msgbartop
شايد همين امروز انتظاري است كه مويم سفيد كرده است
msgbarbottom

١٠شهريور- سردابه

تبر را كوبيد به سينه‌ي زن سنگي. مجسمه چند تكه شد. بلند شد و تلو تلو خوران رفت به سمت در. در را كه باز كرد زن غرق در خون نقش زمين شد.
چند سال در ان دخمه‌ي تنگ و نمور زندگي كرده بود. به سمت تابوت رفت. كاه و پوشال روي مجسمه‌ي زن را كنار زد. سينه‌ي سفيد زن در تاريكي سردابه برق زد. كنار تابوت زانو زد. نگاه زن روي صورتش افتاد. انتظار داشت زن به او خوش امد بگويد. ولي در صورتش سكوت بود و تصويري مبهم از غم و شادي خشك شده بود. نگاهش كه به پاهاي لخت زن افتاد، سرش را برگرداند و ان‌ها را با پوشال پوشاند. سرش را گذاشت روي شكم زن و سينه‌هاي زن را در دست گرفت. مجسمه‌ساز قابلي آن را تراشيده بود. گرد و سفت و بلوري. سرش را بالا اورد و برد به سمت لب‌هاي زن. اهسته از زن خواست او را ببوسد. زن بي حركت به گوشه‌اي از سقف خيره شده بود. مقابل زن به عجز و خواهش افتاد. ولي زن حتي نگاهش را بر نگرداند. تبر را برداشت…

برداشتي آزاد از « زن پشت در مفرغي» از «مجموعه‌ي درها و ديوار چين» نوشته‌ي احمد شاملو. اولين داستاني كه از شاملو خواندم.



يادداشت‌هاي خوانندگان

  1. .

    برگشتنم را با اولین کامنت برای اولین مطلبی که جز برداشت آزادش را نخواندم نوشتم!

    سلام!

  2. .

    این بت سنگی را مردمان می‌پرستیدند؟ یا پرستنده تنها «راوی متن» بود؟ در این متن چه کسی خدای سنگی ِ راوی را دفن کرده؟
    .
    .
    .
    برمی‌گردم.. بازم حرف دارم راجع به این متن

  3. .

    شاملو در «آیدا در آینه» :
    “ لبانت/ به ظرافت شعر/ شهوانی‌ترین بوسه‌ها را به شرمی چنان مبدل می‌کند/ که جاندار غارنشین از آن سود می‌جوید/ تا به صورت انسان درآید ”
    این جاندار که مدت‌ها در سردابه‌ی مردگان می‌زیَد “ چند سال درآن دخمه‌ي تنگ و نمور زندگي كرده بود ” به خودش اجازه داده که به ساحت زن‌ سنگی وارد شود. زنی که در ابتدای داستان پرده از وجود نه معناگونه بلکه فیزیکی او برمی‌دارد و انگار رابطه‌ای نزدیک با وجود آن زن سنگی دارد.. انگار خود اوست که هر ضربه‌ی آن سردابه‌نشین بر تن او زخم می‌شود و خون.. “ زن غرق در خون، نقش زمين شد ” و زن انگار می‌میرد.. می‌گويم انگار..
    اگرچه در داستان با این جمله روبه‌رو می‌شوم “ مجسمه‌ساز قابلي آن را تراشيده بود ” احساس می‌کنم اینجا با آنیموسی که خیلی واقعی شده طرفیم.. آنیموسی که شکسته می‌شود و بقایای او چند تکه سنگ است و زنی که ظاهراً مرده. اما آنیموس زوال‌پذیر نیست(!) تکوین صورت می‌گيرد.. گاه با تراشیدن به پیراستن وگاه با افزودن به آراستن.. ممکن ِ زیبای روایت شده ساخته‌ی ذهنی یا چيدمان او را برهم زده.. به نابودی برخواسته.. حال از چه رو؟ آیا به دلیل ناتوانی زن سنگی در برابر خواسته‌هایش؟ “ اهسته از زن خواست او را ببوسد ” یا “ انتظار داشت زن به او خوش‌امد بگويد.”
    حال با دیدن آن زن غرق در خون چه می‌شود؟
    شاملوی شعر «آیدا در آینه» می‌گوید :“ و سپیده‌دم با دست‌هایت بیدار می‌شود ”

  4. .

    دارم به حرف های ناهید فکر میکنم به تکوین !


  1. يادداشت

    سپر آنتی بات *