msgbartop
شايد همين امروز انتظاري است كه مويم سفيد كرده است
msgbarbottom

٤ اسفند- قابلی نداره بابا

سرش تكان مي‌خورد. به چپ و راست. منظم و با آهنگي كه با سرعت حركت دست‌ها تغيير مي‌كرد. دست، با سرعت به سمت راست مي‌رفت و سر به سمت چپ. هر دو با هم به نقطه‌ي برگشت مي‌رسيدند. يك دست چرتكه‌ي واكس را گرفته بود و دست ديگر توي كفش رفته بود. دستِ توي كفش، به راست مي‌رفت و چرتكه‌ي توي دست ديگر با حركت به چپ، روي كفش را تميز مي‌كرد و همزمان با آن، سر به سمت مخالف حركت مي‌كرد و كفش برق بيشتري مي‌افتاد. نگاهي به دور و بر تعميرگاه كفش انداختم. تعداد زيادي كفش روي هم كپه شده بود كه به نظر مي‌رسيد كفش‌هاي تعمير شده، باشند. كفش من را از بين همان‌ها پيدا كرد. سه هفته پيش آورده بودم براي تعمير. پيرمرد گفته بود كه چرا كفش به اين خوبي را گذاشته‌ام اين‌قدرخراب بشود. اين را براي اين نگفته بود كه زود به زود كفش‌هايم را براي تعمير ببرم پيشش. دلش براي كفش‌هايم سوخته بود كه در تختِ چرمي‌ِ لنگِ راست، سوراخي به اندازه‌ي يك انگشت ايجاد شده بود. درست زير سينه‌ي پا. و تختِ لنگه‌ي چپ از وسط شكسته بود. گفتم يك سال و نيم است مي‌پوشم‌شان. و پرسيدم كي‌ بيام بگيرم‌شان؟ پنج روز با انگشتش شمرد و گفت دوشنبه. سه هفته گذشته بود و من منتظر اول ماه بودم كه بروم كفش‌ها را بگيرم. چند لايه كفش را كنار زد تا توانستم كفشم را در بين كفش‌هاي تعمير شده پيدا كنم. واكس قهوه‌اي را برداشت. فرچه‌ي نرم مويي را زد توي واكس. دستش را كرد توي كفش و شروع كرد به تكان دادن سريع دست. دست چپ توي كفش رفته بود و دست راست به سرعت فرچه را روي كفش جابه‌جا مي‌كرد. با هر حركت، قهوه‌اي كفش يك‌دست‌تر مي‌شد. فرچه را كنار گذاشت. دستمالي به دستش بست و آن‌را واكسي كرد. طوري كه بخواهد به دستش كرم بمالد، و يا پايش را كه درد مي‌كند، با ويكسي، روغني چيزي چرب كند تا گرم بگيرد، واكس را ماليد به كفش. تمام كفش را پر كرد با واكس روي دست‌مال و فرچه‌ي زبر را برداشت. فرچه كه عوض شد، دست چپ هم شروع به حركت كرد. دست راست فرچه را روي كفش مي‌كشيد، دست چپ كفش را از زير فرچه بيرون مي‌كشيد. دست راست فرچه را روي كفش بر مي‌گرداند. دست چپ دوباره كفش را مي‌برد زير فرچه و چشم‌ها با حركت سر، حركت كفش را دنبال مي‌كردند. اين‌ حركت‌ها به سر و بدن مرد، رقص منظمي داده بود. مرد ايستاده واكس مي‌زد. ولي براي نگاه كردن به صورتم وقتي كه گفت “واكسي كه مي‌زنم تا دو هفته براي كفشات كافيه. فقط با يك دستمال تميزشان كن” مجبور شد سرش را به سمت بالا بچرخاند. با چرخش سر به بالا، دست‌هايش متوقف شدند. و وقتي دوباره به كار افتادند كه سر برگشت تا رهبري اركستر واكس زني را ادامه دهد. هر رفت و برگشت‌ دست‌ها كفش را بيشتر برق مي‌انداخت. طوري واكس مي‌زد كه انگار آخرين بار است كفشي را واكس مي‌زند و مي‌خواهد بهترين برق را روي كفش بياندازد. شايد گمان مي‌كرد اگر سر و بدنش كمي ناموزون حركت كنند، در حق كفش‌ها كوتاهي كرده است.
پيرزني كه روي يك صندلي نشسته بود، در تمام مدت ساكت بود. چشم دوخته بود به دست‌هاي مرد. كار مرد كه تمام شد، كفش‌ها را داخل يك كيسه‌ي پلاستيكي گذاشت. خم شدم پول را دادم و كفش‌ها را گرفتم. از در دكانش بيرون نيامده بودم كه گفت: گفته بودم هفت تومان مي‌شود. دو تومان زياد دادي. گفتم قابلي نداره بابا. و به سرعت خارج شدم. در راه، چند باري به كفش‌هاي توي دستم نگاه انداختم و كيف كردم. حس كردم بيشتر از وقتي كه خريده بودمشان، دوستشان دارم. بعد از دو باري كه توي باران غافل‌گير شده بودم و با جوراب‌هاي خيس به خانه برگشته بودم و زمين و زمان را فحش داده بودم، حالا مي‌توانستم چكمه‌ها را كنار بگذارم و دوباره كفش‌هاي قهوه‌اي‌ام را بپوشم، بروم در باران قدم بزنم، دست‌هايم توي جيب باشد، سرم پايين افتاده، حركت كفش‌ها را نگاه كند و هيچ قطره‌ي آبي نتواند از سوراخي به اندازه‌ي انگشت زير سينه‌ي پاي راست و شكاف كف لنگه‌ي ديگر وارد شود. مجبور نباشم در آفتاب هم از ترس باران احتمالي بعد‌از‌ظهر چكمه بپوشم. راه بروم و هر جا آبي جمع شده است، پايم را از عمد بگذارم آن‌جا ببينم روزني چيزي هست كه آب بتواند از آن نفوذ كند يا نه. آن‌قدر به اين كار ادامه دهم كه پيرمرد لذت ببرد از كفشي كه تعمير كرده است و برقي كه به آن انداخته است و سمفوني سر و دستي كه اجرا كرده است.

١٨ بهمن- ولش كن

از موتور پیاده شد. یک قاب فلزی از ترک موتورش برداشت و انداخت توی جوی آب. ده متر آن طرف‌تر، شاید هم کمتر از ده متر، سطل زباله‌ی بزرگی بود. گفتم “یک سطل آشغال چند متری تو هست. چرا انداختی‌اش توی آب؟” توی چشمام نگاه کرد. گفت “مگر تو مامور شهرداری هستی”. “مامور شهرداری نیستم. ولی چشم مراقب تو هستم”. “پس فضولي نكن و چیزی نگو”.
توی شرکت، بین جمع سه نفر از همکاران این موضوع را گفتم. اصغر گفت: “ولش کن بابا. حوصله داری؟ ممکنه بگو مگو بینتان بالا بگیرد بزندت کار دستت بدهد. ممکن است یکی از لات‌های شهر باشد و با یک چاقو دخلت را بیاورد. مگر تا حالا از این اتفاق‌ها نیافتاده است؟” قاسم گفت: ” پدر مملکت ما را همین »ولش کن بابا«ها در آورده است. یک نفر ته سیگار می اندازد توی خیابان، هیچ کس چیزی به او نمی‌گوید. کسی حتی نگاه تحقیرآمیز هم به او نمی‌کند. آن یکی از توی ماشین پاکت خالی سیگارش را بیرون می‌اندازد. آن بی‌شعور دیگر توی خیابان تف می‌اندازد. خشک می‌شود و ذره‌ی معلقی می‌شود در هوا و به ریه‌ی من و تو و دیگران می‌رود. حتی آب دماغشان را هم توی خیابان می‌اندازند.” تا لب‌هایم را باز کردم گفت ” می‌دانم چی می‌خواهی بگویی امید. من خودم هم یکی از همین بی‌شعورها هستم.” ادامه داد: ” ملت ما هیچ موقع به غیرت نمی‌آیند. هزار هم اگر بزنی توی سرشان، سرشان را بلند نمی‌کنند. یک بار توی ایستگاه مترو – که خیلی شلوغ بود- سیگار روشن کردم ببینم یک مرد، یک باغیرت پیدا می‌شود بگوید »سیگارت را خاموش کن«. اگر کسی پیدا می‌شد دستش را می‌بوسیدم. ولی دریغ از یک ذره غیرت. همه می‌گویند » ولش کن بابا. آدم بی فرهنگ و نفهمی است« این را یا با خودشان زمزمه می‌کنند و یا به کنار دستی‌شان می‌گویند. یک نفر پیدا نمی‌شود این را به خود آدم بگوید.
حمید مثل همیشه ساکت بود و فقط گوش می‌کرد. قاسم ادامه داد: ” وقتی ما خودمان از حق خودمان دفاع نمی‌کنیم، از دیگران چه انتظاری می‌توانیم داشته باشیم در رعایت حقوقمان. قانون با هشدار من و تو به یک‌دیگر ضمانت اجرایی پیدا می‌کند و تا ضمانت اجرایی نداشته باشد، به صورت فرهنگ در نمی‌آید. باید به دیگری هشدار بدهیم. درست هنگامی که خطایی مرتکب می‌شود. خوب گفتی امید. باید چشم مراقب یک‌دیگر باشیم. ما چشم مراقب هم نیستیم. می‌بینیم آشغال می‌ریزد، این اشغال مسیر آب را بند می‌آرود و با اندک بارانی، آب از مسیر گرفته‌ی جو، بالا می‌زند و می‌آید به کف خیابان، و از بی غیرتی، هیچی به او نمی‌گوییم. حتی دریغ از یک نگاه تحقیرآمیز. سوار تاکسی هستیم و می‌بینیم راننده تاکسی بدون راهنما زدن می‌پیچد، خطوط ممتد را رد می‌کند، آن راننده‌ی روبه رویی فحشش می‌دهد، ولی ما که توی تاکسی هستیم، صمم بکم، به او تذکر نمی‌دهیم. امید، بیشتر وقت‌هایی که به راننده‌ها تذکر داده‌ام، پذیرفته‌اند و حتی عذر خواهی کرده‌اند. اگر دو نفر بهش بگویند پاکت سیگارش را بیرون نیاندازد، بار سوم که بخواهد این کار را انجام بدهد، کمی فکر می‌کند، می‌ترسد این کار را بکند که یک نفر دیگر هم به او گوشزد کند. سعی می‌کند کمتر این غلط را بکند”. اصغر گفت: ” چند ماه پیش رفته بودم اسکاتلند، مست بودم و با سرعت زیاد رانندگی می‌کردم. بیشتر از حد مجاز. پلیس من را متوقف کرد و گفت : « فکر می‌کنم سرعت‌سنج ماشینت خراب است». آن جا فرض بر این است که مردم خطایی نمی کنند و اگر خطایی رخ بدهد، سهوی است نه عمدی. یاد آن داستان افتادم که در کتاب‌های دینی بود و حسن و حسین می‌خواستند وضو گرفتن اشتباه مردی را به او گویند و از او خواستند بین وضوی‌شان قضاوت کند. آن قدر از این تذکر پلیس حال کردم که می‌خواستم ببوسمش. عذرخواهی کردم و گفتم سرعت سنج درست است و من با سرعت غیر مجاز می‌راندم.” قاسم گفت: ” نحوه‌ی تذکردادن هم مهم است. ولی در هر صورت باید تذکر داده شود. چه مستقیم و چه غیرمستقیم. هرچند همه می‌دانیم غالبا تذکردادن غیر مستقیم کاراتر است. ما هنوز به مرحله‌ی تذکر دادن نرسیده‌ایم. ملتی عقب مانده و بی فرهنگ هستیم. هر کسی که در خیابان آشغال بریزد، از چراغ قرمز رد بشود، خلاف قانون رفتار کند، عقب مانده و بی‌شعور است و هر کس ببیند و ساکت بماند، عقب مانده و بی‌شعور و بی‌غیرت است. همه می‌گویند » ولش کن«. پدر مملکت ما را همین »ولش کن« در آورده است. يك حكايت برات تعريف كنم و پر چانگي‌ام را تمام. پادشاه ظالمی بود که هرچه به ملت ظلم می کرد، کسی اعتراضی نداشت. با خودش گفت بگذار ببینم مردم کی خونشان به جوش می‌آید. مردم را جمع کرد و پرسید کسی از حکومت نارضايتي ندارد؟ و کسی حرفی نزد. همه حتی گفتند که راضی هم هستند. گفت از فردا هر کس بخواهد از دروازه ی در خارج و یا به شهر وارد شود، باید یک بار نگهبان ترتیبش را بدهد. یک سالی به این منوال گذشت. هیچ کس معترض نشد. دوباره مردم را جمع کرد و پرسید کسی از حکومت نارضايتي ندارد؟ یک نفر دستش را بلند کرد. پادشاه خوشحال شد که بالاخره یک آدم با جرات پیدا شده است که شاکی باشد. پرسید خب بگو ببینم چه اعتراضی داری؟ گفت اگر می‌شود تعداد نگهبانان را زیاد کنید تا توی صف منتظر نشویم.”
ساکت بودم. به خودم فکر می‌کردم که آن همه توی خیابان تف انداخته بودم و آقای نقیبی، مدیر دبستان آزادی، پنج سال از ما خواهش می‌کرد همیشه دستمالی همراهمان باشد که آب دهان‌مان را توی آن بیاندازیم و هر موقع سطل آشغال دیدیم، دستمال را بیاندازیم توی سطل آشغال. پانزده سال پیش او به ما فرهنگ می‌آموخت و ما نمی‌فهمیدیم.

١٦ بهمن- تخم نسناس

بي انصاف. تو من را نديدي. دوست ندارم گلايه كنم. همان‌طور كه تا كنون از چيزي نناليدم. در عوض، هميشه سعي كردم دليل گلايه را مرتفع كنم. پس همين الان آن دو جمله‌ي اول را پس مي‌گيرم و براي اطلاع تو مي‌گويم فردا براي من روز روشني است. حتي اگر دور از تو بمانم – همان‌طور كه خيلي وقت است آن‌قدر به تو نزديك شده‌ام كه ديگر نمي‌بيني‌ام- باز هم فردا روز روشني خواهد بود. من به ياد روزهاي قشنگي كه براي من ساختي و تا كنون به قدري از آن گذشته است كه به يك خاطره‌ي شيرين تبديل شده است، چراغ روزها را روشن مي‌كنم. گاهي كه دلت هوس مي‌كند يا شايد لحظه‌اي كه متوجه شدي بايد بيشتر به من توجه كني، موبايل را برداري و پيغامي بفرستي كه كاش الان مي‌توانستيم با هم صحبت كنيم، شك كنم آيا واقعا تو،‌ خود تو هستي كه من را ديده‌اي يا از خودم بپرسم چه اتفاقي باعث شده است من به چشم بيايم؟ براي اطمينان، جوابي بدهم كه سرد شوي. و تو آن‌قدر مشتاق نباشي كه بخواهي ادامه بدهي تا به هدف و خواست آن لحظه‌ات برسي. من اما آرزو كنم كاش اين ميل در تو سرد نشود. آرزويي كه بيش از چند ثانيه دوام نمي‌آورد. گرماي ميل تو به سرعت در هوا محو مي‌شود و من جواب خودم را با پاسخي كه از جانب تو نمي‌رسد، مي‌گيرم. تو فراموش مي‌كني و دوباره من به تو نزديك مي‌شوم. آن‌قدر نزديك كه من را نبيني. بدانم نياز تو، نيازت به كلمه، خارج از توانم است. يعني شك كنم به توانايي‌ام، به كلمه‌هايم. تلاش كنم فيلم ارتباطمان را برگردانم به عقب. به روز‌هاي ارتباط صميمي. به كنش و عكس‌العملي خارج از دنياي روزمره. بر خلاف من، تو بخواهي در روز‌ها غرق شويم. آخر آنقدر به هم نزديك شده‌ايم، آنقدر به تو نزديك شده‌ام كه لحظه‌هايمان با هم گره خورده است. از كساني بگويي كه دوستشان داري. و گاهي، از كساني بگويي كه جور ديگر دوستت دارند و جور ديگر كلمه مي‌ريزند به سر و پايت. بگويي يك‌ نفرشان آن‌قدر دوستت دارد كه مي‌خواهد در آغوش‌ت بگيرد، يك نفرشان برايت چيزهايي الكترونيكي! مي‌فرستد كه تكرار شدن‌شان را دوست نداري و با يك نفر ديگر آن ديگري شدنت را تجربه كني. كسي به تو نگفته كه مرد غيرت دارد؟ هر مردي. و مردي كه دوستت دارد نسبت به تو غيورتر است. بيمار قطع نخاعي شوم كه قادر به انجام كاري نيست. ناتواني‌ام از فاصله‌ي كمي باشد كه با تو دارم. يعني اين‌طور حس كنم. دل خوش كنم كه دوستم داري و دوستت دارم. دل خوش كنم كه ميهمان نهارهايت هستم. دل‌خوش باشم به اين‌كه تنها كسي‌ام كه به تو نزديك است و بعد كه بادكنك اين دل‌خوش‌كنك‌ها در هوا تركيد، بخواهم در تنهايي خودم سه ساعت سكوت كنم. و بعدتر تصميم بگيرم بروم يك جايي. يك جاي خلوت. يك خلوتِ آرام. يك آرامش تسكين‌دهنده. يك تسكين لحظه‌اي حتي. يك لحظه‌ي ساكت. ساكت مثل كوه. تصميم بگيرم بروم خودِ كوه. به سيروس بگويم پس‌فردا شب بيايد پيش من تا صبح زود برويم كوه. مي‌خواهي حرف بزنم؟ ايميل‌هاي بي‌پاسخم را ببين. تلاش‌هاي نافرجامم را مي‌گويم براي برگرداندن يك روز از گذشته. همه بي‌پاسخ. به من حق بده كه اين يكي را ديگر براي تو نفرستم. بنويسم توي دفترچه يادداشتم و دست به دست بشود براي خواندن كه ديگران بخوانند و چون عادت دارند با شنيدن حرف‌هاي مدعي قضاوت كنند، سر تكان بدهند و تو را نديده متهم كنند و حرف‌هايت را نشنيده از گوش ديگرشان بيرون كنند. دنبال راهي بگردم كه خودم را و اين واقعيت گزنده را توجيه كنم. بروم عقب. به زماني كه از من متنفر شدي. عادلانه، همه‌ي حق را دو دستي به تو تقديم كنم. ندانم تا كي مي‌خواهي نبيني‌ام. نديدن، يك عمل كاملا آگاهانه است. يك چيز سهوي نيست. بشوم دوستت. دوستت داشته باشم. وعده‌ي نهارت سر شوقم آورد. به تو نزديك شوم و از واقعيت‌هاي پيش نيامده بترسم. نخواهم مال من باشي. قصه‌ي تو را بلد باشم. علي‌رغم آن‌كه همه‌ي كلمه‌ها را از تو دريغ مي‌كنم، باز به تو نزديك شوم. آن‌قدر نزديك كه نخواهي ببيني‌ام. و نخواهي يك بسته‌ي موسيقي كه به تو دادم را براي حتي يك بار گوش كني. دوست نداشته باشم مقايسه شوم، من با يك نفر ديگر، CD من با CD يك نفر ديگر، احساس من با احساس يك نفر ديگر، كلمه‌هاي من با كلمه‌هاي يك نفر‌هاي ديگر حتي. حالا تو بگو اين نمك نشناس، از تخم و تَرَكه‌ي كدام نسناس است كه چشم‌هايش را بسته است و يكه و تنها به خدمت قاضي رفته است. من مي‌گويم اعتنا، آن چيزي كه از قلب تو بيرون مي‌آيد و سرريز مي‌شود به بيرون، و ذره‌اي از آن بوي خوشي مي‌شود در دماغم، حسودم مي‌كند براي تكرار قصه‌ات. مهربان كه شدي، كه هستي، كه خواهي بود، با من از روز‌هايت بگويي و دردي كه دستت را مي‌فشارد. وعده‌ي نهار بدهي به من. بشوم كسي كه ادعا كردي حق دارد ببوسدت. مي‌دانم منظورت گذاشتن لب‌هاي من روي لپت نيست. در زماني كه بوسيدنت را طلب مي‌كردم، تو در جستجوي چي بودي؟ هيچ‌چي؟ به واقع هيچ‌چي؟ يا آرزو مي‌كردي كسي باشد كه عاشقت شود و بي‌نهايت دوستت داشته باشد و بكارت لب‌هايت در يك مراسم صميمي و گرم تقديمش شود، كه اين حق تو است. يك حق دو دستي تقديم شده. تو كه مي‌داني بوسيدن زمان دارد و اگر از زمانش بگذرد، سرد مي‌شود و بي مزه، چرا ادعا كردي من مي‌توانم ببوسمت؟
عزيزم، ناراحت نشو از اين‌كه حرف‌هايي كه قرار نبود گفته بشود و خوانده بشود، گفتم و خواندي. قصدم ناراحت كردن تو نبود. اين چند خط، قصه‌ي سكوتي بود كه با سنگ حرف‌هاي تو شكست. يك سكوت خنثي به قول تو كه بي‌صدايي‌اش آزارت مي‌دهد. معتقدم چيزي نبايد به زبان گفته شود و چيزي نبايد خوانده شود. به خصوص چيز‌هايي كه تاريخ مصرفشان گذشته است.

٩ بهمن- ره منزل لیلی

نمي‌دانست كه من از جنس محله‌ي خودشان بودم. چند خيابان پايين‌تر و چند شهر آن‌طرف‌تر مي‌نشستيم. يك بار كه تلفن مي‌زدم، خط روي خط افتاده بود و اين شروع رابطه‌ي دوستي بود. ارتباط تلفني با ارسال نامه و هديه‌هايي مثل كتاب و كارت‌پستال ادامه يافت و به ديدار ختم شد. معمولا همه چيز بعد از ديدار شروع مي‌شود. تصور و خيال كه تا قبل از ديدار، شكل و هيبتي به صدا و كلمه مي‌داد، با ديدار، رنگ واقعيت مي‌گيرد و تازه آن‌جاست كه مي‌فهميم دنياي خيال چه ميوه‌ي سبزي است و ديدار چه نمك تلخي روي اين خيار مي‌پاشد. دیدار خود واقعی چیزی است که در عکس و نوشته و هدیه پیدا نمی‌شود. عكس، كه ثبت يك لحظه‌ي صامت و ثابت از چهره است، بدليل آن‌كه حركتي از خود ندارد نمي‌تواند از چهره و تصويري كه دربر دارد، عكس‌العمل و حركتي نشان بدهد. لبخند نقش بسته بر روي لب ممكن است از گفتن كلمه‌ي سيب و يا به زور باز كردن لب‌ها ايجاد شده باشد. ممكن است لحظه‌اي قبل، چهره در حال گريستن باشد و حالا در مقابل دوربين، براي ثبت فقط يك لحظه، فيگور خنده گرفته باشد. ولي ديدن رو در رو، و در كنار آن، ملاحظه و مشاهده‌ي رفتار و كنش و واكنش شخص در مقابل گفته‌ها و رفتار‌ها، رنگ غليظ‌تري از واقعيت نشان مي‌دهد. چشم و گوش و بيني، در كنار ادراك، به كمك ما مي‌آيند تا به نويسنده‌ي آن متن‌ها و نامه‌ها و فرستنده‌ي نامه‌ها و هديه‌ها رنگ و حجم بدهند. وقتي ديدم‌اش، از من خواست به آدرس نامه‌ها نروم. شايد نمي‌خواست با واقعيت محل زندگي‌اش رو به رو شوم.
بي‌اهميت به حرف او، تصميم گرفتم به محل آدرس پستي بروم. نامه،‌ اين‌بار خود من بودم. در خيابان‌هايي قدم مي‌زدم كه سابق بر اين يك پست‌چي را با موتور سيكلت‌ش روانه كرده بودم. قدم زدم و پرسيدم تا ببينم هر شاعر هم‌نام چند خيابان است و هر خيابان چند شاعر و نويسنده در خود دارد. خيابان‌ها همان خيابان‌هاي محله‌ي خودمان بود. مقداري عريض‌تر شده بود، كف آن آسفالت شده بود و ديگر از آن درياچه‌ي جاويد قبل از چهار‌راه خبري نبود. درياچه‌اي كه زير نور شديد تابستان هم خشك نمي‌شد و پر بود از گنداب خانه‌هاي اطراف. از آن درياچه خبري نبود و خانه‌ها گاز كشي شده بود. قبل از كشيده شدن خطوط گاز و جاري شدن گاز شهري متان در لوله‌ها، اتاق در زمستان‌هاي سرد و پر برف با نفت گرم مي‌شد. گرفتن نفت براي خودش مراسم ويژه‌اي داشت. بوق ماشين ممد نفتي كه بلند مي‌شد، مردم به سرعت مي‌ريختند بيرون و صف مي‌كشيدند. نگران بودند از يك تانكر 14000 ليتري چيزي گيرشان نيايد. به سرعت از خانه بيرون مي‌آمدند. انگار پشت در حياط‌شان، روي برف و پوشيده در لباس‌هاي گرم و سرد، منتظر شنيدن بوي نفت بودند. در آن سرما كه هواي دهان به محض بيرون آمدن يخ مي‌زد، بوي نفت همراه با بوق ماشين ممد نفتي شنيده مي‌شد. نفت در صبح‌هاي زمستان،‌ همان ساعت‌هايي كه برف با گلوله‌هاي درشت رو به اتمام است، مردم را بيدار مي‌كرد، لباس به تنشان مي‌كرد تا بشكه‌هاي خالي نفت را بردارند و هجوم بياورند براي بردن هرچه بيشتر قطره‌هاي روشن و بنفش سوخت. گالن‌ها روي زمين قل مي‌خوردند تا به نفت‌كش برسند. ممد نفتي داد مي‌زد كه همه بروند توي صف. گالن‌هاي شصت ليتري كه پر مي‌شد،‌ روي زمين قل مي‌خوردند تا جلوي در حياط. بيست ليتري‌ها را‌ دوتا دوتا از زمين بلند مي‌كردند و سكندري خوران، با گام‌هاي كوتاه و سريع، تا جلوي در حياط حمل مي‌شدند. بشكه‌هاي 200 ليتري ديرتر سرعت مي‌گرفتند و سخت‌تر متوقف مي‌شدند. به آرامي قِل‌شان مي‌دادند تا كنترل‌شان راحت‌تر باشد. بشكه‌ها در برف راحت‌تر قل مي‌خوردند. باران كه مي‌آمد، قل‌دادن بشكه‌ها كثيف‌ترين كار بود. راست كردن بشكه‌ها در گوشه‌ي حياط دست‌هاي بي‌دست‌كش را قرمز مي‌كرد. از يك انتها روي زمين لولا مي‌شد و با چند تكان سر بشكه از زمين بلتد مي‌شد. بقيه‌اش راحت بود. گوشه‌ي حياط مي‌ماند تا رويش برف بنشيند. با يك تلمبه،‌ نفت كشيده مي‌شد و مي‌ريخت توي چليك تا بخاري و آب‌گرم‌كن را پر كند از نفت. گاز كه آمد، ديگر از ممد نفتي خبري نشد. نفت‌كشش را فروخت و يك اغذيه فروشي باز كرد. تا چند سال بعد، با آمدن باران، گِل و شلِ كف خيابان، از دست و پا بالا مي‌رفت. حالا همه آسفالت شده بود و گاز جاری بود و او داشت در اتاق خود دنبال آخرین هدیه‌ای می‌گشت که گرفته بود.
مي‌ترسيد اين‌گونه واقعيت‌ها، چيز‌هاي نا ‌آشنايي باشد. انسان در مقابل ديگري، چهره‌ و ظاهري از خود نشان مي‌دهد و گاهي مجبور است صورت خود را با سيلي سرخ نگه دارد. دوست ندارد غرور و عزت نفسش بشكند. نمي‌دانستم براي خودش چه چهره‌اي از من ساخته است. تا به صورت دو چشم مخفي در زندگي كسي سرك نكشيم، نمي‌فهميم صورت او با سيلي سرخ شده است يا سرخاب. مي‌خنديم و بولوف مي‌زنيم و بزرگ‌نمايي مي‌كنيم تا بزرگ‌تر، فربه‌تر و پول‌دار‌تر از آن چيزي كه هستيم،‌ جلوه كنيم. انگار نماياندن خود واقعي‌مان كسر شأن است. از من خواست به آدرس خانه‌شان نروم. شاید نمي‌خواست كوچه‌هاي شلوغ و سنتي آن سمت شهر را ببينم. خانه‌هاي قديمي و خانه‌ي قديمي‌سازشان با دري كوچك به سمت يك دالان و حياط، آن واقعيتي بود كه نمي‌خواست ببينم. حس كردم ته دلش از رفتن من به آن‌جا بدش نمي‌آيد. احساس صميميت بيشتري مي‌كرد و می‌دانستم به همان ميزان، جدا شدن و دل‌كندن سخت‌تر می‌شود. “انسان‌ها یا می‌میرند یا می‌روند”. این جمله را یک دوست خیلی خوب یادآوری کرد. دل بستن و دل کندن واقعیت ناچار زندگی است. با دانستن این واقعیت، بهتر می‌توانم از آن چیزهایی که می‌روند و یا از دست می‌دهم، دل بکنم. مثل یک رمان زیبایی که می‌خوانیم و همراه با قهرمان داستان، می‌میریم. تاثیر و یاد رمان، همواره با ما خواهد بود. تمام شدن رمان یا تمام شدن یک ارتباط به معنای تمام شدن فصلی از زندگی نیست. تاثیری که نگرش و جهان‌بینی ما از رمان گرفته و تجربیاتی که همراه با قهرمان آن اندوخته، همواره با ما خواهد بود. هر بار که یاد رمان زنده شود، با لبخندی تمام ماجراها از جلوی چشممان رد می‌شوند. واقعیت دیدار، بر خلاف خواسته‌ی هر دو طرف، اینبار پایان دادن به یک رابطه بود – ثبت کردن تمام واقعیت در صندوقچه‌ی فربه ذهن. در یک مراسم ساده، خود تنهایم، در فقدان آن گل‌دان زیبا، آن فصل سرد، آن انار، آن قدم زدن، آن دالان انگور، آن نگاه گرم، آن عدسی سوخته، آن روزهای سفر، آن کتاب داستان، آن ستاره‌ انگشتان، آن سبزه‌ی خوش صدا و همه‌ی ثانیه‌های خاطره، بی هیچ لباس سیاهی در سکوت مطلق به نرمی می‌خندد و کودک خاطره‌اش را بزرگ می‌کند و واقعیت را دفن. واقعیتی که می‌خواست و نمی‌خواست با آن مواجه شوم.

٢٦ دي- پيوند خاكستري

روابط بين انسان‌ها مثل روابط بين اجزاي يك اتم است. يك نفر شمع هسته است و ديگري پروانه‌ي الكترون. دور هسته مي‌گردد و عده‌ي ديگري هم هستند كه دور همان هسته مي‌گردند. مي‌چرخي و مي‌چرخند. در مدار بيروني هسته مي‌چرخي و سعي مي‌كني فاصله‌ات را كم كني. اين چرخيدن‌ها آنقدر هست كه برسي به نزديك‌ترين لايه به هسته. انرژي زيادي تو را در آن مدار نگه مي دارد. اين انرژي از پيوند قطب‌هاي ناهمنام تو و هسته به وجود مي‌آيد. اكنون در لايه‌ي s در تراز الكتروني. اين تراز، دو الكترون دارد. يعني تو تنها نيستي. رغيبي هست كه تا كج بچرخي، جاي تو را مي‌گيرد. انگار به بازي‌يي دعوت شده‌اي كه در آن بايد مدام بچرخي. بچرخي و خستگي نفس‌ات را نگيرد. نبايد كم بياوري. مرحله‌ي مستي است و منگي. تو اكنون در دام هسته گرفتار شده‌اي. مثل كفتري كه مسخ شده است و روي پشت بام، مدام مي‌چرخد. بايد بچرخي و اين چرخش مدام تو را به هسته نزديك‌تر نمي‌كند. مثل اسب عصاري دور يك جسم سنگين مي‌چرخي. گله و شكايت معنايي ندارد. اين مدار، مدار سرگيجه است و تو بايد هميشه سرت چرخ بخورد. كافي‌است يك بار پروانه‌وار دورش نچرخي. حتي براي خالي‌كردن مثانه‌ات هم وقت نداري. به محض اين‌كه نباشي، به محض ايستادن، به سرعت جذب هسته مي‌شوي و به شتاب بيشتري دفع مي‌شوي. بهتر است خودت با دست خودت گورت را گم كني.

خدا نكند ريحانه كمترين احساس خطري بكند و يا احتمال وقوع خطري را حس كند. قبل از وقوع در صدد انتقام بر مي‌آيد. كمترين واكنش، تهديد به طرد و حذف دوستي است. من به او حق مي‌دهم. او آسيب‌پذير است و بايد مراقب خودش باشد. همه آسيب‌پذيرند و كمترين حق مراقبت، اين است كه خود را بيشتر از ديگران دوست داشته باشند. دوست شدن با ريحانه كار آساني نبود. ولي شكستن اين پيوند خيلي راحت انجام مي‌شود. شيمي مي‌گويد اگر ايجاد يك پيوند با گرفتن انرژي همراه باشد، شكستن پيوند با آزاد كردن انرژي صورت مي‌پذيرد. ايجاد پيوند با ريحانه انرژي زيادي گرفت. حفظ كردن پيوند نيز با مصرف كردن انرژي همراه بود. شكستن پيوند،‌ نيز بر خلاف شيمي، باز هم فرايندي انرژي‌گير است. در يك فرايندِ از هر جهت انرژي‌گير، بهتر است از ابتدا، انرژي اوليه مصرف نشود. ولي سوال اين است كه اين پيوند و يا يك پيوند به طور كلي، يك ارتباط، يك همچو چيزي، چه چيزي قرار است براي من داشته باشد؟ وقتي به آن نياز دارم، ازش خبري نيست. وقتي كه دلم برايش تنگ مي‌شود، با ديگران مي‌پرد. وقتي دنبال دست‌هاي نوازش‌گرش هستم، آن‌ها را دور مي‌بينم. وقتي به نگاه مسكن‌اش نياز دارم، مي‌بينم كه روي رقص نامنظم لب‌هاي مخاطب زوم كرده‌اند و من، مخاطب نيستم. به يك‌باره مي‌بيني كه داري از خودت و همه‌ي خاطرات دور مي‌شوي. اگر روزي با تو حرفي زده مي‌شد، اگر روزي نگاهي به سكوت تو دوخته مي‌شد، اگر روزي پاهايت هم‌آهنگ با پاهاي او مي‌رقصيد، اگر روزي گوش‌هايت به آهنگي گوش مي‌داد كه گوش‌هاي او در نوازش آن موسيقي تمام پرده‌هاي روحش را به لرزه در مي‌آورد و از خلال آن مي‌شنيدي كه چقدر دوستت دارد، اگر شب آخرين صدايي كه مي‌شنيدي، صداي او بود و صبح اولين چهره‌اي كه مي‌ديدي، لب‌هاي او بود كه مثل كش قيطاني كشيده شده بود، آهسته آهسته بايد بفهمي كه شيمي در روابط انساني نقشي ندارد. قوانين شيمي در روابط بين اتم‌ها كاربرد دارند و هيچ قانوني در روابط بين انسان‌ها حاكم نيست. حالا تو هي سعي كن او را به شنيدن بهترين موسيقي‌هايي كه شينده‌اي دعوت كني. قرار نيست آن موسيقي براي حتي يك بار فضا را پر كند و پرده‌ي گوش را پاره كند و از دريچه‌ي تنگ و تاريك آن، رنگ و روي ذهن او را عوض كند و لحظه‌اي او را ببرد تا فضاهايي كه تو موقع شنيدن آن موسيقي در آن عوالم سير مي‌كردي. اين رابطه سست شده است. ولي از كي گسلي در اين پيوند به وجود آمد؟ سست شدن پيوند را حس كرده بودم. براي همين دو سر پيوند را هرچه بيشتر با دست‌هايم نگه‌داشته بودم و مي‌كشيدم تا به هم برسانم و اين طناب پوسيده را گره بزنم. به هم نمي‌رسيد و دست‌هاي من كشيده شده بود. مثل مصلوبي فقط زور مي‌زدم و واقعيت را انكار مي‌كردم. كسي كه مي‌ديد، گمان مي‌كرد دارم از وسط دو شقه مي‌شوم. تندتر مي‌دويدم. ولي انگار هيچ تاثيري نداشت. پلك‌هايم سنگين شده بود. حس كردم به خواب عميقي نياز دارم. عميق به گودي شب. چند ساعتي بايد از ريحانه دور باشم. مي‌دانم به محض اين‌كه خوابم ببرد، شانه‌هاي او از زير سرم كنار مي‌رود. نبايد اين‌جا خوابم ببرد. بايد تندتر بدوم. تندتر مي‌دوم. دور تنه‌ي سبز او. دور سنگ سنگين آسيا. خسته شدم از اين همه دويدن. چشم‌هايم سياه و تيره مي‌بيند. پلك‌هايم سنگين شده‌ است. قدم‌هايم سنگين شده‌است. سرعتم كم مي‌شود. خوابم مي‌برد.

١٨ دي- بپوشانم برف

اندكي بمان. همان‌جا كه ايستاده‌اي. به سكوت سرشاخه‌هاي لخت درختان نگاه كن. بي‌صداتر از حركت آهسته‌ي باد، به دانه‌هاي سرد و سفيد نگاه كن. از آسمان تا روي زمين، تا روي بدنت پايين مي‌آيند. بچرخ زمين. با سرعت روز، روي سردي زمستان. روي نور روز و سفيد برف و سياه كلاغ و تاريك شب.
– اندكي بخواب. با چشمان باز. همان‌جا كه دراز كشيده‌اي. روي‌ات را خواهم پوشاند. با پارچه‌ي سفيد زمستان.
– بالاي سرم بيدار خواهي ماند و تا صبح، آواز را با صداي قرآن سر مي‌دهي. السابقون السابقون، اولئك المقربون.
بپوشانم برف. با كفن سردت، گرم. بريز آسمان. دانه‌دانه‌ي سفيد نرم. تو كه آواز شده‌اي در نوك كلاغ‌هاي سياه، قارقار شده‌اي در گوش من سرد. بپوشانم برف. بپوشانم برف.

١٤ دي- باز كن بي‌بي

آخر حياط دو اتاق و يك آشپزخانه بين‌شان بود. هر اتاق يك پنجره‌ي قدي سه‌لت داشت. از چوب سپيدار. افتاب صبح و بعد از ظهر از پنجره به داخل مي‌آمد. دو لامپ صد وات شب‌ها چراغ خانه مي‌شدند. دور هم مي‌نشستيم و نان‌هايي را كه ديروز پخته بودي، توي آب‌گوشت تليت مي‌كرديم. چرا از مرزه‌هايت به مريم ندادي تا دست‌پخت تو را تكرار كند؟ عصر‌ها نان قاق و ماست ميهمان شكم‌هايمان مي‌شد. اتاق غربي، نشيمن بود و شرقي، پذيرايي. آخر اتاق، سمت راست مي‌نشستي. همان جايي كه يك رف بود و كتاب‌خانه را توي آن جا داده بودي. حالا ديگر نيستي تا اگر از در بزرگ حياط وارد شدم، از اخر اتاق ببيني‌ام و توي دلت غنج برود كه نوه‌ات آمد. سال‌هاست نيستي زهره خانم. نيستي تا از در غالبا باز خانه‌ات داد بزنم « بي‌بي، من آمدم» و بپرم توي بغلت. نيستي تا بنشاني‌ام روي پايت و از انگورهاي خانه‌ات كه چند ساعت پيش چيده‌ بودي و توي يخچال خنك شده بود، بگذاري توي دهانم. انگور‌هاي كشيده‌ي بي‌دانه. شصت روز بيشتر نتوانستي دوري شوهرت را تحمل كني. در چهره‌ات كه نگاه مي‌كردم، دلِ تنگت را مي‌ديدم. روز شصتم رفتي.
آفتاب‌گردان‌هاي كنار گل‌هاي محمدي، ماه‌ها دست‌نخورده باقي مانده‌اند. كسي به وضع كاله‌هاي گوجه و سبزي نرسيد. ميهمان خانه‌ي بچه‌هايت شده بودي. آن‌ها كه نمي‌دانستند دل تنگ خانه‌ات هستي و شوهرت و صداي من كه با پا بكوبم به دربزرگ حياط و در جواب تو كه با ته‌مانده‌ي صدايت مي‌گفتي «كيه» بگويم « باز كن بي‌بي». دست‌هايت را روي گوش‌هايم بگيري و ببوسي‌ام. راست و چپ گونه‌هايم هوس لب‌هاي تو را كرده‌اند. خيلي وقت است نديده‌ام‌ات‌. به اندازه‌ي همه‌ي اين خيلي‌ها دلم برايت تنگ است. فقط يك بار ديگر بنشانم روي پايت. سرم را بچسبان به سينه‌‌ات سفيدت تا سوزش نيش زنبور را فراموش كنم. از روي لباس هم سفيدي سينه‌ات را مي‌ديدم. گرماي سينه‌ات هيچ‌گاه نتوانست سفيد برف آ‌ن را ذوب كند.
امشب دوباره به خانه‌ات برو. فردا مي‌آييم خانه‌ات. سيب‌هاي افتاده پاي درخت، زير برف و خاك و خورشيد، نوزده سال است منتظرند برشان داري. انگورهاي آن دالان آويزان مانده‌اند تا نه هر دستي كه دست‌ تو بچيندشان. خش‌ِ جارويي بكش و نخاله‌ها را با خاك انداز جمع كن. سبزي‌ها را آب بده. نوزده سال است نچيدي‌شان. منتظرند بي‌بي. اگر خشك شده‌اند، آبشان بده. به‌ها را برايم مربا كن. به حاج بابا بگو گوشت بخرد. آبگوشت درست كن. با مرزه. مي‌نشينيم زير نور همان دو لامپ زرد. مي‌داني بي‌بي، دفتر ديكته‌ام پر شده است از بيست‌هايي كه براي هر كدامشان يك بوس و يك بيست‌توماني آبي از تو طلب دارم. مي‌خواهم بيايم طلبم را بگيرم. بلند شو. آمده‌ام در خانه‌ات. يك ساعت است با لگد مي‌كوبم به اين در قرمز بزرگ. منتظرم صدايت از زير دالان انگور، مهربان و ملايم به گوشم برسد. منتظرم بگويي « كيه». « باز كن بي‌بي».

١٢ دي- چشم به راه

آخرين باري كه نوشتي، و بعد از آن ديگر ننوشتي، ناخودآگاه لباس تو را پوشيدم و “تو” شدم. شايد براي همين بود كه به يك‌باره، يك سال بعد تصميم گرفتي فقط يك نظاره‌گر باشي. از دور نگاهم كني. كنش و واكنش من را نسبت به دنيايم ببيني و سكوت كني. من در خلال اين روز‌ها بزرگ‌ شدم و بي‌تفاوت نسبت به بودن و نبودني كه اكنون به آن عادت كرده بودم.
تو كه بعد از مدت‌ها دوباره آمدي، سلام. گشتم تا ببينم آخرين باري كه آمدي كي بود. برمي‌گردد به خيلي دورها را. همان قبل‌ترها كه مي‌نوشتي. براي من. گشتم تا رسيدم به 11 شهريور كه نوشتي و 2 مهر كه نوشتي و بعد، 7 مهر. سال 86 بود. به يك‌باره من رفتم و تو رفتي. دو ماه و نيم بعد من آمدم و تو نيامدي تا دي‌ماه امسال كه دوباره آمدي و براي من چند كلمه‌اي نوشتي. مثل خورشيد تابيدي. يك سال و سه ماه چشم كشيده بودم كه بيايي. خبر از همه بود و از تو نه. انگار در لحظه متولد شده‌اي. براي لحظه‌اي تابيدن. براي جان دميدن در كالبد من. براي تثبيت آن‌چه در زمان محو شده است. شايد اين تكرار، كه مثل تجربه‌ي متولد شدن بود براي من، آخرين تير تركش رهايي‌ام از امروز و پيوستن به ديروز باشد. به چشم‌هايت نگاه كنم و شعر بگويم تا غروب بشود. غروب، همان يادآور طلايي ابر‌ها و طلوع ماه و شب و ستاره.

١ دي- ایمان بیاوریم

به آغاز فصل سرد

اضافه شد:
14 آذر. تبريز زير پايم عقب رفت. شاه‌گلي، موزه، قبر شاعر و مسجد كبود كافي نبود. صداي تو تاريخ ناطق تبريز شده بود. نگاهم كن. با نشاط هواي تو در زير پوستم، حرف مي‌زنم، راه مي‌روم و نگاه مي‌كنم. هوا گرم است. من با چتر و لباس گرمِ مناسبِ هوايِ برف و باراني تهران،‌ در تبريز اسكل شده‌ام. يك سال و شش ماه از آن دفعه‌اي كه آمده بودم، گذشته است. وحيد توي حياط منتظر بود. همان موقع يك ماهي آمد توي دستم. وقت موزه رفتن و قدم زدن نبود. اين‌دفعه نيم‌روزمان را با سلام از راه‌آهن آغاز كرديم. من را بردي به كوچه‌ي بهترين خاطراتت. نشاندي‌ام روي نيم‌كت پاييزآلود همان نزديكي‌ها. سيب خورديم. من به داستان‌هايت فكر مي‌كردم و تو در ياد ذهنت زنده شدي. وقت ناهار شد.
15 آذر. خداحافظي كه كردم، وهاب آمد دنبالم. شب است. يك روز و چند ساعت گذشته است. از بگو مگو‌ها خبري نيست. آمده‌اند، به اوج رسيده‌اند و رفته‌اند. دنبال بهانه‌اي براي قدم زدن مي‌گردم تا شب را با خدافظي به پايان برسانيم.
صبح همين روز است. از كوچه‌هايي كه سابق بر اين، پست‌چي گذشته بود، رد شدم. خانه‌ها را گشتم دنبال شماره‌اي كه در خاطرم نمانده بود. از ميال خانه‌هاي بن‌بست اول سمت چپ، دو خانه را نشان كردم. برگشتم تا به شب برسم.
24 آذر. صبح كه از خانه بيرون آمدم، متوجه شدم آب خيابان‌ها يخ زده است. خوشحال شدم. چون فقط در صورتي اين اتفاق رخ مي‌دهد كه هوا آلوده و آسمان، ابري نباشد. آب كف خيابان از طريق تابش حرارت، گرمايش را به كيهان مي‌دهد كه دمايش نزديك صفر مطلق است و يخ مي‌زند. آلودگي هوا باعث پديده‌ي گل‌خانه‌اي مي‌شود و گرما را در جو نگه مي‌دارد (مثل خودرويي كه زير نور خورشيد پارك شده است و گرماي داخل آن توسط شيشه‌ي آن‌ محبوس مي‌شود). مي‌دانستم كه شادي‌ام دوامي نخواهد آورد. ساعت نه صبح آلودگي، هاله‌ي بزرگي شد بين من و كوه. ساختمان‌ها به تدريج در مه آلودگي گم شدند. صبح، در آن هواي تميز، كوه‌ها قد علم كرده بودند. تفاوت رنگ شديد آن با آسمان مي‌گفت آسمان كاملا تميز است. پديده‌ي وارونگي (Inversion)، از اواخر پاييز شروع مي‌شود.
28 آذر. رسيدن به شيراز سخت بود. قطار سواري بد عادتم كرده بود. شلوغي قبل از تعطيلات و فرار تعداد زيادي از مردم از شهر با هر وسيله‌اي كه ممكن بود، جمعيت زيادي را در ترمينال جنوب جمع كرده بود. براي شيراز بليت گير نيامد. به طور اتفاقي ديدم يك سرباز دو بليت براي خودش گرفته است. شيرازي بود. ولي بليت اصفهان را گير آورده بود. با كمي چك و چانه حاظر شد يك بليت را به من بفروشد. از اصفهان تا شيراز را با سواري 405 رفتيم. چند ماشين سنگين در يخ‌بندان بين اصفهان و آباده چپ كرده بودند.
29 آذر. يك فال گرفتم. به يك نيت و هزار آرزو. كلك مشكين تو روزي كه ز ما ياد كند/ ببرد اجر دو صد بنده … . حافظيه در شب دلچسب‌تر است.
5 دي. پرواز تهران- تبريز به موقع از زمين بلند مي‌شود. آقاي باني در كارخانه‌شان منتظر مي‌ماند و يك نفر را مي‌فرستد دنبالم. با دوربين رضا چند تا عكس از ماشين‌آلات مي‌گيرم. قرارداد چهارميليون و هفت‌صد و پنجاه هزار توماني امضا مي‌شود. پنجاه درصد آن را به عنوان پيش‌پرداخت مي‌گيرم و در مقابل، يك چك ضمانت انجام كار مي‌دهم. وهاب رفته است پيش نامزدش. 28 آذر مراسم عقدي‌شان بود. به تمام جاهايي كه سابق بر اين پست‌چي را فرستاده‌بودم، سر مي‌زنم. خاموش و آهسته. خسته مي‌شوم. مي‌روم ايستگاه راه‌آهن. مسير برگشت با قطار راحت‌تر است.

٢٠ آذر- در و دیوار

روی هر دیوار بنویس:
حتما دری هست

و من روزی دری به سمت تو خواهم گشود و در آن روز به تمام قناری‌ها گل هدیه خواهم داد.

١٧ آذر- روزهايم

صبح كه خورشيد بر صورت پر ستاره‌ي شب نقره پاشيد بيا.
خانه از عطر حضورت همچون سايه‌اي بي‌حجم، آرام و خاموش، پر كن و برو همچون مسافري كه تاب ماندن در جايي ندارد.
شب كه نقره‌ي روز در سوراخ ستاره‌ها فرو رفت، سنگيني سايه‌ات را روي غبار خانه خواهم ديد و از بوي مانده در فضا، مسير تو را خواهم پرسيد.
به همين آساني، روز‌هاي من با احساس حضورت زيبا مي‌شود.

و حالا، هفته‌هاست شب‌هايم، بي‌زيبا شدن روز‌هايم دراز مي‌شود.

١٠ آذر- پيكرتراش پير

به اين نتيجه رسيده‌ام كه براي عاشق شدن بايد شناسنامه‌ات دستت باشد يا حداقل يك كپي از صفحه‌ي اول آن توي جيبت باشد. دوره‌اي نيست كه فراموش كني چند سالت است و عاشق شوي. جوان باشي يا پير،‌ بايد شناسنامه‌ات زير بغلت باشد.
اگر مي‌خواهي عاشق شوي،‌ بايد خسرو باشي و شيرين‌ي را قُر بزني. دست در دست شيرين دسته كني و لب بر شهد لبش كوزه. دو تن،‌ يك تن شويد و از روييدن تن سوم در گرماي آغوشتان جلوگيري كنيد. بر لب او دست بكشي و نرمي لبش را هر ثانيه محك بزني. گاهي كنار ساحل قدم بزنيد و گاهي غوطه‌ور شويد در آب. حرف بزنيد و شعر ببافيد و خيال. وگرنه، فرهاد شدن، تو را راهي كوه و بيابان مي‌كند. دست در دست تبر، به جان كوه مي‌افتي. در كمر كوه، راهي به سمت پر التهاب سينه‌اش باز مي‌كني. بر لب تبر دست مي‌كشي تا تيزي‌اش را محك بزني. در گودي كمر كوه مي‌خوابي و از سرما در خودت مچاله مي‌شوي. دست آخر، خسرويي پيدا مي‌شود و شيرين‌ات را قُر مي‌زند. در اين حالت اگر ذره‌اي عقل برايت مانده باشد، خودكشي نمي‌كني و يا در كوه و بيابان گم و گور نمي‌شوي. اگر داستان‌ها را بخواني مي‌بيني از همان اول همين بوده است.
اگر فرهاد باشي و پير، داغ تجربه در چروك پوستت و سفيد مويت ديده مي‌شود. با ديدن يك چشم چشمك‌زن و لب شيرين سخن، خون در اندامت نمي‌جهد. همچنان به تراش پيكر بيست و چهارساله‌ي ليلي مشغولي. سنگ سينه‌اش را از مرمر سفيد مي‌تراشي و سياه چشمش را از سرمه‌ي بادام. يادگار‌هايي در قلب تو گذاشته است كه در ايام پيري،‌ آن زمان كه خسته و چروك و ناتوان شده‌اي، مانع دور شدن ياد شيرينش مي‌شوند. در تراش انحناي گونه‌اش دقت مي‌كني. به ياد مي‌آوري وقتي مي‌خنديد‌ گونه‌اش چال مي‌شد و چال‌اش بوسيدني. بادي در غبغبش بيانداز. تراش موهايش را تا پيري‌اش نگه دار تا يك‌دست سفيد و از جنس مرمر شوند. قسمتي از آن‌ها را از روي شانه بريز تا بالاي سينه‌ي چپ. قسمتي را تا گودي كمر بياور پايين و سمت راست را از دور حلقه‌ي گوش به دست باد بسپار. جايي براي دست انداختن در گودي كمر بتراش. او را به حالت ايستاده براي سال‌ها نقش كن. در حالتي از سفيد و چروكِ انتظار، در دست‌هاي پيرِ پيكر تراش.
اگر خسرو باشي و جوان، ترجيح مي‌دهي چهار ميخ به سينه‌ي گرم شيرين وصل شوي تا اين‌كه بخواهي سردي سينه‌ي كوه را لمس كني. از انتظار و فراق و عشق، سرمشق كتاب‌ها را مي‌خواني تا كلمه‌هاي زيبا بيان كني. شعر از بر مي‌خواني و آواز. پول مي‌دهي به تنديس‌گر پير تا پيكر سيمين شيرين را بتراشد. جواني به پيري مي‌رساني و هم‌چنان لب شيرين، ليوان شرابت مي‌كني. هر روز با عطر جديد از خانه بيرون مي‌آيي و با مردم خوب هستي. خوش مشرب هستي. زندگي‌ات روي روال خوبي است و ديگران از صحبت با چنين آدم متشخصي لذت مي‌برند.
و اگر فرهاد جوان بيچاره باشي، چشم لولي‌وشي خيال انگيز خون در اندامت به رقص مي‌آورد و طاقت از تو طاق مي‌كند. سرد و گرم روزگار نچشيده، در درد دوري گرفتار مي‌شوي. موي بر عارضت سفيد مي‌شود و لبت با لب كوزه هم‌پيمان. از خم موي او كمرت خم مي‌شود و هر خنده‌اي را خنده‌اي از لب شيرين مي‌بيني. شيرين گمان مي‌كند فرهادش بوالهوس شده است. يك نفر به شيرين بگويد «كدام بوالهوس، هر صبح كه از خانه بيرون مي‌رود، ژل موهايش و تراش صورتش را فراموش مي‌كند؟». شيرين دل از بندت مي‌رهاند. فرهادِ آواره مي‌شوي و كوه بر سرت آوار. به ياد حرف من مي‌افتي و اگر خرده عقلي برايت مانده باشد، خودكشي نمي‌كني. برمي‌گردي به زندگي و تا سفيدي موها تنديس‌گر مي‌شوي. تنديس‌گر سنگ مرمر سفيد.

٤ آذر- سياه يا سفيد

صبح امروز يك موي سفيد بر شقيقه‌ام ديدم. شك ندارم كه يك شبه سفيد شده است. بین انگشت‌های شصت و اشاره گرفتمش. خواستم به سرعت بکِشمش تا کنده شود. ولي ولش كردم تا همان‌جا بين موهاي سياه بماند. كندن‌ش فقط باعث پير شدن پياز موهاي اطراف مي‌شود. بعلاوه همان لحظه فکر کردم يك جورهايي حكم تاريخ من را دارد. نمي‌دانم روي سرم، موي سياه را بيشتر دوست دارم يا موي سفيد را. موي سفيد نشان‌دهنده‌ي كسب تجربه و آب‌ديده شدن است. مثل خطوطي كه بر اثر گذر زمان بر چهره مي‌افتد و غالبا در اثر عادت‌هاي چهره به وجود مي‌آيد. البته غلامي از اين حرف مستثني است. او از وقتي كه من يادم مي‌آيد و همكلاس دوران راهنمايي‌ام بود، يك‌درميان موهايش سفيد بودند. ولي تغيير چهره به مرور زمان به وجود مي‌آيد. بعضي چيز‌ها آن را تسريع مي‌كنند. تنش‌هاي حرارتي گرم و سرد ناشي از آب و هوا و تغذيه نيز بر سرعت تغييرات چهره و كيفيت آن تاثير مي‌گذارد. قرار دادن پوست در معرض آب گرم به هنگام حمام كردن باعث چروكيدگي پوست مي‌شود. شستن و خشك كردن صورت كه با كشيدن پوست صورت به سمت پايين همراه است، گونه‌ها و كنار لب‌ها را پايين مي‌آورد و خط مي‌اندازد. اخم كردن، وسط پيشاني را خط مي‌اندازد و خنديدني كه با ريز كردن چشم‌ها همراه است، گوشه‌ي چشم‌ها را خط مي‌اندازد. به پيرهايي كه از اطرافم عبور مي‌كنند نگاه مي‌كنم. بعضي‌هاشان خوب توانسته‌اند پوستشان را حفظ كنند. ولي موهايشان غالبا سفيد است. موی سفید را بین انگشت‌هایم می‌گیرم و دوباره نگاهش می‌کنم. مي‌كشم‌اش. پوست سرم همراه با درد زيادي كش مي‌آيد. اگر مادر آن را ببيند، شايد غصه بخورد. نمي‌دانم كجاي موي سفيد داشتن غصه دارد. ولي خب، مادر است ديگر. بعلاوه، سفیدي موی سری که تجربه‌ای ندارد از آردِ آسياب است.
موسفيد ها شديدا اصرار دارند موهايشان را سياه كنند تا كم سن‌تر به چشم بيايند يا به خودشان بقبولانند كه هنوز جوانند و مرگ دور. موي سفيد قشنگ است. فكر مي‌كنم وقتي انقدر پير شده باشم كه بيشتر موهايم سفيد شده باشد، از رنگ موهايم لذت خواهم برد. الان كه دوباره همه‌ي موهايم سياه است مي‌بينم جاي يك موي سفيد خالي است. دردش هنوز روي شقيقه‌ام مانده است. موي سفيد را رها مي‌كنم تا روزهاي پنجاه و دوسالگي‌ام زودتر برسند.

٢٨ آبان- بيا

درختچه‌هاي سماق با خوشه‌هاي قهوه‌اي روشن و سوخته رنگ و روي باغ را عوض كرده‌اند. چنار و سپيدار با برگ‌هاي زرد و قرمز پاييز شانه به شانه‌ي هم ايستاده‌اند. رنگ و روي هوا يك روز از زوال پاييز را نشان مي‌دهد. من و تو شانه به شانه‌ي هم مي‌رويم. گاهي كه دلم برايت تنگ مي‌شود، بر مي‌گردم و نگاهت مي‌كنم. در سايه‌ي اين دره و جريان آب اثري از آدميزاد نيست. در دامنه‌ي اين كوه كوتاه بالا مي‌رويم و خورشيد از آن‌طرف سرك مي‌كشد تا كتاني خيس تو را ببيند و حسود بشود در سكوت نگاهمان. صداي نفس‌هاي عميق تو در شر شر وحشيانه‌ي آب سرد كه سرش را پايين انداخته و مي‌رود، گم نمي‌شود و من نگران مي‌شوم. گنجشك‌ها آواز مي‌خوانند. كلاغي پرواز مي‌كند. امروز صبح،‌همه خواب بودند. درخت‌ بيدار بود و برگ كه به زمين مي‌ريخت.
بيا شانه‌به‌شانه‌ي هم قدم بزنيم و بين خودمان از آدم‌هايي حرف ببافيم كه در گوشه و كنار اين راه مي‌بينيم. بيا شانه به شانه‌ي هم بايستيم و بين خودمان را با سكوتي پر كنيم كه اغازش تو هستي و پايانش من. بيا سر بر شانه‌ي هم بگذاريم و دست در دست هم، روزمان را قشنگ كنيم و يادمان را پر خاطره.

٢٤ آبان- از پرده برون

شجريان در حال آواز خواندن است. من زير لحاف به رو روي زمين دراز كشيده‌ام و دارم مي‌نويسم. گلويم عفوني شده و ساعت از نه و سيزده دقيقه ي صبح جمعه گذشته است. از روز شنبه كه از سودابه براي مدتي خدافظي كردم تا امروز حال و هوايم گرفته است. با احساس ضعف و بيهودگي زندگي شروع شد و با پر كشيدن افكارم به هواي سودابه، به آرامش و قطره تبديل شد. اين پاراگراف مربوط به دو سال پيش است. تقريبا دو سال پيش.
گفت اتفاقي پيدايم كرده است. سودابه را مي‌گويم. گفت تمام نامه‌ها را خوانده است. واكنشي نسبت به نوشته‌ها نشان نداد. فقط گفت كه خوانده است و بعد از اين نيز خواهد خواند. نامه‌هايي كه پاره شده بودند تا به دست او نرسد، جلوي صورتش، روي يك صفحه‌ي روشن الكترونيكي مقابلش رژه رفتند و او چشم از خط‌هاي مبهم نوشته بر نداشته است. اگر براي شما اين نامه‌ها مبهم بوده است، او آن‌ها را بدون ابهام خوانده است. چند بار تكرار كرد “نامه‌ها را خواندم”. انگار چيزي مي‌خواست در اين تكرار به من بفهماند.

١٥ آبان- هنرمند

دوست داشتن اگر هنر است، من يك هنرمندم

١٥ آبان- مردان

نشنیده‌ای؟ كه زیر درخت چناری، كدو بنی
بربست و ببالید بر او بر به روز بیست
پرسید از چنار كه تو چند روزه‌ای
گفتا چنار، سال فزون دارم از دویست
گفتا به بیست روز من از تو فزون شدم
با من بگو سبب این كاهلی ز چیست؟
گفتا چنار با تو مرا نیست هیچ جنگ
كاكنون نه وقت جنگ است و نه هنگام داوریست
فردا كه بر من و تو وزد باد مهرگان!
آنگه شود پدید كه نامرد و مرد كیست *

ديروز نوباوه خيلي خوب صحبت كرد. اولين بار بود حرف‌هايش را مي‌شنيدم. از اين مرد خوشم آمد. و شعرش به خوبي دهان كردان‌ها و بي‌بن‌ها و حاميان آن‌ها را مورد عنايت قرار داد.
ديروز كليپي ديدم كه در آن ابراهيم صراف، نماينده‌ي اسبق مجلس از صدا و سيما خواسته بود تا با وي در خصوص كانديداتوري‌اش براي رياست جمهوري مصاحبه كنند. كليپ هشت دقيقه‌اي نشان داد چه احمقي نماينده‌ي ما شده است در پارلمان. امثال اين موجود، زياد هستند. نسخه‌اي كه در اينترنت در يك سايت فيلتر نشده پيدا كردم، كمتر از دو دقيقه است. دوباره داستان مزرعه‌ي حيوانات را خواندم. ولي مردي كه مي‌بينم عملكرد خوبي از خود نشان داده است قاليباف است. به عنوان يك شهروند مي‌گويم قاليباف در نيروي انتظامي خوب كار كرد. در شهرداري هم خوب كار مي‌كند. او يك مدير است.
* انوري

١١ آبان- سيگارهاي بي‌دود

محو و شيرين
مدتي نبودم. يعني بودم. جايي نرفتم. در همين خراب‌شده‌اي بودم كه از وقتي تو رفتي، از وقتي فهميدم هيچ‌گاه بر نمي‌گردي، در آنم. در همين شهر شرقي تو. فقط گوشه‌اي نشسته‌ بودم و هيچ‌كاري نمي‌كردم جز مرور روزهايم. هر روز روز قبل را مرور مي‌كنم. به اين فكر مي‌كنم كه روز گذشته به چه چيز فكر كردم و چه كارهايي انجام دادم و يا به چه چيز‌هايي نگاه كردم.
شنبه چند داستان كوتاه خواندم. رفتم نانوايي. دو عدد نان خريدم. از سوپر برگ سبز دو بسته سيگار وينستون و يك پودر لباس‌شويي خريدم و برگشتم. پنير تمام شده بود و فراموش كردم پنير بخرم. چاي و نان سنگك كنجدي هم خوشمزه است. به خصوص اگر داغ باشند و شب قبل چيزي نخورده باشي. نان سنگك و مغز پسته و پنير و گردو و كره و شير مال زماني بود كه تو بودي. لحظه‌هاي آن روزها را ثانيه به ثانيه مرور مي‌كنم. سفره جمع نشده است. چند سيگار دود مي‌كنم. فشار مثانه‌ام من را به خودم مي‌آورد. ساعت از دوازده ظهر گذشته است. از پاكت دوم، سه عدد سيگار باقي مانده‌است. نان خشك شده از صبح را گاز مي‌زنم و كنار سفره دراز به دراز به خواب مي‌روم. از سرما و با صداي زنگ موبايلم بيدار مي‌شوم. ساعت شش صبح است.
سودابه جان سلام. ساعت هفت صبح است. تنها چيزي كه در اين سرما من را از خانه بيرون مي‌كشد، مرور با تو بودن است. مي‌روم براي تو نان بخرم. جاي تو كنار سفره خالي است و يك لقمه هم از ناني كه خريده‌ام نمي‌خوري. ديروزم مي‌آيد جلوي چشمم. سيگارها يكي يكي دود مي‌شوند، چاي مي‌خورم و يادم مي‌آيد ديروز همين موقع داشتم به اين فكر مي‌كردم كه زماني بود كه تو بودي. مي‌خنديدي و من به زور يك قلپ شير داغ مي‌ريختم توي گلويت و در كنار لقمه‌هاي پنيرت گردو مي‌گذاشتم. يك لقمه نان سنگك مي‌گذارم توي دهانم و همزمان سيگار ديگري روشن مي‌كنم. ليوان خالي چاي با ته‌سيگار‌ها پر شده است. امروز هيچ كتابي نخواندم. فقط ديروزم را چهار بار مرور كردم. مرور ديروز لذت بخش است. سيگارهايم كه تمام مي‌شود، دراز مي‌كشم. ساعت ده شب است. خوابم نمي‌برد. بلند مي شوم. توي اتاقم قدم مي‌زنم و بالاخره تصميم مي‌گيرم بروم حمام. با پودر لباس تمام تنم را پر كف مي‌كنم. ساعت سه نصف شب است و من در سرما مچاله شده‌ام.
سلام سودابه. افكار ديروز آنقدر شيرين بود كه از ساعت چهار بعد‌ از ظهر كه بيدار شدم، تا الآن دارم مرورشان مي‌كنم. دو ساعت پيش سيروس زنگ زد. طوري باهاش صحبت كردم كه فكر كند اين روز‌ها بي‌حوصله شده‌ام. ولي سرحال‌تر از هميشه‌ام و هر روز با ذوق زياد، خاطراتم را مرور مي‌كنم. الان ساعت ده شب است. يك ساعت بعد از تماس سيروس زنگ در به صدا در آمد. اين اولين بار در سه هفته ي گذشته است كه زنگ در اين خانه به صدا مي‌ايد. حوصله‌ي باز كردن در را نداشتم. هوا نسبتا سرد بود و تنها يك نيروي زياد مي‌توانست من را كه در خودم جمع شده‌ام، به جنبش در بياورد. دستش راگذاشته بود روي زنگ كه از جايم بلند شدم. در را كه باز كردم، زني پشت به در ايستاده بود.
– همين‌طوري از ميهمان پذيرايي مي‌كني
– تو كي هستي
– سيروس من را فرستاده‌است. رفيقت خيلي هوايت را دارد.
بهش گفتم دوست دارم تنها باشم. بهش گفتم تو توي خانه‌اي و اگر زني را در خانه ببيني، با اردنگي بيرونش مي‌كني. من را به طرفي هل داد و آمد توي خانه. يك بسته سيگار انداخت كنار سفره. يكي از سيگارها را كه روشن كردم، ديدم لخت رو به رويم ايستاده است. دست‌پاچه شدم. لباس‌هايش را دادم بهش و رويم را برگرداندم سمت در. ازش خواستم تا تو بيدار نشده‌اي، لباسش را بپوشد. ولي گوشش بدهكار اين حرف‌ها نبود. لباس‌هايش را انداخت طرفي و دست‌هايش را حلقه كرد دور گردنم. سعي كردم از خودم جدايش كنم. مثل زالو چسبيد به لب‌هايم. اشكم در آمد. ديگر به التماس افتاده بودم و همه‌اش متوجه‌ در بودم كه تو نيايي. هرچه توان داشتم در دست‌هايم جمع كردم و از خودم جدا كردمش. به پايش افتادم كه زودتر لباس‌هيش را بپوشد و برود. پوشيد و رفت. در حياط را با شدت بست و ديگر پيدايش نشد.
سودابه‌ام، غرق شدن در خاطرات ديروز كه برايت نوشتم، لذت‌بخش‌ترين تفريح روز‌هايم است. سيروس در تماس ديروزش به من گفت كه سودازده شده‌ام. آن زن كه رفت، نيم ساعت بعد سيروس آمد. به من گفت كه ديوانه شده‌ام. نمي‌داند كه هرروز دارم با تو زندگي مي‌كنم. گفت بهتر است بروم ريشم را بزنم و حمام كنم. تنها خوبي آمدنش اين بود كه سيگارش را جا گذاشت. چون آن زن سيگارش را قبل از رفتن برداشته بود. اين آخرين نخ سيگار او است كه دود مي‌شود. دراز كشيده‌ام. خوابم مي‌ايد. وقتي بيدار شدم اين نامه را پاره مي‌كنم.

١ آبان- انفرادي

به يك‌باره سيل پيغام و تماس روي موبايلم جاري مي‌شود:
“سلام عزيزم. تولدت مبارك. الهي صد سال زنده باشي و با موفقيت زندگي كني.”
“تولدت مبارك. شريني تولدت رو مي‌خاوي بپيچوني ديگه؟”
“يك همچین روزي به دنيا لبخند زدی. به كساني كه چشم داشتند به راهت. نمي‌شود خوش‌امد گفت. چون به زور آوردندت. تو خودت نمي‌خواستي. ولي وجودت موجب آرامشه و نديدنت موجب دل‌تنگي. كاش اين دنيا جاي بهتري بود تا روم بشود بگويم خوش آمدي. ولي مطمئنم با تلاش خودت، بهت خوش خواهد گذشت.”
و چند تا پيغام و تماس ديگر كه همه‌شان از گور فقط يك نفر بلند مي‌شود. خبري از هچ‌كدامشان ديشب كه تولدم بود، نبود. يكي‌شان به يادش آمده بود و بقيه را خبر كرده بود. دست‌پاچه شدن‌شان به خنده‌ام مي‌اندازد. من كه توقعي از هچ‌كدامشان ندارم. زندگي همين چند صباحي است كه مي‌گذرد و فردا ممكن است روزي باشد كه دگر زنده نباشم.
بهش مي‌گويم: افسرده نيستم. ولي هيچ حس و حالي براي زندگي كردن ندارم. دلم مي‌خواهد يك نفر من را از بين ببرد. يادت هست يك‌بار گفتي كه مي‌تواني من را بكشي. تكه تكه‌ام كن. بايد خون همه جا را بگيرد. خون قرمز است مثل لب‌هایی که با رژلب قرمز به رنگ خون شده است. مثل لب‌های من که قرمز شد که خون شد که رژلبم بس که کشیده شد به لب‌هایم که نبینی سفیدی لب‌های وحشت کرده‌ام را، خون شد. خون خون خون شد.
حرف من را تكرار مي‌كند ” سفيدي لب‌هاي وحشت‌كرده خون شد”. انگار خوشش آمده باشد. بعد به سرعت جدي مي‌شود كه ” تكه تكه نه. خفه‌ات مي‌كنم. بدون خون بهتر است. يك جسد سالم.”
داد مي‌زنم كه من مايوس نيستم از زندگي. بگو مگوي كوچكي رخ مي‌دهد. او از موضعش دفاع مي‌كند و سعي مي‌كند در حرف‌هايش به اين نتيجه برسد كه مايوس شده‌ام و دارم دست و پا مي‌زنم. وقتي مي‌گويم ” همه‌اش به خودم مي‌گويم يك روز ديگر عملي‌اش مي‌كنم” با خوشحالي مي‌گويد ” اين يك روز ديگر خيلي خوب است كه هست”.
– چطور من را مي‌كشي
– دهانت را مي‌بندم كه نتواني نفس بكشي. دست‌هايت را هم مي‌گيرم كه نتواني تكان بخوري. به چشم‌هايت نگاه مي‌كنم. از نزديك‌ترين فاصله‌ي ممكن. تو همين طور نگاهم مي‌كني. هيچ تكاني نمي‌خوري و بدنت گوشت نرم تني است كه هيچ لرزشي از فرا رسيدن مرگ آن را تكان نمي‌دهد.
ازش مي‌خواهم بگويد با جسد مرده‌ي من چكار مي‌كند. مي‌پرسد اگه بميرم و بدانم بعد از مردن كسي به جسدم تجاوز مي‌كند چه حسي به من دست خواهد داد. گفتم: ” دلم برايش مي‌سوزد كه نمي‌تواند از خودش دفاع كند. يك شب با چاقو تهديد شدم و كيفم را دزديدند. آن موقع با خودم فكر كردم ان‌هايي را كه مي‌دزدند و به‌شان تجاوز مي شود چه حالي مي‌شوند.”
– ولي ان فقط يك جسد است و چند ساعت ديگر مي‌گندد. چرا دلت مي‌سوزد؟
– من ان شب تا صبح چشم‌هاي ان دزد را كابوس مي‌ديدم. احساس بي پناهي مي‌كردم. تو مي‌تواني به جسد من تجاوز كني؟ به مني كه دست و پاهايم شل شده است و سينه‌هايم از دو طرف بدنم آويزان است. اگر بهش تجاوز بشود، چشم‌هايش در حد گريه كردن،‌ زنده مي‌شوند.
– براي جسم بدون روح ارزشي قائل نيستم. وقتي زنده نيستي، ديگر آن جسد مال تو نيست.
– ولي من خواستم من را بكشي نه جسمم را. خواستم من ديگر نباشم.
حرف‌هايش داغم مي‌كند. اين جمله‌اش كه به وجود آمدن من هيچ‌گاه و به هيچ مرگي ختم نمي‌شود تكانم مي‌دهد. از درون مي‌لرزم. احساس سرما مي‌كنم. در آغوش خودم جمع مي‌شوم. آرزو مي‌كنم كاش پناه محكمي داشتم. پناهي كه من را نگه دارد و در شب هيچ تولد ديگري از من، ته دلم را پر و خالي نكند.
از زن بودنم خسته شدم. من براي زندگي ساخته نشدم. من نبايد بود مي‌شدم. همان‌طوري كه پيش خودش بودم و هيچي حاليم نبود. همان‌طوري كه جزئي از او بودم. همان‌طوري كه … .
تكرار مي‌كند “از سرخي خون‌الود لب‌هاي وحشت‌زده‌‌ و يا شايد رنگ پريده از شدت هيجان” وادامه مي‌دهد “سلول انفرادي. فقط براي چند سال تو را انداخته‌اند آن‌جا” و من دوست دارم در آغوشي فرو بروم و فرو بروم و هيچ‌گاه از گودي آغوشش سر بيرون نياورم.

٢٢ مهر- محبوب

اگر باور مي‌كرد عكس‌هايي كه ديده بود، مربوط به محبوب نيست، يك ساعت به آن زل نمي‌زد. همان اول تصميم گرفت بپذيرد چهره‌ي مبهم اين عكس، مربوط به محبوب است. يك تشابه اسمي او را انداخته بود در ورطه‌اي كه بيرون آمدن از آن نفي كردن تصويري بود كه از محبوب داشت. دو عكس ديده بود. دو عكس كه اگر در جاهاي مختلف ديده‌ بود، بدون هيچ قيد و شرطي مي‌پذيرفت مربوط به دو شخص متفاوت است. ولي هر دو عكس در كنار هم و در كنار نام محبوب، ضرب‌آهنگي را ايجاد كرد كه يك ساعت تمام او را در يك نقطه، مقابل يك تصوير نشاند. تصويري كه افسار قسمتي از افكار او را مانند اسبي در دست گرفته بود، مي‌تازاند و همراه با آن، رنگ و نقش صورت را بر روي تمام تصورات خيالي او از محبوب مي‌پاشاند.
يكي از عكس‌ها، نيم‌تنه‌ي بالاي محبوب را نشان مي‌داد. دست‌هايش توي جيب بود و نگاهش روي دوربين. ايستاده بود. مصمم به نظر مي‌رسيد. رنگ سورمه‌اي لباسش، گردن و جناغ سينه‌اش را مشخص‌تر نشان مي‌داد. پس زمينه‌ي اين عكس 183 تا رنگ آبي داشت، 179 تا رنگ سبز و 179 تا رنگ قرمز. تقريبا از هر رنگ به مقدار مساوي. مثل خاكستري كه تازه آتشش را نشانده باشد. به رنگ كبود روشن شده با سفيد و سرخ‌آبي شده از انعكاس رنگ سورمه‌اي تن‌پوش.
بلند شد. چرخي توي آشپزخانه زد. يك ليوان آب سر كشيد. تصوير تازه شكل گرفته‌ي محبوب جلوي چشمش بود. حالا محبوب زير درخت نشسته بود. به نقطه‌اي كه با اتاق تاريك پشت مردمك دوربين فاصله‌ي زيادي داشت، نگاه مي‌كرد. چشم‌هايش پشت يك عينك آفتابي پنهان بود. يك شال مشكي موهايش را پوشانده بود و كلاه لبه داري روي شال. سرش متمايل به سمت بالا بود. گمان كرد اين كار را براي آن كرده است تا غرورش توي عكس كاملا نمايان شود. زاويه‌ي سرش به بيننده مي‌فهماند نمي‌تواند در دنياي واقعي به او بيش از حد نزديك شد. خورشيد سايه‌ي لبه‌ي كلاه را روي قسمت بالايي پيشاني انداخته بود. ليوان را روي كابينت گذاشت. خواست حواسش را به چيزي مشغول كند. خوشه‌ انگوري از توي يخچال برداشت. انگور را نشسته، گذاشت روي سينك آشپزخانه و برگشت كنار كامپيوتر. محبوب نشسته بود روي خاك. شلوار لي آبي به پا كرده بود و كفش‌هاي طوسي. در اين عكس نسبت به عكس ديگر، نيم‌رخ چپش نمايان‌تر بود تا راست. از نيم‌رخ راست فقط قسمتي از گونه و عينك آفتابي مشخص بود. نيم‌رخ چپ گوش‌ها و قسمت كوچكي از جمجمه‌ را در بر داشت. “به طبيعت پناه برده بود يا از روي بي‌نيازي فقط خواسته بود چند ساعتي را در كنار كوه و درخت بگذراند” اين سوالي بود كه به محض ديدن عكس دومي توي ذهنش نقش بست.
هر چه با خودش كلنجار رفت، نتوانست اين فكر را از خودش دور كند كه اين امر تنها ناشي از يك تشابه اسمي نيست. با محبوب دوست بود و مدت‌ها بود با متن بدون صدا و تصوير او اخت شده بود. نمي‌دانست بايد به دنبال تصويري براي صورت نقش نبسته‌ي او باشد يا نه. نمي‌دانست نگاشتن نقشي براي صورت محبوب، چه فايده‌اي خواهد داشت. محبوبي كه مي‌دانست چه زماني بايد سكوت كند و چه زماني حرف بزند، چه موقع گلايه و چه موقع خاطرات گذشته‌اش را به صورت مونو‌لوگ بيان كند. محبوبي كه تا وقتي حرفي براي گفتن ندارد، سكوت مي‌كند و در يك مكالمه‌ي نوشتاري، اگر واجب‌تري پيش مي‌آمد، با يك كلمه و بدون هيچ توضيح بيشتري مكالمه را قطع مي‌كرد. محبوبي كه او از خلال نوشته‌ها بيرون كشيده بود، زيبا فكر مي‌كرد و زيبا رفتار. زيبا سكوت مي‌كرد و زيبا غوغا. محبوب هيچ‌گاه به او اجازه نداد علت‌ها و داستان‌ها را بداند. او هم مانند ديگران، فقط مي‌توانست از معلول‌ها بداند. و اين دور نگه داشتن او، در كمال احترام و ادب محبوب صورت مي‌گرفت. به طوري كه يك بار هم از اين رفتار محبوب نرنجيد. فقط گاهي دلش مي‌خواست بيشتر از آن‌چه كه روي صفحه نشانده شده بود، بداند. براي چنين محبوبي، صورتي چنين مصمم با نگاهي مستقيم در دوربين يا نگاهي از سر بي‌توجهي به آن دور‌ها، موهايي كوتاه و مردانه يا نشاندن‌شان در زير شال و كلاه، تن‌پوش سورمه‌اي يا مانتو و كوله‌ي سياه، قامتي ايستاده يا تني نشسته روي خاك و ساعد عصا شده بر بالا‌تنه، به خوبي جفت و جور مي‌شد. حتي نمي‌دانست اگر روزي چهره‌ي واقعي محبوب در برابرش ظاهر شود، ظرف خيالش واژگون خواهد شد يا پايدارتر مي‌شود. تنها مي‌دانست تصويري كه جلوي رويش است به اندازه‌ي تصويري كه در خيالش سايه-روشن محبوب را ترسيم كرده است، مصمم، تاثير‌گذار و مغرور است و اين تشابه اسمي باعث شده بود يك ساعت تمام به آن تصوير زل بزند. تصوير دختري مغرور كه اگر سنش كمتر مي‌زد، شك او را به يقين تبديل مي‌كرد.