limitدوستداشتن وقتي از حد بگذرد، به سكوت ميرسد و تمنا.
آرامشدر كنار اينهمه آشوب و اضطراب، چقدر نگاهكردن به تو به من آرامش ميدهد.
آنقدر كه بخواهم پرترهات را با كيفيت، اينجا بگذارم و نگران نباشم كه ممكن است براي بعضيها صفحهام دير بالا بيايد.


آسوده بخوابيدقرار نيست هر چي كه به فكر آدم آمد و از دريچهي ذهنش به او لبخند زد و او در جواب لبخندش تف انداخت به تمام هيكلي كه اينروزها مقابلش قد كشيده است و چون گرگي رو به سمت ماه زوزه ميكشد و پوزه ميچرخاند و رجز ميخواند و حريف و نفسكش ميطلبد و دندان به گوشت نرم بره تيز ميكند، را اينجا بنويسد. ميتواند برود برگهاي تقويم امسال را ورق بزند تا برسد به بيست و سوم خرداد ماه و چيزهايي بنويسد تا دو صفحه تمام شود و بعد برود سراغ بيست و پنجم خرداد ماه و بنويسد امروز بيست و چهارم خرداد است و چند خطي بنويسد تا صفحه تمام شود و صفحهي بعد بنويسد امروز يك روز شلوغ بود و باشكوه. روزي كه مال بعضيها پاپيون شد زير گلويشان و يا شايد هم رفت كنار لوزههايشان. ادامه بدهد تا برسد به شنبهي سيام آنماه. ننويسد. بگويد امروز شهر من چه رنگين بود از بوي ضُخم قرمز رنگي كه آسفالت خيابان را نقاشي كرده است. و اشك بريزد و با بادي كه از غرورِ رفتنِ عزيزانش در دماغش ميافتد، سرش را بالاتر بگيرد و خطاب به امت گاهي در صحنه بگويد: آسوده! بخوابيد. شهر در امن و امان است.
از پرويناين روزها همهاش پروين از پنجرهي اين بيت به سمتم گل مياندازد
ما را به رخت و چوب شباني فريفتهاند
اين گرگ سالهاست كه با گله آشناست
سليقهاگر بخواهم كتابي را از كتابخانهام بيرون بيندازم بيشك «كافه پيانو»ي فرهاد جعفري است. اگر اين كتاب را داشتم حتما تا الان ده بار اين كار را كرده بودم. و خدا ميداند چند نفر صفحههاي آن را همراه با سبزيهايشان ديده بودند و نيم نگاهي بهش نينداخته، دور انداختهاند. من عادت داشتم هر وقت مادر سبزي ميخريد، كاغذ دور سبزي را صاف ميكردم و نگاهي ميانداختم بهش. نميدانم چطور اين كتاب به چاپهاي هفدهم و بالاتر شايد رسيده است. البته اين سليقهي مردم من است و نميتوان به آن خرده گرفت. نوك پيكان اين نشانه اول از همه متوجهي خود من است كه در بالا بردن سطح سليقهي مردم كاري نكردهام. «من» ِ اينجا تو هم هستي. تويي كه اين چند خط را كه براي خواندن نمينويسم ميخواني و ميداني كه براي عمل كردن و فكر كردن و دنبال راه حل گشتن مينويسم.
اگر رنگ سبز اينجا را برميدارم به اين خاطر نيست كه معتقدم اصلاحات به سختي شكست خورد كه به خاطر موج سبز نيامده بود. معتقدم اصلاحات تغيير در سليقهي مردم است. تغيير در تفكر مردم. سبزي را نميشود به زورِ رنگ به فكر مردم كشيد. سبزي بايد برود در لاك سخت و كم نفوذ مردمي كه سرانهي مطالعهشان يك شانزدهم مردم امريكاست. هرچند كه با داشتن يك علم، يك لوگو، يك پرچم، يك رنگ سبز موافقم. گاهي كه ميروم كوه، كلكچال، دكتر رضايي را ميبينم. يك پزشكِ تقريبا هفتاد و شش ساله كه ميآيد و فرياد ميزند كه آي جوانها كتاب بخوانيد، كتاب بخوانيد. نميدانم اين دعوت همگانياش به كتاب چقدر در پوستهي سخت مردم فرو ميرود. ولي من هم مثل او اميدوارم حداقل يك نفر از لاك خودش بيرون بيايد و بخواهد سليقهاش را تغيير بدهد.
وبلاگ برميگردد به آرامش آبي دريايش. آن رنگ سبز هديهي چند روزي بود به دشت سبز دامن دوست. و حالا دست او را ميگيرم و ميبرمش تا عمق آب. تا آبي آسمان. تا سبزيِ درياها. او كه انديشهاش فكرِ من را سبز كرد و نگاهش صورتم را خيس.
دوست دارم روز زن را به كساني تبريك بگويم. رو در رو. نگاه كنم توي صورتشان. براي يك لحظه تلخيهاي امروز را فراموش كنم و از ته دل برايشان آرزوهاي خوب بكنم. با رنگي بين سبز و آبي.