<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	>

<channel>
	<title>شايد همين امروز</title>
	<atom:link href="http://b.aroon.ir/?feed=rss2" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://b.aroon.ir</link>
	<description>شايد همين امروز انتظاري است كه مويم سفيد كرده است</description>
	<pubDate>Thu, 29 Jul 2010 15:06:44 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.6.5</generator>
	<language>en</language>
			<item>
		<title>حس آزادي</title>
		<link>http://b.aroon.ir/?p=472</link>
		<comments>http://b.aroon.ir/?p=472#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 29 Jul 2010 15:06:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اميد</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[كوتاه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://b.aroon.ir/?p=472</guid>
		<description><![CDATA[دوست دارم برقصم. طوري برقصم كه انگار هيچ‌كس من را نمي‌بيند. هرچند رقص بلد نيستم. 
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دوست دارم برقصم. طوري برقصم كه انگار هيچ‌كس من را نمي‌بيند. هرچند رقص بلد نيستم. </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://b.aroon.ir/?feed=rss2&amp;p=472</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>ای خاک عالم</title>
		<link>http://b.aroon.ir/?p=468</link>
		<comments>http://b.aroon.ir/?p=468#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 27 Jul 2010 19:21:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اميد</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[جامعه]]></category>

		<category><![CDATA[روز‌نوشت]]></category>

		<category><![CDATA[كوتاه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://b.aroon.ir/?p=468</guid>
		<description><![CDATA[دیروز باتوم می زدند و گاز اشک آور. امروز شربت تعارف می کردند و شیرینی.
همان ها که چماق می خوردند شربت و شیرینی شان را هم می خوردند.
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دیروز باتوم می زدند و گاز اشک آور. امروز شربت تعارف می کردند و شیرینی.<br />
همان ها که چماق می خوردند شربت و شیرینی شان را هم می خوردند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://b.aroon.ir/?feed=rss2&amp;p=468</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>آذرگاه</title>
		<link>http://b.aroon.ir/?p=465</link>
		<comments>http://b.aroon.ir/?p=465#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 18 Jul 2010 09:56:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اميد</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[نامه‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://b.aroon.ir/?p=465</guid>
		<description><![CDATA[بگذار صدايت كنم هانيه. يا خلاصه‌ات كنم در هاني. قدم بزن و قدم بزنم تا قدم زده باشيم در حياطي كه با برگ فرش شده و رنگ‌هاي پاييز را در چشم‌هايت مي‌ريزد. از فصل‌ها پاييز را انتخاب كنم و از اسم‌ها هاني. اين اسم را دوست داري؟ پس اين‌طور شروع مي‌كنم: سلام هاني. و اينطور [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بگذار صدايت كنم هانيه. يا خلاصه‌ات كنم در هاني. قدم بزن و قدم بزنم تا قدم زده باشيم در حياطي كه با برگ فرش شده و رنگ‌هاي پاييز را در چشم‌هايت مي‌ريزد. از فصل‌ها پاييز را انتخاب كنم و از اسم‌ها هاني. اين اسم را دوست داري؟ پس اين‌طور شروع مي‌كنم: سلام هاني. و اينطور معرفي‌ات مي‌كنم به ديگران: هانيه دختر همسايه‌مان نيست. هم‌خانه‌ام هم نيست. درچشم‌هايش رنگ پاييز پاشيده‌اند شايد چون از خلال آن‌همه برگ درخت به چشم‌هايش نگاه كردم و شاهد نگاه من چند تا كلاغ بودند كه تنشان را به آب زده بودند و حمام مي‌كردند و آن طرف‌تر يك اردك سفيد گرسنه بود كه به هواي يك برگ كاهو آمد به سمت تو و چند اردك ديگر كه گاهي واك واك مي‌كردند. رنگ چشم‌ها را داشتم مي‌گفتم و تو را معرفي مي‌كردم. قهوه‌ي روشن، رنگ برگ‌هاي كف حياط پارك كه مي‌رفتند تا دوباره جذب خاك شوند و دوباره‌تر مثل خون به اندام‌هاي عريان درخت بجهند و برگ سبز شوند و اين فصل را به بهار برسانند. اين كه اين‌قدر دقيق مي‌خواهم آن صحنه را يادم بيايد و بنويسم به اين دليل است كه در يك لحظه كه نگاهم به تركيبي از نارنجي و قهوه‌اي روشن چشم‌ها و عدسي تاريك ميانشان افتاد كه در نور قبل از ظهر تنگ شده بود حس كردم چشم‌ها مي‌خواهند با من آشنا شوند. نه بوي غريبگي مي‌داد و نه آن‌قدر شناخته شده و آشنا بود. يك آشنايي كه معلوم نبود در چه زماني اتفاق افتاده و يك بيگانگي كه مي‌خواست دوباره به آشنايي برسد.<br />
هاني، الان ساعت چهارده و چهل و چهار دقيقه است. برگ تقويم، اول آذر را نشان مي‌دهد و انتني كه از موبايل مي‌رود و مي‌آيد مي‌گويد بين دو شهر هستم و اختلاف ساعت بين الان و زمان حركت مي‌گويد جسمم حدود 700 كيلومتر از تو دور شده است و يادت كه در ذهنم است و قدم‌هايي را كه مرور مي‌كنم مي‌گويند روح‌مان ذره‌اي فاصله نگرفته است. اگر نگاه آن چشم‌ها را بخواهم تا الان دنبال كنم حتما به يك صفحه‌ي كاغذ مي‌رسم كه تنش با خودكار زيبا شده است.<br />
بگذار برگرديم به حياط پارك. آن موقع كه اصرار مي‌كردم بگذاري ازت عكس بگيرم. مقاومت كردنت و هم‌زمان تمايلت، اين همزماني خواستن و نخواستن، حس زيبايي بود. يادم مي‌آيد قبل از اين حس بود كه كلاغ‌ها تن دادند به آب.<br />
سلام هانيه. خودكارت كجاست و انگشت‌هايي كه بخواهند آن‌را بگيرند و روي تن كاغذ برقصانند و بلغزانند تا در پاسخ سلام من رسم بشود سلام. الان سمنان را رد كرديم. منظورم از فعل جمع، من و ديگر مسافراني است كه در قطار نشسته‌اند. آنقدر از شهر فاصله گرفتيم كه بشود تمام آن‌را دريك زاويه ديد. و خورشيد كه از آن طرف ابرهاي باران‌زا ساختمان‌هاي بزرگ شهر را پر نور كرده است و مابقي در سايه روشن روز فرو رفته‌اند. آن طرف‌تر ابرها تا پايين قله بالا رفته‌اند و همين الان دوست دارم بدانم آن بالاي كوه‌ها، كوه‌هاي البرز چه خبر است. راستي اين كه مقداري دير جواب پيام‌هاي تو را مي‌دادم دليلش اين بود كه يكي از اين به اصطلاح &#8220;برادران&#8221; كنارم نشسته بود و با او صحبت مي‌كردم. فهميدم حسابي احمقند اين‌ها. توي كله‌شان را با كاغذ باطله پر كرده‌اند چون پِهِن لغت جالبي نيست كه بخواهم در متني كه براي تو مي‌نويسم، هر چند انتصاب لغت به كسي باشد كه لايقش است، به كار ببرم.<br />
راستي از اين اسم خوشت مي‌آيد؟<br />
با همين اسم مي‌برمت به ظهر تابستان. دستت را مي‌كشم و مي‌دوم تا بدويم به چند روز آينده. من از خلالشان دنبال رنگ قهوه‌اي روشن و چند كلاغ خيس مي‌گردم و تو به دنبال صداها، گاه گاه خودكار را از روي كاغذ به ميان لب‌هايت بياور و نگاهت را به روزِ اولِ آذرِ حياطِ خلوتِ پارك بدوز.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://b.aroon.ir/?feed=rss2&amp;p=465</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>از این صدا‌ها</title>
		<link>http://b.aroon.ir/?p=462</link>
		<comments>http://b.aroon.ir/?p=462#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 16 Jul 2010 15:21:37 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اميد</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[روز‌نوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://b.aroon.ir/?p=462</guid>
		<description><![CDATA[از کارزار سختی می‌آیم. هنوز رنگ خون روی خنجرم است و بخار آن می‌گوید گرمای بدنت به مرحله‌ی تب رسیده است. با خودم فکر می‌کنم آیا بهتر نبود زورآزمایی‌مان را با مچ گرفتن می‌سنجیدیم یا اینکه روی تشک، حریف سمت چپ تصویر با دوبنده‌ی آبی من می‌شدم و سمت راست تصویر تو را می‌دیدند که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>از کارزار سختی می‌آیم. هنوز رنگ خون روی خنجرم است و بخار آن می‌گوید گرمای بدنت به مرحله‌ی تب رسیده است. با خودم فکر می‌کنم آیا بهتر نبود زورآزمایی‌مان را با مچ گرفتن می‌سنجیدیم یا اینکه روی تشک، حریف سمت چپ تصویر با دوبنده‌ی آبی من می‌شدم و سمت راست تصویر تو را می‌دیدند که با انگشت شصت دوبنده‌ی سبزت را تنظیم می‌کنی. تو آن طرف‌تر، خون من را روی تیغه‌ی خنجرت بو می‌کنی. مچ که می‌گرفتیم، یا تو دست من را می‌خواباندی و برنده‌ی کارزار ساده و بی‌خون و خنجر می‌شدی و یا زور بازوی من می‌چربید و سرم را به عنوان قوی‌تر بالا می‌گرفتم. یا تو در خاک من روی تشک می‌افتادي و مثل مرغی رامِ دست‌های من می‌شدي و یا من مغلوب بازوي تو مي‌شدم و شانه‌هایم را زمین می‌زدي.<br />
<blockquote>پیشتر هم می‌دانستم<br />
چه قلب مهرباني دارد آنکه<br />
دوست داشتن را در قفس سینه‌اش<br />
 پنهان می‌کند و به روی محبوب خنجر می‌کشد.</p></blockquote>
<p> تو به عنوان برنده، دستت بالا می‌رفت و من به عنوان بازنده سرم پایین. الان ولی هریک پس از کارزاری بدون برنده، بدون بازنده، در گوشه‌ای افتاده‌ایم. می‌توانم فاصله‌ی بینمان را با پانزده قدم پر کنم و کمتر از ده ثانیه به خنجر تو برسم. به جز صدای نفس و تپش قلبم که هردو سنگین می‌زنند، قار قار کلاغ‌هایی که منتظر پایان کارزار و حریفی غلتیده در خون و غذایی برای چند وعده‌اند، فضا را پر کرده است. نمی‌دانند صدای قلب‌م از خستگی کارزار چند ساعت پیش نیست که تاپ و توپ می‌تپد. من بخار خون را روی تیغه‌ی خنجر نفس می‌کشم و زیر چشمی تو را می‌پایم. تو تکیه بر چنار، بوی آن را از پره‌های دماغت بالا می‌دهی و تاریک شدن هوا را انتظار می‌کشی. قار قار کلاغ‌ها در گرگ و میش هوا اوج می‌گیرد و با تاریک شدن آن، تمام می‌شود. ولی صدای تپش قلبم را هنوز می‌شنوم. بلندتر از قبل. برق چشم‌هایت را دنبال می‌کنم و تا نیمه‌ی فاصله‌ی بینمان سینه خیز می‌آیم. سرت را بین دو دست می‌گیرم و صدای قلبم تمام می‌شود.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://b.aroon.ir/?feed=rss2&amp;p=462</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>از مهراباد</title>
		<link>http://b.aroon.ir/?p=460</link>
		<comments>http://b.aroon.ir/?p=460#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 21 Jun 2010 19:27:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اميد</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[روز‌نوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://b.aroon.ir/?p=460</guid>
		<description><![CDATA[امشب از اون شباي سگيه. ساعت 11 و 40 پرواز. اگر تاخير نداشته باشه، 12:50 فرود مي‌اد. و بعدش دو ساعت نشستن توي يك ون مزخرف. يك روز شركت رو به خاطر اين ون آتيش مي‌زنم. شايد هم ون رو به خاطر اين شركت آتيش زدم. در ساعتي كه نه شب به حساب مياد و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>امشب از اون شباي سگيه. ساعت 11 و 40 پرواز. اگر تاخير نداشته باشه، 12:50 فرود مي‌اد. و بعدش دو ساعت نشستن توي يك ون مزخرف. يك روز شركت رو به خاطر اين ون آتيش مي‌زنم. شايد هم ون رو به خاطر اين شركت آتيش زدم. در ساعتي كه نه شب به حساب مياد و نه صبح مي‌رسيم مهمان‌سرا. كي بخوابيم؟ تا چشم‌هام گرم مي‌شه صبح مي‌شه و بايد بريم بازديد. آن هم اگر بدخوابي سراغم نياد و پلك‌هام به قدر كافي سنگين شده باشه كه بخوابم، مجبورم خودم را براي بازديد ساعت نه صبح آماده كنم. پس كي برم دوش بگيرم؟ هر روز بايد دوش بگيرم و اگر نگيرم، اين چربي لامصب شروع مي‌كنه به خوردن موهاي سرم. يك ربع دوش گرفتن، نيم ساعت صبحانه خوردن. يك ربع آماده شدن، نيم ساعت توي ماشين تا رسيدن ساعت 9 صبح به خاتون آباد، يعني بايد ساعت هفت و نيم بيدار بشم و بدون معطلي براي حمام و روشويي و باقي كارها، هر كار رو بعد از كار قبل انجام بدهم. اگر آن وسط بخواهم يك ربع هم براي نماز صبح بيدار بشوم، ديگر چيزي از زمان، براي خوابيدن باقي نمي‌ماند. امشب از ان شب‌هاي سگي  است. يك ساعت تاخير دارد و يك شب سكي است امشب.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://b.aroon.ir/?feed=rss2&amp;p=460</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>قلم و كاغذ</title>
		<link>http://b.aroon.ir/?p=444</link>
		<comments>http://b.aroon.ir/?p=444#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 15 Jun 2010 09:54:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اميد</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[روز‌نوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://b.aroon.ir/?p=444</guid>
		<description><![CDATA[يك مطلب آمده بود. يك سوال. مي‌خواستم بنويسم. موضوع قابل تاملي بود. مثل يك قانون علمي كه كشف مي‌كني و مي‌خواهي براي همه بيان كني. دو دقيقه اين دست و آن دست كردم و دنبال يك فايل گشتم. بعد كه صفحه را باز كردم براي نوشتن، هيچ چيز يادم نيامد. همه‌ي سوراخ سنبه‌هاي ذهنم را [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>يك مطلب آمده بود. يك سوال. مي‌خواستم بنويسم. موضوع قابل تاملي بود. مثل يك قانون علمي كه كشف مي‌كني و مي‌خواهي براي همه بيان كني. دو دقيقه اين دست و آن دست كردم و دنبال يك فايل گشتم. بعد كه صفحه را باز كردم براي نوشتن، هيچ چيز يادم نيامد. همه‌ي سوراخ سنبه‌هاي ذهنم را گشتم. ولي دريغ از يك كلمه و يا يك حرف حتي. كسي ذهن گم‌شده‌ي من را نديده؟</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://b.aroon.ir/?feed=rss2&amp;p=444</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>پناه‌گاه شيشه‌اي</title>
		<link>http://b.aroon.ir/?p=443</link>
		<comments>http://b.aroon.ir/?p=443#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 13 Jun 2010 14:25:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اميد</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[روز‌نوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://b.aroon.ir/?p=443</guid>
		<description><![CDATA[اين خوشحالي بيشتر از چند دقيقه‌اي دوام نداشت. به سرعت لب‌هايم جمع شدند و احساس خطر كردم. حس كردم هيچ جايي براي پنهان شدن، براي خلوت كردن با خودم، براي آرامش داشتن و دور بودن از جمعيت ندارم. حس كردم ديگر نمي‌توانم گم شوم. گاهي اوقات دوست دارم بروم گم شوم. دوست دارم براي رسيدن [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>اين خوشحالي بيشتر از چند دقيقه‌اي دوام نداشت. به سرعت لب‌هايم جمع شدند و احساس خطر كردم. حس كردم هيچ جايي براي پنهان شدن، براي خلوت كردن با خودم، براي آرامش داشتن و دور بودن از جمعيت ندارم. حس كردم ديگر نمي‌توانم گم شوم. گاهي اوقات دوست دارم بروم گم شوم. دوست دارم براي رسيدن به آرامش جايي باشم كه دست هيچ كس به من نرسد. جايي باشم كه هيچ كس نمي‌داند كجاست و نمي‌دانم كجا هستم. ولي با بودن موبايل، در هر كجايي هستم. در دسترسم. مي‌دانند كجا هستم و مي‌توانند من را پيدا كنند. گيرم كه من هيچ اهميتي براي هيچ سرويس امنيتي و ضد امنيتي نداشته باشم. همين كه بدانم جايي براي پنهان شدن ندارم ناراحت هستم. بايد اين موبايل لعنتي را دور بندازم. بايد از دست اين تكنولوژي فرار كنم. دوست ندارم هيچ چيز و هيچ كسي خلوت من را از من بگيرد. دوست ندارم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://b.aroon.ir/?feed=rss2&amp;p=443</wfw:commentRss>
		</item>
	</channel>
</rss>
