بيا نزديكتربازيكن خوبي هستي. خوب بازي ميدهيام. افسارم را ميگيري، پاهايت را بر گردهام ميزني و ميتازانيام. همين كه خسته ميشوم، با دو تا قند، دهانم شيرين ميكني. ميگويي تقديري در حال انجام است. من هرچه بالا و پايين بروم، باز دستهاي تو است كه به چپ و راست ميگرداندم. هفدهم خرداد را به خاطر داري؟ شايد براي هيچكس هيچ روز خاصي نباشد. همانطور كه براي من نبود. ولي همين روز، همين امروز، كه بي هنگام صدايت كردم، گفتي «جانم». براي اولين بار. و من كه تا آن موقع به چشمهايت نگاه نكرده بودم، به دنبال صدا، سر بالا آوردم و زل زدم به تيلههايي كه شرجي بود. راستش را بخواهي خودم را توي تيلههاي نمدار چشمهايت ديدم و لرزيدم. دلم يك طوري شد. با صداي خنكي گفتي بيا جلو. جلوتر. نميدانم چرا فكر كردم صداي گرمت همزمان سرد هم است. عرق روي پيشانيام ميگفت تبخير آن در هوا، باعث شده احساس سرما كنم. ولي يادم ميايد خنكي صداي تو جور ديگري بود. مثل خنكي آبي بود كه در يك گرما نوش جان كني. بايد جاي من ميبودي و ميشنيدي و ته دلت از يك بار پايين و بالا آمدن مژههايت يك جوري ميشد تا منظورم را درك كني. چه تقديري بهتر از مزه كردن «جانم» با لبهاي تو.
گفتم بازيگر خوبي هستي. درستترش همان است كه اول گفتم: بازيكن خوبي هستي. جر نميزني. شطرنج نيست اما مهرههايت را خوب ميچيني. هفتسنگ هم كه باشد، بلدي در اولين حركت توپ را طوري بزني كه فقط سه سنگ روي زمين باقي بماند. حريف نردِ من هم كه باشي، به يكباره خودم را ماتِ حركت مژههايت ميبينم. تو كه زن نيستي و اي كاش مرد بودي و هماتاقي من. اصلا درونِ من بودي. انگار در تمام اين مدت كه تراوين بازي ميكردم، همزمان، آدمكِ بازيِ simsِ تو بودم. قرار نيست اين نوشته داستان بشود و يا خاطره و نه شعر و نه سياست. ميخواهم هيچكدام نباشد و فقط تو باشي كه صدايت بزنم و بگويي «بيا جلوتر» و من بشنوم «جانم» و ببينم لبهايت ساكت است و مژههايت حرف ميزنند.
خوب موقعي سراغم آمدي. ولي انصاف نيست وقتي خسته شدم، تازه به فكرم بيفتي و دهانم شيرين كني و چند نفس آب بدهي. از همان آب خنكي كه مثل صدايت است و بخواهي به تو نزديكتر شوم. نزديكتر. آنقدر نزديك كه نفست توي صورتم خالي شود و گرمم شود و همزمان احساس سرما كنم و «نميتوانم به مژههايت نگاه كنم و دست در كمرت حلقه» براي من زياد باشد. بگويي تقديري در حال انجام است و حس كنم تقديري در حال انجام است و ته دلم يك طوري بشود. طوري كه دلم بخواهد بيايم نزديكتر و نتوانم. موهايت را بو كنم و بپرسم «حالا بايد چكار كنم» و تو بگويي «بيا نزديكتر»
يازدهاز توي آشپزخانه ميآيد توي هال. دستهايش را به هم ميمالد. انگار چيزي بين دستهايش است و آنرا فشار ميدهد. به اطرافش نگاه ميكند و برميگردد توي آشپزخانه. انگار نه انگار كه روبهرويش روي مبل نشستهام. صدايش از توي آشپزخانه ميآيد. مدام حرف ميزند. با اندام نحيفش هيچموقع انرژياش براي صحبت كم نميشود تا اينكه شب بشود و موتورش خاموش و چشمهايش بسته. وقتي آمد توي هال، خودكار را توي دستم قايم كردم. به محض ديدن خودكار هوس نوشتن ميكند و از من خودكار و كاغذ ميخواهد. ميخواستم افكارم را متمركز كنم و چند خطي بنويسم. كاغذها را گذاشتم روي عسلي و عسلي را كشيدم جلوي پايم و خم شدم روي كاغذ. ميخواستم بنويسم بعد از حرفهاي آنشب، انگار ترسيده باشد يا نگران، رفتارش با من عوض شده است. سعي ميكند كمتر تماس بگيرد و يا اساماس بزند. همهاش ميترسانم. كمكم ياد ميگيرم كه نه بايد حرفي زد و نه از چيزي شكايت كرد. منتظر تلفن هستم و همين كه چند جملهاي مينويسم سرم را بالا ميآورم و به ساعت كه بالا سر ورودي آشپزخانه نصب شده است نگاه ميكنم. ساعت از يازده گذشته است و تبريزي هنوز زنگ نزده. ديروز صبح قرار بود جلسه برگزار شود كه نشده بود و گفت ميخواهد مادر را ببرد فرودگاه. گفته بود امروز زنگ ميزند و ساعت جلسه را اعلام ميكند. فكرم ميرود سراغ ساجده. چيزهاي زيادي توي فكرم است كه نميگذارد در مورد تغيير رفتارش تمركز كنم ببينم درست نتيجهگيري كردهام يا نه. راضيه گفته بود ميرود به جلسهي نقد كتاب ساجده. دو هفته بعد خبر آورد كه ساجده مرده است. دلم گرفت. خيلي دلم گرفت. همان لحظه رفته بودم و براي مرگش ستارهها و ماه را نگاه كرده بودم. ميگويد «بيا ببين چه هلالي درست كردهام.» انگشتم را ميگيرد و ميكشد. خودكار را ميگذارم روي عسلي و دنبالش ميروم توي آشپزخانه. سه پياله را گوجهسبز كرده و هفت هشت پياله را پر آب. كنار هم به شكل منحني چيده است. گوجه سبزها كه كنار هم چيده شده بودند، به دم هلال نزديكتر بودند تا شكم آن. طوري نگاهم ميكند كه انگار منتظر است از گوجهسبزهايي كه به دست او مرتب چيده شده است، بخورم و بگويم با انگشتهاي كوچك و دستهاي هنرمند او چقدر خوشمزهتر شدهاند. ميخورم. گونهاش را ميبوسم.
يازده نفر بودند. به ميانههاي دماوند كه ميرسند كولاك ميشود. يك نفر از رفتن منصرف ميشود. پنج نفر ديگر هم در ارتفاع بالاتر از رفتن منصرف ميشوند. ساجده به همراه سرگروه و خواهر سرگروه و يك نفر ديگر ميروند بالا. زير پاي ساجده، شير پير، سرد و سفيد آرام خوابيده است. چهار نفري پايشان را به قله ميگذارند. فتح قله. زير پا گذاشتن يال سفيد اين شير خفته. بودن در ارتفاعي بالاتر از سر همهي ما. مهرناز پيالههايش را رها كرده است. وسط هال كنار محسن نشسته و دو طرف قوطي ربرا گرفته تا محسن آنرا باز كند. غذا با دستهاي او خوشمزهتر ميشود. زير كولاك و روي يال سفيد اين شير پير قدم ميزند. عينكش را يك لحظه برداشته و سفيدي برف و سرما چشمهايش را زده است. كولهاش را همان وسط، بالاي قله رها كرده و در آن برف و بوران، افتخار فتح قله وجودش را گرم كرده است. برف را زير پوتينهايش كوبيده. قدم زده. بالا و پايين پرده. سرش را تا لالهي گوش شير نزديك كرده و حرفهايش را زده است. شايد اين شير سنگي با يالهاي سرد و پيرش بيدار شود. تكاني به خودش بدهد. از حرفهاي ساجده و درد دلهايش دود از سرش بلند شود و بغرد. پيالهها را ميشمارد. نه-ده- يازده. شير از جايش بلند نميشود. انگار خودش را به خواب زده است. و نميخواهد حتي در شروع آخرين ماه بهار پلكش را باز كند. اگر بيدار باشد و قهر و خودش را به خواب زده باشد، بالا و پايين پريدنهاي ساجده و در لالهي گوشش فرياد زدن بيفايده است. ولي او به گفتنش، به شعر خواندنش، به تعريفكردن و درد دلهايش ادامه بدهد. با لهجهي يك دختر كوهنورد و تنها.
از شروع راه ميروم
«راه ميروم» را
راه ميروم*
گونههايش قرمز شده باشد. ساعت دوازده نشده است. هستهي سه تا گوجهسبز روي عسلياند. هنوز تلفن زنگ نزده است. فكر ميكنم اگر بعد از دوازده زنگ بزند دلم بخواهد امروز جلسه برگزار نشود. دلم بخواهد افكارم در مورد تغيير رفتارش اشتباه باشد. همان لحظه تصميم بگيرم ديگر چيزي ننويسم كه بترسد يا احساس نگرانياش او را ساكت و دور كند. سرما خزيده باشد زير پوستش. دلش بخواهد بخوابد. كولاك شديد شده باشد. سرگروه بزند توي گوشش تا بيدار نگهش دارد. يك لحظه چشمهايش را باز كند و ببندد. سرگروه برف را از روي صورت و عينك آفتابياش پاك كند. اشك به سينهي دختر نرسيده، يخ بزند. «بيدار شو ساجده.» مهرناز اسمم را صدا بزند تا چشمهايم را باز كنم. ملحفهي سفيد را ميكشم روي سرم. روي كمرم بالا و پايين ميپرد. دراز ميكشد. سرش را مياورد تا لالهي گوشم. مي گويد «بلند شو باهام بازي كن.» سردم است. ميخواهد از دستپخت خوشمزهاش بخورم. از قله بالاتر رفت. ديگر هيچ قلهاي به زير پايش نميرسد. شير پير همانطور آرام خودش را به خواب زده است.
دعا ميكنمحالا كه هندوانه فروش چار تا هندوانهي خراب و گنديده گذاشته است توي مغازهاش. نه هندوانههاي خوب را رو ميكند و نه ميوهي ديگري دارد و اگر ميوه نخرم، مادر بچهها من را به خانه راه نميدهد … بگو آمين.
مرجان: «سال 79 رفتم زيارت خانهي خدا. سه سالي از شروع رياست جمهوري آقاي خاتمي ميگذشت. غالب مردم انگشتان سبابهشان را به هم گره ميزدند تا بگويند با ايراني دوست هستند و دوستمان دارند. چند كلمهاي كه فارسي ياد گرفته بودند به كار ميگرفتند و ميگفتند ايراني، دوست. خدا قسمتتان بكند شما هم برويد زيارت. قسمت من اين بود كه يك بار ديگر هم مشرف شوم. اينبار سال هشتاد و پنج. يك سال بعد از به قدرت رسيدن رئيسجمهورِ وقت. بنگالي و فيليپيني و سعودي و لبناني و هر كجايي كه بودند تا ميفهميدند ايراني هستند، توهين ميكردند. به زبان انگليسي. به گمان اينكه انگليسي نميدانم. يعضيشان هم دستشان را تفنگ ميكردند به سمت من. ميگفتند تروريست.»
مهدي: «فرودگاه سوريه. منتظرم برگردم تهران. هنوز دو ساعت تا پرواز تهران مانده. ميروم يك قهوه بخورم. كافهدار كه يك عرب بلندقد و لاغر و سياه است، ميگويد اگر دلار داري يك دلار و اگر خميني داري، يك دوهزارتوماني. يك عرب سوسمارخور داشت به من فخر ميفروخت و ملت و مليت من را تحقير ميكرد. كاري نميتوانستم بكنم. تهماندهي غروري كه برايم باقي مانده بود را جمع كردم و از خير قهوه گذشتم. با خودم گفتم زودتر بروم بار و بنديلم را تحويل بدهم. سه نفر جلوي من ايراني بودند. جلوتر از آنها به ترتيب يك فرانسوي، كويتي، آلماني، ايراني و يك افغاني بود. از هويت بقيه چيزي نفهميدم. نوبت به دو زن ايراني جلوي من رسيده بود كه ديدم آن حمالي كه بار مسافران را تحويل ميگيرد ميگويد برويد كنار. به پشت سرم كه نگاه كردم ديدم يك عرب چاق و قدبلند با لباسي سفيد دارد نزديك ميشود. گوشهايم سرخ شده بود. رفتم و ساك زن را گذاشتم روي ميز و گفتم اول بايد كار اين زن انجام بشود. همين كه صدايم را بلند كردم پليس را صدا زد. پليس هم يك زبان نفهمي بود بدتر از آن. تا نوبت به من برسد، يك عرب ديگر هم كارش انجام شده بود. هيچگاه تا اين حد تحقير نشده بودم. ولي خوشحال بودم كه مصاحبهام با سفارت كانادا خوب بود و تا مدتي ديگر برگهي اقامت پنجسالهي موقتم ميآيد. برايشان مثل بلبل فرانسوي صحبت كرده بودم. هرچند كه داشتن يك پاسپورت كانادايي از شدت اين نگاههاي تحقير آميز كم نميكند. آنجا هم به من به عنوان يك خارجي، يك افغاني و بدتر از آن به عنوان يك ايراني به من نگاه ميكنند. يك تروريست. ولي يك نسل كه من باشم فدا ميشود و نسل بعد وضعيت خوبي خواهد داشت. ساكها را كه تحويل دادم رفتم روي يك صندلي نشستم. منتظر شدم تا پرواز تهران اعلام شود. بيست دقيقه به پرواز مانده بود و هنوز خبري از اعلام نبود. به اطلاعات رفتم. پرسيدم پرواز تهران با تاخير انجام ميشود يا نه؟ كه گفت درحال مسافرگيري است. چشم و ابروي قشنگي داشت. شبيه نانسي بود. گفتم كي اعلام كرديد. ابروي كمانياش را بالا انداخت و گفت اعلام نكرديم. گفت اگر دير بجنبي ممكن است پرواز را از دست بدهي. حقارت و توهين در حد تيم ملي. خون توي رگهايم به جوش آمده بود. ولي اگر شاهرگم را ميزدي خوني بيرون نميزد.»
اصغر: «سال 85 رئيسجمهورِ وقت آمد پليتكنيك. محل سخنرانياش سالن بسكتبال پشت سلفسرويس دانشگاه بود. سالن پر شده بود از بچههاي دانشگاه امام حسين و امام صادق كه با چند تا اتوبوس به آنجا آورده شده بودند و صفهاي جلو را اشغال كرده بودند. با اينهمه تعداد زيادي از بچههاي دانشگاه توانستند به داخل سالن راه پيدا كنند. وقتي بچهها در مقابل دروغهايش عكسش را به طور وارونه بالاي سرشان گرفتند و بعد از مدتي آتش زدند، گفت در اين راه رجاييها سوختند و من هم براي سوختن آمدهام. وقتي اين را گفت يك لنگه كفش به سمتش پرواز كرد. بين بچههاي موافق و مخالف درگيري شد. از همانجا بود كه به برخي دانشجويان فعال سياسي در دانشگاه ستاره دادند. دانشجويان ستارهدار براي چند ترم معلق ماندند و حق ورود به دانشگاه را نداشتند. مثل مهندس مشكيني كه در سال هشتاد و يك مسئول برگزاري مسابقات روباتهاي مينياب بود و حالا دانشجوي دكتراي برق بود و در انتخابات انجمنها رد صلاحيت شده بود. حتي آنها كه در كنكور كارشناسي ارشد رتبههاي خوبي آورده بودند، دانشگاه از پذيرفتنشان به عنوان دانشجوي كارشناسي ارشد امتناع كرد. تنها جايي بود كه ديدم در مقابل دروغ مشتهاي محكم و گرهكردهاي آماده دارد».
اعتماد ملي نوشته است ميانگين درآمد سالانهي نفتي در زمان خاتمي 22 ميليارد دلار بوده است كه اين رقم در زمان رئيس جمهور وقت به 66.5 ميليارد دلار در سال ميرسد. ديدم با نفت 20 دلاري صندوق ذخيرهي ارزي پر شد و با نقت 140 دلاري خالي شد. با نفت 20 دلاري ركود به حداقل رسيد و تورم كم شد و با نفت 140 دلاري ركود به بيشتر از زمان جنگ رسيد و تورم به بالاي برج ميلاد. اينجاي گلوي آدم عقده ميشود و به اين سادگيها خالي نميشود. از مهرداد بذرپاش بگير تا فك و فاميلي كه به يكباره شدند همه كارهي يك كشور. قحطالرجال است؟ يا رجال ما اجازهي ظاهر شدن ندارند؟
در آمريكا كانديداها چندين ماه به بيان برنامههاي خودشان ميپردازند. در مقابل خبرنگاران ظاهر ميشوند و از برنامههايشان حرف ميزنند. نميدانم بيست و چهار روز تبليغات چه صيغهاي است. چند نفر مي آيند، فضا را به هم ميزنند. عدهاي جوگير ميشوند و يكنفر ميآيد بالا. تصميم گرفته بودم هيچ چيزي ننويسم و هيچكاري نكنم. ولي صحبتهاي يك دوست من را از بيتفاوتي و خنثي بودن خارج كرد. سياست من در مقابل انتخابات اين دوره بالا نيامدن احمدينژاد است. اگرچه معتقدم او پيغمبر زمان است! ولي من جنبهي اين همه مهرورزي او را ندارم. رضايي هم عددي محسوب نميشود كه بخواهم در موردش دستهايم را روي كيبورد جابهجا كنم. ميماند كروبي و موسوي.
كروبي تيمي از در-خانه-نشستهها را كنار خودش جمع كرده است تا بتواند محبوبيت و مقبوليت مردم را به دست بياورد. هر كس كه از نظر حكومت طرد بشود، در مقابل چشم مردم بزرگ ميشود. درخانهنشستهها كه مثل غالب افراد تشنهي قدرت هستند، وعدههاي كروبي را ريسمان محكمي ديدند. كرباسچي، عبدي، نوري، اعلمي و نجفي چرا بايد استثنا باشند؟ ميخواهند به قدرت برسند و عقدههاي بركنار شدنشان را رفع كنند. در حقشان نسبت به كساني كه اكنون در راس حكومت هستند، ظلم شده است. كروبي وقتي كه بخواهد دهانش را باز كند، باز ميكند. همين ويژگياش باعث شد حكومت به او امتيازاتي مانند حق انتشار روزنامهي اعتماد ملي بدهد و كمتر كاري به نوشتههاي آن داشته باشد. با نشستن در كنار ساسي مانكن خواسته لباس جوان و روشنفكر به تن خودش بكند. با وعدهي 70000 توماني خواسته راي جمع كند. در حالي كه حزب اعتماد ملياش صدقهها و اعانههاي احمدينژاد را زير سوال برده است. جاي موسس انقلاب خالي كه با اقتدارش بيايد و به پشتوانهي ملت توي دهن دولت بزند كه اگر پول ريختن در جامعه خوب بود، او خودش اين را مي فهميد و انجام ميداد؛ چه اينكه وعدهاش را هم داده بود. كروبي ميخواهد پول بدهد و ماليات را زياد كند. ادعا ميكند كه براي تغيير آمده است. شعاري كه اوباما از آن استفاده كرد. ميگويد ميخواهد براي رفع تبعيض زنان كاري بكند. يك نفر از او بپرسد چه برنامهاي دارد براي اين شعار و براي هر شعاري كه ميدهد. يك نفر از او بپرسد چه طوري ميخواهد وجههي ايران را در بينالملل بهبود ببخشد. بپرسيد سياست مهار دوگانه چيست. بپرسيد چطور ميخواهد بازار كار را رونق ببخشد. بپرسيد نظرش در مورد تزريق پول به جامعه چيست. اينها را از نخبگان اقتصادياش هم بپرسيد. صدا و سيما به او بها ميدهد تا بتواند راي مير حسين را بشكند و احمدينژاد بيايد بالا. تعداد زيادي از جوانها شيفتهي او شدهاند. چون چند فرد شاخص را در كنار او ميبينند.
مير حسين هنوز تيمي معرفي نكرده است. به نظر ميرسد به خاطر يك اشتباه استعفا داده و بيست سال از صحنه دور بوده تا آن اشتباه فراموش شود. ولي گاهگداري زمزمههايي از آمدنش داده تا فراموش نشود تا اينكه ايندوره كانديدا شد. ابهام زيادي با خود به همراه دارد و مردم ميخواهند او را كشف كنند. نميدانم وقتي هنوز برنامهي مشخصي ندارد، هنوز آدمهايش را انتخاب نكرده است، خاتمي با چه تفكر و پشتوانهاي از او حمايت ميكند. چرا ميرحسين شفاف نيست؟ تنها چيزي كه هست اين است كه در حال حاضر بيشترين محبوبيت را دارد. و من براي دو دستهاي نشدن، به موسوي راي خواهم داد. يك حركت هجومي مثل زمان خاتمي احتمال دستكاري كردن آرا را كم ميكند. تا كنون هركدام از روساي جمهور، دو دوره كامل رئيسجمهور بودهاند. براي حكومت افت دارد كه احمدينژاد در دور دوم راي نياورد. چه اينكه تمامي بازرسيهاي كشوري در اختيار او هستند. و حمايت رهبري را داراست. باز هم به نظر من، همين ترس خاتمي و قاليباف را بر آن داشت كه اين دوره كانديدا نشوند. ميرحسين با كانديدا شدن، راي نياوردن را به جان خريد. اگرچه نمايندهي مناسبتري نسبت به معينِ دورِ قبل براي جناح چپ است. بيشتر، حالت تخريب ديگري و زير سوال بردن او را دارد تا ابراز ماهيتِ خودش. او قدرتي يا چيزي ندارد كه مصمم باشم براي راي دادن به او. ولي ديگران چيزهايي دارند كه مصمم ميشوم براي نيامدنشان به ميرحسين راي بدهم. دعا، بلا را تغيير ميدهد و همت مردم قضا را.
هندوانه فروش بعد از وزن كردن هندوانهي شايد وقتي رويم را به سمت ماشينم برميگردانم تا نگاهي بهش بيندازم، بخواهد آنرا با بدترين هندوانه عوض كند.
اين قالب سبز رنگ هيچ ارتباطي به ميرحسين موسوي ندارد. برگ سبزي است براي چند روز تقديم به گل روي دوست. همان دوستي كه دلش هميشه سبز است و عطر حضورش گلها را حسود ميكند.
ريواسبر بلندي تختهسنگي ايستادهام. مگسي در اطرافم وزوز ميكند. زير پايم درهاي است و آن دورتر، شهر در مقابل صورتم پهن شده است. به نسبت ديگر روزها تميزتر است. قسمتي از دل شهر پر درخت است. نميتوانم بفهمم آن قسمت كه درختهاي انبوه دارد كجاست. هركجا هست نه به خانهي من نزديك است نه به خانهي تو. نگاهم را از آن دور ميآورم به نزديكترين نقطهي شهر ميآورم نزديكتر، تا آدمهايي كه از مسير اصلي بالا ميروند. ميآورم تا درهي زير پايم و ادامه ميدهم تا تخته سنگي كه رويش ايستادهام. سرم گيج ميرود. پاي راستم را عقب ميبرم و خودم را عقب ميكشم. اما دوباره برميگردم جلو. دو قدم. لبهي تخت سنگ ميايستم. خالي زير پايم را نگاه ميكنم. با شيب زيادي به ته دره ميرسد. چهل دقيقه طول كشيد تا از شيب ملايم سينهي سمت راست به شانهي كوه رسيدم. احمد توي سايه نشسته است و مثل سگ لهله ميزند براي يك ليوان آب. پا به پاي من بالا آمد. تشنه كه ميشد با ساقهي ترش و آبدار ريواسها دهانش را خيس و خوشبو ميكرد. از ريواس كه خسته شد، ساكت شد و ديگر حرفي نزد. همينطور به درهي پايين پايم نگاه ميكنم. اگر يكباره سرم گيج برود يا پايم بلغزد، به ته دره نرسيده روح از بدنم جدا ميشود. سرم اصابت ميكند به تخته سنگي در ميانهي راه -كه يك درختچهي كوهي از كنارش در آمده است و من و احمد در سايهي آن نان بربري و پنير خورديم- و درجا تمام ميكنم. اگر هم مسير غلتش بدنم با چيزي عوض بشود، خارهاي درشت و تيزي كه در بين راه است، در چشمم ميروند و بعد از آن اگر هم به هزار جان كندن زنده بمانم، نميخواهم كه زنده باشم و كاسهي چشمم از تيلهي خوشرنگ قهوهاي و تمام تو –وقتي مقابلم مينشيني، خالي شود و مجبور بشوم با يك عينك سياه و عصاي سفيد و با احتياط كامل راه بروم.
آنهايي كه به يك باره تصميم ميگيرند خودشان را بيندازند پايين، در اين لحظه، در لحظهاي كه بر بالاي يك خاليِ پر وحشت ميايستند، جسد پايين افتادهي خود را از اين بالا، در زماني قبل از سقوط، يا شايد زماني قبل از صعود و پرواز، ميبينند، به چه چيزي فكر ميكنند؟ بدبختيهاي زندگي به كجايشان رسيده است؟ احمد ميگويد: «به اينجا». از اينكه فكرم را خوانده است دهانم باز ميماند. با اينكه فهميدم چي گفته است ميپرسم: «چي؟» و منتظرم سرش را بالا بياورد و با دستش به بالاي گلويش اشاره كند و بگويد به اينجا. ميگويد: «بيا اينجا. اون بالا چه گهي ميخوري؟ بيا لامصب الان ميافتيها». ميگويم: «يك لحظه خفهخون بگير و فقط گوش كن.» ميگويد: «اين مگسي كه وز وز ميكند من را ياد فيلم خوب، بد و زشت* مياندازد. انگار منتظرند تا در يك دوئل كشته بشوم و سرِ لاشهام ميهماني مفصلي بگيرند».
چشمها را ميبندم و گوش ميكنم. احمد هم ساكت شده است. صداي وزوز مگس است و هو هوي باد و چهچهِ پرندهاي كه شايد بلبل يا سهره يا هر پرندهي ديگر كه نميدانم چي است و فقط ميبينمش كه به اندازهي يك گنجشك است، باشد، و فرياد خفيف كلاغي در دورها. همهي اين صداها در سكوتي معلق است. به يكباره صدا قطع ميشود و بعد از مكثي كوتاه دوباره شروع ميشود: باد ميوَزد و مگس ميوِزد و همان پرنده شاخهي زير پايش را عوض ميكند و جنس ماده را صدا ميزند. همزمان با مگس و پرنده، كلاغي از دور قار قار ميكند. ته ماندهي خفيف صدايش ميرسد و من حس كردم چيزي ميگويد كه از فهميدن آن ناتوانم. دستهايم را از دو طرف باز ميكنم و حالت پرواز ميگيرم.
*The Good, the bad and the ugly, By: Sergio Leone
امشبنه دوست دارم زبان بخوانم نه كتاب. نه حوصلهي فيلم هست نه دل و دماغ سريال. امشب ميخواهم گزارش بدهم. نميخواهم به رفتن فكر كنم. و يا به ماندن. به هيچ كشوري و هيچ دانشگاهي. گيرم رتبهي آن نوزده را بشمارد. حتي نميخواهم شامم يك ليوان شير باشد با پودر جوانهي گندم و يك شكم سير هندوانه و يك يا دو تا موز. حوصلهي اركستر سمفونيكي از منوچهر صهبايي را هم ندارم. همينطور ديدن انيميشن Oktapodi. چه برسد به شنيدن هزار بارهي گنبد ميناي شجريان. سر شب مطلبي از وبلاگي خواندم. خوشم امد. از همه چيزش. طرح زيبايي داشت. طراحش كمنظير است. رنگبندياش معركه است. مطلب هم دوست داشتني بود. اما نخواستم بيشتر از اين بخوانمش. امشب حتي نخواستم تراوين بازي كنم. امروز كه يك روز پرسود بود به شبي رسيده است كه دلم هيچچيز نميخواهد. نه “سرود سليمان” و نه “درد”.
امشب دلم طوري است كه خيلي چيزها نميخواهد. فقط يك چيز ميخواهد. امشب دلم يكچيز ميخواهد.