<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>شايد همين امروز</title>
	<atom:link href="http://b.aroon.ir/?feed=rss2" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://b.aroon.ir</link>
	<description>شايد همين امروز انتظاري است كه مويم سفيد كرده است</description>
	<lastBuildDate>Sat, 12 May 2012 09:00:12 +0000</lastBuildDate>
	<language>en</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.2</generator>
		<item>
		<title>در خصوص گفتمان آقای جباری</title>
		<link>http://b.aroon.ir/?p=583</link>
		<comments>http://b.aroon.ir/?p=583#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 12 May 2012 09:00:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اميد</dc:creator>
				<category><![CDATA[روز‌نوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://b.aroon.ir/?p=583</guid>
		<description><![CDATA[دکتر اکبر جباری، پژوهشگر فلسفه و عرفان نظری و دانش‌آموخته دانشگاه میسور هند، در صفحه اخر روزنامه ایران امروز مورخ 23 اردیبهشت 91 به واژه discourse و ترجمه ی گفتمان برای آن که توسط داریوش آشوری وارد زبان فارسی شده است پراخته. به صحت و سقم مطالب اقای دکتر کاری ندارم. اماآقای دکتر یک اشتباه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دکتر اکبر جباری، پژوهشگر فلسفه و عرفان نظری و دانش‌آموخته دانشگاه میسور هند، در صفحه اخر روزنامه ایران امروز مورخ 23 اردیبهشت 91 به واژه discourse و ترجمه ی گفتمان برای آن که توسط داریوش آشوری وارد زبان فارسی شده است پراخته. به صحت و سقم مطالب اقای دکتر کاری ندارم. اماآقای دکتر یک اشتباه کودکانه در این نقد تند و تیز و تاخت و تازی که به جناب آقای داریوش آشوری کرده بود، داشت. وی با ادله ی مناسب خودش عنوان داشته که عبارت سخن و یا گفتار، ترجمه های بهتری برای این واژه است. در انتها یک شعر فارسی اورده که داخلش کلمه سخن هست و دور سخن را چند لایه گیومه و مشخصه، گذاشته بدین صورت:<br />
از صدای &#8220;سخن&#8221; عشق ندیدم خوشتر<br />
و گفته به راستی صدای سخن عشق را اگر بخواهیم صدای گفتمان عشق ترجمه کنیم چقدر مضحک خواهد بود.<br />
بدیهی است اقای آشوری، كلمه ی گفتمان را بجای سخن استفاده نکرده است، نمی کند و نخواهد کرد. انگار اصل شعر &#8220;از صدای دیسکورس عشق ندیدم خوشتر&#8221; بوده که برگردان آن به &#8220;از صدای گفتمان عشق ندیدم خوشتر&#8221; نا متقارن به نظر برسد.<br />
در ثانی، در همین مثال آقای دکتر، اگر معادل دیگر ایشان را بکار ببریم &#8220;از صدای گفتار عشق ندیدم خوشتر&#8221; نیز، به ذعم خودشان، عبارت مضحک دیگری خواهیم داشت.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://b.aroon.ir/?feed=rss2&#038;p=583</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خاطره‌ي دو خط موازي لرزان</title>
		<link>http://b.aroon.ir/?p=575</link>
		<comments>http://b.aroon.ir/?p=575#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 27 Mar 2012 10:28:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اميد</dc:creator>
				<category><![CDATA[یاد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://b.aroon.ir/?p=575</guid>
		<description><![CDATA[قبل از آن‌كه دل‌هاي ما به هم نزديك شود، قبل از اين‌كه دلي بدهم و دلي بگيرم، نور، اولين تصوير از صورتت را با سرعت 299702547 متر بر ثانيه در پرده‌ي شبكيه‌ام انداخت. چشم من آن تصوير را براي مدت چهار صدم ثانيه روي پرده نگاه داشت. ]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>نمي‌دانم چرا دل‌هاي آدم‌ها كه به هم نزديك مي‌شود دوست دارند صداي هم را بشنوند. نزديك‌تركه مي‌شود مي‌خواهند روي هم را ببينند. نزديك‌تر كه مي‌شود، مي‌خواهند دست هم را بگيرند و با هم زير باران قدم بزنند. نزديك‌تر كه مي‌شود، از چسب‌ناكي و تنگي، خيس مي‌شود. و باز نزديك‌تر كه مي‌شود به يك‌باره انقدر نزديك مي‌شود كه مي‌توانند از هم دور شوند. ديگر صدا و صورت و دست و قدم زدن با يك‌ديگر، اينقدر شفاف و زيبا ديده نمي‌شود. نمي‌دانم. شايد دليلش اين‌است كه تبديل به عادت مي‌شود. لعنت به عادت. لعنت به هر چه عادته. لعنت به عادت. عادت. بشمار. چه ماهانه‌ش و چه سالانه‌ش. لعنت به تمام عاداتي كه باعث مي‌شوند زيبايي‌ها پنهان شوند. لعنت به تمام عاداتي كه باعث مي‌شوند معجزه‌ها ديده نشوند. لعنت به تمام عاداتي كه زيبايي يك لبخند را در پس چهره‌ي محبوب، محو مي‌كنند.<br />
در مورد من و تو مساله اين‌طور نيست. قبل از آن‌كه دل‌هاي ما به هم نزديك شود، قبل از اين‌كه دلي بدهم و دلي بگيرم، نور، اولين تصوير از صورتت را با سرعت 299702547 متر بر ثانيه در پرده‌ي شبكيه‌ام انداخت. چشم من آن تصوير را براي مدت چهار صدم ثانيه روي پرده نگاه داشت. هرچه تلاش كردم اولين فوتون‌هاي انعكاس نور تو را در چشمم براي هميشه تثبيت كنم نشد. بيش از آن، در توانش نبود. حرارتي كه نور به سلول‌هاي مخروطي منتقل كرد، توان آن‌ها را ربود. تلاش من براي حفظ اولين نقش از چهره‌ات بي‌نتيجه ماند. بعد از آن، با سرعت تقريبي يك ماخ، صدايت پرده‌ي گوشم را به آرامي مرتعش كرد. اين اتفاقات به قدري سريع بود كه واكنش‌هاي دروني من را تحت تاثير قرار داد. چيزي در دلم لرزيد. با خودم گفتم &#8220;به خودت مسلط باش مرد&#8221;. كسي از درون من داشت از من مي‌گريخت و به تو پناه مي‌اورد. دست‌پاچه شده بودم. صدايم مرتعش شده بود. چشم‌هايم دوسو مي‌ديد. به زحمت، &#8220;خود&#8221;ي را كه داشت مي‌رفت كه از دست برود، جمع و جور كردم. چشم‌هايم را بستم. پرتوهاي نور بي‌نتيجه به پشت پلك‌هايم مي‌كوبيدند. گوش ديگرم را دروازه كردم تا ماندگاري صوتي‌ام به حداقل برسد. سينه را صاف كردم و صدا را در گلو پيچاندم: &#8220;تصميم به ازدواج داري؟&#8221; عجب سوال احمقانه‌اي. هول نشو اميد. ديوانه! اگر تصميم به ازدواج نداشت كه الان تو اينجا نبودي. با همان صدا، اما رساتر، ادامه دادم &#8220;مي‌خواهي همين‌طوري سكوت كني؟&#8221; براي دومين بار، لب‌هايت را تكان دادي &#8220;من بايد شروع كنم؟&#8221; دوباره دلم ريخت. چشم‌هايم اين‌سو و آن‌سو دويد. كسي از درون من گريخت. آن موقع بود كه فهميدم &#8220;خود&#8221;ي باقي نمانده.<br />
ساعتي گذشت. واكنش‌هاي شيميايي درونم را فرو نشاندم. ولي چيزي در من تغيير كرده بود. فوتون‌هاي نور متصاعد شده از تو مدام به چشم‌هايم نوك مي‌زدند و من به ضرباهنگ آن‌ها و لب‌هايت عادت كرده بودم. اعتياد بود؟ اعتياد نبود. قافيه را باخته بودم؟ اين اولين بار نبود كه به خواستگاري كسي مي‌رفتم. چنين حسي را تا كنون تجربه نكرده بودم. قافيه را نباخته بودم. سعي كردم چيزي بروز ندهم. ولي تو خود مي‌دانستي با من چه كرده‌اي. قافيه‌ام را ربوده بودي و هم‌زمان كه به چرخش نود درجه‌اي پاچه‌ي شلوارم در دلت مي‌خنديدي، جسد نيمه‌جان و زخمي من را به سمت دو خط موازي دل‌چسب روانه كردي.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://b.aroon.ir/?feed=rss2&#038;p=575</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اميد</title>
		<link>http://b.aroon.ir/?p=564</link>
		<comments>http://b.aroon.ir/?p=564#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 06 Feb 2012 05:50:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اميد</dc:creator>
				<category><![CDATA[روز‌نوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://b.aroon.ir/?p=564</guid>
		<description><![CDATA[به رسم دوستي، به‌دور از هر گونه پيش‌داوري و فارق از نظرات ديگران به پاس هم‌قدم‌شدن، همكلامي و لمس دست‌هاي مهربان به ياد تمامي موزاييك‌ها و آسفالت‌هاي راه، ما در مقابل دوست‌ و همراه‌مان، وظيفه‌هايي داريم و اين وظايف، به هيچ عنوان كم و يا محو نمي‌شوند. من خدا هستم. گاهي از اعمال انسان‌ها، دلم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>به رسم دوستي، به‌دور از هر گونه پيش‌داوري و فارق از نظرات ديگران<br />
به پاس هم‌قدم‌شدن، همكلامي و لمس دست‌هاي مهربان<br />
به ياد تمامي موزاييك‌ها و آسفالت‌هاي راه،<br />
ما در مقابل دوست‌ و همراه‌مان، وظيفه‌هايي داريم و اين وظايف، به هيچ عنوان كم و يا محو نمي‌شوند.</p>
<p>من خدا هستم. گاهي از اعمال انسان‌ها، دلم مي‌گيرد گاهي سرم، گاهي مي‌خندم گاهي مي‌ريزم درون خودم. ولي همواره اميد‌وارم به فرداي آن‌ها. روزي كه دير نيست، آقتاب از پس ابر‌ها طلوع خواهد كرد.</p>
<p><code>آنان كه كاسه‌اي هستند كه بي هيچ آشي احساس داغي مي‌كنند، محكوم‌ند به حبس ابد.</code></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://b.aroon.ir/?feed=rss2&#038;p=564</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>معاملات غير ارزي</title>
		<link>http://b.aroon.ir/?p=555</link>
		<comments>http://b.aroon.ir/?p=555#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 02 Feb 2012 11:00:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اميد</dc:creator>
				<category><![CDATA[روز‌نوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://b.aroon.ir/?p=555</guid>
		<description><![CDATA[كسي كه نزد خودش ادعايي از هوش و ذكاوت رياضي دارد، نمي‌تواند دل به يك زندگي كارمندي با حقوقي هرچند بهتر از هم‌رده‌هايش ببندد و دمي در اقتصاد پر ريسك نجنباند. قدرت حساب‌گري‌اش به قدري است كه ريسك را تا حد زيادي دقيق پيش‌بيني مي‌كند و سود و زيان احتمالي را مي‌بيند. به دوستانش مشاوره [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>كسي كه نزد خودش ادعايي از هوش و ذكاوت رياضي دارد، نمي‌تواند دل به يك زندگي كارمندي با حقوقي هرچند بهتر از هم‌رده‌هايش ببندد و دمي در اقتصاد پر ريسك نجنباند. قدرت حساب‌گري‌اش به قدري است كه ريسك را تا حد زيادي دقيق پيش‌بيني مي‌كند و سود و زيان احتمالي را مي‌بيند. به دوستانش مشاوره محاسباتي مي‌دهد و وقوع تصوراتي از آينده را روي قلم و كاغذ ارزيابي مي‌كند. اگرچه اندك تجربه‌ي ريز و درشتي كه در خلال اين سال‌ها سايه بر تصميم‌گيري‌هايش انداخته، خرده‌هوشي به هيجانش افزوده است ولي به قدر كفايت نيست و شديدا به استفاده از تجربه‌ي كسي كه هوش هيجاني بالايي به اثبات رسانده است، احساس نياز مي‌كند.<br />
حساب‌گري‌هاي اين فرد، از حل معادلات اخذ تسهيلات شروع شد. ابتدا بايد مي‌دانست فرايند سود بانكي به چه صورتي است. سپرده‌ها و تسهيلات بانكي بر اساس چه فرمولي محاسبه مي‌شوند و رويكرد بازار در اين زمينه حول و هوش چه معادلاتي مي‌چرخد.<br />
وي فرض كرد مبلغ A ريال (180 ميليون ريال) وام با بهره‌ي سالانه‌ي بانكي X درصد باشد (به‌عنوان مثال X=12 براي بهره‌ي 12 درصد در سال) كه قرار است در مدت n ماه (120 ماه) بازگردانده شود. مبلغ قسط هر ماه P ريال است. معادلات به سادگي حل شدند. در اين معادله x=X/1200 است. لذا P=Ax(1+x)^n/((1+x)^n-1) مساوي 2582477 ريال است. سود كل پرداخت شده عبارت است از Q=Pn-A ( در اين مثال 129897248 ريال).<br />
آلترناتيو‌هاي مختلف اين معادله نيز حل شدند. مثلا اگر بخواهد بداند با ماهي P ريال قسط، وام A ريالي با بهره‌ي سالانه‌ي X چند ماه بايد قسط پرداخت كند، اكنون مي‌داند.<br />
n=ln⁡(P/(P-Ax))/ln⁡(1+x)<br />
و يا اگر بخواهد وامي بخرد، و فروشنده بابت واگذاري وام مبلغ B ريال از وام را به عنوان حق واگذاري وام براي خود بردارد مي‌داند درصد واقعي بهره‌ي وام، سالانه چند درصد مي‌شود. مفروضات مساله به شرح زير است: مبلغ وام A، بهره‌ي سالانه اصل وام X، زمان بازپرداخت n ماه، مبلغ قسط ماهانه از رابطه‌ي فوق مساوي P و سود كل پرداخت شده مساوي Q‌ خواهد شد. از اين مبلغ، فروشنده‌ي وام، مبلغ B‌ ريال به عنوان حق واگذاري بر مي‌دارد. بهره‌ي معادل سالانه‌ (Y) از حل معادله‌ي زير بدست مي‌آيد كه بايد با سعي و خطا انجام شود.<br />
P(1+y)^n-P=(A-B)y(1+y)^n<br />
از حل اين معادله مقدار y بدست مي‌آيد و بهره‌ي معادل سالانه مساوي Y=1200y مي‌شود.<br />
وي مثالي مي‌زند تا موضوع را بهتر درك كند. اگر بخواهد يك وام 18 ميليون توماني مسكن را با بهره‌ي سالانه 12 درصد و بازپرداخت ده ساله (مبلغ قسط هر ماه 258248 تومان) به قيمت سه و نيم ميليون تومان بخرد، بهره‌ي معادل با توجه به رابطه‌ي فوق مساوي 17.6756 درصد سالانه مي‌شود.<br />
در موسسات مالي و اعتباري روش‌هاي گوناگوني براي تسهيلات ارائه مي‌گردد. يكي پر ضررترين‌شان شرايطي است كه 5 ميليون تومان پول به مدت يك‌ماه در موسسه پس انداز شود. پس از اين مدت، مبلغ 15 ميليون تومان وام با زمان بازپرداخت 36 ماهه با بهره‌ي 12 درصد به متقاضي تعلق مي‌گيرد و 5 ميليون تومان به عنوان سپرده نزد موسسه تا پايان پرداخت اقساط باقي مي‌ماند و سود 2 درصد سالانه به آن تعلق مي‌گيرد. اين شرايط، از دريافت وام ده ميليون تومان (تفاضل 15 ميليون تومان وام اخذ شده و 5 ميليون تومان پول سپرده) با بهره‌ي 28 درصد سالانه نامناسب‌تر است. وي گول اين‌موسسه را نخورد و عطايش را به لقايش بخشيد.<br />
نكته‌ي پايان بحث معادلات وام اين است كه هر وام با بهره‌ي كمتر از تورم واقعي جامعه، به سود وام‌گيرنده است.<br />
وي، در پرده‌ي دوم، معاملات جاري بازار را ارزيابي كرد. از جو‌گير شدن‌هاي همگاني به سمت سكه و دلار گرفته تا بازار مسكن و خريد و فروش كالا و سفته بازي (بورس‌بازي) و غيره. او پارامتر‌هاي زيادي را براي تصميم‌گيري در خصوص معاملات اقتصادي بايد در نظر بگيرد. تصميم‌گيري‌هاي دولت و معادلات جهاني در اين خصوص بيشترين تاثير را دارد. اگر شرايط جامعه به نحوي بود كه ثبات اقتصادي نسبي حاكم بود، مي‌شد در اين خصوص تصميمات دقيق‌تري گرفت. ولي از آن‌جايي كه آب گل‌آلود هم ماهي‌هاي خوبي به تور مي‌اندازد، بايد بتواند در اين شرايط، بهترين تصميم را شناسايي كرد. وي از سفته‌بازي (خريد و فروش دلار) و سكه‌بازي خوشش نمي‌ايد. گرچه پس‌انداز سرمايه به صورت طلا، يكي از كم‌ريسك‌ترين موارد سرمايه‌گذاري است ولي در تلاطم ناشي از اين حركت‌ها، وي كمتر سرمايه‌گذاري مي‌كند. البته بررسي نمودار قيمت طلا در طي ده ساله‌ي اخير، نشان مي‌دهد پوش اين نمودار همواره صعودي است. يعني سپرده‌ي طلا (به شرط محافظت كامل در مقابل ربوده شدن و يا مفقود شدن) سپرده‌ي مطمئني است و ارزش پس‌انداز كردن پول را دارد. همگان و البته او، به خوبي واقف‌اند كه ارزش پول در جامعه، در حال افت و بدون هيچ خيزي است. دولت براي كسري بودجه‌ي خود پول چاپ مي‌كند ولي ازآنجايي كه بدون پشتوانه چاپ شده است، چاپ آن باعث كاهش قدرت خريد پول مي‌شود. يعني ارزش پول در جامعه كم مي‌شود. حال اگر اين پول را تبديل به كالا كند، از ان‌جايي كه ارزش كالا طبق مبادله‌ي كالا با كالا –همان چيزي كه در امور بين‌المللي در حال انجام است مانند نفت در مقابل كالاهاي مزخرف چيني- نوسان كمتري دارد، سرمايه‌ي خود را بهتر حفظ مي‌كند.<br />
از خلال اين بديهيات، وي به اين نتيجه رسيد كه سرمايه‌گذاري ميان‌مدت بر روي مسكن و زمين، كمترين ريسك و بيشترين سود را دارد. البته وقوع جنگ تحديد بزرگي در اين زمينه محسوب مي‌شود. به موقع جنگ، بازار مسكن مشتري ندارد و سرمايه‌ي بلوكه‌شده‌اي در دامن وي قرار مي‌گيرد. دلايلي كه وي را مجاب به حركت و بررسي دقيق معادلات مسكن كرده است، به اين شرح است:<br />
	مسكن مي‌تواند مولد پول باشد. از اجاره‌بهاي آن مي‌توان استفاده نمود و يا اين‌كه مي‌توان در آن سكني گزيد و ماهانه چند صد هزار تومان اجاره بها پرداخت نكرد.<br />
	مي‌توان با استفاده از سند آن وام گرفت. و با استفاده از وام آن، سرمايه‌گذاري جديدي را آغاز كرد.<br />
	در صورت افزايش حامل‌هاي انرژي كه فاز دوم آن به زودي اجرا مي‌شود، هر كالايي كه به آن وابسته است مانند سيمان، آجر، حمل و نقل، كاشي و &#8230; نيز گران مي‌شود و ازدياد اين پارامترها، ازدياد قيمت مسكن را به همراه خواهد داشت.<br />
استفاده از اين محاسبات، وقتي كه شمه‌هايي از هوش هيجاني و شم اقتصادي در آن نباشد، به هيچ دردي نمي‌خورد. او سال‌هاست به اين نتيجه رسيده است كه مشاوره‌ با افراد موفق در اين زمينه نياز دارد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://b.aroon.ir/?feed=rss2&#038;p=555</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>از آن ترانه</title>
		<link>http://b.aroon.ir/?p=553</link>
		<comments>http://b.aroon.ir/?p=553#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 07 Jan 2012 12:27:14 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اميد</dc:creator>
				<category><![CDATA[یاد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://b.aroon.ir/?p=553</guid>
		<description><![CDATA[صداي خنده‌ات كه پيچيد توي گوشم، سرم را بالا آوردم. به دنبال صدا، چشم دواندم توي اتاق. صدا قطع شد. جلوي آينه خبري از تو نبود. بچه شده بودي و هواي قايم‌باشك‌بازي به سرت زده بود. صدايت زدم. هرچه گوش كشيدم، صدايي نيامد. دوباره سرم را انداختم روي كتاب. چند لحظه كه روي كلمه‌ها چشم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>صداي خنده‌ات كه پيچيد توي گوشم، سرم را بالا آوردم. به دنبال صدا، چشم دواندم توي اتاق. صدا قطع شد. جلوي آينه خبري از تو نبود. بچه شده بودي و هواي قايم‌باشك‌بازي به سرت زده بود. صدايت زدم. هرچه گوش كشيدم، صدايي نيامد. دوباره سرم را انداختم روي كتاب. چند لحظه كه روي كلمه‌ها چشم دواندم، دوباره صدايت را شنيدم. صدا در مركز جمجمه‌ام، جايي بي‌بعد، شنيده مي‌شد. مركز نشر صدا قابل تشخيص نبود. دوباره، و به ناچار،‌ به سمت اتاق نگاه كردم. &#8220;با مني فروغ؟&#8221; جوابي نيامد.<br />
مقداري قارچ خُرد مي‌كنم. مي‌ريزم توي تابه. تابه روي اجاق گاز. چرخاندن شير گاز تا نيمه، جرقه مي‌زند و گُر مي‌گيرد. روي مبل نشسته‌اي و نگاهت به اشپزخانه است. منتظر آماده شدن غذاي حاضري هستي. با گوشه‌ي چشم زير نظر دارمت. سر نمي‌چرخانم تا تو همان‌طور بي‌مهابا، با چشماني كنجكاو، حركات من را زير نظر بگيري. ساعت به ده نرسيده است. شبكه پيام، صداي مجيد اخشابي را از بلند‌گوهاي تلويزيون پخش مي‌كند. برنامه‌هاي شبانه‌ي راديو سالهاست مشتري قديمي‌اش را از دست داده است و امشب، با حضور تو، دوباره من را مهمان كرده است. غذا كه آماده مي‌شود، تو نيستي.<br />
صداي تلويزيون را زياد مي‌كنم. صداي تو رفته است. عليرغم اصرار سميه، حاضر نشدم امروز را مهمان او بشوم. ترجيح دادم مرغ كرچ نشسته بر روي كتاب‌هايم شوم. در خانه‌اي كه نمي‌گذارد حواسم متوجه‌ي جوجه‌هاي ده روزه‌ام بشود، بو و صدا و احساس حضورت را همراه با كلمه‌هاي كتاب به چشم‌هايم مي‌كشم. </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://b.aroon.ir/?feed=rss2&#038;p=553</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تا با تو خنديدم</title>
		<link>http://b.aroon.ir/?p=547</link>
		<comments>http://b.aroon.ir/?p=547#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 04 Dec 2011 06:44:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اميد</dc:creator>
				<category><![CDATA[یاد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://b.aroon.ir/?p=547</guid>
		<description><![CDATA[اين‌بار كه ببينم‌ت، ستاره‌ها را تا چشم‌هايت پايين مي‌آورم. يقه‌ي كتم را تا زير لاله‌ي گوش بالا مي‌آورم. همين‌طور كه دستانم توي جيب كت، سردشان است، چانه‌ام را بالا مي‌آورم و تو، پيشاني‌ات را تا مقابل لب‌هام كه غنچه شده‌اند، پايين مي‌آوري. غنچه، روي پيشاني‌ات مي‌تركد و صدايي ايجاد مي‌شود. دست راستم را به سمت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>اين‌بار كه ببينم‌ت، ستاره‌ها را تا چشم‌هايت پايين مي‌آورم. يقه‌ي كتم را تا زير لاله‌ي گوش بالا مي‌آورم. همين‌طور كه دستانم توي جيب كت، سردشان است، چانه‌ام را بالا مي‌آورم و تو، پيشاني‌ات را تا مقابل لب‌هام كه غنچه شده‌اند، پايين مي‌آوري. غنچه، روي پيشاني‌ات مي‌تركد و صدايي ايجاد مي‌شود. دست راستم را به سمت درخت كاجي كه دورتر و بزرگ‌تر است، نشانه مي‌روم و به يك‌باره، شروع مي‌كنيم به دويدن. به درخت كه مي‌رسيم، بخار گرمي از لب‌هاي نيمه‌بازت خارج مي‌ش. لب‌هايت را مي‌بينم كه بريده بريده باز و بسته مي‌شود. لب‌خند انتهايش، به لب‌قند بدل مي‌شود و دستانم دور بازوانت حلقه. حجم گرمي ميان دستانم را پر مي‌كند و بخار نفس‌هايت، لاله‌ي گوشم را گرم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://b.aroon.ir/?feed=rss2&#038;p=547</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تعبير خواب بيست و پنجم پاييز</title>
		<link>http://b.aroon.ir/?p=543</link>
		<comments>http://b.aroon.ir/?p=543#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 13 Nov 2011 13:05:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اميد</dc:creator>
				<category><![CDATA[یاد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://b.aroon.ir/?p=543</guid>
		<description><![CDATA[شب‌ها سر بر بالش مي‌گذاشتم و نگاهم روي سقفِ ساكت‌تر از مرده خشك مي‌شد. خنثي و بي‌رنگ. با سايه‌هايي كه مي‌امدند و هيچ‌گاه نمي‌آمدند. روي سقف، دراز مي‌شدند و قبل از آن‌كه روي جسم من بيفتند، به ناگاه، نيست مي‌شدند&#8230; &#8230; و من غواصي شدم در ميان كلمه‌ها. آن موقع هنوز لب نگشوده بودم و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>شب‌ها سر بر بالش مي‌گذاشتم و نگاهم روي سقفِ ساكت‌تر از مرده خشك مي‌شد. خنثي و بي‌رنگ. با سايه‌هايي كه مي‌امدند و هيچ‌گاه نمي‌آمدند. روي سقف، دراز مي‌شدند و قبل از آن‌كه روي جسم من بيفتند، به ناگاه، نيست مي‌شدند&#8230;</p>
<p>&#8230; و من غواصي شدم در ميان كلمه‌ها. آن موقع هنوز لب نگشوده بودم و فقط انگشت‌هام بود كه ضرب مي‌گرفت و چشم‌هام كه دودو مي‌زد روي سياهه‌هاي متن‌ها تا راهي باشد براي غوطه‌ور شدن در آن دريا. دل‌ت گرم بود و نرم. از نگاهت وارد شدم و رسيدم به سويدا. همان جعبه‌ي سياه. خواستم كشفش كنم. كلمه ريختي روي صورتم و توي دستم. نگاه كردم و خواندم و خواندم و چشم‌هايم با دلت آشنا شد. كشف رمز آن جعبه يك كار شبانه روزي بود. نمي‌توانستم از راهي كه آمده‌ام برگردم. و من به دنبال بازگشتن نبودم. ناگهان موجي آمد و من را كوباند به سنگ و ديوار. خواستم فرار كنم. دور و برم ميله‌هاي قفس ديدم.<br />
بيست روز گذشت.</p>
<p>اين پا و آن پا كردن فايده ندارد. تو كه ماهي نيستي كه به دنبال چاله‌ي آب باشي براي شنا كردن. من ماهي شدم در چاله‌ي دست‌ت و وقتي شك برت داشت كه &#8220;اين زنداني تمايل به رهايي ندارد؟&#8221; مرغي شدم ساكت، نشسته بر تخم‌هاي بيست و پنج روزه‌اش. و باز كلمه ريختي و مهربان شدي و من از دل‌تنگي درآمدم. دفترم را باز كردم و برايت نوشتم دوست‌ت دارم. پرسيدي چه قدر. گفتم آن‌قدر كه &#8230; </p>
<p>&#8230; و من رقاصي شدم در بركه‌ي خشك كه باد از هر طرفش مي‌آمد و موهايم را مي‌برد. شب شد و ديوانگي بر من چيره شد. تو كه ماهي نيستي كه با وسوسه‌ي باران، سر از خاك بركه بيرون آورده باشي؟ و من قطره آبي شدم در دهان تشنه ماهي‌ايي كه خطوط مشبك بركه را قدم مي‌زد و به آسمان نگاه مي‌كرد. مگر اين رود،‌ در اين روز، از چشمه‌ي بالا دست سيراب نمي‌شد؟ &#8211; نه نمي‌شد. الان كه روز نيست. اين سكوت، از سردي شب است و اين باد، زاينده‌ي ابرهاي بي‌بار و اين رود؟ گفتي رود، اين رود زاينده‌رودي‌ست كه حالا به‌جاي آب، خشكي مي‌زايد. ولي ماهي بيچاره!&#8230; من اين شب را نمي‌خواهم. من روز مي‌خواهم. من از بد شگوني شب بيزارم. بي‌زارم. يك نفر نورافكن را &#8230;</p>
<p>&#8230; و تو از من خواستي غصه نخورم. پنج شب گذشت. و من دلم را يلدايي كردم براي ادامه‌ي شب‌گويي‌هاي قصه‌گوي پاييز. آن‌گاه كه صحنه عوض شد و من، آدم ديگري شدم و تو!<br />
قصه‌گو، عصايش را در هوا چرخاند. چرخي زد و ايستاد. قدمي برداشت و سكوت قهوه‌خانه را گرم كرد: بيا در رنگارنگ پاييز، خش‌خش برگ‌ها را بپا كنيم. بيا در كلبه‌ي كوچك‌مان، مرغ ساكتِ هم را زير بال و پر بگيريم. شب‌ها بميريم و صبح، ‌زاييده‌ي هم شويم. بيا پاييز را بهار كنيم كه بهار، بي‌تو پاييز است. بيا در خش‌خش برگ‌ها، جغرافياي فصل‌ها را عوض كنيم. زمستان در گرمي آغوش‌ت، چله‌ي گرم تابستانم شود با ميوه‌هاي رسيده. آب خنك چشمه‌ي بالادست، سيرابم كند. تابستان در سفيد سينه‌ات، زمستان شود و باد، رقصنده با وزش موهايت. بوز. باد شو. متحرك. با هيجان. بهارم را رنگارنگ پاييز كن. زمستانم را تابستان، پاييزم را بهار. بريز. آب در كاسه‌ي دستانت، ماهي‌ام كن ميان دستانت. مي‌خواهم شيار ناموزن دست‌هايت را قدم بزنم. ماهي‌ام باش، لغزنده در دستانم. و من غواصي شدم در آب چشمانت. صياد مرواريد. لغزنده، رقصنده با وزش موهايت. شكارم كن. صيدي كه قرارش، چشم‌هاي توست و فرارش از چشم‌هاي تو. مگر جز اين روز‌هاي شيرين، شب‌هاي &#8230;</p>
<p>چشم‌هايم را مي‌بندم تا بهتر يادم بيايد. يك روز پاييز بود كه بهار شد. يك روز بهاري در بيست و پنجم پاييز.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://b.aroon.ir/?feed=rss2&#038;p=543</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

