دختر مهتاب
ميخوام مقداري به معرفي يك شاعر گرانقدر بپردازم.
شاعري با شعرهايي كه خداييش به دل من يكي نشسته. فكر ميكنم بهترين راه
معرفيش اوردن تعدادي از شعراش باشه. لينك سايتشو به محض اينكه پيدا كردم
ميزارم اينجا. تخلص اين شاعر "دختر مهتاب"ه.
اين هم لينك جناب
رحمان شكوفهپور

دختر مهتاب
رختخوابي کـــــه در آن ميخوابم
باز
از آن بوي تو آيد به مشـــام
باز هم خواب
ترا ميبينـــــــم
کي
ز خاطــــــر برود آن ايام ؟
بالش زير ســــرم از پر قوست
نرمي
زلف تـــــرا کي دارد ؟
عطـــر گيسوي تو در بالش من
لذتي
بيشـــــــــتر از مي دارد
ماه را مينگـــــرم در دل شب ياد
زيبـــــائي تو ميافتــــــم
ياد آن قصــــه که از دختر ماه
با
تو در بســترمان ميگفتـــــم
ياد شـــهزاده خوش سيـــمائي که
ســـــفر کرده ز شهر پدرش
از همه کوه و در و دشت گذشت
سالها
رفت و نمــاند از سفرش
سـالها رفت و ز هر کس پرسيد
خانه
دختــــر مهتاب کجاست ؟
تا کـه از ابر بپرسـيد و شـنيد خانه
اش روي پر چلچلههاست
سالهاي دگــري رفت ، اينبار
خانه
چلچـــــــله را ميپرسيد
هر کـه راهي به جوان داد نشان
او
هم آنرا به ســـر خويش دويد
صورت ماه همـــان بود که او
از
همان لحظــــــه آغاز بديد
حاليــا هم به لب معشــوقش او
همان رنگ و همان ناز بديد
هر چـه ميديد در آن صورت بود
بي
خبر بود کــه مو گشته سپيد
يک شب او خسته و نالان از راه
به
ســـر قله يک کوه رســــيد
ديد نزديک تر از هـــر شب يار
با
همــــان ناز به او ميخنـــدد
بيخبــــر بود که جان از بدنش
آخرين
بار ســــفر ميبنــــدد
دستهاي چلچله پرواز کنــــان
ميپريدنــد به آواز وصـــــال
نغمــه خوان آمده تا قلــه کوه
نازنين
دختــــــر مهتاب به بال
تا ســـحر چلچلهها ميخواندند
در شب جشــن وصـال آنهــا
برد با خويشـتن آن تازه عروس
روح معشـــوقه خويش آز آنجـا
اولين پرتــو خورشــــيد که زد
جســـم
او بود و نه چيز دگــــري
آنچنان خفته که گوئي به سرش
از غم يار نبــــــــــــوده اثري
جاي خالي تو در اين بســــــتر
غم
سنگين و گرانيست بــــــــه دل
چکنـــم؟ دست خودم نيست مگر
بي تو آرام وتوانيست بــــــــه دل
خستهام خسته وليــــکن امشب
زده بيخوابي سختي به ســــــــرم
رفتـــــه از جان من خسته قرار
تشــــــنه چند صباحي ســـــفرم
ماه را مينگــــــرم باز امشب
راستي همچـــــو عروسي زيباست
امشب اي ماه ز تو ميپرســــم
آن سفر کرده از اين خانه کجاست؟
دختـــر ماه به من ميخنـــــدد
مهربان مثــــــل تو اي مونس جان
من از اين بســــتر خود ميبينم
دستهاي چلچــــــــله پرواز کنان
رحمان
نظرات شما
دو شنبه، 3 بهمن 1384، آزمايشگاه هميشگي