msgbartop
شايد همين امروز انتظاري است كه مويم سفيد كرده است
msgbarbottom

٣١شهريور- دوست دارم بستني‌ام آب شود

دو سال و سه ماهِ سي‌ويك‌روزه و نه روز بعد از زماني كه آمدم، روز رفتن من است. يعني امروز. روز آخر شهريور. از روز‌ها بالا آمدم، بالا آمديم و ماه‌را گذشتم، گذشتيم و سال‌ها مثل آب رودخانه از كنارم، از كنارمان گذشتند تا به دو كوه كنار هم برسم، برسيم. و رسيديم. بخواهيم بشود 88. شد. بشود شهريور. شد. برسد به آخرين روز. رسيد. امروز آخرين روز كاري من است به عنوان يك همكار از همكارهاي شما. اگر روز‌ها گرم‌تر از خردادي نباشند كه به اين ساختمان آمدم، اما من گرم‌تر از روزي هستم كه چشمم به چهره‌ي شما روشن شد. آن موقع هنوز يخ من در آغوش كسي باز نشده بود و كسي هم نبود كه بخواهم يخ او را زود‌تر در گرماي سينه‌ام آب كنم. محيط برايم ناشناخته بود و من هم عضو ناشناخته‌اي براي محيط. و چه زود يخ‌هايمان را به يك‌ديگر داديم تا با هم صميمي شويم و سلام ساده‌ترين و ماندگار‌ترين و گرم‌ترين خاطره‌‌مان شد. خاطره‌اي كه هر روز براي زنده ماندن تكرار مي‌شود. به سلامتي همه‌ي شما: سلام.
به همين زودي گذشت. به آخر رسيديم. به اول خطي ديگر. دلم نمي‌خواهد آخرين كلام، بي‌صدا، بي‌رنگ و بي‌بو باشد. دوست داشته باشم بروم تا در نبود تك‌تك‌تان، در خلاء صدا و نگاهتان، حفره‌اي در سينه‌ام به‌وجود آيد. هر وقت دلم برايتان تنگ شد، به جاي خالي‌تان در سينه‌ام نگاه كنم. فلش‌بك بزنم به خاطره‌‌ها و دل‌تنگي مضاعف شود. به اسم كوچك صدايتان بزنم تا در مقابلم بزرگ شويد. در جوابم، زن شويد و با وقار، مرد شويد و با عزت، پسر شويد و پرتلاش، دختر شويد و با حيا. موقع رفتن بشود. مثل خانواده‌اي كه پسر خود را براي دانشگاه در شهري ديگر يا براي سربازي بدرقه مي‌كند، بدرقه‌ام كنيد و عزت و احترامم را زياد كنيد. بگذاريد آخرين سلام به‌قدري گرممان كند كه سرماي روزهاي نيامده‌ي پاييز و زمستان از خجالت اين روزها، كه زيبايي‌شان به تكرارناپذيري‌شان است، روزهايي را مي‌گويم كه باهم بوديم و گفتيم و خنديديم، گرم شود. دوست ندارم بالاي منبر باشم و حرف‌هاي برادرانه بزنم و يا حس كنيد دارد تبديل مي‌شود به نصيحت‌هاي پدرانه و حتي متنفرم از اين احساس. دلم بخواهد در كنار شما بايستم و رو در رو، رو به روي چهره‌هايي كه به‌خاطر سپرده‌ام و حفره‌اي از آن در سينه‌ام ساخته‌ام، با هم حرف بزنيم. بنشينيم. از سياست و ورزش و روابط بگوييم. بخواهم روي دشت سبز دامن‌تان بنشينم و چاي‌مان را با صحبت‌هايمان شيرين كنيم. صدا از سينه‌هايتان درآيد و از حفره‌ي گوش‌هايم به عميق‌ترين نقطه‌ها نفوذ كند. عقربه‌هاي ساعت روي دوازده جفت شوند و ما گرم‌تر از ظهر، مشغول كار باشيم و صحبت. نگذاريم سختي و خستگي كار، خودنمايي كند. ساعت از ظهر و وقت نهار بگذرد تا بستني‌هايمان را بخورم و به بعد‌ازظهري خنك و موقع رفتن برسد. به روز اول پاييز.
هميشه دوست داشتم بستني‌ام آب شود و آن موقع بخورمش. ولي هيچ‌گاه اين كار را نكردم. علتي هم براي انجام ندادن اين كار ندارم. حتي يك‌بار كه نصف بستني‌ام آب شده بود كه تلفنم تمام شد، نخواستم آن‌را بخورم. هنوز هم دوست دارم بستني‌ام آب بشود و آن‌موقع آب‌ش را بخورم. كات
تمام شد. زمان من تمام شد. بايد بروم. اگر نگاهم نكنيد، تا از انتهاي كوچه بپيچم، چند بار به پشت سرم نگاه خواهم كرد. به ساختمان ملكان. اما قبل از رفتن، بايد كلمه‌اي من را تمام كند. كلمه‌اي كه پايان را حذف مي‌كند و فردا را به بي‌نهايت مي‌برد و ما را به انتظار. هيچ‌گاه دوست ندارم خداحافظي كنم. لب‌هايم اگر بخواهد آخرين كلمه را ادا كند تا بيش از پيش احساس صميميت و نزديكي با شما داشته باشم، همان اولين كلمه خواهد بود: سلام. سلامي براي روز‌هاي سرد پاييز و زمستان تا از سرما در لباس فرو نرويم. سلامي كه گرمايش مثل يك چاي داغ در سرماي يك روز سفيد و برفي زمستاني، ما را به تمام شروع‌ها پيوند بزند.

*قرارداد من با شركت قبلي تمام شد و دلم براي همكارانم تنگ



يادداشت‌هاي خوانندگان

  1. .

    برو به سلامت خدا پشت و پناهت

  2. .

    هي اميد
    نشستي خونه الان؟
    بازنشسته شدي يعني؟

  3. .

    به تو با اطمینان قول می دهم در زندگی هرگز تجربه این آدمها و ساختمان را فراموش نخواهی کرد. این خاطره تا عمق جانت نفوذ کرده. این از تن خیس از آه و اشک کلمه هایت پیداست.
    برای تو آرزو ی روز های بهتر.

  4. .

    🙂
    Ino ke khundam hamin shekl balaei shodam!

  5. .

    bishtar be in khater ke geryeyE hamkaranetO dar avordi..
    vali fek konam hamash be hamin khater bud…

  6. .

    به صورتی کاملا یک جانبه و بدون در نظر گرفتن این موضوع که تو اعتقادی به جمله ای که خواهد آمد داری یا نه و بدون هر گونه توضیح :
    به جمع هیستیرک های مدرن خوش آمدی دوباره

  7. .

    یکی قبل ترها گفته بود فقط صداست که می ماند . بعد تعمیم اش دادند و گفتند : ادم ها می آیند و می روند و فقط خاطره است که می ماند . بعد یادشان رفته بود که بگویند خاطره ها هم پشت دیوار زمان رنگ می بازند و کمرنگ می شوند هرچند که از بین نمی روند .
    پس :
    آدم ها هم می آیند و می روند و فقط خاطره است که می ماند .

  8. .

    ممنون لطف داری شما

  9. .

    بیست با یک ستاره !
    چه نازنین وداعی بود با یه سلام! چه حال خوبی! چه وقت دل انگیزی ! برای کسی مث من که بارها و بارها بی بهانه ی بی بهانه ترک کردم و رفتم و پشت سرم رو هم نگاه نکردم ، مواجه شدن با چنین احساسی ، غریب و شگفت انگیز بود و لذت بخش . لذتی که من از این نوشته بردم فقط به کلمه ها برنمیگرده ، که زیبایی روابط انسانی ، از اون سخت جلو زده …

    اما درباره ی نوشته ات روی تخته سیاه ؛ فکر نمی کنم دوست داشته باشی توضیحی درباره ی مفهوم شعر بشنوی … تنها یه پیشنهاد : شعر رو یکپارچه بخون . یکپارچه نگاه کن . همون طور که من موقع گفتن بهش نگاه کردم . ذره ذره اش نکن / رشته رشته . این ، به جریان رونده ی شعر لطمه می زنه .
    درباره ی عنوان هم، نمی دونم … البته من منکر نقش یه عنوان خوب و قوی نیستم اما اگه شعر نتونه کار خودش رو بکنه – حتما تو هم موافقی که – از عنوان هم کاری برنمیاد . ناگفته نمونه که مدتهاست اسم گذاری روی شعرهام برام خیلی سخت شده !
    ” خواهندگی ” حرف اول و آخر اون شعره .


  1. يادداشت

    سپر آنتی بات *