بيمقدمهزندگی گذرگاه تاریکی ست. ما همه روندگان این چراگاه بی علفیم. سخت و صعب و بی بازگشت. فقط باید رفت. ما هم میرویم. چرا نرویم. میرویم. نه مثل گوسفندانی که هر روز این مسیر را میروند. سرها همه پایین و مسیر مستقیم. میرویم. با چشمهایی که از مستی بسته شدهاند و از شوق باز و دریده. از مسیرهایی که هیچ کس نرفته است و نمیرود. ما هم میرویم. یعنی من و تو میرویم. جسم تو کیلومترها دورتر از من و هر شب بدون من. اما روح تو هم آغوش رویای من و نزدیکتر از من به من. مهربانم، این چه شعر زیبایی بود که برای من فرستادی. حالم را عوض کرد و چشمهایم را خیس. فصل پاييز است. ماه اول آن، مهر است. ماه محبت. فصل زیبای پاییز. فصل زیباییها. فصل لخت شدنها. عور شدن درختها. فصل برگهای زرد و قرمز و قهوهای. فصل برگریزان. فصل پاییز. ماه دوم، آبان است. ماه آب و خیسی و نم. ماه باریدن و باریدن و باریدن. و بعد از آن ماه آتش. باز ماه رنگ قرمز و زرد و نارنجی. ماه درختهای انجيرِ لخت از برگ. میبینی چقدر پاییز قشنگ است. پاییز. فصلی که دوست دارم به نام تو من را مست کند. مهربان، آبان بريز در من. آذر بریز در من. مهربان، آذر بریز در سینه ام. از شور. از شوق.
*ناخودآگاه، بيخبر، بي هيچ مقدمهاي به سراغم ميآيي و فكر من را به اشكها و يادها و لبخندها ميبري. سيگاري آتش ميزنم. در دود غليظ آن غرق ميشوم. نامه را به سيگار ميچسبانم و با هر پك عميق قسمتي از آن را ميسوزانم.
هرمزان مثل مار چمباتمه زده بودمدام ميپيچد توي دهانم كلمهي زيباي اسمت. با يا بي صفتهاي رسيده به انتهاي آزاد آن. صفتهاي شيرين و ناز و عزيز. به طعم لواشك و رب ميوههاي تابستان. ترش و آبدار و غليظ. نميدانم چرا همين الان تشويش و تب و ارتعاش افتاد به لبهايم. تند و بيوقفه. صدايت ميزنم و كلمه ميشوي خارج از قفس دهانم در پرواز. به محض آنكه آرام ميگيرند، صداي تو ميرسد به گوشم. به راست ميچرخم كه ببينمت، گوش چپ را پر ميكني از شعر و كلمه. تو اين همه كلمه بودي و من تو را به يك نام صدا ميزدم؟ بادبانها را به راست بچرخان كاپيتان. هفت درجه كاپيتان.
آن روز سهشنبه بود. من بودم و اولين سهشنبهي بيستوسهي پنج. آسمان آن لباس سورمهاياش را به تن كرده بود. ساعت گذشته بود از هشت و بيست وپنج. و من در يك گوني قهوهاي چهارخانه، سبك شده بودم و خيس. تند راه ميرفتم و پاهايم زمين را لمس نميكرد. مدام ميپيچيد توي گونيام وزوز بادي كه از آن سمت شمشادها ميآمد. قرار بود ياس باشد. ولي لامصب مثل مار چمباتمه زده بود و هرچه تندتر ميرفتم ديرتر ميرسيدم. انگار ميآمدم تو را ببينم. و تو بادبان را به سمت جزيرهي متروكهام چرخاندي و من دور ميزدم مار بزرگ و خوش خد و خالي كه چمباتمه زده بود و راه من را دور كرده بود.
هنوز آرزويش تازه است. خاطرهاش هم بوي نان تازه از تنور درآمده ميدهد. آنموقع نميدانم چرا دلهره داشتم. هنوز هم هر وقت ياد آن ميافتم دلهره ميافتد به دلم. شاد بودم و يك مزهي شيرين زير زبانم آمده بود. شانس بزرگي بود كه كشتي تو لنگر انداخته بود و جزيرهام خلوت و از تابش خورشيد روز، گرم مانده بود و ناظر ما يك تكيهگاه سيماني بود. تو لب جنباندي و كلام شكل گرفت و قدم زديم و كشتي به راه افتاد و در مقابل نيمرخ تو وزيرم پياده شد. مثل مار چمباتمه زده بود و لبهايم جنبندهي آرامي شد كه ميوهاي شيرين مزهمزه ميكند. ميخواهم قبل از رسيدن، صدايت كنم. و بينمان را با كلمه پركنيم و باد بپيچد توي گونيام و صدا از حنجرهات بيرون بيايد و من ميوهات را گاز بزنم و تو قصه بگويي برايم و بخواهم اين مار را كه چمباتمه زدهاست، بيدار كنم.
آرزوي ارديبهشتدوست دارم يك ماه بروم مسافرت. يك كولهي سي كيلويي بردارم. يك هزاركارهي مناسب سفر، دوربين، مستركارتي كه هزار يورو پول بيشتر نداره، چادر يك نفره، نقشهي اروپا، سيصد يورو پول نقد، دو دست لباس زير اضافي، دو تا پيراهن، يك كاپشن، يك شلوار جين، حوله، مسواك، برس مو، دفتر يادداشت، خودكار، فصل پاييز، نخ و سوزن، چسب زخم. صابون، پاسپورت، ويزا، تركيه، يونان، آلباني، گوشي موبايل سوني اريكسون مدل G900، نقشهي سفر.
بليط هواپيماي استانبول بگيرم. توي استانبول چهار روز بچرخم. خواب شبها را ببرم توي چادر. سوار كشتي بشوم به سمت آتن. درياي مرمر و مديترانه را روي كشتي طي كنم و كشتي داستانهايي كه از اين مسيرها رفتهاند را به خاطر بياورم. درآتن بروم سراغ آكروپوليس. بروم موزهي مليشان. بروم شهرهاي ساحلي و جزاير نزديك آنجا. بعد بروم به سمت آلباني. با قطار. فرهنگ مردم را ببينم و لذت ببرم. حيف است تا اينجا آمده باشم و ايتاليا نروم. بروم لچه. برگردم به سمت آلباني و مقدونيه. و برگردم استانبول. پرواز ساعت ده شب من را برگرداند تهران. آنقدر خوش گذشته باشد كه بخواهم حرفهام جهانگردي شود. «هماكنون قطار جهانگردي به مقصد اروپاي شرقي و جنوب شرقي حركت خواهد كرد.»
يك واژهي پر محبتمامان. چه اسم قشنگي است. در بيشتر زبانها به همين فرم است. ماما. مام. ما. مامينكا. اِمي. اُم. مامي. مامان.
ماماني دوستت دارم.
چپِ مايل به راستمن: (ارسال يك ايميل دريافت شده براي مهدي)
مهدي: سلام، لطفا از اين اراجيف و مزخرفات سبزجامگان مخملي براي من نفرست، ممنون.
من: سلام مهدي جان، چرا؟ خوشت نمياد؟ كاش ميفهميدم از چي اين ها خوشت نمياد.
مهدي: (يك ايميل خالي خالي، مثل جيب بيشتر كارمندان در نيمهي دوم ماه)
من: ايميلت پر شده بود با برف. سفيد سفيد. فقط رد پاي چند تا خرگوش مونده بود كه دنبال هويج بودند.
مهدي: با سلام، عجيب است كلي درد دل كرده بودم ولي مثل اينكه همش پريده است. گفته بودم كه من از اين اوضاع و احوال بدجوري حالم گرفته و حوصلهاش را ندارم. در ضمن از لحاظ اعتقادي و سياسي بعد از كلي سر و كله زدن با آدمهاي جورواجور به نتايجي رسيدهام كه به اين راحتي ها و با حرفهاي غير دقيق و نگاه سياسي افرادي مثل ميرحسين بهم نميريزد. سرت رو درد نمييارم، بقيهاش رو يادم رفته. فعلا خدانگهدار
من: مهدي عزيز، طوري نوشتهاي كه ديگر نميتوانم چيزي بنويسم. چون نه ميدانم بايد در رد يا اثبات چيزي بنويسم و نه اينكه تو چه چيزي را رد و چه چهزي را اثبات شده ميداني. حرفهاي من از كنار اين چند خط ناقص و بيبنيه هم توان رسيدن به گوشهاي انساني را ندارد كه سبزي را قبل از آنكه ديگران به لباس شان بياويزند به درونش برده است كه توضيحي بر واضحترين اتفاقات است. انساني كه غمش قبل از آنكه غم نان باشد، غم جان هموطنانش است و رويايش قبل از آنكه به شب رساندن روز و غنودن در آغوش خانواده باشد، بيرون كشيدن رخت شب و نمايان كردن چهرهي روز است براي انكه نوباوهاش در جامعهاي سالم زندگي كند، دينش را از پدرش به ارث نگرفته باشد و معيارش براي زندگي كردن، دهان گرسنهي گرگي نباشد كه بيمارياش را با اشكهاي تمساح لالايي خواب مصنوعي مردم جامعه كرده است. افتخارش اين باشد كه بزرگمردي و آزادگي را از پدر به ارث گرفته و دين و دنيا را با خرد ميسنجد. گول حرفهاي زيباي روباه را نميخورد چون به قدر كافي كارتن پينوكيو ديده است و ترفندهاي گربه نره و روباه مكار را هزار بار مرور كرده است تا مبادا با اشكي سوزناكتر و جسمي عليلنماتر دلش به رحم آيد و صورت آكنده از سرخاب گربه نره را قرمزتر از خون هموطنش در كف خيابان ببيند. درفش كاوه آهنگر همانقدر برايش سمبل آزادي و مبارزه باشد كه نماي سبز انديشه. به سمبلها به خاطر يكرنگي بخشيدن و نشان اتحاد ارزش ببخشد و هيچگاه آنها را به بت تبديل نكند. مهدي عزيز، از دريچهي اين صفحه با آخرين كلمه، كلام را به فردا تقديم ميكنم: سلام.
مهدي: (دو روز گذشته است و خبري از مهدي نيست)
من: (هنوز نفهميدم كدام جهتي است مهدي خان)