msgbartop
شايد همين امروز انتظاري است كه مويم سفيد كرده است
msgbarbottom

٢ خرداد- ريواس

بر بلندي تخته‌سنگي ايستاده‌ام. مگسي در اطرافم وزوز مي‌كند. زير پايم دره‌اي است و آن دورتر، شهر در مقابل صورتم پهن شده است. به نسبت ديگر روزها تميزتر است. قسمتي از دل شهر پر درخت است. نمي‌توانم بفهمم آن قسمت كه درخت‌هاي انبوه دارد كجاست. هركجا هست نه به خانه‌ي من نزديك است نه به خانه‌ي تو. نگاهم را از آن دور مي‌آورم به نزديك‌ترين نقطه‌ي شهر مي‌آورم نزديك‌تر، تا آدم‌هايي كه از مسير اصلي بالا مي‌روند. مي‌آورم تا دره‌ي زير پايم و ادامه مي‌دهم تا تخته سنگي كه رويش ايستاده‌ام. سرم گيج مي‌رود. پاي راستم را عقب مي‌برم و خودم را عقب مي‌كشم. اما دوباره برمي‌گردم جلو. دو قدم. لبه‌ي تخت سنگ مي‌ايستم. خالي زير پايم را نگاه مي‌كنم. با شيب زيادي به ته دره مي‌رسد. چهل دقيقه طول كشيد تا از شيب ملايم سينه‌ي سمت راست به شانه‌ي كوه رسيدم. احمد توي سايه‌ نشسته است و مثل سگ له‌له مي‌زند براي يك ليوان آب. پا به پاي من بالا آمد. تشنه كه مي‌شد با ساقه‌ي ترش و آب‌دار ريواس‌ها دهانش را خيس و خوش‌بو مي‌كرد. از ريواس كه خسته شد، ساكت شد و ديگر حرفي نزد. همين‌طور به دره‌ي پايين پايم نگاه مي‌كنم. اگر يك‌باره سرم گيج برود يا پايم بلغزد، به ته دره نرسيده روح از بدنم جدا مي‌شود. سرم اصابت مي‌كند به تخته سنگي در ميانه‌ي راه -كه يك درخت‌چه‌ي كوهي از كنارش در آمده است و من و احمد در سايه‌ي آن نان بربري و پنير خورديم- و درجا تمام مي‌كنم. اگر هم مسير غلتش بدنم با چيزي عوض بشود، خار‌هاي درشت و تيزي كه در بين راه است، در چشمم مي‌روند و بعد از آن اگر هم به هزار جان كندن زنده بمانم، نمي‌خواهم كه زنده باشم و كاسه‌ي چشمم از تيله‌ي خوش‌رنگ قهوه‌اي و تمام تو –وقتي مقابلم مي‌نشيني، خالي شود و مجبور بشوم با يك عينك سياه و عصاي سفيد و با احتياط كامل راه بروم.
آن‌هايي كه به يك ‌باره تصميم مي‌گيرند خودشان را بيندازند پايين، در اين لحظه، در لحظه‌اي كه بر بالاي يك خالي‌ِ پر وحشت مي‌ايستند، جسد پايين افتاده‌ي خود را از اين بالا،‌ در زماني قبل از سقوط، يا شايد زماني قبل از صعود و پرواز، مي‌بينند، به چه چيزي فكر مي‌كنند؟ بدبختي‌هاي زندگي به كجايشان رسيده است؟ احمد مي‌گويد:‌ «به اينجا». از اين‌كه فكرم را خوانده است دهانم باز مي‌ماند. با اين‌كه فهميدم چي گفته است مي‌پرسم: «چي؟» و منتظرم سرش را بالا بياورد و با دستش به بالاي گلويش اشاره كند و بگويد به اين‌جا. مي‌گويد: «بيا اين‌جا. اون بالا چه گهي مي‌خوري؟ بيا لامصب الان مي‌افتي‌ها». مي‌گويم: «يك لحظه خفه‌خون بگير و فقط گوش كن.» مي‌گويد: «اين مگسي كه وز وز مي‌كند من را ياد فيلم خوب، بد و زشت* مي‌اندازد. انگار منتظرند تا در يك دوئل كشته بشوم و سرِ لاشه‌ام ميهماني مفصلي بگيرند».
چشم‌ها را مي‌بندم و گوش مي‌كنم. احمد هم ساكت شده است. صداي وزوز مگس است و هو هوي باد و چهچهِ پرنده‌اي كه شايد بلبل يا سهره يا هر پرنده‌ي ديگر كه نمي‌دانم چي است و فقط مي‌بينمش كه به اندازه‌ي يك گنجشك است، باشد، و فرياد خفيف كلاغي در دورها. همه‌ي اين صداها در سكوتي معلق است. به يك‌باره صدا قطع مي‌شود و بعد از مكثي كوتاه دوباره شروع مي‌شود: باد مي‌وَزد و مگس مي‌وِزد و همان پرنده شاخه‌ي زير پايش را عوض مي‌كند و جنس ماده را صدا مي‌زند. هم‌زمان با مگس و پرنده، كلاغي از دور قار قار مي‌كند. ته مانده‌ي خفيف صدايش مي‌رسد و من حس كردم چيزي مي‌گويد كه از فهميدن آن ناتوانم. دست‌هايم را از دو طرف باز مي‌كنم و حالت پرواز مي‌گيرم.

*The Good, the bad and the ugly, By: Sergio Leone

٣٠ اردي‌بهشت- امشب

نه دوست دارم زبان بخوانم نه كتاب. نه حوصله‌ي فيلم هست نه دل و دماغ سريال. امشب مي‌خواهم گزارش بدهم. نمي‌خواهم به رفتن فكر كنم. و يا به ماندن. به هيچ كشوري و هيچ دانشگاهي. گيرم رتبه‌ي آن نوزده را بشمارد. حتي نمي‌خواهم شامم يك ليوان شير باشد با پودر جوانه‌ي گندم و يك شكم سير هندوانه و يك يا دو تا موز. حوصله‌ي اركستر سمفونيكي از منوچهر صهبايي را هم ندارم. همين‌طور ديدن انيميشن Oktapodi. چه برسد به شنيدن هزار باره‌ي گنبد مينا‌ي شجريان. سر شب مطلبي از وبلاگي خواندم. خوشم امد. از همه چيزش. طرح زيبايي داشت. طراحش كم‌نظير است. رنگ‌بندي‌اش معركه است. مطلب هم دوست داشتني بود. اما نخواستم بيشتر از اين بخوانمش. امشب حتي نخواستم تراوين بازي كنم. امروز كه يك روز پرسود بود به شبي رسيده است كه دلم هيچ‌چيز نمي‌خواهد. نه “سرود سليمان” و نه “درد”.
امشب دلم طوري است كه خيلي چيز‌ها نمي‌خواهد. فقط يك چيز مي‌خواهد. امشب دلم يك‌چيز مي‌خواهد.

٢٥ اردي‌بهشت- بر مدار بي‌تغيير

بعد از شش سال هنوز به يكنواختي زندگي عادت نكرده‌ام. نه به حضيض مي‌رود و نه به اوج مي‌آيد. هميشه بر اين باور بوده‌ام كه در اوج بودن، انسان را از يك‌سري لذت‌ها دور مي‌كند و علاوه بر آن، تنهايي را به انسان تقديم مي‌كند.يادم مي‌آيد وقتي بچه‌هاي مدرسه زنگ تفريح فوتبال بازي مي‌كردند، وقتي بچه‌هاي محله هفت‌سنگ بازي مي‌كردند، وقتي خانواده و خانواده‌ها پاي تلويزيون مي‌نشستند، من جاي ديگري بودم. فكرم جاي ديگري بود. وقتي بچه‌هاي دانشكده دور هم توي تريا مي‌نشستند و به ممد عبدي سفارش چاي يا بستني مي‌دادند، من جاي ديگري بودم. وقتي تابستان بود، آن سالي كه كنكور داده بودم، آن روزي كه قرار بود نتايج بيايد، همه رفته‌بودند نتيجه‌ها را ببينند و من جاي ديگري بودم.
روي روال منظم، آرام و كم‌ارزش زندگي افتاده‌ام. تف به اين زندگي. چرا الان شش سال است كه ديگر جاي ديگري نيستم؟

١٨ اردي‌بهشت- بيـ

بايد فكري كرد براي فردا كه بيـ ‌وقفه مي‌آيد و من كه بيـ ‌حوصله به گز كردن روز‌ها مشغولم.

١٦ اردي‌بهشت- خرماي خنده‌ي تو

من تنهاي تو ام و تو آهوي وحشي رميده از من
من به تعقيب تو دچارم و تو به دويدن

محبت را سرريز نكن. بگذار جرعه جرعه بنوشم. سير نشوم. پستان از دهانم بگير. رهايم كن. فرار كن. خوب كه دور شدي، بايست. نزديك شوم. نفسم به شماره بيفتد و تو باز فرار كن. دورتر كه شدي، برگرد. نگاهم كن. آهسته صورتت تَرَك بخورد و خنده از آن ميان خرما شود.
صورتت خرما كن. شيرين. چشم‌ها ريز. پستان پر شير. بچسبانم به سينه‌ات. در آغوشم بگير. محبت كن: بريز، در دهانم شير، در چشم‌هايم نگاه، بر سرم دست نوازش، در دستم انگشت، در گوشم آواز. در من حلول كن. بزم آرامشم كن. من تنهاي تو ام. چه تعارفت كنم وقتي نگاهت خرما مي‌شود توي چشم‌هايم و صدايت خرما مي‌شود توي گوش‌هايم و انگشتانت خرما مي‌شود بين انگشتانم. با من قدم بزن. آن‌قدر كه فراموش نكنم يك روز من از ظهر تو شروع شد تا لالايي شبم. ببرم از سبزِ دشتِ دامنت تا عصر جمعه‌ي باران خورده.

يك سال

دو سال

سه سال

نه سال

بيست و چهار سال

چند سال بگذرد كه فعل‌هايم گذشته شوند و حالم خاطره و هيچ روزم اردي‌بهشت نشود؟ خرگوش بازيگوشي نشوم كه از لاك‌پشت آهسته‌ي تو سريع‌تر نرود. كلاغ ميان‌سالي شوم كه راه رفتن كبك را ياد گرفته است.
اگر سالي بگذرد كه بعد از آن ديگر عيدي نيايد كه گاوي در آن بچرد و باراني كه به‌اندازه بيايد، پنجره‌ي اتاقم مدام خيس خواهد شد از ابري كه نمي‌بارد و تويي كه نمي‌آيي.
اگر سالي بگذرد كه نباشي، نمي‌خواهم، اين انگشت‌ها را كه انگشت‌هاي تو در بين‌‌شان يك‌-در-ميان نيست. اين لب‌ها را كه قند نشود در چاي تو و نباشي كه چايم شيرين كني. اين صورت را هم. عسلِ نگاهت كه روي آن نريزد، تلخ مي‌شود زير زبانم. همان‌طور كه زاييدي‌ام، بميرانم. فرو ببرم در زيرزمين تاريك خانه‌ات.

١٠ اردي‌بهشت- گرگ و ميش

كلپوره مي‌جوشانم. توي جوشانده‌اش نبات مي‌اندازم. مي‌گذارم سرد بشود. مي‌خورم. مثل زهر مار است لامصب. پشت بندش يك قاشق مربا مي‌خورم و نصف ليوان آب. به پشت دراز مي‌كشم. تيك‌تاك ساعت مي‌آيد. دستم را روي شكمم مي‌گذارم و با احساسي از درد و لذت از چشم‌هايم اشك مي‌آيد. منتظر مي‌مانم تا دل‌درد كم بشود. نمي‌شود. دمرو مي‌شوم. سرم را روي بازوي راست مي‌گذارم. تيك‌تاك ساعت بلند‌تر مي‌شود. عقربه‌ها بين هفت و هشت جفت مي‌شوند. حركت‌شان را دنبال مي‌كنم. بي‌توجه به نگاه من، سه دقيقه به همان حالت مي‌ماند؛ به جز چند تكان كوچك كه خرگوش چالاك به خودش مي‌دهد تا لذت بيشتري نصيب لاك‌پشت آهسته‌ي زيرش شود. تا بعد به كناري بخزد و شتاب بگيرد تا گرگ و ميشِ ساعت هشت را به موقع اعلام كند.

٧ اردي‌بهشت- باغ انجير

شاد باشم يا دل‌گير؟ كه تمام تو مال من نيست و تمام من مال تو.

٤ اردي‌بهشت- هيچ‌وقت پير نشو

عمو مجيد سلام
مي‌خواهم همين الان ببوسمت. هر جمعه من را مي‌نشاني پاي تلويزيون تا بخنداني‌ام و چيزهايي ياد بدهي. تلاش تو بوسيدني‌ست. تو كه قبل از تولد نمي‌دانستي قرار است قند بگويي كه قناد شدي. من كه مي‌گويم هر چه هست توي اين اسم است. اسم شخصيت را تعيين مي‌كند. ولي كسي به حرفم اهميت نمي‌دهد. براي همين اسم وب‌لاگم را چيزي گذاشتم كه ناخودآگاه من است. و اين اسم به نوشته‌هاي آن شخصيت و جهت مي‌دهد. گه‌گاهي هم كه چيزي خارج از اسم نوشته مي‌شود باز هم بي هيچ نيست. من به آن‌ها مي‌گويم حاشيه‌هاي لازم. يك وب‌لاگ ديگر داشتم كه در آن بي چاك و بست، به هر چيزي كه آزارم مي‌داد – بخصوص به سياست- بد وبي‌راه مي‌گفتم. فحش‌هاي نامربوط. البته تا پريروز فكر مي‌كردم هنوز هم اين وب‌لاگ را دارم. ولي وقتي بعد از چند ماه مي‌خواستم به آن وب‌لاگ سر بزنم ديدن خبري از آن نيست. پرشين‌بلاگ آن را بسته بود. كاش حداقل فيلتر شده بود. ولي انگار اين پرشين‌بلاگ هيچ مسئوليتي در مقابل حفظ اطلاعات نمي‌پذيرد. بلاگ‌فا هم همين‌طور است. يك سال پيش پيام نقدي در مورد بلاگ‌فا و مديرش آقاي شيرازي نوشته بود. چند روز بعد همه‌ي ديتا‌بيس‌ش پاك شد. امنيت اطلاعات صفره عمو مجيد. در آن وب‌لاگ با اسم ذهن عريان مي‌نوشتم. براي همين همه‌ي نوشته‌ها بي‌پرده بود. همان‌چيزي كه مي آمد توي فكرم مي‌نوشتم. هرچند كه آن اواخر گاهي مطالب را كپي و پيست مي‌كردم. منظورم از اسم است. حالا كه اسم تو قناد است – دوباره مي‌پرسم- تو اين قدر محبوب شده‌اي؟ شخصيت‌ت با اسمت هم‌سو شده است. چند نسل تو را ديده‌اند؟ تا حالا چند كودك را ديده‌اي و خندانه‌اي و قند در دهانش گذاشته‌اي؟ از حالاي تو مي‌گويم. حالا كه پنجاه و پنج سالگي‌ات را مي‌گذراني و خوي آباداني‌ات را گرم‌تر كرده‌اي و محبتت را در دل‌مان ريشه‌دار تر. از وقتي كه ديده‌ام‌ت تا الان فرقي نكرده‌اي. هيچ‌وقت پير نشو عمو قناد. هيچ‌وقت.

٣١ فروردين- از همان اول

ازهمان اول كه ايميلت را پيدا كرد مي‌دانست اسمت سودابه‌ست. يعني حدس مي‌زد كه سودابه باشد. و همان حدس را پذيرفته بود. فرشته ايميل زده بود كه بچه بيايند و اختلافات را از طريق ايميل حل كنند. ايميل همه مشخص بود به جز دو نفر كه نمي‌شد تشخيص داد كدام ايميل مربوط به كدام است. با مقداري جستجو فهميد ايميل تو همان است كه حدس زده بود. آخر يك بار كه در جايي مطلبي نوشته بودي، ايميلت را هم نوشته بودي. نمي‌دانم چرا ولي حدس زدم اسمت بايد سودابه باشد.

همه‌اش از يك احساس شروع شد. احساسي كه از يادداشت‌هاي تو به من دست مي‌داد و هر روز نسبت به تو احساس خاصي پيدا مي‌كردم. تو شدي پرنده‌ي زرد كوچك من. چقدر بال و پر زدي تا تابستان بچه‌ها دور هم جمع بشوند. ولي نشدند. يك بار در يادداشتي نوشتي “شفق جان، ايميلت را چك كن”. اين جمله آن‌موقع خيلي زير زبانم مزه كرد. ايميل مربوط به بحث جنجالي فرشته بود. جمله‌هاي چسب‌ناكت زياد شده بود و تو بي‌خبر از رابطه‌اي كه به‌وجود آمده بود.

ماه به سال‌ و سال به سال‌ها رسيد. خيلي چيز‌ها عوض شده است. سودابه جان، ديشب جايت خالي بود. رفته بودم پيش پيام. براي شام مرغ سرخ كردم. آن لحظه فكر كردم كه چقدر دوستت دارم. پيام كه صدايم زد، فكر تو از سرم بيرون پريد. صبح، به رسم تو، قبل از طلوع خورشيد بيدار شدم. يك مرتبه نبودي و دلم برايت تنگ شد. يك تكه كاغذ برداشتم و نوشتم “سلام سودابه”. و همين‌طور روي اسمت دست كشيدم و دستم را بو كردم. چند بار اين كار تكرار شد. بعد مثل كسي كه بخواهد چيزي را از كسي مخفي كند، به سرعت كاغذ را مچاله كردم. يك لحظه احساس كردم تو آمدي. ولي نيامده بودي و من به سلامي مچاله شده در دستم نگاه مي‌كردم.

قرار نيست همه‌ي نامه‌ها به ادرس تو ارسال شوند.

١٧ فروردين- چاي ساعت پنج

زير كون آدم بايد سفت باشد. از مبل‌هاي نرم و راحتي كه با نشستن روي‌شان شكل كمر و كپل آدم را مي‌گيرند خوشم نمي‌آيد. درد كمر به كنار. مثل بچه‌اي مي‌شوي كه در آغوش‌ مبل فرو رفته‌اي. حس مي‌كني در چنين شرايطي بايد حس تنها بودن داشته باشي و يا غمي چيزي تو را مچاله كرده باشد. احساس دل‌تنگي مي‌كني. ولي هر چه به خودت فشار مي‌آوري كه غمگين بشوي، نمي‌شود. فقط مقداري سنگين و بي‌حال مي‌شوي. در همين لحظه مادر از آشپزخانه مي‌آيد و تو را مي‌بيند كه كمي ابروهايت در هم رفته، نگاهت را به نقطه‌ي نامعلومي كه نه نزديك است و نه دور، دوخته‌اي، عضله‌هايت را شل كرده‌اي، دست‌هايت را بين زانو‌هايت گرفته‌اي و زانوهايت را توي شكمت جمع كرده‌اي. چشم‌هايش ريز مي‌شوند. گوشه‌ي لب‌هايش پايين مي‌آيند و با نگاه به چهره‌اش مي‌فهمي كه از اين حالت تو ناراحت شده است. قبل از اينكه هول برش دارد و مجبور بشود خودش را جمع و جور كند و بيايد كنارت، روي دسته‌ي مبل بنشيند، آرنجت را بگيرد و بكشدت طرف خودش، پيشاني‌ات را ببوسد و بپرسد چي شده كه زانوي غم بغل كرده‌اي، پيش‌دستي مي‌كني و تن سنگينت را كه در نرمه‌ي مبل سنگين‌تر شده‌است، بالا مي‌آوري. مي‌گويي اين هواي خوب يك پياده‌روي را مي‌طلبد. هيچ نمي‌داني وضع هوا چطور است. سه ساعت است كه به همين منوال روي مبل نشسته‌اي. ذهنت از همه چيز پر و خالي شده و تنها گاهي چشم‌هايت يا لب‌هايت تغيير حالت داده‌اند و حس درونت ناخواسته به صورتت شكل داده و يا بدون آن‌كه خودت متوجه بشوي، روي مبل جابه‌جا شده‌اي. پرده كشيده شده و به درستي نمي‌داني چه ساعتي از روز است. به هر حال هوا چه آفتابي باشد چه باراني، مي‌تواند هواي خوب به حساب بيايد. به صورتش نگاه مي‌كني و منتظري ببيني چه پاسخي مي‌دهد. نمي‌خواهي چيزي بروز بدهي. چون در واقع چيزي نشده است. يعني چيزي كه قابلِ عرض باشد نيست. مي‌گويد «هوا صاف‌تر از روز‌هاي قبل است. ولي با اين باد، شايد شب باران ببارد».
گفتم دوست دارم جاي سفتي بنشينم. به متكا يا ديوار سفتي تكيه بدهم و يا هيچ چيزي پشت سرم نباشد. اگر چند ساعت به همين منوال نشستم، هيچ حسي به جز فكر كردن به سراغم نيايد. دودوتا چارتا كنم و با قلمي كه توي دستم است، روي كاغذ چند تا عدد بنويسم و يا چند كلمه و شكل‌هاي ديگر بكشم. كسي چيزي ازشان نفهمد. بروم به ميان كتاب‌هاي رياضي و بپرم به زمان آينده و بنشينم كنار تو كه كلمه‌ي اول در خط دومي. طرح بكشم و در خط سوم بنويسم: تو كه صدا شدي در گلويم بگو در گذشته‌ي «امروز»، آن زمان كه كلمه‌ام بودي، بوي كدام خاك، خيس‌تر از آواز من بود كه دور شدي از من يا منتظر آواز نبودي؟ دوباره طرح و شكل و عدد و خط. كمرم روي كاغذ خم شده باشد و هنوز نشسته باشم روي قالي زرشكي و تكيه بر هيچ‌كجا داده باشم. مادر براي چاي صدايم بزند و از اين حالت من غصه‌اش نگيرد. چاي بله نه تعداد چندجمله‌اي‌هاي با ضرايب صحيح نامنفي چاي مدتي بايد بهش بگويم يا قبول مي‌كند اگر قبول نكرد همين رشته بله امروز نبايد ابراز مي‌كردم بله تعداد چندجمله‌اي‌هاي بله همه چيز خوب به نظر مي‌رسد نبايد دست‌دست كنم بله نه ولي اگر حيف كاش مي‌شد راحت‌تر از اين‌ها ولي اگر تمايلي داشت كه آن‌همه نه دلش نمي‌خواهد در برنامه‌هايش نيست بله چاي او هم مسائل خاص خودش را بله اگر آن حرف را نمي‌زد يك چيزي بله نه نمي‌تواند يا نمي‌خواهد يا نه نه مي‌خواهد ولي شايد او هم كه جواب نداد او هم كه زده تو خط اعتصاب نازش بله زياده چرا چاي نبايد چيزي مي‌نوشتم فردا دوباره تكرار شايد نه چندجمله‌اي‌هايي كه در شرط شرط نه بدون شرط بايد بهش بگويم بله نه بايد در كار نيست اگر مي‌خواست حتما مي‌گفت بله از اين طرف هم هيچ اقدامي شايد اشتباه از من بود بله فردا نه بله
چاي سرد شده است. تكيه‌ام را از ديوار مي‌گيرم. بلند مي‌شوم پنجره را مي‌بندم. هوا دم دارد. توي شكم مبل لم مي‌دهم. چيز قابل عرضي نيست.

١٦ فروردين- تقريبا صفر

حيف نيست در اين باران چتر دستم بگيرم؟ يا در پناه ديوار راه بروم كه خيس به شركت نرسم؟ گيرم كه خيس به شركت برسم. مگر چند بار در سال بهار است و صبح باران مي‌آيد؟ و هوا اين‌قدر جان مي‌دهد براي عميق نفس كشيدن. آن‌چنان عميق كه تا چند روز نياز به نفس كشيدن نداشته باشي. و من آرزو كنم كاش پا به پاي من قدم مي‌زدي و خيس مي‌شدي و چتربه‌دست‌ها به خيس شدن‌مان حسود مي‌شدند. و باران چتر موهايت را مي‌ريخت روي پيشانيت خيس.
اصلا مگر چند بار در سال دوست، سال نو را به من تبريك مي‌گويد و چند بار بهانه براي پيغام دوست مهيا مي‌شود و من كه ماه‌ها بود گمش كرده بودم، از شادي پيغامش برگي باران‌خورده شوم سبز. بدانم نگاهم مي‌كند. برنگردم به سمتش تا نيم‌رخش را پشت درخت پنهان نكند. دوست داشته باشم ازنگاه دزدكي‌اش كم نشود. او با روش خودش از جايي امن نگاهم كند و من با روش خودم، وقتي كه رفت، عطر حضورش را بو بكشم. نداند چه راه درازي مي‌روم تا برايش آرزوهاي خوب بكنم. مگر چند بار مي‌شود كه اين هوا باراني ببارد كه موش آب‌كشيده‌ام نكند و يا بيشتر از كثيف كردن شيشه‌ها ببارد؟ و آسمان آن بيشه‌ي كبودي شود كه به جنگل و دريايي كه بينشان هستي، حسود نشوم. و آرزو كنم و دلم بخواهد كنارم، جايي براي قدم هاي تو باز بگذارم و هم‌پاي تو قدم بزنم. من كه مي‌گويم احتمالش خيلي كم است. يك چيزي نزديك صفر.

٨ فروردين- مرگ عاشق

حالا كه دوست داشتن، تولد است و تنهايي، مرگ؛ در صفحه‌ي اول تقويم امسال بنويس: تنهايي، تنها نتيجه‌ي دوست‌داشتن است.

٢ فروردين- نان تازه

دستت را به من بده. قدم به قدم، نفس به نفس با هم مي‌رويم. دستت را مي‌كشم. يك قدم جلو مي‌آيي. يك قدم جلو مي‌روم، دستت را مي‌كشم. مي‌رويم تا صفحات كتاب. اين كتاب را با هم مي‌نويسيم.”كلمه” دارد و “تركيب تازه”. “بياموزيم” دارد. “جاي خالي” دارد. “پرسش” دارد. چند كلمه من مي‌نويسم. چند خط محبوب و چند صفحه هم تو بنويس. اين كتاب تو است. نمي‌خواهي خودكارت را بياوري؟ با خودكار بنويس. اگر چيزي به اشتباه نوشتي، روي آن يك خط بكش. گاهي اوقات لازم است روي كل يك جمله يا يك پاراگراف خط بكشي. اشتباهت را پاك نكن. عبارت اشتباه بايد هميشه جلوي چشمت باشد تا تكرار نشود. خوب نيست مدام در زندگي اشتباه كني. اشتباه بيشتر از يك‌بار يعني حماقت. من دوست ندارم احمق جلوه كنم. بي شك تو هم همين‌طور هستي. اين‌طور نيست؟
گاهي وقتا لازمه شكسته بنويسي. فك نمي‌كني شكسته نويسي بيشتر به دل مي‌شينه؟ آخه حرف مستقيم دله كه مستقيم مياد و روي كاغذ مي‌شينه. سعي كن شكسته ننويسي. اگر چه شكسته نويسي نزديك‌تر به گويش است. ولي گفتن جايگاهي دارد و نوشتن جايگاهي. گوينده در گفتن از ابزارهايي استفاده مي‌كند كه در اختيار قلم نيست. شنونده با خواننده تفاوت دارد. ديده‌اي وقتي كه توي دفتر خاطرات كسي يواشكي سرك مي‌كشي، رغبتي براي بار دوم خواندن نداري؟ چون مستقيم و با زبان دل در حال صحبت مي‌شود. بيا بالاتر. از اين بالا متن طور ديگري ديده مي‌شود. تو كه نمي خواهي متن يك‌بار مصرف بشود؟ خودكارت را بردار و اولين جمله را بنويس. حالا كه مي‌خواهي در نوشتن كتاب خودت نقش داشته باشي،‌ سعي كن موثرترين نقش را داشته باشي. تا حالا چند كتاب خوانده‌اي؟ فكر نمي‌كردم نوشتن به قدر خواندن در من تاثير بگذارد. نوشتني كه در دفتر خاطرات باقي نماند و آزادانه در معرض خوانش ديگران بگذارمش.
گاهي دوست دارم داستان بنويسم. داستان كوتاهي كه در مترو اتفاق افتاد. گاهي كه براي محبوب مي‌نويسم، نغمه مي‌شود و ياد و نامه. گاهي دست محبوب را مي‌گيرم. با خود مي‌برمش توي داستان. آنجا هر بلايي كه بخواهم سرش در مي‌آورم. آن‌جا ساكت و بي‌پناه است. گاهي هم طغيان مي‌كند. شورش مي‌كند. جار و جنجال مي‌كند. ولي همه را در درونش خفه مي كند. داستان است ديگر. شايد مقداري از آشوبش لكه خوني روي كتاب بيندازد. تو هم در نوشتن خودت را به دست ذهنت بسپار.
بيا تو را با محبوب آشنا كنم. محبوب در يك لحظه، در ميان كلمه‌هاي من متولد شد. مثل لبخندي كه روي لب ماه، هلال نازكي مي‌شود. به همين سادگي. ولي آن لحظه ماه‌ها طول كشيد. محبوب حاصل لحظه‌هاي من و نغمه‌هاي من است. هم‌آغوشي لحظه‌ها و نغمه‌ها و هم‌خوابگي‌شان توهم نيست. محبوب كلمه‌ها را بو كشيد و من تخم تركيب‌هاي تازه را در او كاشتم. بيا به يمن قدم‌هاي محبوب جشن كوچكي بگيرم … .

صبح كه بيدار شدم، داشت باران مي‌آمد. اين نان در تنورم بود. هنوز تازه‌ست.

١ فروردين- Sending failed

بيشترين اشتياق را دارم براي تبريك گفتن به تو. عيدت مبارك. صداي تو سبز است و نگاهت سبز و لب‌هات خيس و دست‌هات آبي. ببرم تا زير چتر لب‌هات. بالا ببرم تا نگاهت. بگذار هر چه دوست دارم برايت آرزو كنم. آرزوهاي خوب.

و تو من را يك پسته خنده مهمان كن. از ته دل و با صداي بلند.

٢٧ اسفند- Rememberance

يك شب اين شعر* را براي پري مهربان دريايي خواندم. از آن‌جهت نبود كه ناخواسته به او آسيب زده بودم. نه در آن لحظه‌ي خاص، نه مي‌خواستم از او به خاطر مهرباني‌اش تشكر بكنم و نه به خاطر آسيبش عذرخواي. فقط مي‌خواستم احساس درونم را بيان كنم و جالب اين بود كه نمي‌دانستم حرف دلم چي است. و وقتي آن را در زبان شكسپير ديدم، فهميدم.
و حالا به دليل اندوه محبوب، مي‌خواهم شما را با زيبايي نشئه كننده‌ي اين شعر، مست كنم و تقديمش كنم به او.

When in disgrace with Fortune and men’s eyes,
I all alone beweep my outcast state,
And trouble deaf heaven with my bootless cries,
And look upon myself and curse my fate,
Wishing me like to one more rich in hope,
Featured like him, like him with friends possess’d,
Desiring this man’s art, and that man’s scope,
With what I most enjoy contented least.
Yet in these thoughts myself almost despising,
Haply I think on thee, and then my state,
Like to the lark at break of day arising
From sullen earth, sings hymns at heaven’s gate;
For thy sweet love remembered such wealth brings
That then I scorn to change my state with kings.

هر زمان كه از جور روزگار
و رسوايي ميان مردمان
در گوشه‌ي تنهايي، بر بي‌نواييِ خود اشك مي‌ريزم
و گوش ناشنواي آسمان را با فرياد‌هاي بي‌حاصل خويش مي‌آزارم
و بر خود مي‌نگرم و بر بخت بد خويش نفرين مي‌فرستم
و آرزو مي‌كنم كه اي كاش چون آن ديگري بودم
كه دلش از من اميدوارتر،
و قامتش موزون‌تر
و دوستانش بيشتر است،
و اي كاش هنر اين يك
و شكوه و شوكت آن ديگري از آنِ من بود؛
در اين اوصاف چنان خود را محروم مي‌بينم
كه حتي از آنچه بيشترين نصيب را برده‌ام
كمترين خرسندي احساس نمي‌كنم.
اما در همين حال كه خود را چنين خوار و حقير مي‌بينم
از بخت نيك، حالي به ياد تو مي‌افتم؛
آنگاه روح من، همچون چكاوك سحرخيز
از خاك تيره اوج گرفته،
بر دروازه‌ي بهشت سرود مي‌خواند
و با ياد عشق تو چنان دولتي به من دست مي‌دهد
كه شأن سلطاني به چشمم خوار مي‌آيد
و از سوداي مقام خود با پادشاهان عار دارم

*شكسپير، سونات 29 ترجمه حسين الهي قمشه‌اي

٢٥ اسفند- Scarlet O’Hara

اسكارلت در “بر باد رفته” به زندگي چند نفر گند زد.
اسكارلت زيبا بود. ولي ملاني از او زيباتر بود بعلاوه اين‌كه مهربان، تودار و صبور بود. اسكارلت مي‌خواست به زور به خودش و به همه بقبولاند كه عاشق است. خيلي‌ها در داستان مردند. ولي اسكارلت در داستان نمرد.
اسكارلت هنوز زنده است.

١٨ اسفند- موهايت را

بيا همديگر را صدا كنيم. بلند و با نام كوچك. در جواب تو، آهسته بگويم جانم. كلمه‌هايت را بنويس. سريع و محكم. به قدرِ ضربه زدن روي كيبورد. در جواب تو به سرعت بنويسم “بي‌ انصافي است”. سينه‌ات از خواندن كلمه‌هاي من نبض پيدا كند. آن‌گاه، بلندتر نفس بكش. من گوش به سمت سينه‌ات بخوابانم.
بيا گوش به سمت هم تيز كنيم. بخوانيم براي هم. گوش پر كنيم از صداهايي كه دوست داريم. تو، روي كيبورد بكوب. من، صداي نفس كشيدنت را بشنوم. تو از اسارت بگو و من جنگ را بزرگ‌ترين سلاح زندگي‌ام بنامم. من چشم ببندم. شش دانگ حواسم را روي گوش‌هايم بگذارم و گوش‌هايم را بچرخانم به سمت صداي تو. صدا از بطن سينه‌ات بيرون بيايد. پره‌هاي دماغت را گشاد و تنگ كند و خارج شود. منتظر شوم چيزي بگويي. چيزي با خودت زمزمه كني يا بلند با خودت صحبت كني. نه! نه! نه! حرامم كن. شنيدن صدايت را حرامم كن. شنيدن نفس‌هايت را هم. بگذار گوش‌هايم برگردند به سمت تاريك دهليز جمجمه‌ام. الان، مي‌خواهم فقط موهايت را شانه كنم.

١٥ اسفند- روي ديوار

شب سرد است
شمع مي‌لرزد
آهوي تو روي ديوار مي‌دود
طفل مردمكم
به خوردن يك جرعه از سينه‌ي آهويت دهان باز مي‌كند
سفيدِ خوش‌بوي سينه مي‌بيند

روي ديوار مي‌چرد
پوزه بر دستانم مي‌مالد آهوي تو
تب دست‌هايم برف تن‌اش آب نمي‌كند
كلمه
در پستان آهويت آغوز مي‌شود در رحم‌ام نطفه

طفل مردمكم
پوزه بر برف مي‌مالد و روي ديوار مي‌دود

١٢ اسفند- تف به گورش

آنقدر نق زد و غُر زد و قارقار كرد كه سرطان زبان گرفت. پزشك معالجش زبانش را از بيخ بريد. ولي او باز هم ول‌كن حرف‌زدن و حرافي نبود. با همان زبان كوچكش غذا مي‌خورد و شيريني را مزه‌مزه مي‌كرد و حرف مي‌زد تا اين‌كه مرد. به محض اينكه يك سوال ازش مي‌كردي شروع مي‌كرد به حرف زدن. دهانش مثل منقار كلاغ، باز و بسته مي‌شد. صدايش ريز و جرس بود و از راهرو‌ي گوش‌ت نفوذ مي‌كرد به خانه‌ي مفزت. حرف‌هايش را از سوال تو شروع مي‌كرد و مي‌رسيد به خر دجال و بز اخفش و افزايش بي‌دليل كرايه‌هاي تاكسي سال بعد و سياست و اوباما و بسته‌هاي انرژي‌هاي و ثابت پلانك و سهام عدالت و صف شير و نان سنگك دانه‌اي هفتصد تومان و فوايد شير پر چرب گوسفندي و كوهنوردي و طرح‌هاي بكري كه در ذهن دارد و كسي به آن‌‌ها اهميتي نمي‌دهد:
– مهنِس شما خودت قيضاوت كون. وختي كه حداكثر سرعت مجاز صد و بيس كيلومتره، چرا ايران‌خودرو و سايپا ماشينايي نمي‌سازن كه با حدكثر سرعت صد و بيست تا و يا حالا براي بهينه بودن راندمان ماشين، صد و سي‌ تا بره؟ اينا يك چيزيشون مي‌شه. مي‌خوان سفر خارج برن و دك و پوز داشته باشن براي خودشون. وختي كه مردم قانونو رعايت نمي‌كنن، بايد سياست محدوديت كارايي و قابليت رو پيش بگيرن. وختي چراغ قرمز رو هميجوري رد مي‌كنن، بايد به محض ايكه چراغ قرمز شد، چار تا ميله از پشت خط عابر بياد بيرون كه ماشينا نتونن رو خط عابر وايستن و يا چراغ قرمزَرو گازشو بگيرن برن. اينجوري كه بِشِد، ديگه نيازي به پليس هم نيس سر چارراه.
= ولي مهندس اون‌وقت …
– نه مهنِس بِزا حرفم تموم بِشِد. ببين، شما خودتم رعايت حق تقدم رو نمي‌كني. الان كه من دارم با شما حرف مي‌زنم، بايد گوش كني و توي حرف من ندويي. من مي‌دونم شما چي مي‌خواي بگي. شما دقت كردي هر وخت مياي پيشم، من به احترامت پا مي‌شم. شما هم به من بايد متقابلا احترام بذاري. اگه به هم احترام نذاريم، سنگ رو سنگ بند نمي‌شِد.
تند تند حرف مي‌زد. بعد از شش ماه كار كردن با اين آدم نفهميدم مي‌فهمد كه موقع حرف زدن صورت و لباس مخاطبش را پر تف مي‌كند يا نمي‌فهمد.
– اگِر به عنوان مثال جناب گاليله رو حرفش واي ‌نميستاد، يا يك نفر مي‌پريد تو حرفش و نمي‌ذاشت كه جناب گاليله حرفش رو بزنه، ممكن بود تا الان هنوز كه هنوزه نفهميده باشيم زمين گرده و شايد مثل عصر جاهليت فكر مي‌كرديم كه خورشيد داره گرد زمين مي‌چرخه. ولي جناب گاليله رو حرفش وايستاد و فقط در مقابل خواهش و تمناي كليسا بود كه گفت زمين گرد نيست و موقتا از حرفش دست كشيد.
سمت راست صورتم كه تقريبا خيس شده بود را دست كشيدم و با غيظ به چشم‌هاش چشم دوختم. يك قطره‌ي درشت تف از دهانش پرتاب شد توي چشمم.
يك سال جان داد تا بميرد. وقتي مرد، مرده‌اش هم داشت يك بند حرف مي‌زد و تف مي‌كرد. از وقتي زبانش را عمل كرده‌ بود مجبور بود با ني غذاهاي آبكي بخورد. به جاي صحبت كردن، مِن مِن مي‌كرد و مثل بچه‌ها صدا در مي‌آورد. چون كسي ادا درآوردن‌هايش را نمي‌فهميد، با خودش صحبت مي‌كرد. بيشتر اوقات اينطور بود كه انگار دارد آدامس مي‌جود. يعني اين‌طوري لب‌هايش كش مي‌آمد و باز و بسته مي‌شد. به نظرم داشت در تمام اين يك سال جان مي‌داد و براي عزرائيل توضيح مي‌داد كه طرح‌هاي خوبي دارد كه هيچ‌كس به آن‌ها اهميتي نمي‌دهد. البته براي ما يك سال طول كشيد و براي خدا بي‌شك كمتر از يك صدم ثانيه زمان برده است. داشت براي عزرائيل توضيح مي‌داد كه چه خوب كه به ديدن او آمده است و در همان چشم به هم‌زدني كه خدا به عزرائيل وقت داده تا جان مهندس را بگيرد، دو ماه و بلكه بيشتر، شايد حدود يك سال، همين‌طور يك‌ريز مشغول حرف زدن و غُر زدن و قارقار كردن بود. همين‌طور دهانش مي‌جنبيد و با خودش حرف مي‌زد. چند روز ديگر چهلم‌ش است. به گمانم الان دارد توضيحات سوال اول شب اول قبرش را مي‌دهد و فرشته‌ي دوم با هزار جفت انگشت سبابه و شصت يادداشت مي‌كند. فرشته‌ي اول اين‌پا و آن‌پا مي‌كند تا حرف مهندس تمام شود و قبل از پرسيدن سوال دوم، برود دست‌شويي و برگردد. صورت و پرها و كاغذ يادداشت فرشته‌ي دوم از تفِ توضيحات مهندس خيس شده و فرشته‌ي دوم چهره‌ي عبوس و غمگيني به خود گرفته است.

٩ اسفند- همه‌اش بازي بود

مي‌دانيد الان دلم براي كدام‌تان بيشتر از همه تنگ است؟ هيچ مي‌دانيد جاي يكي از شما اين‌جا ماه‌هاست كه خالي است؟ مي‌دانيد كه او دست‌هاي مهربان و دل نرمي داشت؟ كلمه مي‌آورد و مي‌نوشت اين‌جا. بعد از مدتي خواستم كسي كلمه‌هايش را نبيند. البته مجبور بودم آن‌طوري بخواهم. روزها به دنبالش در ميان كلمه‌ها و ساعت‌ها مي‌گردم و شب‌ها آن‌طرف‌تر از نور مهتاب، در سايه‌ي يك درخت و يا يك جاي تاريك ديگر. من مشغول بازي بودم كه افتاد و سرش شكست. من ديدم كه هلش دادند. ولي حرفم را باور نكردند. گفتند تو با دوچرخه به او زدي. او خودش مي‌دانست من فقط مشغول بازي بودم و هيچ عمدي در كار نبود. از كجا بايد مي‌دانستم الان است او را هل بدهند سمت دوچرخه‌ي من. بعد از آن ديگر دوچرخه سواري نكردم. و او كه مهربان بود، گاهي برايم كتاب مي‌خواند و كلمه مي‌نوشت. من نمي‌ديدمش. فقط صدايش را مي‌شنيدم و كلمه‌هايش را مي‌خواندم. نمي‌دانم چي شد كه يك مرتبه ديگر ساكت شد. اگر سابق بر اين، مي‌آمد و چند خطي مي‌خواند يا مي‌نوشت، حالا فقط ساكت بود. چند هفته بعد، ديگر حتي نيامد. و حالا مدت‌هاست جايش خالي است. فكر مي‌كنم همان تصادف با دوچرخه و آسيب‌ديدن سرش، كار دستش داده است. يك چيز دگر هم هست. او خانگي نبود. اگرچه خيلي رام بود. ولي هيچ دستي نتوانسته بود او را اهلي خودش كند. شايد به جاي ديگري رفته است. مطمئنم همين‌طور است. اين‌ها را گفتم كه از او به خاطر تصادف آن‌روز دوچرخه‌ام با او عذر‌خواهي كنم.
ولي همه‌ي اين‌ها گذشته. او ديگر نمي‌آيد. اين روزها خيلي فرق كرده است. اين روز‌ها همه چيز برعكس شده. من هم عوض شده‌ام. بيشتر چيز‌ها با زشتي پر شده. هر روزمان با دروغ و نيش زدن و انگولك كردن اين و آن و يا حق و ناحق كردن پر شده است. بايد حتما يك سيخي آزاري چيزي به يك نفر برسانيم. انگار تا هر روز يك كار زشت نكنيم، آن ‌روزمان شب نمي‌شود. كار زشت نكردن سخت شده است. ديشب به يك نفر توهين كردم. ماه قبل روي اعصاب يك نفر راه رفتم. يك سال بود است كه دروغي را با خودم حمل مي كنم. ولي باور كنيد آن‌ تصادف دوچرخه دست خودم نبود. من فقط داشتم بازي مي‌كردم.