msgbartop
شايد همين امروز انتظاري است كه مويم سفيد كرده است
msgbarbottom

اناره‌ي پاييز

چشم بدوز
زير نقره پاشان مهتاب
به صداي جيرجيرك‌ها
به صداي افتادن برگي در آب
نازنين من
آسوده باش
آسوده بخواب
درخت پاييز همين‌روزها خواهد زاييد

سبزه‌ي دل‌انگيز من
آسوده باش
فردا روز ديگري‌ست
خورشيد شعله‌اش را به رنج درختان خواهد سپرد
و درخت تو
ميوه‌‌اش را به پاييز
با دانه‌هايي سرخ در فصل زرد و آتش و نارنج

خرماي خنده‌ي تو

من تنهاي تو ام و تو آهوي وحشي رميده از من
من به تعقيب تو دچارم و تو به دويدن

محبت را سرريز نكن. بگذار جرعه جرعه بنوشم. سير نشوم. پستان از دهانم بگير. رهايم كن. فرار كن. خوب كه دور شدي، بايست. نزديك شوم. نفسم به شماره بيفتد و تو باز فرار كن. دورتر كه شدي، برگرد. نگاهم كن. آهسته صورتت تَرَك بخورد و خنده از آن ميان خرما شود.
صورتت خرما كن. شيرين. چشم‌ها ريز. پستان پر شير. بچسبانم به سينه‌ات. در آغوشم بگير. محبت كن: بريز، در دهانم شير، در چشم‌هايم نگاه، بر سرم دست نوازش، در دستم انگشت، در گوشم آواز. در من حلول كن. بزم آرامشم كن. من تنهاي تو ام. چه تعارفت كنم وقتي نگاهت خرما مي‌شود توي چشم‌هايم و صدايت خرما مي‌شود توي گوش‌هايم و انگشتانت خرما مي‌شود بين انگشتانم. با من قدم بزن. آن‌قدر كه فراموش نكنم يك روز من از ظهر تو شروع شد تا لالايي شبم. ببرم از سبزِ دشتِ دامنت تا عصر جمعه‌ي باران خورده.

يك سال

دو سال

سه سال

نه سال

بيست و چهار سال

چند سال بگذرد كه فعل‌هايم گذشته شوند و حالم خاطره و هيچ روزم اردي‌بهشت نشود؟ خرگوش بازيگوشي نشوم كه از لاك‌پشت آهسته‌ي تو سريع‌تر نرود. كلاغ ميان‌سالي شوم كه راه رفتن كبك را ياد گرفته است.
اگر سالي بگذرد كه بعد از آن ديگر عيدي نيايد كه گاوي در آن بچرد و باراني كه به‌اندازه بيايد، پنجره‌ي اتاقم مدام خيس خواهد شد از ابري كه نمي‌بارد و تويي كه نمي‌آيي.
اگر سالي بگذرد كه نباشي، نمي‌خواهم، اين انگشت‌ها را كه انگشت‌هاي تو در بين‌‌شان يك‌-در-ميان نيست. اين لب‌ها را كه قند نشود در چاي تو و نباشي كه چايم شيرين كني. اين صورت را هم. عسلِ نگاهت كه روي آن نريزد، تلخ مي‌شود زير زبانم. همان‌طور كه زاييدي‌ام، بميرانم. فرو ببرم در زيرزمين تاريك خانه‌ات.

موهايت را

بيا همديگر را صدا كنيم. بلند و با نام كوچك. در جواب تو، آهسته بگويم جانم. كلمه‌هايت را بنويس. سريع و محكم. به قدرِ ضربه زدن روي كيبورد. در جواب تو به سرعت بنويسم “بي‌ انصافي است”. سينه‌ات از خواندن كلمه‌هاي من نبض پيدا كند. آن‌گاه، بلندتر نفس بكش. من گوش به سمت سينه‌ات بخوابانم.
بيا گوش به سمت هم تيز كنيم. بخوانيم براي هم. گوش پر كنيم از صداهايي كه دوست داريم. تو، روي كيبورد بكوب. من، صداي نفس كشيدنت را بشنوم. تو از اسارت بگو و من جنگ را بزرگ‌ترين سلاح زندگي‌ام بنامم. من چشم ببندم. شش دانگ حواسم را روي گوش‌هايم بگذارم و گوش‌هايم را بچرخانم به سمت صداي تو. صدا از بطن سينه‌ات بيرون بيايد. پره‌هاي دماغت را گشاد و تنگ كند و خارج شود. منتظر شوم چيزي بگويي. چيزي با خودت زمزمه كني يا بلند با خودت صحبت كني. نه! نه! نه! حرامم كن. شنيدن صدايت را حرامم كن. شنيدن نفس‌هايت را هم. بگذار گوش‌هايم برگردند به سمت تاريك دهليز جمجمه‌ام. الان، مي‌خواهم فقط موهايت را شانه كنم.

روي ديوار

شب سرد است
شمع مي‌لرزد
آهوي تو روي ديوار مي‌دود
طفل مردمكم
به خوردن يك جرعه از سينه‌ي آهويت دهان باز مي‌كند
سفيدِ خوش‌بوي سينه مي‌بيند

روي ديوار مي‌چرد
پوزه بر دستانم مي‌مالد آهوي تو
تب دست‌هايم برف تن‌اش آب نمي‌كند
كلمه
در پستان آهويت آغوز مي‌شود در رحم‌ام نطفه

طفل مردمكم
پوزه بر برف مي‌مالد و روي ديوار مي‌دود

بپوشانم برف

اندكي بمان. همان‌جا كه ايستاده‌اي. به سكوت سرشاخه‌هاي لخت درختان نگاه كن. بي‌صداتر از حركت آهسته‌ي باد، به دانه‌هاي سرد و سفيد نگاه كن. از آسمان تا روي زمين، تا روي بدنت پايين مي‌آيند. بچرخ زمين. با سرعت روز، روي سردي زمستان. روي نور روز و سفيد برف و سياه كلاغ و تاريك شب.
- اندكي بخواب. با چشمان باز. همان‌جا كه دراز كشيده‌اي. روي‌ات را خواهم پوشاند. با پارچه‌ي سفيد زمستان.
- بالاي سرم بيدار خواهي ماند و تا صبح، آواز را با صداي قرآن سر مي‌دهي. السابقون السابقون، اولئك المقربون.
بپوشانم برف. با كفن سردت، گرم. بريز آسمان. دانه‌دانه‌ي سفيد نرم. تو كه آواز شده‌اي در نوك كلاغ‌هاي سياه، قارقار شده‌اي در گوش من سرد. بپوشانم برف. بپوشانم برف.