msgbartop
شايد همين امروز انتظاري است كه مويم سفيد كرده است
msgbarbottom

٦ آبان- Self-actualization

خريد خانه و ماشين، ارتقاي ماشين، بيشتر كردن تعداد خانه‌ها، بزرگ‌تركردن آن‌ها، سفرهاي گوناگون و شيك رفتن، خريد برند و مارك، تعويض مبلمان و خريد يخچال سايد‌باي‌سايد امريكايي، صرفا عريض‌تر كردن سطح يك نيازها از هرم نيازهاي مزلو است. عريض‌تر كردن اين طول را رها رها رها.
حس، در زندگي كنوني مرده است. همه چيز به سمت بهينه شدن پيش رفته است. ولي اين بهينگي، تنها در راستاي صرف وقت كمتر و كسب پول بيشتر، حركت داشته است. به جاي خانه‌هاي گنبدي زيبا و حسي كه در سر سفره داشتيم، به جاي دويدن‌هاي توي حياط خانه‌ي بي‌بي، آپارتمان‌هاي نقلي و بي‌درختي نصيب‌مان شده است. طاقچه‌ي عميق كمر ديوار، از دوري كتاب‌خانه‌ي كوچك خانه‌ي بي‌بي رنج مي‌برد و درختان سيب و دالان انگور، از حياط خانه رفته‌اند. به كجا؟ معلوم نيست. كي؟ نمي‌دانم. به جايش، دكور فيلان و آباژور بهمان، در خانه، رشد كرد‌ه‌اند. اسب و گوسفندها به آخرين چرايي كه رفته‌اند، ديگر برنگشتند. به‌جايشان، يك نره‌الاغ آهنين در گوشه‌ي پاركينگ و يا در محل درز پياده‌رو و خيابان خوابيده است و هر از گاهي، با صداي نكره‌اي بيدار مي‌شود و شيهه‌وار و زوزه كشان، از تمام اسب‌ها و گرگ‌ها پيشي مي‌گيرد. به ميز چوبي زير سماور خانه‌ي بي‌بي كه نگاه مي‌كنم، خراطي نجار را مي‌بينم كه روي تك تك پايه‌ها نقش انداخته است. قلمش را برداشته و حاشيه‌ي ميز را با نگاره‌هاي اسليمي، زيبا كرده است. اتصالات پايه به بدني، بدون هيچ ميخ و پيچي، در هم كلاف شده‌اند و ميخ‌شان، گرده چوبي مخروطي به صخامت يك انگشت است. حدس مي‌زنم حدود دو روز، زير دست نجار بوده است. با عشق و علاقه، از روي حوصله و دقت، رنده و اره و حس را در هم آميخته است. مي‌گذارمش كنار ميز نو و تازه‌اي از بهترين ورق ضخيم ام‌دي‌اف و يا اچ‌دي‌اف كه با چهار خط اره‌ي برقي و چهار پايه‌ي ساده از جنس خودش و كمي چسب، در كمتر از بيست دقيقه ساخته شده است.
يك پسر بچه‌ي دوازده ساله، آخرين مدل آي‌پد و يا تبلت را در اختيار دارد. سرش مدام توي آن جعبه‌ي جادو مي‌چرخد و دنبال اپليكيشن‌هاي جديد است. رفتار‌هاي خلاقانه كمتر بروز مي‌كنند. انس با خودكار و كاغذ كم شده است. درس‌ها به صورت لقمه‌هاي هضم‌شده آماده‌ي بلعيدن شده‌اند. همه چيز خلاصه شده است. همه‌چيز آماده و سريع شده‌است. حتي غذا‌ها. از خوردن غذا لذت مي‌بريم. ولي غذا را با لذت نمي‌خوريم. بي عميق شدن از كنار مزارع و مرغ و خروس مي‌گذريم تا سريع‌تر به شمال و ساحل و ويلا برسيم. ولي از هنگامه‌ي غروب، چيدمان ابرها، شرشر باران، دنبال مرغ‌ها دويدن، بوسيدن دست‌هاي درد‌مند مريم، نوازش موهاي لخت محبوب، خوابيدن در پشت بامي كه ديگر نيست، بي‌توجه مي‌گذريم.
هرم نيازهاي مازلو
خريد خانه و ماشين، ارتقاي ماشين، بيشتر كردن تعداد خانه‌ها، بزرگ‌تركردن آن‌ها، سفرهاي گوناگون و شيك رفتن، خريد برند و مارك، تعويض مبلمان و خريد يخچال سايد‌باي‌سايد امريكايي، صرفا عريض‌تر كردن سطح يك نيازها از هرم نيازهاي مزلو است. مي‌دويم تا سطح يك نياز‌ها را فربه‌تر كنيم.
ما داريم به كجا مي‌رويم؟ پس خود‌شكوفايي در كجاي زندگي بي حس امروزمان جاي دارد؟
ول كن بابا حال داري…

٢٥ شهريور- به آقاي دكتر صادق زيباكلام

به اقايان مهدوي كني و مكارم شيرازي نامه نوشتي. نامه‌اي كه ردي از آن و از ديگر آن‌ها، در وب‌سايت رسمي‌ات نگذاشته‌اي ولي بيشتر خبرگزاري‌ها ان‌ و آن‌ها را منتشر كرده‌اند. احتمالا در دلت زمزمه كرده‌اي كه “اي نامه كه مي‌روي به سويش، از جانب من ببوس رويش” و سپس نامه را به دست نامه‌رسان داده‌اي. شروع نامه‌ات بعد از نام خدا اين بود “حضرات آیات عظام مکارم شیرازی و مهدوی‌کنی ادام‌الله ضلهما العالی علی رئوس المسلمین”. مي‌خواستم بگويم تو كسي نيستي كه دعا كني سايه‌ي كسي روي سر ديگران و يا مسلمانان باشد يا نباشد. حداكثر مي‌تواني از خودت مايه بگذاري و دعا كني كه “ادام‌الله ضلهما العالی علی راسي”. اگر اين‌طور است كه هر كسي براي هر كس ديگري كه دلش‌خواست، هر دعايي كه دلش خواست، بكند، من هم دعا مي‌كنم “ان‌شاالله تو و محمود ا.ن. در يك گور نهاده شويد و با هم محشور شويد هرچه سريع‌تر ان‌شاءالله”.
ولي اين فقط يك جمله‌ي محترمانه بابت شروع نامه بود. نامه‌اي كه هر خط‌اش مثل داغي كه به كپل اسب بيندازند، بر پيشاني آن آقايان، داغ مهر نماز شب‌هايشان را خط‌خطي كرد. داغ‌شان كردي و سپاسگزار تو ام. خواستم بگويم هر احترامي خواستي بگذار، ولي از همگان مايه نگذار.

٢٠ شهريور- براي ساپورت سياه پاي زن

من مرد هستم و مرد، طالب زيبايي. ديدن و بيشتر از آن، به دست آوردن آن. همان ساق سيمين كه پنهان شده است زير پارچه‌ي چسبنده‌ي سياه. تخيلم را وامي‌كاود و تصورم را با خود به برجستگي‌هاي زيرش مي‌برد. به زير آن پارچه‌ي چسبنده‌ي سياه. نه با اين ديد كه او فاحشه‌است. او زيباست و من مرد و مرد، طالب زيبايي. او مدام نياز به اثبات خويش‌تن دارد به عنوان يك زن و نياز به جلب توجه دارد به عنوان يك زن و من اگر چشم بدوزم به قصد لذت بردن از ديدن زيبايي، محكوم‌ام به هيز بودن و اگر چشم بدزدم از آن زيبايي، محكوم‌ام به امل بودن و شايد منتظر وعده‌اي محكم در آن دنيا. تو خود بگو اي زن، ديده بدوزم يا بدزدم؟

٢٩ مرداد- شوخي خركي

خانم همكار،‌ درحالي كه داشت با ذوق از مسافرت تازه برگشته‌اش تعريف مي‌كرد به اينجا رسيد كه “در ضمن، با يك سگ هم دوست شدم”. گفتم: “اوني كه حاضر باشه با تو دوست بشه خره، سگ نيست”.

٢٧ مرداد- My own camera

بالاخره خريدمش. بعد از حدود دو ماه جستجو كردن و چند ماه پس‌انداز و پيش‌انداز كردن، توانستم يك دوربين از ميان ده‌ها دوربين انتخاب كنم و البته بخرمش. Nikon D5100 + 18-55 lens kit. اگرچه ارزان‌ترين و معمولي‌ترين لنز موجود در بازار را توانستم برايش بخرم، اما باز هم از خريدم راضي هستم. يعني مجبورم كه راضي باشم. به هر حال، هر خريدي، در بودجه‌ي صرف شده، معني پيدا مي‌كند. اكنون، بيشتر از يك‌ماه از خريد اين دوربين مي‌گذرد و من آنقدر با اين دوربين عكس گرفته‌ام كه بگويم از كيفيت‌ و امكاناتش راضي هستم.
اولش نمي‌دانستم كه دوربين فشرده و دم‌دستي مانند Canon G1x كه مي‌توان گفت بهترين دوربين فشرده‌ي موجود در بازار است، نياز من را برطرف مي‌كند يا يك دوربين نيمه‌حرفه‌اي مانند Canon 600D‌ يا Nikon D5100. كيفيت عكس‌هاي خروجي هرسه‌ دوربين بسيار عالي است. محدوده‌ي قيمت‌شان حداكثر ده درصد تفاوت دارد. دوربين فشرده‌ي G1x حجم كمي اشغال مي‌كند و حمل و نقلش آسان‌تر است. بعلاوه اين‌كه عكاسي با آن براي نزديكانم كه شايد از گرفتن عكس، فقط به دنبال ثبت يك لحظه يا خاطره هستند، راحت‌تر و مطلوب‌تر است. با خريد‌ دوربين نيمه حرفه‌اي 600D‌ يا D5100، اين امكان وجود دارد كه با تعويض لنز، عكاسي‌ام را ارتقا بخشم. ولي حمل و نقل تعدادي لنز، واقعا كار سختي است. همچنين، لنزها، معمولا بسيار گران هستند و ممكن است تا چند سال آينده، امكان خريد لنز جديد را نداشته باشم. علاوه بر اين‌ها، اين دوربين‌ها حجم بيشتري اشغال مي‌كنند.
اكنون، من، اولين دوربين متعلق به خودم را دارم. يك فيلتر پلاريزه‌ي چند لايه و يك سه پايه‌ي روميزي نياز دارم تا بتوانم عكس‌هاي بهتري به ثبت برسانم. بعد از آن، مي‌روم سراغ خريد يك لنز وايد البته طي يك برنامه‌ي دو ساله و يك لنز پرايم با فاصله‌ي كانوني بين 80 تا 100 ميلي‌متر براي عكس‌هاي پرتره.
اطلاعات سايت‌هاي snapsort، dpreview و dxomark، به من در انتخاب دوربين، كمك كرد. علاوه بر اين، مشورت با اهل عكس هم، فضاي تصميم‌گيري‌ام را در انتخاب دوربين، وسيع‌تر كرد.

٧ مرداد- رولا

شما ايرانی‌هايی که مي‌گوييد به داشتن آزادی ما [آمريكايي‌ها] حسودیتان مي‌شود، ما هم به مهمان‌نوازی و مهربانی و سخاوتمندی شما حسودي‌مان مي‌شود.

اين
آن

٥ مرداد- پنج‌هاي سال‌هاي دور

پنج شنبه‌ي 5 سالگي ِ‌ عصر داغ امروز مرداد

گم شده است



در ساعت پنج عصر

١١ تير- با صداي من، با نگاه تو

“دوستت دارم” شنيدن از زبان كاغد، گاهي شيرين‌تر مي‌شود از شنيدن آن با صداي خوش، آرام و‌ درگوشي. فرصت مي‌كند باز هم بخواندش. مثل اين است كه دوباره با شهد بيشتري خوانده مي‌شود. دوباره نگاهش مي‌كند. حرف به حرف را مزه مزه مي‌كند. بعد از آخرين حرف گوشه‌ي لبش كش مي‌ايد و بعد، فرصت دارد چشم‌هايش را ببندد، خيالش را پرواز دهد، با چشم بسته، دوباره بخواندش. صداي من را روي متن بگذارد. دوباره حرف به حرف را بخواند تا كلمه، منعقد شود. عضلاتش را منقبض كند همان‌طور كه من اكنون كه اين‌ها را مي‌نويسم، همراه با تركيبي از احساس‌ دلتنگي و دل‌خوشي ناشي از نوشتن آن جمله بر روي كاغذ، و گذاشتنش روي آينه‌ دراور، تجربه كردم. در نبردي نابرابر با حرفي كه بين من و او فاصله انداخته است، تصميم گرفتم روي كاغذ، با صداي بلند بنويسم “دوستت دارم”. محكم در گوشه‌ي چشم كاغذ نوشتم و نقطه‌اش را گذاشتم روي پيشاني‌اش. فاصله، از آن‌طرف كاغذ، هزارتويي شد، بي‌انتها از من، تا او. نوشتن از من، نگاه كردن از گوشه‌ي چشم و لب‌قندي شكفته بر روي لب، از تو تا آب شود اين فاصله در گرماي هيچ حرفي كه رد و بدل نمي‌شود.

٢٠ خرداد- نيم‌قرن آمار

بعد از تمام نشدن اين روزها، با خستگي كه مثل موريانه به جان چوبي‌مان افتاده و آن را كرده پنير پر از حفره‌ي ليقوان، به هشت سالي فكر مي‌كنم از بهترين سال‌هاي عمرم كه به دست‌هاي توانمند يك نفر لجن‌مال شد. البته، حضورش اگرچه مايه‌ي نكبت بود، ولي يك خوبي داشت. و آن اين‌كه، قداست يك بت را شكاند. به اين هم فكر مي‌كنم كه هرچقدر هم بدبخت شده باشم، باز هم محال است جلوي چهار نفر گريه كنم. مرد، مردي كه غرور نداشت و همزمان، بيشتر از يك نفر اشكش را ديدند، بهتر است بميرد. به اين فكر مي‌كنم كه مرد! اگر به‌جاي گريه و توي دهن مردم زدن، از مردم هواداري مي‌كرد، چقدر مي‌توانست در ذهن من بزرگ شود. و چقدر جامعه نشاط مي‌گرفت. خون مي‌دويد به اندام جامعه تا به سمت مهرباني و پيشرفت قد علم كند. و چقدر مي‌توانست اين نيمه‌ي دومِ هشت سال را بهشت كند. نكرد و نشد.
جامعه، بعد از 23 خرد!د 88، در روزهايي كه براي چهار سال ديگر پيشِ‌رو داشت، قابل پيش‌بيني بود. مردم، با يك‌ديگر خشن شدند. نااميد شدند. عجول شدند. به فرار كردن راغب شدند. بي‌اعتماد شدند. افسرده‌تر شدند. بي‌انگيزه شدند. بزه‌كار شدند. جسد متحرك شدند. تورمي كه با نفت 140 دلاري روي 25 مانده بود، با نفت 90 دلاري به بالاي 50 رسيد. فشار به همه‌جاي مردم آمد و از چشم‌ها بيرون زد. و پزشكان فكر مي‌كردند مرض قند اپيدمي شده است.
اين همان است كه از ماست. حالا كه بر ماست، حرجي نيست. بياييد مروري بكنيم اين نيم قرن گذشته چه اتفاقي افتاد. دست مي‌آويزم به آماري كه توسط همين دولت دروغ منتشر شده است. كه دروغش را ديديم. و دريغ از قوه‌اي كه قضا را ادا كند. مي‌توانم بگويم حالمان وخيم‌تر از اين آمار است. همه‌ي ما مي‌توانيم اين را ببينيم و حس كنيم. مي‌بينيم و حس مي‌كنيم.
تولد
تعداد تولد در هر روز، مقتبس از اداره‌ي ثبت احوال كشور از سال 1338 تا 1391 جمع‌آوري شده است. اين آمار، تا دي‌ماه 1391 موجود بوده است. براي درك و شهود بيشتر، اطلاعات اين آمار به صورت گراف، در شكل 1 ترسيم شده است.

شكل 1


به تعداد تولد‌هاي سال 59 تا 69 توجه كنيد. اين جمعيت، اكنون، جمعيت بالغ كشور را تشكيل مي‌دهند و اكنون بين بيست و دو تا سي و دو سال، سن دارند. دليل اين امر، يعني جهش ناگهاني نرخ تولد، شايد پيروي از فرماني باشد كه به مذاق مردم ما خوش آمده بود. شايد وقوع جنگ باشد. شايد دلِ خوش باشد و شايد فقدان انديشه‌ي كلان. ولي چه شد كه از سال 1365 به بعد، شيب نمودار منفي شد؟ فشارهاي اقتصادي؟ آموزش‌هايي در خصوص كنترل جمعيت؟ عدم ارائه‌ي كوپن به فرزند چهارم به بعد؟ پي بردن به دروغ بودن وعده‌ها و يا عملي نشدن آن‌ها؟ بديهي است وقتي علت حذف شود، معلول حذف خواهد شد.

شكل 2


توزيع سني جمعيت طبق سرشماري سال 1390 مقتبس از اداره‌ي آمار، نيز گوياي همين مطلب است (شكل 2). نوك هرم جمعيتي متوجه‌ي جوانان بين بيست تا سي سال است. دانستن اين مساله، برنامه‌ريزي براي شروع زندگي اين افراد، تامين مسكن، تامين شغل مناسب و … را مي‌طلبد. شكمي كه در اطراف سن 10 سال در شكل 2 بوجود آمده است شايد حاكي از مرگ و مير در اين سن و يا حاكي از كاهش زاد و ولد در حدود سال 1380 است كه با مراجعه به شكل 1، فرض دوم تاييد مي‌شود. (در اين شكل، فراواني سن افرادي كه بالاي 100 سال عمر دارند، حذف شده است. بديهي است تعداد اين افراد بسيار اندك است).
متاسفانه، اين اتفاق، يعني افزايش نرخ زاد و ولد، يك بار ديگر درحال وقوع است. به رشد ناگهاني انتهاي شكل 1، در سال 1390 و 1391 توجه كنيد. براي وضوح بيشتر، آن بخش از نمودار را در شكل 3، تكرار مي‌كنم.

شكل 3


در سال 1391، به طور ميانگين، 4544 تولد در هر روز ثبت شده است. اين درحالي است كه در سال 1390، به طور ميانگين، 3787 تولد در هر روز و در سال 1381، به طور ميانگين 3074 تولد در هر روز به ثبت رسيده است. يعني در سال 1391 نسبت به سال 1381، حدود 47.8% افزايش زاد و ولد گزارش شده است كه ميانگين سالانه‌اش مي‌شود 3.98%. از طرفي، در سال 1391 نسبت به سال سال قبل از آن، حدود 20% افزايش زاد و ولد گزارش شده است كه بيش از پنج برابر ميانگين ده سال اخير است. تبليغات رسانه، درخواست و برنامه‌هاي تشويقي رئيس‌جمهور و رهبر در اين زمينه و عدم آگاهي خانواده‌ها از عواقب اين مساله، در ذهن‌مان جاري است. در شكل 4، نسبت تعداد تولد در هر سال به تعداد ازدواج صورت گرفته در آن سال، ترسيم شده است. اين شكل به خوبي نشان مي‌دهد سير كنترل جمعيت خانواده چه مراحلي را سپري كرده است.

شكل 4


اگرچه كساني كه در يك سال ازدواج مي‌كنند، حدود يك تا چهار سال بعد، و يا حتي بيشتر ممكن است صاحب اولين فرزند خود شوند.اين مساله، ممكن است يك شيفت در نمودار ايجاد كند و تنها سبب تغييرات كوچك در نمودار مي‌شود. انچه مهم است، اين است كه با توجه به اين نمودار، از حدود شش فرزند در هر خانواده به كمتر از دو فرزند در هر خانواده رسيده‌ايم. از نظر من، اين كنترل، غالبا معلول فشار‌هاي اقتصادي است و نه تبليغات فرهنگي. انتهاي نمودار، به نظر نگران‌كننده مي‌ايد. نمودار دارد سير صعودي را آغاز مي‌كند.
تجرد
تعداد زنان مجرد بين پانزده تا پنجاه و چهار سال در جدول 2 نشان داده شده است. اين جمعيت، مربوط به زناني است كه در طول عمر خود،‌ اصلا ازدواج نكرده‌اند. از اين آمار، جمعيت زنان بين بيست تا سي‌و‌چهار سال قابل تامل است. سه ميليون و ششصد و پنجاه هزار نفر تعداد كل زناني است كه در سن ازدواج قرار دارند ولي ازدواج نكرده‌اند كه اين عدد، معادل 30% جمعيت كل زنان در اين بازه‌ي سني است (جدول 2).

جدول 1
جمعيت مجرد جمعيت كل بازه‌ي سني
2561894 3259607 15-19
1986403 4212922 24-20
1132285 4318020 29-25
534357 3456096 34-30
248857 2720785 39-35
132125 2420370 44-40
68699 2003134 49-45
39210 1762295 54-50
6703830 24153238 جمع

عدم رسيدگي به نياز‌هاي سطح يك اين افراد، تبعاتي به دنبال خواهد داشت. افلا يعلمون؟ شما خودتان كارهايي را كه براي رسيدگي به اين جمعيت شده است ليست كنيد.

جدول 2
% درصد تجرد جمعيت مجرد جمعيت كل بازه‌ي سني
47 1986403 4212922 24-20
26 1132285 4318020 29-25
15 534357 3456096 34-30
30 6703830 24153238 جمع

ازدواج
در شكل 5، تعداد ازدواج در هر روز، براي سال‌هاي 1338 تا 1391 ترسيم شده است. جهش ناگهاني نرخ ازدواج در حدود سال 1358 نشان‌گر كاهش سن ازدواج در آن مقطع زماني مي‌باشد كه به افزايش نرخ توليدمثل كمك كرده است. در چهار سال اخير، نرخ رشد، علي‌رغم افزايش تعداد جوانان بازه‌ي سني ازدواج، نسبتا ثابت مانده است. در اين آمار، در سال 1390، تعداد 2397 ازدواج و در سال 1380، تعداد 1759 ازدواج در هر روز به طور ميانگين به ثبت رسيده است. يعني تعداد ازدواج‌هاي صورت گرفته در سال 1390 نسبت به سال 1380، حدود 36% افزايش يافته است.

شكل 5


طلاق
طلاق انجام شده در هر روز، از سال 1338 تا 1390 مقتبس از اداره‌ي ثبت احوال كل كشور در شكل 6 نشان داده شده است. تا سال 1358 همان‌طور كه از شكل 6 پيداست، نرخ طلاق با سرعت اندكي رو به كاهش بوده است و اين، شايد نشان از افزايش استحكام بنيان خانواده در آن زمان دارد. در خلال سال‌هاي 1358 تا 1363 با افزايش ناگهاني نرخ طلاق به طور نسبي مواجه شده‌ايم. از حدود سال 1372 به بعد، نرخ رشد طلاق، به سرعت رو به افزايش گذاشته است. البته، تعداد ازدواج در هر روز، نيز رو به افزايش است، چرا كه جمعيت جوان، منطبق بر ناحيه‌ي بحراني شكل 2 است ولي روندِ به شدت صعودي اين نمودار، قابل تامل است.

شكل 6


هنگامي كه نسبت طلاق به ازدواج را بدست بياوريم (شكل 8)، مي‌بينيم كه از سال 1375 به بعد، اين نسبت، سال به سال، رو به افزايش گذاشته است به طوري كه در سال 1375، به ازاي هر 100 ازدواج در هر سال، حدود 8 طلاق به ثبت رسيده است در حالي كه در سال 1390، اين عدد به بيش از 16 رسيده است. به نظر مي‌رسد اطلاعات و آمار واقعي، بسيار بيشتر از اين رقم باشد. ولي همين اطلاعات نيز، بسيار فاجعه بار است و نيازمند برنامه‌ريزي. در سال 1390، تعداد 391 طلاق و در سال 1380 تعداد 166 طلاق در هر روز به طور ميانگين به ثبت رسيده است. يعني تعداد طلاق‌هاي گزارش شده، 135 درصد نسبت به سال 1380 بيشتر شده است.

شكل 7


بررسي كمي‌ گراف شكل 8 براي سال 1390 نسبت به سال 1380 قابل ملاحظه است. در سال 1390، به طور ميانگين، تعداد 16 طلاق در مقابل 100 ازدواج به ثبت رسيده است اين در حالي است كه در سال 1380، كمتر از 10 طلاق در مقابل 100 ازدواج، گزارش شده است. در طي ده سال اخير، طلاق‌هاي گزارش شده در ازاي هر 100 ازدواج، 60 درصد افزايش داشته است.

شكل 8


مسئولان عقلشان به اين چيزها قد نمي‌دهد انگار و يا طوري قد مي‌دهد كه نه نتيجه‌اي دارد و نه نتيجه‌اي احساس مي‌شود و يا شايد، نتيجه‌ي تفكراتشان شده است اين. بس كه همين‌طور رو به رشد است اين بي‌دين (شكل 7).
بيشتر از 50 درصد طلاق‌ها، تا پنج سال اول زندگي روي مي‌دهد. اين امر شايد ناشي از عدم اگاهي كافي زوجين از جنس مخالف و زندگي مشترك مي‌باشد (شكل 9). با استفاده از ميان‌گين‌گيري وزني، مشخص مي‌شود ميانگين سال‌هاي زندگي قبل از طلاق، 6 سال و 9 روز است. اين مساله كه تعداد كساني كه در اولين سال ازدواج، تصميم به جدايي مي‌گيرند، از اهميت زيادي برخوردار است. همچنين مي‌بينيم كه هرساله، طلاق، نسبت به سال قبل، بيشتر شده است كه در بالا نيز به آن اشاره گرديد.

شكل 9

اگر سن زن را از سن همسرش كم كنيم، اختلاف سن آن‌ها بدست مي‌آيد. بدست آمدن عدد منفي، به معناي بزرگ‌تر بودن زن از شوهر است. فراواني تفاوت سني به هنگام طلاق در شكل 10 و به هنگام ازدواج در شكل 11 نشان داده شده است.
از اين دو شكل پيداست كه بيشتر زوجين، در هنگام ازدواج و يا طلاق، هم‌سن هستند. ولي با اين دو شكل، نمي‌توان برداشت صحيحي اعلام نمود. براي داشتن قضاوت صحيح، بايد اطلاعات شكل 10 با استفاده از شكل 11 نرمال شود. يعني بايد فراواني تعداد طلاق نسبت به تعداد ازدواج صورت گرفته، براي هريك از شرايط سني، به طور مجزا درنظر گرفته شود. شكل 12 گوياي اين مطلب است. يعني در نقطه‌ي اختلاف سن، تعداد طلاق به تعداد ازدواج صورت گرفته در آن سال تقسيم شده و به صورت درصد، بيان شده است.
همان‌طور كه مي‌بينيم، سرانه‌ي طلاق براي زماني كه زن بزرگ‌تر از مرد است، بيشتر از زماني است كه مرد بزرگ‌تر از زن است (گراف‌هاي سالانه در سمت چپ نمودار، شيب بيشتري دارند). يعني هرچه زن به لحاظ سني از مرد، بزرگ‌تر باشد، زندگي ناپايدارتر خواهد بود.

شكل 10

شكل 11


نمودار مربوط به سال 1383 را در نظر بگيريد. به ازاي 100 ازدواج كه در آن سال رخ داده است و مرد حداكثر دو سال از زن بزرگ‌تر است، شش طلاق به ثبت رسيده است. اين عدد، براي جامعه‌ي مشابه،‌ با گذر زمان، رو به رشد بوده است. يعني، در سال 1390، به ازاي 100 ازدواج كه مرد حداكثر دو سال از زن بزرگ‌تر است، 14 طلاق با همين اختلاف سن، به ثبت رسيده است. همچنين، در مواقعي كه مرد بيشتر از شش سال، از زن بزرگ‌تر است، نرخ طلاق به سرعت بيشتري رو به افزايش است.

شكل 12


دوباره برگرديم به نمودار سال 1383. براي زماني كه مرد بين نه تا ده سال از زن بزرگ‌تر است، به ازاي هر 100 ازدواج ثبت شده، 9 عدد طلاق گزارش شده است كه پنجاه درصد بيشتر از زماني است كه مرد حداكثر دوسال بزرگ‌تر از زن است. محاسبات دقيق بر اساس داده‌هاي برداشت‌شده از مراجع رسمي كشور نشان مي‌دهند نرخ طلاق، وقتي مرد بين 6 تا 10 سال بزرگ‌تر از زن است، 87% بيشتر از زماني است كه وي حداكثر شش سال از همسرش بزرگ‌تر است. با اگاهي دادن به دختران و پسران در دوران دبيرستان، به تدريج ازدواج‌هاي با اختلاف سن زياد كم خواهد شد. افلا يعقلون؟
سن فوت
آمار مرگ و مير در شكل 13 نشان داده شده است. طبق گراف شكل 13، براي سنين بيست تا سي سال حدود سي و پنج فوت در روز گزارش شده است كه به رقم سيزده هزار فوت در سال مي‌رسد. كله شقي‌هاي دوره‌ي جواني، باعث شده است كه نمودار مرگ و مير، در بازه‌ي سني پانزده تا بيست و پنج سال، تغيير مسير دهد و مرگ، به جاي طي كردن مسيري يكنواخت، همچون دملي چركين، در كمين جوانان بخسبد. اين مساله، به فرهنگ خودمان برمي‌گردد و خواستگاه ديگري ندارد. خانواده‌ها بايد در اين خصوص، آگاه‌تر شوند و با ملاحظه‌ي بيشتري رفتار فرزندان را كنترل كنند.

شكل 13


فرار مخ‌ها
در اين باره، سخن فراوان گفته شده است. در ادامه، سعي مي‌كنم طبق آمار سرشماري جمعيت در سال 1385 و 1390، با فرض صحت اطلاعات مندرج در سايت مركز آمار ايران، به جمع‌بندي مختصري برسم. براي سنيني كه در جدول 3 نشان داده شده است، جمعيت سني در سال 85 بايد نسبت به سال 90 بيشتر باشد. دليل اينكه تعداد كودكان 5 تا 9 سال در سال 90 حدود 193 هزار نفر بيشتر از كودكان 0 تا 4 سال مربوط به سال 85 است (كه در سال 90 به سن 5 تا 9 رسيده‌اند) مي‌تواند ناشي از مهاجرت به داخل و يا امار اشتباه باشد كه دومي محتمل‌تر است. همچنين، جوانان بين 25 تا 29 سال در سال 90 حدود 338 هزار نفر كمتر از جوانان بازه‌ي معادل در سال 85 هستند كه حداقل 280 هزار نفر آن ناشي از مهاجرت است و حداكثر حدود 55 هزارنفر مربوط به مرگ‌و‌مير مي‌باشد (كمتر از 55هزار نفر مرگ و مير). البته اين نتيجه، با اين فرض است كه كساني كه فرزندانشان مهاجرت كرده‌اند، فرد مهاجر، در سرشماري ذكر نشده باشد. در غير اين‌صورت، قويا اعلام مي‌گردد آمار مندرج در يكي از دو سرشماري، تحقيقا اشتباه است. بديهي است بخش اعظم اين جمعيت بزرگ، حداقل مدرك ليسانس خود را دريافت كرده‌اند و سپس اقدام به خروج از كشور كرده‌اند. در خلال 5 سال، 280‌هزار نفر از جمعيت بين 25 تا 29 ساله‌ها از كشور خارج شده‌اند كه ميانگين سالانه‌ي 56 هزار نفر را بيان مي‌كند. اين عدد، براي جوانان 20 تا 24 سال، بيشتر از 50هزار نفر است و براي جوانان بين 30 تا 34 سال به حدود 40هزار نفر مي‌رسد. يعني در مجموع، سالانه حدود 145هزار نفر از جوانان بين 20 تا 34 سال، از كشور فرار كرده‌اند. بديهي است اين تعداد، غالبا از بين كساني هستند كه در رتبه‌هاي علمي، بالاتر از سايرين بوده‌اند و توانسته‌اند از فيلتر‌هاي كشور‌هاي مختلف عبور كنند و تاييد صلاحيت شوند. يعني جواناني كه در اين كشور برايشان پول خرج شده است و بعضا آموزش رايگان ديده‌اند و حالا كه وقت ثمر دهي آنان رسيده است، از كشور رفته‌اند. دولت، فكري به حال اين جمعيت كه تماما مي‌توانند سازنده و مفيد باشد، نمي‌كند و معتقدم فكرش به اين نكته‌ها نمي‌رسد حتي. ثمٌ بكمٌ عميٌ.

جدول 3
اختلاف نفرات
در دو آمار سال 85 و 90
جمعيت سال 85 بازه سني
در زمان آمارگيري سال 85
جمعيت سال 90 بازه‌ي سني سال 90
-193813 5463978 0-4 5657791 5-9
-162378 5509057 5-9 5671435 10-14
101551 6708594 10-14 6607043 15-19
312264 8726761 15-19 8414497 20-24
338768 9011422 20-24 8672654 25-29
253028 7224952 25-29 6971924 30-34
-17487 5553531 30-34 5571018 35-39
14375 4921124 35-39 4906749 40-44
58677 4089158 40-44 4030481 45-49
-4647 3522761 45-49 3527408 50-54
75301 2755420 50-54 2680119 55-59
25074 1887981 55-59 1862907 60-64
120721 1464452 60-64 1343731 65-69
77582 1197550 65-69 1119968 70-74
250787 1119318 70-74 561538 80-84
132584 694122 75-79 561538 80-84

آمار اين نيم قرن ارائه شد. قضاوت با شما. بياييد با هم برويم غذاي موريانه‌ها را بدهيم تا چاق‌تر شوند.
مراجع عظمي
http://www.sabteahval.ir/Default.aspx?tabid=4762
http://www.sci.org.ir/SitePages/report_90/population_report.aspx

٨ خرداد- رنگ رنگ

الان، همين‌طور بدون مقدمه، اين بيت شعر آمد توي ذهنم
صد ره آسان‌تر بود بر من كه در بزم لئام/ باده نوشم سرخ سرخ و جامه پوشم رنگ‌‌ رنگ

خار بدرودن به مژگان خاره فرسودن به دست / سنگ خاييدن به دندان کوه ببريدن به چنگ
لعب با دنبال عقرب بوسه بر دندان مار / پنجه با چنگال ثعبان غوص در کام نهنگ
از سر پستان شير شرزه دوشيدن حليب / وز بن دندان مار گرزه نوشيدن شرنگ
نره غولي روز بر گردن کشيدن خيرخير / پيره‌زالي در بغل شب برگرفتن تنگ‌تنگ
از شراب و بنگ روز جمعه در ماه صيام / شيخ را بالاي منبر ساختن مست و ملنگ
تشنه کام و پا برهنه در تموز و سنگلاخ / ره بريدن بي‌عصا فرسنگ‌ها با پاي لنگ
طعمه بگرفتن به خشم از کام شير گرسنه / صيد بگرفتن به قهر از پنجهٔ غضبان پلنگ
نقش‌ها بستن شگرف از تار موبر آب تند / نقب‌ها کردن پديد از خار تر در خاره سنگ
روزگار رفته را بر گردن افکندن کمند / عمر باقيمانده را بر پا نهادن پالهنگ
يار را ز افسون به کوي هاتف آوردن به صلح / غير را با يار از نيرنگ افکندن به جنگ
صد ره آسانتر بود بر من که در بزم لئام / باده نوشم سرخ سرخ و جامه پوشم رنگ رنگ
چرخ، گرد از هستي من گر برآرد گو برآر / دور بادا دور از دامان نامم گرد ننگ

هاتف اصفهاني

٦ خرداد- تنگ غروب كوهستان

هر گاه كه از دست ستم روزگار به تنگ آمدي، به طبيعت پناه ببر.
گلي مينياتوري

beauty
آمده‌ام تا زيبايي‌ها را با شما قسمت كنم.
چشم كوه

پنج‌شنبه، 2 خرداد 1392
ساعت نزديك غروب
ارتفاعات مسير بين روستاي آب‌بر به قلعه‌رودخان

٨ اردي‌بهشت- قالي‌بافي

در بين كانديداهاي رياست‌جمهوري 92 يك نفر ذي‌شعور ديدم و مابقي بي‌شعور.
امسال راي دادن را حرام مي‌دانم.

قالي‌باف را شايسته مي‌دانم براي اين پست.

با توجه كارنامه‌اي كه از او سراغ دارم

٢١ فروردين- يك كتاب

هرچند قديمي باشد و كهنه و يا كم‌ياب و ناخوانا ولي مي‌ارزد به خواندن

نطق‌ها و مكتوبات دكتر مصدق
در دوره‌هاي پنجم و ششم مجلس شوراي ملي

 
 

نشر قيام
اسفند 1349

١١ فروردين- اين چند روز

چهارده سالي مي‌شد كه نديده بودمش. معلم بازنشسته‌ي دوره‌ي دبيرستان‌ام را مي‌گويم. بگذار جمع‌شان كنم. دو تا بودند ان‌هايي كه بعد از چهارده‌سال، دوباره ديدارشان عيدي امسال‌ام بود. تلفن زدم به چندتا از بچه‌ها و از هركدامشان خواستم نقش رسانه را ايفا كنند تا به يك تعداد حداكثري برسيم. هشت‌نفر، مجموع همه‌ي كساني بود كه صبح روز هفتم فروردين هزار و سيصد‌ و نود و دو ميهمان خانه‌ي آقاي مروت‌دار شدند. از اين جمع، دو نفر آخوند شده بودند كه يكي‌شان درس‌هاي خارج را داشت زير نظر اقاي شبيري زنجاني به پايان مي‌رساند. دو نفر ديگر مهندس عمران بودند. دونفر مهندس مكانيك، دو نفر مهندس برق كه يكي‌شان آژانس تاكسي‌هاي شهري راه انداخته بود. مي‌گفت از وقتي كارهاي پيمان‌كاري به گل نشسته، به اين شغل روي آورده. هفت‌نفر متاهل، شش نفر پدر و يك نفر به شدت چاق شده بودند. پدر‌ها همه، دختر داشتند. هفت نفر از يك كلاس و يك نفر از ان كلاس ديگر و هيچ كس از ان ديگر كلاس بودند. معلم رياضي سال‌هاي دبيرستان‌مان شاد و بازنشسته شده بود. حتي چشم‌هايش هم مي‌خنديد.

عيد شما هم مبارك

بعد از ظهر، آقاي صبري در را بر رويمان گشود. آخوند‌ها نتوانستند بيايند و به‌جايشان چهارنفر ديگر به جمع ما پيوستند كه يك‌نفرشان معلم شده بود و دوتاشان مهندس كامپيوتر و يكي ديگرحساب‌دار بود و مديرعامل شركتي كه نماينده‌ي شركتي معروف در شرق. معلم فيزيك‌مان مثل قبل بود. چهره‌اش كمترين تغييري نكرده بود. او هم ذوق در چشم‌هايش نمايان بود. تا به حال، به اين شدت، غافل‌گير نشده بود انگار. عكس‌هايي كه مهدي از ان سال‌ها اورده بود، خاطرات را براي همه زنده كرد.
دو روز قبل‌ترش، بعد از بيست سال، به خانه‌ي همسايه‌ي قديم‌مان رفتيم كه با پسر‌هايش همكلاس و هم‌بازي بوديم. مهاجر بودند و سي و چهار سال مي‌شد در ايران ساكن بودند. خانواده‌اي گرم و صميمي و پرتلاش.
اما فرصت دست نداد تا اين خجستگي تكميل شود و بعد از هيجده سال، معلم ديگرم را ببينم. چند كلامي صحبت، از پشت خطوط پيام، تنها ارتباطي بود كه برقرار شد. دست‌هايش آقاي قدرت‌نما، معلم رياضي دوره‌ي راهنمايي‌ام بوسيدني‌ست.

٣٠ اسفند- عيدونه

حالم خوب شد، حالا مي‌توانم جشن بگيرم و عيد را بخندم. عيدي بدون عيدانه، مانند هندوانه‌اي بدون مزه است. دكتر ميرزاوزيري چند خطي تن سفيد كاغذ را سياه كرده است.
“امروز، که از هر در و دیوار / رسیده خبر یار / هوای خوش گلزار / فرح‌بخش نموده‌ست همه برزن و بازار / نشان‌ست در این سال ز یک مار / دگربار / که بر باغ زده چنبره انگار / ز شادی همه جا پر شده ناچار / که خوشحال نموده‌ست همه مردم و دل‌هاست که بُرده
اگر چند دگر نیست ز نان هیچ نشانی / همه موش شده از غم این غول گرانی / نمانده‌ست در این سفره دگر لقمهٔ نانی / و احوال غمین گشته بدان شکل که دانی / مرا نیست بیانی / تو را نیست لسانی و زبانی / رفیقانِ قدیمی شده‌ چون دشمن جانی / همه ناله و نفرینِ نهانی / ز چرخ و فلک و هر که سبب گشته و بانی / همه گشته روانی / دعا رفته به بالا که شود قبر فلانی / پر از نور به آنی / ولی باز همه شاد که احساس نمرده
در این حال / دگرگون شده احوال / کمین گشته چو اموال / سبک‌بال / به سر رفته کلاهی و کمر بسته یکی شال / پر از قیل پر از قال / ولیکن همه در کار گرانی شده‌ایم لال / که امروز شده باز چو یک وال / که را هست امید فرجی باز از این سال؟ / به هر حال / ولی باز بزن بشکن و این بار، مگیر از سخنم باز تو خرده
دگر قافیه‌ها تنگ شده رفته ز سر دود / مرا نیست دگر سود / تو را رفته ز کف جود / در این آب گل‌آلود / یکی ماهی خود صید کند زود / کلاه من و تو باز پس معرکه‌ها بود / دگر هیچ نمانده‌ست مرا تار و نه یک پود / خدا باز دعای من و تو می‌شنود زود / مرا پول دهد باز و تو را دولت محمود / که بر غصه بخندیم و نگردیم فسرده”

مجيد در اين چند كلمه، تمام آرزوهاي خوب را كرده و چيزي براي من باقي نگذاشته.
عيد را خوش بگذران. شادي كن. براي شاد بودن دنبال دليل نباش.

٢٨ اسفند- غنچه‌اي از صدا

بهار از كجا شروع مي‌شود. كجاي اين كره‌ي خاكي، اولين لحظه را بهار مي‌كند؟ هر كجا كه هست، حس مي‌كنم با من فاصله دارد. فروغ كه بخندد، فاصله‌ي من با بهار كم مي‌شود. مريم كه بخندد، فاصله‌ي من با بهار كم مي‌شود. بهار از من، از جايي كه من هستم شروع نمي‌شود. با من فاصله دارد. تا چند روز ديگر، سال، كهنه مي‌شود و روز، نو. دوباره روز از تو و روزي از تو. روزهاي نو و روزي‌هاي نو. اخر سالي، اصلا حس و حال خوبي ندارم. حتي حس و حال خوش‌حال نشان دادن چهره‌ام را هم ندارم. كاري كه به ضرورت، گاهي اوقات انجام مي‌دادم تا فاتحه‌ي نباشد باشد بر اطرافيان‌ام. بقيه‌اي كه نزديك من هستند و اولين تاثير را از حال و روزم مي‌پذيرند. رخوتي كه به جانم افتاده را نمي‌خواهم. دلم هواي تازه مي‌خواهد و رفتارهاي تازه. بي ملاحظه و بي قيد. بدون ديدن هيچ كسي در هيچ‌كجاي آن. رفتاري غريزي و خودخواهانه. چيز‌هايي كه لبخند را به لبان فروغ و مريم بياورد. يعني اين اعتدال بهاري، كمكي به بهبود حالم خواهد كرد؟
نيامده‌ام در اين آخر سالي، بعد از اين همه ننوشتن، نق نق كنم. بهار هم از هركجا كه مي‌خواهد شروع شود،‌ بگذار شروع بشود. سهم من از اين بهار، شنيدن صداي گنجشك‌ها و بو كردن غنچه‌ي گل رز باشد، كافي است. غنچه‌اي كه آرزو دارم از ته دل، روي لب‌هاي فروغ، با صداي بلند، بتركد. از اين متن، بوي بهار بلند نمي‌شود چرا؟ چرا هر چه مي‌نويسم،‌ بهار، باز اين‌جا سبز نمي‌شود؟ چه مرگم شده كه حتي وقتي تصميم به نوشتن چند كلمه و روياندن يك پسته خنده روي لب‌ش دارم، باز هم تمام پسته‌ها، دربسته‌اند؟ مگر اين لعنتي كيلويي چند است كه يك‌دانه‌ي خندانش، هم اين اندازه ناياب است؟ مگر با همين سبز شدن‌ها، بهار نمي‌شود؟
معمولا وقتي اين‌طوري مي‌شوم، مي‌روم سراغ نامه‌هاي قديمي.
“ديشب با هم صحبت كرديم و الان احساس خوبي دارم. احساس خيلي خوبي دارم. دوست ندارم اين حس را با كسي شريك شوم. حتي با تو. اين حس مال خودم است. حس نزديك شدن پس از دوري. آغوش پس از جدايي. دوباره زايش.
مي‌خواهم كمي از احساسم بگويم. احساسي كه بايد -الان كه نطفه‌ي آن كاشته شده است، به خوبي پرورش پيدا كند. رشد كند تا ريشه‌هايش پيوند جدايي‌ناپذير قلبمان شود. ببينم، آيا تو حاضري در تمام لحظه‌هاي عمر، پشتيبان من باشي؟ مي‌خواهم زندگي و احساسم به جايي برسد كه “بي‌همگان به سر شود” اما بي‌تو نه. راستش را بخواهي، از برخورد تو با سختي‌ها و مشكلاتي كه پيش مي‌آيد، راضي نيستم. دوست دارم به جاي واكنش دادن، به جاي برآشفتن، به جاي جبهه گرفتن، به جاي پشت كردن به من، به جاي خالي كردن پشت من، خيلي دوستانه، حتي دوستانه تر از قبل، به من نزديك و نزديك‌تر شوي. در صحبت‌هاي شبانه، در پچ‌پچه‌هاي هنگام خواب، خيسي لب‌هايت را بيخ گوشم بياوري و خيلي آهسته بگويي فلاني اين حرف را گفته و اين كار را فلاني‌تر كرده و از هيچ‌كدامشان انتظار نداشتم. يا بگويي از آن كارَت خوشم نيامد يا اين رفتارت مي‌ازاردم. بي شك، چند ماه يا چند سال بعد، به اين رفتار‌هاي واكنشي‌ات مي‌خندي كه چرا تا اين حد خودت را در مقابل حرف يا رفتار ديگران، اندوه‌گين كرده‌اي. چرا كه هيچ رفتاري، هيچ چيزي در دنيا، ارزش آن را ندارد كه خودت را به خاطر آن از درون و بيرون، غمين كني.
حالا بگو عزيز من، آيا حاضري در تمام لحظه‌هاي عمر، پشتيبان من باشي؟ تو كه با من باشي، تو كه در كنار من باشي، لحظه‌هاي من رنگ مي‌گيرد. تو را كه پشتيبان خودم ببينم جوان مي‌شوم. زندگي‌ام بركت مي‌گيرد و به بركت حضور حضرت تو، غم از دلم رخت مي‌بندد. دل‌ها‌مان خانه‌ي شادي مي‌شود و به كام هم، شكر مي‌ريزيم.

ارغوان شاخه‌ي هم‌خون جدا مانده‌ي من
آسمان تو چه رنگ است امروز
آفتابي‌ست هوا
يا گرفته‌ست هنوز

ديشب من توانستم بعد از جدال سختي كه با ناخواستني‌هاي به ظاهر غالب داشتم، با تو هم‌سنگر شوم. من و تو يكي شديم و پرچم‌هاي سبز و سفيد يك‌ديگر را برافراشتيم تا باورمان شود براي شاد‌زيستن در كنار هم، براي ساختن زندگي و براي طرح‌ريزي آينده‌مان، با هم شريك، همدم و همسر شده‌ايم. وقتي بپذيريم هر مساله‌ي پيش آمده، هر مشكل و هر ناخواسته‌اي كه رخ مي‌دهد، راه حلي ساده‌تر از انديشه‌ي ما دارد، درست مثل وقتي معما حل مي‌شود و به سادگي راه حل آن مي‌خنديم، روش برخورد ما با آن مساله، ساختار‌يافته‌تر و آسيب‌پذيري ما از آن مساله، كمتر خواهد بود.
همدم و همسر مهربانم، آيا حاضري در تمام مراحل زندگي، در كنار من، دوست من، پشتيبان من، امين من، اميد من، يار من، غم‌خوار من، دوست من، دوست من، دوست من، دوست من باشي؟
دل من خانه‌ي امن توست. بي‌حجاب وارد شو و در آن چراغ روشن كن. اميد باش.
اميدت”
من را خواهي بخشيد كه نامه‌اي كه مال تو بود را اين‌جا گذاشتم. بهار كه لبخندي به لبم ننشاند، اما آخراي زمستان، سال‌روزمان، شوق خريدن يك هديه براي تو، فروغ امروزم شده‌است.
گفتم مرور خاطرات، زنده‌ام مي‌كند. زنداني‌‌ام مي‌كند. سال من از اين‌جا شروع مي‌شود.

٢٠ بهمن- نسبيت

آيا روز‌هاي شما هم به سرعت، خوش مي‌گذرند؟

٢٧ دي- فلسفه و داستان

به سعيد گفتم “فلسفه قبل از فسلفه شدن، در داستان نمود پيدا مي‌كند”. نمي‌دانم از كجا همچو چيزي در ذهنم مانده بود. شايد ارسطويي در كلاس‌هايش گفته است تا نويسندگان را بزرگ‌تر جلوه دهد و يا شايد زاييده‌ي ذهن خودم باشد. گفت نه. به تهوع سارتر اشاره كرد. روي حرف خودش اصرار داشت و مرتب سعي مي‌كرد مثال بياورد. پرسيدم زندگي جلو‌تر است يا فلسفه؟ گفت زندگي. گفتم داستان،‌ تجربه‌ي زندگي‌ است.

تهوع رو هنوز نخوانده‌ام. ولي او نتوانست از نظر خودش دفاع كند.

١٥ آذر- براي قهقه‌اي از ته دل

معمولا از پس نمايان شدن يك سوتي روي مي‌دهد. چشمانش ريز مي‌شوند و صداي قهقه‌اش بلند. كودك مي‌شود و خنده‌اش با صداي بلند، مي‌تركد. آن موقع، مي‌توانم صفاي وجودش را ببينم. كودكي كه درونش لانه دارد، آب زلالي مي‌شود در خيسي چشمانش.
همان لحظه، با اين‌كه در كنارم است، دلم برايش مچاله مي‌شود.

١٢ آذر- تراشه

ديشب داشتم قدم مي‌زدم توي پياده‌رو. ترافيك وحشت‌ناكي هم بود. يك 206ي با خانومش تو ماشين بود. ديدم صداي افتادن يك تكه پاكت روي زمين امد. نگاه كردم ديدم 206ي پرتش كرده رو زمين. نگاهي به پاكت اشغال افتاده بر روي زمين كردم و نگاهي به راننده‌ي 206. دو سه بار زاويه نگاهم از اشغال به سمت راننده رفت و سر تكون دادم و رفتم. بيچاره نمي‌دوني چقدر پيش خانومش ضايع شد.
چند روز قبل، خيلي روز، مي‌خواستم سوار ماشين بشوم. دو نفر عقب خودرو نشسته بودند و من نفر سومي بودم كه بايد عقب مي‌نشستم. قبل از باز كردن در ماشين، ديدم از گوشه‌ي پنجره، يك تكه كاغذ تا شده‌ي كوچيك بيرون انداخته شد. در را باز كردم و نشستم. بعد به اقاي كت و شلواري كه وسط نشسته بود رو كردم و گفتم به گمونم كاغذتون افتاد بيرون. سرخ و سفيد شد و شروع كرد به توضيح دادن كه آره آدرس فلان‌جا بود كه هفته گذشته اونجا بودم و الان دست كردم تو جيبم كه پول در بيارم، ديدمش و متاسفانه بيرون انداختمش. بعد از كلي عذر‌خواهي، كم‌كم رنگش به حالت عادي برگشت.

خلاصه از اين داستان‌ها زياد بلدم، مراقب باشيد جلوي چشماي من، از تو جيبتون يا ماشين‌تون ناخودآگاه آشغال تو خيابون پرتاب نشه. اول دور و برتون رو نگاه كنيد بعد آشغال رو بندازيد تو خيابون.