msgbartop
شايد همين امروز انتظاري است كه مويم سفيد كرده است
msgbarbottom

٢٦دي- پيوند خاكستري

روابط بين انسان‌ها مثل روابط بين اجزاي يك اتم است. يك نفر شمع هسته است و ديگري پروانه‌ي الكترون. دور هسته مي‌گردد و عده‌ي ديگري هم هستند كه دور همان هسته مي‌گردند. مي‌چرخي و مي‌چرخند. در مدار بيروني هسته مي‌چرخي و سعي مي‌كني فاصله‌ات را كم كني. اين چرخيدن‌ها آنقدر هست كه برسي به نزديك‌ترين لايه به هسته. انرژي زيادي تو را در آن مدار نگه مي دارد. اين انرژي از پيوند قطب‌هاي ناهمنام تو و هسته به وجود مي‌آيد. اكنون در لايه‌ي s در تراز الكتروني. اين تراز، دو الكترون دارد. يعني تو تنها نيستي. رغيبي هست كه تا كج بچرخي، جاي تو را مي‌گيرد. انگار به بازي‌يي دعوت شده‌اي كه در آن بايد مدام بچرخي. بچرخي و خستگي نفس‌ات را نگيرد. نبايد كم بياوري. مرحله‌ي مستي است و منگي. تو اكنون در دام هسته گرفتار شده‌اي. مثل كفتري كه مسخ شده است و روي پشت بام، مدام مي‌چرخد. بايد بچرخي و اين چرخش مدام تو را به هسته نزديك‌تر نمي‌كند. مثل اسب عصاري دور يك جسم سنگين مي‌چرخي. گله و شكايت معنايي ندارد. اين مدار، مدار سرگيجه است و تو بايد هميشه سرت چرخ بخورد. كافي‌است يك بار پروانه‌وار دورش نچرخي. حتي براي خالي‌كردن مثانه‌ات هم وقت نداري. به محض اين‌كه نباشي، به محض ايستادن، به سرعت جذب هسته مي‌شوي و به شتاب بيشتري دفع مي‌شوي. بهتر است خودت با دست خودت گورت را گم كني.

خدا نكند ريحانه كمترين احساس خطري بكند و يا احتمال وقوع خطري را حس كند. قبل از وقوع در صدد انتقام بر مي‌آيد. كمترين واكنش، تهديد به طرد و حذف دوستي است. من به او حق مي‌دهم. او آسيب‌پذير است و بايد مراقب خودش باشد. همه آسيب‌پذيرند و كمترين حق مراقبت، اين است كه خود را بيشتر از ديگران دوست داشته باشند. دوست شدن با ريحانه كار آساني نبود. ولي شكستن اين پيوند خيلي راحت انجام مي‌شود. شيمي مي‌گويد اگر ايجاد يك پيوند با گرفتن انرژي همراه باشد، شكستن پيوند با آزاد كردن انرژي صورت مي‌پذيرد. ايجاد پيوند با ريحانه انرژي زيادي گرفت. حفظ كردن پيوند نيز با مصرف كردن انرژي همراه بود. شكستن پيوند،‌ نيز بر خلاف شيمي، باز هم فرايندي انرژي‌گير است. در يك فرايندِ از هر جهت انرژي‌گير، بهتر است از ابتدا، انرژي اوليه مصرف نشود. ولي سوال اين است كه اين پيوند و يا يك پيوند به طور كلي، يك ارتباط، يك همچو چيزي، چه چيزي قرار است براي من داشته باشد؟ وقتي به آن نياز دارم، ازش خبري نيست. وقتي كه دلم برايش تنگ مي‌شود، با ديگران مي‌پرد. وقتي دنبال دست‌هاي نوازش‌گرش هستم، آن‌ها را دور مي‌بينم. وقتي به نگاه مسكن‌اش نياز دارم، مي‌بينم كه روي رقص نامنظم لب‌هاي مخاطب زوم كرده‌اند و من، مخاطب نيستم. به يك‌باره مي‌بيني كه داري از خودت و همه‌ي خاطرات دور مي‌شوي. اگر روزي با تو حرفي زده مي‌شد، اگر روزي نگاهي به سكوت تو دوخته مي‌شد، اگر روزي پاهايت هم‌آهنگ با پاهاي او مي‌رقصيد، اگر روزي گوش‌هايت به آهنگي گوش مي‌داد كه گوش‌هاي او در نوازش آن موسيقي تمام پرده‌هاي روحش را به لرزه در مي‌آورد و از خلال آن مي‌شنيدي كه چقدر دوستت دارد، اگر شب آخرين صدايي كه مي‌شنيدي، صداي او بود و صبح اولين چهره‌اي كه مي‌ديدي، لب‌هاي او بود كه مثل كش قيطاني كشيده شده بود، آهسته آهسته بايد بفهمي كه شيمي در روابط انساني نقشي ندارد. قوانين شيمي در روابط بين اتم‌ها كاربرد دارند و هيچ قانوني در روابط بين انسان‌ها حاكم نيست. حالا تو هي سعي كن او را به شنيدن بهترين موسيقي‌هايي كه شينده‌اي دعوت كني. قرار نيست آن موسيقي براي حتي يك بار فضا را پر كند و پرده‌ي گوش را پاره كند و از دريچه‌ي تنگ و تاريك آن، رنگ و روي ذهن او را عوض كند و لحظه‌اي او را ببرد تا فضاهايي كه تو موقع شنيدن آن موسيقي در آن عوالم سير مي‌كردي. اين رابطه سست شده است. ولي از كي گسلي در اين پيوند به وجود آمد؟ سست شدن پيوند را حس كرده بودم. براي همين دو سر پيوند را هرچه بيشتر با دست‌هايم نگه‌داشته بودم و مي‌كشيدم تا به هم برسانم و اين طناب پوسيده را گره بزنم. به هم نمي‌رسيد و دست‌هاي من كشيده شده بود. مثل مصلوبي فقط زور مي‌زدم و واقعيت را انكار مي‌كردم. كسي كه مي‌ديد، گمان مي‌كرد دارم از وسط دو شقه مي‌شوم. تندتر مي‌دويدم. ولي انگار هيچ تاثيري نداشت. پلك‌هايم سنگين شده بود. حس كردم به خواب عميقي نياز دارم. عميق به گودي شب. چند ساعتي بايد از ريحانه دور باشم. مي‌دانم به محض اين‌كه خوابم ببرد، شانه‌هاي او از زير سرم كنار مي‌رود. نبايد اين‌جا خوابم ببرد. بايد تندتر بدوم. تندتر مي‌دوم. دور تنه‌ي سبز او. دور سنگ سنگين آسيا. خسته شدم از اين همه دويدن. چشم‌هايم سياه و تيره مي‌بيند. پلك‌هايم سنگين شده‌ است. قدم‌هايم سنگين شده‌است. سرعتم كم مي‌شود. خوابم مي‌برد.



يادداشت‌هاي خوانندگان

  1. .

    وقتي به نگاه مسكن‌اش نياز دارم، مي‌بينم كه روي رقص نامنظم لب‌هاي مخاطب زوم كرده‌اند و من، مخاطب نيستم

    سست شدن پيوند را حس كرده بودم. براي همين دو سر پيوند را هرچه بيشتر با دست‌هايم نگه‌داشته بودم و مي‌كشيدم تا به هم برسانم

    مي‌دانم به محض اين‌كه خوابم ببرد، شانه‌هاي او از زير سرم كنار مي‌رود.

    این تعابیر را دوست دارم غیر تکراریست انچیزیکه از نوشتهات برداشت میکنم مرارت عاشق بودن است ماندن در حلقه ی جاذبه ی عشق

  2. .

    پيوند خاكستري!! عنوان داستانت پرتوهايرنگين متعددي از خود ساطع مي‌كند
    پيوند خاكستري.. تصميم گرفتم پيش از آنكه دچار تعريف شوم با خواندن داستان پي به معني خاص آن ببرم.
    همان ابتدا مرا ميان ابر الكتروني و فرمول‌هاي شيمي مي‌كشاندو كم‌كمك غرق تماشا مي‌كند.
    بعدتر يهو ريحانه توي داستان پرتاب مي‌شود. نمي‌دانم نويسنده چه اصراري دارد كه اين تك گويي دروني را به ترتيبي به ريحانه بكشاند. حس مي‌كنم دور از معني به نظر مي‌رسد اگر تنها به اين يك نام بسنده كنيم. و از دريچه يك خاص به عام بنگريم. اينكه يك رفتار را سنگ محك قرار دهيم و به عام اين رفتار را تعميم دهيم. هرچند از هر لحاظ ، طبيعي به نظر برسد. اما به تجربه ثابت شده هر كسي در برابر كنش‌ها، واكنش مخصوص به خودش را نشان مي دهد. اگر قرار بود همه به شكل خاصي رفتار كنند كه شبيه هم مي‌شديم.
    اين چرخش كه راوي خودش را محتوم به آن مي‌داند مرا ياد آن افسانه مي‌اندازد كه مردي مجبور بود با قايقي بدون هيچ اختياري هي عرض رودخانه را برود و برگردد و سرنوشت خودش را به تصميم جادوگري دخيل بداند. و هي اين دور باطل را ادامه بدهد. و من خواننده را دچار سرگيجه كند.
    داستان در ابتدا شكل مقاله به خودش گرفته و نمي‌شود صرف شرح يك رابطه‌ از نوع عشق عنوان داستان را به آن داد. البته در اواخر متن كار يهو منجر به داستان مي‌شود اما نمي‌تواند به قدر كافي حالت اول كار را پوشش دهد. شايد به اين خاطر كه تا آخر با الكترون و اتم در داستان همراه نبودي.. به قول كبري عناصر داستان را تا آخر حفظ نكردي.
    در داستان ترتيبي بده كه «راوي» با آن كه در داستان «پيوند خاكستري» برقرار كرده تا آخر در اين معادله ببينيم. و در يك عمل شجاعانه از خودت ابتكار به خرج بده و رفتار جديدي را كه خاص الكترون(راوي) و اتم(ريحانه)مربوط به داستانت است ببينيم. اين الكترون عاقبت چه مي‌كند.. اسب عصاري مي‌ماند يا…
    اين خواب آخر داستانت مرا ياد متن‌ها دور تو مي‌اندازد.. خواب توي نوشته‌هاي تو مقدس است. من اين مفهوم را بارها از نوشته‌هاي تو دريافت كرده‌ام..
    اين نوشته زيبا است .. و اين ابعادي كه نوشته‌ي تو در ذهنم ايجاد كرده.. اين چند وجهي الماس گونه!!:)


  1. يادداشت

    سپر آنتی بات *