msgbartop
شايد همين امروز انتظاري است كه مويم سفيد كرده است
msgbarbottom

١٦بهمن- آينه

قرينهمي‌خواهم عاشق بمانم. اما قبل از آن بايستي از تو، معشوقه‌ام، اجازه بگيرم. خوشبختانه بلد نيستم از آن جمله‌هاي سر تا پا تهي و زيبا بنويسم كه عشاق دبيرستاني آن را در سر هر كوچه‌اي و براي هر دختري به كار مي‌برند. مي‌خواهم مال من باشي و براي من. همين اندازه خودخواهانه و از روي غرور مي‌خواهمت. تو را مي‌خواهم كه در خيالم ساختمت و از ترس مردم، در خال خودم پنهانت مي‌كنم. بيچاره مردم. نمي‌دانند كه فقط بار كش اين منت‌اند. در خيالم تو را پرورش دادم. آن‌طوري كه من مي‌خواستم، تو را ساختم. مي‌بيني، تمامي فعل‌ها مال « من» است. من ساختم و من خواستم. در خيالم. در ذهني كه بكر بود و تهي و البته عميق. نمي‌دانم از كجا آن گودي بزرگ افتاده بود توي آن. من تا اين اندازه خودخواهم. همه چيز بايد براي من باشد. آن‌گونه كه دلم مي‌خواهد. نه آن‌گونه كه هست. اما بگذار شمه‌اي از آن‌چه در درون از تو دارم، براي خودم زمزمه كنم. بي آن‌كه كسي بويي از شخصيت تو ببرد.

كي رفته‌اي ز دل كه تمنا كنم تو را
كي‌بوده‌اي نهفته كه پيدا كنم تو را

مي‌خواهم آن‌چه را براي خودم ساختم، در خيالم، مرور كنم. ولي هنوز اسم برايت انتخاب نكرده‌ام. تو را چه صدا بزنم؟ مريم اسم زيبايي است. اما مريم قداست ويژه‌اي دارد. ياد مريم مقدس مي‌افتم و قداست مادرانه‌اش. نه. مريم اسم مناسبي براي تو نيست. دوست دارم براي تو، معشوقه‌ي خيالي‌ام، كه براي درد و دل شنيدن و عشق ورزيده شدن مي‌سازمت و ابرويت را چنين پرداخته‌ام و گيسويت را چنان، نام زيبايي بگذارم. اسمي كه من را آرام كند. مي‌خواهم باور كنم اين خيال، خام نيست. به من بگو كه سوداي شبانه و مستي نيمه شب من را از خود بي‌خود نكرده است كه بخواهم از عالم توهم چيزكي بنويسم. « فرشته» نظرت در مورد اين اسم چيست؟ تو نمي‌خواهي حرف بزني؟ كاش در انتخاب اسم به پدرم مي‌رفتم. اسم من را در يك چشم به هم زدن انتخاب كرد. اين را سال‌ها بعد، وقتي كه شش سال داشتم، مادرم گفت. بر عكس پدرم، من در انتخاب اسم وسواس دارم. ممكن است اسم فرشته تو را معصوم‌تر از آن‌چه هستي، نشان بدهد. دوست ندارم تو فرشته‌وار معصوم باشي. حق داري در دنيايي كه من براي تو ساخته‌ام، سياه شوي. گناه كني. تو نمي‌خواهي راجع به اسم خودت نظر بدهي؟ به هر حال براي تو مي‌خواهم اسم انتخاب كنم. اگر چه تو مال مني و من بايد اسم تو را انتخاب كنم. اما اين اسم، چيزي خواهد بود كه قرار است غريبه‌ها هم تو را با اين اسم بشناسند. هيچ كس در انتخاب اسم خودش نقش نداشته است. با اين حساب، پس من خيلي هم خودخواه نيستم. حداقل مي‌خواهم در انتخاب اسم خودت شريك باشي. « ستاره» چطور است؟ از اين اسم خوشت مي‌ايد؟ ولي ستاره خيلي دور است. بعلاوه با اين اسم، فقط شب‌ها مي‌بينمت. فقط مي‌بينمت. هيچ‌گاه دستم به تو نمي‌رسد. با اين اسم، همان‌قدر از من دور خواهي بود كه از ديگران. ولي من مي‌خواهم روز‌ها ببينمت و شب‌ها صداي قلبت آرامم كند. خوابم كند.

تو را مي‌سازم كه عاشقت شوم. براي تو دنبال اسم مي‌گردم. بگذار چند تا اسم را كنار هم قطار كنم. بعد يكي‌شان را شايد بتوانم انتخاب كنم. مليحه اسم قشنگي است. ثريا هم مثل ستاره دور است. سمانه هم اسم زيبايي است. اصلا مي‌خواهي بروم اسم سوده را برايت بدزدم. حوصله‌ي دادگاه و ديوان را ندارم. من را در انتخاب اسمت به كار‌هاي زشت وادار نكن. يك چيزي را همين الان در مورد خودم كشف كردم. به نظرم، از اسم‌هايي كه با سين شروع مي‌شوند، بيشتر خوشم مي‌آيد. ساره، سميه، سحر. حتي از اسم نرگس هم خوشم مي‌ايد. « سودابه» چطور است؟ اسمت را مي‌گذارم سودابه. چه خوشت بيايد و چه بدت بيايد. حالا كه در انتخاب اسم كمك نكردي، همين اسم را رويت مي‌گذارم تا خواننده‌هايم، تمامي ميليارد‌ها خواننده‌ام، تو را با اين اسم بشناسند. البته خواننده‌اي كه ندارد اين چند صفحه. اما نخواننده زياد دارد. تا دلت بخواهد نخواننده دارد. من هم بلدم چكار كنم. ناسلامتي مهندسم. نخواننده‌هايم را مي‌برم توي آينه تا مغلوب شوند و بشوند خواننده‌هاي من. خواننده‌هاي اين چند سطر و يا چند صفحه. با اين حساب، من ميليارد‌ها خواننده دارم و با اين همه خواننده در پوست خودم نمي‌گنجم. عجب احساس شعف بي‌خودي. مگر نه؟ نمي‌دانم چرا از يك لحظه از داشتن ان چند ميليارد خواننده، كه فقط در آينه وجود دارند،‌ ذوق‌مرگ شدم يا به قول تو ذوق‌بلا شدم. اين‌ جوري‌اش را تا حالا نديده بودي. مطمئنم. اين‌طور كه معشوقه‌اي را در ذهنم بسازم و در دنياي واقعي‌ام براي او بنويسم. برايش اسم انتخاب كنم و تكيه كلام هم داشته باشد. برايت خودم را زيبا كنم. به شكارت بيايم. در جايي دور از من، روي زمين، سكني‌يت دهم. برايت خودم را به آب و آتش بزنم. برايت بميرم. برايت … و حتي زمام و اختيارم را بدهم به دستت. طوري كه حتي نفهمم كي ضمير‌هاي او به ضمير‌هاي تو تبديل شد. ديدي؟ هر كاري كه مي‌خواستم براي معشوقه‌ام انجام دهم، برايت انجام مي‌دهم. درست يادم نمي‌آيد چطور عاشقت شدم. اما عاشقت شدم و مي‌خواهم عاشق بمانم. بلد هم نيستم از آن جمله‌هاي سر تا پا تهي بنويسم كه آي، سوار سپيد ساحل آرزو‌هاي من؛ قلبم از آنِ تو. يك كلام به صد كلام. مي‌خواهم عاشقت شوم و مي‌خواهم كه مال من باشي تا هر كاري كه خواستم با تو بكنم. روحت و جسمت از انِ من باشد تا … . خوب است ديگر. جامعه عفت دارد و من بايد حريم را رعايت كنم. آن حرف هاي خصوصي‌مان باشد براي خودمان. گرچه من به اين قوانين پاي‌بند نيستم. حتي به قانوني كه خودم وضع كنم. مي‌داني كه مي‌توانم از همان غرورم استفاده كنم و بي آن كه از تو بپرسم، عاشقت شوم. گيرم پنهاني. اصلا چرا بايد در خيالم تو را پنهان كنم. مگر مردم ترس دارند. مردم كه خواننده‌هاي من هستند. چرا بايد از مردم بترسم. اصلا چه كسي گفته است كه من از مردم مي‌ترسم؟ اگر مي‌ترسيدم كه تصميم نمي‌گرفتم تو را از ذهنم، از خيالم، از ميان تصوراتم خارج كنم تا در دنياي واقعي صاحب شخصيت باشي. گم شوي. دنبالت بگردم. اتفاق‌ها خارج از كنترل هر كسي رخ بدهند. با جمعي آشنا شوم و تو پنهان در ميان آن جمع، از دور، راه خانه‌ات را به من نشان بدهي. مثل ستاره به يك باره بدرخشي و پس از آن فروغ چشمك‌زن، كه فقط يك بار به من تابيد، از جلوي چشمم ناپديد شوي. تازه آن‌وقت از خواب بيدار شوم و بفهمم باز هم دير به مدرسه رسيده‌ام.

پس از آن برق خيره كننده، گاهي، در شب، تو را از خيالم، با يك خودكار آبي مدل الگانس، به روي كاغذ مي‌آورم. نمي‌خواهم به كار هر شبم تبديل شود. فقط گاهي. گاهي كه هوس مي‌كنم با تو گفتگوي كوتاهي داشته باشم. امشب اولين شب گفتگوي من و تو بود. البته گفتگويي در كار نبود. من گفتم و تو شنيدي. رو به روي من نشستي و برّ و برّ من را تماشا كردي. نه در انتخاب اسمت كمكم كردي و نه براي رفع خستگي امروز من و نه براي دلِ تنگ من و نه براي دل‌خوشي من و نه براي عاشق‌تر كردن من ب خودت و نه براي محبت كردن به من و نه براي ارام كردنم و نه براي آوردن لبخندي هرچند نازك و نرم بر لب‌هاي خشكيده‌ي من و نه براي زندگي بخشيدن به من و نه در انتخاب زمان فعل‌هايم و نه در تغيير سليقه‌ي من و نه در نشانه گذاري‌هاي متن و نه و نه و نه مي‌بيني كه فعل‌هايم و نشانه‌هايم و جمله‌هايم حال خوشي ندارند و نشان از حال خسته و دلي تنگ دارند. دلي تنگ و حالي خراب و چشمي خمار و حافظه‌اي تحليل رفته. يادم نمي‌ايد چرا تو را كيلومترها دور تر از خودم در شهري ديگر و استاي ديگر سكني دادم. دوست دارم قبل از اين‌كه حافظه‌ام به كلي از بر باد برود، بنويسم. به هر حال امروز سه شنبه است. نهم آبان از هشتاد و پنجمين سال بعد از هزار سال و سي‌صد سال. راستي، چرا نبايد كسي از شخصيت تو چيزي بداند؟ بايد بدانند. بدانند بر من چه گذشته است كه موهايم سفيد شده است. بايد همه‌ي مردم، همه‌ي خواننده‌هايم بدانند. من كه از مردم نمي‌ترسم. و تو ساخته‌ي خيال مني و اسمت سودابه است. بگذار مردم بدانند و ببينند چه درخششي من را از خود بي خود كرد و من عاشق چه معشوقه‌اي شده‌ام. بگذار با خودم و با خودت صادق‌تر باشم. من از مردم مي‌ترسم. اما مي‌خواهم براي يك‌بار هم كه شده است، بر ترسم غلبه كنم. يادم مي‌آيد گفتم در خيال خودم پنهانت كردم و در خيال خودم تو را پرورش دادم. در همان اوايل نوشته‌ام اينرا گفتم. برگرد يك نگاهي بينداز. مي‌توانستم بگويم در خيالم به جاي در خيال خودم. چه فرقي مي‌كرد. اما چون مي‌ترسيدم، از همين مردم، سعي كردم تاكيد كنم كه اين خيال من است. مال من است. و كسي نتواند خيال من را بدزدد. نمي‌دانم از چي‌يه اين مردم مي‌ترسم. فقط مي‌دانم كه مي‌ترسم. با همه‌ي اين ترس، بايد اعتراف كنم به گناهم. در خيال من، تو آسيب خواهي ديد. آن‌جا، جاي امني براي تو نيست. شايد براي همين است كه مي‌خواهم تو را بنويسم. همان زجري كه من مي‌برم تو هم بايد ببري. سوار بر همه‌ي درد‌ها و رنج‌هايت. بگذار داد بزنم. معشوقه‌ي زيباي خيال من، دوستت دارم. تو بايد اين مسير را طي كني. راهي بسيار سخت. من يك هفته همراه تو خواهم بود و يا شايد مقداري بيشتر. اما به زحمت به يك ماه مي‌رسد. بله. من دو روز و چهار ساعت در پيش تو خواهم بود. همين.

عنوان اين نوشته را مي‌گذارم « اولين شب تشويش» كه اگر با قانون خودم از توي آينه بخوانمش مي‌شود « آخرين روز آرامش»
اگر خواستيد من را صدا بزنيد، بگوييد مهندس شفق. همان اسمي كه ديگران من را با آن اسم، صدا مي‌زنند. سلام. مدتي است كه اين‌جا را مي‌خوانم. از مدير اين جا اجازه گرفتم من هم بنويسم. شفق هستم. تاريخ مرگم دوازده مرداد هشتاد و پنج است. مي‌توانيد بياييد توي آينه و به جاي شمع و خرما، در آن تاريخ، هديه‌ي تولد بياوريد و شيريني و ميوه بخوريد.



يادداشت‌هاي خوانندگان

  1. .

    به کجا چنین شتابان…

  2. .

    رنگ این نوشته زیتونی است.
    سال این نوشته بارانی است.
    صاحب این نوشته بی کسی است.
    نگاه این نوشته کودکی است.
    نام این نوشته خواندنی است.
    آقای امید بعضی متن ها برای نویسنده اش هیچوقت کهنه نمی شود. برای همین است که هربار که خوانده می شود، به تمام حس های خوب دنیا تجزیه می شوند.
    نگهش دار برای روزی که می خواهی به کودکی عاشقی را یاد بدهی.

  3. .

    شفق كمي شبيهه شفيق است ..
    مهندس شفق يا شفيق ؟..مهرباني در قلمتان است ..وقتي كه بايد عاشق بمانيد ..
    دلتان شاد

  4. .

    یکباره دلم هوس کرد این شفق را بکذارم جلوی آینه
    و از قانون خدتان استفاده کنم .
    شفق را
    خواندم
    افق .
    اینطور زیباتر است .
    آری
    افق می خوانمش .

  5. .

    من هم مثلاً یک مهندسم
    دیگران من را با اسم خاصی صدا نمیزنند
    تو بگو مهندس شبق، یا مثلاً فلق؛ حتی صدایم بزن وزغ!
    فقط:
    سلام
    مدتی ست اینجا و حتی آن یکی جای قبلی را میخوانم
    همین جا دم در آینه هم راحتم.
    مدیر اینجا! اجازه میدهی من هم بنویسم؟

    🙂

    همین

  6. .

    تصویر را نمی بینم. برش داشتی؟ به متن ات معنایی می بخشید از جنس خصلت خود آینه. انگار که کسی دنبال عشقی در درونش می گردد. برای نامگذاری خود دست به دامن کلمه می شود و….

  7. .

    کی رفته ای ز یاد که تمنا کنم تو را،
    کی گشته ای نهان که هویدا کنم تو را،
    هر جا روی میان دو دیده ای،
    بر روی دیدگان تماشا کنم تو را،


  1. يادداشت

    سپر آنتی بات *