msgbartop
شايد همين امروز انتظاري است كه مويم سفيد كرده است
msgbarbottom

٢٩ دي- سرما

بگیر. دستم. بین دست‌هایت. ببوس‌م. سرخ کن صورتم از هرم لبانت، شرم. بشمار. بند بند انگشت‌ها را. روی هجده درنگ کن. رد شو. به بیست که رسیدی، بایست. نگاهم کن. افتاده در آغوشم مهر. بدوانم. در برف. عرق بریزم، گرم. بزن. نوای نی امشب، تار. بدم. در گلوی نی نفس. گرمم کن. به سوز سازت پر شور. برقصانم. به ساز انگشت‌هایت دوست. بخوان. از چشمه و درخت و سايه. از ظهر تابستان. از خورشيد و مرداد و از خرداد. از كلاس و برف و دفتر. از نشسته موي بلندي به شانه‌ي دختر. بگو. از زلفت كه تارش رشته‌ي الفت من است با سايه‌ي دست‌هايت افتاده در آغوشم گرم. جمع كن. مهربانی و پرنده. در سايه‌ي سقف اتاقت روشن.

روزه گرفتم به دست‌هایت دست نزنم.

سرخ كن. صورتم ‌سرما. کم کن از من طاقت. نیست امشب در دستم دستی که بگیرم گرم. منم گرسنه در سرما، چه مي‌خورم، شلاق! چه مي‌زند سرما، سوزن به استخوان پايم، سرد. چه مي‌كند بي‌مهر، سياه، وقت مرگ، چشم‌هايم، درد. سرمه مي‌مالد دور چشمانم نم نمِ شبنم، سفيد. سرخ مي‌كند صورتم سيلي. كه ندانی دل‌م كوچك، چه تَنگ بوده‌است اين شب، تهي. ببين‌م. از پشت پنجره سرك كشيده‌ به اتاقت، چشم. چشم می‌دوزم به اتاقت، گرم. نفس بکش توی دست‌هایم صمیمی. سرد می‌کند گوش‌هایم سرما. تنگ می‌کند دلم یاد. چشم می‌دوزدم به سوز سرما، برف. سقوط کن. بهمنم شو. ببار. برفم باش. دفنم کن. بپذيرم، مرگ. بپیچ در من، درد. بشور. بدنم. سرد در تب دوری تو. نوازش کن. صورتم. سرخ است با سيلي. ببند. لب‌هايم. می‌رقصند با زمزمه‌ی اسم تو. چشم‌هايم. سياه‌اند از سرما. بگیر دست‌هايم. در زمین دور دست بیست سالگی‌ات.

ببَر، از من، در افطار دست‌هايت، به هاي و هوي هوس، هوش.

١٧ دي- انگور

از شيب تند خيابان فناخسرو پايين مي‌دويد. نمي‌دويد. سُر مي‌خورد و مي‌شُست و مي‌بُرد. گِلي،‌ خشم‌گين، پر سر و صدا و نه خيلي سرد. ابر‌هاي خاكستري خيس هنوز مي‌باريد. چهار روز. سه شب. شب و روز. روز و شب. روز اول خوشحال شدم. با ديدن ابر‌ها گفتم يك باران حسابي در راه است. سرم را بالا كردم و گفتم خدايا شكرت. خوشحالي‌ام تا روز دوم ادامه يافت. رفته رفته شك كردم اين نعمت خداست يا قهرش كه دانه‌هاي انگور، خيس و درشت بر زمين و سر و شانه‌هاي من مي‌ريزد. دريايي خروشان شد. آب از خيابان‌هاي شمالي و غربي كه شيب‌شان به سمت ميدان بود و از آسمان، به ميدان ريخت. در مركز ميدان دور جزيره‌اي از چهار كاج و يك سرو حلقه زد. از اطراف به ساختمان‌هاي جنوبي كه ميوه‌فروش و ماهي‌فروش و بستني‌فروش و پيتزافروش در آن‌ها ديده نمي‌شد، كوبيد. قسمتي از آن از شيب گذرگاه جنوبي به طرف امام‌زاده صالح و در خيابان جنوبي به طرف الهيه راه خود را باز كرد. قسمتي هم از خيابان شرقي به پاساژ زير زميني قائم و ميدان قدس ‌رفت. ميدان دريايي بدون ساحل شد. دريايي بي ماهي كه خشمش را به صخره‌ها مي‌كوبيد. پر كف و كثيف. آب تا زير زانوي ساختمان‌ها بالا آمده بود. كانكس پليس در ممر جنوبي پياده‌رو ميدان سه پرتقال و دو دانه انار را گرفته بود. پلاستيك‌هاي قرمز و زرد و سورمه‌اي چيپس و پفك و چي‌توز،‌ پاكت و ته سيگار، روز‌نامه و مجله‌هاي وارفته در آب مسير كفش‌هاي بي‌پا را بند آورده بود. روسري سفيدي كه در گل و لاي آب رنگ باخته بود و يك مانتو به دستگيره‌ي ماشين خالي پليس گير كرده بود. آستين و دامن مانتو در جريان متلاطم آب بالا و پايين مي‌رفت. تقلاي مانتو براي فرار از دست ماشين‌ پليس بي‌نتيجه بود. ماشين پليس دست انداخته و آستين مانتو و گوشه‌ي روسري را با دستگيره‌اش گرفته بود. پليس بازوي دختري را گرفته بود و به طرف كانكس مي‌كشيد. دختر خودش را به عقب مي‌كشيد. آويزان از دست قدرت‌مند پليس، روي آسفالت سر مي‌خورد. محال بود كسي بتواند از دست همچين آدم قدرت‌مندي فرار كند. موهاي وزش بي نظم از روسري بيرون ريخته بود. زار مي‌زد. پليس گفت اگر جلويتان را باز بگذارند فردا همين را هم در مي‌اوريد. نگاهم به كفش‌هاي قرمز دختر افتاد. ساق پايش صاف و سفيد از شلوارش بيرون بود. پليس زن استغفراله‌ي ‌گفت و او را هل داد داخل كانكس. پسري با موهاي سيخ، شلوار جين به پا، در كنار دختري برنزه داخل كانكس نشسته و چهره‌ي آرامي به خود گرفته بود. همه‌ي تشويش‌ در صورت دختر بود. لب‌هايش را با دندان مي‌جويد. دم‌پايي و كفش‌هاي بي پا – اسپرت، فوم و پلاستيك- روي آب شناور بودند. فرصتي كه پيدا مي‌كردند، از كنار روز‌نامه‌ و مجلات خيس در شيب خيابان جنوبي فرار مي‌كردند. بعضي‌شان غلت‌زنان به طرف امام‌زاده صالح مي‌رفتند. ديگر ساق پاهايي بيرون افتاده از شلوار و كفش و جوراب نبود تا سفيدي‌شان كاسه‌ي گود چشم را از تعجب پُر كند. ميدان خلوت بود. سيلاب، روان‌شده از كوه‌ و آسمان، زندگي را مختل كرده بود. مسير كفش‌ها را به عقب دنبال كردم. جايي كه يكي يكي از كفش ملي بيرون مي‌آمدند. دنبال دختري مي‌گشتم كه هر روز همين ساعت آن‌جا مي‌ايستاد تا دوستش از راه برسد و … . به سمت شيشه‌هاي فروشگاه كفش ملي برگشت. صورتش توي شيشه محو شد. روسريش را عقب ‌داد و كاكل موهايش تا پنسي كه وسط سرش برق زد، بيرون ماند. مانتوي راه‌راه خاكستري و سفيد و آبي به تن داشت. دور كه زد، دامن مانتو‌اش تا پايين كپلش بالا رفت. پسري با شلوار جين آبي رسيد، دست‌ چپش را از جيب شلوارش بيرون آورد تا دست هم را بگيرند و بروند به جايي يا جاهايي كه نمي‌دانم. آن دست ديگرش توي جيبش ماند.
اگر زندگي در سيلاب امري طبيعي و عادي بود، اين ساعت روز هم بچه‌دبستاني‌ها دست در دست پدرشان يا مادرشان، به سمت مدرسه مي‌دويدند. چهره‌هايي كه خواب‌آلود بودند و ساكت يا شاداب بودند و سرزنده. براي مادر يا پدرشان از روز گذشته چيز‌هايي را تعريف مي‌كردند كه تازه يادشان آمده و تا حالا فرصت تعريف كردن نداشته‌اند. بعضي‌شان از خيابان غربي ميدان به خيابان ولي‌عصر، بعضي ديگر در جنوب ميدان به سمت پايانه‌ي اتوبوس‌راني مي‌رفتند و بعضي در بالاي ميدان، خيابان فناخسرو و خيابان كناري آن كه به سمت پايين يك‌طرفه بود، مقصد نزديكي براي خود داشتند. آدم‌هايي كه پس از چند سال، خيلي از آن‌ها ديگر غريبه به چشم نمي‌آمدند. هر روز صبح، ساعت مشخصي از منزل خارج مي‌شدند. مسيري كه از تكرار روز‌به‌روز زندگي خبر مي‌دهد، مي‌پيمودند تا به محل كار برسند. اين دسته در رفت و آمد روزانه با هم آشنا شده‌اند. اگر چه گفتگويي ندارند.
مثل هر روزِ اين چهار سال،‌ ساعت شش و چهل و پنج دقيقه از خانه بيرون ‌آمدم. از خيابان فناخسرو تا ضلع جنوبي ميدان تجريش سلانه سلانه راه رفتم. از كنار يكي از شعبه‌هاي آيس‌پك گذشتم. چند ماهي پيش، به جاي آن، ميوه‌فروشي بود. از كنار ماهي‌فروشي گذشتم. به طرف امام‌زاده صالح. به سوي ايستگاه اتوبوس خط تجريش-هفت‌تير رفتم. غروب، مثل هميشه؛ اين فيلم را تا نقطه‌ي شروع‌ش در فردا باز‌گرداندم كه خانه‌اي در خيابان فناخسرو است. آخرين نفري بودم كه از اتوبوس پياده شدم. سوار اتوبوس بودم. اما چاله‌هاي خيابان‌ها، كشتي‌مان را بالا و پايين مي‌انداخت. صد توماني‌يي دادم. پا از عرشه‌ي ناو كوچك به خشكي گذاشتم. شلوغ‌ترين موقع، دم دماي غروب بود. سيل آدم‌ها و ماشين‌ها از هر طرف به ميدان مي‌امد. خدا را شكر كه از آسمان آدم و ماشين نمي‌بارد. ماشين‌ها معمولا از خيابان غربي به ميدان مي‌آمدند. غروب رفته رفته پر رنگ‌تر ‌شد. جايي كه تكه‌اي ابر، انتهاي غربي آسمان را زرد‌تر كرده بود، پرواز نقره‌اي دسته‌اي كبوتر در آسمان محو شد. گرگ و ميش، از دزاشيب به ميدان آْمد. آخرين مغازه‌هاي قبل از ميدان را كه كفش ملي و شعبه‌ي صد و بيستم آيس‌پك بود، زير بال و پر گرفت. بالاي ميدان سايه ‌انداخت و از خيابان غربي خارج شد. لامپ‌هاي فروش‌گاه‌ها و خيابان‌ها كار خود را با كارگران شب‌كار شروع كرده بودند. سياهي شب بيشتر شد. نور لامپ‌ها بيشتر از ساعت پيش توي چشم زد. چراغاني، هر شب آن‌قدر ادامه داشت تا خيابان، خالي از شلوغي پاهايي شود كه رفت و آمدشان با كفش‌هاي ساق بلند، ساق‌كوتاه، كتاني، اسپرت، چرمي، جلو‌باز و پاشنه‌دار از اين مرغ‌فروشي به جلوي آن بستني‌فروشي و از جلوي اين ميوه‌فروشي به درون آن لباس‌فروشي يا هر جايي ديگر، كم رنگ شود. از هر طرفي به هر طرفي. پاهايي كه خستگي‌شان مشخص نبود و وزني را حمل مي‌كردند كه در دست‌هايش يا پلاستيكي از ميوه و مواد غذايي بود يا كيف و بستني و سيگار. دست‌هايي كه اگر خالي نبودند، دست‌هاي ديگري در دست و حلقه شده در بازو داشتند. روي سرشان روسري بود يا شال و توي سرشان فكرهايي كه نمي‌دانم. اما همه‌اش تكرار چيزي بود و آن، مرور به خاطره پيوستن اين تكرار‌ها بود.
آفتاب تابستان تاك‌ها را پر آب كرده بود. شال سرمه‌اي‌ات را از روي سرت عقب كشيدم. افتاد روي شانه‌ات. زير دالان تاك نشسته بوديم. انگور‌هاي عسگري، دانه‌هاي درشت و كشيده‌ي تسبيح شده بودند كه از سقف تالار آويزان بود. آسمان كه ابري شد گفتي برويم تو. بلند شدي. دستت را گرفتم. بلند شدم. شال را پشت گردنت جابجا كردم. باران انگور‌ها را دانه دانه مي‌كَند. تسبيحي بود كه نخ‌ش پاره شده بود و يكي يكي روي زمين و لباس سفيدت مي‌ريخت. شال را روي سرت بردم. ضرب باران را روي كركره‌ي حلبي، كنار درخت سيب گوش كرديم.

١٤ دي- كلاه

دورخيز كردم. روي يخ پياده‌رو سُر خوردم و به مسير ادامه دادم. چاله چوله‌هاي خيابان چندان هم بد نيست. اگر از دست خودروهاي بي‌ملاحظه در امان بمانم، باران پاييز و گودال‌هاي هميشگي خيابان‌ها قابل تحمل مي‌شود. يخ بندان اول صبح آخر پاييز و زمستان بساط سُر خوردن‌ها را جور مي‌كند.
كناره‌ي جدول رديف خشك نهال‌هاي چنار يك در ميان، قد كشيده‌اند. پاي آن‌ها براي جمع شدن آب گود است. باران دي‌شب در آن، لايه‌ي نازك يخ شده است. آب زير آن در خاك فرو رفته است. پا روي يخ مي‌گذارم. ريز مي‌شكند. خوشم مي‌آيد. راه رفتن روي آن‌ها در صبح‌هاي يخ‌بندان،‌ راه مدرسه‌ام كوتاه مي‌كنند خاطره‌ام دراز. به مدرسه كه مي‌رسم، نوك انگشت پاهايم از سرما كرخت شده است. مامان دو جفت جوراب داد بپوشم. يواشكي يكي‌ جفتش را در آوردم و گوشه‌ي جاكفشي قايم كردم. حالا مثل سگ پشيمانم.
عباس و چند نفر ديگر از بچه‌ها كنار بخاري نفتي گوشه‌ي كلاس جمع شده‌اند. وارد كلاس كه مي‌شوم،‌ علي زود‌تر از بقيه من را مي‌بيند. از كنار بخاري بلند مي‌گويد “سلام آقا اميد”. دست‌هاي بچه‌ها بالاي بخاري مانده است. نگاهشان را به طرف چپ مي‌چرخانند. كلاه تا بالاي ابرو‌هايم پايين آمده است. يقه‌ي كاپشن را بالا داده‌ام و فرو رفته‌ام توي لاكي كه درست شده است. سرم را پايين و بالا مي‌كنم. يعني سلام. تقي توي ميز نشسته است. به سمت او مي‌روم. دستم را از جيب شلوارم در مي‌آورم. كيفم را مي‌گذارم رو نيم‌كت. باهاش دست مي‌دهم. و آهسته مي‌روم كنار بخاري. مي‌ايستم. به بچه‌هاي كنار بخاري دست مي‌دهم و دستم را زير دست آن‌ها روي بخاري مي‌گيرم. جواد دستش را مي‌گذارد روي دست من. دستم مي‌خورد به بخاري. به سرعت دستم را مي‌كشم و دست او را مي‌چسبانم به بخاري. گريه‌اش در مي‌آيد. مي‌گويد پدر‌سگ. كلاهش را مي‌كشم روي چشم‌هايش و پيشاني‌اش را هل مي‌دهم به سمت عقب. به ميز مي‌خورد و فحش مي‌دهد. محل‌ش نمي‌گذارم. به علي مي‌گويم شير نفتش را بيشتر باز كن تا گر بگيرد. عباس قبل از علي اين كار را مي‌كند. علي كلاهم را از سرم مي‌كشد. قرمزي نوك دماغم محو شده است. اما پاهايم هنوز سردشان است. نوك انگشت‌هايم بي‌حس‌اند. عباس مي‌گويد «اميد تمرين‌ها را حل كرده‌اي؟» «آره. نوشتم». تقريبا همه‌ي بچه‌ها آمده‌اند. علي هنوز كنار بخاري است. آن‌ها كه يخ‌شان باز شده است مي‌روند تمرين‌هايشان را حل كنند. دفتر تقي بين آن‌ها دست به دست مي‌شود. بالاخره همه‌شان مي‌نشينند دور هم، مي‌نويسند. علي چند‌ تا گچ از پاي تخته برداشت. يكي يكي پرتاب كرد به سمت بچه‌هاي آخر كلاس. يكي‌ش خورد پشت كله‌ي تقي كه داشت با بچه‌هاي ميز عقبي صحبت مي‌كرد. تقي گفت «علي ريزه، سر صبحي تنت مي‌خواره. اميد به جاي من بزن پشت گردن علي». «به جاي تو نمي‌زنم. به جاي خودم مي‌زنم كه ديروز همين كار را با من كرد». همزمان دستم را بلند كردم و خواباندم روي كله‌ي طاس علي. كلاهم را مي‌اندازد زير پايش. پايش را از مچ مي‌گيرم. بالا مي‌اورم. لي‌لي كنان عقب مي‌رود. مرتضي مي‌رود كنار در كشيك بدهد. حسن از آخر كلاس مي‌دود جلو تا گزارش داغ دعوا را براي بچه‌ها بگويد. مي‌زنم زير پاي ديگرش. مي‌افتد. كلاهم را برمي‌دارم. مي‌روم سرجايم. مي‌نشينم. علي قُر قُر مي‌كند. شاخ و شانه مي‌كشد كه « مردي زنگ آخر وايسا». مرتضي دست مي‌اندازد توي گردن علي و با دست ديگر،‌ لباس او را مي‌تكاند. رضا وارد كلاس شد. مرتضي داد زد « بچه‌ها مبصر آمد». دستش را مي‌كوبد روي ميز مي‌گويد “برپا”. يك‌ لحظه همه ساكت شدند و بعد به سرعت خزيدند سر جايشان. رضا كلاس پنجمي بود. دو سال مردود شده بود. درشت و بدقواره. ازش مي‌ترسيدم. هفته‌ي پيش كه با مرتضي دعوا كردم، رسيد و يك كشيده به من زد تا مرتضي را ول كنم. من بهش نگفتم كه مرتضي فحش داد كه كتك خورد. مرتضي هم از فرصت استفاده كرد و هرچه دروغ بلد بود، گفت. رضا گفت « چه خبرتانه توله‌سگ‌ها. خفه شين تا يك خبر خوش بهتان بدم. امروز معلمتان نمياد». بچه‌ها هورا كشيدند و با فرياد خش‌دار رضا دوباره خفه شدند. « به‌جاي معلمتان خودم ساكت‌تان مي‌كنم». يك ساعتي با پچ‌پچ گذشت. بچه‌ها حرف‌هايشان را روي كاغذ مي‌نوشتند. با هم دست به دست مي‌كردند. زنگ خورد.
علي نوشت «نامردا زنگ آخر فرار مي‌كنن». همه‌اش هارت و پورت مي‌كرد. آقاي پهلوان دستش را گذاشت روي زنگ. زنگ آخر را كش‌دار‌تر مي‌زد. كلاهم را به دست گرفتم. برف شروع كرده بود به باريدن. علي آن طرف‌تر از من و تقي، با چند‌ نفر ديگر مي‌رفت و شاخ و شانه مي‌كشيدند. به تقي گفتم « محلش نذار. بالاخره خفه مي‌شه». به وسط راه كه رسيديم، سرما گوش‌ها و نوك دماغم را قرمز كرد. مسير من از تقي جدا شد. علي ديگر خفه شده بود و در خودش جمع شده بود تا سرما نخورد. دست‌هايش توي جيب. قدم‌هايش كوتاه بود و عقب مانده بود. آخر پاييز بود. سوز سردي از چند لايه لباس مي‌گذشت و استخوان را مي‌تركاند. استخوان‌ها مي‌تركيدند و بزرگ مي‌شديم. در سرما و يخ و دسته‌ي پرستو‌هاي مهاجر يك ماه پيش و دسته‌ كلاغ‌هاي مهاجر ديروز بعد از ظهر. هزاران كلاغ غروب ديروز را تاريك كردند تا به منطقه‌ي گرم‌تري بروند.
گوشم زير دست مامان تاب خورد. “چرا كلاهتو نپوشيدي آمدي خانه. جوراب‌هات رو هم كه انداخته بودي گوشه‌ي جا كفشي”. سرم پايين بود. “كلاهمو مي‌شوري مامان؟” هوا صاف بود و سرد. بعد از ظهر رفتم بالاي پشت بام. لبه‌هاي چند لكه ابر در حاشيه‌ي غربي افق، طلايي شده بود. خورشيد آخرين شعاع‌هايش را به چشم‌هاي من تاباند. چشم‌هايم را بستم. فكر وقايع امروز را مرور كردم. چشم باز كردم. از خورشيد خبري نبود. من روي پشت بام نبودم. پاييز به زمستان رسيده بود و از آن روز فقط خاطره‌اي در ذهنم مانده بود.

٤ دي- مکه

طرف راست بدنم زخمي به اندازه‌ي كف دست دهان باز كرده است. يك‌شنبه با آن گوسفند لعنتي، سرِ دختر همسايه‌مان دعوا كردم. با سر زد تو صورتم. افتادم. بلند شدم با سر بكوبم تو دماغش. به يك‌باره دردي پيچيد توي دلم و با خون، دويد توي دست و پايم. سست شدم. دوباره افتادم. فهميدم ميخي فرو رفته است به پهلويم و آن را زخم كرده است. از يك تخته بيرون آمده بود. چشم‌هايم سياهي رفت. پسر آقا را صدا زدم. ديگر چيزي نفهميدم. بيدار كه شدم، پزشك داشت خداحافظي مي‌كرد. به آقا گفت « فردا مي‌آيم يك آمپول ديگر براي عفونتش مي‌زنم. اين سر سوزن را تا فردا نگه داريد. راستي از برادرتان چه خبر. در شلوغي مكه براي او مشكلي پيش نيامده است؟». « نه. به حمد الله چارشنبه مياد. اما از كارواني كه داداش باهاش رفته بود، يك نفر كشته شده». بلند شدم. دكتر حتي شكمم را به خوبي از خون تميز نكرده بود. ازش بدم آمد. احساس ضعف كردم. حوصله‌ي فكر كردن به درد، كثيفي و دكتر بي‌انظباط را نداشتم. درد داشتم و خون زيادي از بدنم رفته بود. بايد حسابي خودم را تقويت مي‌كردم. با اينكه سياه بودم، اما پسرِ آقا من را دوست داشت. بيشتر از بقيه‌. داشتم ناهار مي‌خوردم كه آمد من را برد. دوست داشتم بغلم كند. كوچك كه بودم من را بغل مي‌كرد. من هم پيراهنش را به دهان مي‌گرفتم. از دست او غذا مي‌خوردم. مادرم من را همين‌جا زاييد. وقتي به دنيا آمدم، پدرم پير بود. اما هنوز قوي بود. سه برادر و يك خواهر كوچك‌تر از خودم دارم. پيرمرد حسابي ضعيف شده بود. قد بلند بود و از وقتي يادم مي‌آيد چاق بود. پسرِ آقا من را كشيد دنبال خودش. خجالت كشيدم بهش بگويم بلغم كند. هنوز درد داشتم. پا به پايش رفتم. يك خربزه گذاشت دهانم. ترش شده بود. مي‌دانست من از خربزه‌ي ترشيده خوشم مي‌آيد. روي دو پايش نشست. تكه‌هاي خربزه را گذاشت دهانم. همه‌اش را يك‌جا خوردم. يك تخته برداشت. با چكش آن‌قدر به ميخ‌هاي آن زد تا درشان آورد. تخته را انداخت روي بقيه‌ي تخته‌هاي بدون ميخ. خوابم مي‌امد. چشم‌هايم را بستم. با ضربه‌ي چكش دوباره باز ‌شد. آقا صدايش زد تا چوب‌هاي آماده را ببرد كنار تنور. صداي چكش كه كم شد، ‌توانستم زير سايه‌ي آن‌ بعد از ظهر داغ بخوابم.
زخم اذيتم مي‌كند. انگار خوب شدني نيست. ديروز دكتر آمد يك آمپول زد به پايم. اولش درد داشت. پسرِ آقا سرم را بين دست‌ها و بغلش گرفته بود. يك تكه هندوانه گذاشت تو دهانم. از مهرباني‌ش اشك تو چشم‌هام حلقه شد. هر موقع كه بتوانم تلافي‌اش را سر پسر عمويم در مي‌آورم. مادرم مي‌گويد پسر آقا به زودي فراموشم مي‌كند. حتي فكرش را هم نمي‌توانم بكنم. اگر او دوستم نداشته باشد، ديگر زندگي برايم بي‌معنا است. مرگ بهتر از اين زندگي خواهد بود. اگر مي‌توانستم، از اين ديوار‌هاي بلند بالا مي‌رفتم و فرار مي‌كردم تا هيچ‌گاه چنين روزي را نبينم. الان كه دوستي‌مان در اوج خودش است بهتر است گم و گور شوم تا او را با ياد‌هاي خوش در ذهنم جاودانه كنم. در نماز امشب پسر عمويم را به خدا واگذار مي‌كنم.
آقا با دو نفر ديگر آمدند. يكي‌شان را مي‌شناختم. پسر برادر آقا بود. به سه نفر اشاره كردند كه در آفتاب لميده بودند. پسر آقا رفت آن‌ها را برد. پسر عمويم هم بين آن‌ها بود. پسر برادر آقا گفت « بابا پشت تلفن گفته بود چار روز بعد از عيد برمي‌گرده. بعد از اون، نتونستم بابا تلفني صحبت كنم. مثل اينكه مكه شلوغ شده». آقا پرسيد « از اون روز چند روز مي‌گذره پسر». پسر برادر آقا گفت « سه روز عمو جان». با خودم گفتم حتما مي‌خواهند بفرستندشان مكه. كاش من را هم ببرند. يكي‌شان اشاره كرد به من. آقا گفت « برو اون سياهه را هم بياور». پسر آقا گفت « نه. اين يكي را نمي‌گذارم ببريد. يكي ديگر را ببريد ». آقا چشم‌غره‌اي به پسرش رفت. پسرِ آقا گريه كرد. من و بقيه سوار ماشين شديم. گفتم « بگذار من را هم ببرند. جاي بدي كه نمي‌برند ». نشنيد. نگاهم كرد. دويد به سمت در حياط. خوش‌حال بودم. به خانه‌ي خدا مي‌رفتم. در جايي شلوغ پياده‌مان كردند. مكه بود. روي يك پارچه‌ي سفيد نشسته بود. به گمانم آمد بايد بزرگ‌تر از اين باشد. ولي من كه تا حالا نديده‌ام مكه چه اندازه است. حتما خودش است. خانه‌ي خدا را كه ديدم، دويدم بغلش كنم. سرم خورد به ديوار مكه. پسر برادر آقا من را گرفت. سرم گيج رفت. شلوغ بود. « صفاي قدم حاج تقي شريف صلوات». صلوات فرستادم. اشك در چشم‌هام حلقه شد. پسرِ آقا هم آمده بود مكه. مي‌خواستم بروم كنارش. اما پسر برادر آقا من را محكم گرفته بود. صدايش زدم « احسان». نشنيد. من را نگاه كرد. گريه‌اش گرفته بود. يك نفر من را از پسر آقا گرفت. حاج‌تقي هم رسيد نزديك خانه‌‌ي خدا. من را جلوي پاي او خواباندند.چقدر توي اين گرما تشنه‌ام شده است. آب ريخت تو دهانم. پاهايم سست شد. چشم‌هام سياهي رفت. مردم صلوات فرستادند.

من را ببرید به سمت مكه‌اي كه در عيد مسلمان‌ها از خون من ميوه‌اي قرمز مي‌شود در شكمشان وقت ناهار.

٢٥ آذر- تست تمركز

بعضي از سرگرمي‌ها، هرچند كوچك، مدت زيادي ما را با خودشان همراه مي‌كنند. به خصوص اگر از جاوا اسكريپت! استفاده كرده باشند.
يك كم تمركز كنيد. چشم‌هايتان را ببنديد. نفس عميق بكشيد. حالا چشم‌هايتان را باز كنيد. قبل از اين‌كه شروع به بازي كنيد بهتان هشدار مي‌دهم مراقب باشيد به اين بازي معتاد نشويد.

سرگرمي

در اين روزهاي بي كش‌مكش، يك سرگرمي مثل اين، باقي‌مانده‌ي انرژي را مي‌گيرد. ولي باور دارم كه بازي ذهن باز مي‌كند.

٢٢ آذر- بارون میاد

باران بارید. همان باران که منتظرش بودم. روی شیروانی خانه که ضرب می‌گرفت، نفسم حبس می‌شد و تو کجا بودی؟ سرما خورده بودی. تنها. در شهری آن طرف این شهر. در خانه‌ای آن طرف این خانه. زیر آسمانی آن طرف این آسمان. زیر باران. همین باران که می‌بارد. تو گفتی »بارون میاد«. نفسم حبس شد. ضربانم تند. دست و پایم را گم کردم. می‌دانستم نمی‌آیی. پنج‌شنبه بود و پنج‌شنبه نبود. همان، که منتظر بودی. همین، که نیامدم. جمعه شد. همان جمعه که باران ادامه یافت. همان که دلم هوایت را کرد. دم کرده. مه بلند شد از لای درختان. هوای تو چه دل‌نشین بود از نفست گرم. در سینه‌ام حبس.
نفسم که بیرون بیاید، صدایش را می‌شنوی سلام. نمی‌دانم روایت تاریخ است یا شهادت واقعیت. دنبال بوسه‌ی گم شده‌‌ی خود می‌گشتم. بوسه‌ای که ناخودآگاه از لبم رها شد. صدایت زدم. دستت را گذاشتی روی دهانم که هیسس.

این دهان بستی دهانی باز شد

نگاهت کردم. باران شدت گرفت. گله‌ی اسب‌هایی بودند که سُم بر خاک می‌کوبیدند. روي آسفالت كف خيابان و سقف ماشين‌ها ضرب مي‌گرفت. دود و غبار شهر را مي‌شست و در فرودهايي كه روي آسفالت خيابان مي‌شكست، خاكي بلند نمي‌شد. آهسته كه مي‌شد، خون سواركار به جوش مي‌آمد. برق چشمش اسب‌ها را می‌تازاند و شلاقش بر زمین خيس و لخت صدا مي‌كرد. اسب‌ها سرعت می‌گرفتند. تو پشت آن قهوه‌ایه که دوستش داشتم. ‌تازاندمش. پرید. دوید. خندیدی. خسته شد. خسته شدم. قند گذاشتی دهانم. و همه‌اش مهربانی تو بود. انگشت گذاشتی وسط لب‌هایم که هیسسس. این‌بار کش‌دارتر سکوت کردی.

چند خوردی چرب و شیرین از طعام
امتحان کن چند روزی در صیام

سکوت کردم. خواب آمد. همان شبی که رفتنی شدم. شب. سایه‌ی روز آن‌طرف این کره‌ی بی‌لنگر. سایه‌ی تو. صدایت کردم سایه!. بر نگشتی. رفتی و خورشید آمد. از پشت ابری سرک کشید. همان که باران داشت. پلک سنگین کردم. مثل سینه‌ات، که سنگ شد. طواف کردم. در سجده نرم شد. نفس حبس کردی. دنبال بوسه‌ی گم‌شده‌ام گشتم. خسته، خوابیدی. و چشم‌هایت را ندیدم.

چند شب‌ها خواب را گشتی اسیر
یک شبی بیدار شو دولت بگیر

توی صورتت دنبال پنج‌شنبه‌ای گشتم که صدایم زدی سایه! گفتم خورشید. غروب رسیدم. ساعت پنج. و چشم‌های تو از نگاه من منتظرتر بود. نگاهم کردی. عمق چشم‌هایت معنای دیگری داشت. نفهمیدم یعنی چه. غریب بود و بوی جدایی می‌داد. غروب زیبای آن پنج‌شنبه که جمعه‌اش رفتی. بی بازگشت. صدایت زدم. جواب ندادی. غریبه‌ای دست روی شانه‌ام گذاشت. سر به طرف چپ چرخاندم. دستش را بو کردم. بوی دوستی می‌داد. بوی مهربانی. بوی خیسی. برگشتم. سر بر شانه‌اش گذاشتم. فهمیدم سال‌هاست با من دوست است. نگاهش رنگ دیگری داشت. شانه‌اش خیس شد. او خدای باران بود و پرنده.

ژاله بر لاله نشست

دستم خالی بود در مقابل مهربانی‌هایش. سرم پایین. گفتم بیا. این با ارزش‌ترین هدیه‌ای که دارم. مال تو. گفت قبل از این که هدیه‌ات را بگیرم، به آن نقاشی نگاه کن. و اشاره‌اش به تابلو بود. عکس تو را دادم به او. » این قناری رو ببين« و او دنبال چیز دیگری بود. تو لبخند زدی به این بخشش. نفهمید مهربانی‌ام به عمق چشم‌های توست که چشم‌هایت را ندیده بود. لب باز کرد. دست کاسه کردم. آب نبود. دانه ریختم. نوک زد. پرنده‌ی زرد من شد. نگاهم کرد. فهمیدم لب‌هایش قصه‌ دارد خیس، چسب‌ناک. گوش نزدیک بردم. چسباندم به سینه‌اش. ضربان قلبش می‌زد. تند. نفس حبس کردم. دست برد زیر پرهایم. گردنم را بوسید. از کاسه‌ی چشمش آب خوردم. مهربان بود. به دست‌هایم اشاره کرد و من نشسته بودم روی انگشتش.

گر تو این انبان ز غم خالی کنی
پر ز گوهرهای اجلالي کنی

چند روز گذشت. صدایت زدم خورشید. دنبال صدا نگشتی. و نگاهم به آسمان بود. رفتی پشت ابر. می‌دانستم هستی که بتابی. سایه‌ شد و سرد. صدایم زد. نگاهش کردم. دعوتش کردم به چای. بی‌ریا بود و دوست‌داشتنی. نشست. به او گفتم… به باد گفت ابر را ببرد ان‌طرف. دوباره تو را دیدم و سایه خندید. بعد از آن من و سایه دوست شدیم و او قبل‌ترها دنبالم می‌آمد. ساکت بود و صبور. چند روز دیگر گذشت. صدایت زدم خورشید. این‌بار نگاهم کردی. از لبخند تو گرم شدم. پرسیدم اسمت چیست و تو گفتی صمیمی. دعوتت کردم به چای و در کف دست نشاندمت. گفتم بگو. سکوت کردی. درخشیدی. و من از نگاهت قصه‌ات را خواندم. شب بود. و خانه‌ام روشن. صبح، مثل شبنم از دستم بخار شد. قرص روشن آسمان.

این دهان بستی دهانی باز شد
تا خورنده‌ي لقمه های راز شد
لب فرو بند از طعام و از شباب
سوی خوان آسمانی کن شتاب
گر تو این انبان ز غم خالی کنی
پر ز گوهرهای اجلالي کنی
طفل جان از شير شيطان باز کن
بعد از آنش با ملك انباز کن
چند خوردی چرب و شیرین از طعام
امتحان کن چند روزی در صیام
چند شب ها خواب را گشتی اسیر
یک شبی بیدار شو دولت بگیر*

ماندني كه تو نباشي، بيهودگي است. رفتني كه تو بدرقه نكني، مرگ است. تو نيستي و من روز را به شب مي‌دوزم تا زود‌تر كوس رحلت زده شود.
نمي‌روم. نمي‌مانم. مي‌روم. مي‌مانم.
از قافله انتظار ماندن ندارم. مي رود. آهسته مثل خورشيد، طلوع تا غروب را طي مي‌كند. پيوسته مثل آب مي‌رود و بهار تا بهار را مي‌آورد. خفته، همچنان در خواب و بيدار، دست در كار دارد و تلاش. سكون، خواب است و مرگ. اما من زنده‌ام و بيدار. اگر خوابم برد، دوستاني دارم، شيرين‌تر از نبات و بيدارتر از صبح. مشتي آب بر صورتم مي‌ريزند تا سحرگاه كه كوس رحلت زدند،‌ همراهي قافله را به آغوش خواب نبازم. پس وظيفه‌ي سنگيني بر گردن تو و دشنه‌ي تيزي در گرده‌ي تو است. كج شدنم از تو است و راستي‌ام از تو.

امدم. دوباره. باز هم خواهم رفت و دوباره خواهم آمد. جاري. مثل آب. روان و دوان. برايت داستان دارم و حرف‌هاي ريز و درشت. داستان. همان واقعيتي كه نقاب دروغ بر چهره زده است. باورش سخت است. قصه هم راست است و هم دروغ. تو در داستان‌م بچه شوي. بازيگوش. تنها. دور. خيس. تكه تكه مي‌كنمت. منتظر باش. صدايت در باران. صورتت در سفيد و خاكستري سايه. چشم‌هايت در آتش. بسوزانمت. خاكسترت در سينه. بويت در نرگس. نفس بكشمت. دستت در دست. انگشت‌هاي كشيده‌ات بر تار.قلمت بر كاغذ. از طلوع تا سجده‌ي ظهر. از باران جمعه‌ي آذر تا حوالي قرص خورشيد تابستان.از غروب تا سلام. از آن سالي كه دوستش دارم تا شايد همين امروز.

* شعر از مولانا