شاشم گرفت. رفتم دستبهآب. همين كه خواستم خودم را بشورم، آب قطع شد. كمي روي پاهام جابهجا شدم. لاي در را باز كردم و سر گوش آب دادم ببينم كسي توي حياط هست يا نه. حياط بزرگي بود. از در كه وارد ميشدي، تا پنج متر زمين خالي بود. بعد يك شيب يك متري. سمت چپ راه يك درخت به بود. چهار متر آنطرفتر از درخت، مستراح بود. سمت راست، يك درخت توت و شير آب. توتهاي بزرگي داشت. با پرزهاي زمخت. فقط وقتي قابل خوردن بودند كه به اندازهي كافي ميرسيدند. چهار قدم پايينتر از درخت توت، يك درخت به ديگر بود. موقع مرگ حاجيبابا، حاج ناصر اين درخت را بريد تا از كندههاي درخت، ديگهاي آبگوشت را بار بگذارند. خدا خدا ميكردم درخت سپيدار را نبُرند. كنار ديوارِ خانهي كلفاطمه قد كشيده بود راست رفته بود بالا. هيچ موقع نميتوانستم ازش بالا بروم. ولي موقعش كه ميشد، همهاش بالاي درخت توت بودم. وسط حياط طاقنماي تاك بود. تاكهاي عسكري دور تا دور مسير را چتر زده بودند. در ارديبهشت آنقدر برگهاي تاك انبوه ميشد كه كالههاي گوجهفرنگي و فلفل قرمز سمت چپ و سبزي خوردنهاي سمت راست پشت آنها ديده نميشد. سقف دالان انگور خيلي بالا نبود. حاجيبابا كه از آن رد ميشد، گاهي سرش به برگهاي مو يا انگورهاي رسيده كه از سقف آويزان ميشدند، ميخورد. انگورهاي بدون هسته، كشيده و باريك. غورهشان ترش و دوست داشتني بود. مهدي كه ميآمد خانهي بيبي، با هم اداي گوسفندها را در ميآورديم. من بعبع ميكردم و مهدي برگهاي تازهي تاك را يكي يكي ميكَند، توي دهانم ميگذاشت و آهسته به جلو ميرفت. از ابتداي دالان حركت ميكرديم. نزديك جايي كه هر طرف آن بوتهي گل محمدي بود به سمت سربالايي يكمتري. چند قدم كه ميرفتيم من ميايستادم و سرجايم بعبع ميكردم. مهدي برميگشت. با دست نوازشم ميكرد. يك برگ مو ميگذاشت تو دهانم و دوباره پشت سرش حركت ميكردم.
تابستان، به جاي برگهاي تاك، من با سيبهاي ترش گوسفند ميشدم. دو درخت سيب با فاصلهي يك متري سمت چپ ورودي دالان تاك رشد كرده بودند. يكيشان كه نازكتر از ديگري بود را ميشد تكان دهم. آن يكي ديگر را مهدي هم نميتوانست بتكاند تا سيبهايش بيفتد. سه تا سيب از پاي درخت برداشت. با آنها دنبالش راه افتادم. به وسط دالان انگور كه رسيديم، ايستادم. مهدي سه قدم جلوتر از من بود. برگشت پشت سرش را نگاه كرد. همين كه خواست به سمت من بيايد، از كنارش رد شدم و دويدم به طرف دستبهآّب. از اول بازي شاشم گرفته بود و ديگر نميتوانستم تحمل كنم. داد زدم «شاش دارم. تو سيب را بخور تا من بيايم». كنار در مستراح تاك جواني، سبز روييده بود و كنارش زنبورها لانه داشتند. هفتهي پيش من و مهدي لانهي زنبورها را با گل بستيم. آنها هم با نيشهاي سوزني بيرون آمده از ما پذيرايي كردند. دور سر هركداممان حدود بيستتا زنبور كوچك كارگر، از آن زنبورهاي زرد و لاغر، ميچرخيد. شانس آورديم زنبورهاي قرمز ردمان را گم كردند. مهدي دستهايش را دور سرش به سرعت تكان ميداد و ميدويد تا شكار زنبورها نشود. سه بار نيش خورد. اين را وقتي پشت گردنش را نگاه كردم و دست كشيدم فهميدم. خودش ميگفت ده تا نيش خورده. من فقط پشت گردنم، كنار گوش چپم زده شد. شلوارم را پايين كشيدم. سنگ مستراحشان گود بود و ذوزنقه. از آن سنگهاي قديمي. خواستم خودم را بشورم. شير را باز كردم. آب از داخل شلنگ قرمز يك متري با صداي قلقل حبابهاي هوا توي شلنگ، آهسته بيرون آمد و قطع شد. صدا هنوز ادامه داشت. مثل خرناسه كشيدن گوسفندي كه ذبح ميكنند. گلويش را ميبرند و خون فواره ميزند بيرون. خون در گلويش قلقل صداي مرگ ميدهد. آب قطع شد. روي پاهايم، همانطور كه نشسته بودم، پاورچين كردم. در را كمي باز كردم. دستم را دراز كردم. تكه سنگي برداشتم. خودم را تميز كردم. سايهي مهدي در انتهاي دالان تاك ديده ميشد. بلند شدم. شلوارم را كه بالا كشيدم، سوزش شديدي روي رانم دويد. با مشت كوبيدم روي محل سوزش. جسد زنبور، نيمه جان، از پاچهي شلوارم افتاد. دندانهايم را به هم فشار دادم. لهش كردم و دويدم. خيلي ميسوخت. مادر توي خانهي نشيمن با بيبي و كلفاطمه قليان ميكشيدند. كلفاطمه دختر داييِ مادر بود. چند سال پيش با دايي حاج موسي رفته بودند كربلا. آن موقع مادر هنوز كلاس چهار را تمام نكرده بود. دويدم به سمت بيبي و داد زدم زنبور اينجايم را زد و انگشت اشارهام را روي قسمت گَزيده شده گذاشتم. بيبي گوشهي شلوارم را با دست چپ پايين زد. با دست راست، پوست رانم را فشار داد. انگشت اشارهاش را تفي كرد و محل نيشخوردگي را مالاند و گفت « الهي بگردم. الان خوب ميشه». خيلي سعي كردم جلوي مهدي اشكم در نيايد. دم در ايستاده بود و توي خانه را نگاه ميكرد. سوزش نيش زنبور، آب را توي چشمهايم جمع كرد. يك قطره كه خيلي بيصدا روي دست بيبي چكيد، گفت «الهي كور بشن زنبورا كه اشك بچهمو در نيارن». من را بغل كرد و بوسيد. بوسه و نوازشهاي بيبي را هميشه دوست داشتم. بغلش نشستم. يك تكه نبات، همراه چاي گذاشت تو دهانم. من هم خرت خرت شروع كردم به جويدن. اينبار ديگر مادر چشمغره نرفت كه نبات نجوم. بيبي، من را بوسيد. حالا ديگر فقط نبات ميجويدم. درد را فراموش كردم. اصلا نفهميدم كي و چطوري درد پر كشيد و رفت. آرزو كردم كاش سردردهاي بيبي هم زود پر بكشند. ولي او عادت كرده بود. نميدانم چطور ميشود به درد عادت كرد. لابد ميشود. مادر هم ميگويد بنيآدم بين عادته. و بعدش ميگويد: «هميشه بابا اين را ميگفت». ولي او يك عمر با سردرد كنار آمده بود. درد قسمتي از آزارهاي زندگيش بود. آدم وقتي درد بيدرمان داشته باشد، مجبور است با درد همزيستي كند. به خصوص اگر درد در سرت خانه كرده باشد و سينهات و استخوانت و كمرت و معدهات. تنها جاي سالم بيبي قلب مهربانش بود كه سرسختانه در مقابل درد ايستاده بود. آن هم حتما به يك جايي بند بود كه توانسته بود مقاومت كند. هيچ موقع احساسش را نسبت به حاجي بابا نفهميدم. نميدانستم حاجبابا را دوست دارد يا نه و يا اصلا چقدر دوست دارد. توي خانه كه مينشستند، هر دوشان رو به قبله تكيه ميدادند به ديوار. هر كدام يك طرف اتاق. نگاهشان از پنجرهي چوبي ميافتاد به گل محمدي و كالههاي سبزي. بيبي ميتوانست درِ حياط را ببيند. از جايي كه بيبي مينشست، ميتوانست تا درخت به آن طرفي را هم ببيند. هميشه چادرش سرش بود. يك چادر پارچهاي سياه با خالهاي سفيد كه به شكل يك گل ريز پنجپر بود. بالاي چادر را برميگرداند روي سرش. يك چارقد سفيد ميبست. آن وقت بود كه گردي صورتش بوسيدني ميشد. حاجيبابا درخت توت و شير آب را نميديد. وقتي كه خواب نبود، بيشتر، نگاهش روي درخت سپيدار بالا و پايين ميرفت. عاشقانهترين جملهاي كه از بيبي شنيدم اين بود: «امشب گوشت نخر. گوشت چرخ كرده داريم و ميخواهم گوشت قِلقِلي درست كنم». ميدانست خيلي دوست دارم به جاي گوشت لخم در قرمه سبزي، گوشت چرخكرده گرد كند و بياندازد. درست شصت روز بعد از مرگ حاجبابا، او هم رفت.
يك روز مانده بود به قرص پاييز كه رفت. بيست دقيقه بعد از اذان ظهر. صبح به مهدي گفت برو حاج موسي و حاج رحمتاله را خبر كن. مهدي، جلدي رفت و دو ساعت بعد با شش نفر برگشت. حاجبابا رو به قبله دراز كشيد. چشمهايش گود افتاده بود. كلمهاش را گفت. خانهي دايي حسين شلوغ شده بود. از يك ساعت قبل، حاج ناصر، داييِ مهدي هم آمده بود. سرِ سفرهي دايي حسين بزرگ شده بود و حالا اگر پول و پلهاي به هم زده بود، همه را مديون دايي حسين بود. سرش را نزديك گوش حاجبابا برد و گفت: « عمو، منو ميشناسي؟» چشمهاي حاجبابا گرد و بيحركت در كاسه مانده بود. لبهايش در سكوت تكان خورد و صدايي شنيده نشد. حاج ناصر رفت كنار حاج رحمتاله نشست. ترس در چهرهي حاجبابا نشسته بود. كاسهي سرش از وقتي كه حاج موسي زير سرش را بالاتر آورده بود، بي حركت مانده بود. ريش سفيد و كوتاهش باعث نشده بود گودي گونههايش پنهان بماند. ساعتش تا روي بازويش بالا رفته بود. هميشه دوست داشتم شالمهي سفيدش را از روي سرش بردارد و من ساعتها بنشينم و چهرهاش را ببينم. از خانه كه ميرفت بيرون، شالمه ميبست. ظهر و مغرب براي وضو گرفتن، آن را باز ميكرد و دوباره ميبست تا موقع خواب. از وقتي يادم ميآيد، سرش طاس بود. حالا بدون شالمه، دراز به دراز، وسط پذيرايي در خانهي پسر بزرگش منتظر بود. چشمهايش در گودي كاسخانهي چشمش خيره و بيحركت مانده بود. سرش طاس و ريشش سفيد و گونههايش گود. اذان تمام شده بود كه عرق روي پيشانياش نشست.
مادر كنار حاجبابا نشسته بود. دستهاي حاجبابا را توي دست گرفت. به حاج موسي گفت: «دايي دستهاي بابا سرده. ولي صورتش عرق كرده». حاج موسي كه در گوشهايش اذان گفت، او رفته بود.
دو تا گوسفند آوردند. بستند به درخت بهي كه توي حياط سر راه بود. غلامرضا قصاب را آوردند. گوسفند سياهه را آب داد و خواباند رو به قبله. چشمهاي گوسفند، سياه و درشت بود. ترس توي آنها ديده نميشد. چاقو كشيد. خرخرهي گوسفند بريد. چاقو را گرفت تا خون فواره نزند. خون در گلويش قلقل صداي مرگ داد. برگهاي مو نارنجي شده بودند. زردي و سياهي روي سيبهاي بالاي درخت نشسته بود. رد نوك گنجشكها روي بيشتر سيبها بود. سيب نوكزدهاي را از پاي درخت برداشتم. زير شير آب شستمش. نگاهش كردم. گاز زدم. هنوز ترش بود. كالههاي تره و شاهي زرد شده بود و پيچك دور موها بالا رفته بود. زنبورهاي زرد، آن كارگرهاي بينوا كه از دست من و مهدي در امان نبودند زياد شده بودند. انگار داشتند ميرفتند تا براي خواب زمستان آماده شوند. حاج غلامحسين آشپز را آوردند تا بساط آبگوشت فردا را بچيند. ميخواستند اجاق گاز بياورند كه حاج ناصر گفت يك درخت مياندازيم. خدا خدا كردم درخت سپيدار را نياندازد. در قرمز حياط چارتاق باز بود. حياط بيبي هيچ موقع اينقدر شلوغ نميشد. توي خانه نشسته بود. همان جاي هميشگي. دور و برش شلوغ بود. كسي از زنهاي توي اتاق نبود كه صداي گريهاش نيايد. غم توي چهرهاش نشسته بود. ميدانستم قلبش هم درد گرفته است. گريه نميكرد. اگر ميتوانستم، انگشتم را تفي ميكردم تا بمالم روي قلبش. ساكت بود و نگاهش افتاده بود روي درخت به. حاج ناصر براي زير ديگها درخت به را انداخت. اشك بيبي در آمد. دستش را گذاشت روي قلبش. صورتش را زير چادر پنهان كرد.
تابستان، به جاي برگهاي تاك، من با سيبهاي ترش گوسفند ميشدم/
آرزو كردم كاش سردردهاي بيبي هم زود پر بكشند/
آن وقت بود كه گردي صورتش بوسيدني ميشد/
اگر ميتوانستم، انگشتم را تفي ميكردم تا بمالم روي قلبش/ …
چقد خوشحالم که اولین نفرم میخونم ش!
عالی بود!
لاجرعه سرکشیدم این داستان فوق العاده زنده با توصیفات روون و نثر ساده رو!
طوریکه اگه الان بخوام از میون این همه سروصدا و ناله و شیون مرگ حاجی بابا بلند شم بایستم تا برم بیرون از باغ،حتم دارم سرم میخوره به سقف نه خیلی بلند دالان انگور!!!
راستی،شما به گوسفند ارادات خاصی دارید؟
بابت داستان دوباره زیبا تون ، ممنون!
عزیزجان بابت حضورت ممنون.اگرخواندن قصه اذیتت کرد منوببخش ولی این قصه بایدهمینطور بدون فاصله گذاری وباضرب آهنگ تندنوشته وخوانده میشد وبشه.الان فرصت خوندن داستانت روندارم ولی حتمادوباره میام بخونم ببینم قصه ازچه قراره.تابعد
سلام
سال نو شما مبارک
ولي او عادت كرده بود.
نميدانم چطور ميشود به درد عادت كرد. لابد ميشود.
مادر هم ميگويد بنيآدم بين عادته. و بعدش ميگويد: «هميشه بابا اين را ميگفت».
ولي او يك عمر با سردرد كنار آمده بود.
درد قسمتي از آزارهاي زندگيش بود. آدم وقتي درد بيدرمان داشته باشد، مجبور است با درد همزيستي كند.
به خصوص اگر درد در سرت خانه كرده باشد و سينهات و استخوانت و كمرت و معدهات.
تنها جاي سالم بيبي قلب مهربانش بود كه سرسختانه در مقابل درد ايستاده بود. آن هم حتما به يك جايي بند بود كه توانسته بود مقاومت كند.
ادم وقتی درد بی درمان داشته باشد مجبور است با درد کنار بیاید .
یکبار نوشته بودم دلتنگی تنها درد بی درمان است ، امید ،تو میگویی هست ؟
چه کسی دنبال درمانی برای دل تنگی اش است؟ شیرین تر از دل تنگی تلخ کامی وصال محبوب است. وقتی که نیست تا دستت را بگیرد و پسته مغز کنی در دست هایش، وقتی که نیست تا از چال دستت پسته بردارد و خنده اش پسته شود روی صورت تو. وقتی که نیست تا دستت را بگیرد و در خیابان دنبال یک هوای ابری بگردد و هوای صاف بهانه ای شود برای دوباره دیدن و دوباره دل تنگ شدن.
بگذار برود و دلت برایش تنگ شود. انوقت دلت می خواهد شیرجه بزنی توی تونگ دلت و سرت گیج برود از چرخش مداوم یادت. عکس ماهش که اوفتاد توی آب تونگ، لبهای ماهی ات را غنچه می کنی که کو آبی که شنا کنم در آن از چرخش بیقرار این سر.
به حال افقی دراز بکش. ماهی شو کف اتاقت. دهانت را ساکت باز و بسته کن. پسته شو در دست هایت و دستی شو که شیرجه میرود در چال دستت به هوای ربودن پسته ی خنده اش.
مگر دیوانه است؟
کار جنون ما به تماشا کشیده است…
یعنی تو هم بیا که تماشای ما کنی……
سلام!
داستان در منتها علیه خودش چیزی جز درختبه که خواننده حیران موضوعی .. اتفاقی .. جریانی که داستان-مشکل بتوان اثر را داستانی دید- برای روایت دنبال می کند؛ است.
داستان توصیفات خوبی دارد و نمیتوان تبحر نویسنده را ندید گرفت.. اما چقدر توصیف می تواند خوانندهی عجول را پای داستان نگه دارد.. چخوف میگوید بند اول داستان چنان باید چنگ در ذهن خواننده بزند که با متن درگیر شود..
صرف آوردن چند توصیف از درختبه و بعد رهاکردنش و بعد در آخر داستان دوباره دستآویز درختبه شدن.. روایت را منقطع کردن به چند خورده روایت دیگر.. .. جالب است این خورده روایتها.. اما اگر خوب بنشینند در داستان.. نمیدانم.. شاید بشود از میان این اثر قالب روایت جدید پیدا کرد.. خورده روایتهایی که به ظاهر ربطی به هم ندارند.. اما نخی نامرئی همه را خاستگاه روایت داستانی میکند که به «به» میانجامد… البته به نظر من نویسنده در این اثر چندان موفق عمل نکرده..اما این به معنی این نیست که ناتوان است.. پتانسیل خوبی دارد .. چشم نخورد یک چیزی میشود امید! مگر نه هدا؟! : )
راستی هدای عزیزم نظر تو چیست؟
یک چیزی در این قصه هست که به ته ذهن آدم می چسبد و خط را پشت سر هم خواندنی می کند. مقل ورق زدن یک آلبوم قدیمی سیاه و سفید و نگاه کردن به آدمها ، صندلی ها و حیاط های روز گار کودکی است.
من عاشق فضا سازی فیلم های قدیمی هستم. این قصه را که می خواندم مدام فضای حیاط خانه دایی جان ناپلئون در ذهنم بود. آنقدر درختها و بادی که میان آنها هست و کودکی که میان آنها می لولد و بازی می کند و اطرافیانش را دوست دارد ، طبیعی نوشته شده بود که آدم فکر می کرد یواشکی بسراغ دفتر چه خاطرات کسی رفته.
توازی تصویر ها مثل خر خر شلنگ بی آب و خر خره گوسفند ، زخم زنبور و زخم قلب بی بی و…. سپیدار اول قصه و آخر قصه …. سهل و روان چیده شده بود که آدم در دوباره خواندن قصه متوجه ریزه کاریها و تدوین دقیق قصه می شد.
ميدانستم قلبش هم درد گرفته است. گريه نميكرد. اگر ميتوانستم، انگشتم را تفي ميكردم تا بمالم روي قلبش. ساكت بود و نگاهش افتاده بود روي درخت به. حاج ناصر براي زير ديگها درخت به را انداخت. اشك بيبي در آمد. دستش را گذاشت روي قلبش. صورتش را زير چادر پنهان كرد.
فقط به احترامت سكوت مي كنم .