msgbartop
شايد همين امروز انتظاري است كه مويم سفيد كرده است
msgbarbottom

٢٢مهر- محبوب

اگر باور مي‌كرد عكس‌هايي كه ديده بود، مربوط به محبوب نيست، يك ساعت به آن زل نمي‌زد. همان اول تصميم گرفت بپذيرد چهره‌ي مبهم اين عكس، مربوط به محبوب است. يك تشابه اسمي او را انداخته بود در ورطه‌اي كه بيرون آمدن از آن نفي كردن تصويري بود كه از محبوب داشت. دو عكس ديده بود. دو عكس كه اگر در جاهاي مختلف ديده‌ بود، بدون هيچ قيد و شرطي مي‌پذيرفت مربوط به دو شخص متفاوت است. ولي هر دو عكس در كنار هم و در كنار نام محبوب، ضرب‌آهنگي را ايجاد كرد كه يك ساعت تمام او را در يك نقطه، مقابل يك تصوير نشاند. تصويري كه افسار قسمتي از افكار او را مانند اسبي در دست گرفته بود، مي‌تازاند و همراه با آن، رنگ و نقش صورت را بر روي تمام تصورات خيالي او از محبوب مي‌پاشاند.
يكي از عكس‌ها، نيم‌تنه‌ي بالاي محبوب را نشان مي‌داد. دست‌هايش توي جيب بود و نگاهش روي دوربين. ايستاده بود. مصمم به نظر مي‌رسيد. رنگ سورمه‌اي لباسش، گردن و جناغ سينه‌اش را مشخص‌تر نشان مي‌داد. پس زمينه‌ي اين عكس 183 تا رنگ آبي داشت، 179 تا رنگ سبز و 179 تا رنگ قرمز. تقريبا از هر رنگ به مقدار مساوي. مثل خاكستري كه تازه آتشش را نشانده باشد. به رنگ كبود روشن شده با سفيد و سرخ‌آبي شده از انعكاس رنگ سورمه‌اي تن‌پوش.
بلند شد. چرخي توي آشپزخانه زد. يك ليوان آب سر كشيد. تصوير تازه شكل گرفته‌ي محبوب جلوي چشمش بود. حالا محبوب زير درخت نشسته بود. به نقطه‌اي كه با اتاق تاريك پشت مردمك دوربين فاصله‌ي زيادي داشت، نگاه مي‌كرد. چشم‌هايش پشت يك عينك آفتابي پنهان بود. يك شال مشكي موهايش را پوشانده بود و كلاه لبه داري روي شال. سرش متمايل به سمت بالا بود. گمان كرد اين كار را براي آن كرده است تا غرورش توي عكس كاملا نمايان شود. زاويه‌ي سرش به بيننده مي‌فهماند نمي‌تواند در دنياي واقعي به او بيش از حد نزديك شد. خورشيد سايه‌ي لبه‌ي كلاه را روي قسمت بالايي پيشاني انداخته بود. ليوان را روي كابينت گذاشت. خواست حواسش را به چيزي مشغول كند. خوشه‌ انگوري از توي يخچال برداشت. انگور را نشسته، گذاشت روي سينك آشپزخانه و برگشت كنار كامپيوتر. محبوب نشسته بود روي خاك. شلوار لي آبي به پا كرده بود و كفش‌هاي طوسي. در اين عكس نسبت به عكس ديگر، نيم‌رخ چپش نمايان‌تر بود تا راست. از نيم‌رخ راست فقط قسمتي از گونه و عينك آفتابي مشخص بود. نيم‌رخ چپ گوش‌ها و قسمت كوچكي از جمجمه‌ را در بر داشت. “به طبيعت پناه برده بود يا از روي بي‌نيازي فقط خواسته بود چند ساعتي را در كنار كوه و درخت بگذراند” اين سوالي بود كه به محض ديدن عكس دومي توي ذهنش نقش بست.
هر چه با خودش كلنجار رفت، نتوانست اين فكر را از خودش دور كند كه اين امر تنها ناشي از يك تشابه اسمي نيست. با محبوب دوست بود و مدت‌ها بود با متن بدون صدا و تصوير او اخت شده بود. نمي‌دانست بايد به دنبال تصويري براي صورت نقش نبسته‌ي او باشد يا نه. نمي‌دانست نگاشتن نقشي براي صورت محبوب، چه فايده‌اي خواهد داشت. محبوبي كه مي‌دانست چه زماني بايد سكوت كند و چه زماني حرف بزند، چه موقع گلايه و چه موقع خاطرات گذشته‌اش را به صورت مونو‌لوگ بيان كند. محبوبي كه تا وقتي حرفي براي گفتن ندارد، سكوت مي‌كند و در يك مكالمه‌ي نوشتاري، اگر واجب‌تري پيش مي‌آمد، با يك كلمه و بدون هيچ توضيح بيشتري مكالمه را قطع مي‌كرد. محبوبي كه او از خلال نوشته‌ها بيرون كشيده بود، زيبا فكر مي‌كرد و زيبا رفتار. زيبا سكوت مي‌كرد و زيبا غوغا. محبوب هيچ‌گاه به او اجازه نداد علت‌ها و داستان‌ها را بداند. او هم مانند ديگران، فقط مي‌توانست از معلول‌ها بداند. و اين دور نگه داشتن او، در كمال احترام و ادب محبوب صورت مي‌گرفت. به طوري كه يك بار هم از اين رفتار محبوب نرنجيد. فقط گاهي دلش مي‌خواست بيشتر از آن‌چه كه روي صفحه نشانده شده بود، بداند. براي چنين محبوبي، صورتي چنين مصمم با نگاهي مستقيم در دوربين يا نگاهي از سر بي‌توجهي به آن دور‌ها، موهايي كوتاه و مردانه يا نشاندن‌شان در زير شال و كلاه، تن‌پوش سورمه‌اي يا مانتو و كوله‌ي سياه، قامتي ايستاده يا تني نشسته روي خاك و ساعد عصا شده بر بالا‌تنه، به خوبي جفت و جور مي‌شد. حتي نمي‌دانست اگر روزي چهره‌ي واقعي محبوب در برابرش ظاهر شود، ظرف خيالش واژگون خواهد شد يا پايدارتر مي‌شود. تنها مي‌دانست تصويري كه جلوي رويش است به اندازه‌ي تصويري كه در خيالش سايه-روشن محبوب را ترسيم كرده است، مصمم، تاثير‌گذار و مغرور است و اين تشابه اسمي باعث شده بود يك ساعت تمام به آن تصوير زل بزند. تصوير دختري مغرور كه اگر سنش كمتر مي‌زد، شك او را به يقين تبديل مي‌كرد.



يادداشت‌هاي خوانندگان

  1. .

    تصور می کنم حضور محبوب رو در تالاری از آینه…
    با رقص نگاه و تاب دست ها ،ضرب آبی این کلمه ها و خاکستری چشم ها..ودنبال کردنش درهر آینه با هر بلند شدنش روی انگشت ها…
    تصور تصویر های جور وا جور و توصیف چند باره ی او..
    و فکر می کنم به اینکه که برای این دل صنوبری..رویای هزار هزار آینه کجاست ..و کجاست ی نیم نگاه رودررو..؟

  2. .

    ادمها شبیه خئدشون هستند امید عزیز ، شک نداشته باش .
    شبیه همین کلماتی که می نویسند و می خوانیم .
    البته گاهی وقتها این لحن خوانش ماست که متفاوت است .


  1. يادداشت

    سپر آنتی بات *