msgbartop
شايد همين امروز انتظاري است كه مويم سفيد كرده است
msgbarbottom

١٧ فروردين- KisS


اين‌طور كه كنار من مي‌ايستي، ناخودآگاه لب‌هايم را بر پيشاني‌ات مي‌گذارم و بي‌هيچ تكاني، مي‌بوسمت. بگذار حالا كه خيال دست داده، دوري اين همه زمان را هيچ كنم متابوليسم تنت را تغيير دهم.

* عكاس اين عكس كي بوده؟

٢٩ بهمن- Lover’s day

*منبع نامعلوم

٨ بهمن- خيلي قبل‌ترها

داشتم موسيقي متن فيلم Blue را گوش مي كردم. تمام شده بود. دوباره پخشش كردم. هم‌زمان نامه‌ي تو را براي بار سيزده‌هم شروع كردم به خواندن و قبل از آن، شايد از نيم ساعت قبل قلم و كاغذي آورده بودم تا براي تو بنويسم.
خوبي سودابه؟
مه همه جا را گرفته. نمي‌شود بيشتر از ده متر جلوتر را ديد. ميدان دربند را به ياد مي‌آوري؟ اگر باز هم از پنجره نگاه كني، در اين شبي كه زمين پر از برف شده است و هوا پر از مه، آن طرف‌تر از ميدان، فقط چند چراغ روشن خواهي ديد و نه چيز ديگر. حس مي‌كنم چيزي توي دلم آفريده شده است. چيزي كه از درون مي‌خورَدم. شور است به گمانم. چون يك بار كه قطره قطره از چشم‌هايم سرريز شد با زبان چشيدمش. شور بود. حس مي‌كنم -حس نمي‌كنم- يقين دارم دلم برايت تنگ شده است. و آن چيز زيبا و دردآور دلتنگي است. عزيز من، مي‌خواهم بگويم كسي هست كه هيچ كس نيست و همه كس است. رفته‌اي ديدنش. عاشق‌ش هستي. آن كس، كسي را آفريده كه كسي نيست ولي دوستت دارد. دارم. من مانده‌ام تو! چرا تو با او معاشقه نمي‌كني؟ سوره‌ي نور را بخوان و آيه‌الكرسي را. مغرورتر از او، از معشوقي ديده‌اي؟ الله لا اله الا هو الحي القيوم. معشوق بايد مغرور باشد. موافقي؟ مي‌داني كه من كمترين غروري در مقابل تو ندارم. معشوق بايد ناز كند. بايد دنبالش بروي. نروي بلكه بايد بدوي. يا معشوق شو و ناز كن يا عاشق شو و دنبال آن معشوق بي‌نياز و پر ناز بدو. ضجه بزن از دوريش. حسود شو به عشقي كه دارد كه عشقش تويي. بمير در اشتياقش و نه از شوقش كه شوق با ديدار مي‌ميرد و اشتياق با وصل، با ديدار، زيادتر مي‌شود. من، واقعا نمي‌دانم چرا دارم اين‌ها را براي تو مي‌گويم، ولي مي‌دانم كه اين بازي كثيفي كه تويش دست و پا مي‌زنيم، يك شوخي بي‌مزه به اسم زندگي است. براي همين است كه احساس مي‌كنم چقدر دور شده‌ام از او. سودابه‌ام، دست‌هايت را بكش روي صورتم. بيا امشب با هم نماز بخوانيم. نماز عشق. هر دو بر سينه‌ي محبوب سجده كنيم. دست‌هايت را بكش روي صورتم. خيسشان كن.

نمي‌دانم چرا آن‌شب اين‌قدر تا بالاي شانه‌هاي من پايين آمده بود خدا.

٢٣ دي- كبك

توي گوگل‌ريدر (گودر) مي‌چرخم و خواندني‌ها و ديدني‌هايي كه به اشتراك گذاشته شده است را در يك نگاه رد مي‌كنم. راست و دروغ كنار هم. پرده‌دري و رسوايي و روسياهي آشكار شده در كنار هم. تعداد زيادي از اشتراكي‌جات را نگاه مي‌كنم و يكي دوتاشان را كه بيشتر به مذاقم خوش آمده‌اند را شـِـيْر ميكنم. كاش خدا-پدر-آمرزيده‌اي يك واژه‌ي مناسب براي share‌ يا “به اشتراك گذاشتن” بيافريند. آدرس چند سايت را آن‌جا افزوده‌ام كه يكي‌شان فقط عكس دارد. برف و غروب و شترسوار و گنجشك يا همان چغوك خودمان و لوكوموتيو و مرغ عشق و طبيعت جان‌دار و بي‌جان و رقص و مرغ ماهي‌خوار و عقاب و شهر و شكار و دوباره منظره و دوباره شهر و ساحل و آدم. كسي نيست كه صداقت را به تصوير بكشد؟ و از آن‌طرف دروغ را هم. با شما هستم عكاس‌باشي‌ها، مثل همان عكسي كه يك حشره روي پرچم هاي گل براي خودش بساطي دست و پا كرده، عكسي از صداقت بيندازيد. با شما چرا نباشم دانشمندان. شما كه بهره‌اي از علم داريد و خوره‌ي ساختن و آفريدن هستيد، شما كه مي‌خواهيد لذت ساختن يك ماشين جديد را زير زبانتان تا سال‌ها تجربه كنيد، ماشيني بسازيد،‌ يك چيزي مثل يك قاب يا يك گوشي موبايل، كه وقتي به سمت كسي كه حرف مي‌زند مي‌گيريم، بگويد دروغ مي‌گويد يا راست. وجدان آن‌قدر بازدارنده نيست و آدم‌ها آن‌قدر خودساخته نيستند كه به خودشان واگذاشته شوند. قانون هم كه قربانش بشوم در اين مملـكت مثل غيرت و صداقت، در خواب زمستاني خوشي فرو رفته است و نمي‌خواهد به اين زودي از خواب خرگوشي‌اش بيدار شود. زمستان هم كه نداريم دلمان به زمستان و برف خوش باشد كه گلوله‌ پرتاب كنيم و چندتايي شاعر پيدا شوند كه نكبت و نخوت و دروغ و ظـلم را به سياهي شب و ظلمت زمستان تشبيه كنند. كسي نيست. خوابيده‌اند. رفته‌اند. ساكت شده‌اند. كشــته شده‌اند. خفه شده‌اند و ما تنها شده‌ايم. ولي نمي‌خواهيم در تنهايي بميريم. به جاي شانه‌هاي محبوب، به گودر و خواندني‌ها و ديدني‌ها پناه مي‌بريم. مي‌خوانيم و كبك‌هايي مي‌بينيم كه سرشان را در برف نيامده، در خاك، فرو كرده‌اند. اگر همين چند عكس و چند دوست و چند خط خواندني نباشد، در هجوم حجم زيادي دروغ، كه هيچ واكسني براي آن نيست، تب مي‌كنيم.
حاضريد با هم از اين‌جا كوچ كنيم؟ برويم به جايي ديگر و مردمي ديگر بشويم. مردمي كه كتاب مي‌خوانيم و صداقت چشم‌هايمان را برق بيندازد و دل‌هامان كه از هم دور افتاد، براي هانيه‌مان تنگ بشود و محبت به جاي نفرت و خشم –كه چشم‌ها را پر كرده است- دل‌ها را پر كند. دروغ نگوييم و خيال اگر مي‌بافيم طوري نباشد كه خيال كنند ديوانه‌ايم و جايي براي يك بيمار خوش‌خيال اگر ندارند، از شهر بيرونش كنند تا شايد خارج از ديوار‌هاي شهر، از تنهايي در بيايم.
اين‌ها را گفتم كه بگويم از بازي روز‌گار لذت مي‌برم. يك شطرنج بزرگ كه هيچ كس نمي‌داند حركت بعدي حريفش چيست. فقط آن‌ها كه سوادي و ادراكي و هوشي دارند، مي‌توانند –و يا شايد بتوانند- حركت‌هاي ممكن بعد را پيش‌بيني كنند. و حريف زورگو و نادان، همان ديو بي شاخ و دم قصه‌هايي كه بي‌بي برايم تعريف مي‌كرد و يك اسب پريزاد هم تويش بود، از سر ناچاري، نداند بايد چكار كند. از طرفي برنامه‌ي تلـو‌يزيوني راه مي‌اندازد و عـلي مط‌ـهري را مي‌آورد، از طرفي سعــيد مرتضـوي و حسيـن شريعتـمداري را لجن‌مال مي‌كند- كه حقشان است- از طرفي ترور مي‌كند، از طرفي نوك پيكان حرف‌هاي مطـهري را به سمت الف.نون مي‌گيرد، از طرفي حــكم اعــدام براي چهار نفر از دستگــير‌شدگان روز عـاشـورا مي‌بندد كه هيچ‌كدامشان را روز عـاشورا و در خيابان نگرفته‌اند. نگاه كه مي‌كنم در جنـاح راسـت يك متفكر هم نيست (آخر اگر كسي متفكر باشد، كه به جناح راسـت نمي‌پيوندد). و از اين‌طرف، ميرِ معترضـان چه خوب با بـيانيه‌اش كك به تنبان آن‌طرفي‌ها انداخته است.

١٠ دي- تنهايند

جناب ميـرحسـين! سكوتت را دوست دارم. حرف‌هايت را دوست دارم. به يك مرد محكم نياز داشتم كه تو را ديدم. من پشتت هستم. شايد از ترس. شايد از بي پناهي كه احساس گندي است، شايد براي اينكه تو را فدا كنم و قايم شود كودك ترسوي بازيگوشم پشت سر پدرش. و يا شايد به خاطر اينكه كمتر احساس تنهايي كني. روشنفكران هميشه تنهايند.

٩ دي- بيخيال ِ بيست و سي

دارم بيست و سي نگاه مي‌كنم. ناخودآگاه چشم‌هايم خيس مي‌شوند. با خودم فكر مي‌كنم من كه روشن‌فكر نيستم. ولي روشنفكر‌هاي اول انقلاب از كج‌فهمي و نفهمي مردم چه مي‌كشيدند. روز عاشـورا خون ريختند و باژگونه جلوه دادند. و سر مردم را با كيهان و تلويزيون شيره مي‌مالند. همين شريعتـمداري كه با چمران دوره‌ي چريكي را در لبنان مي‌گذراند و با مهندس شميسا هم‌اتاق بوده است، خدا عالم است، مهندس شميسا مي‌گويد در خلال يك سال و نيم، يك بار هم نديدم كه نماز بخواند. حالا مثل مار غاشيه مردم را افسون مي‌كند و خون مي‌مكد. نماز خواندن يا نخواندن كسي به من ربطي ندارد. من از ريا بدم مي‌ايد.
دوست ندارم اين‌جا از خشم و نفرت بنويسم. دوست دارم از محبت بنويسم و دوستي. نمي‌دانم از دلم جدا شده‌ام يا نوشتن را فراموش كرده‌ام. انگار ساق پاهايم را با تبر خرد كرده باشند و نتوانم راه بروم. كون خزوك شيرازي‌ها هم چاره‌ي درد نيست. انگار در يك محيط چگال مثل روغن مشغول راه رفتن باشي و بخواهي بدتر از همه، بدوي. و بعد ببيني كه چه سيل خروشاني جلوي حركت تو را مي‌گيرد. همين مي‌شود كه بي‌خيال بيست و سي مي‌شوم مي‌ايم اين جا بنويسم كه امروزم به دور از هر گونه راهپيـمايي،‌ زيبا شد. تو كه باشي، تنها نيستم.

٢٤ آذر- دنياي ديگري در كار نيست

آن دنيا را خيلي دوست دارم. چون هر كار كه بخواهي مي‌كني و مدام در گوش‌ات نمي‌گويند فلان كار را نكن وگرنه در آن دنيا چوب در فلان‌جايت* مي‌كنند.

* منظور آستين است

٢٣ آذر- پارسي را پاس بداريد

در پاسخ به كسي كه مي‌گويد «فارسي را هم پاس بداريد» بايد بگويم پارسي را پاس بدار.

١٦ آذر- فرياد كانت

منفي يك، هيچ نگران نيستم. هرگاه كه نتوانم فكر كنم يا در تصميمم مردد باشم، هرگاه بخواهم با كسي مشورت كنم يا بخواهم دلتنگي‌ام را بيان كنم، هرگاه بخواهم با كسي صحبت كنم و از صحبت كردن با او لذت ببرم، هرگاه بخواهم بخواهم بخواهم، مي‌دانم دوستي و دوستاني دارم كه هميشه مي‌توانم روي فكرشان و حرفشان حساب كنم و بودنشان به من آرامش بدهد. آنقدر كه بخواهم يك پست را –كه بعد از مدت‌ها مي‌نويسم- به آنها اختصاص بدهم و هر خطش را به يكي از آنها تقديم كنم. بگذريم كه در مقابل آن‌ها من غالبا چيزي براي ارائه كردن ندارم و تنها ابزارم سكوت بوده است.
سلام
صفر، در اين تنگ‌ناي وقت، هر كس به كاري مشغول است و فرصت براي پرداختن به دل‌مشغولي‌ها كم است. از بالا كه نگاه كني، مردم را مثل مورچه‌هاي بي‌هدفي مي‌بيني كه فقط به اين‌طرف و آن‌طرف مي‌روند و كل جريان هيچ هدف مشخصي را دنبال نمي‌كند. از همين رو است كه كشور ما به عنوان يك كل، هيچ دست‌آوردي براي ارائه به دنيا ندارد. يك، چند روز پيش خواندم رئيس جمهورمان در جمع مردم اصفهان ادعا كرده است سند‌هايي دارد كه اثبات مي‌كند آمريكا مي‌خواهد جلوي ظهور امام زمان را بگيرد. نمي‌دانم آمريكا چه احساسي پيدا كرد وقتي فهميد اسناد كارهايش به‌دست رئيس‌جمهورمان افتاده است. دو، اخيرا يك جريان هدفمند به صورت آشكار و خودجوش شكل گرفته است. الان برداران اطلاعات مي‌آيند در خانه را مي‌زنند و من را به جرم نشان دادن جريان مي‌برند. دوباره مي‌گويم اگر جريان هدف‌مندي باشد، امروز است. امروز شانزده آذر است و هدف دست‌يافتن به آزادي است. همان آزادي كه فكر مي‌كنند هيچ تعريفي برايش نداريم. همان كه مل گيبسون در فيلم Brave Heart به خاطرش جانش را داد. همان فرياد، امروز از مشت‌هاي گره‌كرده‌ي مردم ما بيرون مي‌آيد و آن‌قدر بلند خواهد بود كه به گوش‌هاي كر هم نفوذ كند. همان كه شانزده آذر آن سال سه دانشجو به خاطرش خون دادند. نه خوني كه برود در رگ‌هاي بدن فردي بيمار. خوني كه از رگ غيرت و مردانگي سه دانشجو بيرون جهيد تا اندام خفته‌ي مردم يك نسل را بيدار و راست كند. سه، نمي‌دانم چرا اين‌ها خيال مي‌كنند كساني به دنبال براندازي هستند. جريان‌هاي برانداز را نمي‌شناسند يا دروغ‌هاي خودشان را باور كرده‌اند؟ كانت در مقاله‌ي «روشنگري چيست» – كه توصيه مي‌كنم وقتي را به آن اختصاص بدهيد و بخوانيد– مي‌گويد: «شاید یک انقلاب به خودکامگی فردی یا به رژیمی ستمگر یاچپاول‌گر پایان دهد؛ اما انقلاب هرگز نمی‌تواند در شیوه‌های اندیشه، اصلاح واقعی به وجود آورد؛ بلکه بر عکس، خرافات جدیدی که جای خرافات پیشین را می‌گیرند، برای کنترل تودۀ بی فکر، یوغِ عبودیت تازه‌ای را به گردن او می‌افکنند.» يك نفر با زباني كه حكومتي‌ها مي‌فهمند بهشان بگويد كسي به دنبال براندازي و انقلاب ديگري نيست. ما فقط مي‌خواهيم آزادانه كتاب بخوانيم. چهار، نمي‌دانم اين چند خطي كه مي‌خواستم براي تو بنويسم چرا با اين حرف‌ها پر شد. قرار بود شعر بنويسم و در آن تو را مثل پرنده‌اي پرواز دهم. مثل يك كفتر چاهي. و يا تو را در دشت سبزي بدوانم. مثل يك آهوي چموش و بازيگوش كه مست مي‌شود از آزادي و جنگل و درخت و دوري درنده‌اي كه بخواهد تهديدش كند. قرار بود در شعر باران ببارد و تو ماهي شوي توي آب. چتر موهايت خيس بخورد و بچسبد به پيشاني و صورتت و چتري كه در دست داري، هيچ‌گاه از خجالت باز نشود. مي‌داني رفيق، به داشتنت افتخار مي‌كنم. روابط انساني را خوب مي‌شناسي و ديد‌گاه بي‌طرفانه‌ات به دل آدم مي‌نشيند. آدم كه با نگاهت همراه شود مي‌تواند خيلي چيز‌ها را ببيند. تو اين درس‌ها را كجا گرفته‌اي؟
شش، بايد شش‌ها را پر كرد از حرف و حرف‌ها را بيرون داد با بازدم و با دم دوباره دود و گاز به ريه‌ها برود و سرفه و اشك بيرون بيايد. در اين ازدحام حرف و بلواي سياسي، هر حرفي كه بزني يك سرش را به طور بي‌ربطانه‌اي ربط مي‌دهند به جريان‌هاي اين‌طرف و آن‌طرف. بگويي خوش‌حالي كه رئيس‌جمهورت اسنادي پيدا كرده كه دست آمريكا را رو مي‌كند، فكر مي‌كنند داري مسخره‌اش مي‌كني. بگويي ناراحتي رئيس جمهورت فلان حرف را زده، مي‌گويند به آن‌ها متصل هستي. هفت، براي راه‌پيمايي از هر سمتي كه بروي، با گاز اشك‌آور و چماق صحنه‌ي آن‌شانزده آذر را مي‌آورند جلوي چشم‌ات. اگر به كسي بگويي دوستت دارم فكر مي‌كنند آن شخص «آزادي» است. البته در اين خصوص پر بيراه فكر نكرده‌اند كه انسان آزادي را دوست دارد، ولي نمي‌دانند كه مخاطب اين دوست داشتن خاص است. هشت، كتاب و مقاله و داستان بخواني، مي‌زنند در دهانت كه فلان چيز را نخوان و بهمان چيز را نخوان. فقط كتاب‌هايي كه ما اجازه‌ي نشر مي‌دهيم را بخوان. مابقي كتاب‌هاي ضاله هستند. مردم را دعوت به كتاب‌خواني كني باز هم مي‌گيرند مي‌برندت جايي كه عرب ني بيندازد. نه، شما ببينيد اين مقاله‌ي كانت چقدر خواسته قدرت فكر كردن به ما انسان‌ها بدهد. چيزي كه اينان از او واهمه دارند. بيچاره همه‌جاي خودش را جر داده تا به ما بفهماند: «چه راحت است صغیر بودن! [آدم صغیر پیش خود چنین استدلال می‌کند که] اگر کتابی داشته باشم [منظور کتاب مقدس است] که به جای فهمم عمل کند، اگر [روحاني] داشته باشم که به جای وجدانم عمل کند و اگر پزشکی داشته باشم که به من بگوید که چه چیزهایی بخورم و چه چیزهایی نخورم و … در این صورت نیازی ندارم که به خود زحمت دهم. اصلاً احتیاجی ندارم که بیندیشم؛ تا وقتی پول دارم دیگران جور مرا می‌کشند.» كجاي اين مقاله بد است؟ اصلا خودتان برويد كاملش را بخوانيد، دقيق بخوانيد، تا همه چيز دستتان بيايد. من هم بروم لباسم را وصله كنم به لباس دوستي كه حرف‌هايش به جان مي‌نشيند. اگر بخواهد اين حرف‌ها را او بزند، چنان غرق صحبت‌ها و تحليل‌هايش مي‌شويد كه خود كانت هم دكانش را مي‌بندد و مي‌آيد حرف‌هاي خودش را از دهان او خيلي زيباتر بشنود.
ده، خواستم اين‌جا بنويسم كه چقدر دوستانم را دوست دارم كه پر شد از حرف‌هاي كانت و همزمان اتفاق‌هاي شانزده آذري و بن‌بست آزادي. الان است كه بيايند و من را از نان خوردن بيندازند. نمي‌دانند من اين‌جا بساطي پهن كرده‌ام براي خودم و حرف‌هايي كه دوست دارم را مي‌نويسم. بيشترش دل‌نوشته است و گاهي هم كه از موضوعي كه يك جايم را درد آورده است مي‌نويسم تا همان‌جايتان را به درد بياورم. مي‌نويسم تا راه ارتباطي داشته باشم با دوستانم.

٢٦ آبان- بس كنيد

شصت سال پيش شوروي اولين سلاح اتمي خودش را به نام اولين «رعد و برق» در منطقه‌ي شمالي قزاقستان آزمايش كرد. در طي 40 سال، 456 آزمايش هسته‌اي در اين منطقه انجام شده است. راداكتيويته‌ي زياد منطقه اثرات سوئي روي مردم ان منطقه گذاشته است. اگر ملتي پيشرفت‌هاي هسته‌اي-جنگي نخواهد، بايد كدام خري را ببيند؟

* مرجع

٢٤ آبان- يك كدو براي شب هالويين


عكاسي و عكس را خيلي دوست دارم. گزارش‌هاي تصويري و عكس‌هاي مستند براي من جايگاهي بيشتر از فيلم دارند. همين كه فقط يك صحنه يا يك لحظه به ثبت رسيده است و باقي‌اش خيال تو است كه به آن حس و حركت مي‌دهد، همين كه اجازه مي‌دهد فكر كني و مثل فيلم چشم‌هايت را بيشتر از فكرت درگير نمي‌كند، مي‌ارزد. من همين را مي‌خواهم.
يك عكس حرف زياد دارد. به خصوص عكس‌هايي كه واقعا حرف ندارند. و بايد به عكاس‌ش يك تبريك بلند گفت. برخي از عكس‌ها انقدر من را درگير خودشان كرده‌اندكه با ان‌ها توانسته‌ام بنويسم. بعضي عكس‌ها باعث شدند من خودم را بتوانم بيان كنم و يا خودم را و حسم را بهتر بشناسم. بعضي عكس‌ها به حس من جهت داده‌اند و يا بعضي ديگر تجربه‌ي ديدن جاهايي را كه نديده‌ام داده‌اند.
بخش عكس و مكث راه‌اندازي شد. روي عكس‌ها مكث كنيد و چند لحظه به ذهن‌تان اجازه بدهيد با ديدن عكس آزادانه پرواز كند. عكاس شما را با تجربه‌هايش همراه خواهد كرد.
براي شروع دوست دارم كامتان شيرين شود تا مزه‌ي تلخي كه از ديدن عكس‌هاي بعدي مي‌بينيد با شيريني اولين عكس جبران شود. برويم به مراسم هالويين. امسال كه گذشت. بهتر است به فكر سال بعد باشم. يك كدو براي شب هالويين سال بعد لطفا.

*مرجع عكس

٢١ آبان- بي‌مقدمه

زندگی گذرگاه تاریکی ست. ما همه روندگان این چراگاه بی علفیم. سخت و صعب و بی بازگشت. فقط باید رفت. ما هم می‌رویم. چرا نرویم. می‌رویم. نه مثل گوسفندانی که هر روز این مسیر را می‌روند. سرها همه پایین و مسیر مستقیم. می‌رویم. با چشم‌هایی که از مستی بسته شده‌اند و از شوق باز و دریده. از مسیرهایی که هیچ کس نرفته است و نمی‌رود. ما هم می‌رویم. یعنی من و تو می‌رویم. جسم تو کیلومترها دورتر از من و هر شب بدون من. اما روح تو هم آغوش رویای من و نزدیک‌تر از من به من. مهربانم، این چه شعر زیبایی بود که برای من فرستادی. حالم را عوض کرد و چشم‌هایم را خیس. فصل پاييز است. ماه اول آن، مهر است. ماه محبت. فصل زیبای پاییز. فصل زیبایی‌ها. فصل لخت شدن‌ها. عور شدن درخت‌ها. فصل برگ‌های زرد و قرمز و قهوه‌ای. فصل برگ‌ریزان. فصل پاییز. ماه دوم، آبان است. ماه آب و خیسی و نم. ماه باریدن و باریدن و باریدن. و بعد از آن ماه آتش. باز ماه رنگ قرمز و زرد و نارنجی. ماه درخت‌های انجيرِ لخت از برگ. می‌بینی چقدر پاییز قشنگ است. پاییز. فصلی که دوست دارم به نام تو من را مست کند. مهربان، آبان بريز در من. آذر بریز در من. مهربان، آذر بریز در سینه ام. از شور. از شوق.

*ناخودآگاه، بي‌خبر، بي هيچ مقدمه‌اي به سراغم مي‌آيي و فكر من را به اشك‌ها و ياد‌ها و لبخند‌ها مي‌بري. سيگاري آتش مي‌زنم. در دود غليظ آن غرق مي‌شوم. نامه را به سيگار مي‌چسبانم و با هر پك عميق قسمتي از آن را مي‌سوزانم.

١٤ آبان- هرمزان مثل مار چمباتمه زده بود

مدام مي‌پيچد توي دهانم كلمه‌ي زيباي اسمت. با يا بي صفت‌هاي رسيده به انتهاي آزاد آن. صفت‌هاي شيرين و ناز و عزيز. به طعم لواشك و رب ميوه‌هاي تابستان. ترش و آبدار و غليظ. نمي‌دانم چرا همين الان تشويش و تب و ارتعاش افتاد‌ به لب‌هايم. تند و بي‌وقفه. صدايت مي‌زنم و كلمه مي‌شوي خارج از قفس دهانم در پرواز. به محض آن‌كه آرام مي‌گيرند، صداي تو مي‌رسد به گوشم. به راست مي‌چرخم كه ببينمت، گوش چپ را پر مي‌كني از شعر و كلمه. تو اين همه كلمه بودي و من تو را به يك نام صدا مي‌زدم؟ بادبان‌ها را به راست بچرخان كاپيتان. هفت درجه كاپيتان.
آن روز سه‌شنبه بود. من بودم و اولين سه‌شنبه‌ي بيست‌و‌سه‌ي پنج. آسمان آن لباس سورمه‌اي‌اش را به تن كرده بود. ساعت گذشته بود از هشت و بيست وپنج. و من در يك گوني قهوه‌اي چهارخانه،‌ سبك شده بودم و خيس. تند راه مي‌رفتم و پاهايم زمين را لمس نمي‌كرد. مدام مي‌پيچيد توي گوني‌ام وزوز بادي كه از آن سمت شمشاد‌ها مي‌آمد. قرار بود ياس باشد. ولي لامصب مثل مار چمباتمه زده بود و هرچه تندتر مي‌رفتم ديرتر مي‌رسيدم. انگار مي‌آمدم تو را ببينم. و تو بادبان را به سمت جزيره‌ي متروكه‌ام چرخاندي و من دور مي‌زدم مار بزرگ و خوش خد و خالي كه چمباتمه زده بود و راه من را دور كرده بود.
هنوز آرزويش تازه است. خاطره‌اش هم بوي نان تازه از تنور درآمده مي‌دهد. آن‌موقع نمي‌دانم چرا دلهره داشتم. هنوز هم هر وقت ياد آن مي‌افتم دلهره مي‌افتد به دلم. شاد بودم و يك مزه‌ي شيرين زير زبانم آمده بود. شانس بزرگي بود كه كشتي تو لنگر انداخته بود و جزيره‌ام خلوت و از تابش خورشيد روز، گرم مانده بود و ناظر ما يك تكيه‌گاه سيماني بود. تو لب جنباندي و كلام شكل گرفت و قدم زديم و كشتي به راه افتاد و در مقابل نيم‌رخ تو وزيرم پياده شد. مثل مار چمباتمه زده بود و لب‌هايم جنبنده‌ي آرامي شد كه ميوه‌اي شيرين مزه‌مزه مي‌كند. مي‌خواهم قبل از رسيدن، صدايت كنم. و بين‌مان را با كلمه پركنيم و باد بپيچد توي گوني‌ام و صدا از حنجره‌ات بيرون بيايد و من ميوه‌ات را گاز بزنم و تو قصه بگويي برايم و بخواهم اين مار را كه چمباتمه زده‌است، بيدار كنم.

٢٩ مهر- آرزوي ارديبهشت

دوست دارم يك ماه بروم مسافرت. يك كوله‌ي سي كيلويي بردارم. يك هزار‌كاره‌ي مناسب سفر، دوربين، مستركارتي كه هزار يورو پول بيشتر نداره، چادر يك نفره، نقشه‌ي اروپا، سيصد يورو پول نقد، دو دست لباس زير اضافي، دو تا پيراهن، يك كاپشن، يك شلوار جين، حوله، مسواك، برس مو، دفتر يادداشت، خودكار، فصل پاييز، نخ و سوزن، چسب زخم. صابون، پاسپورت، ويزا، تركيه، يونان، آلباني، گوشي موبايل سوني اريكسون مدل G900، نقشه‌ي سفر.
بليط هواپيماي استانبول بگيرم. توي استانبول چهار روز بچرخم. خواب شب‌ها را ببرم توي چادر. سوار كشتي بشوم به سمت آتن. درياي مرمر و مديترانه را روي كشتي طي كنم و كشتي داستان‌هايي كه از اين مسيرها رفته‌اند را به خاطر بياورم. درآتن بروم سراغ آكروپوليس. بروم موزه‌ي ملي‌شان. بروم شهرهاي ساحلي و جزاير نزديك آن‌جا. بعد بروم به سمت آلباني. با قطار. فرهنگ مردم را ببينم و لذت ببرم. حيف است تا اينجا آمده باشم و ايتاليا نروم. بروم لچه. برگردم به سمت آلباني و مقدونيه. و برگردم استانبول. پرواز ساعت ده شب من را برگرداند تهران. آن‌قدر خوش گذشته باشد كه بخواهم حرفه‌ام جهان‌گردي شود. «هم‌اكنون قطار جهانگردي به مقصد اروپاي شرقي و جنوب شرقي حركت خواهد كرد.»

٢٧ مهر- يك واژه‌ي پر محبت

مامان. چه اسم قشنگي است. در بيشتر زبان‌ها به همين فرم است. ماما. مام. ما. مامينكا. اِمي. اُم. مامي. مامان.
ماماني دوستت دارم.

٢١ مهر- چپِ مايل به راست

من: (ارسال يك ايميل دريافت شده براي مهدي)
مهدي: سلام، لطفا از اين اراجيف و مزخرفات سبزجامگان مخملي براي من نفرست، ممنون.
من: سلام مهدي جان، چرا؟ خوشت نمياد؟ كاش ميفهميدم از چي اين ها خوشت نمياد.
مهدي: (يك ايميل خالي خالي، مثل جيب بيشتر كارمندان در نيمه‌ي دوم ماه)
من: ايميلت پر شده بود با برف. سفيد سفيد. فقط رد پاي چند تا خرگوش مونده بود كه دنبال هويج بودند.
مهدي: با سلام، عجيب است كلي درد دل كرده بودم ولي مثل اينكه همش پريده است. گفته بودم كه من از اين اوضاع و احوال بدجوري حالم گرفته و حوصله‌اش را ندارم. در ضمن از لحاظ اعتقادي و سياسي بعد از كلي سر و كله زدن با آدمهاي جورواجور به نتايجي رسيده‌ام كه به اين راحتي ها و با حرفهاي غير دقيق و نگاه سياسي افرادي مثل ميرحسين بهم نمي‌ريزد. سرت رو درد نمي‌يارم، بقيه‌اش رو يادم رفته. فعلا خدانگهدار
من: مهدي عزيز، طوري نوشته‌اي كه ديگر نمي‌توانم چيزي بنويسم. چون نه مي‌دانم بايد در رد يا اثبات چيزي بنويسم و نه اينكه تو چه چيزي را رد و چه چهزي را اثبات شده مي‌داني. حرف‌هاي من از كنار اين چند خط ناقص و بي‌بنيه هم توان رسيدن به گوش‌هاي انساني را ندارد كه سبزي را قبل از آن‌كه ديگران به لباس شان بياويزند به درونش برده است كه توضيحي بر واضح‌ترين اتفاقات است. انساني كه غمش قبل از آن‌كه غم نان باشد، غم جان هم‌وطنانش است و رويايش قبل از آن‌كه به شب رساندن روز و غنودن در آغوش خانواده باشد، بيرون كشيدن رخت شب و نمايان كردن چهره‌ي روز است براي ان‌كه نوباوه‌اش در جامعه‌اي سالم زندگي كند، دينش را از پدرش به ارث نگرفته باشد و معيارش براي زندگي كردن، دهان گرسنه‌ي گرگي نباشد كه بيماري‌اش را با اشك‌هاي تمساح لالايي خواب مصنوعي مردم جامعه كرده است. افتخارش اين باشد كه بزرگ‌مردي و آزادگي را از پدر به ارث گرفته و دين و دنيا را با خرد مي‌سنجد. گول حرف‌هاي زيباي روباه را نمي‌خورد چون به قدر كافي كارتن پينوكيو ديده است و ترفندهاي گربه نره و روباه مكار را هزار بار مرور كرده است تا مبادا با اشكي سوزناك‌تر و جسمي عليل‌‌نماتر دلش به رحم آيد و صورت آكنده از سرخاب گربه نره را قرمزتر از خون هم‌وطنش در كف خيابان ببيند. درفش كاوه آهنگر همان‌قدر برايش سمبل آزادي و مبارزه باشد كه نماي سبز انديشه‌. به سمبل‌ها به خاطر يك‌رنگي بخشيدن و نشان اتحاد ارزش ببخشد و هيچ‌گاه آن‌ها را به بت تبديل نكند. مهدي عزيز، از دريچه‌ي اين صفحه با آخرين كلمه، كلام را به فردا تقديم مي‌كنم: سلام.
مهدي: (دو روز گذشته است و خبري از مهدي نيست)
من: (هنوز نفهميدم كدام جهتي است مهدي خان)

٢٠ مهر- شهرت

شهرت يعني بنويسي «دارم ميرم كوه، شكار آهو» و برات صد و نود و چهار تا كامنت بگذارند.

١٧ مهر- اناره‌ي پاييز

چشم بدوز
زير نقره پاشان مهتاب
به صداي جيرجيرك‌ها
به صداي افتادن برگي در آب
نازنين من
آسوده باش
آسوده بخواب
درخت پاييز همين‌روزها خواهد زاييد

سبزه‌ي دل‌انگيز من
آسوده باش
فردا روز ديگري‌ست
خورشيد شعله‌اش را به رنج درختان خواهد سپرد
و درخت تو
ميوه‌‌اش را به پاييز
با دانه‌هايي سرخ در فصل زرد و آتش و نارنج

١٦ مهر- هميشه پابرجا

يك اسب موقع خوابيدن، روي پاهايش نمي‌خسبد.

٣١ شهريور- دوست دارم بستني‌ام آب شود

دو سال و سه ماهِ سي‌ويك‌روزه و نه روز بعد از زماني كه آمدم، روز رفتن من است. يعني امروز. روز آخر شهريور. از روز‌ها بالا آمدم، بالا آمديم و ماه‌را گذشتم، گذشتيم و سال‌ها مثل آب رودخانه از كنارم، از كنارمان گذشتند تا به دو كوه كنار هم برسم، برسيم. و رسيديم. بخواهيم بشود 88. شد. بشود شهريور. شد. برسد به آخرين روز. رسيد. امروز آخرين روز كاري من است به عنوان يك همكار از همكارهاي شما. اگر روز‌ها گرم‌تر از خردادي نباشند كه به اين ساختمان آمدم، اما من گرم‌تر از روزي هستم كه چشمم به چهره‌ي شما روشن شد. آن موقع هنوز يخ من در آغوش كسي باز نشده بود و كسي هم نبود كه بخواهم يخ او را زود‌تر در گرماي سينه‌ام آب كنم. محيط برايم ناشناخته بود و من هم عضو ناشناخته‌اي براي محيط. و چه زود يخ‌هايمان را به يك‌ديگر داديم تا با هم صميمي شويم و سلام ساده‌ترين و ماندگار‌ترين و گرم‌ترين خاطره‌‌مان شد. خاطره‌اي كه هر روز براي زنده ماندن تكرار مي‌شود. به سلامتي همه‌ي شما: سلام.
به همين زودي گذشت. به آخر رسيديم. به اول خطي ديگر. دلم نمي‌خواهد آخرين كلام، بي‌صدا، بي‌رنگ و بي‌بو باشد. دوست داشته باشم بروم تا در نبود تك‌تك‌تان، در خلاء صدا و نگاهتان، حفره‌اي در سينه‌ام به‌وجود آيد. هر وقت دلم برايتان تنگ شد، به جاي خالي‌تان در سينه‌ام نگاه كنم. فلش‌بك بزنم به خاطره‌‌ها و دل‌تنگي مضاعف شود. به اسم كوچك صدايتان بزنم تا در مقابلم بزرگ شويد. در جوابم، زن شويد و با وقار، مرد شويد و با عزت، پسر شويد و پرتلاش، دختر شويد و با حيا. موقع رفتن بشود. مثل خانواده‌اي كه پسر خود را براي دانشگاه در شهري ديگر يا براي سربازي بدرقه مي‌كند، بدرقه‌ام كنيد و عزت و احترامم را زياد كنيد. بگذاريد آخرين سلام به‌قدري گرممان كند كه سرماي روزهاي نيامده‌ي پاييز و زمستان از خجالت اين روزها، كه زيبايي‌شان به تكرارناپذيري‌شان است، روزهايي را مي‌گويم كه باهم بوديم و گفتيم و خنديديم، گرم شود. دوست ندارم بالاي منبر باشم و حرف‌هاي برادرانه بزنم و يا حس كنيد دارد تبديل مي‌شود به نصيحت‌هاي پدرانه و حتي متنفرم از اين احساس. دلم بخواهد در كنار شما بايستم و رو در رو، رو به روي چهره‌هايي كه به‌خاطر سپرده‌ام و حفره‌اي از آن در سينه‌ام ساخته‌ام، با هم حرف بزنيم. بنشينيم. از سياست و ورزش و روابط بگوييم. بخواهم روي دشت سبز دامن‌تان بنشينم و چاي‌مان را با صحبت‌هايمان شيرين كنيم. صدا از سينه‌هايتان درآيد و از حفره‌ي گوش‌هايم به عميق‌ترين نقطه‌ها نفوذ كند. عقربه‌هاي ساعت روي دوازده جفت شوند و ما گرم‌تر از ظهر، مشغول كار باشيم و صحبت. نگذاريم سختي و خستگي كار، خودنمايي كند. ساعت از ظهر و وقت نهار بگذرد تا بستني‌هايمان را بخورم و به بعد‌ازظهري خنك و موقع رفتن برسد. به روز اول پاييز.
هميشه دوست داشتم بستني‌ام آب شود و آن موقع بخورمش. ولي هيچ‌گاه اين كار را نكردم. علتي هم براي انجام ندادن اين كار ندارم. حتي يك‌بار كه نصف بستني‌ام آب شده بود كه تلفنم تمام شد، نخواستم آن‌را بخورم. هنوز هم دوست دارم بستني‌ام آب بشود و آن‌موقع آب‌ش را بخورم. كات
تمام شد. زمان من تمام شد. بايد بروم. اگر نگاهم نكنيد، تا از انتهاي كوچه بپيچم، چند بار به پشت سرم نگاه خواهم كرد. به ساختمان ملكان. اما قبل از رفتن، بايد كلمه‌اي من را تمام كند. كلمه‌اي كه پايان را حذف مي‌كند و فردا را به بي‌نهايت مي‌برد و ما را به انتظار. هيچ‌گاه دوست ندارم خداحافظي كنم. لب‌هايم اگر بخواهد آخرين كلمه را ادا كند تا بيش از پيش احساس صميميت و نزديكي با شما داشته باشم، همان اولين كلمه خواهد بود: سلام. سلامي براي روز‌هاي سرد پاييز و زمستان تا از سرما در لباس فرو نرويم. سلامي كه گرمايش مثل يك چاي داغ در سرماي يك روز سفيد و برفي زمستاني، ما را به تمام شروع‌ها پيوند بزند.

*قرارداد من با شركت قبلي تمام شد و دلم براي همكارانم تنگ