msgbartop
شايد همين امروز انتظاري است كه مويم سفيد كرده است
msgbarbottom

١آبان- انفرادي

به يك‌باره سيل پيغام و تماس روي موبايلم جاري مي‌شود:
“سلام عزيزم. تولدت مبارك. الهي صد سال زنده باشي و با موفقيت زندگي كني.”
“تولدت مبارك. شريني تولدت رو مي‌خاوي بپيچوني ديگه؟”
“يك همچین روزي به دنيا لبخند زدی. به كساني كه چشم داشتند به راهت. نمي‌شود خوش‌امد گفت. چون به زور آوردندت. تو خودت نمي‌خواستي. ولي وجودت موجب آرامشه و نديدنت موجب دل‌تنگي. كاش اين دنيا جاي بهتري بود تا روم بشود بگويم خوش آمدي. ولي مطمئنم با تلاش خودت، بهت خوش خواهد گذشت.”
و چند تا پيغام و تماس ديگر كه همه‌شان از گور فقط يك نفر بلند مي‌شود. خبري از هچ‌كدامشان ديشب كه تولدم بود، نبود. يكي‌شان به يادش آمده بود و بقيه را خبر كرده بود. دست‌پاچه شدن‌شان به خنده‌ام مي‌اندازد. من كه توقعي از هچ‌كدامشان ندارم. زندگي همين چند صباحي است كه مي‌گذرد و فردا ممكن است روزي باشد كه دگر زنده نباشم.
بهش مي‌گويم: افسرده نيستم. ولي هيچ حس و حالي براي زندگي كردن ندارم. دلم مي‌خواهد يك نفر من را از بين ببرد. يادت هست يك‌بار گفتي كه مي‌تواني من را بكشي. تكه تكه‌ام كن. بايد خون همه جا را بگيرد. خون قرمز است مثل لب‌هایی که با رژلب قرمز به رنگ خون شده است. مثل لب‌های من که قرمز شد که خون شد که رژلبم بس که کشیده شد به لب‌هایم که نبینی سفیدی لب‌های وحشت کرده‌ام را، خون شد. خون خون خون شد.
حرف من را تكرار مي‌كند ” سفيدي لب‌هاي وحشت‌كرده خون شد”. انگار خوشش آمده باشد. بعد به سرعت جدي مي‌شود كه ” تكه تكه نه. خفه‌ات مي‌كنم. بدون خون بهتر است. يك جسد سالم.”
داد مي‌زنم كه من مايوس نيستم از زندگي. بگو مگوي كوچكي رخ مي‌دهد. او از موضعش دفاع مي‌كند و سعي مي‌كند در حرف‌هايش به اين نتيجه برسد كه مايوس شده‌ام و دارم دست و پا مي‌زنم. وقتي مي‌گويم ” همه‌اش به خودم مي‌گويم يك روز ديگر عملي‌اش مي‌كنم” با خوشحالي مي‌گويد ” اين يك روز ديگر خيلي خوب است كه هست”.
– چطور من را مي‌كشي
– دهانت را مي‌بندم كه نتواني نفس بكشي. دست‌هايت را هم مي‌گيرم كه نتواني تكان بخوري. به چشم‌هايت نگاه مي‌كنم. از نزديك‌ترين فاصله‌ي ممكن. تو همين طور نگاهم مي‌كني. هيچ تكاني نمي‌خوري و بدنت گوشت نرم تني است كه هيچ لرزشي از فرا رسيدن مرگ آن را تكان نمي‌دهد.
ازش مي‌خواهم بگويد با جسد مرده‌ي من چكار مي‌كند. مي‌پرسد اگه بميرم و بدانم بعد از مردن كسي به جسدم تجاوز مي‌كند چه حسي به من دست خواهد داد. گفتم: ” دلم برايش مي‌سوزد كه نمي‌تواند از خودش دفاع كند. يك شب با چاقو تهديد شدم و كيفم را دزديدند. آن موقع با خودم فكر كردم ان‌هايي را كه مي‌دزدند و به‌شان تجاوز مي شود چه حالي مي‌شوند.”
– ولي ان فقط يك جسد است و چند ساعت ديگر مي‌گندد. چرا دلت مي‌سوزد؟
– من ان شب تا صبح چشم‌هاي ان دزد را كابوس مي‌ديدم. احساس بي پناهي مي‌كردم. تو مي‌تواني به جسد من تجاوز كني؟ به مني كه دست و پاهايم شل شده است و سينه‌هايم از دو طرف بدنم آويزان است. اگر بهش تجاوز بشود، چشم‌هايش در حد گريه كردن،‌ زنده مي‌شوند.
– براي جسم بدون روح ارزشي قائل نيستم. وقتي زنده نيستي، ديگر آن جسد مال تو نيست.
– ولي من خواستم من را بكشي نه جسمم را. خواستم من ديگر نباشم.
حرف‌هايش داغم مي‌كند. اين جمله‌اش كه به وجود آمدن من هيچ‌گاه و به هيچ مرگي ختم نمي‌شود تكانم مي‌دهد. از درون مي‌لرزم. احساس سرما مي‌كنم. در آغوش خودم جمع مي‌شوم. آرزو مي‌كنم كاش پناه محكمي داشتم. پناهي كه من را نگه دارد و در شب هيچ تولد ديگري از من، ته دلم را پر و خالي نكند.
از زن بودنم خسته شدم. من براي زندگي ساخته نشدم. من نبايد بود مي‌شدم. همان‌طوري كه پيش خودش بودم و هيچي حاليم نبود. همان‌طوري كه جزئي از او بودم. همان‌طوري كه … .
تكرار مي‌كند “از سرخي خون‌الود لب‌هاي وحشت‌زده‌‌ و يا شايد رنگ پريده از شدت هيجان” وادامه مي‌دهد “سلول انفرادي. فقط براي چند سال تو را انداخته‌اند آن‌جا” و من دوست دارم در آغوشي فرو بروم و فرو بروم و هيچ‌گاه از گودي آغوشش سر بيرون نياورم.



يادداشت‌هاي خوانندگان

  1. .

    روزها فکر من این است و همه شب سخنم
    که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟

    ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست
    به هوای سر کویش پر و بالی بزنم

    روزها فکر من این است و همه شب سخنم
    که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟

    از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟
    به کجا می روم آخر ننمایی وطنم

    مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
    یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم

    نه به خود آمدم این جا که به خود باز روم
    آن که آورد مرا باز برد در وطنم

    مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
    چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم

  2. .

    مرغ باغ ملکوتی
    نیی از عالم خاکی
    چند روزی
    قفسی ساخته اند
    از بدنت

  3. .

    اولش فکر کردم یادداشت روزانه یا خاطره یا یک همچو چیزی هست.ولی آن بالا نوشته شده بود:از مجموعه داستان. شاید ماجرا آنقدر زنده و جاندار روایت میشود که باعث شده همچی فکری کنم.

    یاد فیلمی افتادم که همین اواخر دیدم:talk to her
    توی فیلم به دختری که سالهاست توی کماست تجاوز می شود.حس بی پناهی وحشتناکی دارد.شاید وجه تشابهش با قسمتی از نوشته شما همین باشد!

  4. .

    ……

  5. .

    حالِ بد…

  6. .

    و من دوست دارم در آغوشي فرو بروم و فرو بروم و هيچ‌گاه از گودي آغوشش سر بيرون نياورم.

  7. .

    ادبيات كامنت‌ها خيلي شبيه به ادبيات نوشته است. احساس ميكنم خودتان كامنت‌نويس خود گشته ايد.
    اندكي ظرافت بد نيست.

  8. .

    اینکه از تن به عنوان “قفس” و به قول امروزی‌ها “انفرادی” نام بردی گونه‌ی نو از شناخت خود است..حال به هر ترتیبی که روایت کنی باز حرف جدید دارد.. افتادن و رها نشدن از اندیشه‌ی اینگونه بودن.. اما راستی تنی ضعیف و کوچک گنجایش روح بزرگ آدمی را دارد؟ هر انسانی که ریشه در خاک تفکر دارد در این پوسته می‌گنجد؟ رنج آور است.. رنج آوراست پندارهای ضعیف.. دردآوراست ماندن و مانده شدن و پوسیدن در بستر این تن که عفن است.. پیله است این تن و “روح می‌رود جایی که هزارتا عقل نمی‌تواند بگوید چگونه و به چه پایی”
    اندیشه ! اندیشه‌های ژرف را دوست می‌دارم! اندیشه‌های گرمی که فرو می‌برند آدم را که دل نخواهد هیچ وقت از گودی آن بیرون بیاید

  9. .

    سلام،

    نمی دانم چرا حسی می گوید انچه را که بر این صفحه شیشیه ای تحت عنوان داستان به تصویر کشیده ای باید چکیده ای از واقعیت هایی باشد که شخص اول مفرد “امید” ان را چشیده هست.

    شاد مانی

  10. .

    چرا تو بخش نظرات جواب نظرها رو نمیدی؟


  1. يادداشت

    سپر آنتی بات *