msgbartop
شايد همين امروز انتظاري است كه مويم سفيد كرده است
msgbarbottom

١٦ تير- براي ثانيه

دوست دارم به يك لحظه، در كسري از ثانيه و براي تمام لحظه‌ها و ساعت‌ها، دلم خالي شود از تمام گرفتگي‌ها و كدورت‌ها. نمي‌خواهم هيچ ابري، دلم را لك كند. مي‌خواهم صاف شود. و ستاره‌هايش ديده شود. ستاره‌اي بچينم پنج پر انگشت. رويش بنويسم “به تو كه گرم‌تر خواهي شد، با مهر” تقديمش كنم به خنده‌ي چشم‌هايت. به مناسبت روزي از برگ تقويم 90.
آيا اين‌قدر كم ظرفيت شده ام كه به خاطر لحظه‌اي ازرده خاطر شدن، تمام خوبي‌هاي گذشته را از ياد بروم؟ نه! نه. قابل قبول نيست. من هنوز همان اميد ام. هرچند اين‌روزها لج‌باز‌تر و تندخوتر شده باشد.

٣٠ اردي‌بهشت- وقتي نمي‌سازيم

سازمان كوك نيست. كوكِ هم نيست ساز‌هايمان. اركسترمان رهبر ندارد. نوت نداريم و بدتر آن‌كه صداي ساز يكديگر را نمي‌شنويم تا با هم، في‌البداهه، هماهنگ شويم. حتي ريتم هم ندارد صداي سازمان. با اين‌همه، من دلم تنگ شده است.
سيِ دوي نود- شانزدهم سعادت‌آباد. در اتاق آشفته‌ي جمعه

١٥ فروردين- كارمند ماهر

حرف‌هاي جديدي زده مي‌شود و شنيده مي‌شود. از دوركاري كه براي اولين بار مي‌شنيدم گرفته تا انتقال به كرمان. ظاهرا حكم حكومتي است و لازم‌الاجرا. مي‌گويند عده‌اي مي‌توانند كامپيوتر را ببرند خانه‌شان و از آن‌جا دوركاري كنند، يعني از راه دور، كارهاي شركت را انجام بدهند. فكرش را بكنيد توي خانه نشسته‌ايد و ماهي هشت‌صد هزار تومان بهتان مي‌دهند كه هر از چند گاهي نيم نگاهي به اتوماسيون اداري‌تان بندازيد و “تاييد‌است”ي بزنيد پاي نامه. خوب است ديگر، خانوم همسر برايتان چاي مي‌آورد و مي‌توانيد از ميهمانانتان هم پذيرايي كنيد. حداقل‌ش اين است كه ديگر مجبور نيستيد قبل از بيدار شدن خروس‌ها از خانه بزنيد بيرون. همان‌طور با لباس خواب كامپيوتر را روشن مي‌كنيد و درحالي كه هنوز مسواك نزده‌ايد نامه‌ي مشاور را مي‌خوانيد.
آن‌طرف‌تر، مهدي روزنامه همشهري خريده است و چند صفحه‌ي اندكي كه در نيازمندي‌هاي امروز چاپ شده است را با نااميدي نگاه مي‌كند. مي‌گويد “بچه‌ها اين‌جا كارمند ماهر مي‌خواهد”. همه مي‌زنند زير خنده. امين مي‌گويد “يك راسته‌دوزي هم براي من پيدا كن”. محمد مي‌گويد” اميد تو چكار مي‌كني؟” من چكار مي‌كنم؟ معلوم است. نه معلوم نيست. نمي‌دانم. جابجا شدن سخت است. ولي الان هيچ شركتي نيرو نمي‌خواهد. من مي‌روم. الان كه بايد تا دو ماه ديگر كلي… . نه نمي‌روم. نمي‌شود رفت. پس كارهاي ديگر را چكار كنم؟ تمركز زدايي هست كه هست. من همچنان متمركز مي‌مانم. حالي‌شان نشده بود و هوارتا امكانات داده‌اند به تهران. جمعيت متمركز شده است. حالا پراكنده كردن اين جمعيت سخت است و شركت‌هاي كوچك و وابسته را مجبور كرده‌اند بند و بساطشان را منتقل كنند به محل پروژه‌. البته منطقي‌تر اين است شركتي كه 130 ميليارد تومان پروژه در اطراف كرمان دارد، يك تيم مهندسي در كرمان داشته باشد. بعلاوه اينكه يك پروژه‌ي 400 ميلياردي ديگر هم در همان منطقه در حال امدن است. شركت بايد منتقل شود. ولي من! من هم بايد بروم. چرا بايد؛ نبايد رفت. الان كه بيشتر از 90% پروژه‌هاي موجود پيشرفت داشته و نيازي به تيم مهندسي ندارند، اگر كسي نرود، كك‌شان هم نمي‌گزد. كك‌شان براي كه بگزد؟ جلالي قول‌هايي مي‌داد، ولي نمي‌شود روي حرفش حساب كرد. پنج‌شنبه قرار است با مديرعامل جلسه داشته باشيم. اگر بعد از پايان يافتن پروژه، گفتند ديگر به تيم مهندسي نياز نداريم، بايد هن و هن و هن كنيم و برگرديم تهران. از كجا معلوم پروژه‌ي بعدي سهم شركت ما باشد. تا الان هزار بار گفتند مي‌شود و نمي‌شود. هنوز كه نشده. نه، من نمي‌روم. پس وامي كه جلالي قول‌ش را داده بود چه مي‌شود؟ تسويه حساب مي‌كنيم و تمام. اصلا به محمد چه كه من چكار مي‌كنم. منتظر مانده ببيند من چكار مي‌كنم او هم همان كار را بكند. من كرمان نمي‌روم. من كرمان نمي‌روم. برنامه‌هايم را كمي عقب مي‌اندازم. ولي كرمان نمي‌روم. “من كرمان نمي‌روم. ولي بايد ببينم از جلسه با مديرعامل چه چيزي دست‌گيرمان مي‌شود”

١٠ بهمن- باغ مخفي

با موسيقي آدم ديگري مي‌شوم. به‌خصوص وقتي آن، تنها صدايي باشد كه گوش‌م را پر كرده است. نمي‌دانم اين ضربان‌هاي ريتميك و به‌قاعده، انگشت روي كجاي من، چه نقطه‌اي از روح يا جسم‌م مي‌گذارند كه اين‌گونه مست، تحت تاثير قرار مي‌گيرم. صداي اكنون، صداي ويولن است به سمت دروازه‌ي ماه. گاهي دم نرم و نازكي مي‌شود زير سر و گاهي نسيم خنكي وزيده بر روي عريان تن و گاهي صداي آبي مي‌شود چكنده، هر قطره از پس قطره‌اي ديگر. از آب شدن لحظه‌ به لحظه‌ي قنديلي كه از ناودان پشت‌بام آويزان است. گام به گام مي‌بردم تا مرمر تني كه روي نسترن‌ها خوابيده است. نگاهش مي‌كنم با چشماني چسبناك. دوست ندارم تكاني بخورم. آرامش اين آب، آرام غنودگي اين سنگ سفيد، چشم‌هاي من و بوي گل‌هاي نسترن، چهار گوشه‌ي لذت را در من گسترانيده‌اند. آيا اين، از اعجاز موسيقيايي اين هنرمند است كه من را تا اين‌حد، به خوشبختي رسانيده است؟ اين صدا‌ها كه از ارتعا چند رشته‌ سيم به وجود آمده‌اند، تا اين حد شفابخش شده‌اند؟ مسكن شده‌اند؟ تصوير‌ساز شده‌اند؟ لرزاننده و آرامش‌بخش شده‌اند؟
من در وراي اين‌همه زيبايي، آگاهانه، به چكيدن مي‌افتم. قطره قطره در خودم مي‌چكم. روشن مي‌شوم. روشن مي‌كنم. سايه مي‌سازم از قنديلي كه قطره قطره آب مي‌شود و سايه را حركت مي‌دهم با نسيمي كه از شعله‌ام، خرگوش زيركي ساخته است. آيا چيزي در من برانگيخته شده است كه اين‌گونه احساسات نوستالژيك من را به جيك‌جيك واداشته است؟

٣٠ دي- ازتو

آهاي
محبوب

صداي تو چه آشنا
ميان كوچه باغ‌ها
طنين راه مي‌شود

ميان كوچه‌باغ‌ها
چه بي‌صدا
نگاه تو
چراغ راه مي‌شود

١٣ آذر- فرار

قبلا، هرگاه دلم تنگ مي‌شد، مي‌نوشتم
حالا، هر وقت كه مي‌نويسم دلم تنگ مي‌شود
فردا …

٦ آذر- انرژي‌هاي نهان

ساعت شش و پنج دقيقه‌ي صبح ميدان دربند بودم. يك بسته خرما به قيمت 2500 تومان به محتويات كوله‌پشتي‌ام اضافه كردم و راه افتادم. گارمين را راه انداختم. 1770 متر بلندي آن نقطه نسبت به ارتفاع درياهاي آزاد بود. ساعت نه و پانزده دقيقه در ايستگاه پنجم توچال توقف كردم. ارتفاع آن نقطه از سطح دريا 2965 متر بود. يعني 1195 متر در مدت سه ساعت و ده دقيقه پيموده بودم. تن 71 كيلويي‌ام با كوله‌ي 15 كيلويي را بالا مي‌كشاندم. فيزيك مي‌گويد بالا بردن اين مقدار جرم به حداقل 1008000 ژول انرژي نياز دارد. اين انرژي توسط ماهيچه‌هاي پا و سوخت و ساز بدن در مدت سه ساعت و ده دقيقه تامين شده است. يعني توان متوسط مصرفي من 88 وات بوده است. به عبارت ديگر در هر ثانيه، 88 ژول انرژي در اين مسير مصرف كرده‌ام.
پس از بيشتر از يك ساعت استراحت، حركت من از ايستگاه پنج به ايستگاه هفت، ساعت ده و نيم شروع شد. تابلويي كه ابتداي اين مسير نصب شده بود طول مسير را 6200 متر تخمين زده بود. با يك ربع توقف بين مسير، در ساعت دوازده و نيم به ايستگاه هفت رسيدم. ارتفاع اين نقطه، 3695 متر روي صفحه‌ي GPS‌ گارمين نمايش داده شد. 601 كيلوژول انرژي مصرفي و 83 وات، توان متوسطي بود كه توسط بدن من تامين شد. شيب متوسط مسير ايستگاه پنج به هفت، °7/6 درجه است. در صورتي كه همين شيب را به طور متوسط براي كل مسير در نظر بگيرم، طول كل مسير پيموده شده، 16 كيلومتر مي‌شود. يعني طول مسير اول به تقريب مساوي ده كيلومتر است. ميانگين سرعت من در مسير اول 15/3 كيلومتر بر ساعت يا هشتاد و هفت سانتيمتر بر ثانيه و در مسير دوم، 1/3 كيلومتر بر ساعت يا هشتاد و شش سانتيمتر بر ثانيه در مسير دوم است.
حداقل انرژي مصرفي من در كل مسير، هزار و ششصد و نه كيلوژول يا سيصد و هشتاد و سه كيلوكالري است. هر دانه خرما 20 كالري انرژي دارد. بيست عدد خرما در طول مسير خوردم معادل 400 كالري و صد گرم كشمشي كه خوردم 290 كالري انرژي تامين كرد. مقداري شير و نان و پنير و گوجه و خيار و پرتقال و نارنگي خوردم كه رويهم رفته حدود پانصد كالري انرژي تامين كردند. مقداري هم عدسي، چاي نبات، عدس پلو كه در وعده‌هاي صبح و ظهر خوردم تقريبا 1100 كالري به من دادند در مجموع 2300 كالري. ساير انرژي مورد نياز، يعني سيصد و هشتاد هزار كالري از سوخت و ساز بدن تامين شده است. اگر سوخت و ساز هر گرم چربي 9 كالري تامين كند و قرار بود تمام اين انرژي از چربي تامين شود، به 42 كيلوگرم چربي براي سوختن نياز بود. بايد خودم را قبل از صعود و بعد از فرود وزن مي‌كردم تا ببينم چقدر چربي سوزانده شده است و چه مقدار از انرژي، توسط كار ماهيچه‌اي تامين شده است.
الان احساس خوبي دارم. ريه‌هايم حسابي در هواي آلوده‌ي ديروز دم و بازدم انجام دادند. ولي جاي تو خالي بود. تمرين كن تا بار ديگر، با هم اين مسير را متر كنيم.

٦ آذر- ركود

براي افزايش سطح درك و شعورم، قرار است چه كنم؟

١ آذر- تكراري

اه اين هم كه همه‌ش بگير نگير دارد گاهي وصل مي‌شود گاهي نه اگر پاچه‌اي چيزي داشت حاضر بودم اين‌بار را بمالم تا براي من –اكنون كه بي‌جايم- بگيردش فعال بشود اما فكر كه مي‌كنم مي‌بينم گيرم كه بگيرد، چه گلي به سرم خواهد زد؟ فقط كمي از گرفتنش ذوق مي‌كنم و تمام مي‌فهمم الان اين قطار كجاي دو خط موازي اين مسير است و تمام مي‌بينم روي نقشه، جايي نزديك امتداد جاده، يك پيكان كه مثلا من باشم، سوار بر قطار، درحال حركت است و تمام سرعتش اكنون 70 است و تمام جهتش مغرب است و تمام شاهرود است و تمام به ساعت كه نگاه كنم مي‌فهمم شش ساعت است كه تلق تتق حركت شروع شده است و تمام ارتفاع از سطح دريا 840 متر است و تمام ساعت نزديك 9 شب است و تمام حركت بدموقع قطار من را در بهترين ساعت خواب، بدخواب مي‌كند و تمام

٢ آبان- گلوله‌هاي قرمز و آبي

درسته اين يك سرگرميه كه ممكنه، فقط ممكنه ده دقيقه يا يك ربع حداكثرش مشغولتان كند. اما براي من هيچي اين يكي نمي‌شود.
گلوله‌هاي آبي را بايد سمت چپ ببريد و گلوله‌هاي قرمز را سمت راست.

سرگرمي

٢٨ مهر- با شراب مولانا

ز تو هر هدیه که بردم به خیال تو سپردم
که خیال شکرینت فر و سیمای تو دارد
به دو صد بام بر آیم به دو صد دام درآیم
چه کنم آهوی جانم سر صحرای تو دارد

همه را بیازمودم ز تو خوش‌ترم نیامد
چو فرو شدم به دریا چو تو گوهرم نیامد
سر خنب ها گشودم ز هزار خم چشیدم
چو شراب سرکش تو به لب و سرم نیامد

١١ مهر- بعد از هفت سال

امروز بعد از هفت سال رفتم دانشگاه. دانشگاهي كه چهار سال توي آن درس خوانده بودم. دويده بودم. پله‌ها را بالا رفته بودم و به سرعت پايين آمده بودم. از درب اصلي كه وارد شده بودم فضا هنوز همان فضا بود. درب ورودي را عوض كرده بودند. شيك شده بود. گل‌هاي جلوي ساختمان مركزي هنوز مرتب بودند. چمن‌ها تازه و ساختمان، مثل قبل. رفتنم به اتاق دكتر ميري بي‌نتيجه بود. نبود. دو نفر ديگر به جاي او توي اتاق كارهاي مربوط به استعداد‌هاي درخشان را انجام مي‌دادند.” دكتر ميري ديگر سرپرست امور دانشجويان ممتاز نيستند؟” “چرا. جلسات را مي‌آيند. الان مدير گروه فيزيك هم هستند و غالبا دانشكده هستند”. “از اقاي جباري هم خبر داريد؟” ايشان مسئول طرح‌هاي پژوهشي هستند.” برمي‌گردم. ساختمان مركزي تمام مي‌شود. چهار سال دويدن در اين ساختمان در دو دقيقه تمام مي‌شود. سلف ياس هنوز همان است. تربيت‌بدني و زمين چمن. بوي چمن تازه. چند نفر توي زمين نشسته‌اند و يك نفر با لباس ورزشي زرد رنگ برايشان صحبت مي‌كند. ساعت از هشت و نيم صبح گذشته است. دانشكده‌ي داروسازي و سه‌راهي رياضي و مهندسي را به سمت مهندسي پيش مي‌گيرم. سمت چپ درخت‌هاي غالبا كاج و سمت راست چنار يك‌دست. بوي پاييز را توي ريه‌هايم مي‌كشم.
به دانشكده مي‌رسم. ساختمان E شكل كه طرح آن بيشتر از چهل سال پيش اجرا شده است. همين‌طور خوابيده روي زمين. در هر شاخه، سه طبقه و زيرزمين. طبقه بالاي هم‌كف در دندانه‌ي شمالي، گروه مكانيك است. دكتر ب.م.ا چاق‌تر شده است. ولي هنوز همان‌طور باد توي كله‌اش است. ادم زرنگي است. براي خودش يال و كوپالي در صنعت به هم زده است. دكتر فرشيديان‌فر فرصت مطالاتي است و هنوز نيامده است. اگرچه زياد حرف مي‌زند، ولي همزمان كه به منافع خودش مي‌انديشد، به فكر دانشجو هم هست. حداقل اين‌طور مي‌نمايد. دكتر ابوالبشري را هم توي راهرو ديدم. بعد از هفت سال دوري و نديدن‌، بدون لحظه‌اي فكر كردن،‌ اسم من را به زبان آورد. هرچه انتظار كشيدم، مهندس جامي‌الاحمدي نيامد اتاقش. سر كلاس بود. ديدمش. يك ساعت توي ساختمان‌هاي دانشكده، راهرو‌هاي اساتيد، اتاق كامپيوتر، طبقه زيرزمين، ترياي ممد عبدي كه ديگر از عباس و ممد خبري نبود و ساختمانش هم عوض شده بود، شاخه‌هاي E و طبقات هر شاخه چرخيدم. دوباره و سه‌باره كه رسيدم، مهندس جامي‌الاحمدي بود. استاد محبوبي بود. پسنديده را هم ديدم. قاضي‌خاني را هم. ولي نرفتم پيش‌شان. دوست داشتم بروم پيش جامي. كمي چاق‌تر شده بود. گفت دكترايش را پنج‌شنبه دفاع كرده است. به خاطر اينكه اهل سنت بوده، نگذاشته بودند آن قديم‌ها، از بورسيه‌ي وزارت علوم استفاده كند. باسواد بود. به‌درس‌ش مسلط بود. دانشكده پيشنهاد داده بود كه همان‌جا دكترا بخواند و او هم در اولين‌دوره، شروع كرده بود به خواندن. اولين دوره‌اي كه دانشكده توانسته بود دانشجوي دكترا بگيرد. بهش تبريك گفتم. شوكولات تعارفم كرد. مقداري لكنت زبان داشت. با او يك مقاله داده بودم. يكي هم با فرشيد يكي هم با ابول.
الان توي يك كافي‌نت هستم. منتظرم هانيه‌ كلاسش تمام شود و بيايد. فضاي امروز خوب بود. من را برد تا آن سال‌ها. گفتم شما را هم در اين حس شريك كنم. احساس زيباي چهار سال از عمرم.

١٩ شهريور- هـ ـه

عيبي دارد مگر؟ بگذار همه بدانند. دوست داشتن كه جرم نيست. گناه نيست. عيان‌كردنش هم. بيان كردنش هم. گيرم كه باشد. دلم مي‌خواهد گناه بكنم. بگذار از ميان حروف، كلمه بسازم تا به كلمه‌ي تو برسم. دو تا “ها” كه دم به دم هم مي‌دهند و خلقتي مي‌آفرينند. دو دست و دو پا و دو گوش و دو سينه و دو چشم. دو تا “ها”ي دو چشم بغل‌ت كنند. مثل دو تا دست كه در هم قلاب شده‌اند، احاطه كنندت. بخيسانندت. مثل لبه‌ي پاكت نامه با نوك زبان. بغلتانندت. بدوانندت و بوي برف نشسته بر سينه‌ي درختان پارك را به مشامم برسانند. عيبي دارد مگر؟ بگذار همه بدانند دو تا دست براي چه در هم قلاب مي‌شوند. بگذار در اين جمله، يك در ميان بودن انگشتان را حس كنند. و در جمله‌ي بعدي بگويم برفي كه تو رويش دويده باشي، بو دارد. بوي تو كه از روي برف گذشته باشد، رنگ دارد. برف بو مي‌پراكند و بوي تو سفيد است. بگذار به همه بگويم من تو را بو كرده‌ام. من يك انسان را بو كرده‌ام. بويش در حياط كوچك سفيدِ پارك، رنگ داشت. رنگِ سفيد حياط آن روز پارك، بو داشت. سرما داشت. هاه. دو هاهِ گرما بخش كه در هم بدمند و دست‌ها را گرم كنند. كه قلاب شوند. كه خلقتي از سر بگيرد . كه تخمي كاشته شود. و دو چشم سر تا پاي تو را در بر بگيرند با دو هاه كه از گلوي تن‌‌هاي تب‌كرده بيرون آمده. هه. به همين سادگي.

٧ مرداد- حس آزادي

دوست دارم برقصم. طوري برقصم كه انگار هيچ‌كس من را نمي‌بيند. هرچند رقص بلد نيستم.

٥ مرداد- ای خاک عالم

دیروز باتوم می زدند و گاز اشک آور. امروز شربت تعارف می کردند و شیرینی.
همان ها که چماق می خوردند شربت و شیرینی شان را هم می خوردند.

٢٧ تير- آذرگاه

بگذار صدايت كنم هانيه. يا خلاصه‌ات كنم در هاني. قدم بزن و قدم بزنم تا قدم زده باشيم در حياطي كه با برگ فرش شده و رنگ‌هاي پاييز را در چشم‌هايت مي‌ريزد. از فصل‌ها پاييز را انتخاب كنم و از اسم‌ها هاني. اين اسم را دوست داري؟ پس اين‌طور شروع مي‌كنم: سلام هاني. و اينطور معرفي‌ات مي‌كنم به ديگران: هانيه دختر همسايه‌مان نيست. هم‌خانه‌ام هم نيست. درچشم‌هايش رنگ پاييز پاشيده‌اند شايد چون از خلال آن‌همه برگ درخت به چشم‌هايش نگاه كردم و شاهد نگاه من چند تا كلاغ بودند كه تنشان را به آب زده بودند و حمام مي‌كردند و آن طرف‌تر يك اردك سفيد گرسنه بود كه به هواي يك برگ كاهو آمد به سمت تو و چند اردك ديگر كه گاهي واك واك مي‌كردند. رنگ چشم‌ها را داشتم مي‌گفتم و تو را معرفي مي‌كردم. قهوه‌ي روشن، رنگ برگ‌هاي كف حياط پارك كه مي‌رفتند تا دوباره جذب خاك شوند و دوباره‌تر مثل خون به اندام‌هاي عريان درخت بجهند و برگ سبز شوند و اين فصل را به بهار برسانند. اين كه اين‌قدر دقيق مي‌خواهم آن صحنه را يادم بيايد و بنويسم به اين دليل است كه در يك لحظه كه نگاهم به تركيبي از نارنجي و قهوه‌اي روشن چشم‌ها و عدسي تاريك ميانشان افتاد كه در نور قبل از ظهر تنگ شده بود حس كردم چشم‌ها مي‌خواهند با من آشنا شوند. نه بوي غريبگي مي‌داد و نه آن‌قدر شناخته شده و آشنا بود. يك آشنايي كه معلوم نبود در چه زماني اتفاق افتاده و يك بيگانگي كه مي‌خواست دوباره به آشنايي برسد.
هاني، الان ساعت چهارده و چهل و چهار دقيقه است. برگ تقويم، اول آذر را نشان مي‌دهد و انتني كه از موبايل مي‌رود و مي‌آيد مي‌گويد بين دو شهر هستم و اختلاف ساعت بين الان و زمان حركت مي‌گويد جسمم حدود 700 كيلومتر از تو دور شده است و يادت كه در ذهنم است و قدم‌هايي را كه مرور مي‌كنم مي‌گويند روح‌مان ذره‌اي فاصله نگرفته است. اگر نگاه آن چشم‌ها را بخواهم تا الان دنبال كنم حتما به يك صفحه‌ي كاغذ مي‌رسم كه تنش با خودكار زيبا شده است.
بگذار برگرديم به حياط پارك. آن موقع كه اصرار مي‌كردم بگذاري ازت عكس بگيرم. مقاومت كردنت و هم‌زمان تمايلت، اين همزماني خواستن و نخواستن، حس زيبايي بود. يادم مي‌آيد قبل از اين حس بود كه كلاغ‌ها تن دادند به آب.
سلام هانيه. خودكارت كجاست و انگشت‌هايي كه بخواهند آن‌را بگيرند و روي تن كاغذ برقصانند و بلغزانند تا در پاسخ سلام من رسم بشود سلام. الان سمنان را رد كرديم. منظورم از فعل جمع، من و ديگر مسافراني است كه در قطار نشسته‌اند. آنقدر از شهر فاصله گرفتيم كه بشود تمام آن‌را دريك زاويه ديد. و خورشيد كه از آن طرف ابرهاي باران‌زا ساختمان‌هاي بزرگ شهر را پر نور كرده است و مابقي در سايه روشن روز فرو رفته‌اند. آن طرف‌تر ابرها تا پايين قله بالا رفته‌اند و همين الان دوست دارم بدانم آن بالاي كوه‌ها، كوه‌هاي البرز چه خبر است. راستي اين كه مقداري دير جواب پيام‌هاي تو را مي‌دادم دليلش اين بود كه يكي از اين به اصطلاح “برادران” كنارم نشسته بود و با او صحبت مي‌كردم. فهميدم حسابي احمقند اين‌ها. توي كله‌شان را با كاغذ باطله پر كرده‌اند چون پِهِن لغت جالبي نيست كه بخواهم در متني كه براي تو مي‌نويسم، هر چند انتصاب لغت به كسي باشد كه لايقش است، به كار ببرم.
راستي از اين اسم خوشت مي‌آيد؟
با همين اسم مي‌برمت به ظهر تابستان. دستت را مي‌كشم و مي‌دوم تا بدويم به چند روز آينده. من از خلالشان دنبال رنگ قهوه‌اي روشن و چند كلاغ خيس مي‌گردم و تو به دنبال صداها، گاه گاه خودكار را از روي كاغذ به ميان لب‌هايت بياور و نگاهت را به روزِ اولِ آذرِ حياطِ خلوتِ پارك بدوز.

٢٥ تير- از این صدا‌ها

از کارزار سختی می‌آیم. هنوز رنگ خون روی خنجرم است و بخار آن می‌گوید گرمای بدنت به مرحله‌ی تب رسیده است. با خودم فکر می‌کنم آیا بهتر نبود زورآزمایی‌مان را با مچ گرفتن می‌سنجیدیم یا اینکه روی تشک، حریف سمت چپ تصویر با دوبنده‌ی آبی من می‌شدم و سمت راست تصویر تو را می‌دیدند که با انگشت شصت دوبنده‌ی سبزت را تنظیم می‌کنی. تو آن طرف‌تر، خون من را روی تیغه‌ی خنجرت بو می‌کنی. مچ که می‌گرفتیم، یا تو دست من را می‌خواباندی و برنده‌ی کارزار ساده و بی‌خون و خنجر می‌شدی و یا زور بازوی من می‌چربید و سرم را به عنوان قوی‌تر بالا می‌گرفتم. یا تو در خاک من روی تشک می‌افتادي و مثل مرغی رامِ دست‌های من می‌شدي و یا من مغلوب بازوي تو مي‌شدم و شانه‌هایم را زمین می‌زدي.

پیشتر هم می‌دانستم
چه قلب مهرباني دارد آنکه
دوست داشتن را در قفس سینه‌اش
پنهان می‌کند و به روی محبوب خنجر می‌کشد.

تو به عنوان برنده، دستت بالا می‌رفت و من به عنوان بازنده سرم پایین. الان ولی هریک پس از کارزاری بدون برنده، بدون بازنده، در گوشه‌ای افتاده‌ایم. می‌توانم فاصله‌ی بینمان را با پانزده قدم پر کنم و کمتر از ده ثانیه به خنجر تو برسم. به جز صدای نفس و تپش قلبم که هردو سنگین می‌زنند، قار قار کلاغ‌هایی که منتظر پایان کارزار و حریفی غلتیده در خون و غذایی برای چند وعده‌اند، فضا را پر کرده است. نمی‌دانند صدای قلب‌م از خستگی کارزار چند ساعت پیش نیست که تاپ و توپ می‌تپد. من بخار خون را روی تیغه‌ی خنجر نفس می‌کشم و زیر چشمی تو را می‌پایم. تو تکیه بر چنار، بوی آن را از پره‌های دماغت بالا می‌دهی و تاریک شدن هوا را انتظار می‌کشی. قار قار کلاغ‌ها در گرگ و میش هوا اوج می‌گیرد و با تاریک شدن آن، تمام می‌شود. ولی صدای تپش قلبم را هنوز می‌شنوم. بلندتر از قبل. برق چشم‌هایت را دنبال می‌کنم و تا نیمه‌ی فاصله‌ی بینمان سینه خیز می‌آیم. سرت را بین دو دست می‌گیرم و صدای قلبم تمام می‌شود.

٣١ خرداد- از مهراباد

امشب از اون شباي سگيه. ساعت 11 و 40 پرواز. اگر تاخير نداشته باشه، 12:50 فرود مي‌اد. و بعدش دو ساعت نشستن توي يك ون مزخرف. يك روز شركت رو به خاطر اين ون آتيش مي‌زنم. شايد هم ون رو به خاطر اين شركت آتيش زدم. در ساعتي كه نه شب به حساب مياد و نه صبح مي‌رسيم مهمان‌سرا. كي بخوابيم؟ تا چشم‌هام گرم مي‌شه صبح مي‌شه و بايد بريم بازديد. آن هم اگر بدخوابي سراغم نياد و پلك‌هام به قدر كافي سنگين شده باشه كه بخوابم، مجبورم خودم را براي بازديد ساعت نه صبح آماده كنم. پس كي برم دوش بگيرم؟ هر روز بايد دوش بگيرم و اگر نگيرم، اين چربي لامصب شروع مي‌كنه به خوردن موهاي سرم. يك ربع دوش گرفتن، نيم ساعت صبحانه خوردن. يك ربع آماده شدن، نيم ساعت توي ماشين تا رسيدن ساعت 9 صبح به خاتون آباد، يعني بايد ساعت هفت و نيم بيدار بشم و بدون معطلي براي حمام و روشويي و باقي كارها، هر كار رو بعد از كار قبل انجام بدهم. اگر آن وسط بخواهم يك ربع هم براي نماز صبح بيدار بشوم، ديگر چيزي از زمان، براي خوابيدن باقي نمي‌ماند. امشب از ان شب‌هاي سگي است. يك ساعت تاخير دارد و يك شب سكي است امشب.

٢٥ خرداد- قلم و كاغذ

يك مطلب آمده بود. يك سوال. مي‌خواستم بنويسم. موضوع قابل تاملي بود. مثل يك قانون علمي كه كشف مي‌كني و مي‌خواهي براي همه بيان كني. دو دقيقه اين دست و آن دست كردم و دنبال يك فايل گشتم. بعد كه صفحه را باز كردم براي نوشتن، هيچ چيز يادم نيامد. همه‌ي سوراخ سنبه‌هاي ذهنم را گشتم. ولي دريغ از يك كلمه و يا يك حرف حتي. كسي ذهن گم‌شده‌ي من را نديده؟

٢٣ خرداد- پناه‌گاه شيشه‌اي

اين خوشحالي بيشتر از چند دقيقه‌اي دوام نداشت. به سرعت لب‌هايم جمع شدند و احساس خطر كردم. حس كردم هيچ جايي براي پنهان شدن، براي خلوت كردن با خودم، براي آرامش داشتن و دور بودن از جمعيت ندارم. حس كردم ديگر نمي‌توانم گم شوم. گاهي اوقات دوست دارم بروم گم شوم. دوست دارم براي رسيدن به آرامش جايي باشم كه دست هيچ كس به من نرسد. جايي باشم كه هيچ كس نمي‌داند كجاست و نمي‌دانم كجا هستم. ولي با بودن موبايل، در هر كجايي هستم. در دسترسم. مي‌دانند كجا هستم و مي‌توانند من را پيدا كنند. گيرم كه من هيچ اهميتي براي هيچ سرويس امنيتي و ضد امنيتي نداشته باشم. همين كه بدانم جايي براي پنهان شدن ندارم ناراحت هستم. بايد اين موبايل لعنتي را دور بندازم. بايد از دست اين تكنولوژي فرار كنم. دوست ندارم هيچ چيز و هيچ كسي خلوت من را از من بگيرد. دوست ندارم.