msgbartop
شايد همين امروز انتظاري است كه مويم سفيد كرده است
msgbarbottom

٢٣شهريور- ساعت شش بعدازظهر

حوله‌ تمام بدن زن را نمي‌پوشاند. در خانه به جز او، كس ديگري نبود. براي هيمن احساس راحتي مي‌كرد و حوله را فقط روي بدنش انداخته بود تا به آهستگي خشك شود. همين طور در خانه قدم مي‌زد و با خودش چيزي زمزمه مي‌كرد. به نظر مي‌امد ترانه‌اي را زمزمه مي‌كند. حوله را روي مبل انداخت و به سمت اتاق خواب رفت. چند دقيقه بعد با يك تاپ قرمز و يك دامن سياه در پايش برگشت. دست‌هايش را به دو انتهاي بدنش دراز كرد. عضلاتش را كش و قوسي داد. روي مبل نشست و كتاب را روي زانو‌اش باز كرد. دامن سياه‌ش تا بالاي زانويش را پوشانده بود. چند دقيقه‌ به كتاب چشم دوخت. سرش را رو به ديوار روبه‌رو‌يش از روي كتاب بالا آورد. ساعت را با خودش زمزمه كرد و دوباره به نوشته‌هاي كتاب برگشت. مي‌شناختمش. يك سالي مي‌شد كه همسايه‌ي ديوار به ديوار عمه‌ي پيرم شده بود. به زحمت توانستم از سوراخ‌هاي توري پشت پنجره، ساعت را ببينم. به آرامي و كاملا كنترل‌شده نفس مي‌كشيدم. دوباره به ساعت نگاه كرد. بلند شد و بي‌هدف رفت توي آشپزخانه و برگشت. روي مبل نشست و دوباره كتاب روي پايش پهن شد. ساعت شش بعد‌ از ظهر بود و تا جايي كه در خاطرم مانده، چهارشنبه‌ي اخر پاييز بود. دوباره از جايش بلند شد و رفت به سمت آشپزخانه. يك سيب از توي يخچال در آورد و گاز زنان برگشت. انگشت اشاره‌اش وسط دو صفحه‌اي كه مشغول خواندن بود، مانده بود. نشست و به سمت پنجره نگاه كرد. همن‌طور بي‌حركت ماندم. روشنايي داخل و تاريكي بيرون مانع از آن مي‌شد كه بتواند سايه‌ي بي‌حركت مردي را پشت پنجره‌ي اتاقش حس كند. كنترل تلويزيون را برداشت. تلويزيون را روشن كرد و كتاب را از روي زانو‌اش -كه حالا ان يكي را هم روي اين‌ يكي انداخته بود، به گوشه‌ي مبل دو نفر پرتاب كرد. چند دقيقه فقط كانال عوض مي‌كرد. بالاخره روي يك كانال كه برنامه‌ي رقص داشت، متوقف شد. انگار داشت من را مي‌ديد. ولي مطمئن بودم نگاهش به سمت تلويزيوني است كه صداي رقص و آوازش به خوبي به گوشم مي‌رسيد. به ساعت نگاه كرد و روي مبل دراز كشيد. موهايش را با دست به بالاي سرش داد و پاهايش از دسته‌ي مبل آويزان شد.
دو بار او را خانه‌ي عمه خانوم ديده بودم. خوش مشرب، با وقار و دانا به نظر مي‌رسيد. اين ها را از قدرت كلامش در احوال‌پرسي كردن و رعايت احترام خودش و طرف مقابلش فهميدم. كنار عمه خانوم نشستم. بلا فاصله خانه‌ي عمه را ترك نكرد تا فكر نكنم از مرد‌ها واهمه دارد. بر عكس. چند دقيقه‌اي نشست و در بين صحبتش با عمه خانوم، حال مادر و خواهرم را هم پرسيد. از ان دسته زن هايي نبود كه بخواهد با ناز و ادا صحبت كند. طوري كه من در گفتگوي كوتاهي كه بار اول با او داشتم، اصلا فكر نكردم دارم با يك زن صحبت مي‌كنم. بعد به بهانه‌ي درست كردن شام و مرتب كردن خانه تا رسيدن شوهرش، عذر خواهي كرد و من را با عمه خانوم تنها گذاشت.
حياط خلوت اين دو واحدِ هم‌كف، مشترك است. عمه خانوم گفت بايد برود تا درمانگاه آمپولش را بزند و برگردد. از سالها پيش هر ماه يك بار به او سر مي‌زدم. پارچ آبي كه روي فرش چپ شده بود، بوي گندي توي خانه راه انداخته بود. امدم توي حياط خلوت مقداري هواي تازه به سرم بخورد تا عمه برگردد. گردني كشيده داشت و موهايي سياه و بلند و وحشي. سرش را برگرداند و دوباره به ساعت نگاه كرد. از جايش بلند شد. تند تند كانال‌ها را عوض كرد و روي يك كانال، به تلويزيون خيره شد. دستش را روي سينه‌اش گذاشته بود. از لمس كردن آن لذت مي‌برد. يكي از پستان‌هايش را از زير تاپ در آورد و با ولع بيشتري به تلوزيون چشم دوخت.
با شنيدن صداي سرفه‌اي خس‌دار سرم را به آرامي چرخاندم. شوهر آن زن و عمه خانوم داشتند من را نگاه مي‌كردند. همين كه نگاهم افتاد به نگاه مرد، مشتش توي صورت خورد و نقش زمين شدم.



يادداشت‌هاي خوانندگان

  1. .

    اروتیک!

    با خودم فکر می‌کنم آیا واقعاً شب، با روشنی‌ی داخل اتاق و تاریکی‌ی بیرون سایه‌ی آدم پشت پرده را نمی‌توان تشخیص داد؟ باید امشب امتحانش کنم!

  2. .

    davt be hamkari baraye weblog nevisi

  3. .

    غافلگير شدم .. درست آخر ماجرا !!

  4. .

    سلام . اتفاقا آخرش قابل حدس بود . مایل استون نوشته بهتری بود از این یکی

  5. .

    خیلی دقیق و با جزئیات کامل نوشته بودی. غیر مستقیم اما عالی تضاد (طبیعی)شخصیت زن را در جمع و در تنهایی ترسیم کرده بودی. همانطور که راوی هم وقتی پشت پنجره پنهان است ، با وقتی که در حضور عمه ، انگار دو تا آدم است.
    آن مشت آخری از طرف عمه قابل توجیه است ، اما من دلیلی برای به یکباره پیدا شدن مرد ندیدم. شخصا ترجیح می دادم گسست این ماجرا و پایان بندی با قدرت بیشتری اتفاق می افتاد.

  6. .

    http://nurse-ir.blogfa.com/post-40.aspx

  7. .

    من آخرش نفهمیدم .

    اینکه زن متوجه مردی شده بود که او را می پایید برایم قابل درک بود و اینکه می خواست اون مرد را تحریک کنه هم .
    اما با اخرش مشکل داشتم !


  1. يادداشت

    سپر آنتی بات *