msgbartop
شايد همين امروز انتظاري است كه مويم سفيد كرده است
msgbarbottom

٣٠شهريور- خاكستر

اينجا را به خاطر خواهم آورد. سال‌ها بعد. وقتي به قدر كافي گذشته باشد. مثلا حدود بيست و پنج سال. تمام اين‌جا را. فضاي سبز و ناهار و سايه را. كه يادم بيايد درختي بود كه زيرش ناهار خوردم. خورديم. دست‌ها را و حتي خود چشم‌ها را دوباره خواهم ديد. حالا گيريم آن‌قدر پير شده باشم كه از همه چيز يك خيال خاكستري در ذهنم مانده باشد. به محض اينكه يادم بيايد، زنده مي‌شوند. همه چيز. همه‌ي رنگ‌ها جلويم نقش مي‌بندند. به هيبت كلاغ و درخت و چمن و سايه و آرامش. به هيبت تمام احساس محبتي كه مي‌چيدم و بذر نگاهي كه مي‌كاشتم.
بيست و پنج سال بعد. دست خواهم برد توي سرت. لاي موها كه حالا سفيد شده‌اند. جمجمه را لمس مي‌كنم. مي‌روم تو. از لاله‌ي گوش. مغزت را لمس مي‌كنم. همان‌جايي كه به چشم‌هايت فرمان دادند كه ريز شوند و تنگ تا به من بگويند دوستم داري. بعد مي‌روم سراغ آن‌ قسمت از مغزت كه حس تو را در خود نگه داشته‌اند. آن‌جا كه دست‌هايت را به رقص آوردند و سر و سينه و گردنت را. آواز مي‌شنيديم. من از دهان تو و تو از چشم‌هاي من. زنده بمان. تا آن موقع كه يادم بيايد. تا سفيدي موها. تا پيري من. زنده بمان. از راستي قامت “الف”م . تا خميدگي كمر “ياي”م. خاكستر تمام رنگ‌ها را روي خاك خواهم پاشيد. اگر جسمي مانده باشد، جان مي‌دمم در آن. در سينه‌ات. از گرماي نفسم كه به ياد تو جان مي‌گيرد. خون مي‌ريزم در رگ‌هايت. از سرخي پستان‌هاي هميشه خشكم. زنده كه شدي نگاهم كن. ببينم. كنارم بايست و از غذايي كه دوست دارم برايم بياور.
همان بيست و پنج سال گذشته است. اگر جسمي نمانده باشد، آبشار نقره‌اي موهايت روي مرمر كدام تن بريزند؟ اگر جسمي نداشته باشي كه به آغوش كشم و سينه‌اي كه سجده كنم و دلي -گيريم از سنگ- كه طواف كنم، به كدام اميد زنده بمانم؟ با دست، موي سفيد را تا پشت كدام گردن شانه كنم؟ چشم‌هايم روي برف تن پوشيده در زير كدام لباس سُر بخورند؟ با كدام آغوش در سرماي اين شب كوير گرم شوم؟ لباس خاك، خيلي گرم نيست. ولي خاكسترت هنوز گرم است. موهايت را بريز پشت گوش‌ات. بگذار لاله‌ي گوش‌ات را ببينم. مي‌خواهم با لب‌هايم كنار آن زمزمه كنم. آواز بخوانم. زنده‌ات كنم. موهايت را ببويم. زنده شوم.
خوابم مي‌آيد. مثل همان شب سرد ستاره‌ها كه آغوشم از دوري تنت تا صبح به انكار تو پرداخت. آن‌شب، سرما در آغوش من گرم نشد.
سال‌ها گذشته است. مرده‌ايم. در كدام جسم زنده شويم كه لايق‌مان باشد. تو بدون جسمي؟ اگر جسمي نباشد، از كجا بفهمم زني يا مرد. چگونه پيدايت كنم؟ انديشه‌ات زن بودنت را نشان مي‌دهد؟ و احساست؟ آن موقع آبشار موهايت چه رنگي خواهد بود؟ برف تنت چه خواهد شد؟ صورتت؟ نگاهت؟ دست‌ها. دست‌هايت. از مچ به پايين. صدايت؟ قامتت؟ روي كدام سينه سجده كنم. كدام كوه را به چيدن لاله بالا روم. كدام دشت را به بوييدن شقايق بدوم. كدام تن قبله‌ام بشود به طواف كردن؟ در سايه‌ي كدام درخت بخوابم؟ از كدام چشمه بنوشم؟ از كدام آغوش گرم شوم؟ آن موقع فاعلي خواهم بود كه به فعلش مي‌رسد؟



يادداشت‌هاي خوانندگان

  1. .

    دارم به فاعلی فکر میکنم که به فعلش میرسد !!!!!!!!!!!!

  2. .

    شايد بيست و پنج سال ديگر… آن موقع فاعل به مفعول رسيده… طواف كرده… از كوه بالا رفته و لاله چيده… بيست و پنج سال بعد…

  3. .

    فهميدم. سمت راست. خيلي خوب شده.


  1. يادداشت

    سپر آنتی بات *