msgbartop
شايد همين امروز انتظاري است كه مويم سفيد كرده است
msgbarbottom

١٤دي- باز كن بي‌بي

آخر حياط دو اتاق و يك آشپزخانه بين‌شان بود. هر اتاق يك پنجره‌ي قدي سه‌لت داشت. از چوب سپيدار. افتاب صبح و بعد از ظهر از پنجره به داخل مي‌آمد. دو لامپ صد وات شب‌ها چراغ خانه مي‌شدند. دور هم مي‌نشستيم و نان‌هايي را كه ديروز پخته بودي، توي آب‌گوشت تليت مي‌كرديم. چرا از مرزه‌هايت به مريم ندادي تا دست‌پخت تو را تكرار كند؟ عصر‌ها نان قاق و ماست ميهمان شكم‌هايمان مي‌شد. اتاق غربي، نشيمن بود و شرقي، پذيرايي. آخر اتاق، سمت راست مي‌نشستي. همان جايي كه يك رف بود و كتاب‌خانه را توي آن جا داده بودي. حالا ديگر نيستي تا اگر از در بزرگ حياط وارد شدم، از اخر اتاق ببيني‌ام و توي دلت غنج برود كه نوه‌ات آمد. سال‌هاست نيستي زهره خانم. نيستي تا از در غالبا باز خانه‌ات داد بزنم « بي‌بي، من آمدم» و بپرم توي بغلت. نيستي تا بنشاني‌ام روي پايت و از انگورهاي خانه‌ات كه چند ساعت پيش چيده‌ بودي و توي يخچال خنك شده بود، بگذاري توي دهانم. انگور‌هاي كشيده‌ي بي‌دانه. شصت روز بيشتر نتوانستي دوري شوهرت را تحمل كني. در چهره‌ات كه نگاه مي‌كردم، دلِ تنگت را مي‌ديدم. روز شصتم رفتي.
آفتاب‌گردان‌هاي كنار گل‌هاي محمدي، ماه‌ها دست‌نخورده باقي مانده‌اند. كسي به وضع كاله‌هاي گوجه و سبزي نرسيد. ميهمان خانه‌ي بچه‌هايت شده بودي. آن‌ها كه نمي‌دانستند دل تنگ خانه‌ات هستي و شوهرت و صداي من كه با پا بكوبم به دربزرگ حياط و در جواب تو كه با ته‌مانده‌ي صدايت مي‌گفتي «كيه» بگويم « باز كن بي‌بي». دست‌هايت را روي گوش‌هايم بگيري و ببوسي‌ام. راست و چپ گونه‌هايم هوس لب‌هاي تو را كرده‌اند. خيلي وقت است نديده‌ام‌ات‌. به اندازه‌ي همه‌ي اين خيلي‌ها دلم برايت تنگ است. فقط يك بار ديگر بنشانم روي پايت. سرم را بچسبان به سينه‌‌ات سفيدت تا سوزش نيش زنبور را فراموش كنم. از روي لباس هم سفيدي سينه‌ات را مي‌ديدم. گرماي سينه‌ات هيچ‌گاه نتوانست سفيد برف آ‌ن را ذوب كند.
امشب دوباره به خانه‌ات برو. فردا مي‌آييم خانه‌ات. سيب‌هاي افتاده پاي درخت، زير برف و خاك و خورشيد، نوزده سال است منتظرند برشان داري. انگورهاي آن دالان آويزان مانده‌اند تا نه هر دستي كه دست‌ تو بچيندشان. خش‌ِ جارويي بكش و نخاله‌ها را با خاك انداز جمع كن. سبزي‌ها را آب بده. نوزده سال است نچيدي‌شان. منتظرند بي‌بي. اگر خشك شده‌اند، آبشان بده. به‌ها را برايم مربا كن. به حاج بابا بگو گوشت بخرد. آبگوشت درست كن. با مرزه. مي‌نشينيم زير نور همان دو لامپ زرد. مي‌داني بي‌بي، دفتر ديكته‌ام پر شده است از بيست‌هايي كه براي هر كدامشان يك بوس و يك بيست‌توماني آبي از تو طلب دارم. مي‌خواهم بيايم طلبم را بگيرم. بلند شو. آمده‌ام در خانه‌ات. يك ساعت است با لگد مي‌كوبم به اين در قرمز بزرگ. منتظرم صدايت از زير دالان انگور، مهربان و ملايم به گوشم برسد. منتظرم بگويي « كيه». « باز كن بي‌بي».



يادداشت‌هاي خوانندگان

  1. .

    خوش به حال مادربزگت كه تو فراموشش نكردي. خوش به حال تو كه مادربزرگت آنقدر خوب بود كه هنوز خاطراتش برايت زنده مانده. روحش شاد…

  2. .

    خدا بی بی رو بیامرزه.
    ننه جون من هم زن تنهایی بود، بعد مرگ شوهرش سی و پنج سال تنها
    غمی به صورت داشت ولی هیچ موقع کلمه نمی کردش..پیر بود خیلی..
    روسریش هم همیشه سفید بود نیم متر تترون با چلوار که دورش رو هم ریز ریز کوک می زد..چند تا سنجاق قفلی هم از گوشه اش آویزون بود بعضی موقعا انگار ی چیزی رو محکم با گوشه هاش گره زده باشی ی جوری چروک بود که با عوض کردن و شستن و از نو سر کردن هم چروکاش نرفته بود.رنگ حنا خیلی قشنگ بود رو موهاش،گرمابه محله رو قبول نداشت می رفت شهر.قشنگی رنگ حنا رو زمان بی تاب شدنش از گرما و پس زدن چار قدش می دیدیم
    تارهای تک و توک سفید و بقیه قرمز قرمز و نارنجی
    جلو ما موهاشو باز نمی کرد مگه اتفاقی می دیدیم روسریش رو رو پاهاش انداخته با ی شونه چوبی کوچولو موهاشو از فرق تو تیکه کرده و تا آخرین رشته های قرمزی که تو دستش میتونه بگیره بافته و بافته و نوکش با تو تیکه کش محکم بسته و تا تموم شدن استکان کمر باریک چای هل و دارچینیش روسریش رو پس گوشش بسته و بعدش چادر گلی و جانماز و اون مهر بزرگ آینه دار که دست روش میکشید و بعد به صورت من..
    خدا بیامرزدش
    یادش بخیر.. وممنون بابت این یادو خاطره ی سفید


  1. يادداشت

    سپر آنتی بات *