msgbartop
شايد همين امروز انتظاري است كه مويم سفيد كرده است
msgbarbottom

١٦ آذر- فرياد كانت

منفي يك، هيچ نگران نيستم. هرگاه كه نتوانم فكر كنم يا در تصميمم مردد باشم، هرگاه بخواهم با كسي مشورت كنم يا بخواهم دلتنگي‌ام را بيان كنم، هرگاه بخواهم با كسي صحبت كنم و از صحبت كردن با او لذت ببرم، هرگاه بخواهم بخواهم بخواهم، مي‌دانم دوستي و دوستاني دارم كه هميشه مي‌توانم روي فكرشان و حرفشان حساب كنم و بودنشان به من آرامش بدهد. آنقدر كه بخواهم يك پست را –كه بعد از مدت‌ها مي‌نويسم- به آنها اختصاص بدهم و هر خطش را به يكي از آنها تقديم كنم. بگذريم كه در مقابل آن‌ها من غالبا چيزي براي ارائه كردن ندارم و تنها ابزارم سكوت بوده است.
سلام
صفر، در اين تنگ‌ناي وقت، هر كس به كاري مشغول است و فرصت براي پرداختن به دل‌مشغولي‌ها كم است. از بالا كه نگاه كني، مردم را مثل مورچه‌هاي بي‌هدفي مي‌بيني كه فقط به اين‌طرف و آن‌طرف مي‌روند و كل جريان هيچ هدف مشخصي را دنبال نمي‌كند. از همين رو است كه كشور ما به عنوان يك كل، هيچ دست‌آوردي براي ارائه به دنيا ندارد. يك، چند روز پيش خواندم رئيس جمهورمان در جمع مردم اصفهان ادعا كرده است سند‌هايي دارد كه اثبات مي‌كند آمريكا مي‌خواهد جلوي ظهور امام زمان را بگيرد. نمي‌دانم آمريكا چه احساسي پيدا كرد وقتي فهميد اسناد كارهايش به‌دست رئيس‌جمهورمان افتاده است. دو، اخيرا يك جريان هدفمند به صورت آشكار و خودجوش شكل گرفته است. الان برداران اطلاعات مي‌آيند در خانه را مي‌زنند و من را به جرم نشان دادن جريان مي‌برند. دوباره مي‌گويم اگر جريان هدف‌مندي باشد، امروز است. امروز شانزده آذر است و هدف دست‌يافتن به آزادي است. همان آزادي كه فكر مي‌كنند هيچ تعريفي برايش نداريم. همان كه مل گيبسون در فيلم Brave Heart به خاطرش جانش را داد. همان فرياد، امروز از مشت‌هاي گره‌كرده‌ي مردم ما بيرون مي‌آيد و آن‌قدر بلند خواهد بود كه به گوش‌هاي كر هم نفوذ كند. همان كه شانزده آذر آن سال سه دانشجو به خاطرش خون دادند. نه خوني كه برود در رگ‌هاي بدن فردي بيمار. خوني كه از رگ غيرت و مردانگي سه دانشجو بيرون جهيد تا اندام خفته‌ي مردم يك نسل را بيدار و راست كند. سه، نمي‌دانم چرا اين‌ها خيال مي‌كنند كساني به دنبال براندازي هستند. جريان‌هاي برانداز را نمي‌شناسند يا دروغ‌هاي خودشان را باور كرده‌اند؟ كانت در مقاله‌ي «روشنگري چيست» – كه توصيه مي‌كنم وقتي را به آن اختصاص بدهيد و بخوانيد– مي‌گويد: «شاید یک انقلاب به خودکامگی فردی یا به رژیمی ستمگر یاچپاول‌گر پایان دهد؛ اما انقلاب هرگز نمی‌تواند در شیوه‌های اندیشه، اصلاح واقعی به وجود آورد؛ بلکه بر عکس، خرافات جدیدی که جای خرافات پیشین را می‌گیرند، برای کنترل تودۀ بی فکر، یوغِ عبودیت تازه‌ای را به گردن او می‌افکنند.» يك نفر با زباني كه حكومتي‌ها مي‌فهمند بهشان بگويد كسي به دنبال براندازي و انقلاب ديگري نيست. ما فقط مي‌خواهيم آزادانه كتاب بخوانيم. چهار، نمي‌دانم اين چند خطي كه مي‌خواستم براي تو بنويسم چرا با اين حرف‌ها پر شد. قرار بود شعر بنويسم و در آن تو را مثل پرنده‌اي پرواز دهم. مثل يك كفتر چاهي. و يا تو را در دشت سبزي بدوانم. مثل يك آهوي چموش و بازيگوش كه مست مي‌شود از آزادي و جنگل و درخت و دوري درنده‌اي كه بخواهد تهديدش كند. قرار بود در شعر باران ببارد و تو ماهي شوي توي آب. چتر موهايت خيس بخورد و بچسبد به پيشاني و صورتت و چتري كه در دست داري، هيچ‌گاه از خجالت باز نشود. مي‌داني رفيق، به داشتنت افتخار مي‌كنم. روابط انساني را خوب مي‌شناسي و ديد‌گاه بي‌طرفانه‌ات به دل آدم مي‌نشيند. آدم كه با نگاهت همراه شود مي‌تواند خيلي چيز‌ها را ببيند. تو اين درس‌ها را كجا گرفته‌اي؟
شش، بايد شش‌ها را پر كرد از حرف و حرف‌ها را بيرون داد با بازدم و با دم دوباره دود و گاز به ريه‌ها برود و سرفه و اشك بيرون بيايد. در اين ازدحام حرف و بلواي سياسي، هر حرفي كه بزني يك سرش را به طور بي‌ربطانه‌اي ربط مي‌دهند به جريان‌هاي اين‌طرف و آن‌طرف. بگويي خوش‌حالي كه رئيس‌جمهورت اسنادي پيدا كرده كه دست آمريكا را رو مي‌كند، فكر مي‌كنند داري مسخره‌اش مي‌كني. بگويي ناراحتي رئيس جمهورت فلان حرف را زده، مي‌گويند به آن‌ها متصل هستي. هفت، براي راه‌پيمايي از هر سمتي كه بروي، با گاز اشك‌آور و چماق صحنه‌ي آن‌شانزده آذر را مي‌آورند جلوي چشم‌ات. اگر به كسي بگويي دوستت دارم فكر مي‌كنند آن شخص «آزادي» است. البته در اين خصوص پر بيراه فكر نكرده‌اند كه انسان آزادي را دوست دارد، ولي نمي‌دانند كه مخاطب اين دوست داشتن خاص است. هشت، كتاب و مقاله و داستان بخواني، مي‌زنند در دهانت كه فلان چيز را نخوان و بهمان چيز را نخوان. فقط كتاب‌هايي كه ما اجازه‌ي نشر مي‌دهيم را بخوان. مابقي كتاب‌هاي ضاله هستند. مردم را دعوت به كتاب‌خواني كني باز هم مي‌گيرند مي‌برندت جايي كه عرب ني بيندازد. نه، شما ببينيد اين مقاله‌ي كانت چقدر خواسته قدرت فكر كردن به ما انسان‌ها بدهد. چيزي كه اينان از او واهمه دارند. بيچاره همه‌جاي خودش را جر داده تا به ما بفهماند: «چه راحت است صغیر بودن! [آدم صغیر پیش خود چنین استدلال می‌کند که] اگر کتابی داشته باشم [منظور کتاب مقدس است] که به جای فهمم عمل کند، اگر [روحاني] داشته باشم که به جای وجدانم عمل کند و اگر پزشکی داشته باشم که به من بگوید که چه چیزهایی بخورم و چه چیزهایی نخورم و … در این صورت نیازی ندارم که به خود زحمت دهم. اصلاً احتیاجی ندارم که بیندیشم؛ تا وقتی پول دارم دیگران جور مرا می‌کشند.» كجاي اين مقاله بد است؟ اصلا خودتان برويد كاملش را بخوانيد، دقيق بخوانيد، تا همه چيز دستتان بيايد. من هم بروم لباسم را وصله كنم به لباس دوستي كه حرف‌هايش به جان مي‌نشيند. اگر بخواهد اين حرف‌ها را او بزند، چنان غرق صحبت‌ها و تحليل‌هايش مي‌شويد كه خود كانت هم دكانش را مي‌بندد و مي‌آيد حرف‌هاي خودش را از دهان او خيلي زيباتر بشنود.
ده، خواستم اين‌جا بنويسم كه چقدر دوستانم را دوست دارم كه پر شد از حرف‌هاي كانت و همزمان اتفاق‌هاي شانزده آذري و بن‌بست آزادي. الان است كه بيايند و من را از نان خوردن بيندازند. نمي‌دانند من اين‌جا بساطي پهن كرده‌ام براي خودم و حرف‌هايي كه دوست دارم را مي‌نويسم. بيشترش دل‌نوشته است و گاهي هم كه از موضوعي كه يك جايم را درد آورده است مي‌نويسم تا همان‌جايتان را به درد بياورم. مي‌نويسم تا راه ارتباطي داشته باشم با دوستانم.

٢٦ آبان- بس كنيد

شصت سال پيش شوروي اولين سلاح اتمي خودش را به نام اولين «رعد و برق» در منطقه‌ي شمالي قزاقستان آزمايش كرد. در طي 40 سال، 456 آزمايش هسته‌اي در اين منطقه انجام شده است. راداكتيويته‌ي زياد منطقه اثرات سوئي روي مردم ان منطقه گذاشته است. اگر ملتي پيشرفت‌هاي هسته‌اي-جنگي نخواهد، بايد كدام خري را ببيند؟

* مرجع

٢٤ آبان- يك كدو براي شب هالويين


عكاسي و عكس را خيلي دوست دارم. گزارش‌هاي تصويري و عكس‌هاي مستند براي من جايگاهي بيشتر از فيلم دارند. همين كه فقط يك صحنه يا يك لحظه به ثبت رسيده است و باقي‌اش خيال تو است كه به آن حس و حركت مي‌دهد، همين كه اجازه مي‌دهد فكر كني و مثل فيلم چشم‌هايت را بيشتر از فكرت درگير نمي‌كند، مي‌ارزد. من همين را مي‌خواهم.
يك عكس حرف زياد دارد. به خصوص عكس‌هايي كه واقعا حرف ندارند. و بايد به عكاس‌ش يك تبريك بلند گفت. برخي از عكس‌ها انقدر من را درگير خودشان كرده‌اندكه با ان‌ها توانسته‌ام بنويسم. بعضي عكس‌ها باعث شدند من خودم را بتوانم بيان كنم و يا خودم را و حسم را بهتر بشناسم. بعضي عكس‌ها به حس من جهت داده‌اند و يا بعضي ديگر تجربه‌ي ديدن جاهايي را كه نديده‌ام داده‌اند.
بخش عكس و مكث راه‌اندازي شد. روي عكس‌ها مكث كنيد و چند لحظه به ذهن‌تان اجازه بدهيد با ديدن عكس آزادانه پرواز كند. عكاس شما را با تجربه‌هايش همراه خواهد كرد.
براي شروع دوست دارم كامتان شيرين شود تا مزه‌ي تلخي كه از ديدن عكس‌هاي بعدي مي‌بينيد با شيريني اولين عكس جبران شود. برويم به مراسم هالويين. امسال كه گذشت. بهتر است به فكر سال بعد باشم. يك كدو براي شب هالويين سال بعد لطفا.

*مرجع عكس

٢١ آبان- بي‌مقدمه

زندگی گذرگاه تاریکی ست. ما همه روندگان این چراگاه بی علفیم. سخت و صعب و بی بازگشت. فقط باید رفت. ما هم می‌رویم. چرا نرویم. می‌رویم. نه مثل گوسفندانی که هر روز این مسیر را می‌روند. سرها همه پایین و مسیر مستقیم. می‌رویم. با چشم‌هایی که از مستی بسته شده‌اند و از شوق باز و دریده. از مسیرهایی که هیچ کس نرفته است و نمی‌رود. ما هم می‌رویم. یعنی من و تو می‌رویم. جسم تو کیلومترها دورتر از من و هر شب بدون من. اما روح تو هم آغوش رویای من و نزدیک‌تر از من به من. مهربانم، این چه شعر زیبایی بود که برای من فرستادی. حالم را عوض کرد و چشم‌هایم را خیس. فصل پاييز است. ماه اول آن، مهر است. ماه محبت. فصل زیبای پاییز. فصل زیبایی‌ها. فصل لخت شدن‌ها. عور شدن درخت‌ها. فصل برگ‌های زرد و قرمز و قهوه‌ای. فصل برگ‌ریزان. فصل پاییز. ماه دوم، آبان است. ماه آب و خیسی و نم. ماه باریدن و باریدن و باریدن. و بعد از آن ماه آتش. باز ماه رنگ قرمز و زرد و نارنجی. ماه درخت‌های انجيرِ لخت از برگ. می‌بینی چقدر پاییز قشنگ است. پاییز. فصلی که دوست دارم به نام تو من را مست کند. مهربان، آبان بريز در من. آذر بریز در من. مهربان، آذر بریز در سینه ام. از شور. از شوق.

*ناخودآگاه، بي‌خبر، بي هيچ مقدمه‌اي به سراغم مي‌آيي و فكر من را به اشك‌ها و ياد‌ها و لبخند‌ها مي‌بري. سيگاري آتش مي‌زنم. در دود غليظ آن غرق مي‌شوم. نامه را به سيگار مي‌چسبانم و با هر پك عميق قسمتي از آن را مي‌سوزانم.

١٤ آبان- هرمزان مثل مار چمباتمه زده بود

مدام مي‌پيچد توي دهانم كلمه‌ي زيباي اسمت. با يا بي صفت‌هاي رسيده به انتهاي آزاد آن. صفت‌هاي شيرين و ناز و عزيز. به طعم لواشك و رب ميوه‌هاي تابستان. ترش و آبدار و غليظ. نمي‌دانم چرا همين الان تشويش و تب و ارتعاش افتاد‌ به لب‌هايم. تند و بي‌وقفه. صدايت مي‌زنم و كلمه مي‌شوي خارج از قفس دهانم در پرواز. به محض آن‌كه آرام مي‌گيرند، صداي تو مي‌رسد به گوشم. به راست مي‌چرخم كه ببينمت، گوش چپ را پر مي‌كني از شعر و كلمه. تو اين همه كلمه بودي و من تو را به يك نام صدا مي‌زدم؟ بادبان‌ها را به راست بچرخان كاپيتان. هفت درجه كاپيتان.
آن روز سه‌شنبه بود. من بودم و اولين سه‌شنبه‌ي بيست‌و‌سه‌ي پنج. آسمان آن لباس سورمه‌اي‌اش را به تن كرده بود. ساعت گذشته بود از هشت و بيست وپنج. و من در يك گوني قهوه‌اي چهارخانه،‌ سبك شده بودم و خيس. تند راه مي‌رفتم و پاهايم زمين را لمس نمي‌كرد. مدام مي‌پيچيد توي گوني‌ام وزوز بادي كه از آن سمت شمشاد‌ها مي‌آمد. قرار بود ياس باشد. ولي لامصب مثل مار چمباتمه زده بود و هرچه تندتر مي‌رفتم ديرتر مي‌رسيدم. انگار مي‌آمدم تو را ببينم. و تو بادبان را به سمت جزيره‌ي متروكه‌ام چرخاندي و من دور مي‌زدم مار بزرگ و خوش خد و خالي كه چمباتمه زده بود و راه من را دور كرده بود.
هنوز آرزويش تازه است. خاطره‌اش هم بوي نان تازه از تنور درآمده مي‌دهد. آن‌موقع نمي‌دانم چرا دلهره داشتم. هنوز هم هر وقت ياد آن مي‌افتم دلهره مي‌افتد به دلم. شاد بودم و يك مزه‌ي شيرين زير زبانم آمده بود. شانس بزرگي بود كه كشتي تو لنگر انداخته بود و جزيره‌ام خلوت و از تابش خورشيد روز، گرم مانده بود و ناظر ما يك تكيه‌گاه سيماني بود. تو لب جنباندي و كلام شكل گرفت و قدم زديم و كشتي به راه افتاد و در مقابل نيم‌رخ تو وزيرم پياده شد. مثل مار چمباتمه زده بود و لب‌هايم جنبنده‌ي آرامي شد كه ميوه‌اي شيرين مزه‌مزه مي‌كند. مي‌خواهم قبل از رسيدن، صدايت كنم. و بين‌مان را با كلمه پركنيم و باد بپيچد توي گوني‌ام و صدا از حنجره‌ات بيرون بيايد و من ميوه‌ات را گاز بزنم و تو قصه بگويي برايم و بخواهم اين مار را كه چمباتمه زده‌است، بيدار كنم.

٢٩ مهر- آرزوي ارديبهشت

دوست دارم يك ماه بروم مسافرت. يك كوله‌ي سي كيلويي بردارم. يك هزار‌كاره‌ي مناسب سفر، دوربين، مستركارتي كه هزار يورو پول بيشتر نداره، چادر يك نفره، نقشه‌ي اروپا، سيصد يورو پول نقد، دو دست لباس زير اضافي، دو تا پيراهن، يك كاپشن، يك شلوار جين، حوله، مسواك، برس مو، دفتر يادداشت، خودكار، فصل پاييز، نخ و سوزن، چسب زخم. صابون، پاسپورت، ويزا، تركيه، يونان، آلباني، گوشي موبايل سوني اريكسون مدل G900، نقشه‌ي سفر.
بليط هواپيماي استانبول بگيرم. توي استانبول چهار روز بچرخم. خواب شب‌ها را ببرم توي چادر. سوار كشتي بشوم به سمت آتن. درياي مرمر و مديترانه را روي كشتي طي كنم و كشتي داستان‌هايي كه از اين مسيرها رفته‌اند را به خاطر بياورم. درآتن بروم سراغ آكروپوليس. بروم موزه‌ي ملي‌شان. بروم شهرهاي ساحلي و جزاير نزديك آن‌جا. بعد بروم به سمت آلباني. با قطار. فرهنگ مردم را ببينم و لذت ببرم. حيف است تا اينجا آمده باشم و ايتاليا نروم. بروم لچه. برگردم به سمت آلباني و مقدونيه. و برگردم استانبول. پرواز ساعت ده شب من را برگرداند تهران. آن‌قدر خوش گذشته باشد كه بخواهم حرفه‌ام جهان‌گردي شود. «هم‌اكنون قطار جهانگردي به مقصد اروپاي شرقي و جنوب شرقي حركت خواهد كرد.»

٢٧ مهر- يك واژه‌ي پر محبت

مامان. چه اسم قشنگي است. در بيشتر زبان‌ها به همين فرم است. ماما. مام. ما. مامينكا. اِمي. اُم. مامي. مامان.
ماماني دوستت دارم.

٢١ مهر- چپِ مايل به راست

من: (ارسال يك ايميل دريافت شده براي مهدي)
مهدي: سلام، لطفا از اين اراجيف و مزخرفات سبزجامگان مخملي براي من نفرست، ممنون.
من: سلام مهدي جان، چرا؟ خوشت نمياد؟ كاش ميفهميدم از چي اين ها خوشت نمياد.
مهدي: (يك ايميل خالي خالي، مثل جيب بيشتر كارمندان در نيمه‌ي دوم ماه)
من: ايميلت پر شده بود با برف. سفيد سفيد. فقط رد پاي چند تا خرگوش مونده بود كه دنبال هويج بودند.
مهدي: با سلام، عجيب است كلي درد دل كرده بودم ولي مثل اينكه همش پريده است. گفته بودم كه من از اين اوضاع و احوال بدجوري حالم گرفته و حوصله‌اش را ندارم. در ضمن از لحاظ اعتقادي و سياسي بعد از كلي سر و كله زدن با آدمهاي جورواجور به نتايجي رسيده‌ام كه به اين راحتي ها و با حرفهاي غير دقيق و نگاه سياسي افرادي مثل ميرحسين بهم نمي‌ريزد. سرت رو درد نمي‌يارم، بقيه‌اش رو يادم رفته. فعلا خدانگهدار
من: مهدي عزيز، طوري نوشته‌اي كه ديگر نمي‌توانم چيزي بنويسم. چون نه مي‌دانم بايد در رد يا اثبات چيزي بنويسم و نه اينكه تو چه چيزي را رد و چه چهزي را اثبات شده مي‌داني. حرف‌هاي من از كنار اين چند خط ناقص و بي‌بنيه هم توان رسيدن به گوش‌هاي انساني را ندارد كه سبزي را قبل از آن‌كه ديگران به لباس شان بياويزند به درونش برده است كه توضيحي بر واضح‌ترين اتفاقات است. انساني كه غمش قبل از آن‌كه غم نان باشد، غم جان هم‌وطنانش است و رويايش قبل از آن‌كه به شب رساندن روز و غنودن در آغوش خانواده باشد، بيرون كشيدن رخت شب و نمايان كردن چهره‌ي روز است براي ان‌كه نوباوه‌اش در جامعه‌اي سالم زندگي كند، دينش را از پدرش به ارث نگرفته باشد و معيارش براي زندگي كردن، دهان گرسنه‌ي گرگي نباشد كه بيماري‌اش را با اشك‌هاي تمساح لالايي خواب مصنوعي مردم جامعه كرده است. افتخارش اين باشد كه بزرگ‌مردي و آزادگي را از پدر به ارث گرفته و دين و دنيا را با خرد مي‌سنجد. گول حرف‌هاي زيباي روباه را نمي‌خورد چون به قدر كافي كارتن پينوكيو ديده است و ترفندهاي گربه نره و روباه مكار را هزار بار مرور كرده است تا مبادا با اشكي سوزناك‌تر و جسمي عليل‌‌نماتر دلش به رحم آيد و صورت آكنده از سرخاب گربه نره را قرمزتر از خون هم‌وطنش در كف خيابان ببيند. درفش كاوه آهنگر همان‌قدر برايش سمبل آزادي و مبارزه باشد كه نماي سبز انديشه‌. به سمبل‌ها به خاطر يك‌رنگي بخشيدن و نشان اتحاد ارزش ببخشد و هيچ‌گاه آن‌ها را به بت تبديل نكند. مهدي عزيز، از دريچه‌ي اين صفحه با آخرين كلمه، كلام را به فردا تقديم مي‌كنم: سلام.
مهدي: (دو روز گذشته است و خبري از مهدي نيست)
من: (هنوز نفهميدم كدام جهتي است مهدي خان)

٢٠ مهر- شهرت

شهرت يعني بنويسي «دارم ميرم كوه، شكار آهو» و برات صد و نود و چهار تا كامنت بگذارند.

١٧ مهر- اناره‌ي پاييز

چشم بدوز
زير نقره پاشان مهتاب
به صداي جيرجيرك‌ها
به صداي افتادن برگي در آب
نازنين من
آسوده باش
آسوده بخواب
درخت پاييز همين‌روزها خواهد زاييد

سبزه‌ي دل‌انگيز من
آسوده باش
فردا روز ديگري‌ست
خورشيد شعله‌اش را به رنج درختان خواهد سپرد
و درخت تو
ميوه‌‌اش را به پاييز
با دانه‌هايي سرخ در فصل زرد و آتش و نارنج

١٦ مهر- هميشه پابرجا

يك اسب موقع خوابيدن، روي پاهايش نمي‌خسبد.

٣١ شهريور- دوست دارم بستني‌ام آب شود

دو سال و سه ماهِ سي‌ويك‌روزه و نه روز بعد از زماني كه آمدم، روز رفتن من است. يعني امروز. روز آخر شهريور. از روز‌ها بالا آمدم، بالا آمديم و ماه‌را گذشتم، گذشتيم و سال‌ها مثل آب رودخانه از كنارم، از كنارمان گذشتند تا به دو كوه كنار هم برسم، برسيم. و رسيديم. بخواهيم بشود 88. شد. بشود شهريور. شد. برسد به آخرين روز. رسيد. امروز آخرين روز كاري من است به عنوان يك همكار از همكارهاي شما. اگر روز‌ها گرم‌تر از خردادي نباشند كه به اين ساختمان آمدم، اما من گرم‌تر از روزي هستم كه چشمم به چهره‌ي شما روشن شد. آن موقع هنوز يخ من در آغوش كسي باز نشده بود و كسي هم نبود كه بخواهم يخ او را زود‌تر در گرماي سينه‌ام آب كنم. محيط برايم ناشناخته بود و من هم عضو ناشناخته‌اي براي محيط. و چه زود يخ‌هايمان را به يك‌ديگر داديم تا با هم صميمي شويم و سلام ساده‌ترين و ماندگار‌ترين و گرم‌ترين خاطره‌‌مان شد. خاطره‌اي كه هر روز براي زنده ماندن تكرار مي‌شود. به سلامتي همه‌ي شما: سلام.
به همين زودي گذشت. به آخر رسيديم. به اول خطي ديگر. دلم نمي‌خواهد آخرين كلام، بي‌صدا، بي‌رنگ و بي‌بو باشد. دوست داشته باشم بروم تا در نبود تك‌تك‌تان، در خلاء صدا و نگاهتان، حفره‌اي در سينه‌ام به‌وجود آيد. هر وقت دلم برايتان تنگ شد، به جاي خالي‌تان در سينه‌ام نگاه كنم. فلش‌بك بزنم به خاطره‌‌ها و دل‌تنگي مضاعف شود. به اسم كوچك صدايتان بزنم تا در مقابلم بزرگ شويد. در جوابم، زن شويد و با وقار، مرد شويد و با عزت، پسر شويد و پرتلاش، دختر شويد و با حيا. موقع رفتن بشود. مثل خانواده‌اي كه پسر خود را براي دانشگاه در شهري ديگر يا براي سربازي بدرقه مي‌كند، بدرقه‌ام كنيد و عزت و احترامم را زياد كنيد. بگذاريد آخرين سلام به‌قدري گرممان كند كه سرماي روزهاي نيامده‌ي پاييز و زمستان از خجالت اين روزها، كه زيبايي‌شان به تكرارناپذيري‌شان است، روزهايي را مي‌گويم كه باهم بوديم و گفتيم و خنديديم، گرم شود. دوست ندارم بالاي منبر باشم و حرف‌هاي برادرانه بزنم و يا حس كنيد دارد تبديل مي‌شود به نصيحت‌هاي پدرانه و حتي متنفرم از اين احساس. دلم بخواهد در كنار شما بايستم و رو در رو، رو به روي چهره‌هايي كه به‌خاطر سپرده‌ام و حفره‌اي از آن در سينه‌ام ساخته‌ام، با هم حرف بزنيم. بنشينيم. از سياست و ورزش و روابط بگوييم. بخواهم روي دشت سبز دامن‌تان بنشينم و چاي‌مان را با صحبت‌هايمان شيرين كنيم. صدا از سينه‌هايتان درآيد و از حفره‌ي گوش‌هايم به عميق‌ترين نقطه‌ها نفوذ كند. عقربه‌هاي ساعت روي دوازده جفت شوند و ما گرم‌تر از ظهر، مشغول كار باشيم و صحبت. نگذاريم سختي و خستگي كار، خودنمايي كند. ساعت از ظهر و وقت نهار بگذرد تا بستني‌هايمان را بخورم و به بعد‌ازظهري خنك و موقع رفتن برسد. به روز اول پاييز.
هميشه دوست داشتم بستني‌ام آب شود و آن موقع بخورمش. ولي هيچ‌گاه اين كار را نكردم. علتي هم براي انجام ندادن اين كار ندارم. حتي يك‌بار كه نصف بستني‌ام آب شده بود كه تلفنم تمام شد، نخواستم آن‌را بخورم. هنوز هم دوست دارم بستني‌ام آب بشود و آن‌موقع آب‌ش را بخورم. كات
تمام شد. زمان من تمام شد. بايد بروم. اگر نگاهم نكنيد، تا از انتهاي كوچه بپيچم، چند بار به پشت سرم نگاه خواهم كرد. به ساختمان ملكان. اما قبل از رفتن، بايد كلمه‌اي من را تمام كند. كلمه‌اي كه پايان را حذف مي‌كند و فردا را به بي‌نهايت مي‌برد و ما را به انتظار. هيچ‌گاه دوست ندارم خداحافظي كنم. لب‌هايم اگر بخواهد آخرين كلمه را ادا كند تا بيش از پيش احساس صميميت و نزديكي با شما داشته باشم، همان اولين كلمه خواهد بود: سلام. سلامي براي روز‌هاي سرد پاييز و زمستان تا از سرما در لباس فرو نرويم. سلامي كه گرمايش مثل يك چاي داغ در سرماي يك روز سفيد و برفي زمستاني، ما را به تمام شروع‌ها پيوند بزند.

*قرارداد من با شركت قبلي تمام شد و دلم براي همكارانم تنگ

٢٣ شهريور- جا مانده‌ام

همين‌طور كه ميل‌هاي بافتني را حركت مي‌دهد و يكي از زير و دوتا از رو مي‌بافد، به ساعت نگاه مي‌كند و بلافاصله نگاهش را از پنجره مي‌اندازد پشت در حياط. مكثي مي‌كند و دوباره شروع مي‌كند به بافتن. زنگ در را مي‌زنند و مادر مثل فنر كوك‌شده، از جايش بلند مي‌شود. مي‌گويد توتو است. مكث مي‌كند و بعد به سرعت به سمت پله‌ها مي‌رود. بافتني را روي صندلي مي‌اندازد. ميل‌هاي بافتني در مي‌ايند و روي كف‌پوش چوبي اتاق مي‌افتند. نخ كاموا به پاي مادر گير كرده و مادر به سرعت پله‌ها را پايين مي‌رود. «توتو است. پسرم. توتو». نخ كشيده مي‌شود و رج‌هاي بافته شده به سرعت باز مي‌شوند تا مادر هرچه زودتر به در حياط برسد. در را باز مي‌كند و پسرش را -پس از سال‌ها- مي‌بيند و در آغوش مي‌كشد.
اين صحنه، يكي از زيباترين صحنه‌هاي فيلم بود. شنبه را به طور كامل استراحت كردم. وقت كافي داشتم براي اين‌كه سه ساعت بنشينم پاي فيلم سينما پاراديزو. فيلمي كه يك سال پيش فرزاد به من داده بود و هنوز فرصتي پيش نيامده بود اين فيلم را ببينم. كه پيش آمد و ديدم.
همين‌طور وقت داشتم توي اينترنت بچرخم و نامه‌ي 171 پژوهشگر ممتاز ايراني را براي آزادي محمد‌رضا جلايي‌پور بخوانم و اسم‌ها و رسم‌ها را يكي يكي نگاه كنم. بين آن‌ها چند نفر را بشناسم كه يا رقيب من بوده‌اند (مريم سعيدي) يا هم‌دوره‌ي من، يا دوست مشتركي با آن‌ها داشته‌ام (ايمان آگنج) و يا مقالات علمي آن‌ها را خوانده‌ام (هادي سلماسيان، محمد مهديان، بابك فرزاد، ايمان حاجي‌رسولي‌ها، . . .).
با ديدن اسم‌ها احساسي دوگانه به من دست بدهد. ماندن، رفتن، ماندن، رفتن، ماندن، رفتن، پشت پا زدن به هر چه علم است، غرق كار شدن، ماندن، ماندن، غرق شدن، جلو نرفتن، كار كردن، كم شدن، ساكت شدن، خاموش شدن، تمام شدن، فراموش شدن. روزي بود آن روز‌ها كه صبح زود، وقتي هوا هنوز تاريك بود، بيدار مي‌شدم و مي‌نشستم پاي حل يك مسئله‌ي واقعا پيكارجو، يك روز، يك هفته، يك ماه و بالاخره يك حل جديد براي آن و احساس غرور بي‌نهايت و رسيدن به اوج لذت.
براي حركت، حسرت گذشته‌ها كافي نيست. شوقي از آينده لازم است.

١٧ شهريور- اراده‌هاي ختنه‌نشده

«دارسي در سال 1901، قراردادي با مظفرالدين‌شاه منعقد كرد. به موجب آن، امتياز انحصار و اكتشاف و استخراج نفت را در حوزه‌ي وسيعي از ايران به دست آورده بود و براي تضمين آن به شاه 2000 پوند پرداخت و به همين ميزان او را در سهام شركت شريك كرد به انضمام اين‌كه وعده‌ي 16 درصد از عوايد آينده را داد . . . تا سال 1908 دارسي و شركاي اسكاتلندي‌اش بيش از نيم ميليون پوند صرف هزينه‌ي اكتشاف و استخراج نفت در ايران كردند. اما چيزي عايدشان نشد. ساعت چهار صبح 26 مي 1908 نفت از يكي از چاه‌ها فوران زد و فرياد شادي بريتانيا گوش دنيا را كرد كرد. در پاييز 1908 شركت جديد نفت انگليس-پرشيا را تاسيس كردند . . . وينستون چرچيل با پرداخت دوميليون پوند به شركت نفت انگليس-پرشيا، 51 درصد سهام ان شركت را خريد تا سوخت كشتي‌ها را كه پيروزي در جنگ را مديون آن‌ها مي‌دانست تامين كند. او جنگ جهاني را پيش‌بيني كرده بود . . . در سال 1914 كمتر از 300 هزار تن نفت استخراج شد و اين عدد در سال 1920 به پنج‌ برابر رسيد . . . در سال 1920، حق امتياز ايران بر اساس قرارداد 16 درصدي از منافع خالص، 47000 پوند بود. احمد‌شاه آن را مائده‌ي آسماني تلقي كرد. حال آنكه در مقايسه با انچه به خزانه‌ي شركت واريز مي‌شد، مبلغ ناچيزي بود.
در 1928، رضا شاه به وزراي كابينه دستور داد تا پيمان منصفانه‌تري با شركت منعقد كنند. انگليسي‌ها او را جدي نگرفتند و به مدت چهار سال با امتناع و تاخير او را سردوانيدند. رضا شاه در 26 نوامبر 1932 پرونده‌ي چهار ساله‌ي مذاكرات را در بخاري انداخت و روز بعد امتياز دارسي را لغو كرد . . . كارمن به ايران امد و قرارداد جديدي نوشت. تضمين شد سهم ايران سالانه 975000 پوند خواهد بود و رضا شاه مدت قرارداد را كه در سال 1961 منقضي مي‌شد 32 سال تمديد كرد و توافق شد چون شاه، نام پرشيا را دوست ندارد، شركت، ‌از ان‌پس به شركت نفت انگليس-ايران خوانده شود. اين پيمان به پيمان 1933 شهرت يافت . . . ميزان استخراج نفت از 6.5 ميليون تن در 1941 به 16.5 ميليون تن در 1945 افزايش يافت . . . مجلس در 1947 قانوني تصويب كرد كه به موجب آن اعطاي هرگونه امتيازي به شركت‌هاي بيگانه ممنوع مي‌شد. مصدق، نماينده‌اي بود كه پيش‌نويس اين قانون را تهيه كرده بود و در اوايل قرن بيستم توسط رضا شاه مجبور به كناره‌گيري از سياست شده بود. او حالا برگشته بود».
بخش‌هايي از كتاب «همه‌ي مردان شاه» نوشته‌ي استيون كينزر را با هم خوانديم. خروج منابع ملي از كشور، محدود به دوره‌ي قاجار و رضاشاه نيست. قبلا اگر حمالي استخراج نفت به عهده‌ي بيگانگان بود، حالا همان حمالي‌ها را هم ما خودمان انجام مي‌دهيم و نفت را دو دستي در اختيار ديگر كشورها قرار مي‌دهيم. وقتي قيمت نفت 8 دلار است، نفت چند سال را پيش فروش مي‌كنيم تا كسري‌هاي بودجه را جبران كنيم. خوش‌حال هستيم كه نفت را با قيمت 30 دلار و 40 دلار و 68 دلار و 140 دلار مي‌فروشيم. از آن طرف مصنوعات نفتي با قيمت‌هاي چند‌برابر در هر سوراخمان فرو مي‌رود. اين خودفريبي ناشي از جهل است يا فروش و تطاول ثروت‌هاي ملي به بهايي ناچيز و پركردن شكم سيري‌ناپذير عده‌اي كه خواص ناميده شده‌اند؟ ثروت‌هاي ملي كه در حال تلف شدن هستند، محدود به نفت نيست. قاچاق اشياء زيرخاكي كه كمك فراواني به جذب توريست مي‌كند، هنوز ادامه دارد. برادران محترم زحمت اكتشاف و استخراج و فروش و خروج اين اشياء را مي‌كشند. ارزش مالي اين اشياء به كنار، ميزان جذب توريستي كه ايجاد مي‌كند مي‌تواند در عرض چند سال، ثروتي زاينده و چند برابر پولي كه بابت قاچاق آن‌ها دريافت شده است، ايجاد كند. ولي نه از توريست خبري هست و نه از پول فروش ان‌ها. شهم ايران از خزر، در زمان سرد!ر سازندگي به 16 يا 14 درصد تنزل پيدا كرد. و در زمان دو!ـت نهم، به كمتر از 11 درصد. هر چه باشد، روسيه در مناسبت‌هاي مختلف و بارها بيلاخ بزرگي نشان ايران داده است و رهبران نظ!م را خوشنود كرده است. همه چيز را بردند. اگر زماني آمريكـ! به ايران حمله كند، بروم جلويش بايستم كه چه؟ از چي دفاع كنم؟ همه چيزمان را كه اين خواص هديه دادند و بردند و غارت كردند.
از صدقه سر شوراي نگهبـ!ن، يك مصدقِ ديگر نداريم كه به نمايندگي از من و تو بزند توي دهان كساني كه با رشوه‌هاي كوچك و بزرگ مي‌خواهد راي مجلس را بخرند و خرديدند. باز هم از صدقه سري همان شورا، غالب نميندگان، يك مشت آدم گول و احمق‌ند كه نمازشان هم ريا است چه برسد به ديگر كارهايشان.
سال 83 در سايت بي‌بي‌سي فارسي خواندم كه حدود 180 هزار نفر ايراني با درجه‌ي علمي دكترا و فوق دكترا خارج از ايران زندگي مي‌كنند. يك فرد در بيست سال اول زندگي، مصرف‌كننده است. از تحصيل رايگان و يارانه‌هاي دولتي استفاده مي‌كند و بزرگ مي‌شود. هنگامي كه به بازدهي مي‌رسد، شرايط كشور را نامطلوب مي‌بيند و با قرار وثيقه‌ي پنج ميليون توماني براي ادامه‌ي تحصيل مي‌رود و ديگر بر نمي‌گردد. و در واقع خواص، او را به قيمت پنج ميليون تومان –و يا پانزده ميليون تومان- مي‌فروشند. سبب خروج اين همه ثروت از كشور، چه منابع انساني و چه مالي، چيست؟ و در مقابل اين همه گند و گهي كه خواص بالا آورده‌اند، چه بايد بكنيم؟ توسعه، هزينه دارد و ميزان توسعه به نرخ توليد منابع اوليه بستگي دارد.
مشكل، خود ما هستيم. داستان بوق را خوانده‌اي؟ بيشتر ما، مثل مسافران آن ميني‌بوس هستيم. جرات دفاع از حق خودمان را نداريم. و هميشه دنبال كسي مي‌گرديم كه تقصير‌ها را به گردن او بياندازيم. حالا مي‌خواهد خلبان مرده‌ي يك هواپيماي سقوط كرده باشد يا غولي مثل دشمنان نظ!م. پرتغالي‌ها خوب فهميدند كه بايد عجم را گرسنه نگه داشت تا بتوان به او حكومت كرد. بگو كجا توانسته‌اي از حق خودت دفاع كني؟ بگو وقتي سرانه‌ي مصرف كاغذ در امريكا 10 برابر ايران است و سرانه‌ي مطالعه‌ي كتاب در آن كشور 16 برابر ايران است، با چه نرخ رشدي مي‌خواهيم رشد بكنيم؟ بگو طي آخرين تكاني كه به خودت دادي، چه رخدادي در تو ايجاد شد؟ باور كنيم كه عمل‌مان كمتر از ادعايمان است. و جسارت‌مان كمتر از هردو. اراده‌ي ما ختنه نشده‌است. هنوز خفته‌است و تركيب مناسبي براي خوب ايستادن در مقابل ناحقي را ندارد.

١٤ شهريور- عدالت

عدالت، آب است كه به گاو دهي شير دهد و به مار دهي زهر دهد*.

* نمي‌دانم كي گفته

١١ شهريور- ابوجهل

طبقه‌اي از مردم
به جاي آن‌كه فكر كنند، استخاره مي‌گيرند.
آن‌هم معلوم نيست مي‌دهند كدام ننه‌قمري برايشان بگيرد.

٢ شهريور- بزرگ‌ترين وظيفه

به نظر من چيزي كه مهم است اين است كه بدانيم چه چيزي واقعا مهم است و جهت زندگي خود را بر آن مبنا تغيير بدهيم.

٢٩ مرداد- عشق پنهان

آقاي شماره يك خانم شماره دو را دوست داشت. وقتي كه ديد براي خانم شماره دو خواستگار آمده است، تصميم به ازدواج با خانم شماره يك گرفت. خانم شماره دو كه آقاي شماره يك را دوست داشت، به آقاي شماره دو كه موقعيت اجتماعي خيلي بهتر از آقاي شماره يك داشت، جواب رد داد. آقاي شماره يك كه ديد خانم شماره دو به آقاي شماره دو جواب رد داده است، و از طرفي نتوانسته است خانم شماره يك را دوست داشته باشد، تصميم به قطع ارتباط با خانم شماره يك گرفت.

من روزي، دوباره دست‌هايت را بين دست‌هايم گرم خواهم كرد

٢٦ مرداد- بوق

كم‌كم داشت غر و لند مسافرها بلند مي‌شد. بعضي‌شان با دست خودشان را باد مي‌زدند، عده‌اي هم با روزنامه‌، كتاب و يا چيز ديگري كه دستشان بود. روي صندلي جلو، پشت سر راننده نشسته بودم. از شيشه‌ي كنارم به بيرون نگاه مي‌كردم تا راننده را پيدا كنم. ميني‌بوس‌ها هيچ‌موقع زمان حركت مشخصي نداشتند. براي همين هم هست كه تا مجبور نباشم سوارشان نمي‌شوم. آن هم سوار اين فيات قراضه كه تا بند بند استخوان‌هاي آدم را جدا نكند، او را به مقصد نمي‌رساند. روي صندلي كه نشستم خاك بلند شد. روكش قهوه‌اي صندلي‌ها با يك آرم در زمينه‌ي نيم‌دايره‌ي كرم رنگ – كه به نظر مي‌رسيد روز اول سفيد بوده‌است، فضاي ميني‌بوس را غم‌زده كرده بود. فكر اين‌كه عرق سر و بدن چند نفر روي اين روكش چكيده و ماليده و ماسيده و خشك شده كه اين رنگ سفيد را به كرم چرك‌مرده‌اي تبديل كرده است، حالم را به هم ‌زد. باز كردن پنجره از گرماي داخل و عرق بدنم كم نكرد. اطراف را نگاه مي‌كردم و با هر دو دست خودم را باد مي‌زدم. آخرين نفر بودم كه از مدرسه بيرون آمده بودم. مانده بودم تا با كمك معلم رياضي يك مسئله را حل كنم. حل دستگاه دو معادله و دو مجهول را ياد گرفته بودم و يك دستگاه سه معادله و سه مجهولي كه از توي يك كتاب پيدا كرده بودم را مي‌خواستم برايم حل كند. علي‌رغم اينكه آقاي قدرت‌نما خشن به نظر مي‌رسيد و همه‌ي بچه‌ها از او مي‌ترسيدند، اما با من مهربان بود. صندلي‌هاي ميني‌بوس پر شده بود. يك نفر از انتهاي ميني‌بوس داد زد «يك نفر از اون جلويي‌ها يكي دو تا بوق بزنه تا راننده بياد». يك پيرزن از صندلي پشت سرم گفت «پاشو پسر جان تا اين آقا بشينه. جاي پدر بزرگته. ثواب داره». پيرمرد تازه سوار شده بود و اگر اين پيرزن به من امر نمي‌كرد، خودم قصد بلند شدن داشتم. ولي فضولي او و تصميم گرفتن به‌جاي من، من را بي‌اعتنا سر جايم نشاند. يك آقاي روزنامه‌به‌دست روزنامه را زير بغلش گرفت و گفت «پسرم اگه بلند بشي تا اين پيرمرد بنده خدا بشينه ثواب داره». يك نفر ديگر ادامه داد «با هر دست بدي، با همون دست مي‌گيري». عرق از چهار سمتم مي‌ريخت. بي‌حوصله‌تر از آن بودم كه بخواهم حرف‌هاي مسافران را گوش كنم. بلند شدم. پيرمرد با قدم‌هاي آهسته و كوتاه به صندلي نزديك شد. دستش را گرفتم و نشست. پيرزن صندلي عقبي گفت «پسرم، خدا خيرت بده، يك بوق بزن تا اين راننده‌ زودتر بياد». كيفم را لاي پاهايم گذاشتم و روي جعبه‌ي كنار دنده نشستم. طوري كه رو به روي بقيه‌ي مسافران بودم. پيرزن مدام لب‌هايش تكان مي‌خورد. فكر كنم راننده را نفرين مي‌كرد و يا به شوهرش –اگر هنوز مرحوم نشده باشد، غر مي‌زد. تا نگاهش به من افتاد كه داشتم نگاهش مي‌كردم، گفت «پسر جان به تو گفتم چند تا بوق بزن تا راننده‌ي اين بي‌صاحاب بياد. مرديم از گرما». يك مرد چاق از آخر ميني‌بوس گفت: «عجب بچه‌ي خيره‌اي هستي. خب اون جلو نشستي چكار. بوق بزن تا بياد اين مرتيكه». گفتم «چرا خودتون بوق نمي‌زنين». «پسر جان حرف بزرگ‌ترت رو گوش كن ديگه. بيچاره پدر و مادرت از دست تو چي مي‌كشه. هنوز پشت لبت سبز نشده. كاري كه يك بزرگتر بهت مي‌گه انجام بده». اين را پيرمردي كه جايم را به او داده بودم گفت. توي آن گرما شده بود مثل كره‌اي كه روي بشقاب چلو كباب گذاشته شده است. تا جمله‌اش تمام شد، نفس بلندي كشيد و روي صندلي جابه‌جا شد. انگار سخت‌ترين كار دنيا را انجام داده است و حالا مي‌خواهد استراحت بكند. صبرم تمام شده بود. دستم را گذاشتم روي بوق و دو تا بوق كوچك زدم. مرد روزنامه‌به‌دست گفت «دو تا بوق ديگه هم بزن. به‌جاي من». محلش نگذاشتم. حسابي كنف شد. همين‌طور كه با شدت بيشتري روزنامه را مقابل صورتش تكان مي‌داد، گفت «آقاي محترم، دوتا بوق بزن تا آقاي راننده زودتر تشريف بياورند». اين همه كلاس توي ميني‌بوس زپرتي نوبر بود. ديگر مسافران دادشان در آمده بود و با همهمه و سر و صدا از من مي‌خواستند بوق ميني‌بوس را فشار بدهم. خودم هم حسابي كلافه شده بودم. خم شدم به سمت فرمان و دستم را گذاشتم روي بوق و دو تا بوق كشيده و بلند زدم.
در سمت راننده باز شد و يك مرد چاق و سيبيلو نشست پشت فرمان. برگشت از توي آينه نگاهي به مسافران انداخت و گفت «كي بوق زد؟» همگي ساكت شدند. دوباره گفت «كي بوق زد؟» مسافران به سمت من نگاه مي‌كردند. اين‌بار ديگر با فحش بود كه در آن گرما از ما سوال كرد «ت.م نداره خودشو معرفي كنه اوني كه بوق زد». پيرزن صندلي عقبي آهسته گفت «اون آقا ». اين را از تكان لب‌هايش و اشاره‌اش فهميدم. گفتم «من بودم». گفت «غلط كردي كه تو بودي. چرا بوق زدي. برو گمشو از ماشين پايين». گفتم «نمي‌رم. چرا برم؟» « آقايون، خانوم‌ها، تا اين كره‌بز تو ماشين باشه، من حركت نمي‌كنم». همه‌ي نگاه‌ها به سمت من چرخيد. من هم توي چشم يك‌يكشان نگاه كردم. ولي پررو تر از آن بودند كه از رو بروند. مرد چاق عقب ميني‌بوس گفت «برو پايين بچه. پختيم تو اين گرما». «تو خودت گفتي بوق بزنم كه». يك نفر ديگر از آخر ميني‌بوس داد زد «برو پايين بچه جان بذار تو اين گرما زودتر به خانه‌هامون برسيم». مرد روزنامه‌به‌دست روزنامه را زير بغلش گرفت و آمد به سمت من. دستم را گرفت و هل داد به سمت در «برو پايين ديگه آقا. يك ذره حرف گوش‌كن باش». از ماشين پياده‌ام كرد و در را بست. راننده پايش را گذاشت روي گاز و رفت.*

*بر اساس تعريفي كه از فيلم كوتاهي با همين عنوان و محتوا به كارگرداني روح‌الله مسرور شنيدم

٢١ مرداد- مي‌شنوي؟

خدايا!
جان مادرت!
سلامتي را از ما نگير.