msgbartop
شايد همين امروز انتظاري است كه مويم سفيد كرده است
msgbarbottom

٩ آذر- اقتصاد افتضاح

بعد از اين همه كار كردن، نه ماشين خريده‌ام و نه خانه. در حيف و ميل كردن پول تبهر دارم. اين را از بابت تفاخر و يا تجاهل نمي‌گويم. سعي كرده‌ام از لحظاتي كه در آن به سر مي‌برم، بهره ببرم. البته هنوز هم بابت اين نوع زندگي‌كردن، شك دارم. شايد اتفاقي بيفتد و در آينده، از اين طرز تفكر، پشيمان شوم. شايد با بازتر شدن افق فكرم، دريابم كه آينده‌نگري در جامعه‌اي كه رشد اقتصادي‌اش نزديك صفر و تورم بيش از پنجاه درصد است، از ملزومات يك زندگي عقلاني است. بديهي است همين كه اين‌ها را مي‌نويسم، يعني اين طرز تفكر را مي‌شناسم و حتي به آن تا حدودي اشراف دارم.
موضوعي كه پيش آمده، خيلي ساده است. يك وام هفت ميليوني دارم كه مي‌توانم با آن يكي از دو كار زير را انجام بدهم.

1. يك ماشين مثل سمند يا پژو 405 مدل 87 يا هوندا آكورد مدل 2000 و يا مزدا 323 مدل 1379 (اتاق قديمي) به قيمت حدود ده ميليون بخرم و به بخش راحت‌طلب ذهنم، پاسخ مناسب بدهم. (ماهي دويست هزار تومان قسط وام هفت ميليوني)
2. اين پول را به همراه سه ميليون ديگر كه دارم، بگذارم در يك موسسه قرض‌الحسنه و بعد از ده ماه، حدود بيست ميليون وام بگيرم و با سي ميليوني كه به دست مي‌آورم و بيست ميليون ديگري كه با تكاندن خودم، مي‌ريزد بعلاوه‌ي هيجده ميليون وام مسكن يك خانه‌ي هشتاد ميليوني در گوشه‌‌اي از شهر كرج بخرم و به بخش آينده‌نگر و عقلاني ذهنم پاسخ مناسب بدهم. (ماهي دويست هزار تومان قسط وام هفت ميليوني بعلاوه ماهي 250 هزار تومان قسط وام مسكن بعلاوه ماهي حدود ششصد هزار تومان قسط وام بيست ميليوني بعلاوه 10 ميليوني كه آن‌را به رهن داده‌ام تا مابقي هشتاد تومان را جور كنم)

در حالت اول بعد از يك سال، يك خودرو‌ي فرسوده دارم كه ممكن است هشت ميليون تومان ارزش داشته باشد بعلاوه‌ي ماهي دويست تومان قسط. در حالت دوم، يك خانه‌ي هشتاد ميليوني بعلاوه‌ي ده ميليون قرض رهن آن بعلاوه‌ي ماهي يك ميليون تومان قسط دارم.

در حالت اول، يك سال از خودرو، سواري گرفته‌ام و سفرهاي زيادي رفته‌ام و آسايش فكري بيشتري در لحظه دارم. در حالت دوم، هنوز ماشين ندارم و هرماه نگران عقب افتادن اقساط هستم و تفريح كمتري كرده‌ام.

در حالت اول، بعد از دو سال، من هنوز همان ماشين را دارم كه قيمت آن افت شديدي كرده است بابت فرسوده‌تر شدن. در حالت دوم، ارزش ملك هشتاد‌ميليوني به اندازه‌ي تورم جامعه زياد شده است. يعني اگر سالي 20 درصد تورم داشته باشيم، ارزش ملك بعد از يك سال كه از خريد آن مي‌گذرد، به اندازه‌ي شانزده ميليون تومان زياد شده است و اين، حداقل افزايش قيمت آن است.

در حالت اول، همواره بخش عقلاني و دورانديش ذهنم به من تلنگر مي‌زند كه تا كي مي‌خواهي ماهي دست روي دست بگذاري و هر سال اثاث خانه‌ات روي دوش‌ات باشد. در حالت دوم، فكر آسايش لحظه‌اي و سفرهاي خيالي راحتم نمي‌گذارد.

در حالت اول، مي‌توانم سال بعد براي خريد خانه اقدام كنم ولي بايد حداقل به اندازه‌ي تورم جامعه، پول بيشتري بپردازم. در حالت دوم، مي‌توانم براي خريد ماشين اقدام كنم و پول خيلي بيشتري نبايد بپردازم.
بايد دقت داشته باشم كه جامعه ثبات اقتصادي ندارد.

انتخاب ديگري هم هست؟

٣٠ آبان- Last day of watery month

نو بودن هميشه هم خوب نيست. مخصوصا وقتي پاي رفاقت در ميان باشد.
خدافظ
تصميمات آقاي مدير كل، شتاب‌زده بود و غالبا دليلي برايشان به ذهنم خطور نمي‌كرد. دلايلي كه خودش مي‌اورد نيز از نظر من قابل قبول نبود. گرچه شركت، به من توجه داشت و من هم نيروي قابلي براي شركت بودم، ولي ترجيح دادم ريسك تحت تصميمات شتاب‌زده‌ي آقاي مدير را نپذيرم و در مقابل، ريسك‌ ديگري را در مجموعه‌ي جديد، بپذيرم. اين‌ بود كه تصميم گرفتم بروم.
بچه‌ها خيلي از رفتن من خوشحال نيستند. و البته هم‌زمان، از رفتن من خوشحالند. چون مي‌دانند شرايط بهتري پيش رويم است. چيزي كه اين وسط، هيچ‌گاه گم نمي‌شود، ارتباطي است كه مي‌ماند. اين وسط، مهراب، رئيس فعلي، بيشترين ضرر را كرده است. يعني خودش اين‌طور مي‌گويد. مي‌گويد يكي از بازوهايش را از دست مي‌دهد. ولي شما جدي نگيريد. مقدار زيادي خالي بسته است.
امروز آخرين روزي است كه در اين شركت كار مي‌كنم. كمتر از سه سال از سالهاي شيرين عمرم را در اين شركت گذراندم. از روزهاي خوبي كه با حسين (رئيس سايق) شروع كردم گرفته تا روزهاي به يادماندني در كرمان و رفسنجان و سرچشمه با محمد و مملي و خالي‌بند و غف‌غف و بقيه‌ي بروبچ.
حالا براي روز خدافظي، مي‌خواهم جشن كوچكي بگيرم و چند دقيقه‌اي با بچه‌ها، اخرين ساعات را خوش‌تر باشيم.
اين ماهمان، آبكي بود. مي‌نويسم تا در خاطرم بماند.

خدافظ شركت كهنه.
سلام شركت نو.

٢٤ آبان- تسليما

بارها گفت محمد كه علي جان من است
هم به جان علي و نام محمد، صلوات

بارها اين عبارت را شنيده‌ام. در كودكي و نوجواني و اوايل جواني. نشنيدنش در اين همه سال كه مرا به پيري رسانده است، شوق هزارباره شنيدنش را بيشتر كرده است. وقتي كه اتوبوس كه به سمت بارگاه آقا مي‌چرخيد، يا از خياباني منتهي به آن حريم، رد مي‌شد، يك نفر – كه غالبا پير و فرتوت بود، با صداي خشدار و بلند، همه را دعوت به تسليم مي‌كرد. حالا من همان پيرمردي هستم كه شما را با صداي بلند، به اين فروتني، دعوت مي‌كند.

١٠ شهريور- روشنا=فروغ

ماه، چیزی بیشتر از انگشت تو برای دیدن دارد؟
آبشار، چیزی بیشتر از صدای تو برای شنیدن دارد؟
کوه، چیزی بیشتر از سینه ی تو، سنگ برای صبوری دارد؟
دریا، چیزی بیشتر از چشم تو برای غرق شدن دارد؟

١٢ مرداد- در وصف شاهدانه

 
 
 

به ياد تمام روزهاي رفته‌ي ياد

 

٢٥ خرداد- درباره‌ي وام و محاسبات آن

گاهي بهش فكر مي‌كردم. محاسباتي مي‌كردم و بعد از كلنجار رفتن و بالا و پايين كردن جوانب كار، به چيز‌هايي مي‌رسيدم كه در يك اقتصاد پويا و قابل پيش‌بيني، به خوبي جواب‌گو بود. ولي جامعه‌اي كه هر و بر اقتصادي‌اش مضحكه‌ي خاص و عام شده، چندان چنگي به آهنگ من نمي‌زد. به هر حال، حس كردم شايد اين محاسبات، گوشه كنار ذهن شما را هم اشغال كند. اين بود كه مطلبي اندك، در حوالي اين مساله، نوشتم.
هرچند كه تقريبا تا فيها خالدون اين مساله را حل كرده بودم -و البته با كمي جستجو،‌ تمامي اين فرمول‌ها قابل دست‌يابي بود، اما مطالب اين سايت نيز در نگارش اين مطلب، به من كمك كرد. فكر كردم اگر بخواهم فرمول‌هاي شسته نشده‌اي را دوباره بنويسم، كار عبثي كرده‌ام. به دنبال راهي بودم تا يك واسط ساده متني تهيه كنم تا اگر كسي خواست محاسباتي انجام دهد، همين‌جا، بتواند بدون اين‌كه كمترين فكري در اين‌باره بكند، به مقصودش برسد. پس از اندكي جستجو، به ابزاري دست پيدا كردم كه بر روي excel سوار مي‌شد و ان را تبديل به جاوا مي‌كرد. خب، حالا همه چيز آماده است. براي سهولت، پنج بخش پركاربرد، را آماده كرده‌ام. بدون مقدمه، مي‌روم سر اصل مطلب.

  • محاسبات مبلغ وام
  • فرض كنيد طبق براوردتان، مي‌توانيد تا مبلغ مشخصي در ماه، پس‌انداز داشته باشيد. خب با توجه بيماري مهلكي كه از ندانم‌كاري‌هاي مسئولان و بي‌توجهي‌هاي ما، به جان اقتصاد اين كشور افتاده است، ارزش پول، روز به روز، كمتر مي‌شود. يعني ترجيحا بهتر است به جاي پس‌انداز پول و استفاده‌هاي بعدي از آن، وام بگيريد و با مبلغي كه مي‌توانيد پس‌انداز كنيد، قسط آن‌را بپردازيد. با استفاده از جدول زير، مي‌توانيد شرايط مورد نياز خود را وارد كنيد و ببينيد حداكثر تا چه مبلغ وام مي‌توانيد بگيريد. در اين ميان، لازم است از ميزان بهره‌ي وام‌هاي مختلفي كه توسط موسسات و يا بانك‌ها ارائه مي‌گردد، باخبر باشيد.

  • محاسبات اقساط وام
  • بيشتر اوقات، وام‌ها مشخص مي‌باشند و مي‌خواهيم براي برنامه‌ريزي خودمان، بدانيم ماهانه چه مقدار قسط بپردازيم و يا سود پرداخت شده بابت وامي با مشخصات ارائه شده چقدر است. در اين موارد، جدول زير مقدار قسط ماهانه، به همراه سود پرداخت شده را محاسبه مي‌كند. همين الان، اعداد خود را وارد كنيد و براي آينده‌ي نزديك خود، برنامه ريزي كنيد.

  • تسويه‌ي وام
  • فرض كنيد وامي را گرفته‌ايد و چند ماه، قسط آن‌را پرداخت كرده‌ايد. حال مي‌خواهيد به يك‌باره، وام را تسويه كنيد تا ديگر بدهي به بانك نداشته باشيد. اين شرايط معمولا براي وام مسكن، پيش مي‌ايد. مثلا هفت سال، وام را پرداخت كرده‌ايد و مي‌خواهيد بدانيد براي سه سال باقي‌مانده، چقدر بايد به بانك بپردازيد تا سند ملك از رهن بانك آزاد گردد.

    در اين جدول، N را برابر تعداد اقساط پرداخت‌شده قرار دهيد.

  • خريد وام
  • فرض كنيد فرصتي پيش آمده است تا يك آشيانه‌ي كوچك براي خود مهيا كنيد. با توجه به موجودي پولتان، مجبوريد روي وام مسكن نيز حساب باز كنيد. پس از مراجعه به بانك مي‌بينيد براي دريافت وام،‌ بايد مبلغي سپرده نزد بانك بگذاريد و بدتر انكه، حداقل شش ماه بعد، وامتان آماده‌ي دريافت مي‌شود. اگر بدانيد اوراق مشارك و يا يك همچين چيزي در بانك مسكن به فروش مي‌رسد، به صلاح خواهيد ديد به‌قدر وامي كه نياز داريد، به جاي سپرده، امتياز اين وام را از طريق خريد اين اوراق، بخريد. مي‌خواهيد بدانيد با خريد اين اوراق و مبلغ وامي كه با بهره‌ي مشخص و براي زمان مشخص، مي‌گيريد، بهره‌ي معادل، چقدر مي‌شود و آيا خريد اين وام، به صرفه است و يا خير. در اين شرايط، پيشنهاد مي‌كنم از جدول زير استفاده كنيد.

    با توجه به اين‌كه حل معادله‌ي مربوطه، بايد به روش عددي انجام شود، و امكان حل دقيق براي آن نبود، لذا به صورت تقريبي،‌ حل شده است. در اين‌جا دو تا تخمين براي خريد ارائه شده است. تخمين اول، در شرايطي كه وام با بهره‌ي كم را بخواهيد با مبلغ بالا بخريد، دقت بهتري دارد و تخمين دوم، در شرايطي است كه مبلغ خريد وام نسبت به مبلغ وام، خيلي زياد نباشد.

  • مدت زمان بازپرداخت وام
  • برخي موسسات مالي، براي تغيير شرايط بازپرداخت وام، قابليت انعطاف بيشتري دارند و پيشنهاد‌هاي شما را مي‌پذيرند. اگر مي‌خواهيد وامي را با مقدار اقساطي متناسب با شرايط مالي‌تان تقسيط كنيد، بايد از اين جدول، استفاده كنيد.

    بحث‌هاي مربوط به سرمايه‌گذاري و سود سپرده پيچيدگي‌هاي وام را ندارند و با روشي مشابه،‌اما آسان‌تر انجام مي‌شوند.
    در اين باره، يك مبحث ناتمام اصلي وجود دارد و آن، وارد كردن نرخ تورم جامعه در محاسبات سود واقعي وام و يا سود سپرده مي‌باشد. اگر در اين‌باره به اطلاعات بيشتري نياز داريد، مي‌توانيد از طريق همين پست، تماس بگيريد.

    * در جداول بالا، مقدار واحد، برابر واحد پولي است. مي‌توانيد آن‌را به صورت ريال، دلار و يا تومان درنظر بگيريد.

    ١٦ خرداد- الو، قاليباف!

    يك بار من از موسيوند، ابتداي قيطريه، رد شدم و ديدم يك چاله‌ي نافرم كف خيابان پهن شده و دهن ماشين‌ها را اسفالت مي‌كند. مردم منطقه هم كه انگار عادت كرده‌اند به سازش، به چاله كه مي‌رسند و حجم زياد آب جمع شده در ان را مي‌بينند، سرعت كم مي‌كنند تا كف ماشينشان با برجستگيي برخورد نكند. و مانند هميشه، به ذهنشان خطور نمي‌كند كه به دنبال چاره‌اي بروند يا حداكثر بروند شهردار منطقه را كچل كنند تا بالاخره بيايد و چاله را پر كند. خونسرد، زير لب غرو لند مي‌كنند و مي‌گذرند. يك بار كه من از شريعتي، مي‌رفتم به سمت پارك قيطره، همين كه به ابتداي موسيوند رسيدم و چاله را رد كردم، زنگ زدم 137. پنج روز بعد،‌از چاله خبري نبود.
    تهراني‌ها بدانيد در تهران يك قاليباف داريم كه كارش قالي‌بافي نيست. كارش درست است.

    ٩ خرداد- بوگاتي ويرون

    خنديدن بهتر است يا بوگاتي ويرون سوار شدن؟

    ٢٣ اردي‌بهشت- در خصوص گفتمان آقای جباری

    دکتر اکبر جباری، پژوهشگر فلسفه و عرفان نظری و دانش‌آموخته دانشگاه میسور هند، در صفحه اخر روزنامه ایران امروز مورخ 23 اردیبهشت 91 به واژه discourse و ترجمه ی گفتمان برای آن که توسط داریوش آشوری وارد زبان فارسی شده است پراخته. به صحت و سقم مطالب اقای دکتر کاری ندارم. اماآقای دکتر یک اشتباه کودکانه در این نقد تند و تیز و تاخت و تازی که به جناب آقای داریوش آشوری کرده بود، داشت. وی با ادله ی مناسب خودش عنوان داشته که عبارت سخن و یا گفتار، ترجمه های بهتری برای این واژه است. در انتها یک شعر فارسی اورده که داخلش کلمه سخن هست و دور سخن را چند لایه گیومه و مشخصه، گذاشته بدین صورت:
    از صدای “سخن” عشق ندیدم خوشتر
    و گفته به راستی صدای سخن عشق را اگر بخواهیم صدای گفتمان عشق ترجمه کنیم چقدر مضحک خواهد بود.
    بدیهی است اقای آشوری، كلمه ی گفتمان را بجای سخن استفاده نکرده است، نمی کند و نخواهد کرد. انگار اصل شعر “از صدای دیسکورس عشق ندیدم خوشتر” بوده که برگردان آن به “از صدای گفتمان عشق ندیدم خوشتر” نا متقارن به نظر برسد.
    در ثانی، در همین مثال آقای دکتر، اگر معادل دیگر ایشان را بکار ببریم “از صدای گفتار عشق ندیدم خوشتر” نیز، به ذعم خودشان، عبارت مضحک دیگری خواهیم داشت.

    ٨ فروردين- خاطره‌ي دو خط موازي لرزان

    نمي‌دانم چرا دل‌هاي آدم‌ها كه به هم نزديك مي‌شود دوست دارند صداي هم را بشنوند. نزديك‌تركه مي‌شود مي‌خواهند روي هم را ببينند. نزديك‌تر كه مي‌شود، مي‌خواهند دست هم را بگيرند و با هم زير باران قدم بزنند. نزديك‌تر كه مي‌شود، از چسب‌ناكي و تنگي، خيس مي‌شود. و باز نزديك‌تر كه مي‌شود به يك‌باره انقدر نزديك مي‌شود كه مي‌توانند از هم دور شوند. ديگر صدا و صورت و دست و قدم زدن با يك‌ديگر، اينقدر شفاف و زيبا ديده نمي‌شود. نمي‌دانم. شايد دليلش اين‌است كه تبديل به عادت مي‌شود. لعنت به عادت. لعنت به هر چه عادته. لعنت به عادت. عادت. بشمار. چه ماهانه‌ش و چه سالانه‌ش. لعنت به تمام عاداتي كه باعث مي‌شوند زيبايي‌ها پنهان شوند. لعنت به تمام عاداتي كه باعث مي‌شوند معجزه‌ها ديده نشوند. لعنت به تمام عاداتي كه زيبايي يك لبخند را در پس چهره‌ي محبوب، محو مي‌كنند.
    در مورد من و تو مساله اين‌طور نيست. قبل از آن‌كه دل‌هاي ما به هم نزديك شود، قبل از اين‌كه دلي بدهم و دلي بگيرم، نور، اولين تصوير از صورتت را با سرعت 299702547 متر بر ثانيه در پرده‌ي شبكيه‌ام انداخت. چشم من آن تصوير را براي مدت چهار صدم ثانيه روي پرده نگاه داشت. هرچه تلاش كردم اولين فوتون‌هاي انعكاس نور تو را در چشمم براي هميشه تثبيت كنم نشد. بيش از آن، در توانش نبود. حرارتي كه نور به سلول‌هاي مخروطي منتقل كرد، توان آن‌ها را ربود. تلاش من براي حفظ اولين نقش از چهره‌ات بي‌نتيجه ماند. بعد از آن، با سرعت تقريبي يك ماخ، صدايت پرده‌ي گوشم را به آرامي مرتعش كرد. اين اتفاقات به قدري سريع بود كه واكنش‌هاي دروني من را تحت تاثير قرار داد. چيزي در دلم لرزيد. با خودم گفتم “به خودت مسلط باش مرد”. كسي از درون من داشت از من مي‌گريخت و به تو پناه مي‌اورد. دست‌پاچه شده بودم. صدايم مرتعش شده بود. چشم‌هايم دوسو مي‌ديد. به زحمت، “خود”ي را كه داشت مي‌رفت كه از دست برود، جمع و جور كردم. چشم‌هايم را بستم. پرتوهاي نور بي‌نتيجه به پشت پلك‌هايم مي‌كوبيدند. گوش ديگرم را دروازه كردم تا ماندگاري صوتي‌ام به حداقل برسد. سينه را صاف كردم و صدا را در گلو پيچاندم: “تصميم به ازدواج داري؟” عجب سوال احمقانه‌اي. هول نشو اميد. ديوانه! اگر تصميم به ازدواج نداشت كه الان تو اينجا نبودي. با همان صدا، اما رساتر، ادامه دادم “مي‌خواهي همين‌طوري سكوت كني؟” براي دومين بار، لب‌هايت را تكان دادي “من بايد شروع كنم؟” دوباره دلم ريخت. چشم‌هايم اين‌سو و آن‌سو دويد. كسي از درون من گريخت. آن موقع بود كه فهميدم “خود”ي باقي نمانده.
    ساعتي گذشت. واكنش‌هاي شيميايي درونم را فرو نشاندم. ولي چيزي در من تغيير كرده بود. فوتون‌هاي نور متصاعد شده از تو مدام به چشم‌هايم نوك مي‌زدند و من به ضرباهنگ آن‌ها و لب‌هايت عادت كرده بودم. اعتياد بود؟ اعتياد نبود. قافيه را باخته بودم؟ اين اولين بار نبود كه به خواستگاري كسي مي‌رفتم. چنين حسي را تا كنون تجربه نكرده بودم. قافيه را نباخته بودم. سعي كردم چيزي بروز ندهم. ولي تو خود مي‌دانستي با من چه كرده‌اي. قافيه‌ام را ربوده بودي و هم‌زمان كه به چرخش نود درجه‌اي پاچه‌ي شلوارم در دلت مي‌خنديدي، جسد نيمه‌جان و زخمي من را به سمت دو خط موازي دل‌چسب روانه كردي.

    ١٧ بهمن- اميد

    به رسم دوستي، به‌دور از هر گونه پيش‌داوري و فارق از نظرات ديگران
    به پاس هم‌قدم‌شدن، همكلامي و لمس دست‌هاي مهربان
    به ياد تمامي موزاييك‌ها و آسفالت‌هاي راه،
    ما در مقابل دوست‌ و همراه‌مان، وظيفه‌هايي داريم و اين وظايف، به هيچ عنوان كم و يا محو نمي‌شوند.

    من خدا هستم. گاهي از اعمال انسان‌ها، دلم مي‌گيرد گاهي سرم، گاهي مي‌خندم گاهي مي‌ريزم درون خودم. ولي همواره اميد‌وارم به فرداي آن‌ها. روزي كه دير نيست، آقتاب از پس ابر‌ها طلوع خواهد كرد.

    آنان كه كاسه‌اي هستند كه بي هيچ آشي احساس داغي مي‌كنند، محكوم‌ند به حبس ابد.

    ١٣ بهمن- معاملات غير ارزي

    كسي كه نزد خودش ادعايي از هوش و ذكاوت رياضي دارد، نمي‌تواند دل به يك زندگي كارمندي با حقوقي هرچند بهتر از هم‌رده‌هايش ببندد و دمي در اقتصاد پر ريسك نجنباند. قدرت حساب‌گري‌اش به قدري است كه ريسك را تا حد زيادي دقيق پيش‌بيني مي‌كند و سود و زيان احتمالي را مي‌بيند. به دوستانش مشاوره محاسباتي مي‌دهد و وقوع تصوراتي از آينده را روي قلم و كاغذ ارزيابي مي‌كند. اگرچه اندك تجربه‌ي ريز و درشتي كه در خلال اين سال‌ها سايه بر تصميم‌گيري‌هايش انداخته، خرده‌هوشي به هيجانش افزوده است ولي به قدر كفايت نيست و شديدا به استفاده از تجربه‌ي كسي كه هوش هيجاني بالايي به اثبات رسانده است، احساس نياز مي‌كند.
    حساب‌گري‌هاي اين فرد، از حل معادلات اخذ تسهيلات شروع شد. ابتدا بايد مي‌دانست فرايند سود بانكي به چه صورتي است. سپرده‌ها و تسهيلات بانكي بر اساس چه فرمولي محاسبه مي‌شوند و رويكرد بازار در اين زمينه حول و هوش چه معادلاتي مي‌چرخد.
    وي فرض كرد مبلغ A ريال (180 ميليون ريال) وام با بهره‌ي سالانه‌ي بانكي X درصد باشد (به‌عنوان مثال X=12 براي بهره‌ي 12 درصد در سال) كه قرار است در مدت n ماه (120 ماه) بازگردانده شود. مبلغ قسط هر ماه P ريال است. معادلات به سادگي حل شدند. در اين معادله x=X/1200 است. لذا P=Ax(1+x)^n/((1+x)^n-1) مساوي 2582477 ريال است. سود كل پرداخت شده عبارت است از Q=Pn-A ( در اين مثال 129897248 ريال).
    آلترناتيو‌هاي مختلف اين معادله نيز حل شدند. مثلا اگر بخواهد بداند با ماهي P ريال قسط، وام A ريالي با بهره‌ي سالانه‌ي X چند ماه بايد قسط پرداخت كند، اكنون مي‌داند.
    n=ln⁡(P/(P-Ax))/ln⁡(1+x)
    و يا اگر بخواهد وامي بخرد، و فروشنده بابت واگذاري وام مبلغ B ريال از وام را به عنوان حق واگذاري وام براي خود بردارد مي‌داند درصد واقعي بهره‌ي وام، سالانه چند درصد مي‌شود. مفروضات مساله به شرح زير است: مبلغ وام A، بهره‌ي سالانه اصل وام X، زمان بازپرداخت n ماه، مبلغ قسط ماهانه از رابطه‌ي فوق مساوي P و سود كل پرداخت شده مساوي Q‌ خواهد شد. از اين مبلغ، فروشنده‌ي وام، مبلغ B‌ ريال به عنوان حق واگذاري بر مي‌دارد. بهره‌ي معادل سالانه‌ (Y) از حل معادله‌ي زير بدست مي‌آيد كه بايد با سعي و خطا انجام شود.
    P(1+y)^n-P=(A-B)y(1+y)^n
    از حل اين معادله مقدار y بدست مي‌آيد و بهره‌ي معادل سالانه مساوي Y=1200y مي‌شود.
    وي مثالي مي‌زند تا موضوع را بهتر درك كند. اگر بخواهد يك وام 18 ميليون توماني مسكن را با بهره‌ي سالانه 12 درصد و بازپرداخت ده ساله (مبلغ قسط هر ماه 258248 تومان) به قيمت سه و نيم ميليون تومان بخرد، بهره‌ي معادل با توجه به رابطه‌ي فوق مساوي 17.6756 درصد سالانه مي‌شود.
    در موسسات مالي و اعتباري روش‌هاي گوناگوني براي تسهيلات ارائه مي‌گردد. يكي پر ضررترين‌شان شرايطي است كه 5 ميليون تومان پول به مدت يك‌ماه در موسسه پس انداز شود. پس از اين مدت، مبلغ 15 ميليون تومان وام با زمان بازپرداخت 36 ماهه با بهره‌ي 12 درصد به متقاضي تعلق مي‌گيرد و 5 ميليون تومان به عنوان سپرده نزد موسسه تا پايان پرداخت اقساط باقي مي‌ماند و سود 2 درصد سالانه به آن تعلق مي‌گيرد. اين شرايط، از دريافت وام ده ميليون تومان (تفاضل 15 ميليون تومان وام اخذ شده و 5 ميليون تومان پول سپرده) با بهره‌ي 28 درصد سالانه نامناسب‌تر است. وي گول اين‌موسسه را نخورد و عطايش را به لقايش بخشيد.
    نكته‌ي پايان بحث معادلات وام اين است كه هر وام با بهره‌ي كمتر از تورم واقعي جامعه، به سود وام‌گيرنده است.
    وي، در پرده‌ي دوم، معاملات جاري بازار را ارزيابي كرد. از جو‌گير شدن‌هاي همگاني به سمت سكه و دلار گرفته تا بازار مسكن و خريد و فروش كالا و سفته بازي (بورس‌بازي) و غيره. او پارامتر‌هاي زيادي را براي تصميم‌گيري در خصوص معاملات اقتصادي بايد در نظر بگيرد. تصميم‌گيري‌هاي دولت و معادلات جهاني در اين خصوص بيشترين تاثير را دارد. اگر شرايط جامعه به نحوي بود كه ثبات اقتصادي نسبي حاكم بود، مي‌شد در اين خصوص تصميمات دقيق‌تري گرفت. ولي از آن‌جايي كه آب گل‌آلود هم ماهي‌هاي خوبي به تور مي‌اندازد، بايد بتواند در اين شرايط، بهترين تصميم را شناسايي كرد. وي از سفته‌بازي (خريد و فروش دلار) و سكه‌بازي خوشش نمي‌ايد. گرچه پس‌انداز سرمايه به صورت طلا، يكي از كم‌ريسك‌ترين موارد سرمايه‌گذاري است ولي در تلاطم ناشي از اين حركت‌ها، وي كمتر سرمايه‌گذاري مي‌كند. البته بررسي نمودار قيمت طلا در طي ده ساله‌ي اخير، نشان مي‌دهد پوش اين نمودار همواره صعودي است. يعني سپرده‌ي طلا (به شرط محافظت كامل در مقابل ربوده شدن و يا مفقود شدن) سپرده‌ي مطمئني است و ارزش پس‌انداز كردن پول را دارد. همگان و البته او، به خوبي واقف‌اند كه ارزش پول در جامعه، در حال افت و بدون هيچ خيزي است. دولت براي كسري بودجه‌ي خود پول چاپ مي‌كند ولي ازآنجايي كه بدون پشتوانه چاپ شده است، چاپ آن باعث كاهش قدرت خريد پول مي‌شود. يعني ارزش پول در جامعه كم مي‌شود. حال اگر اين پول را تبديل به كالا كند، از ان‌جايي كه ارزش كالا طبق مبادله‌ي كالا با كالا –همان چيزي كه در امور بين‌المللي در حال انجام است مانند نفت در مقابل كالاهاي مزخرف چيني- نوسان كمتري دارد، سرمايه‌ي خود را بهتر حفظ مي‌كند.
    از خلال اين بديهيات، وي به اين نتيجه رسيد كه سرمايه‌گذاري ميان‌مدت بر روي مسكن و زمين، كمترين ريسك و بيشترين سود را دارد. البته وقوع جنگ تحديد بزرگي در اين زمينه محسوب مي‌شود. به موقع جنگ، بازار مسكن مشتري ندارد و سرمايه‌ي بلوكه‌شده‌اي در دامن وي قرار مي‌گيرد. دلايلي كه وي را مجاب به حركت و بررسي دقيق معادلات مسكن كرده است، به اين شرح است:
    مسكن مي‌تواند مولد پول باشد. از اجاره‌بهاي آن مي‌توان استفاده نمود و يا اين‌كه مي‌توان در آن سكني گزيد و ماهانه چند صد هزار تومان اجاره بها پرداخت نكرد.
    مي‌توان با استفاده از سند آن وام گرفت. و با استفاده از وام آن، سرمايه‌گذاري جديدي را آغاز كرد.
    در صورت افزايش حامل‌هاي انرژي كه فاز دوم آن به زودي اجرا مي‌شود، هر كالايي كه به آن وابسته است مانند سيمان، آجر، حمل و نقل، كاشي و … نيز گران مي‌شود و ازدياد اين پارامترها، ازدياد قيمت مسكن را به همراه خواهد داشت.
    استفاده از اين محاسبات، وقتي كه شمه‌هايي از هوش هيجاني و شم اقتصادي در آن نباشد، به هيچ دردي نمي‌خورد. او سال‌هاست به اين نتيجه رسيده است كه مشاوره‌ با افراد موفق در اين زمينه نياز دارد.

    ١٧ دي- از آن ترانه

    صداي خنده‌ات كه پيچيد توي گوشم، سرم را بالا آوردم. به دنبال صدا، چشم دواندم توي اتاق. صدا قطع شد. جلوي آينه خبري از تو نبود. بچه شده بودي و هواي قايم‌باشك‌بازي به سرت زده بود. صدايت زدم. هرچه گوش كشيدم، صدايي نيامد. دوباره سرم را انداختم روي كتاب. چند لحظه كه روي كلمه‌ها چشم دواندم، دوباره صدايت را شنيدم. صدا در مركز جمجمه‌ام، جايي بي‌بعد، شنيده مي‌شد. مركز نشر صدا قابل تشخيص نبود. دوباره، و به ناچار،‌ به سمت اتاق نگاه كردم. “با مني فروغ؟” جوابي نيامد.
    مقداري قارچ خُرد مي‌كنم. مي‌ريزم توي تابه. تابه روي اجاق گاز. چرخاندن شير گاز تا نيمه، جرقه مي‌زند و گُر مي‌گيرد. روي مبل نشسته‌اي و نگاهت به اشپزخانه است. منتظر آماده شدن غذاي حاضري هستي. با گوشه‌ي چشم زير نظر دارمت. سر نمي‌چرخانم تا تو همان‌طور بي‌مهابا، با چشماني كنجكاو، حركات من را زير نظر بگيري. ساعت به ده نرسيده است. شبكه پيام، صداي مجيد اخشابي را از بلند‌گوهاي تلويزيون پخش مي‌كند. برنامه‌هاي شبانه‌ي راديو سالهاست مشتري قديمي‌اش را از دست داده است و امشب، با حضور تو، دوباره من را مهمان كرده است. غذا كه آماده مي‌شود، تو نيستي.
    صداي تلويزيون را زياد مي‌كنم. صداي تو رفته است. عليرغم اصرار سميه، حاضر نشدم امروز را مهمان او بشوم. ترجيح دادم مرغ كرچ نشسته بر روي كتاب‌هايم شوم. در خانه‌اي كه نمي‌گذارد حواسم متوجه‌ي جوجه‌هاي ده روزه‌ام بشود، بو و صدا و احساس حضورت را همراه با كلمه‌هاي كتاب به چشم‌هايم مي‌كشم.

    ١٣ آذر- تا با تو خنديدم

    اين‌بار كه ببينم‌ت، ستاره‌ها را تا چشم‌هايت پايين مي‌آورم. يقه‌ي كتم را تا زير لاله‌ي گوش بالا مي‌آورم. همين‌طور كه دستانم توي جيب كت، سردشان است، چانه‌ام را بالا مي‌آورم و تو، پيشاني‌ات را تا مقابل لب‌هام كه غنچه شده‌اند، پايين مي‌آوري. غنچه، روي پيشاني‌ات مي‌تركد و صدايي ايجاد مي‌شود. دست راستم را به سمت درخت كاجي كه دورتر و بزرگ‌تر است، نشانه مي‌روم و به يك‌باره، شروع مي‌كنيم به دويدن. به درخت كه مي‌رسيم، بخار گرمي از لب‌هاي نيمه‌بازت خارج مي‌ش. لب‌هايت را مي‌بينم كه بريده بريده باز و بسته مي‌شود. لب‌خند انتهايش، به لب‌قند بدل مي‌شود و دستانم دور بازوانت حلقه. حجم گرمي ميان دستانم را پر مي‌كند و بخار نفس‌هايت، لاله‌ي گوشم را گرم.

    ٢٢ آبان- تعبير خواب بيست و پنجم پاييز

    شب‌ها سر بر بالش مي‌گذاشتم و نگاهم روي سقفِ ساكت‌تر از مرده خشك مي‌شد. خنثي و بي‌رنگ. با سايه‌هايي كه مي‌امدند و هيچ‌گاه نمي‌آمدند. روي سقف، دراز مي‌شدند و قبل از آن‌كه روي جسم من بيفتند، به ناگاه، نيست مي‌شدند…

    … و من غواصي شدم در ميان كلمه‌ها. آن موقع هنوز لب نگشوده بودم و فقط انگشت‌هام بود كه ضرب مي‌گرفت و چشم‌هام كه دودو مي‌زد روي سياهه‌هاي متن‌ها تا راهي باشد براي غوطه‌ور شدن در آن دريا. دل‌ت گرم بود و نرم. از نگاهت وارد شدم و رسيدم به سويدا. همان جعبه‌ي سياه. خواستم كشفش كنم. كلمه ريختي روي صورتم و توي دستم. نگاه كردم و خواندم و خواندم و چشم‌هايم با دلت آشنا شد. كشف رمز آن جعبه يك كار شبانه روزي بود. نمي‌توانستم از راهي كه آمده‌ام برگردم. و من به دنبال بازگشتن نبودم. ناگهان موجي آمد و من را كوباند به سنگ و ديوار. خواستم فرار كنم. دور و برم ميله‌هاي قفس ديدم.
    بيست روز گذشت.

    اين پا و آن پا كردن فايده ندارد. تو كه ماهي نيستي كه به دنبال چاله‌ي آب باشي براي شنا كردن. من ماهي شدم در چاله‌ي دست‌ت و وقتي شك برت داشت كه “اين زنداني تمايل به رهايي ندارد؟” مرغي شدم ساكت، نشسته بر تخم‌هاي بيست و پنج روزه‌اش. و باز كلمه ريختي و مهربان شدي و من از دل‌تنگي درآمدم. دفترم را باز كردم و برايت نوشتم دوست‌ت دارم. پرسيدي چه قدر. گفتم آن‌قدر كه …

    … و من رقاصي شدم در بركه‌ي خشك كه باد از هر طرفش مي‌آمد و موهايم را مي‌برد. شب شد و ديوانگي بر من چيره شد. تو كه ماهي نيستي كه با وسوسه‌ي باران، سر از خاك بركه بيرون آورده باشي؟ و من قطره آبي شدم در دهان تشنه ماهي‌ايي كه خطوط مشبك بركه را قدم مي‌زد و به آسمان نگاه مي‌كرد. مگر اين رود،‌ در اين روز، از چشمه‌ي بالا دست سيراب نمي‌شد؟ – نه نمي‌شد. الان كه روز نيست. اين سكوت، از سردي شب است و اين باد، زاينده‌ي ابرهاي بي‌بار و اين رود؟ گفتي رود، اين رود زاينده‌رودي‌ست كه حالا به‌جاي آب، خشكي مي‌زايد. ولي ماهي بيچاره!… من اين شب را نمي‌خواهم. من روز مي‌خواهم. من از بد شگوني شب بيزارم. بي‌زارم. يك نفر نورافكن را …

    … و تو از من خواستي غصه نخورم. پنج شب گذشت. و من دلم را يلدايي كردم براي ادامه‌ي شب‌گويي‌هاي قصه‌گوي پاييز. آن‌گاه كه صحنه عوض شد و من، آدم ديگري شدم و تو!
    قصه‌گو، عصايش را در هوا چرخاند. چرخي زد و ايستاد. قدمي برداشت و سكوت قهوه‌خانه را گرم كرد: بيا در رنگارنگ پاييز، خش‌خش برگ‌ها را بپا كنيم. بيا در كلبه‌ي كوچك‌مان، مرغ ساكتِ هم را زير بال و پر بگيريم. شب‌ها بميريم و صبح، ‌زاييده‌ي هم شويم. بيا پاييز را بهار كنيم كه بهار، بي‌تو پاييز است. بيا در خش‌خش برگ‌ها، جغرافياي فصل‌ها را عوض كنيم. زمستان در گرمي آغوش‌ت، چله‌ي گرم تابستانم شود با ميوه‌هاي رسيده. آب خنك چشمه‌ي بالادست، سيرابم كند. تابستان در سفيد سينه‌ات، زمستان شود و باد، رقصنده با وزش موهايت. بوز. باد شو. متحرك. با هيجان. بهارم را رنگارنگ پاييز كن. زمستانم را تابستان، پاييزم را بهار. بريز. آب در كاسه‌ي دستانت، ماهي‌ام كن ميان دستانت. مي‌خواهم شيار ناموزن دست‌هايت را قدم بزنم. ماهي‌ام باش، لغزنده در دستانم. و من غواصي شدم در آب چشمانت. صياد مرواريد. لغزنده، رقصنده با وزش موهايت. شكارم كن. صيدي كه قرارش، چشم‌هاي توست و فرارش از چشم‌هاي تو. مگر جز اين روز‌هاي شيرين، شب‌هاي …

    چشم‌هايم را مي‌بندم تا بهتر يادم بيايد. يك روز پاييز بود كه بهار شد. يك روز بهاري در بيست و پنجم پاييز.

    ٦ مهر- نشانه

    ما زنده ايم
    زيرا مي ميريم

    ٣ مرداد- بيست منهاي دو

    وقتي كه شركت در گير و دار انتقال به كرمان بود، با چند نفر از دوستانم در خصوص جستجوي فرصت شغلي ديگر صحبت كردم. يكي از دوستانم كه در يك شركت معتبر و بزرگ كار مي‌كند از من خواست رزومه‌ي كاري‌ام را برايش بفرستم و براي آن شركت، درخواست كار بدهم. مي‌گفت اخيرا پنج نفر از نيروهاي بخش مكانيك استعفا داده‌اند و شركت شديدا نياز به نيرو دارد.
    چندي پيش براي مصاحبه شغلي به آن شركت فراخوانده شدم. طبق برنامه و پنج دقيقه قبل از شروع مصاحبه به آنجا رسيدم. به محض رسيدن، از دوست قديمي‌ام خواستم بيايد لابي ساختمان و با هم گپي بزنيم تا جلسه شروع شود. با دوازده دقيقه تاخير من را به داخل اتاق دعوت كردند. چهار نفر از بزرگان شركت در كميته‌ي جذب جمع شده بودند. يكي از آن‌ها كه ته‌ريش داشت و تپل‌تر از بقيه بود، پرسيد ” تاخير ما باعث رنجش شما نشد؟” با خونسردي و سادگي تمام گفتم ” يكي از دوستانم در اين شركت كار مي‌كند و در اين مدت، مشغول صحبت با ايشان بودم.” بعد از جلسه به اين اشتباه استراتژيك خودم پي بردم. در جلسات مصاحبه و يا هر جلسه‌ي ديگري، بايد كاري كرد كه بدون آن‌كه آن‌طرف ميز، رنجيده شود، به اين باور برسد كه با شخص قَدَري رو به رو است و خودش نكات ضعفي دارد. البته تكرار مي‌كنم در اثر اين قدرت‌نمايي، آن‌طرف ميز به هيچ عنوان نبايد مورد رنجش يا توهين قرار گيرند.
    مديريت يك جلسه مصاحبه كار آساني نيست. بايد به ريز و درشت كار آشنا بود. حفظ خونسردي مهم است. اضطراب يك ضعف است. اگر از خود اطمينان داريم بايد نگراني را كنار بگذاريم و بدانيم آن‌طرفي‌ها توقع صداقت دارند. آن‌طرف ميز، پس از بررسي رزومه‌ي كاري، از شخص دعوت به مصاحبه كرده‌اند. يعني كليات نوشته شده در رزومه، مورد پسند آن‌هاست و مي‌خواهند با مصاحبه، در اين خصوص، تصميم درستي بگيرند. پس نگراني جايگاهي ندارد. براي تاثيرگذاشتن به مصاحبه كنندگان، بايد هر طور هست قدرت خود را به نمايش بگذاريم. ولي قبل از ان و يا در خلال آن، بايد اندكي صميمي شد. در جلسه‌ي مصاحبه‌اي كه داشتم، خاطرم نيست دقيقا چه جمله‌اي در پاسخ به يكي از مصاحبه كنندگان گفتم كه همه خنديدند و به اصطلاح يخ‌مان باز شد. خودماني شدن در جلسه، باعث مي‌شود سنگيني جلسه شكسته و در يك محيط دوستانه، گفتگوها ادامه پيدا كند. ولي آن‌چه باعث شد اين چند خط را بنگارم، اشتباهي بود كه من در مصاحبه‌ام داشتم. هرچند مصاحبه به خوبي پيش رفت، ولي من مي‌توانستم مقام مصاحبه كنندگان را اندكي پايين بياورم و از اين طريق، يك امتياز بگيرم. پرسيدند تاخير ما باعث رنجش شما نشد؟ و من از سپري كردن زمان با يكي از دوستانم صحبت به ميان آوردم. مناسب‌تر بود روي تاخيرشان مانور مي‌دادم تا بدانند در اين زمينه، لنگ مي‌زنند. مثلا مي‌توانستم اين جمله را بگويم: “تنظيم دقيق وقت جلسه، نيازمند مديريت دقيق‌تري بود. هرچند كه ما در ايران به انواع تاخير‌ها عادت كرده‌ايم و امري غير طبيعي قلم‌داد نمي‌شود.” در اين صورت، با جمله‌ي اول، عدم توانايي آن‌ها را در تنظيم دقيق زمان، به رخ‌شان كشيده‌ام و به آن‌ها نشان داده‌ام كه اين نكته (توانايي اندك آن‌ها) از ديد من پنهان نمانده است. از طرفي، با جمله‌ي بعدي، مساله‌ي عدم مديريت مناسب زمان را در كشور، امري طبيعي نشان داده‌ام تا در انجام اين گناه، چندان احساس تنهايي نكنند و مطمئن باشند مي‌توانند اين گناه بزرگ توسط افراد زيادي انجام مي‌شود و با اين‌كار، مقداري از گزندگي جمله‌ي اول، مي‌كاستم.
    اگر به خودتان اطمينان داريد، با خونسردي و اعتماد به نفس، در مورد حقوق مورد درخواست‌تان صحبت كنيد. در فرم درخواست، مبلغ مورد نظر را ننوشته بودم. همان آقاي تپل كه شروع‌كننده‌ي مصاحبه بود، پرسيد حقوق مورد درخواست‌ت چقدر است. من اندكي رودرواسي كردم و يك رقم نسبتا بالا را براي كار در ساعات اداري، بيان كردم. ان‌ها هم يكديگر را نگاه كردند و جلسه تمام شد. در مورد حقوق، ان‌هم در اين شرايط اجتماعي كه از ابتداي سال تا كنون دو بار كرايه تاكسي‌ها –كه نشاني از تورم موجود در جامعه است- حدود 35% افزايش يافته، خيلي وقت‌ها رودرواسي داريم كه خواسته‌ي خود را بيان كنيم. ولي آن‌چه مسلم است، حقوق مورد درخواست من، بايد اجاره خانه در منطقه‌ي متوسط شهر مثل يوسف‌آباد، هزينه‌هاي رفت و برگشت به شركت، هزينه‌هاي انرژي و مخابرات، هزينه‌هاي خورد و خوراك و ميهماني، خريد لباس سالانه‌ي من و همسرم، هزينه‌ي رفت و آمد همسرم براي خريد روزانه، ذخيره‌ي پول براي افزايش اجاره‌بهاي سالانه و يا رهن منزل، سفر، دانشگاه همسر و اندكي ذخيره براي ارتقاي زندگي مانند خريد ماشين و يا هزينه‌هاي درمان و هديه‌ي تولد همسر و خانواده‌ي درجه يك و روز زن و مادر و پدر و عيدي دادن به برادر زاده و خواهرزاده و همسر و خواهر و موارد پيش‌بيني نشده را پوشش بدهد. فكر مي‌كنم بهتر بود همه‌ي اينها را بيان مي‌كردم و از آن‌طرف ميزي‌ها مي‌خواستم خودشان جمع بندي كنند و مبلغ مورد نياز را ثبت كنند.

    اين‌ها را گفتم كه بگويم حال اين‌روزهاي من چندان بد نيست. با كمي رودرواسي، خوبم.

    ٢٨ تير- نگارخانه‌ي تعطيلات

    اگر گذرتان به جلفا افتاد، حتما سراغ آسياب‌خرابه را بگيريد و از كليساي سنت استپانوس فراموش نكنيد.

    ١٦ تير- براي ثانيه

    دوست دارم به يك لحظه، در كسري از ثانيه و براي تمام لحظه‌ها و ساعت‌ها، دلم خالي شود از تمام گرفتگي‌ها و كدورت‌ها. نمي‌خواهم هيچ ابري، دلم را لك كند. مي‌خواهم صاف شود. و ستاره‌هايش ديده شود. ستاره‌اي بچينم پنج پر انگشت. رويش بنويسم “به تو كه گرم‌تر خواهي شد، با مهر” تقديمش كنم به خنده‌ي چشم‌هايت. به مناسبت روزي از برگ تقويم 90.
    آيا اين‌قدر كم ظرفيت شده ام كه به خاطر لحظه‌اي ازرده خاطر شدن، تمام خوبي‌هاي گذشته را از ياد بروم؟ نه! نه. قابل قبول نيست. من هنوز همان اميد ام. هرچند اين‌روزها لج‌باز‌تر و تندخوتر شده باشد.

    ٣٠ اردي‌بهشت- وقتي نمي‌سازيم

    سازمان كوك نيست. كوكِ هم نيست ساز‌هايمان. اركسترمان رهبر ندارد. نوت نداريم و بدتر آن‌كه صداي ساز يكديگر را نمي‌شنويم تا با هم، في‌البداهه، هماهنگ شويم. حتي ريتم هم ندارد صداي سازمان. با اين‌همه، من دلم تنگ شده است.
    سيِ دوي نود- شانزدهم سعادت‌آباد. در اتاق آشفته‌ي جمعه