بوقكمكم داشت غر و لند مسافرها بلند ميشد. بعضيشان با دست خودشان را باد ميزدند، عدهاي هم با روزنامه، كتاب و يا چيز ديگري كه دستشان بود. روي صندلي جلو، پشت سر راننده نشسته بودم. از شيشهي كنارم به بيرون نگاه ميكردم تا راننده را پيدا كنم. مينيبوسها هيچموقع زمان حركت مشخصي نداشتند. براي همين هم هست كه تا مجبور نباشم سوارشان نميشوم. آن هم سوار اين فيات قراضه كه تا بند بند استخوانهاي آدم را جدا نكند، او را به مقصد نميرساند. روي صندلي كه نشستم خاك بلند شد. روكش قهوهاي صندليها با يك آرم در زمينهي نيمدايرهي كرم رنگ - كه به نظر ميرسيد روز اول سفيد بودهاست، فضاي مينيبوس را غمزده كرده بود. فكر اينكه عرق سر و بدن چند نفر روي اين روكش چكيده و ماليده و ماسيده و خشك شده كه اين رنگ سفيد را به كرم چركمردهاي تبديل كرده است، حالم را به هم زد. باز كردن پنجره از گرماي داخل و عرق بدنم كم نكرد. اطراف را نگاه ميكردم و با هر دو دست خودم را باد ميزدم. آخرين نفر بودم كه از مدرسه بيرون آمده بودم. مانده بودم تا با كمك معلم رياضي يك مسئله را حل كنم. حل دستگاه دو معادله و دو مجهول را ياد گرفته بودم و يك دستگاه سه معادله و سه مجهولي كه از توي يك كتاب پيدا كرده بودم را ميخواستم برايم حل كند. عليرغم اينكه آقاي قدرتنما خشن به نظر ميرسيد و همهي بچهها از او ميترسيدند، اما با من مهربان بود. صندليهاي مينيبوس پر شده بود. يك نفر از انتهاي مينيبوس داد زد «يك نفر از اون جلوييها يكي دو تا بوق بزنه تا راننده بياد». يك پيرزن از صندلي پشت سرم گفت «پاشو پسر جان تا اين آقا بشينه. جاي پدر بزرگته. ثواب داره». پيرمرد تازه سوار شده بود و اگر اين پيرزن به من امر نميكرد، خودم قصد بلند شدن داشتم. ولي فضولي او و تصميم گرفتن بهجاي من، من را بياعتنا سر جايم نشاند. يك آقاي روزنامهبهدست روزنامه را زير بغلش گرفت و گفت «پسرم اگه بلند بشي تا اين پيرمرد بنده خدا بشينه ثواب داره». يك نفر ديگر ادامه داد «با هر دست بدي، با همون دست ميگيري». عرق از چهار سمتم ميريخت. بيحوصلهتر از آن بودم كه بخواهم حرفهاي مسافران را گوش كنم. بلند شدم. پيرمرد با قدمهاي آهسته و كوتاه به صندلي نزديك شد. دستش را گرفتم و نشست. پيرزن صندلي عقبي گفت «پسرم، خدا خيرت بده، يك بوق بزن تا اين راننده زودتر بياد». كيفم را لاي پاهايم گذاشتم و روي جعبهي كنار دنده نشستم. طوري كه رو به روي بقيهي مسافران بودم. پيرزن مدام لبهايش تكان ميخورد. فكر كنم راننده را نفرين ميكرد و يا به شوهرش –اگر هنوز مرحوم نشده باشد، غر ميزد. تا نگاهش به من افتاد كه داشتم نگاهش ميكردم، گفت «پسر جان به تو گفتم چند تا بوق بزن تا رانندهي اين بيصاحاب بياد. مرديم از گرما». يك مرد چاق از آخر مينيبوس گفت: «عجب بچهي خيرهاي هستي. خب اون جلو نشستي چكار. بوق بزن تا بياد اين مرتيكه». گفتم «چرا خودتون بوق نميزنين». «پسر جان حرف بزرگترت رو گوش كن ديگه. بيچاره پدر و مادرت از دست تو چي ميكشه. هنوز پشت لبت سبز نشده. كاري كه يك بزرگتر بهت ميگه انجام بده». اين را پيرمردي كه جايم را به او داده بودم گفت. توي آن گرما شده بود مثل كرهاي كه روي بشقاب چلو كباب گذاشته شده است. تا جملهاش تمام شد، نفس بلندي كشيد و روي صندلي جابهجا شد. انگار سختترين كار دنيا را انجام داده است و حالا ميخواهد استراحت بكند. صبرم تمام شده بود. دستم را گذاشتم روي بوق و دو تا بوق كوچك زدم. مرد روزنامهبهدست گفت «دو تا بوق ديگه هم بزن. بهجاي من». محلش نگذاشتم. حسابي كنف شد. همينطور كه با شدت بيشتري روزنامه را مقابل صورتش تكان ميداد، گفت «آقاي محترم، دوتا بوق بزن تا آقاي راننده زودتر تشريف بياورند». اين همه كلاس توي مينيبوس زپرتي نوبر بود. ديگر مسافران دادشان در آمده بود و با همهمه و سر و صدا از من ميخواستند بوق مينيبوس را فشار بدهم. خودم هم حسابي كلافه شده بودم. خم شدم به سمت فرمان و دستم را گذاشتم روي بوق و دو تا بوق كشيده و بلند زدم.
در سمت راننده باز شد و يك مرد چاق و سيبيلو نشست پشت فرمان. برگشت از توي آينه نگاهي به مسافران انداخت و گفت «كي بوق زد؟» همگي ساكت شدند. دوباره گفت «كي بوق زد؟» مسافران به سمت من نگاه ميكردند. اينبار ديگر با فحش بود كه در آن گرما از ما سوال كرد «ت.م نداره خودشو معرفي كنه اوني كه بوق زد». پيرزن صندلي عقبي آهسته گفت «اون آقا ». اين را از تكان لبهايش و اشارهاش فهميدم. گفتم «من بودم». گفت «غلط كردي كه تو بودي. چرا بوق زدي. برو گمشو از ماشين پايين». گفتم «نميرم. چرا برم؟» « آقايون، خانومها، تا اين كرهبز تو ماشين باشه، من حركت نميكنم». همهي نگاهها به سمت من چرخيد. من هم توي چشم يكيكشان نگاه كردم. ولي پررو تر از آن بودند كه از رو بروند. مرد چاق عقب مينيبوس گفت «برو پايين بچه. پختيم تو اين گرما». «تو خودت گفتي بوق بزنم كه». يك نفر ديگر از آخر مينيبوس داد زد «برو پايين بچه جان بذار تو اين گرما زودتر به خانههامون برسيم». مرد روزنامهبهدست روزنامه را زير بغلش گرفت و آمد به سمت من. دستم را گرفت و هل داد به سمت در «برو پايين ديگه آقا. يك ذره حرف گوشكن باش». از ماشين پيادهام كرد و در را بست. راننده پايش را گذاشت روي گاز و رفت.*
*بر اساس تعريفي كه از فيلم كوتاهي با همين عنوان و محتوا به كارگرداني روحالله مسرور شنيدم
ميشنوي؟خدايا!
جان مادرت!
سلامتي را از ما نگير.
يك واقعيتاعتراف ميكنم كه من دوستدار محمد علي ابطحي هستم
و اگر بخواهيد كتكم بزنيد و يا پاي ناموس را وسط بكشيد، به ساخت بمب اتم و هلوكاست و قتل هويدا و ترور حسنعلي منصور هم اعتراف ميكنم.
اين متن براي دلگرمي اين عزيز و ديگر عزيزان نيست. اين يك واقعيت است.
خبر موقت: قبلا نامهاي از دكتر قاسم در وبسايتش ديده بودم.
كاش اردك بودمهمين الان فهميدم حيوانات در زمان حال زندگي ميكنند. انگار يك دريافت دروني، يا الهامي چيزي باشد كه سراغم آمده باشد. از كجا همچين چيزي، در گير و دار كار بايد به ذهنم خطور كند؟ اولش انگار به صورت يك جملهاي بود كه روي كاغذ باطله نوشته شده باشد. نسبتا سرد و بيمايه. به آن بياهميت بودم و حتي نميديدمش. احساس ميكردم شبه يك مفهوم به ذهنم آمده است و گوشهاي نشسته است. مثل سايهي كسي كه در حال عبور است. ميبينياش ولي اگر بعد از عبورش رنگ لباسش را از تو بپرسند، نميداني. چون برايت مهم نبوده است. فقط آمده است و رفته است. درست مثل بقيه. آن مفهوم اينطوري به ذهنم آمد. ولي محو نشد. ميخواست محو بشود، نشد. شده است يك فرد عادي از كنارت بگذرد و چيزي در او توجهت را جلب كند؟ فرم موهايش، مدل ريشش، نحوهي آرايشش و يا هر چيز ديگر و بعد با جزئيات تمام به خاطر بسپارياش تا براي دوستي يا آشنايي تعريف كني. نميدانم چي شد كه اين قضيه يواش يواش برجسته شد توي ذهنم. طوري كه ديدمش. بهش توجه كردم و مثل يك خبر مهم، جلوي چشمم پر رنگ شد. «حيوانات در زمان حال زندگي ميكنند».
پاراگراف بالا را دو ماه پيش نوشتم. اين كه ميگويم دو ماه، دقيقا دو ماه نيست. ممكن است سه ماه باشد و يا شايد يك ماه و نيم. يا حتي دو ماه و يك روز با احتساب ماههاي سي و يك روزه. آن موقع فكر نميكردم اينقدر دير به سراغش بيايم. ميخواستم روز بعدش تكميلش كنم. ولي يك ماه و نيم، دو و يا سه ماه طول كشيد. اصلا برايم مهم نيست كه چقدر از زمان نگارش آن پاراگراف گذشته است. مهم اين است كه با دوباره ديدن اين پاراگراف، دوباره آن گزاره در ذهنم زنده شد. باز هم ميگويم «حيوانات در زمان حال زندگي ميكنند». اكنون همانقدر به درستي اين گزاره -كه روزي در حدود دو ماه پيش، قبل از نيمروز، به ذهنم خطور كرد- ايمان دارم كه به زندگي خودم در زمان گذشته. اگر آن موقع مينشستم و همه چيز را با جزئياتي كه به ذهنم خطور كرده است، روي كاغذ ميآوردم، الان مجبور نبودم در سايهي محوي كه از آن مانده است دقيق شوم. درست خاطرم نيست چي شد كه اين موضوع به ذهنم خطور كرد. ولي همين كه خطور كرد، همين كه اندكي برايم مهم شد، سرعت گرفت. و آن موقع بود كه ديدمش. همانطور كه بزرگتر ميشد، نزديكتر ميشد و سرعتش بيشتر ميشد. يعني اينطور به نظر ميرسيد كه سرعتش بيشتر ميشود. وگرنه، يك مفهوم، يك جسم خارجي نيست كه ديده بشود و يا مانند يك هواپيماي فوكر يا شيئي پرندهي ديگر در درون خودش نيروي پيشرانش ندارد كه بخواهد به آن سرعت بدهد. درثاني اصطكاك هوا و نيروهاي بازدارندهي سيال هوا از سرعت آن كم ميكنند و سرعتش زياد نميشود مگر در حالتي كه به سمت زمين نزديك بشود. يعني نيروي جاذبهي زمين باعث بشود سرعت آن مقداري زياد شود. هر چند كه يك مفهوم هيچگاه به سمت زمين حركت نميكند. ولي اين مسئله، چون مانند قلوهسنگي به من نزديك ميشد، حس ميكردم سرعتش بيشتر ميشود. آنقدر كه از يك سايهي محو و مفهوم گذراي ذهني به يك عبارت مهم، به يك گزاره تبديل شد. حتي آن موقع حس كردم اين، يك دريافت دروني است. بهتر ميبود بهجاي نشستن پاي يك كنسرت تلويزيوني قلم و كاغذ را برميداشتم و مينوشتم. نميدانم كه چي شد كه آن موقع ترجيح دادم به همان يك پاراگراف بسنده كنم. ولي يادم ميآيد كه يك ساعت قبلتر، قبل از آنكه اين الهام دروني پررنگ شود، داشتم به عكسهايي از غاز و قو نگاه ميكردم. نميخواهم طوري بشود كه بگوييد استنباطي از دو حيوان، آن هم پرنده، باعث شد يك حكم كلي در مورد تمام حيوانات بدهم. چون اصلا و ابدا آدمي نيستم كه با يك مشاهده، يك حكم كلي صادر كنم. ولي اذعان ميكنم كه ديدن لحظههايي از آن حيوانات در استنتاج اين گزاره بيتاثير نبوده است. لحظههايي كه عليرغم ثبات و سكونشان، ميتوانم حركت را در آنها حس كنم. چشمم را ميگذارم پشت دوربين و منتظر لحظهي مناسب شكار عكس ميشوم. و يا از فاصلهاي نزديك، با دو تا چشم و بدون هيچ واسطهاي، روي ناز و كرشمهي ماده و ادا و اطوار جنس نر دقيق ميشوم. تلاششان براي زندگي، براي همين يك دقيقهاي كه زنده هستند و نميدانند آيا ثانيهاي ديگر شكار خواهند شد يا نه، براي همين يك ساعتي كه نگاهشان ميكنم و يا يك ثانيه، براي همين يك لحظه، كه هر چه فكر ميكنم ميبينم لفظ “لحظه” بهتر از ساعت و دقيقه و ثانيه است، تلاش بيوقفهشان براي لحظهاي كه و لحظههايي كه زنده هستند و نفس ميكشند، را ميبينم و خودم را ميگذارم جاي آنها و ميگويم كاش اردك بودم. باز هم، مثل هميشه اردك و غاز و مرغابي را با هم اشتباه ميكنم. ولي از اين اشتباه هيچگاه قرمز نميشوم. بهشان نگاه ميكنم و فكرم ميرود به روزهايي كه، به معدود روزهايي كه روز حال بود برايم و در آنروزها، در «حال» زندگي ميكردم و ميكنم.
Hardچيزي اين روزها توي سرم وول ميخورد. اولين بار است كه يك فكر را در اين فضا به اشتراك ميگذارم. اولين بار است كه تصميم گرفتم موضوع ذهنيام را با تو درميان بگذارم. راستش را بخواهي به نظرت احتياج دارم. در مقابل خواندن اين متن، اين حق براي من به وجود ميآيد كه از نظرت آگاه بشوم. پس تو هم نظرت را دريغ نكن. فقط يك چيزي. اگر دوست نداري ديگران از نظرت آگاه بشوند، در جايي از يادداشتت بنويس “خصوصي”.
دارم فكر ميكنم به اينكه چه كاري در دنيا كار سخت به حساب ميآيد. بگذار اول سخت بودن را تعريف كنم. كاري كه تعداد خيلي كمي از عهدهي انجام آن برآيند. كاري كه كار هركسي نباشد. كارهايي كه توسط گزينش و انتخاب ديگران انجام ميگيرند، منظورم نيست. مثلا رئيسجمهور آمريكا شدن در اين دسته نميگنجد. كارهايي مورد نظرم است كه به ارادهي فرد بستگي شديد دارد. با اين بيان، زايمان، اگرچه ميگويند درد زيادي دارد، اما كار سختي نيست. چون عدهي زيادي در دنيا از عهدهي انجام آن برميآيند. كمكم كن. ميخواهم بدانم چه كاري يا چه كارهايي از نظر تو كار سخت به حساب ميآيد. اگر اين بيان مختصر از مفهوم سختي –كه توي ذهن من است- را قبول نداري، مفهوم مورد قبول خودت را بگو و با آن مفهوم، كارهاي سخت را نام ببر.