msgbartop
شايد همين امروز انتظاري است كه مويم سفيد كرده است
msgbarbottom

Lover’s day

*منبع نامعلوم

خيلي قبل‌ترها

داشتم موسيقي متن فيلم Blue را گوش مي كردم. تمام شده بود. دوباره پخشش كردم. هم‌زمان نامه‌ي تو را براي بار سيزده‌هم شروع كردم به خواندن و قبل از آن، شايد از نيم ساعت قبل قلم و كاغذي آورده بودم تا براي تو بنويسم.
خوبي سودابه؟
مه همه جا را گرفته. نمي‌شود بيشتر از ده متر جلوتر را ديد. ميدان دربند را به ياد مي‌آوري؟ اگر باز هم از پنجره نگاه كني، در اين شبي كه زمين پر از برف شده است و هوا پر از مه، آن طرف‌تر از ميدان، فقط چند چراغ روشن خواهي ديد و نه چيز ديگر. حس مي‌كنم چيزي توي دلم آفريده شده است. چيزي كه از درون مي‌خورَدم. شور است به گمانم. چون يك بار كه قطره قطره از چشم‌هايم سرريز شد با زبان چشيدمش. شور بود. حس مي‌كنم -حس نمي‌كنم- يقين دارم دلم برايت تنگ شده است. و آن چيز زيبا و دردآور دلتنگي است. عزيز من، مي‌خواهم بگويم كسي هست كه هيچ كس نيست و همه كس است. رفته‌اي ديدنش. عاشق‌ش هستي. آن كس، كسي را آفريده كه كسي نيست ولي دوستت دارد. دارم. من مانده‌ام تو! چرا تو با او معاشقه نمي‌كني؟ سوره‌ي نور را بخوان و آيه‌الكرسي را. مغرورتر از او، از معشوقي ديده‌اي؟ الله لا اله الا هو الحي القيوم. معشوق بايد مغرور باشد. موافقي؟ مي‌داني كه من كمترين غروري در مقابل تو ندارم. معشوق بايد ناز كند. بايد دنبالش بروي. نروي بلكه بايد بدوي. يا معشوق شو و ناز كن يا عاشق شو و دنبال آن معشوق بي‌نياز و پر ناز بدو. ضجه بزن از دوريش. حسود شو به عشقي كه دارد كه عشقش تويي. بمير در اشتياقش و نه از شوقش كه شوق با ديدار مي‌ميرد و اشتياق با وصل، با ديدار، زيادتر مي‌شود. من، واقعا نمي‌دانم چرا دارم اين‌ها را براي تو مي‌گويم، ولي مي‌دانم كه اين بازي كثيفي كه تويش دست و پا مي‌زنيم، يك شوخي بي‌مزه به اسم زندگي است. براي همين است كه احساس مي‌كنم چقدر دور شده‌ام از او. سودابه‌ام، دست‌هايت را بكش روي صورتم. بيا امشب با هم نماز بخوانيم. نماز عشق. هر دو بر سينه‌ي محبوب سجده كنيم. دست‌هايت را بكش روي صورتم. خيسشان كن.

نمي‌دانم چرا آن‌شب اين‌قدر تا بالاي شانه‌هاي من پايين آمده بود خدا.

كبك

توي گوگل‌ريدر (گودر) مي‌چرخم و خواندني‌ها و ديدني‌هايي كه به اشتراك گذاشته شده است را در يك نگاه رد مي‌كنم. راست و دروغ كنار هم. پرده‌دري و رسوايي و روسياهي آشكار شده در كنار هم. تعداد زيادي از اشتراكي‌جات را نگاه مي‌كنم و يكي دوتاشان را كه بيشتر به مذاقم خوش آمده‌اند را شـِـيْر ميكنم. كاش خدا-پدر-آمرزيده‌اي يك واژه‌ي مناسب براي share‌ يا “به اشتراك گذاشتن” بيافريند. آدرس چند سايت را آن‌جا افزوده‌ام كه يكي‌شان فقط عكس دارد. برف و غروب و شترسوار و گنجشك يا همان چغوك خودمان و لوكوموتيو و مرغ عشق و طبيعت جان‌دار و بي‌جان و رقص و مرغ ماهي‌خوار و عقاب و شهر و شكار و دوباره منظره و دوباره شهر و ساحل و آدم. كسي نيست كه صداقت را به تصوير بكشد؟ و از آن‌طرف دروغ را هم. با شما هستم عكاس‌باشي‌ها، مثل همان عكسي كه يك حشره روي پرچم هاي گل براي خودش بساطي دست و پا كرده، عكسي از صداقت بيندازيد. با شما چرا نباشم دانشمندان. شما كه بهره‌اي از علم داريد و خوره‌ي ساختن و آفريدن هستيد، شما كه مي‌خواهيد لذت ساختن يك ماشين جديد را زير زبانتان تا سال‌ها تجربه كنيد، ماشيني بسازيد،‌ يك چيزي مثل يك قاب يا يك گوشي موبايل، كه وقتي به سمت كسي كه حرف مي‌زند مي‌گيريم، بگويد دروغ مي‌گويد يا راست. وجدان آن‌قدر بازدارنده نيست و آدم‌ها آن‌قدر خودساخته نيستند كه به خودشان واگذاشته شوند. قانون هم كه قربانش بشوم در اين مملـكت مثل غيرت و صداقت، در خواب زمستاني خوشي فرو رفته است و نمي‌خواهد به اين زودي از خواب خرگوشي‌اش بيدار شود. زمستان هم كه نداريم دلمان به زمستان و برف خوش باشد كه گلوله‌ پرتاب كنيم و چندتايي شاعر پيدا شوند كه نكبت و نخوت و دروغ و ظـلم را به سياهي شب و ظلمت زمستان تشبيه كنند. كسي نيست. خوابيده‌اند. رفته‌اند. ساكت شده‌اند. كشــته شده‌اند. خفه شده‌اند و ما تنها شده‌ايم. ولي نمي‌خواهيم در تنهايي بميريم. به جاي شانه‌هاي محبوب، به گودر و خواندني‌ها و ديدني‌ها پناه مي‌بريم. مي‌خوانيم و كبك‌هايي مي‌بينيم كه سرشان را در برف نيامده، در خاك، فرو كرده‌اند. اگر همين چند عكس و چند دوست و چند خط خواندني نباشد، در هجوم حجم زيادي دروغ، كه هيچ واكسني براي آن نيست، تب مي‌كنيم.
حاضريد با هم از اين‌جا كوچ كنيم؟ برويم به جايي ديگر و مردمي ديگر بشويم. مردمي كه كتاب مي‌خوانيم و صداقت چشم‌هايمان را برق بيندازد و دل‌هامان كه از هم دور افتاد، براي هانيه‌مان تنگ بشود و محبت به جاي نفرت و خشم –كه چشم‌ها را پر كرده است- دل‌ها را پر كند. دروغ نگوييم و خيال اگر مي‌بافيم طوري نباشد كه خيال كنند ديوانه‌ايم و جايي براي يك بيمار خوش‌خيال اگر ندارند، از شهر بيرونش كنند تا شايد خارج از ديوار‌هاي شهر، از تنهايي در بيايم.
اين‌ها را گفتم كه بگويم از بازي روز‌گار لذت مي‌برم. يك شطرنج بزرگ كه هيچ كس نمي‌داند حركت بعدي حريفش چيست. فقط آن‌ها كه سوادي و ادراكي و هوشي دارند، مي‌توانند –و يا شايد بتوانند- حركت‌هاي ممكن بعد را پيش‌بيني كنند. و حريف زورگو و نادان، همان ديو بي شاخ و دم قصه‌هايي كه بي‌بي برايم تعريف مي‌كرد و يك اسب پريزاد هم تويش بود، از سر ناچاري، نداند بايد چكار كند. از طرفي برنامه‌ي تلـو‌يزيوني راه مي‌اندازد و عـلي مط‌ـهري را مي‌آورد، از طرفي سعــيد مرتضـوي و حسيـن شريعتـمداري را لجن‌مال مي‌كند- كه حقشان است- از طرفي ترور مي‌كند، از طرفي نوك پيكان حرف‌هاي مطـهري را به سمت الف.نون مي‌گيرد، از طرفي حــكم اعــدام براي چهار نفر از دستگــير‌شدگان روز عـاشـورا مي‌بندد كه هيچ‌كدامشان را روز عـاشورا و در خيابان نگرفته‌اند. نگاه كه مي‌كنم در جنـاح راسـت يك متفكر هم نيست (آخر اگر كسي متفكر باشد، كه به جناح راسـت نمي‌پيوندد). و از اين‌طرف، ميرِ معترضـان چه خوب با بـيانيه‌اش كك به تنبان آن‌طرفي‌ها انداخته است.

تنهايند

جناب ميـرحسـين! سكوتت را دوست دارم. حرف‌هايت را دوست دارم. به يك مرد محكم نياز داشتم كه تو را ديدم. من پشتت هستم. شايد از ترس. شايد از بي پناهي كه احساس گندي است، شايد براي اينكه تو را فدا كنم و قايم شود كودك ترسوي بازيگوشم پشت سر پدرش. و يا شايد به خاطر اينكه كمتر احساس تنهايي كني. روشنفكران هميشه تنهايند.

بيخيال ِ بيست و سي

دارم بيست و سي نگاه مي‌كنم. ناخودآگاه چشم‌هايم خيس مي‌شوند. با خودم فكر مي‌كنم من كه روشن‌فكر نيستم. ولي روشنفكر‌هاي اول انقلاب از كج‌فهمي و نفهمي مردم چه مي‌كشيدند. روز عاشـورا خون ريختند و باژگونه جلوه دادند. و سر مردم را با كيهان و تلويزيون شيره مي‌مالند. همين شريعتـمداري كه با چمران دوره‌ي چريكي را در لبنان مي‌گذراند و با مهندس شميسا هم‌اتاق بوده است، خدا عالم است، مهندس شميسا مي‌گويد در خلال يك سال و نيم، يك بار هم نديدم كه نماز بخواند. حالا مثل مار غاشيه مردم را افسون مي‌كند و خون مي‌مكد. نماز خواندن يا نخواندن كسي به من ربطي ندارد. من از ريا بدم مي‌ايد.
دوست ندارم اين‌جا از خشم و نفرت بنويسم. دوست دارم از محبت بنويسم و دوستي. نمي‌دانم از دلم جدا شده‌ام يا نوشتن را فراموش كرده‌ام. انگار ساق پاهايم را با تبر خرد كرده باشند و نتوانم راه بروم. كون خزوك شيرازي‌ها هم چاره‌ي درد نيست. انگار در يك محيط چگال مثل روغن مشغول راه رفتن باشي و بخواهي بدتر از همه، بدوي. و بعد ببيني كه چه سيل خروشاني جلوي حركت تو را مي‌گيرد. همين مي‌شود كه بي‌خيال بيست و سي مي‌شوم مي‌ايم اين جا بنويسم كه امروزم به دور از هر گونه راهپيـمايي،‌ زيبا شد. تو كه باشي، تنها نيستم.