شــــــ‌‌اميد‌مظاهريــــــايد همين امروز

 

 

نوشتههای ديگر

Up
مهر86
پر تلاطم
تنگ و تهي
خط‌خطي
خرداد 86
اردي‌بهشت
تا 100 بهار
آخراي سال
تا اول بهمن
مهر رمضان
پايان تابستان
تا مرداد
بعد از خرداد
خرداد‌
بعدي‌ها
دومين‌ها
قديمي‌تر

   

در اين صفحه مي‌خوانيد

سلام، نظم، يك، البرت انيشتين، پنج، پيام عاشق شده، شعري به لهجه مشهدي، اولين سالروز، به زودي، هواي آلوده، برره،
 
بابا، سيزده،  سرماي تهران، عيد غدير، لياقت، انسان، دختر مهتاب

 

دختر مهتاب

ميخوام مقداري به معرفي يك شاعر گران‌قدر بپردازم. شاعري با شعرهايي كه خداييش به دل من يكي نشسته. فكر ميكنم بهترين راه معرفيش اوردن تعدادي از شعراش باشه. لينك سايتشو به محض اينكه پيدا كردم ميزارم اينجا. تخلص اين شاعر "دختر مهتاب"ه. اين هم لينك جناب رحمان شكوفه‌پور

دختر مهتاب

رختخوابي کـــــه در آن مي‌خوابم             باز از آن بوي تو آيد به مشـــام

باز هم خواب  ترا مي‌بينـــــــم             کي ز خاطــــــر برود آن ايام ؟

بالش زير ســــرم از پر قوست             نرمي زلف تـــــرا کي دارد ؟

عطـــر گيسوي تو در بالش من             لذتي بيشـــــــــتر از مي‌ دارد

ماه را مي‌نگـــــرم در دل شب             ياد زيبـــــائي تو مي‌افتــــــم

ياد آن قصــــه که از دختر ماه             با تو در بســترمان مي‌گفتـــــم

ياد شـــهزاده خوش سيـــمائي             که ســـــفر کرده ز شهر پدرش

از همه کوه و در و دشت گذشت             سال‌ها رفت و نمــاند از سفرش

سـال‌ها رفت و ز هر کس پرسيد            خانه دختــــر مهتاب کجاست ؟

تا کـه از ابر بپرسـيد و شـنيد            خانه اش روي پر چلچله‌هاست

سال‌هاي دگــري رفت ، اين‌بار             خانه چلچـــــــله را مي‌پرسيد

هر کـه راهي به جوان داد نشان             او هم آن‌را به ســـر خويش دويد

صورت ماه همـــان بود که او             از همان لحظــــــه آغاز بديد

حاليــا هم به لب معشــوقش             او همان رنگ و همان ناز بديد

هر چـه مي‌ديد در آن صورت بود             بي خبر بود کــه مو گشته سپيد

يک شب او خسته و نالان از راه             به ســـر قله يک کوه رســــيد

ديد نزديک تر از هـــر شب يار             با همــــان ناز به او مي‌خنـــدد

بي‌خبــــر بود که جان از بدنش             آخرين بار ســــفر مي‌بنــــدد

دسته‌اي چلچله پرواز کنــــان             مي‌پريدنــد به آواز وصـــــال

نغمــه خوان آمده تا قلــه کوه             نازنين دختــــــر مهتاب به بال

تا ســـحر چلچله‌ها مي‌خواندند            در شب جشــن وصـال آن‌هــا

برد با خويشـتن آن تازه عروس            روح معشـــوقه خويش آز آن‌جـا

اولين پرتــو خورشــــيد که زد           جســـم او بود و نه چيز دگــــري

آنچنان خفته که گوئي به سرش           از غم يار نبــــــــــــوده اثري

جاي خالي تو در اين بســــــتر           غم سنگين و گرانيست بــــــــه دل

چکنـــم؟ دست خودم نيست مگر           بي تو آرام وتوانيست بــــــــه دل

خسته‌ام خسته وليــــکن امشب           زده بي‌خوابي سختي به ســــــــرم

رفتـــــه از جان من خسته قرار           تشــــــنه چند صباحي ســـــفرم

ماه را مي‌نگــــــرم باز امشب           راستي همچـــــو عروسي زيباست

امشب اي ماه ز تو مي‌پرســــم           آن سفر کرده از اين خانه کجاست؟

دختـــر ماه به من مي‌خنـــــدد            مهربان مثــــــل تو اي مونس جان

من از اين بســــتر خود مي‌بينم           دسته‌اي چلچــــــــله پرواز کنان

رحمان

نظرات شما

دو شنبه، 3 بهمن 1384، آزمايشگاه هميشگي

18

انسان

نميدونم از كيه. گمونم از شاملو باشه. به هر حال از اين وبلاگ كش رفتم.

ـ اقيانوس است آن :
ژرفا و بي كرانگي ؛
پرواز و گردابه و خيزاب ؛ بيآنكه بداند.
كوه است اين :
شكوه پادر جائي ؛
فراز و فرود و گردنكشي ؛ بيينكه بداند.
مرا اما انسان آفريدهاي :
ذره بي شكوهي ؛
گداي پشم و پشگ جانوراني
تا تو را به خواري تسبيح بگويد ؛
از وحشت قهرت بر خود بلرزد ؛
بيگانه از خود چنگ بر تو زند
تا تو كل باشي !
مرا انسان آفريدهاي
شرمسار هر لغزش ناگزير تنش ؛
سرگردان عرفات دوزخ و سرنگون چاهسارهاي عفن
يا خشنود گردن نهادن به غلامي تو ؟
سرگردان باغي بي صفا با گلهاي كاغذين ؛
فانيام آفريده‌اي
پس هرگز تو را دوستي نخواهد بود كه پيمان به آخر برد
بر خود مبال كه اشرف آفرينگان توام من
با من خدائي را شكوهي مقدر نيست

 

پاسخ :
ــ نقش غلط مخوان هان!
اقيانوس نيستي تو ؛ جلوه صياد ظلمات درشت
كوه نيستي تو ؛ خشكينه بي انعطافي محض
انساني تو !
سرمست خون به فرزانگيي كه هنوز از آن قطرهاي بيش در نكشيدهاي ؛
از معماهاي سياه سربرآورده
هستي معناي خود را با تو محك ميزند
از دوزخ و بهشت و عرش و فرش در ميگذري
و دايره حضورت ؛ جهان را در آغوش ميگيرد
نام توام من!
به ياوه معنايم مكن .
شاملو

نظرات شما

يكشنبه 2 بهمن 1384 -آزمايشگاه هميشگي

17

لياقت

خيلي چيزا هست كه لياقتي بيش از اون چيزي كه بعضيا تصور مي‌كنن مي خواد،  لياقت خالي كمه. به اين ميگن لياقت زيادي. اگه لياقت زيادي داري بيا جلو. يكي از اون خيلي‌ها اين پير‌مرده است. فكر كنم اين خانومه لياقت زيادي داره

نظرات شما

شنبه 1 بهمن 1384 -آزمايشگاه هميشگي

16

عيد غدير

مبارك

پنجشنبه 29 دي 1384 -آزمايشگاه هميشگي

15

سرماي تهران

امروز كه ديدم آبهاي سطح خيابونا يخ زدن، كلي حال كردم و تعجب. اين اولين باره توي 2 سال گذشته كه يك همچين چيزي مي‌ديدم. ياد هواي شهر خودمون افتادم. دو هفته پيش كه رفته بودم مشهد، صبح دماي هوا تا 13 درجه زير صفر ميرسيد و آب سطح خيابون كه سهله، عشق توي دلها هم اونجا يخ ميزد. هواش مثل هواي كويره. اند حاله. تهران هم اين چند روز يك كمي هوا تميز شده و ديشب و امروز صبح دود نتونسته بود باعث گرم شدن هوا بشه (همون پديده گلخونه‌اي معروف).

سه شنبه 27 دي 1384- آزمايشگاه هميشگي

14

سيزده

يكي از دوستان - كه من نميشناسمشون- به نام مينا منبعي براي طنزي كه در 12 اورده شده بود معرفي كردند (ممنونم مينا خانم). نام اين منبع كه تخلص شاعر هم هست در يكي از ابيات اومده. درد سرتون ندم. بوالفضول الشعرا وبلاگيه كه به اشعار طنز سروده خودش ميپردازه. بد نيست يك سري به اونجا بزنيد. البته برخي از مطالبش رو هم از يك منبع موثق جمع اوري ميكنه. از همينجا از جناب بوالفضول شاعر عذر خواهي مي‌كنم كه بدون اجازه ايشون، شعرشون رو استفاده كردم.

اين لينك رو هم ميارم اينجا تا ياد باشه بعدا يك سري بهش بزنم.

چهار شنبه 21 دي 1384- آزمايشگاه هميشگي

13

بابا

بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد

سارا به سين سفره مان ايمان ندارد

بعد از همان تصميم کبری ابرها هم

يا سيل می بارد و يا باران ندارد

بابا انار و سيب و نان را می نويسد

حتی برای خواندنش دندان ندارد

انگار بابا همکلاس اولی هاست

هی می نويسد اين ندارد آن ندارد

بنويس کی آن مرد در باران ميايد

اين انتظار خيسمان پايان ندارد

ايمان برادر گوش کن نقطه سر خط

بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد

غلامعلی شکوهيان

يك شنبه 11 دي 1384- آزمايشگاه هميشگي

12

برره

اين فكاهي توسط يك ايميل بدستم رسيد. هي،  بد نيست .

حافظ به روايت شيرفرهاد!

"حافظ"

ناگهان پـــــرده بر انداخته اي ، يعني چه؟
مست از خانه برون تاخته اي ، يعني چه؟
--------

شيرفرهاد

ناگهان پـــــرده برانداخته.... اي ، يعني چه؟(!)
مست از خانه برون تاخته...  اي ، يعني چه؟(!)

عشق شون پت ، وَزده چنبـــــــره بر زندگيـم
سهم دل، خشکه نپرداخته!... اي يعني چه؟!

اي کَيانـــــــــوش که با مـــــا وَزده شطرنجي
شـده چُلمنگ و فقط باخته!...اي يعني چه؟!

نَوَديدي کــــه سحـــــــرناز به روي ليلــون
باز هم خنجـــــر خود آخته؟!...اي يعني چه؟!

وا وَکن چشم و وَبين گرد نخــود چي فوکولَه!
کــار ِ اي دو برره ساخته!...اي يعني چه؟!

بوالفضول الشعـــرا حافظ طنز است و بگور
پيش او لُنـــگ وَيَنــــداخته!...اي يعني چه؟!

هر که پنداشت تــو تعريف زطنـــــزت فوکولي!
فعل معکــــوس تو نشناخته!...اي يعني چه؟!

 

و چند تا دوبيتي برره‌اي

ز عشقولي منـــو ويلون وَکردي!
ز غم عيـــــن ني قليون وَکردي!

***

همه وزن دوبيتي هامو، چُلمنگ!
مفا ليلـون مفا ليلـون وَکردي(!)

***

زنخدون تــو چال اسکندرون بيد!
دل مو کلّـه پا گشته در اون بيد!

***

دو من گرد نخـود مصرف وَِکردم
فراق شون پتت نشئه پرون بيد!

چهار شنبه 7 دي 1384- آزمايشگاه هميشگي

11

هواي آلوده

 توضيح بدم كه فاصله من تا كوه حد اكثر دو كيلومتره

آقا ديروز ديگه داشت گريم مي‌گرفت. دلم مي‌خواست داد بزنم بگم آخه اي ملت، اين چه منجلابيه كه واسه خودتون درست كردين. ديگه به طبيعت هم نميشه پناه برد. آخه اواخر پاييز پديده inversion اتفاق مي‌افته و شرايط جوي طوري ميشه كه غبار و هواي آلوده در ارتفاعات نزديك زمين و نقاط مرتفع شهر، قرار مي‌گيره. به خدا اونقدر هواي اطراف كوه نزديك ما آلوده شده بود كه كوه به سختي ديده مي‌شد. تمام دود و غبار و آلودگي تهران جمع شده بود در شمال شهر و اطراف كوه‌هاي نياوران و دارآباد و ... .

چند روزيه كه طرح ماشين‌هاي شماره زوج و فرد داره اجرا ميشه. ولي اونقدر ماشين "تك سرنشن" پلاك زوج در روز فرد و بالعكس ديدم كه از تهران و هر چه در اوست، بيزار شدم. يك صف طولاني از ماشين‌هايي كه پليس اجازه نمي‌داد وارد محدوده طرح شوند، همه هم روشن، حالا بيا و ببين. 40 دقيقه توي اين صف بايد بايستي تا بتوني به مقصدت برسي. آخه اينقدر دروغ به اين ملت گفته شده كه ديگه حاضر نيستند سرشونو بالا كنند و خودشون واقعيت رو ببينند. فكر ميكنن هرچه از اين به بعد هم بهشون گفته ميشه دروغه. باباجون، آخه تو كه چشم داري. چشماتو باز كن. حالا عكساشو روز يك شنبه مي‌زارم ببينين من چي مي‌گم.

چهار شنبه 23 آذر 1384- آزمايشگاه هميشگي

10

به زودي

اين چند روز هواي تهران خيلي آلوده بود. من تو اين دوسال و اندي هرگز يك همچين هوايي رو تو تهران نديده بودم. به زودي عكسهايي گويا، ميزارم كه ببينين من چي ميكشم تو اين خراب شده.

يك شنبه 20 آذر 1384- آزمايشگاه هميشگي

9

امروز اولين سالروز افتتاح اين چند صفحه‌است. مباركه.

دوشنبه 14 آذر 1384- آزمايشگاه هميشگي

8

يرگه

يره گه كار مو و تو دره بالا مي گيره
ذره ذره دره عشقت تو دلم جا مي گيره
روز اول به خودم گفتم ايم مثل بقي
حالا كم كم مي بينم كار دره بالا مي گيره
چن شبه واز مث بيس سال پيش ازاي مرغ دلم
تو زمستون بهنه ي سبزه و صحرا مي گيره
چن شبه واز مي دوزم چشمامه تا صبحه به چخت
با بيك سم بيخودي مات ممنه، را مي گيره
تا سحر جل مزنم خواب به سراغم نمي
ه
هي دلم مثل بچه بهنه بي جا مي گيره
موگومش هرچي كه مرگت چيه كوفتي! نمگه
عوضش نق مزنه ذكر خدايا مي گيره
پيري و معركه گيري كه مگن كار مويه
دفتر عمر داره صفحه پينجا مي گيره
اون كه عاشق شده پنهون مكنه مثل اويه
كه سوار شتر و پوشتشه دولا مي گيره
ك
وتا كردن دامنار تا بيخ رون مشتي عماد!
ديگه مجنون توي خوب دامن ليلا مي گيره

اين رو از وبلاگ پيام برداشتم. ميتونين بخونينش؟

شنبه 12 آذر 1384- آزمايشگاه هميشگي

7

پيام عاشق شده

چند روز ديگه بهتر بگم 6 روز ديگه ميشه يك سال. يك سال از زمان تاسيس سايتم. زياد به روز نبودم. اما يكي از دوستام، پيام، هميني كه داره نگاتون ميكنه، البته يكم عكسش مچاله شده. توي اين چند ماه اخير خيلي آپ بود. خصوصا از وقتي كه وبلاگشو راه انداخت. اپ بودنش منو تشويق كرد كه من هم به روز باشم.

چند وقته كه داره از يك نفر به نام طوبي حرف ميزنه. طوبي كجايي. من در انتظار ديدنت هستم و از اين جور حرفاي عشقولانه. البته چرا دروغ بگم دو سال از آشناييم با پيام گذشته بود كه اسم طوبي رو شنيدم. البته من كه ميدونم همش الكيه. فقط ميخواد اداي ادماي عاشق رو در بياره.

براي شروع بسه. بهتره برم سراغ تايپ پايان‌نامه‌م. حدود نصفشو تايپ كردم. بتونم زودتر دفاع كنم راحت بشم از اين درس لعنتي. آخه توي اين كشور ذوق آدم كاملا سركوب ميشه. وقتي كه دانشگامون 20 نفر دانشجوي دكتري براي مكانيك بگيره بايد هم از درس بيزار بشي. يك كسايي اومدن دكتري اين رشته كه من شرمم مياد بگم دانشجوي اين دانشگاه هستم. پلي‌تكنيك هم پلي‌تكنيك قديم. من واقعا بيزار شدم از دانشجو بودنم. وقتي كه دارن بيشتر از دانشجوي ليسانس، دانشجوي فوق ليسانس توي اين رشته و توي اين دانشگاه لعنتي ميگيرن بايد هم بيزار شد. هيچي نگم بهتره. اعصابم خورد ميشه. در انتظار ديدن طوبي.!!

سه شنبه 8 آذر 1384- آزمايشگاه تحقيقاتي سيستم‌هاي ديناميكي و كنترل- مركز خودرو

6

پنج

خداوند به داوود نبی فرمود: من پنج چیز را در پنج چیز قرار داده ام. ولی مردم می خواهند آنها را از راه دیگر بدست آورند و قطعاً به آن نمیرسند.

علم را در گرسنگی و تلاش قرار دادم، ولی عده ای آن را با سیری و راحتی می خواهند ولی نمیتوانند بیابند.

عزت و شرف را در طاعت خود قرار دادم، ولی آنها می خواهند به وسیله خدمت به پادشاه عزت و شرف را بدست آورند که موفق نمیشوند.

بینیازی را در قناعت قرار دادم، ولی آنها می خواهند بی نیازی را در ثروت جستوجو کنند که بدست نخواهند آورد.

رضایت و خشنودی خود را در غضب کردن مردم بر نفسشان قرار دادم، و حال این که آنان خشنودی را در رضای هوای نفس طلب می نمایند ولی آن را نمییابند.

و راحتی را در بهشت قرار دادم، آنها می خواهند در همین دنیا راحت باشند که مسلماً نخواهند شد.

شنبه 14 آبان 1384- آزمايشگاه تحقيقاتي سيستم‌هاي ديناميكي و كنترل- مركز خودرو

5

آلبرت انیشتین

 اشتیاق سوزان من به عدالت اجتماعی و مسئولیت اجتماعی همواره در تقابل شدید با بی میلی آشکارم به معاشرت مستقیم با مردان و زنان قرار داشته است. من اسبی تک یراقم. برای همراهی اسبی دیگر یا کار گروهی ساخته نشده‌ام. هیچ وقت با تمام وجود به کشور یا دولت، حلقة دوستان، یا حتی به خانواده‌ام تعلق نداشته‌ام. این پیوندها همیشه با نوعی دوری و گوشه گیری گنگ همراه بوده است، و میل به اینکه هر چه بیشتر از دیگران کناره گیرم و در خود فرو روم با گذشت سالیان فزونی می‌گیرد.

چنین انزوایی گاه تلخ است، اما من از بابت محروم ماندن از طریق تفاهم و همدلی دیگر انسان‌ها تاسف نمی‌خورم. شک نیست که از این طریق چیزی را از دست می‌دهم، اما جبران این زیان در این است که از این راه از چنگ سنت‌ها، عقاید و غرض ورزی دیگران آزاد می‌شوم. این‌ها شالوده‌های لغزانی هستند و من سر آن ندارم آرامش خاطرم را بر آن‌ها استوار کنم.

باید بگویم آنچه در غوغای زندگی ما براستی ارزشمند است کشور نیست، بلکه فردیت خلاق و زوال‌ناپذیر است، شخصیت است، یعنی هرآن کس است که چیزی شریف  و والا خلق کند، آن هم در زمانی که تودة عوام در عالم فکر، خرفت و در عالم احساس، بی عاطفه‌اند.

امر رازآلود زیباترین چیزی است که به تجربة ما در می‌آید. رازآلودگی منشاء هر هنر و علم راستینی است. آنکه با چنین احساسی بیگانه است، آن‌را که دیگر توان  توقف و تامل و به حیرت فرو‌شدن نیست، هم‌ارز مردگان باید شمرد؛ چشمان او بسته است. آگاهی از رازآلودگی زندگی، اگرچه با ترس ملازم است، از جمله به دین مجال ظهور داده است. دانستن اینکه آنچه عقل ما از درکش قاصر است براستی وجود دارد، و خود را به صورت والاترین خردمندی و خیره‌کننده‌ترین زیبایی متجلی می‌کند که فهم کوتاه ما تنها قادر به درک ابتدایی‌ترین شکل‌های آن است. این آگاهی، این احساس، قلب دینداری راستین است. به این معنی، و تنها به این معنی، من از جرگة انسان‌های دین باورم.

من قادر نیستم خدایی را در نظر آورم که موجودات مخلوق خود را پاداش و کیفر می‌دهد و مقاصدش از آرزوهای ما نسخه برداری شده است، خدایی که در یک کلام چیزی نیست جز انعکاس ضعف و سستی انسان. نیز باور ندارم که فرد از مرگ کالبدش جان بدر می برد، گرچه جان‌های ناتوان از سر بزدلی یا خودپسندی پوچ، چنین خیالاتی را در سر می پزند. برای من همین بس که دربارة راز حیات هوشمند که از ازل تا ابد خود را تداوم می‌بخشد تامل کنم، دربارة ساختار اعجازآمیز کیهان که تنها درکی مبهم و تار از آن داریم بیندیشم، و برای فهم پاره‌ای هرچند بی‌نهایت خرد از عقل متجلی در طبیعت، فروتنانه بکوشم.

شنبه 24 اردي‌بهشت 1384-  آزمايشگاه تحقيقاتي سيستم‌هاي ديناميكي و كنترل- مركز خودرو

4

يك

اون روزي كه خدا داشت روي فصل‌ها اسم مي‌گذاشت، من مشغول خوندن قسمت‌هايي از كتاب "يك" بودم و نفهميدم كه اسم منو چي گذاشت. بعد‌ها فهميدم كه مردم منو با نام "اميد" مي‌شناسند. قبل از اون هم، يعني زماني كه منو مي‌ساخت، سرگرم مطالعه الگوريتم‌هاي ژنتيك بودم واصلا متوجه نشدم كه از چه ملاطي براي سرشتن من استفاده كرد. ايراني يا خارجي، نمي‌دونم، الله اعلم. هر گلي زده، به سر خودش زده. براي من چه دخلي داره. مهم اينه كه من الان ميدونم الگوريتم ژنتيك چيه و چه مطالبي رو دكتر مسعود ناصري در كتاب "يك" عنوان كرده.

چه ربطي داشت!!

يكشنبه 16 اسفند 1383 - آزمايشگاه تحقيقاتي سيستم‌هاي ديناميكي و كنترل- مركز خودرو

3

 

اوصيكم باتقوالله و نظم امركم                    علي﴿ع﴾

از وقتي كه به طور جدي نظم رو وارد زندگيم كردم، موفقيتم و پيشرفتم چند برابر شد. چند ماه پيش كه داشتم قسمتي از نهج‌البلاغه رو مي‌خوندم با اين جمله مواجه شدم و مي‌تونم بگم كه زندگيمو وارد مرحله جديدي كرد. آخه نظم چقدر توي دين اسلام اهميت داره كه بلافاصله بعد از توجه به حضور خدا و پرواي او، به نظم سفارش شديم. به نظر من نماز خوندن معني تقواي الهي نيست. تقواي الهي يك مفهوم بسيار بالاتر از عبادات فرديه. اگه بتوني هميشه مهار خودتو در اختيار داشته باشي و كاري نكني كه بعد از انجام اون كار پيش خودت پشيمون بشي تا حدي ميشه گفت كه آدم باتقوايي هستي. به نظر من اين جمله يك كليد موفقيته. درد اينه كه ما اين كليدهارو داريم ولي اين غربي‌ها هستند كه از اونا استفاده مي‌كنن. خدارو شكر حداقل يك مسلمون هست كه از يكي از اين كليدها داره استفاده مي‌كنه. جالب اينجاست كه نظم يك موضوع پيچيده و نامفهوم نيست كه اجراي اون مشكل ساز باشه. ولي ما رو عادت دادن به تنبلي و حتي نمي‌خوايم يك تكون به خودمون و زندگيمون بديم. يك خود تكاني متحول كننده كه هم روي خودمون تاثير بذاريم و هم روي اطرافيامون.

فكر مي‌كنم بهتره برم براي امتحان فردام يك مرور ديگه‌اي داشته باشم.

دوشنبه 28 ديماه 1383. آزمايشگاه تحقيقاتي سيستم‌هاي ديناميكي و كنترل- مركز خودرو

2

سلام

به لطف خدا تونستم امروز سايت آزمايشگاه و سايت شخصي خودم رو راه اندازي كنم. سه چهار روز ميشه كه دارم روي طراحيش كار مي‌كنم. البته چون چيزي بلد نبودم زياد طول كشيد. ولي به هر حال همه چيز به خوبي و خوشي شروع شد.

يكشنبه، 15 آذر 83 ساعت 4 بعد از ظهر، آزمايشگاه سيستم‌هاي ديناميكي و كنترل- مركز خودرو

1

Copyright 2003-2007@Omid Mazaheri