msgbartop
شايد همين امروز انتظاري است كه مويم سفيد كرده است
msgbarbottom

١٧فروردين- چاي ساعت پنج

زير كون آدم بايد سفت باشد. از مبل‌هاي نرم و راحتي كه با نشستن روي‌شان شكل كمر و كپل آدم را مي‌گيرند خوشم نمي‌آيد. درد كمر به كنار. مثل بچه‌اي مي‌شوي كه در آغوش‌ مبل فرو رفته‌اي. حس مي‌كني در چنين شرايطي بايد حس تنها بودن داشته باشي و يا غمي چيزي تو را مچاله كرده باشد. احساس دل‌تنگي مي‌كني. ولي هر چه به خودت فشار مي‌آوري كه غمگين بشوي، نمي‌شود. فقط مقداري سنگين و بي‌حال مي‌شوي. در همين لحظه مادر از آشپزخانه مي‌آيد و تو را مي‌بيند كه كمي ابروهايت در هم رفته، نگاهت را به نقطه‌ي نامعلومي كه نه نزديك است و نه دور، دوخته‌اي، عضله‌هايت را شل كرده‌اي، دست‌هايت را بين زانو‌هايت گرفته‌اي و زانوهايت را توي شكمت جمع كرده‌اي. چشم‌هايش ريز مي‌شوند. گوشه‌ي لب‌هايش پايين مي‌آيند و با نگاه به چهره‌اش مي‌فهمي كه از اين حالت تو ناراحت شده است. قبل از اينكه هول برش دارد و مجبور بشود خودش را جمع و جور كند و بيايد كنارت، روي دسته‌ي مبل بنشيند، آرنجت را بگيرد و بكشدت طرف خودش، پيشاني‌ات را ببوسد و بپرسد چي شده كه زانوي غم بغل كرده‌اي، پيش‌دستي مي‌كني و تن سنگينت را كه در نرمه‌ي مبل سنگين‌تر شده‌است، بالا مي‌آوري. مي‌گويي اين هواي خوب يك پياده‌روي را مي‌طلبد. هيچ نمي‌داني وضع هوا چطور است. سه ساعت است كه به همين منوال روي مبل نشسته‌اي. ذهنت از همه چيز پر و خالي شده و تنها گاهي چشم‌هايت يا لب‌هايت تغيير حالت داده‌اند و حس درونت ناخواسته به صورتت شكل داده و يا بدون آن‌كه خودت متوجه بشوي، روي مبل جابه‌جا شده‌اي. پرده كشيده شده و به درستي نمي‌داني چه ساعتي از روز است. به هر حال هوا چه آفتابي باشد چه باراني، مي‌تواند هواي خوب به حساب بيايد. به صورتش نگاه مي‌كني و منتظري ببيني چه پاسخي مي‌دهد. نمي‌خواهي چيزي بروز بدهي. چون در واقع چيزي نشده است. يعني چيزي كه قابلِ عرض باشد نيست. مي‌گويد «هوا صاف‌تر از روز‌هاي قبل است. ولي با اين باد، شايد شب باران ببارد».
گفتم دوست دارم جاي سفتي بنشينم. به متكا يا ديوار سفتي تكيه بدهم و يا هيچ چيزي پشت سرم نباشد. اگر چند ساعت به همين منوال نشستم، هيچ حسي به جز فكر كردن به سراغم نيايد. دودوتا چارتا كنم و با قلمي كه توي دستم است، روي كاغذ چند تا عدد بنويسم و يا چند كلمه و شكل‌هاي ديگر بكشم. كسي چيزي ازشان نفهمد. بروم به ميان كتاب‌هاي رياضي و بپرم به زمان آينده و بنشينم كنار تو كه كلمه‌ي اول در خط دومي. طرح بكشم و در خط سوم بنويسم: تو كه صدا شدي در گلويم بگو در گذشته‌ي «امروز»، آن زمان كه كلمه‌ام بودي، بوي كدام خاك، خيس‌تر از آواز من بود كه دور شدي از من يا منتظر آواز نبودي؟ دوباره طرح و شكل و عدد و خط. كمرم روي كاغذ خم شده باشد و هنوز نشسته باشم روي قالي زرشكي و تكيه بر هيچ‌كجا داده باشم. مادر براي چاي صدايم بزند و از اين حالت من غصه‌اش نگيرد. چاي بله نه تعداد چندجمله‌اي‌هاي با ضرايب صحيح نامنفي چاي مدتي بايد بهش بگويم يا قبول مي‌كند اگر قبول نكرد همين رشته بله امروز نبايد ابراز مي‌كردم بله تعداد چندجمله‌اي‌هاي بله همه چيز خوب به نظر مي‌رسد نبايد دست‌دست كنم بله نه ولي اگر حيف كاش مي‌شد راحت‌تر از اين‌ها ولي اگر تمايلي داشت كه آن‌همه نه دلش نمي‌خواهد در برنامه‌هايش نيست بله چاي او هم مسائل خاص خودش را بله اگر آن حرف را نمي‌زد يك چيزي بله نه نمي‌تواند يا نمي‌خواهد يا نه نه مي‌خواهد ولي شايد او هم كه جواب نداد او هم كه زده تو خط اعتصاب نازش بله زياده چرا چاي نبايد چيزي مي‌نوشتم فردا دوباره تكرار شايد نه چندجمله‌اي‌هايي كه در شرط شرط نه بدون شرط بايد بهش بگويم بله نه بايد در كار نيست اگر مي‌خواست حتما مي‌گفت بله از اين طرف هم هيچ اقدامي شايد اشتباه از من بود بله فردا نه بله
چاي سرد شده است. تكيه‌ام را از ديوار مي‌گيرم. بلند مي‌شوم پنجره را مي‌بندم. هوا دم دارد. توي شكم مبل لم مي‌دهم. چيز قابل عرضي نيست.



يادداشت‌هاي خوانندگان

  1. .

    توی این نوشته اتن حس کردم گنجشکی شدم که هی از این شاخه به اون شاخه پریدم و بعد هم قبل از اینکه تو پنجره را ببندی من پر کشیدم و رفتم .

  2. .

    سلام ..
    گشتم نبود !؟
    اسمم رو از روی گذشته ها ميزنی با وفا !
    ..
    اونقدر به تنهايهام عادت كردم كه می ترسم به آينه ی اتاق نگاه كنم تا مبادا وجود يكی ديگه رو حس كنم !
    ..
    خسته ام ، خيلی خسته ..!

    گم شدم .. كجا !؟ شايد همين جا ! شايد ته سه نقطه هام …
    شايدم تو خودم ! شايدم …!
    زندگی برام با .. و … ميگذره !
    فكر كنم متوجه شدی !
    كم حرف ميزنم .. هيچی نمی نويسم .. با اونكه يه آسمون حرف دارم ولی بايد ساكت موند .. بايد …!
    دوستان مهربانم هميشه در قلبم جای دارن …
    اگر عمری بود باز ميگرم …
    وقتی چشمات به آسمون دوخته ميشه منم به زبون بيار …
    ممنون

  3. .

    خط‌ها فقط دور اسامي كشيده مي‌شوند تا هميشه به ياد بمانند نه روي آن‌ها. اشارات زياد بود. ولي ذهن من اين روزها تنبل‌تر از قبل شده كه بتوانم اشاره‌ها را كنار هم بچينم. …‌ي عزيز، تو اين روز‌ها سكوت مي‌طلبي و يا مجبور به سكوت شده‌اي و من در هياهوي روز‌هاي گم‌شده، سجده‌ي سهو به جا مي‌آورم. هر دو از دو گناه
    متفاوت به يك‌اندازه محكوم شده‌ايم. تو از ديدن و من از نديدن.
    اميدوارم غيبتت، كبري نشود.


  1. يادداشت

    سپر آنتی بات *