msgbartop
شايد همين امروز انتظاري است كه مويم سفيد كرده است
msgbarbottom

٢٢ مهر- محبوب

اگر باور مي‌كرد عكس‌هايي كه ديده بود، مربوط به محبوب نيست، يك ساعت به آن زل نمي‌زد. همان اول تصميم گرفت بپذيرد چهره‌ي مبهم اين عكس، مربوط به محبوب است. يك تشابه اسمي او را انداخته بود در ورطه‌اي كه بيرون آمدن از آن نفي كردن تصويري بود كه از محبوب داشت. دو عكس ديده بود. دو عكس كه اگر در جاهاي مختلف ديده‌ بود، بدون هيچ قيد و شرطي مي‌پذيرفت مربوط به دو شخص متفاوت است. ولي هر دو عكس در كنار هم و در كنار نام محبوب، ضرب‌آهنگي را ايجاد كرد كه يك ساعت تمام او را در يك نقطه، مقابل يك تصوير نشاند. تصويري كه افسار قسمتي از افكار او را مانند اسبي در دست گرفته بود، مي‌تازاند و همراه با آن، رنگ و نقش صورت را بر روي تمام تصورات خيالي او از محبوب مي‌پاشاند.
يكي از عكس‌ها، نيم‌تنه‌ي بالاي محبوب را نشان مي‌داد. دست‌هايش توي جيب بود و نگاهش روي دوربين. ايستاده بود. مصمم به نظر مي‌رسيد. رنگ سورمه‌اي لباسش، گردن و جناغ سينه‌اش را مشخص‌تر نشان مي‌داد. پس زمينه‌ي اين عكس 183 تا رنگ آبي داشت، 179 تا رنگ سبز و 179 تا رنگ قرمز. تقريبا از هر رنگ به مقدار مساوي. مثل خاكستري كه تازه آتشش را نشانده باشد. به رنگ كبود روشن شده با سفيد و سرخ‌آبي شده از انعكاس رنگ سورمه‌اي تن‌پوش.
بلند شد. چرخي توي آشپزخانه زد. يك ليوان آب سر كشيد. تصوير تازه شكل گرفته‌ي محبوب جلوي چشمش بود. حالا محبوب زير درخت نشسته بود. به نقطه‌اي كه با اتاق تاريك پشت مردمك دوربين فاصله‌ي زيادي داشت، نگاه مي‌كرد. چشم‌هايش پشت يك عينك آفتابي پنهان بود. يك شال مشكي موهايش را پوشانده بود و كلاه لبه داري روي شال. سرش متمايل به سمت بالا بود. گمان كرد اين كار را براي آن كرده است تا غرورش توي عكس كاملا نمايان شود. زاويه‌ي سرش به بيننده مي‌فهماند نمي‌تواند در دنياي واقعي به او بيش از حد نزديك شد. خورشيد سايه‌ي لبه‌ي كلاه را روي قسمت بالايي پيشاني انداخته بود. ليوان را روي كابينت گذاشت. خواست حواسش را به چيزي مشغول كند. خوشه‌ انگوري از توي يخچال برداشت. انگور را نشسته، گذاشت روي سينك آشپزخانه و برگشت كنار كامپيوتر. محبوب نشسته بود روي خاك. شلوار لي آبي به پا كرده بود و كفش‌هاي طوسي. در اين عكس نسبت به عكس ديگر، نيم‌رخ چپش نمايان‌تر بود تا راست. از نيم‌رخ راست فقط قسمتي از گونه و عينك آفتابي مشخص بود. نيم‌رخ چپ گوش‌ها و قسمت كوچكي از جمجمه‌ را در بر داشت. “به طبيعت پناه برده بود يا از روي بي‌نيازي فقط خواسته بود چند ساعتي را در كنار كوه و درخت بگذراند” اين سوالي بود كه به محض ديدن عكس دومي توي ذهنش نقش بست.
هر چه با خودش كلنجار رفت، نتوانست اين فكر را از خودش دور كند كه اين امر تنها ناشي از يك تشابه اسمي نيست. با محبوب دوست بود و مدت‌ها بود با متن بدون صدا و تصوير او اخت شده بود. نمي‌دانست بايد به دنبال تصويري براي صورت نقش نبسته‌ي او باشد يا نه. نمي‌دانست نگاشتن نقشي براي صورت محبوب، چه فايده‌اي خواهد داشت. محبوبي كه مي‌دانست چه زماني بايد سكوت كند و چه زماني حرف بزند، چه موقع گلايه و چه موقع خاطرات گذشته‌اش را به صورت مونو‌لوگ بيان كند. محبوبي كه تا وقتي حرفي براي گفتن ندارد، سكوت مي‌كند و در يك مكالمه‌ي نوشتاري، اگر واجب‌تري پيش مي‌آمد، با يك كلمه و بدون هيچ توضيح بيشتري مكالمه را قطع مي‌كرد. محبوبي كه او از خلال نوشته‌ها بيرون كشيده بود، زيبا فكر مي‌كرد و زيبا رفتار. زيبا سكوت مي‌كرد و زيبا غوغا. محبوب هيچ‌گاه به او اجازه نداد علت‌ها و داستان‌ها را بداند. او هم مانند ديگران، فقط مي‌توانست از معلول‌ها بداند. و اين دور نگه داشتن او، در كمال احترام و ادب محبوب صورت مي‌گرفت. به طوري كه يك بار هم از اين رفتار محبوب نرنجيد. فقط گاهي دلش مي‌خواست بيشتر از آن‌چه كه روي صفحه نشانده شده بود، بداند. براي چنين محبوبي، صورتي چنين مصمم با نگاهي مستقيم در دوربين يا نگاهي از سر بي‌توجهي به آن دور‌ها، موهايي كوتاه و مردانه يا نشاندن‌شان در زير شال و كلاه، تن‌پوش سورمه‌اي يا مانتو و كوله‌ي سياه، قامتي ايستاده يا تني نشسته روي خاك و ساعد عصا شده بر بالا‌تنه، به خوبي جفت و جور مي‌شد. حتي نمي‌دانست اگر روزي چهره‌ي واقعي محبوب در برابرش ظاهر شود، ظرف خيالش واژگون خواهد شد يا پايدارتر مي‌شود. تنها مي‌دانست تصويري كه جلوي رويش است به اندازه‌ي تصويري كه در خيالش سايه-روشن محبوب را ترسيم كرده است، مصمم، تاثير‌گذار و مغرور است و اين تشابه اسمي باعث شده بود يك ساعت تمام به آن تصوير زل بزند. تصوير دختري مغرور كه اگر سنش كمتر مي‌زد، شك او را به يقين تبديل مي‌كرد.

١٦ مهر- آره خوشگلي والا

يك آلبوم از تمام موسيقي‌هايي كه برايم واقعا ارزشمند بودند تهيه كرده بودم و صبح تا شب و شب تا صبح گوش ‌كردم. اوايل همراه با موسيقي كار هم مي‌كردم. همان اوايل موسيقي برايم فقط چيزي بود خوش‌اهنگ كه مي‌شنيدم. يواش يواش موسيقي گوش دادن شد كارم و كارم شد موسيقي گوش دادن. هنگام گوش‌كردن به موسيقي، مثل كتاب خواندن، هيچ كار ديگري نمي‌كردم، نمي‌كنم و تمركزم بر روي نت‌هايي بود كه از راه گوش به عمق جانم مي‌رفت. چند تا از آن‌ها را نام ببرم تا منظورم از موسيقي مورد علاقه‌ام را بهتر بيان كرده باشم.
Che Givara- Natalie Cordone
The Lonely Shepherd- George zamfir
If You Go Away – Jack Jones
Sidewalk Café- Blonker
Hotel California – eagles
il_clan_dei_siciliani_instrumentale- Ennio Morricone
اين‌ها را از بين بيش از پنجاه ترك مورد علاقه‌ام نوشتم. به متن‌ها و شعر‌ها گوش مي‌دادم. چقدر زود دلم را زد. چند سال پيش بود كه از موسقي سنتي خودمان آن‌طرف‌تر نمي‌رفتم. عليزاده و شجريان و شهناز و وزيري بودند كه مي‌زدند و مي‌خواندند و من مي‌شنيدم و هنوز بلد نبودم چطور بايد بشنوم. دير فهميدم كه شنيدن را بايد آموخت. فهميدم موسيقي را بايد شنيد. با تمركز. بدون انجام كار اضافه. موسيقي كلاسيك غرب برايم معنا نداشت. آن موقع برايم بيشتر از پاپ غربي، چيز ديگري معنا نداشت. راك و جاز هم به هيچ عنوان. بيشتر از همه با اسم اين موسيقي‌ها مشكل داشتم تا با خودشان. اصلا نمي‌دانستم چي هستند و تلاشي هم براي دانستن‌شان نمي‌كردم. دلم فقط سنتي مي‌طلبيد. مدت يك سال با هراكليتوس سر اين مسئله دعوا داشتم. نبرد سردي كه مي‌دانستم علتش در كجا‌ست. حالا از او سپاس‌گزارم. پنجره‌اي را به روي من باز كرد و من از درون اتاق به دنياي بزرگي سرك مي‌كشيدم. به سرك كشيدن قانع نشدم. از پنجره بيرون پريدم. با فيلم پرتقال كوكي از بتهوون خوشم آمد. طول كشيد تا بتوانم جاز گوش كنم. فكر مي‌كنم هنوز هم نمي‌توانم به بعضي كارهاي جاز گوش بدهم. يك مدت تصميم گرفتم به سمت موسيقي‌هايي حركت كنم كه شنيدن‌شان سوهان روح است. براي آن زمان‌هاي من خوب بود. مي‌دانم الان نمي‌توانم دوباره آن انرژي را بگذارم. سليقه‌ام در موسيقي عوض شد. عوض نشد. ولي طيف وسيع‌تري را توانستم دوست داشته باشم. گروه Ace of Base و گروه ABBA محبوب‌ترين گروه‌هاي موسيقي آن زمان من بودند. هنوز هم محبوبند. ولي سرشان هوو آوردم. حالا موسيقي‌هاي منتخبم در گوشم تكرار مي‌شود، حس كردم دلم مي‌خواهد گاهي به‌شان گوش نكنم. دلم براي لحظه‌اي زدند. زيباترين موسيقي‌هاي مورد علاقه‌ام بعد از چند روز تكرار شدن و گوش شدن، شدند سوهان روحم. پاپ جينگول مستون خودمان تنوع خوبي است وسط محبوب‌ترين موسيقي‌هايم.

١٣ مهر- هنر تاريخ مصرف ندارد

آقاي عزيزي مي‌گويد: کار طنزپردازان عالی رتبه دوربین دست گرفتن نیست. تلویزیون اجازه‌ی دست گرفتن دوربین به هرکسی نمی‌دهد. طنز خوب را در کتاب‌های چخوف پیدا کنید اگر خواندنش سخت بود به کتاب های عزیز نسین، برنارد شاو، مارک تواین، وودی آلن و… مراجعه کنید. می‌خواهید منبع الهام نوابغ کمدی ایرانی را ببینید؟ سریال “فرندز” را نگاه کنید.
اين آقا قبلا گفته بودند: حد آقای عطاران همین سریال‌هایی است که سالی یکی می‌سازد با همان هنرپیشه‌ها و کاراکترهای کلیشه‌ای تا حتماً پربیننده باشد و همین، هیچ قصدی هم برای تغییر دادن چیزی یا هموار کردن راهی ندارد.
در صدق گفتارشان شك ندارم.
من مي‌گويم: طنز هنر است و طنز‌پرداز هنرمند. سليقه‌ي عامه‌ي جامعه حول و حوش هنر نمي‌چرخد. مرد از سر كار مي‌آيد و مي‌خواهد چيزيي ببيند و دقيقه‌اي از مشغله‌ي فكري‌اش كم شود. زن مي‌خواهد خستگي كار بيرون و توي منزل را با چند دهان خنديدن به عبارت‌ها و رفتار‌هاي مضحك بتكاند. عامه‌ي جامعه به دنبال گير كردن در پيچ و خم‌هاي طنز نيستند تا بيشتر فكرشان درگير شود. فقط مي‌خواهند لحظه‌اي به زندگي روز‌مره‌ي اطرافشان و خودشان بخندند. آيا براي طنز ساختن نبايد ببينيم مخاطب‌هاي ما چه كساني هستند؟ نمي‌خواهم از آقاي عطاران و يا ديگر طنز‌پردازان دفاع كنم. اما واضح است كه طنز تلوزيون براي عامه‌ي جامعه است. حال انكه منتقدين آن را با طنز داستان‌هاي گوگول و چخوف مقايسه مي‌كنند و مي‌گويند بابا كشك ساخته است به جاي طنز. مي‌گويند طنزش آبكي است.

بهمن فرسي در رمان شب يك شب دو مي‌گويد:
... اگر پدر شديد، گاهي هم براي فرزندانتان مادري كنيد. ان‌وقت ديگر هيچ‌وقت حرص مال دنيا شما را نمي‌گيرد.
من كه يك لحظه به ياد مادرم افتاده‌ام، و گيج مانده‌ام كه او چگونه حرص دنيا و حرص آخرت را با هم توام كرده و در ضمن براي فرزندانش هم هميشه مادر خوبي بوده است، پوزخند مي‌زنم.

اتفاقات گذشته‌ تا به اين‌جاي داستان شما را نمي‌خنداند. شما هيچ‌وقت از طنز ناب او در اين كتاب و اين عبارت نقل قول شده نخواهيد خنديد. تلخي زهر واقعيت نمي‌گذارد لب‌هايتان به خنده كش بيايد. طنز هيچ‌گاه در باطنش خنده‌دار نيست. خنده‌دارترين پارادكسي كه در طنز وجود دارد همين است.

نمي‌دانم طنز از چه زماني وارد كتاب‌ها شد. چقدر توانسته‌ايم جامعه را به سمت آن سوق بدهيم. ولي حدس مي‌زنم سليقه‌ي عامه‌ي جامعه به سمت لذت بردن از هنر ناب – از اين كلمه‌ي ناب هميشه بدم مي‌آيد- متمايل نشده است. نمي‌توان عامه‌ي مردم را با خود همراه كرد كه الا و بلا تو بايد از نقاشي‌هاي پيكاسو و هنر مدرن و پست‌مدرن خوشت بيايد. نمي‌توان به كسي گفت كوبيسم هم هنر است و تو اگر اسمت هنر دوست است بايد از هنر خوشت بيايد و اگر نيايد يا هنر نمي‌شناسي و يا كج سليقه‌اي. آيا مردم ما طنز آشكار در مجموعه‌هاي تلوزيون friends و يا كارهاي عطاران را بيشتر مي‌پسندند يا پارودي نهفته در سگ آندلسي را؟ مخاطب‌هاي ما مشخص هستند. براي اين مخاطب‌ها بياييد طنز بسازيد. طنزي كه براي اكثريت مخاطبان باشد و حداقل خودتان به آن نگوييد طنز آبكي.

١٠ مهر- چاك مغزان در مستند حيات جامعه

1. مي‌گويند جاي ماندن نيست. شما مي‌گوييد من چكار كنم توي اين كثافتي كه خودمان رهايش كرده‌ايم به امان خدا. همين لعنت شده‌اي كه ديگر رمقي براي كسي باقي نگذاشته است تا بخواهد به خود تكاني بدهد و قلمي راست كند و همچون چوب كلفتي ببرد در اين‌جا و آن‌جاي اين‌ها و آن‌هايي كه شلوارشان را پايين كشيده‌اند دارند گند مي‌زنند به همه‌جاي اين مملكت. به قول احمد همين كساني كه مغزشان مثل كون بچه فقط يك چاك دارد.

2. بحث دكتر كردان اين روزها بر سر زبان‌هاست. من به آقاي دكتر كاري ندارم. ايشان هرچه كرده‌اند خوب كرده‌اند و هيچ كس هم حق اعتراض ندارد. مدرك‌شان هم به هيچ عنوان جعلي نيست. حتي اعتراف ايشان هم باعث جعلي قلم‌داد شدن مدرك ايشان نمي‌شود. ايشان در هر صورت دكتر ما و پزشك ما و وزير كشور ما هستند و سايه ي سيادت و سياست از سر ايشان كم مباد. بحث من فرد ديگري است. يكي از دوستانم به نام آقاي دكتر سجاده‌اب‌كشان كه اخيرا ايشان هم متوجه شده‌اند مدركشان جعلي است و به نظر جمع دوستان و دشمنانشان، خود ايشان نيز جعلي مي‌باشند. ايشان با كمال درايت افاضه‌ي فيض فرموده‌اند كه: به محض اطلاع از جعلى بودن مدرك تحصيلى‌ام ، از فردى كه مدعى نمايندگى دانشگاه آلبرتا در تهران بوده، شكايت كرده‌ام.
اصغر جان، دكتر جان، آخر كدام ننه قمري به تو گفته است بدون اينكه به قبرستاني به نام دانشگاه بروي و يك جاي خودت را بر سر مطالعه و تحقيق جر بدهي به تو از آن خراب‌شده مدرك مي‌دهد؟ تو هم حتما واحد‌هاي درسي و سه سال پژوهش را در محضر بانوي محترم تلمذ كردي و همه را با نمره‌ي بيست همسرداري و كهنه‌شويي پاس كرده‌اي و حالا خاك كوچه و خيابان از سرت پاك مي‌كني و با كمال پررويي مي‌خواهي به ادامه‌ي مسند شاهانه‌ات بپردازي؟ مي‌داني دكتر جان، درد من و جامعه‌ي من اين نيست. درد اين است كه تو و امثال تو در اين كشور با پررويي سعي دربقاي خودتان داريد. حق داريد. خوان نعمتي پهن شده است. مي‌گويند شهر كه به آشوب كشيده شود، قورباغه هفت‌تيركش مي‌شود. با اين شهر آشوبي كه به پا شده است، كساني مثل تو مي‌ايند و مثل زالو با ظاهر روباه مي‌افتند به جان گوشت نرم و چرب اين مملكت و ريشه‌هايشان را تا سفره‌هاي نفت و معادن طلا و آثار باستاني پايين مي‌فرستند. اين از اين دكتر و آن هم از ان دكتر در دانشگاه زنجان.

3. شهروند امروز* نوشته بود سروش كه رفته بود، اشكوري و كديور هم رفتند. خيلي‌هاي ديگر هم كه از قبل رفته‌اند. و بدون ذكر منبع ادامه داده بود كه شمار متخصصين و فوق متخصصين ايراني در امريكا يك‌ميليون و دويست هزار نفر و بيش‌تر از نصف اين مقدار نيز در ساير كشورها است.
رفتند چون جاي ماندن نبود. زماني قلم‌ها را تراشيدند و نوكشان را تيز كردند تا هركس راهش كج شد، نوك تيز قلم را در چشمش فرو كنند و برش گردانند. ولي نوك همه‌ي قلم‌ها شكسته شد. چاك‌مغزان نوك قلم‌هاي آن‌ها را شكستند. حالا من ماندم و دكتر و شما بي‌نوايان. من هم كه بروم، شما مي‌مانيد و دكتر‌هايي كه ريشه‌هايشان و ريش‌هايشان از اعماق زمين تغذيه مي‌كند.

4. جامعه نه تيغ تيز زبان من را مي‌پسندد و نه تيزي قلم كساني كه سرشان به تنشان مي‌ارزد. تشابه اين دو در اين است كه هيچ‌كدام درصلبيت سنگ تاثير ندارند و تفاوتش در اين است كه من مي‌خواهم در سر يك چاه از اين درد فرياد بزنم و آنان مي‌خواهند ضربه‌هاي كوچكي بزنند كه حداقل ذره‌اي از اين نكبت كم شود.

* بعد از اين‌كه روزنامه‌ي شرق بسته شد، بزرگان شرق هفته‌نامه‌ي پربار شهروند امروز را ارائه دادند. يك‌شنبه‌ها مي‌آيد.

٧ مهر- نگاهم روي صورتش باران شد

هوا چند روز دير به تقويم نگاه كرد كه يادش بيايد پاييز آمده است. ولي بالاخره نگاه كرد و فهميد كه بايد بوزد و برگ‌ها را زرد و قهوه‌اي كند و بريزد زير پاي تو.
راه كه پر شد از رنگ برگ‌هاي چنار و سپيدار بيا. باران كه خواست بيايد بيا. هوا كه خاكستر چشم‌هايت را روي ابرها ريخت، بيا.
هوا كه تند وزيدن گرفت و گرد و خاك پاي تو كه بلند شد، بگو ابرها روي برگ‌ها ضرب بگيرند و خاك را بنشانند و خودشان هم بنشينند. تو امدي.
من حرف زدم و تو لبخند. من خاطره‌ي روزهاي نبودنت را، روزهاي نبودنم را ساختم و آينده را قابل تحمل. با دستي كه توي دستم گرم شد و نرم، من روي همه‌ي روزهاي مهر، مهر تاييد زدم تا فرداي دي‌ماه كه نرمي دست تو نيست، گرمي ياد آن، برف را توي دستم ذوب كند.

٣ مهر- WordPress

وردپرس موتور مديريت ديتابيس است. به نظر من قوي‌ترين موتور براي وب‌لاگ نويسي است. Open source بودنش و طراحي منحصر به فردش باعث شده هر كسي بتواند چيزي به ان بيافزايد. براي نمايش يك وب‌لاگ تم هاي مختلفي مخصوص اين موتور مديريت طراحي شده است. افزايش قابليت‌هاي مديريتي و نمايشي در plugin هاي وردپرس اضافه مي‌شود. برخي پلاگين‌ها حتي نحوه‌ي نمايش وب‌لاگ را هم دست‌خوش تغيير خودشان قرار مي‌دهند. به عنوان مثال، يكي از پلاگين‌ها، همين شماره‌ صفحه‌اي است كه پايين وب‌لاگ من خورده است. تا قبل از استفاده از اين پلاگين، يك لينك به صفحه‌ي قبل و يا صفحه‌ي بعد گذاشته بودم. ولي با اين پلاگين خواننده مي‌تواند به هر صفحه‌ي دلخواه خود برود. يكي ديگر از پلاگين‌ها، نمايش ديناميك يا درختي لينك‌ها و دسته‌ها هست كه در يكي از تم‌هاي وب‌لاگ (تم قبلي) گذاشته‌ام. پلاگين‌هاي زيادي هست و سعي مي‌كنم به مرور زمان از چند‌تاشان استفاده كنم.
اين تم كه بر مبناي Google chrome طراحي شده است، براي چند روز ظاهر نمايشي وب‌لاگ من را مي‌سازد. بعد دوباره برمي‌گردم به همان ظاهر قبلي. در ضمن، Google chrome يك مرورگر جديد است كه رقيب خوبي براي اينترنت اكسپلورر و موزيلا فاير فاكس به حساب مي‌ايد. متاسفانه شركت گوگل از دادن اين سرويس به ايران خودداري كرده است (به درك).

٢ مهر- من و خدا و موجودی نجیب

آيا دوست داشتن تو چيزي است كه روزي از ياد آدم برود، از يادم برود؟ آيا چيزي توي دنيا هست كه به من اظمينان بدهد همانقدر كه دوستت دارم، دوستم داري؟ و آيا اين نياز عميق من به دوست داشتن و دوست داشته شدن تو از ضعف من است؟ آيا دوست داشتن چيزي است كه در فرم ايده‌ال آن بايد در بي‌نيازي رخ بدهد؟ و مهم‌تر از همه آيا صرف اين‌كه دوستت دارم و با فرض مثبت بودن پاسخ سوال دوم، بايستي احساس مالكيت در من به وجود آيد؟ آيا بايد اين گمان به سراغ من بيايد كه من مالك بخشي از احساس تو‌ ام؟ گيريم مالك قسمتي از حس تو باشم، آيا بو كشيدن رد تو در تمام كوچه‌هاي بي‌انتها و باريك و گشاد، كه بعضي‌شان خلوت‌اند و بعضي ديگر شلوغ‌تر از ميدان‌هاي شلوغ شهر در شلوغ‌ترين روز سال و پر ترددترين ساعت آن روز، پيدايت كردن، گفتگويت با آدم‌ها را از دور تماشا كردن و با بغض خفيفي از كنارت رد شدن، ناشي از احساس مالكيت و مالكيتي بيشتر از آن‌چه سهم من است، نيست؟ آيا سكوت تو به ترس خفته‌اي در من پايان خواهد داد؟ و از طرفي ديگر آيا من را بر سر چهار‌راه “چه‌كنم” كودك گم‌شده‌اي نمي‌كند كه دست مادرش از دستش جدا شده است و به هر چهره به اميد يافتن او مي‌نگرد. آيا به زبان آوردن اين سوالات كه تاكنون جرات پرسيدنش را از كسي نداشته‌ام و اكنون نمي‌دانم با پرسيدنش، بايد منتظر پاسخي باشم يا فقط پرسيدنش برايم مهم است، ريشه در چيزي مثل حسادت مردانه دارد؟ آيا اصولا بايد پرسيدن اين سوالات برايم امري مهم باشد؟ آيا اهميت اين سوالات و پرسيدنش چيزي است كه من را و احساس من را نسبت به تو گمراه كند يا برعكس باعث مي‌شود شناختي بالاتر از احساس كودكانه‌ي دوست داشتن در من به وجود آيد؟ آيا بايد به دنبال پاسخي واضح به اين سوالات باشم؟ آيا رسيدن به پاسخي براي اين سوالات حس من را نسبت به تو به سوي مناسبي هدايت خواهد كرد؟
اگر نبايد احساس مالكيتي به وجود آيد، پس چرا سكوت يك‌ديگر اينقدر برايمان غير قابل تحمل است؟ آيا اين ناشي از برداشت سنتي و اشتباه ما از فرايندي به نام «دوست داشتن» است؟ حالا كه من آن‌قدر مرد شده‌ام كه تحمل سكوت تو برايم امري ممكن شود، حالا كه توانسته‌ام بپذيرم دوست داشتن نبايد من را مالك چيزي بكند، حالا كه نيازم به خواندن كلمه‌هايي براي خودم را با چيزهايي ديگر مانند ياد‌اوري گذشته برآورده مي‌كنم، حالا كه ياد گرفته‌ام بدون احساس ماكليت دوست داشته باشم، حالا كه قبول كرده‌ام آن چيزي كه فكر مي‌كردم اسمش دل‌تنگي است، چيزي به‌جز ترك عادت نبوده است –عدم تكرار چيزي تكراري با با فواصل زماني معين، حالا كه اين‌ها و همه‌ي چيز‌هاي ديگر،‌ آمده‌ام شك كنم به دوست داشتن و به تو و بعد كه دليلي براي اين شك نيافتم، شك كنم به خودم و احساسم و بعد كه محو شد، شك كنم به اين‌كه آيا دوست داشتن در نياز رخ مي‌دهد يا بي‌نيازي و بعد كه فهميدم هر دو نوع آن ممكن است و آن چيزي كه بين من و تو است از روي نياز است و بي‌نياز دوست داشتن فقط از جانب يكي است به همه‌ي ديگران،‌ و همه‌ي ديگران از روي نياز دوست دارند، دوستت داشته باشم. دوست داشتن تو چيزي نيست كه از ياد آدم برود، كه از يادم برود.

٣٠ شهريور- خاكستر

اينجا را به خاطر خواهم آورد. سال‌ها بعد. وقتي به قدر كافي گذشته باشد. مثلا حدود بيست و پنج سال. تمام اين‌جا را. فضاي سبز و ناهار و سايه را. كه يادم بيايد درختي بود كه زيرش ناهار خوردم. خورديم. دست‌ها را و حتي خود چشم‌ها را دوباره خواهم ديد. حالا گيريم آن‌قدر پير شده باشم كه از همه چيز يك خيال خاكستري در ذهنم مانده باشد. به محض اينكه يادم بيايد، زنده مي‌شوند. همه چيز. همه‌ي رنگ‌ها جلويم نقش مي‌بندند. به هيبت كلاغ و درخت و چمن و سايه و آرامش. به هيبت تمام احساس محبتي كه مي‌چيدم و بذر نگاهي كه مي‌كاشتم.
بيست و پنج سال بعد. دست خواهم برد توي سرت. لاي موها كه حالا سفيد شده‌اند. جمجمه را لمس مي‌كنم. مي‌روم تو. از لاله‌ي گوش. مغزت را لمس مي‌كنم. همان‌جايي كه به چشم‌هايت فرمان دادند كه ريز شوند و تنگ تا به من بگويند دوستم داري. بعد مي‌روم سراغ آن‌ قسمت از مغزت كه حس تو را در خود نگه داشته‌اند. آن‌جا كه دست‌هايت را به رقص آوردند و سر و سينه و گردنت را. آواز مي‌شنيديم. من از دهان تو و تو از چشم‌هاي من. زنده بمان. تا آن موقع كه يادم بيايد. تا سفيدي موها. تا پيري من. زنده بمان. از راستي قامت “الف”م . تا خميدگي كمر “ياي”م. خاكستر تمام رنگ‌ها را روي خاك خواهم پاشيد. اگر جسمي مانده باشد، جان مي‌دمم در آن. در سينه‌ات. از گرماي نفسم كه به ياد تو جان مي‌گيرد. خون مي‌ريزم در رگ‌هايت. از سرخي پستان‌هاي هميشه خشكم. زنده كه شدي نگاهم كن. ببينم. كنارم بايست و از غذايي كه دوست دارم برايم بياور.
همان بيست و پنج سال گذشته است. اگر جسمي نمانده باشد، آبشار نقره‌اي موهايت روي مرمر كدام تن بريزند؟ اگر جسمي نداشته باشي كه به آغوش كشم و سينه‌اي كه سجده كنم و دلي -گيريم از سنگ- كه طواف كنم، به كدام اميد زنده بمانم؟ با دست، موي سفيد را تا پشت كدام گردن شانه كنم؟ چشم‌هايم روي برف تن پوشيده در زير كدام لباس سُر بخورند؟ با كدام آغوش در سرماي اين شب كوير گرم شوم؟ لباس خاك، خيلي گرم نيست. ولي خاكسترت هنوز گرم است. موهايت را بريز پشت گوش‌ات. بگذار لاله‌ي گوش‌ات را ببينم. مي‌خواهم با لب‌هايم كنار آن زمزمه كنم. آواز بخوانم. زنده‌ات كنم. موهايت را ببويم. زنده شوم.
خوابم مي‌آيد. مثل همان شب سرد ستاره‌ها كه آغوشم از دوري تنت تا صبح به انكار تو پرداخت. آن‌شب، سرما در آغوش من گرم نشد.
سال‌ها گذشته است. مرده‌ايم. در كدام جسم زنده شويم كه لايق‌مان باشد. تو بدون جسمي؟ اگر جسمي نباشد، از كجا بفهمم زني يا مرد. چگونه پيدايت كنم؟ انديشه‌ات زن بودنت را نشان مي‌دهد؟ و احساست؟ آن موقع آبشار موهايت چه رنگي خواهد بود؟ برف تنت چه خواهد شد؟ صورتت؟ نگاهت؟ دست‌ها. دست‌هايت. از مچ به پايين. صدايت؟ قامتت؟ روي كدام سينه سجده كنم. كدام كوه را به چيدن لاله بالا روم. كدام دشت را به بوييدن شقايق بدوم. كدام تن قبله‌ام بشود به طواف كردن؟ در سايه‌ي كدام درخت بخوابم؟ از كدام چشمه بنوشم؟ از كدام آغوش گرم شوم؟ آن موقع فاعلي خواهم بود كه به فعلش مي‌رسد؟

٢٣ شهريور- ساعت شش بعدازظهر

حوله‌ تمام بدن زن را نمي‌پوشاند. در خانه به جز او، كس ديگري نبود. براي هيمن احساس راحتي مي‌كرد و حوله را فقط روي بدنش انداخته بود تا به آهستگي خشك شود. همين طور در خانه قدم مي‌زد و با خودش چيزي زمزمه مي‌كرد. به نظر مي‌امد ترانه‌اي را زمزمه مي‌كند. حوله را روي مبل انداخت و به سمت اتاق خواب رفت. چند دقيقه بعد با يك تاپ قرمز و يك دامن سياه در پايش برگشت. دست‌هايش را به دو انتهاي بدنش دراز كرد. عضلاتش را كش و قوسي داد. روي مبل نشست و كتاب را روي زانو‌اش باز كرد. دامن سياه‌ش تا بالاي زانويش را پوشانده بود. چند دقيقه‌ به كتاب چشم دوخت. سرش را رو به ديوار روبه‌رو‌يش از روي كتاب بالا آورد. ساعت را با خودش زمزمه كرد و دوباره به نوشته‌هاي كتاب برگشت. مي‌شناختمش. يك سالي مي‌شد كه همسايه‌ي ديوار به ديوار عمه‌ي پيرم شده بود. به زحمت توانستم از سوراخ‌هاي توري پشت پنجره، ساعت را ببينم. به آرامي و كاملا كنترل‌شده نفس مي‌كشيدم. دوباره به ساعت نگاه كرد. بلند شد و بي‌هدف رفت توي آشپزخانه و برگشت. روي مبل نشست و دوباره كتاب روي پايش پهن شد. ساعت شش بعد‌ از ظهر بود و تا جايي كه در خاطرم مانده، چهارشنبه‌ي اخر پاييز بود. دوباره از جايش بلند شد و رفت به سمت آشپزخانه. يك سيب از توي يخچال در آورد و گاز زنان برگشت. انگشت اشاره‌اش وسط دو صفحه‌اي كه مشغول خواندن بود، مانده بود. نشست و به سمت پنجره نگاه كرد. همن‌طور بي‌حركت ماندم. روشنايي داخل و تاريكي بيرون مانع از آن مي‌شد كه بتواند سايه‌ي بي‌حركت مردي را پشت پنجره‌ي اتاقش حس كند. كنترل تلويزيون را برداشت. تلويزيون را روشن كرد و كتاب را از روي زانو‌اش -كه حالا ان يكي را هم روي اين‌ يكي انداخته بود، به گوشه‌ي مبل دو نفر پرتاب كرد. چند دقيقه فقط كانال عوض مي‌كرد. بالاخره روي يك كانال كه برنامه‌ي رقص داشت، متوقف شد. انگار داشت من را مي‌ديد. ولي مطمئن بودم نگاهش به سمت تلويزيوني است كه صداي رقص و آوازش به خوبي به گوشم مي‌رسيد. به ساعت نگاه كرد و روي مبل دراز كشيد. موهايش را با دست به بالاي سرش داد و پاهايش از دسته‌ي مبل آويزان شد.
دو بار او را خانه‌ي عمه خانوم ديده بودم. خوش مشرب، با وقار و دانا به نظر مي‌رسيد. اين ها را از قدرت كلامش در احوال‌پرسي كردن و رعايت احترام خودش و طرف مقابلش فهميدم. كنار عمه خانوم نشستم. بلا فاصله خانه‌ي عمه را ترك نكرد تا فكر نكنم از مرد‌ها واهمه دارد. بر عكس. چند دقيقه‌اي نشست و در بين صحبتش با عمه خانوم، حال مادر و خواهرم را هم پرسيد. از ان دسته زن هايي نبود كه بخواهد با ناز و ادا صحبت كند. طوري كه من در گفتگوي كوتاهي كه بار اول با او داشتم، اصلا فكر نكردم دارم با يك زن صحبت مي‌كنم. بعد به بهانه‌ي درست كردن شام و مرتب كردن خانه تا رسيدن شوهرش، عذر خواهي كرد و من را با عمه خانوم تنها گذاشت.
حياط خلوت اين دو واحدِ هم‌كف، مشترك است. عمه خانوم گفت بايد برود تا درمانگاه آمپولش را بزند و برگردد. از سالها پيش هر ماه يك بار به او سر مي‌زدم. پارچ آبي كه روي فرش چپ شده بود، بوي گندي توي خانه راه انداخته بود. امدم توي حياط خلوت مقداري هواي تازه به سرم بخورد تا عمه برگردد. گردني كشيده داشت و موهايي سياه و بلند و وحشي. سرش را برگرداند و دوباره به ساعت نگاه كرد. از جايش بلند شد. تند تند كانال‌ها را عوض كرد و روي يك كانال، به تلويزيون خيره شد. دستش را روي سينه‌اش گذاشته بود. از لمس كردن آن لذت مي‌برد. يكي از پستان‌هايش را از زير تاپ در آورد و با ولع بيشتري به تلوزيون چشم دوخت.
با شنيدن صداي سرفه‌اي خس‌دار سرم را به آرامي چرخاندم. شوهر آن زن و عمه خانوم داشتند من را نگاه مي‌كردند. همين كه نگاهم افتاد به نگاه مرد، مشتش توي صورت خورد و نقش زمين شدم.

١٩ شهريور- بعضي چيزها

بعضي چيز‌ها در كلكسيون آت و آشغال‌هاي من هستند كه به اولين نگاه به ان‌ها پرت مي‌شوم به دوران حيات آن‌ها. دفتر‌هاي يادداشت و سررسيد‌هاي پدر كه اتفاق‌ها و اقتصاد روزانه‌اش را مي‌نوشت، از آن دسته چيزهاست. دفتر‌ها جلد سبز داشتند. دفتر طراحي بودند. ولي پدر از آن براي يادداشت روزانه و دخل و خرج دقيق زندگي استفاده مي‌كرد. دفترهاي صد برگ شطرنجي كه دو جلد بودند. يادآور سال‌هاي به نظر من سختِ اوليل هفتاد.
خاطره‌اي كه از بعضي چيزها برايم باقي مي‌ماند خيلي دوست‌داشتني تر و لذت‌بخش تر از خود آن است. يادگارها گاهي به اندازه‌اي با اهميت مي‌شوند كه از دست دادنشان مانند از دست دادن يكي از عزيزانم سنگين است. جزئي از من شده‌اند و نزديك‌ترند از همه به من. كتاب‌ها و دفتر‌هاي دوران دبستانم را تا دوازده سال نگه داشتم. ولي در يك حركت سريع، وقتي كه از خيلي چيز‌ها خسته شده بودم، همه‌شان را دور انداختم. نمي‌دانم اين بيزاري از كجا در من به يك‌باره سر بر آورد و همه‌ي يادگار‌ها را در كام مرگ فرو برد.
سال هفتاد و نه، جلسه‌ي آخر كلاس، از بچه‌ها خواستم نظرشان را در مورد نحوه‌ي تدريس و من روي يك تكه كاغذ بنويسند. دخترهاي بسيار باهوشي كه دو سال از من كوچك‌تر بودند، از سر تا سر استان گزينش شده بودند براي يك اردوي آمادگي فشرده. به كاغذ‌هاي نوشته‌شان كه نگاه مي‌كنم، فضاي آن سال‌ها و كلاس درس پيش چشمم زنده مي‌شود.
از بعضي چيزها هيچ milestone-اي ندارم. سعي مي‌كنم ان‌ها را در خاطرم زنده نگه دارم. اما وقتي كه به اندازه‌ي كافي پير شده باشم كه حافظه‌ام ياري ندهد و همه‌ي يادگارها را مانند كتاب‌ا و دفتر‌هاي دوره‌ي دبستان، به كام مرگ بكشانم، ديگر لذتي از گذشته براي زنده‌ماندن باقي نمي‌ماند.

بعضي چيزها هرچقدر هم مايل‌استون و يادگار برايشان داشته باشم باز هم به شيريني ياد تويي كه رفتي در ياد و يادگار من و شده‌اي صاحب خانه‌ي من نيست.

١٤ شهريور- دشنه در سينه

قرار بود با امدن يك شهاب سنگ نوراني از اسمان خبرت كنم. رفتم زير اسمان و سر بالا كردم. قرار نبود سنگ‌بارانم كني. حالا كه شانس اوردم و از دست سنگ‌هاي تو خلاص شده‌ام. باز هم مي‌خواهي با وسيله‌اي من را هدف قرار دهي؟ منتظر بودم نگاهم كني كه از چشم‌‌هايت صلح را بخوانم. با همان چشم‌ها تير زدي و من در مقابلت سپر گرفتم. شايد بشود در سايه‌ي سپر نزديك‌ت شوم و دستت را بگيرم. با خودم گفتم «دستش را كه بگيرم، رام گرماي دستم مي‌شود». نزديك‌ت شدم. تو كمان انداخته بودي و مشغول خواندن كتاب «آواز كشتگان» بودي. به پايان صفحه‌ي 107 كه رسيدي ورق زدم. دستم را از مچ گرفتي. يك لحظه خيال كردم مجرمي هستم در حال ارتكاب بدترين گناه تاريخ. گرماي دستم در تو اثر كرد. مثل يك داروي خواب‌آور. آرام آرام دستم را شل كردي. از فرصت استفاده كردم. دستم را برگرداندم و آزاد شدم. دست دادم. لبخند زدي و ناگهان با دست چپت خنجر در سينه‌ام فرو كردي. دست چپت را از مچ گرفتم. خواستي خنجر را در بياوري. نگذاشتم. تا جايي كه رمق مانده بود نگذاشتم. چشم‌هايم سياه‌تاريكي ‌رفتند. در تاريكي چشم‌هايم خنجر را از سينه‌ام بيرون كشيدي. برق تيغش در زرشكي خون محو شده بود و خنده‌ي تو بلندتر. صورتت محو شد و من محو صورتت شدم كه در خنده غرق بود. خنده درصورتت گم شد. هنوز مچ دستت در دستم بود و دستي كه دست داده بوديم در دست ديگرم. در گرماي دستم ذوب شدي. تماشاگران دورمان حلقه زدند و من تو را چون خميري نرم به آغوش گرفتم.
نمايش تمام شد و در صداي دست تماشاگران دور شديم.

١٣ شهريور- روزه به ضرب چاقو

اين روزها كه از همه بي‌خبرم و بيشتر از همه از خودم، همه از من بي‌خبرند و بيشتر از همه خودم. وقتي كه از حال خودم ازشان مي‌پرسم مي‌گويند «امروز تو همه‌جا در كنارم بودي.» «امروز همه‌اش به يادت بودم.» «دلم كه هنوز برايت تنگ نشده است؟» « چند وقته مي‌خوام بهت اس‌ام‌اس بزنم.» حتي ديگر از گرسنگي و تشنگي‌ام هم چيزي نمي‌دانم. از ان طرف، دل‌بستگي عجيبي به هندوانه پيدا كرده‌ام. امشب هيچ چيز در دنيا به اندازه‌ي خوردن هندوانه لذت‌بخش نبود. وقتي تمام شد كه هنوز نصف لذتش باقي مانده بود. با قاشق افتادم به جان گوشت نشسته بر پوستش و شيره‌ي جانش را گرفتم. موقع خريدنش با دست زدم به كمش و گفتم «آقا همين را بكش». با كمي من‌من كردن، هندوانه را از زير يك هنداونه‌ي ديگر بيرون كشيد و داد به من. گفت « مطمئني اين شيرينه» گفتم« همين‌جا جلوي خودت به‌ش چاقو مي‌زنم».

فردا و بيست و چند روز ديگر هم بايد يكي از نه نفري باشم كه سه نفرشان روزه مي‌گيرند و شش نفرشان مجبورند! چيزي توي شركت نخورند. اگه احمد بود مي گفت « كارد بخوره به شيكمت. دندون رو جيگر بذار كم‌تر بخور»

١٠ شهريور- سردابه

تبر را كوبيد به سينه‌ي زن سنگي. مجسمه چند تكه شد. بلند شد و تلو تلو خوران رفت به سمت در. در را كه باز كرد زن غرق در خون نقش زمين شد.
چند سال در ان دخمه‌ي تنگ و نمور زندگي كرده بود. به سمت تابوت رفت. كاه و پوشال روي مجسمه‌ي زن را كنار زد. سينه‌ي سفيد زن در تاريكي سردابه برق زد. كنار تابوت زانو زد. نگاه زن روي صورتش افتاد. انتظار داشت زن به او خوش امد بگويد. ولي در صورتش سكوت بود و تصويري مبهم از غم و شادي خشك شده بود. نگاهش كه به پاهاي لخت زن افتاد، سرش را برگرداند و ان‌ها را با پوشال پوشاند. سرش را گذاشت روي شكم زن و سينه‌هاي زن را در دست گرفت. مجسمه‌ساز قابلي آن را تراشيده بود. گرد و سفت و بلوري. سرش را بالا اورد و برد به سمت لب‌هاي زن. اهسته از زن خواست او را ببوسد. زن بي حركت به گوشه‌اي از سقف خيره شده بود. مقابل زن به عجز و خواهش افتاد. ولي زن حتي نگاهش را بر نگرداند. تبر را برداشت…

برداشتي آزاد از « زن پشت در مفرغي» از «مجموعه‌ي درها و ديوار چين» نوشته‌ي احمد شاملو. اولين داستاني كه از شاملو خواندم.

٨ شهريور- موج مرده

ديروز يك بار ديگر فيلم موج مرده ساخته‌ي ابراهيم حاتمي‌كيا را ديدم. نيازي به بيان توانمندي آزيتا حاجيان و پرويز پرستويي در نقش‌آفريني در اين فيلم نيست. روان پوپك گلدره شاد. شده بود يك دختر بندري.
همه‌ي فيلم در اين جمله‌ي سردار راشد (پرستويي) به اوج رسيد. خطاب به همكارش كه به سردار راشد در مورد فرزندش خرده گرفت گفت:

بچه‌هامونو سپرديم دست شما. خودمون رفتيم جنگيديم. كدوم يكي از ما كم فروشي كرده?

٣١ مرداد- عرب سير، عجم گرسنه

در بوق و كرنا شده‌ايم. چو انداخته‌اند كه ايراني‌ها ضريب هوشي بالايي دارند. حالا اين شايعه، شده‌ است يك اعتماد به نفس كاذب و در روان جامعه نهادينه شده است. كشورهاي بدبخت بايد يك چيزي براي بقا داشته باشند. براي كشورهاي جهان اول چه بهتر كه آن چيز، اعتماد به نفس كاذب باشد.
بايد بپذيريم در هر جامعه افرادي هستند كه بيشتر از بقيه استعداد دارند. زود‌تر مي‌فهمند. بهتر مي‌فهمند. راه حل‌هاي بهتري پيشنهاد مي‌دهند و كارهايي مي‌كنند كه گاهي به مخيله‌ي ديگران هم نمي‌آيد. اين استعداد‌ها در جوامع، با طرق مختلف شناسايي مي‌شوند. والدين در پروراندن هر چه بيشتر استعداد فرزندشان تلاش مي‌كنند. وي را به آموزشگاه خاص مي‌فرستند و برايش تمام شرايط را – در حد بضاعتشان- فراهم مي‌كنند تا وي در كشور و يا دنيا بدرخشد. يك استعداد، يك مخ، يك حلال خوب مسئله – كه البته لزوما طراح خوب مسئله نيست- و يا يك مبدع، در يك اردوي چند نساله و با هزينه‌ي زياد پرورش يافته است و آماده‌ي بهره‌برداري مي‌شود. محيط جامعه براي بهره‌برداري از اين محصول آماده نيست. اگر وي در جايي، در كنار عده‌اي مشغول كار شود، مي‌تاوند كار را سريع‌تر از همكارانش انجام دهد و حتي بهتر از آنها و در قبال اين ويژگي، هيچ پاداشي دريافت نمي‌كند. فقط سَرخورده مي‌شود. تلاش و پشت‌كارش و استعدادش برايش ارزشي نياورده است. تاشش را كم مي‌كند تا به اندازه‌ي مردم عادي بازدهي داشته باشد. شنيده‌ايد حاضل‌ضرب تلاش در استعداد، مقدار ثابتي است. اين هم از همان شايعه‌هايي است كه مطرح شده است و حالا رفته است در ناخود‌آگاه روان جامعه. اگر محيط مناسبي براي به بار نشاندن استعداد و استفاده‌ي مناسب از آن باشد، اگر فرد، مطمئن باشد در مقابل استعدادش كه منجر به انجام دقيق‌تر و راحت‌تر و سريع‌تر كارها مي‌شود، پاداش مناسبي دريافت كند، آن‌وقت حاصل‌ضرب تلاش در استعداد، ثابت نخواهد بود. بلكه تلاش، به صورت خطي و يا نمايي زياد مي‌شود. حالا كه اين‌طور نيست. جامعه حتي اين گاف بزرگ را نمي‌بيند. شما قضاوت كنيد. يك استعداد واقعي كه از جامعه و بي‌ارزش انگاشته شدن استعدادش ناراضي است. باغ سبز خارج و امكاناتي كه در اختيارش مي‌گذارند، كمكش مي‌كنند كه از اين نكبت فرار كند. جامعه‌ي آن‌ها ساخته مي‌شود و سرمايه‌ي ما دود.
كاش چو مي‌انداختند ما مردمي هستيم تنبل و كاليبر بالا. بدون پشتكار. مردمي بدون قابليت كار گروهي. مردمي كه بدون مطالعه، كارشناس همه چيز هستند. كاش مي‌پذيرفتيم نه استعداد داريم و نه پشت كار. كاش مي‌دانستيم بايد براي رهايي از حماقت، حداقل، مطالعه كرد. ولي چه كنيم كه ما مردمي هستيم كه خلفاي عباسي درباره‌شان گفته‌اند: عرب را سير نگه دار و عجم را گرسنه.

٢٣ مرداد- ستمي كه از چشم‌هايت ديده‌ام

دل كه به يادت باشد، علي‌رغم حجم زياد كار، باز هم قلم به انگشت مي‌گيرد و مي‌نويسد. دل. هر آتشي هست، از گور همين صنوبر ارتجاعي برمي‌خيزد. گاهي آن‌قدر تنگ مي‌شود كه مي‌خواهد از درون من را دچار Collapse كند. همين كه قلم شروع مي‌كند به نوشتن، به تدريج از تنگي‌اش كم مي‌شود. ولي تاثيرش آن‌قدرها پايدار نيست. گاهي تا چند روز ادامه مي‌يابد. ولي بيشتر وقت‌ها بعد از چند ساعت دوباره شروع مي‌شود به تنگ شدن و فشردن يك نقطه‌ي حساس در بدنم. انگار نوشتن تلمبه‌اي است كه باد مي‌دمد درون اين صنوبر ارتجاعي. پس بگذار بنويسم. اين بار از ستمي كه از چشم‌هايت ديده‌ام، پرده برمي‌دارم. شب بود. ساعت نزديك 9. نزديك ساعت 9. گفته بودي آن موقع بيايم و درازاي يك خيابان خلوت را در سكوت شب قدم بزنيم. خياباني كه آدرس داده بودي پر بود از عطر ياس و خلوت از رفت و آمد و تاريك از شب. از دور برايت دست تكان دادم كه «آمدم». نزديك شدم. وقتي گفتم آدرسي كه دادي را به سختي پيدا كردم، چشم‌هايت را بستي. براي اين‌كه دير نرسم، قسمتي از مسير را دويده بودم. پياده‌روي و هروله عرفژق بر تنم نشانده بود. آخر مسير را آهسته آمدم تا نم تراويده از منافذ ريز پوستي خشك شود و نفسم آرام بگيرد. نزديك شدم. گفتم « ولي بالاخره آدرس را پيدا كردم». چشم‌هايت را باز كردي و نگاهم كردي.
آن نگاه، گاه و بي‌گاه به سمت صورتم تير انداخت. نفهميدم به چه نبردي دعوت شده بودم. به روي من تيغ كشيدي و من بي‌سلاح به جنگ آمده بودم. آخر بي‌گناه‌تر از آن بودم كه بخواهي به تير نگاهت لبانم بدوزي به سكوت. نگاهم كردي و خاكستر چشمانت نمي‌دانم از كجا وارد بدنم شد. به دلم نگاه كردم. داغي خاكستر را درون آن حس كردم. دوباره نگاهت كردم. خنده‌ي روي لبانت نشان مي‌داد از زخم زدن به من خرسندي. دستم را به دلم گرفتم و چشم به آن دوختم كه در ميله‌هاي پيراهن زنداني بود. منتظر راهي بود كه فرار كند و خودش را بياندازد توي آب. حرارت هر لحظه بيشتر شد. آتش گرفت. سر بالا آوردم و نگاهت كردم. رفته بودي. آن‌قدر دور شده بودي كه اگر بلند صدايت مي‌زدم، باز هم نمي‌شنيدي. چند لحظه بعد ماموران آتش‌نشاني آمدند و دنبال آتش گشتند. من از ترس اين‌كه نتوانم در مقابل بازخواست شدنم از چگونگي وقوع آتش، نام تو را لو ندهم، فرار كردم. دستم را روي آتش دلم گرفتم و به سمتي رفتم كه صداي آژير كمتر شود. «خبر كردن ماموران كار خودش بود». اين حس آن قدر در من قوي بود كه اگر خود ماموران هم اقرار مي‌كردند با حس كردن بوي دود و خاكستر، خودشان را رسانده‌اند، باور نمي‌كردم. از درد بي‌تاب شده بودم. به سختي خودم را به خانه رساندم. 50% دلم در آتش سوخته بود. با چند ليوان آب، آتش را خاموش كردم. سوختگي شديد كلافه‌ام كرده بود. دستم نيز طاول زده بود. ولي از شدت سوزش دل، متوجه‌ آن نشده بودم. خواستم بروم دكتر. ولي باز ترسيدم نكند دكتر، ماموران پليس را خبر كند و در زماني كه من براي عمل، بي‌هوش شده‌ام، براي تشريح ماجرا دستگيرم كنند. رفتم حمام. فكر كردم دوش آب سرد از درد كم مي‌كند. به دلم نگاه كردم. چيز عجيبي ديدم. چيزي ديدم عجيب. قسمت‌هاي سوخته در حال محو شدن بود و در عوض، قسمت‌هاي سالم دلم، جاي آن‌ها را مي‌گرفتند. تا ترميم كامل، مراحل كاررا زير نظر گرفتم. استوانه‌ي دلم كه زماني مثل چاه عميق بود و به اندازه‌ جا داشت، تنگ شده بود. با تقريبا 50% سوختگي، قطر آن حدود 30% كم شده بود. چند روز سكوت شد. روز اول بعد از ستم ديشب، پيغام فرستادي. مي‌دانستي لب‌هايم دوخته شده است و نمي‌توانم صحبت كنم. در پيغامت خواسته بودي خودت را نسبت به واقعه‌ي ديشب ناراحت جلوه دهي. انگار آن اتفاق، خارج از ارداه‌ي تو و كاملا سهوي رخ داده است. گفته بودي دست چپ‌ت با تو غريبه شده است. مي‌خواستي مسئله را طوري جلوه دهي كه انگار چشم‌هايت كاري نكرده‌اند. در پيغام، كوچك‌ترين اشاره‌اي به چشم‌ها نشده بود.
دو هفته گذشت تا توانستم به خودم جرات بدهم دوباره ببينمت. همان ساعت. همان‌جا. اين‌بار آهسته آمدم و هيچ نم عرقي بدنم را خيس نكرد. با همان خاكستر چشم‌هايت دوباره نگاهم كردي. دهانم را بسته بودم و دستم روي دلم بود. هم‌زمان با تو من هم نگاهت كردم. قهوه‌ي آتش از چشمانم ريخت توي دلت. ملتهب كه شد، من نبودم و ماموران اتش‌نشاني از تو درباره‌ي نحوه‌ي وقوع آتش بازجويي مي‌كردند.

١٩ مرداد- پاييز فصل

من بي‌سرزمين‌تر از آن ناحيه‌ي شرقي‌ زمين هستم وقتي آفتاب ساعت شش عصر جمعه تمام عرض خيابان را پر كرده است و بي‌پروا چشم‌هايم را آزار مي‌دهد. چشم‌هاي بي‌پروايم را مي‌آزارد. چشم‌هايم را بي‌پروا مي‌آزارد. بي‌پروا چشم‌هايم را. بي‌پروا. بگذار بگويم زمين من اين همه سال، بي عطر قدم‌هايت -كه حضورت را به خلوتم مي‌كشاند، باير بود و بي‌حاصل. كسي نبود راه برود و شخم بزند اين فصل پاييز را. فصل اين پاييز را. اين پاييز فصل را. اين را. اين‌ را. همين كه در سينه‌ام مشت كرده‌ام. باز كه بكنمش، با عطر بهار نارنج‌ش در قرص تابستان هم باران روانه مي‌كند. اين‌ها همه قافيه‌هاي نيم‌بند‌ند و تنگ. تو كه نباشي، هيچ قافيه‌اي پشت قلم‌ام ساخته نمي‌شود.
من كم‌ام و از كم بودنم، كم طاقت شده‌ام. چشم‌ها منتظر با نگاهي به آن دور‌ها. جايي كه خورشيد ورم سرد زمين را نارنجي مي‌كند. در من متولد شدي و رفتي و من در خودم فرو رفتم. در رنج. كه شعله‌ي آتش آن را از بهار جدا كرد. رنجي كه فرهاد كشيد از دور بودن آتشي بود كه گرمش كند. فرهادي كه رنج كشيد، رنج را كم نكشيد. ولي در ترازويش به جز چند قافيه از نظامي چيزي نگذاشتند.
برايت نامه نوشتم و به هيچ صندوقي انداختم. باز كه بشود، غوغا بيشتر از هياهو به هوا برمي‌خيزد. اين‌طور شروع مي‌شود:

در سينه‌ات بيارامم كوه
تو كه بزرگ‌تر از آغوشم هستي آرام
يا در دلت دريا
كه بخواباني‌ام به لالايي موج‌ات

از لبت بنوشم ساحل
تو كه با پاي بي همپاي من آشنا شده‌اي
يا در سايه‌ات بنشينم درخت
كه خش خش برگ‌هايت لالايي خواب بخوانند

سر بر سينه‌ي كوه گذاشتم. گرماي نفس‌م گرمش نكرد تا بيدار شود و صورتم را نوازش كند. فقط توانستم لب‌هايم را به گوشش برسانم و آرام زمزمه كنم: «كاش آن‌قدر بزرگ بودم كه سرت بر سينه‌ام بود و هيچ‌گاه قبل از من چشم نمي‌بستي. اگر فرهاد بودم، به عشق شيرين كسي تيشه بر سينه‌ات نمي‌زدم. من كم‌ام. هم دست‌هايم و هم حنجره‌ام. آن يكي براي رسيدن به دور كمرت و اين يكي براي خواندن آوازي كه مستت كند.»

١٥ مرداد- از دست‌هايش

نوشتن در هوايي كه از تو خالي است، هم ممكن است. ياد تو كافي است. و من به ياد تو بسنده مي‌كنم. تو من را خوهي بخشيد. مگر نه؟ نمي‌خواهم خودم را در فراقت عذاب دهم و تو را به آرامش ساختگي برسانم. عجزم را كه نمي‌خواهي ببيني؟ در تحمل چيز‌هاي سخت. سوختنم را. بي‌قراري‌ام را هم. بي‌تابي‌ام را كه همه‌شان از نبودن تو به جانم افتاده‌اند. به يادت بسنده مي‌كنم. همين كه مي‌دانم هستي برايم كافي‌است. با خيال تو زندگي مي‌كنم. آن را كه از من نمي‌گيري؟ گاهي اوقات خيالت هم دست نيافتني مي‌شود. آن‌قدر كه دوري مرگ را در ثانيه‌ي كه در آن هستم مي‌بينم. يعني مرگ تاوان همه‌ي بودن من است با تو؟ يا اين‌كه تو را باز خواهم ديد؟ يعني اين است تقدير من و تو؟ مگر ما كار بدي كرديم؟ مگر كار بدي مي‌كنيم؟ مي‌داني، گاهي در مقابل تصميم‌هايي كه گرفته‌ام، احساس گناه مي‌كنم. اما اين‌ها همه حديث دل است. حرف عقل چيز ديگري است. او همين را مي‌پسندد. مي‌گويد هم براي من خوب است و هم براي تو. تا بتوانيم بشويم خواهر و برادر شايد. يا دو تا دوست. كه بميريم براي هم. و شايد در فراق هم و از فراق هم. اما هيچ‌گاه معشوق هم نباشيم. اين هفته، همين هفته‌اي كه گذشت، تجربه‌ي شيرين و سختي را اندوختم. اما به كمك يك دوست ناديده و زهر هجر چشيده، توانستم به آرامش برسم. آرامش قلبي براي ظاهر شدن در مقابل مردمان و اشكي كه در خفا به ياد گاه‌گاه تو مي‌چكد. آن‌گونه كه مي‌توانم همواره به يادت باشم و هر بار با طراوت تر از قبل. يعني در من جاودانه شدي. دوست دارم سرم را بگذارم بر سينه‌ي آن دوست ناديده‌ و زهر هجر چشيده. او در اوج نگاه داشتن عشق را به من ياد داد. تو به او بگو دست‌هاي من را رها نكند. به پاس همراهي‌اش، دست‌هايش را مي‌بوسم.
شنبه‌اي كه گذشت، چرا كسي به پاي‌كوبي مرگم، شمع روشن نكرد؟

از وقتي دست‌هايش را گرفتم، يك چيزي مثل آتش از دست‌هايش وارد بدنم شد. دارد مي‌سوزاندم. سودابه دارم مي‌سوزم. از دست‌هايش. حتي الان كه نيستند، آتشش در جانم افتاده است.

٩ مرداد- شراب تلخ

من متعجبم از شاعر يا نويسنده‌اي كه از شراب ناب در نوشته‌اش مي‌گويد و كمترين لبي به شراب، تلخ نكرده است. با چنان آب و لعابي از شراب ناب مي‌گويد كه انگار تازه كشتي خويش در شط شراب انداخته است. بد تر آنكه كساني كه شعرش را مي خوانند نيز تجربه‌اي در اين زمينه -غالبا- ندارند. حافظ يك نفر بود و مُرد و يك كتاب باقي گذاشت از تجربه‌هايش. ديگران چرا سعي مي‌كنند حافظ شوند، من نمي‌دانم. آن‌چنان در گير خال لب دوست مي‌شوند و از لب لعل سخن مي‌گويند كه گويي با دست خوش انحناي صورتي بدن معشوق را شكل داده‌اند. بقيه‌هم بساط به‌به و چه چه‌شان به راه مي‌افتد كه چه سر، چه دمي و عجب پايي.
بايد تجربه كرد و نوشت. بايد خورد و مست شد و از مست‌شدنش نوشت. بايد دور بود و در انتظار موي بر عارض سپيد كرد و آن‌وقت از انتظار نوشت. بايد بوسيد و از بوسيدن نوشت. بايد با زن خوابيد و از لمس تنش نوشت. بايد دوست داشت و از دوست داشتن نوشت. در راه شناخت و تجربه، به هيچ مذهبي اجازه نمي‌دهم زنجيري به پايم شود. مذهب من عقل و وجدان است. اولي حاصل مطالعات و تجربه‌ها و جهان‌بيني‌هاست و كاملا نسبي است و دومي نمي‌دانم از كجا آمده است و علي‌رغم اين، به آساني نمي‌توانم تركش كنم.

٤ مرداد- نه- هيچ

نه صدا
نه دست‌هاي پر ستاره
با كف‌هايي پر خش خش برگ‌هاي پاييز
و نه لب‌هايي پر از بوي عطر كلمه
و نه قلمي پر از خط‌هاي نوشته، آبستن “دوستت دارم پرنده‌ام”
ياد هيچ‌كدام آرامم نمي‌كند
نه انتظار به پايان مي‌رسد
و نه حتي پايان اين روز و اين ساعت و اين ثانيه

تا رسيدن پاييز اين لحظه، زرد مي‌شوم
و جوجه‌هايم بي شمارش در آخر اين فصل
از انتظار همين يك خيابان دراز مانده
كو خبري كه زانوانم خم نكند
و قامتم راست بماند
همچون سپيداري، ريشه‌هايش به سمت آب
قامتش رو به آفتاب

كو خبري كه مويم سپيد نكند
و نه چاه چشمم در آسمان بدون ابر، پر آب
لطفا كسي شانه‌هايش را عصاي سرم كند
و با مشتي دانه سرگرمم كند
با چند قطره آب
با يك كلمه