msgbartop
شايد همين امروز انتظاري است كه مويم سفيد كرده است
msgbarbottom

٢مهر- من و خدا و موجودی نجیب

آيا دوست داشتن تو چيزي است كه روزي از ياد آدم برود، از يادم برود؟ آيا چيزي توي دنيا هست كه به من اظمينان بدهد همانقدر كه دوستت دارم، دوستم داري؟ و آيا اين نياز عميق من به دوست داشتن و دوست داشته شدن تو از ضعف من است؟ آيا دوست داشتن چيزي است كه در فرم ايده‌ال آن بايد در بي‌نيازي رخ بدهد؟ و مهم‌تر از همه آيا صرف اين‌كه دوستت دارم و با فرض مثبت بودن پاسخ سوال دوم، بايستي احساس مالكيت در من به وجود آيد؟ آيا بايد اين گمان به سراغ من بيايد كه من مالك بخشي از احساس تو‌ ام؟ گيريم مالك قسمتي از حس تو باشم، آيا بو كشيدن رد تو در تمام كوچه‌هاي بي‌انتها و باريك و گشاد، كه بعضي‌شان خلوت‌اند و بعضي ديگر شلوغ‌تر از ميدان‌هاي شلوغ شهر در شلوغ‌ترين روز سال و پر ترددترين ساعت آن روز، پيدايت كردن، گفتگويت با آدم‌ها را از دور تماشا كردن و با بغض خفيفي از كنارت رد شدن، ناشي از احساس مالكيت و مالكيتي بيشتر از آن‌چه سهم من است، نيست؟ آيا سكوت تو به ترس خفته‌اي در من پايان خواهد داد؟ و از طرفي ديگر آيا من را بر سر چهار‌راه “چه‌كنم” كودك گم‌شده‌اي نمي‌كند كه دست مادرش از دستش جدا شده است و به هر چهره به اميد يافتن او مي‌نگرد. آيا به زبان آوردن اين سوالات كه تاكنون جرات پرسيدنش را از كسي نداشته‌ام و اكنون نمي‌دانم با پرسيدنش، بايد منتظر پاسخي باشم يا فقط پرسيدنش برايم مهم است، ريشه در چيزي مثل حسادت مردانه دارد؟ آيا اصولا بايد پرسيدن اين سوالات برايم امري مهم باشد؟ آيا اهميت اين سوالات و پرسيدنش چيزي است كه من را و احساس من را نسبت به تو گمراه كند يا برعكس باعث مي‌شود شناختي بالاتر از احساس كودكانه‌ي دوست داشتن در من به وجود آيد؟ آيا بايد به دنبال پاسخي واضح به اين سوالات باشم؟ آيا رسيدن به پاسخي براي اين سوالات حس من را نسبت به تو به سوي مناسبي هدايت خواهد كرد؟
اگر نبايد احساس مالكيتي به وجود آيد، پس چرا سكوت يك‌ديگر اينقدر برايمان غير قابل تحمل است؟ آيا اين ناشي از برداشت سنتي و اشتباه ما از فرايندي به نام «دوست داشتن» است؟ حالا كه من آن‌قدر مرد شده‌ام كه تحمل سكوت تو برايم امري ممكن شود، حالا كه توانسته‌ام بپذيرم دوست داشتن نبايد من را مالك چيزي بكند، حالا كه نيازم به خواندن كلمه‌هايي براي خودم را با چيزهايي ديگر مانند ياد‌اوري گذشته برآورده مي‌كنم، حالا كه ياد گرفته‌ام بدون احساس ماكليت دوست داشته باشم، حالا كه قبول كرده‌ام آن چيزي كه فكر مي‌كردم اسمش دل‌تنگي است، چيزي به‌جز ترك عادت نبوده است –عدم تكرار چيزي تكراري با با فواصل زماني معين، حالا كه اين‌ها و همه‌ي چيز‌هاي ديگر،‌ آمده‌ام شك كنم به دوست داشتن و به تو و بعد كه دليلي براي اين شك نيافتم، شك كنم به خودم و احساسم و بعد كه محو شد، شك كنم به اين‌كه آيا دوست داشتن در نياز رخ مي‌دهد يا بي‌نيازي و بعد كه فهميدم هر دو نوع آن ممكن است و آن چيزي كه بين من و تو است از روي نياز است و بي‌نياز دوست داشتن فقط از جانب يكي است به همه‌ي ديگران،‌ و همه‌ي ديگران از روي نياز دوست دارند، دوستت داشته باشم. دوست داشتن تو چيزي نيست كه از ياد آدم برود، كه از يادم برود.


  1. يادداشت

    سپر آنتی بات *