msgbartop
شايد همين امروز انتظاري است كه مويم سفيد كرده است
msgbarbottom

١١مهر- بعد از هفت سال

امروز بعد از هفت سال رفتم دانشگاه. دانشگاهي كه چهار سال توي آن درس خوانده بودم. دويده بودم. پله‌ها را بالا رفته بودم و به سرعت پايين آمده بودم. از درب اصلي كه وارد شده بودم فضا هنوز همان فضا بود. درب ورودي را عوض كرده بودند. شيك شده بود. گل‌هاي جلوي ساختمان مركزي هنوز مرتب بودند. چمن‌ها تازه و ساختمان، مثل قبل. رفتنم به اتاق دكتر ميري بي‌نتيجه بود. نبود. دو نفر ديگر به جاي او توي اتاق كارهاي مربوط به استعداد‌هاي درخشان را انجام مي‌دادند.” دكتر ميري ديگر سرپرست امور دانشجويان ممتاز نيستند؟” “چرا. جلسات را مي‌آيند. الان مدير گروه فيزيك هم هستند و غالبا دانشكده هستند”. “از اقاي جباري هم خبر داريد؟” ايشان مسئول طرح‌هاي پژوهشي هستند.” برمي‌گردم. ساختمان مركزي تمام مي‌شود. چهار سال دويدن در اين ساختمان در دو دقيقه تمام مي‌شود. سلف ياس هنوز همان است. تربيت‌بدني و زمين چمن. بوي چمن تازه. چند نفر توي زمين نشسته‌اند و يك نفر با لباس ورزشي زرد رنگ برايشان صحبت مي‌كند. ساعت از هشت و نيم صبح گذشته است. دانشكده‌ي داروسازي و سه‌راهي رياضي و مهندسي را به سمت مهندسي پيش مي‌گيرم. سمت چپ درخت‌هاي غالبا كاج و سمت راست چنار يك‌دست. بوي پاييز را توي ريه‌هايم مي‌كشم.
به دانشكده مي‌رسم. ساختمان E شكل كه طرح آن بيشتر از چهل سال پيش اجرا شده است. همين‌طور خوابيده روي زمين. در هر شاخه، سه طبقه و زيرزمين. طبقه بالاي هم‌كف در دندانه‌ي شمالي، گروه مكانيك است. دكتر ب.م.ا چاق‌تر شده است. ولي هنوز همان‌طور باد توي كله‌اش است. ادم زرنگي است. براي خودش يال و كوپالي در صنعت به هم زده است. دكتر فرشيديان‌فر فرصت مطالاتي است و هنوز نيامده است. اگرچه زياد حرف مي‌زند، ولي همزمان كه به منافع خودش مي‌انديشد، به فكر دانشجو هم هست. حداقل اين‌طور مي‌نمايد. دكتر ابوالبشري را هم توي راهرو ديدم. بعد از هفت سال دوري و نديدن‌، بدون لحظه‌اي فكر كردن،‌ اسم من را به زبان آورد. هرچه انتظار كشيدم، مهندس جامي‌الاحمدي نيامد اتاقش. سر كلاس بود. ديدمش. يك ساعت توي ساختمان‌هاي دانشكده، راهرو‌هاي اساتيد، اتاق كامپيوتر، طبقه زيرزمين، ترياي ممد عبدي كه ديگر از عباس و ممد خبري نبود و ساختمانش هم عوض شده بود، شاخه‌هاي E و طبقات هر شاخه چرخيدم. دوباره و سه‌باره كه رسيدم، مهندس جامي‌الاحمدي بود. استاد محبوبي بود. پسنديده را هم ديدم. قاضي‌خاني را هم. ولي نرفتم پيش‌شان. دوست داشتم بروم پيش جامي. كمي چاق‌تر شده بود. گفت دكترايش را پنج‌شنبه دفاع كرده است. به خاطر اينكه اهل سنت بوده، نگذاشته بودند آن قديم‌ها، از بورسيه‌ي وزارت علوم استفاده كند. باسواد بود. به‌درس‌ش مسلط بود. دانشكده پيشنهاد داده بود كه همان‌جا دكترا بخواند و او هم در اولين‌دوره، شروع كرده بود به خواندن. اولين دوره‌اي كه دانشكده توانسته بود دانشجوي دكترا بگيرد. بهش تبريك گفتم. شوكولات تعارفم كرد. مقداري لكنت زبان داشت. با او يك مقاله داده بودم. يكي هم با فرشيد يكي هم با ابول.
الان توي يك كافي‌نت هستم. منتظرم هانيه‌ كلاسش تمام شود و بيايد. فضاي امروز خوب بود. من را برد تا آن سال‌ها. گفتم شما را هم در اين حس شريك كنم. احساس زيباي چهار سال از عمرم.



يادداشت‌هاي خوانندگان

  1. .

    سلام
    بعد مدت ها این نوشته پر از خوبی بود،ملموس بود
    می بینید انگار گذشته همیشه خوبتره..
    منم یک شعر خوب امروز خوندم اینم چند بیتش:

    به گرد دل همی گردی،چه خواهی کرد می دانم
    چه خواهی کرد دل را خون و رخ را زرد می دانم
    یکی بازی بر آوردی که رخت دل همه بردی
    چه خواهی کرد بعد از این بازی دگر آورد می دانم
    به یک غمزه جگر خستی پس آتش اندرو رستی
    بخواهی پخت می بینم بخواهی خورد می دانم
    به حق اشک گرم من به حق آه سرد من
    که گرمم پرس چون بینی که گرم از سرد می دانم
    مرا دل سوزد و سینه تو را دامن ولی فرقست
    که سوز از سوز و دودو از دود و درد از درد می دانم
    به دل گویم که چون مردان صبوری کن دلم گوید
    نه مردم نی زن ار از غم،ز زن تا مرد می دانم
    دلا چون گرد بر خیزی زهر بادی نمی گفتی
    که از مردی بر آوردن ز دریا گرد می دانم
    چوابم داد دل کان مه چو جفت و طاق می بازد
    چو ترسا جفت گویم گر ز جفت و فرد می دانم…
    ..
    .

  2. .

    سلام منم بعد از سه سال اين روزها مي روم دانشكده..
    استادها بعضي ها ميشناسندم و برخي نمي شناسند..برخي هم باور نمي كنند باز دوباره مرا در دانشكده ببينند.
    بيخود گريه ام ميگيرد وقتي پاي پنجره مي ايستم و چشم به كوههاي توچال ميدوزم.
    وقتي ميبينم دختري از سربالايي بالا ميرود تا به خوابگاه دختران برسد…
    و پسري شاد از سرپاييني به پايين مي دود تا به سمت دانشكده روان شود…
    دلم خيلي تنگه…خيلي…دلم ميخواد اينروزها تمام شود و زودتر به يك شنبه برسم تا دوباره به سمت دانشگاه پرواز كنم.

  3. .

    روزا می گذرن ..
    اما
    یادها نه ..
    اسمش را صدا می زنیم هانیه شما صدا بزن هانی ..


  1. يادداشت

    سپر آنتی بات *