msgbartop
شايد همين امروز انتظاري است كه مويم سفيد كرده است
msgbarbottom

٢٦مرداد- بوق

كم‌كم داشت غر و لند مسافرها بلند مي‌شد. بعضي‌شان با دست خودشان را باد مي‌زدند، عده‌اي هم با روزنامه‌، كتاب و يا چيز ديگري كه دستشان بود. روي صندلي جلو، پشت سر راننده نشسته بودم. از شيشه‌ي كنارم به بيرون نگاه مي‌كردم تا راننده را پيدا كنم. ميني‌بوس‌ها هيچ‌موقع زمان حركت مشخصي نداشتند. براي همين هم هست كه تا مجبور نباشم سوارشان نمي‌شوم. آن هم سوار اين فيات قراضه كه تا بند بند استخوان‌هاي آدم را جدا نكند، او را به مقصد نمي‌رساند. روي صندلي كه نشستم خاك بلند شد. روكش قهوه‌اي صندلي‌ها با يك آرم در زمينه‌ي نيم‌دايره‌ي كرم رنگ – كه به نظر مي‌رسيد روز اول سفيد بوده‌است، فضاي ميني‌بوس را غم‌زده كرده بود. فكر اين‌كه عرق سر و بدن چند نفر روي اين روكش چكيده و ماليده و ماسيده و خشك شده كه اين رنگ سفيد را به كرم چرك‌مرده‌اي تبديل كرده است، حالم را به هم ‌زد. باز كردن پنجره از گرماي داخل و عرق بدنم كم نكرد. اطراف را نگاه مي‌كردم و با هر دو دست خودم را باد مي‌زدم. آخرين نفر بودم كه از مدرسه بيرون آمده بودم. مانده بودم تا با كمك معلم رياضي يك مسئله را حل كنم. حل دستگاه دو معادله و دو مجهول را ياد گرفته بودم و يك دستگاه سه معادله و سه مجهولي كه از توي يك كتاب پيدا كرده بودم را مي‌خواستم برايم حل كند. علي‌رغم اينكه آقاي قدرت‌نما خشن به نظر مي‌رسيد و همه‌ي بچه‌ها از او مي‌ترسيدند، اما با من مهربان بود. صندلي‌هاي ميني‌بوس پر شده بود. يك نفر از انتهاي ميني‌بوس داد زد «يك نفر از اون جلويي‌ها يكي دو تا بوق بزنه تا راننده بياد». يك پيرزن از صندلي پشت سرم گفت «پاشو پسر جان تا اين آقا بشينه. جاي پدر بزرگته. ثواب داره». پيرمرد تازه سوار شده بود و اگر اين پيرزن به من امر نمي‌كرد، خودم قصد بلند شدن داشتم. ولي فضولي او و تصميم گرفتن به‌جاي من، من را بي‌اعتنا سر جايم نشاند. يك آقاي روزنامه‌به‌دست روزنامه را زير بغلش گرفت و گفت «پسرم اگه بلند بشي تا اين پيرمرد بنده خدا بشينه ثواب داره». يك نفر ديگر ادامه داد «با هر دست بدي، با همون دست مي‌گيري». عرق از چهار سمتم مي‌ريخت. بي‌حوصله‌تر از آن بودم كه بخواهم حرف‌هاي مسافران را گوش كنم. بلند شدم. پيرمرد با قدم‌هاي آهسته و كوتاه به صندلي نزديك شد. دستش را گرفتم و نشست. پيرزن صندلي عقبي گفت «پسرم، خدا خيرت بده، يك بوق بزن تا اين راننده‌ زودتر بياد». كيفم را لاي پاهايم گذاشتم و روي جعبه‌ي كنار دنده نشستم. طوري كه رو به روي بقيه‌ي مسافران بودم. پيرزن مدام لب‌هايش تكان مي‌خورد. فكر كنم راننده را نفرين مي‌كرد و يا به شوهرش –اگر هنوز مرحوم نشده باشد، غر مي‌زد. تا نگاهش به من افتاد كه داشتم نگاهش مي‌كردم، گفت «پسر جان به تو گفتم چند تا بوق بزن تا راننده‌ي اين بي‌صاحاب بياد. مرديم از گرما». يك مرد چاق از آخر ميني‌بوس گفت: «عجب بچه‌ي خيره‌اي هستي. خب اون جلو نشستي چكار. بوق بزن تا بياد اين مرتيكه». گفتم «چرا خودتون بوق نمي‌زنين». «پسر جان حرف بزرگ‌ترت رو گوش كن ديگه. بيچاره پدر و مادرت از دست تو چي مي‌كشه. هنوز پشت لبت سبز نشده. كاري كه يك بزرگتر بهت مي‌گه انجام بده». اين را پيرمردي كه جايم را به او داده بودم گفت. توي آن گرما شده بود مثل كره‌اي كه روي بشقاب چلو كباب گذاشته شده است. تا جمله‌اش تمام شد، نفس بلندي كشيد و روي صندلي جابه‌جا شد. انگار سخت‌ترين كار دنيا را انجام داده است و حالا مي‌خواهد استراحت بكند. صبرم تمام شده بود. دستم را گذاشتم روي بوق و دو تا بوق كوچك زدم. مرد روزنامه‌به‌دست گفت «دو تا بوق ديگه هم بزن. به‌جاي من». محلش نگذاشتم. حسابي كنف شد. همين‌طور كه با شدت بيشتري روزنامه را مقابل صورتش تكان مي‌داد، گفت «آقاي محترم، دوتا بوق بزن تا آقاي راننده زودتر تشريف بياورند». اين همه كلاس توي ميني‌بوس زپرتي نوبر بود. ديگر مسافران دادشان در آمده بود و با همهمه و سر و صدا از من مي‌خواستند بوق ميني‌بوس را فشار بدهم. خودم هم حسابي كلافه شده بودم. خم شدم به سمت فرمان و دستم را گذاشتم روي بوق و دو تا بوق كشيده و بلند زدم.
در سمت راننده باز شد و يك مرد چاق و سيبيلو نشست پشت فرمان. برگشت از توي آينه نگاهي به مسافران انداخت و گفت «كي بوق زد؟» همگي ساكت شدند. دوباره گفت «كي بوق زد؟» مسافران به سمت من نگاه مي‌كردند. اين‌بار ديگر با فحش بود كه در آن گرما از ما سوال كرد «ت.م نداره خودشو معرفي كنه اوني كه بوق زد». پيرزن صندلي عقبي آهسته گفت «اون آقا ». اين را از تكان لب‌هايش و اشاره‌اش فهميدم. گفتم «من بودم». گفت «غلط كردي كه تو بودي. چرا بوق زدي. برو گمشو از ماشين پايين». گفتم «نمي‌رم. چرا برم؟» « آقايون، خانوم‌ها، تا اين كره‌بز تو ماشين باشه، من حركت نمي‌كنم». همه‌ي نگاه‌ها به سمت من چرخيد. من هم توي چشم يك‌يكشان نگاه كردم. ولي پررو تر از آن بودند كه از رو بروند. مرد چاق عقب ميني‌بوس گفت «برو پايين بچه. پختيم تو اين گرما». «تو خودت گفتي بوق بزنم كه». يك نفر ديگر از آخر ميني‌بوس داد زد «برو پايين بچه جان بذار تو اين گرما زودتر به خانه‌هامون برسيم». مرد روزنامه‌به‌دست روزنامه را زير بغلش گرفت و آمد به سمت من. دستم را گرفت و هل داد به سمت در «برو پايين ديگه آقا. يك ذره حرف گوش‌كن باش». از ماشين پياده‌ام كرد و در را بست. راننده پايش را گذاشت روي گاز و رفت.*

*بر اساس تعريفي كه از فيلم كوتاهي با همين عنوان و محتوا به كارگرداني روح‌الله مسرور شنيدم



يادداشت‌هاي خوانندگان

  1. .

    ببخشید که برای این داستان کاملا زیبا دارم یک کامنت کوتاه و زمخت می ذارم
    کامنت:
    آدمها برای هم کاملا مسایل حل نشده ای باقی موندند حتی خودشون برای خودشون حل شده نیستند چه برسه برای هم
    البته این نظر منه و من که این نظر رو دارم چه طور می تونم راجع به آدمها حکم بدم خودم هم توش موندم چون طبق نظر خودم دیگران برای من حل نشده اند و حتی خودم برای خودم و این نظر خودش ناقض نظر هست اما
    رابطه گرافیکی تصویری بین معادله سه مجهولی و نویسنده و آدمهای داخل می نی بوس و راننده خیلی جالب بود
    همین رابطه به صورت انتقالی تونال بین گذشتگان این می نی بوس در مقام مقداری چرک و عرق و نویسنده و گرما هم برام آشکار شد
    و رابطه همان معادله با نویسنده و تصمیم به انجام ندادن و سپس از روی اجبار انجام دادن
    تنها چیزی که مثل یک معادله دو طرف مساوی بود و می شد بدون فکر همه طرفها را با هم خط زد و به 1=1 رسید این بود که سزای خوبی در دنیای انسانی بدی است
    داستان خیلی زیبا بود

  2. .

    خيلي زيبا بود..خيلي ..
    يك جورايي عالي بود
    ممنون

  3. .

    این اتوبوس مصداق جامعه ی امروز ما بود .

    پسرک نسل جوان _ نه از نظر سنی ، از نظر ذهن و فکر و عقیده _

    و مسافران هم عوام ….

    و حکایت هم همان مرضی که سالهاست گریبان این جامعه را گرفته است .


  1. يادداشت

    سپر آنتی بات *