شهرتشهرت يعني بنويسي «دارم ميرم كوه، شكار آهو» و برات صد و نود و چهار تا كامنت بگذارند.
انارهي پاييزچشم بدوز
زير نقره پاشان مهتاب
به صداي جيرجيركها
به صداي افتادن برگي در آب
نازنين من
آسوده باش
آسوده بخواب
درخت پاييز همينروزها خواهد زاييد
سبزهي دلانگيز من
آسوده باش
فردا روز ديگريست
خورشيد شعلهاش را به رنج درختان خواهد سپرد
و درخت تو
ميوهاش را به پاييز
با دانههايي سرخ در فصل زرد و آتش و نارنج
هميشه پابرجايك اسب موقع خوابيدن، روي پاهايش نميخسبد.
دوست دارم بستنيام آب شوددو سال و سه ماهِ سيويكروزه و نه روز بعد از زماني كه آمدم، روز رفتن من است. يعني امروز. روز آخر شهريور. از روزها بالا آمدم، بالا آمديم و ماهرا گذشتم، گذشتيم و سالها مثل آب رودخانه از كنارم، از كنارمان گذشتند تا به دو كوه كنار هم برسم، برسيم. و رسيديم. بخواهيم بشود 88. شد. بشود شهريور. شد. برسد به آخرين روز. رسيد. امروز آخرين روز كاري من است به عنوان يك همكار از همكارهاي شما. اگر روزها گرمتر از خردادي نباشند كه به اين ساختمان آمدم، اما من گرمتر از روزي هستم كه چشمم به چهرهي شما روشن شد. آن موقع هنوز يخ من در آغوش كسي باز نشده بود و كسي هم نبود كه بخواهم يخ او را زودتر در گرماي سينهام آب كنم. محيط برايم ناشناخته بود و من هم عضو ناشناختهاي براي محيط. و چه زود يخهايمان را به يكديگر داديم تا با هم صميمي شويم و سلام سادهترين و ماندگارترين و گرمترين خاطرهمان شد. خاطرهاي كه هر روز براي زنده ماندن تكرار ميشود. به سلامتي همهي شما: سلام.
به همين زودي گذشت. به آخر رسيديم. به اول خطي ديگر. دلم نميخواهد آخرين كلام، بيصدا، بيرنگ و بيبو باشد. دوست داشته باشم بروم تا در نبود تكتكتان، در خلاء صدا و نگاهتان، حفرهاي در سينهام بهوجود آيد. هر وقت دلم برايتان تنگ شد، به جاي خاليتان در سينهام نگاه كنم. فلشبك بزنم به خاطرهها و دلتنگي مضاعف شود. به اسم كوچك صدايتان بزنم تا در مقابلم بزرگ شويد. در جوابم، زن شويد و با وقار، مرد شويد و با عزت، پسر شويد و پرتلاش، دختر شويد و با حيا. موقع رفتن بشود. مثل خانوادهاي كه پسر خود را براي دانشگاه در شهري ديگر يا براي سربازي بدرقه ميكند، بدرقهام كنيد و عزت و احترامم را زياد كنيد. بگذاريد آخرين سلام بهقدري گرممان كند كه سرماي روزهاي نيامدهي پاييز و زمستان از خجالت اين روزها، كه زيباييشان به تكرارناپذيريشان است، روزهايي را ميگويم كه باهم بوديم و گفتيم و خنديديم، گرم شود. دوست ندارم بالاي منبر باشم و حرفهاي برادرانه بزنم و يا حس كنيد دارد تبديل ميشود به نصيحتهاي پدرانه و حتي متنفرم از اين احساس. دلم بخواهد در كنار شما بايستم و رو در رو، رو به روي چهرههايي كه بهخاطر سپردهام و حفرهاي از آن در سينهام ساختهام، با هم حرف بزنيم. بنشينيم. از سياست و ورزش و روابط بگوييم. بخواهم روي دشت سبز دامنتان بنشينم و چايمان را با صحبتهايمان شيرين كنيم. صدا از سينههايتان درآيد و از حفرهي گوشهايم به عميقترين نقطهها نفوذ كند. عقربههاي ساعت روي دوازده جفت شوند و ما گرمتر از ظهر، مشغول كار باشيم و صحبت. نگذاريم سختي و خستگي كار، خودنمايي كند. ساعت از ظهر و وقت نهار بگذرد تا بستنيهايمان را بخورم و به بعدازظهري خنك و موقع رفتن برسد. به روز اول پاييز.
هميشه دوست داشتم بستنيام آب شود و آن موقع بخورمش. ولي هيچگاه اين كار را نكردم. علتي هم براي انجام ندادن اين كار ندارم. حتي يكبار كه نصف بستنيام آب شده بود كه تلفنم تمام شد، نخواستم آنرا بخورم. هنوز هم دوست دارم بستنيام آب بشود و آنموقع آبش را بخورم. كات
تمام شد. زمان من تمام شد. بايد بروم. اگر نگاهم نكنيد، تا از انتهاي كوچه بپيچم، چند بار به پشت سرم نگاه خواهم كرد. به ساختمان ملكان. اما قبل از رفتن، بايد كلمهاي من را تمام كند. كلمهاي كه پايان را حذف ميكند و فردا را به بينهايت ميبرد و ما را به انتظار. هيچگاه دوست ندارم خداحافظي كنم. لبهايم اگر بخواهد آخرين كلمه را ادا كند تا بيش از پيش احساس صميميت و نزديكي با شما داشته باشم، همان اولين كلمه خواهد بود: سلام. سلامي براي روزهاي سرد پاييز و زمستان تا از سرما در لباس فرو نرويم. سلامي كه گرمايش مثل يك چاي داغ در سرماي يك روز سفيد و برفي زمستاني، ما را به تمام شروعها پيوند بزند.
*قرارداد من با شركت قبلي تمام شد و دلم براي همكارانم تنگ
جا ماندهامهمينطور كه ميلهاي بافتني را حركت ميدهد و يكي از زير و دوتا از رو ميبافد، به ساعت نگاه ميكند و بلافاصله نگاهش را از پنجره مياندازد پشت در حياط. مكثي ميكند و دوباره شروع ميكند به بافتن. زنگ در را ميزنند و مادر مثل فنر كوكشده، از جايش بلند ميشود. ميگويد توتو است. مكث ميكند و بعد به سرعت به سمت پلهها ميرود. بافتني را روي صندلي مياندازد. ميلهاي بافتني در ميايند و روي كفپوش چوبي اتاق ميافتند. نخ كاموا به پاي مادر گير كرده و مادر به سرعت پلهها را پايين ميرود. «توتو است. پسرم. توتو». نخ كشيده ميشود و رجهاي بافته شده به سرعت باز ميشوند تا مادر هرچه زودتر به در حياط برسد. در را باز ميكند و پسرش را -پس از سالها- ميبيند و در آغوش ميكشد.
اين صحنه، يكي از زيباترين صحنههاي فيلم بود. شنبه را به طور كامل استراحت كردم. وقت كافي داشتم براي اينكه سه ساعت بنشينم پاي فيلم سينما پاراديزو. فيلمي كه يك سال پيش فرزاد به من داده بود و هنوز فرصتي پيش نيامده بود اين فيلم را ببينم. كه پيش آمد و ديدم.
همينطور وقت داشتم توي اينترنت بچرخم و نامهي 171 پژوهشگر ممتاز ايراني را براي آزادي محمدرضا جلاييپور بخوانم و اسمها و رسمها را يكي يكي نگاه كنم. بين آنها چند نفر را بشناسم كه يا رقيب من بودهاند (مريم سعيدي) يا همدورهي من، يا دوست مشتركي با آنها داشتهام (ايمان آگنج) و يا مقالات علمي آنها را خواندهام (هادي سلماسيان، محمد مهديان، بابك فرزاد، ايمان حاجيرسوليها، . . .).
با ديدن اسمها احساسي دوگانه به من دست بدهد. ماندن، رفتن، ماندن، رفتن، ماندن، رفتن، پشت پا زدن به هر چه علم است، غرق كار شدن، ماندن، ماندن، غرق شدن، جلو نرفتن، كار كردن، كم شدن، ساكت شدن، خاموش شدن، تمام شدن، فراموش شدن. روزي بود آن روزها كه صبح زود، وقتي هوا هنوز تاريك بود، بيدار ميشدم و مينشستم پاي حل يك مسئلهي واقعا پيكارجو، يك روز، يك هفته، يك ماه و بالاخره يك حل جديد براي آن و احساس غرور بينهايت و رسيدن به اوج لذت.
براي حركت، حسرت گذشتهها كافي نيست. شوقي از آينده لازم است.