هوا چند روز دير به تقويم نگاه كرد كه يادش بيايد پاييز آمده است. ولي بالاخره نگاه كرد و فهميد كه بايد بوزد و برگها را زرد و قهوهاي كند و بريزد زير پاي تو.
راه كه پر شد از رنگ برگهاي چنار و سپيدار بيا. باران كه خواست بيايد بيا. هوا كه خاكستر چشمهايت را روي ابرها ريخت، بيا.
هوا كه تند وزيدن گرفت و گرد و خاك پاي تو كه بلند شد، بگو ابرها روي برگها ضرب بگيرند و خاك را بنشانند و خودشان هم بنشينند. تو امدي.
من حرف زدم و تو لبخند. من خاطرهي روزهاي نبودنت را، روزهاي نبودنم را ساختم و آينده را قابل تحمل. با دستي كه توي دستم گرم شد و نرم، من روي همهي روزهاي مهر، مهر تاييد زدم تا فرداي ديماه كه نرمي دست تو نيست، گرمي ياد آن، برف را توي دستم ذوب كند.