه‌ي وجودت فقط دست‌ راستت را مي‌خواهم. از مچ تا نوك انگشتان. دست راستت را تجربه كردم. انگشتان ظريفي كه منتظر يك مضراب بودند و يك تار. فقط يك تار. يك رشته از چهار رشته‌‌ي يك تار. فقط يك تارش را مي‌خواستند. يك رشته. يك تار. از وجود من. تو بهتر از من اين انتظار را ‌كشيدي. اما من از پيشانيت همه‌ي حجم انتظار را تجربه كردم. چشمم مال تو. با همان قهوه‌اي تقريبا تيره‌اش. دست راست تو مال من. نه لب تاقچه مي‌گذارمش كه از يادم برود و نه توي كيفم. همواره در دو دستم گرم مي‌فشارمش. دست چپ‌م را روي زانوي چپ‌م مي‌گذارم و كف دست تو را روي آن، كف به كف مي‌گذارم و با دست راستم، روي دستت را مي‌پوشانم. دست‌ت را محكم در آغوش دو دست مي‌گيرم و زمان را متوقف مي‌كنم. زمين را از حركت باز مي‌دارم تا زمان را نگرداند. كه سرگيجه برود از بي‌زماني. گاه گاهي دست راستم را از روي دستت بر مي‌دارم و آهسته پشت دست‌ت را مي‌بوسم. تار را بر مي‌دارم. دست راست تو با مضراب در دست راستم. دسته‌ي تار در دست چپ‌م. تمام حجم دستت در دست راستم جا خوش كرده است. عادت كرده‌اند به يك‌ديگر. در همان دو سه ساعتي كه پيش هم بودند. انگشت‌هاي اشاره و شصت‌ت كه مضراب را نگه داشته‌اند، با انگشت‌هاي اشاره و شصتم مي‌گيرم. يك تار را نشانه مي‌روم. اشاره‌ي دست چپم را مي‌گذارم روي بند دوم از بالا و آن سيم تار را با مضراب مي‌زنم. يك بار. براي خودش شروع مي‌كند به زدن. نوت‌ را از روي من مي‌خواند. يكي از كارهاي استاد شهناز را مي‌نوازد. لب‌هايم مترنم مي‌شوند. از وجودم نام تو را زمزمه مي‌كنند. تو را مي‌خوانند. تو را مي‌سرايم:

زخمه بر تارم بزن مرهم بنه بر زخم من

 

تير بر قلبم بزن يا ناوك مژگان شكن

گه برقص آورده‌اي از بهر من هر دو لبت

 

گه تماشا كرده‌اي جنبيدن لب‌هاي من

گه سخن از دست مي‌گويي و گه از آستين

 

 لب چو بستانم، دگر كاري نباشد با سخن

دوش پرسيدم به تاريكي ز سرخي لبت

 

لعل نار آبداري بود به دل انداختن

تا به مژگان كف زدي از برق چشمت درگرفت

 

جان من از آتشي كاو سوختش زنجير تن

منتظر بر چشم تو تا كي نظر بر من كند

 

سبز شد پشت لبم، رسوا شدم در انجمن

انتظار من سر آمد با سه نفحه در نفير

 

جان به لب گشتن، نظر كردن و جان درباختن

نيستم همچون اميدِ نااميد در‌گهت

 

چامه‌‌اي بشنو ز لعلت از دهان خاركن

هوا ابري شده است. کاش اين هوای ابری می‌باريد. باران. من در باران راه بروم. هيچ گاه به منزل نرسم. و کسی نگوید آن مرد در باران آمد. سوار بر اسب بتازي. راه خانه‌ي من تا منزل خود را. یک نفس. تپه ها را بالا بروم. دره‌ها را پایین. پایین بپری و با دو تا قند در دهانم، خستگي‌ام را بگيري از اين همه دويدن.

كاش اين هواي ابري باران مي‌باريد. تو يك بار ديگر، يك نفس، همه‌ي مسير را مي‌پيمودي. نفس نفس مي‌زدي از خستگي من. با دو تا قند خودت را بر من بار ديگر نشان مي‌دادي. با دست لب‌هايم را بالا و پايين كني. دست تو بر دهانم. ببوسم.

ديگر تابي ندارم. ديگر تار هم نمي‌زند. اجازه بده يك بار ديگر دست راستم را از روي دستت بردارم. خشكي لبم را روي پشت دستت بگذارم. هنوز نيامده‌اي. موسيقي تمام شده است. چشم من ايستاده بر در. ندايي در من طنين مي‌اندازد:

اندكي بيشتر مرا باور كنيد. من از رگ گردن به شما نزديك‌ترم.

نظرات

شنبه، 14 بهمن 1385، مورچه

91

 

آن باشنده‌ی بی زمان بودم من که زمان را در دوازده مرداد به صفر رسانید. به سکوت رسانید و به سکون نشست. تا ساعت‌ها از کنارش بگذرند و او سوار بر عقربه‌هایشان دیگر زمانی را احساس نکند.

عزيزكم، تو براي من بهانه‌ي عاشق شدن نبودي. تو خود عشق بودي. هنوز هم هستي. مي‌تواني آرامشم را از سكوتم ببيني كه چگونه سوار بر قطره‌هاي باران نام تو را فرياد مي‌زنند.

بگذار الان كه فرصتي دست داده، بيشتر تو را صدا بزنم. هم آواز با " من را تا انتهاي عشق برقصان" لئونارد كوهن مي‌رقصم. همگام با موسيقي كه پرده‌ي بدنم را كنار مي‌زند و به عمق وجودم رسوخ مي‌كند. مي‌رقصم. مي‌رقصانم. انگشت‌هايم را بر روي كليد‌هايي كه نام تو را از هر كجاي اين طبيعت مي‌سرايند و در گوش من مي‌خوانند. با من تا انتهاي عشق برقص. سيراب خواهم شد از اين‌همه تشنگي. به خداوند مريم بگو اينجا كسي قديس‌تر از مريم هست كه تمامي وجودش براي مريمي مي‌رقصد. ديريست موسيقي تمام شده و هنوز در گوش من، آونگ نام تو مي‌رقصاندم.

عنوان اين مطلب تمام شد. جا براي گفتن كم است. خودش نا‌گفته‌هايم را ننوشته مي‌خواند.

يك‌شنبه، 8 بهمن 1385، شفق

90

 

روي سجاده

مدت‌ها‌ست كه نه از تو نوشتم و نه براي تو. تو كه يك‌باره در زندگي من ظاهر شدي و براي هميشه ماندني. تو كه تجربه‌اي بودي براي من و من كه اميدي بودم براي تو. مي‌داني چقدر دلم هواي در كنار تو بودن دارد. مي‌داني چند وقت است كه به يادت نيستم. تو كه اعترافاتم را قبل از من و بهتر از من مي‌دانستي. حتي آن‌هايي كه ننوشتم‌شان. حتي ان‌هايي كه فراموش‌شان كرده‌ام. تو كه عمري بدون اين‌كه حتي دوستت داشته باشم، دوستم داشتي. خودت گفتي. همان نيمه شبي كه برخواسته بودم. آستين‌هايم را بالا زدم تا بتوانم براي نشستن در كنار تو نوري بياورم. در آن تاريكي اتاق، آهسته‌تر از آن‌كه كسي بيدار شود. يادت هست كه به من گفتي خيلي دوستم داري. ولي من بچه بودم و سر به هوا. و تو سنگي انداختي جلوي پايم. زمين خوردم. آمدي و دستم را گرفتي. مي‌دانستي كه به اين آساني‌ها نمي‌تواني من را از آنِ خود كني. گرچه من معشوق تو بودم. . .  آن پير را سر راه من قرار دادي. اما باز هم نفهميدم. بندگانت را دوست داشتم. اما دروغ است اگر بگويم تو را هم دوست داشتم. نه. يادت هست وقتي كه با هم دعوا مي‌كرديم. تو را حتي به اندازه‌ي يكي از جنس مورچه دوست ندارم. آخر نمي‌شناسم‌ت. اما مورچه‌ را خوب مي‌شناسم. كتاب موريس را در باره‌ي آن خوانده‌ام. سوسن را بيشتر از تو مي‌شناسم. چون نوشته‌هايش را مي‌فهمم. ناهيد را و ثابتي را. چون تعاملشان را مي‌بينم و درك مي‌كنم. مستاصل شدي از اين همه سر به هوا بودنم. انتقام گرفتي از من. بوي خشم نمي‌داد انتقامت. بلكه محبتي بيشتر حتي. دريغ كردي محبتت را كه شايد برگردم به سوي تو. من را در حسرت ديدار آن پير گذاشتي. نمي‌دانستي با اين معشوقه‌ي سر به هوا چه كني كه نظري از سر لطف به تو بيندازد. گفتي طعم عشق را به او بچشانم تا بداند من از بي‌توجهي‌اش چه مي‌كشم. خودم اين را شنيدم كه مي‌گفتي. به مريم گفتي. و مريم آبستن عيسي نبود كه عيسي خود، پدر مريم بود در مهر. مي‌خواهي آبرويت را پيش همه ببرم كه ديگر ‌كسي، هيچ‌يك از بنده‌هايت، حتي نگاهت هم نكنند؟ سميرا را سر راه من قرار دادي. بي هيچ مقدمه‌اي. عاشق‌ش شدم. عاشقم شد. و عشق را تجربه كردم. اما تو نامردي كردي. باز هم عاشق تو نشدم. حسرت وصالش را بر دلم گذاشتي. براي اين‌كه از حسودي بميري باز هم عاشق‌ت نخواهم شد؟ به كدامين گناهم من را عذاب خواهي كرد؟ بر سرم فرياد زدي فبايّ آلاء تكذبني؟ سكوت كردم و تو از سكوتم دريافتي كه هنوز تنهاتر از تو‌ام. گفتم تپشي براي قلبش نمي‌شنوم. براي قلبي كه نتپد، ديگر نه قلمي مي‌رقصد و نه دلي خوشنود است. يعني تو تپش قلبت را نمي‌شنوي؟ گوش هايت را تيزتر كن. از شمال‌ به سمت مشرق. جايي كه باد صبا منزل دارد. حتما خواندن و نوشتن نمي‌داني كه پيغام باد صبا نمي‌خواني. وگر نه شنيدن كه سواد نمي‌خواهد. احساس خواهي كرد. فقط كافي است يك جرعه آب به ياد او بنوشي. آن وقت قاصدك‌ها را خواهي يافت كه رقص‌كنان مي‌شوند هووي تو. از هم‌خوابگي با جاني كه با ضربان قلب تو تپيده است بر مي‌گردند. قلمم ضربان داشت؟ نه. چيزي به يادم نمي‌آيد. پيشاني بر خاك ساييدم از بي‌مهري تو. در گوشم زمزمه كردي. همان جملات هميشگي. همان تصنيف‌ها. تكراري شده بود برايم. گفتي: پاك هستي. پلك‌هايم سنگين نبود. برخاستم از خوب. آستين‌هايم را پايين كشيدم تا ديگر براي خورشيد نور نبرم.

 

*ديروز رفتم كوه. گرم بود و بزرگ. روي برف، در آن آفتاب، نيم‌ساعتي عاشق شدم.

نظرات

شنبه، 7 بهمن 1385، مورچه

89

 

88

يلدا در بهمن

آنتيك: مورچه بيا بازي. چرا كنار ايستاده‌اي. مورچه: من بازي شما را بلد نيستم - من به تو ياد مي‌دهم. بايد توپ را با دست بندازي روي زمين. همين.
مجبورم كرد كه من هم بنويسم. وقتي كه دعوت‌ش رو ديدم، مصادف با روزي بود كه مي‌خواستم براي حد‌اقل دو هفته ننويسم. در ثاني با خودم گفتم از وقتش گذشته. يك كمي فكر كردم و با خودم گفتم گذشته كه گذشته. من كه به همه چيز دير رسيدم. اين هم يكي‌ش. حالا اينجا بايد از سوتي‌ها بگم و شرارت‌ها. البته شما هم اونقدر لطف دارين كه به روم نيارين.

1. جشن كلاه:  هر كلاسي كه من توش بودم، كلاس شلوغي بود. هنوز نمي‌دونم كه من آدم شلوغي هستم يا پا قدم من شلوغي به همراه مياره يا اين‌كه اين بخت منه كه اين طوريه. مشهدي‌ها مي‌دونن كه سرماي زمستون مشهد مثل سوزن تا در همه‌جاي بدنت رخنه نكنه، ول كن نيست. مقداري از شرايط آب و هواي كويري رو به ارث برده. براي همين، بچه‌ها معمولا با كلاه و شال‌گردن و از اين جور تجهيزات ميامدند كلاس. توي يكي از دبيرستان‌هاي خوب مشهد درس بودم. چشمامو كه مي‌بندم، همه‌ي اون روز‌ها يكي يكي جلوي چشمم رژه مي‌رن. دوم دبيرستان به ابتكار يكي از بچه‌ها يك بازي راه انداختيم. به مدت 15 ثانيه هر صدايي كه مي‌تونستيم با دهن‌هامون به بلندترين قدرت ممكن، ايجاد مي‌كرديم. يك چيزي بين جنگل‌هاي آمازون و قبيله‌ي گالا گالا. بعد بلافاصله سكوت مي‌كرديم. اولين نفري كه ازش صدايي شنيده مي‌شد، براش جشن كلاه مي‌گرفتيم. چند تا كلاه و شال‌گردن مي‌ذاشتيم سرش و تا جايي كه مي‌خورد مي‌زديمش. البته از بس كه كلاه و كت تنش مي‌كرديم، زياد دردش نمي‌اومد. تا اين‌كه مي‌شد يك لاشه‌ي مردني. يك نفر هم كشيك مي‌داد مبادا آقاي ثاقب بياد. يك بارش جاتون حسابي خالي بود. نوبت من بود كه نوش جان كنم. آخه همه يكي چند دور كتك خورده بودند و عامل اصلي كتك خوردنشون هم من بودم. چون هي سيخشون مي‌كردم كه صداشون در بياد. هنوز خاطره‌ي اون ضربه‌ها يادمه.

2.جشن آب: شيطنت‌ها ادامه پيدا كرد تا اين‌كه به جشن آب رسيديم. سال سوم دبيرستان بوديم. يكي از بچه ها رو نشون مي‌كرديم براش نقشه‌ي قرباني‌شدنش رو مي‌كشيديم. همه باهم به سمتش مي‌رفتيم. خيلي محترمانه مي‌گرفتيمش و با احترام بيشتري مي‌برديمش به سمت آب‌خوري تو‌ي حياط. جايي بود كه ده تا شير آب به رديف كنار هم بودند و كنار هر شير هم يك جعبه‌ي صابون مايع. يك كانال بزرگ با مقطع ذوزنقه هم آب رو هدايت مي‌كرد به انتهاي آب‌خوري تا بره توي چاه. قرباني رو مي‌خوابونديم و با لباس‌هاش، تميز مي‌شستيم‌ش. بعد ولش مي‌كرديم به امان خدا. يك بار كه نوبت مهدي بود، براي خشك كردن لباساش رفت توي كلاس. زنگ نماز بود. لباس‌هاشو توي آفتابي كه از پنجره به داخل كلاس تابيده بود، پهن كرد و خودش هم مثل موش آب‌كشده وايستاد توي آفتاب. فقط يك شورت سفيد پاش بود. آقاي ثاقب كه داشت به كلاس‌ها سرك مي‌كشيد، بذارين اين‌جاشو از قول خود آقاي ثاقب كه براي من تعريف مي‌كرد و هميشه به من احترام زيادي مي‌ذاشت بگم: تا در كلاسو باز كردم و آقاي ... رو لخت با شورت سفيد ديدم، خجالت كشيدم و درو بستم. طفلي نمي‌دونست كه عامل اصلي اين خراب‌كاري‌ها من بودم. البته موقع مهدي من توي مدرسه نبودم. چون بچه‌ي باهوشي بودم و نمره‌هام خوب بود،‌ اصلا گمون نمي‌كردند كه طراح اصلي اين خراب‌كاري‌ها من باشم. چهره‌ي مظلومم هم كه مزيد بر علت بود براي عصمت من. كلاس صد و سه، ‌دويست و سه، سي‌صد و سه و چهار‌صد و سه هميشه شلوغ‌ترين كلاس مدرسه بود.

3. شكستن شاخ: يك معلم رياضي گسسته‌اي داشتيم كه خيلي به جهل خودش مي‌نازيد. بي‌چاره نمي‌دونست كه يك‌ بچه خفن مثل من توي كلاس هست كه تا به حال سر هيچ يك از كلاس‌هاي رياضي مدرسه‌ش حاضر نشده مگر اين‌كه درس اون روز رو كه چه عرض كنم، كل كتاب رياضي اون سال رو ياد نداشته باشه. اين، از مزاياي چهار سال خود را وقف رياضي كردن بود. هر معلم رياضي كه توي مدرسه بود كه من را مي‌شناخت، اگر چه معلم هاي مدرسه‌ي ما انصافا بهترين معلم هاي شهر بودند، احترام زيادي به من مي‌گذاشت و من هم هيچ‌گاه در مقابل آن‌ها پايم را از گليم ادب دور‌تر نمي‌گذاشتم. خاصه معلم‌هاي عزيزي كه دوست دارم الان اسمشان را به احترام ببرم. آقاي اسماعيلي مود، آقاي مروت‌دار، آقاي قدرت‌نما، آقاي نجاتي و آقاي سعيدي. اين استاد جوان كه كارش شده بود تعريف كردن از خودش، حرص بچه‌ها را در آورده بود. بچه هي به من چشم غره مي‌رفتند كه يك حالي از اين استاد بگير تا ديگر هوس باد غرور به غبغب انداختن به سرش نزند و من بي اعتنا به چشم‌هاي ملتمس بچه‌ها. تا اين‌كه يك روز گفتم بچه اين‌جلسه‌ي كلاس گسسته به اذن من تعطيل. پنج دقيقه مانده بود به شروع كلاس كه كلاس تعطيل شد و تا دو دقيقه‌ بعد از دستور، كسي از بچه‌ها در مدرسه پيدايش نمي‌شد. نكته‌ي ظريف اين قسمت اين‌جاست كه بچه‌هاي هم‌دلي داشتيم. بعدا گزارش رسيد كه معلم مربوطه، هن و هن كنان از پله‌ها بالا آمد و با يك كلاس خالي مواجه شد.

4. ارشاد: يكي از عناصر ذكور فاميل كه مدتي بود شاگرد يك تعمير‌گاه جلوبندي خودرو‌هاي سنگين بود، باب صحبتش با من باز شد و با بيان سريعي كه داشت گفت كه قصد دارد تغيير شغل بدهد و يك نو فروشي داير كند در فلان مغازه از فلان محله. بيان سريع اين جوان گرفتار در دام زبان، باعث شد كه من گمان كنم مي‌خواهد نون (نان) فروشي داير كند. غافل از اين‌كه منظور او از نو فروشي، فروش لوازم يدكي خودرو بود. از آنجايي كه يد طولايي در ارشاد و تشويق اين جوان از خدمت برگشته داشتم، شروع كردم به ابراز ديد‌گاه‌ها و بيان مزايا و معايب احداث يك توليدي نان كه چنين است و چنان و او هم مات و مبهوت شيريني بيان و تمثيلات و استعاره‌هاي من:

ببن محسن جان، كار خيلي خوبي مي‌كني. يادمه يك بنده خدايي در فلان جا اقدام به چنين كاري كرد. انواع و اقسام نان را در توليدي‌اش داشت. از نان جو و رژيمي گرفته تا باگت و تافتون و شيرمال و كلوچه يزدي و .مي‌دوني كه كدومو مي‌گم ديگه. مغازه‌ش فلان جاست. آره،‌ آره. خيلي شيك درست كرده مغازه‌شو. زمين مغازه شو كه خريد، مخصوص اين كار خريد و همه‌ي توانش رو گذاشت براي اين مغازه. اما نبايد از نقش مهم تبليغات غافل ماند. تبليغات باعث معرفي محصول به بازار مي‌شود و الزامي است كه حداقل ثلث سرمايه‌ات را صرف تبليغات كني. تا اين كه آهسته آهسته كارت را گسترش دهي و بتواني از فروش‌گاه به توليدي تبديل شوي. محسن بيچاره هم سرا پا گوش كه عجب مثال‌هاي خوبي مي‌زند اين جناب مورچه. بعد رفتم سراغ تاريخ‌چه‌ي شركت شيرين‌عسل كه از كجا به كجا رسيد و همه‌اش مرهون پشت كار و البته تبليغات است. گفتم به تو تبريك مي‌گويم كه دست به انتخاب شايسته‌اي هم زده‌اي. چه چيزي بهتر از نياز روزانه‌ي مردم. مي‌تواني ال كني و بل كني. بعد از نيم ساعت روضه خواني براي محسن بي‌چاره، او با تعجب، مثل آدم‌هايي كه از حرف‌هاي يك دانشمند چيزي نفهميده‌اند، پرسيد كه اينها‌رو از باب مثال مي‌گي ديگه. من بي‌چاره‌تر از محسن هنوز مطلب را نگرفته بودم و گرم آب و لعاب دادن به صنعت نان كشور و آينده‌ي درخشان محسن خان. بعد از مدتي كه خسته شده بودم از اين همه فك زدن، خواستم يك كم استراحتي به فك مبارك داده باشم، پرسيدم كه خب، حالا چه ايده‌اي براي مشتري جمع كردن داري و محصولاتت را از كجا مي‌آوري. راستش، با پسر دايي جعفر آقا صحبت كردم، او يك باتري فروشي داره. باتري‌ها رو از جاي اون ميارم. همين طوري، با چند نفري صحبت كردم و قرار شده جنس‌ها رو از اون‌ها جور كنم. در اين‌لحظه يك بيل لازم بود تا فك من از روي زمين جمع شود. اگر‌چه با يك حركت انتحاري، سريع مطلب را جمع و جور كردم، اما نمي‌توانستم لب‌هايم كه مدام در حال كش و قوس آمدن از خنده‌ي فروخورده شده در دلم بود، را جمع كنم.

5. پنج در يك: معمولاً زياد مي‌خندم. ظريفي گفت خنده قفلي است بر رازه‌هاي درون. كساني كه زياد مي‌خندند، راز‌هاي بزرگي دارند.اما با احتمال زياد در مورد من صحت نداره. ولي خب، زياد مي‌خندم. هنوز ياد ندارم كه يك دختر را چطوري بايد بوسيد. فكر مي‌كنم روزي كه بخواهم اولين بار اين تجربه را كسب كنم، طرف مقابلم از ناشي‌گري من فرار كند. آش كشك خاله‌شه. مي‌خواد بخواد، نمي‌خواد، باز هم بايد بخواد. البته مسئله خيلي فجيع‌تر از اينه كه گفتم. تا پنج سال پيش حتي نمي‌دونستم كه چطوري يك بچه ... . بماند. ساده لوحي من هم شد مايه‌ي درد سر. مدتي پيش، توي اصفهان، كنار زاينده رود، يك پيرمرد براي مورچه دام پهن كرد (پيرمرد در حالي كه موازي با مورچه و در جهت مخالف اون در حال نزديك شدن به مورچه بود همين‌طور زل زده بود به مورچه و مورچه هم مثل هميشه براي اين‌كه حالي كرده باشه در اين نبرد نگاه‌ها، پاسخ پيرمرد رو با چشم‌هاش ميداد. فاصله‌ي عرضي آن‌ها دو متري مي‌شد. پيرمرد از مورچه گذشت. ولي نگاهش همچنان به سمت مورچه بود و مورچه هم به سمت پيرمرد نگاه مي‌كرد. پيرمرد ايستاد. مورچه هم ايستاد. پيرمرد به سمت مورچه و مورچه به سمت پيرمرد). مورچه : سلام آمو. پيرمرد: سلام -ميشناسي منو آمو. پيرمرد دستش را به سمت مورچه دراز كرد و مورچه هم به رسم ادب دست داد. پيرمرد با سر و ريشي كاملا سفيد، لباشو به سمت لپاي نرم و نازك مورچه آورد. مورچه هم گذاشت به اندازه‌ي دو تا ماچ طولاني بهش تجاوز بشه. و ديالوگي چند دقيقه‌اي بين آن دو عاشق! و شاهد!. باور كنيد در حد دو تا ماچ طولاني بود فقط. و هوشياري به موقع مورچه، راز پيرمرد (چه رازي) را برملا كرد و مورچه با بدبختي توانست خود را از چنگال اين پيرمرد نجات بدهد. باور كنيد هنوز كره! دارم. هميشه دوست داشتم موتور سواري كنم. ولي مامان هيچ وقت نمي‌ذاشت حتي به عنوان راكب دوم، پشت موتور بشينم. دوست داشتم موتور سواري كنم و يك دختر هم پشت سرم نشسته باشه و منو محكم . . . . اين هم يلداي من آنتيك بانو. گر چه يلداي من متصل شد به بهمن.

آنتيك مي‌گه رسم اينه كه پنج نفر ديگه رو دعوت كني براي نوشتن. پيام، آرمان، رودابه، امين و ناهيد. اين پنج نفر زودي بجنبند كه داره شب ميشه و يك نفر ديگه هم افزون به اين پنج تا. پونه جون تو هم زودي بدو بنويس. كه . . .

و در آغاز، سلام مي‌كنم به تو كه هر بار به يادت مي‌فتم،‌ دلم هري مي‌ريزد پايين!

نظرات

يك‌شنبه، 1 بهمن 1385،‌ مورچه

87

Copyright 2003-2007@ مورچه

 

 

نوشته‌هاي قبلي

Up
مهر86
پر تلاطم
تنگ و تهي
خط‌خطي
خرداد 86
اردي‌بهشت
تا 100 بهار
آخراي سال
تا اول بهمن
مهر رمضان
پايان تابستان
تا مرداد
بعد از خرداد
خرداد‌
بعدي‌ها
دومين‌ها
قديمي‌تر