msgbartop
شايد همين امروز انتظاري است كه مويم سفيد كرده است
msgbarbottom

٨فروردين- خاطره‌ي دو خط موازي لرزان

نمي‌دانم چرا دل‌هاي آدم‌ها كه به هم نزديك مي‌شود دوست دارند صداي هم را بشنوند. نزديك‌تركه مي‌شود مي‌خواهند روي هم را ببينند. نزديك‌تر كه مي‌شود، مي‌خواهند دست هم را بگيرند و با هم زير باران قدم بزنند. نزديك‌تر كه مي‌شود، از چسب‌ناكي و تنگي، خيس مي‌شود. و باز نزديك‌تر كه مي‌شود به يك‌باره انقدر نزديك مي‌شود كه مي‌توانند از هم دور شوند. ديگر صدا و صورت و دست و قدم زدن با يك‌ديگر، اينقدر شفاف و زيبا ديده نمي‌شود. نمي‌دانم. شايد دليلش اين‌است كه تبديل به عادت مي‌شود. لعنت به عادت. لعنت به هر چه عادته. لعنت به عادت. عادت. بشمار. چه ماهانه‌ش و چه سالانه‌ش. لعنت به تمام عاداتي كه باعث مي‌شوند زيبايي‌ها پنهان شوند. لعنت به تمام عاداتي كه باعث مي‌شوند معجزه‌ها ديده نشوند. لعنت به تمام عاداتي كه زيبايي يك لبخند را در پس چهره‌ي محبوب، محو مي‌كنند.
در مورد من و تو مساله اين‌طور نيست. قبل از آن‌كه دل‌هاي ما به هم نزديك شود، قبل از اين‌كه دلي بدهم و دلي بگيرم، نور، اولين تصوير از صورتت را با سرعت 299702547 متر بر ثانيه در پرده‌ي شبكيه‌ام انداخت. چشم من آن تصوير را براي مدت چهار صدم ثانيه روي پرده نگاه داشت. هرچه تلاش كردم اولين فوتون‌هاي انعكاس نور تو را در چشمم براي هميشه تثبيت كنم نشد. بيش از آن، در توانش نبود. حرارتي كه نور به سلول‌هاي مخروطي منتقل كرد، توان آن‌ها را ربود. تلاش من براي حفظ اولين نقش از چهره‌ات بي‌نتيجه ماند. بعد از آن، با سرعت تقريبي يك ماخ، صدايت پرده‌ي گوشم را به آرامي مرتعش كرد. اين اتفاقات به قدري سريع بود كه واكنش‌هاي دروني من را تحت تاثير قرار داد. چيزي در دلم لرزيد. با خودم گفتم “به خودت مسلط باش مرد”. كسي از درون من داشت از من مي‌گريخت و به تو پناه مي‌اورد. دست‌پاچه شده بودم. صدايم مرتعش شده بود. چشم‌هايم دوسو مي‌ديد. به زحمت، “خود”ي را كه داشت مي‌رفت كه از دست برود، جمع و جور كردم. چشم‌هايم را بستم. پرتوهاي نور بي‌نتيجه به پشت پلك‌هايم مي‌كوبيدند. گوش ديگرم را دروازه كردم تا ماندگاري صوتي‌ام به حداقل برسد. سينه را صاف كردم و صدا را در گلو پيچاندم: “تصميم به ازدواج داري؟” عجب سوال احمقانه‌اي. هول نشو اميد. ديوانه! اگر تصميم به ازدواج نداشت كه الان تو اينجا نبودي. با همان صدا، اما رساتر، ادامه دادم “مي‌خواهي همين‌طوري سكوت كني؟” براي دومين بار، لب‌هايت را تكان دادي “من بايد شروع كنم؟” دوباره دلم ريخت. چشم‌هايم اين‌سو و آن‌سو دويد. كسي از درون من گريخت. آن موقع بود كه فهميدم “خود”ي باقي نمانده.
ساعتي گذشت. واكنش‌هاي شيميايي درونم را فرو نشاندم. ولي چيزي در من تغيير كرده بود. فوتون‌هاي نور متصاعد شده از تو مدام به چشم‌هايم نوك مي‌زدند و من به ضرباهنگ آن‌ها و لب‌هايت عادت كرده بودم. اعتياد بود؟ اعتياد نبود. قافيه را باخته بودم؟ اين اولين بار نبود كه به خواستگاري كسي مي‌رفتم. چنين حسي را تا كنون تجربه نكرده بودم. قافيه را نباخته بودم. سعي كردم چيزي بروز ندهم. ولي تو خود مي‌دانستي با من چه كرده‌اي. قافيه‌ام را ربوده بودي و هم‌زمان كه به چرخش نود درجه‌اي پاچه‌ي شلوارم در دلت مي‌خنديدي، جسد نيمه‌جان و زخمي من را به سمت دو خط موازي دل‌چسب روانه كردي.



يادداشت‌هاي خوانندگان

  1. .

    ای عشق همه بهانه از توست…..

  2. .

    سلام.وب قشنگی داری.مطالب تو دوست دارم
    موفق باشی
    کاش میشد رهگذری باشم

    ساده و بی غم

    برای رهایی و ازادی بال گشایم و پر کشم


  1. يادداشت

    سپر آنتی بات *