msgbartop
شايد همين امروز انتظاري است كه مويم سفيد كرده است
msgbarbottom

آذرگاه

بگذار صدايت كنم هانيه. يا خلاصه‌ات كنم در هاني. قدم بزن و قدم بزنم تا قدم زده باشيم در حياطي كه با برگ فرش شده و رنگ‌هاي پاييز را در چشم‌هايت مي‌ريزد. از فصل‌ها پاييز را انتخاب كنم و از اسم‌ها هاني. اين اسم را دوست داري؟ پس اين‌طور شروع مي‌كنم: سلام هاني. و اينطور معرفي‌ات مي‌كنم به ديگران: هانيه دختر همسايه‌مان نيست. هم‌خانه‌ام هم نيست. درچشم‌هايش رنگ پاييز پاشيده‌اند شايد چون از خلال آن‌همه برگ درخت به چشم‌هايش نگاه كردم و شاهد نگاه من چند تا كلاغ بودند كه تنشان را به آب زده بودند و حمام مي‌كردند و آن طرف‌تر يك اردك سفيد گرسنه بود كه به هواي يك برگ كاهو آمد به سمت تو و چند اردك ديگر كه گاهي واك واك مي‌كردند. رنگ چشم‌ها را داشتم مي‌گفتم و تو را معرفي مي‌كردم. قهوه‌ي روشن، رنگ برگ‌هاي كف حياط پارك كه مي‌رفتند تا دوباره جذب خاك شوند و دوباره‌تر مثل خون به اندام‌هاي عريان درخت بجهند و برگ سبز شوند و اين فصل را به بهار برسانند. اين كه اين‌قدر دقيق مي‌خواهم آن صحنه را يادم بيايد و بنويسم به اين دليل است كه در يك لحظه كه نگاهم به تركيبي از نارنجي و قهوه‌اي روشن چشم‌ها و عدسي تاريك ميانشان افتاد كه در نور قبل از ظهر تنگ شده بود حس كردم چشم‌ها مي‌خواهند با من آشنا شوند. نه بوي غريبگي مي‌داد و نه آن‌قدر شناخته شده و آشنا بود. يك آشنايي كه معلوم نبود در چه زماني اتفاق افتاده و يك بيگانگي كه مي‌خواست دوباره به آشنايي برسد.
هاني، الان ساعت چهارده و چهل و چهار دقيقه است. برگ تقويم، اول آذر را نشان مي‌دهد و انتني كه از موبايل مي‌رود و مي‌آيد مي‌گويد بين دو شهر هستم و اختلاف ساعت بين الان و زمان حركت مي‌گويد جسمم حدود 700 كيلومتر از تو دور شده است و يادت كه در ذهنم است و قدم‌هايي را كه مرور مي‌كنم مي‌گويند روح‌مان ذره‌اي فاصله نگرفته است. اگر نگاه آن چشم‌ها را بخواهم تا الان دنبال كنم حتما به يك صفحه‌ي كاغذ مي‌رسم كه تنش با خودكار زيبا شده است.
بگذار برگرديم به حياط پارك. آن موقع كه اصرار مي‌كردم بگذاري ازت عكس بگيرم. مقاومت كردنت و هم‌زمان تمايلت، اين همزماني خواستن و نخواستن، حس زيبايي بود. يادم مي‌آيد قبل از اين حس بود كه كلاغ‌ها تن دادند به آب.
سلام هانيه. خودكارت كجاست و انگشت‌هايي كه بخواهند آن‌را بگيرند و روي تن كاغذ برقصانند و بلغزانند تا در پاسخ سلام من رسم بشود سلام. الان سمنان را رد كرديم. منظورم از فعل جمع، من و ديگر مسافراني است كه در قطار نشسته‌اند. آنقدر از شهر فاصله گرفتيم كه بشود تمام آن‌را دريك زاويه ديد. و خورشيد كه از آن طرف ابرهاي باران‌زا ساختمان‌هاي بزرگ شهر را پر نور كرده است و مابقي در سايه روشن روز فرو رفته‌اند. آن طرف‌تر ابرها تا پايين قله بالا رفته‌اند و همين الان دوست دارم بدانم آن بالاي كوه‌ها، كوه‌هاي البرز چه خبر است. راستي اين كه مقداري دير جواب پيام‌هاي تو را مي‌دادم دليلش اين بود كه يكي از اين به اصطلاح “برادران” كنارم نشسته بود و با او صحبت مي‌كردم. فهميدم حسابي احمقند اين‌ها. توي كله‌شان را با كاغذ باطله پر كرده‌اند چون پِهِن لغت جالبي نيست كه بخواهم در متني كه براي تو مي‌نويسم، هر چند انتصاب لغت به كسي باشد كه لايقش است، به كار ببرم.
راستي از اين اسم خوشت مي‌آيد؟
با همين اسم مي‌برمت به ظهر تابستان. دستت را مي‌كشم و مي‌دوم تا بدويم به چند روز آينده. من از خلالشان دنبال رنگ قهوه‌اي روشن و چند كلاغ خيس مي‌گردم و تو به دنبال صداها، گاه گاه خودكار را از روي كاغذ به ميان لب‌هايت بياور و نگاهت را به روزِ اولِ آذرِ حياطِ خلوتِ پارك بدوز.

خيلي قبل‌ترها

داشتم موسيقي متن فيلم Blue را گوش مي كردم. تمام شده بود. دوباره پخشش كردم. هم‌زمان نامه‌ي تو را براي بار سيزده‌هم شروع كردم به خواندن و قبل از آن، شايد از نيم ساعت قبل قلم و كاغذي آورده بودم تا براي تو بنويسم.
خوبي سودابه؟
مه همه جا را گرفته. نمي‌شود بيشتر از ده متر جلوتر را ديد. ميدان دربند را به ياد مي‌آوري؟ اگر باز هم از پنجره نگاه كني، در اين شبي كه زمين پر از برف شده است و هوا پر از مه، آن طرف‌تر از ميدان، فقط چند چراغ روشن خواهي ديد و نه چيز ديگر. حس مي‌كنم چيزي توي دلم آفريده شده است. چيزي كه از درون مي‌خورَدم. شور است به گمانم. چون يك بار كه قطره قطره از چشم‌هايم سرريز شد با زبان چشيدمش. شور بود. حس مي‌كنم -حس نمي‌كنم- يقين دارم دلم برايت تنگ شده است. و آن چيز زيبا و دردآور دلتنگي است. عزيز من، مي‌خواهم بگويم كسي هست كه هيچ كس نيست و همه كس است. رفته‌اي ديدنش. عاشق‌ش هستي. آن كس، كسي را آفريده كه كسي نيست ولي دوستت دارد. دارم. من مانده‌ام تو! چرا تو با او معاشقه نمي‌كني؟ سوره‌ي نور را بخوان و آيه‌الكرسي را. مغرورتر از او، از معشوقي ديده‌اي؟ الله لا اله الا هو الحي القيوم. معشوق بايد مغرور باشد. موافقي؟ مي‌داني كه من كمترين غروري در مقابل تو ندارم. معشوق بايد ناز كند. بايد دنبالش بروي. نروي بلكه بايد بدوي. يا معشوق شو و ناز كن يا عاشق شو و دنبال آن معشوق بي‌نياز و پر ناز بدو. ضجه بزن از دوريش. حسود شو به عشقي كه دارد كه عشقش تويي. بمير در اشتياقش و نه از شوقش كه شوق با ديدار مي‌ميرد و اشتياق با وصل، با ديدار، زيادتر مي‌شود. من، واقعا نمي‌دانم چرا دارم اين‌ها را براي تو مي‌گويم، ولي مي‌دانم كه اين بازي كثيفي كه تويش دست و پا مي‌زنيم، يك شوخي بي‌مزه به اسم زندگي است. براي همين است كه احساس مي‌كنم چقدر دور شده‌ام از او. سودابه‌ام، دست‌هايت را بكش روي صورتم. بيا امشب با هم نماز بخوانيم. نماز عشق. هر دو بر سينه‌ي محبوب سجده كنيم. دست‌هايت را بكش روي صورتم. خيسشان كن.

نمي‌دانم چرا آن‌شب اين‌قدر تا بالاي شانه‌هاي من پايين آمده بود خدا.

بي‌مقدمه

زندگی گذرگاه تاریکی ست. ما همه روندگان این چراگاه بی علفیم. سخت و صعب و بی بازگشت. فقط باید رفت. ما هم می‌رویم. چرا نرویم. می‌رویم. نه مثل گوسفندانی که هر روز این مسیر را می‌روند. سرها همه پایین و مسیر مستقیم. می‌رویم. با چشم‌هایی که از مستی بسته شده‌اند و از شوق باز و دریده. از مسیرهایی که هیچ کس نرفته است و نمی‌رود. ما هم می‌رویم. یعنی من و تو می‌رویم. جسم تو کیلومترها دورتر از من و هر شب بدون من. اما روح تو هم آغوش رویای من و نزدیک‌تر از من به من. مهربانم، این چه شعر زیبایی بود که برای من فرستادی. حالم را عوض کرد و چشم‌هایم را خیس. فصل پاييز است. ماه اول آن، مهر است. ماه محبت. فصل زیبای پاییز. فصل زیبایی‌ها. فصل لخت شدن‌ها. عور شدن درخت‌ها. فصل برگ‌های زرد و قرمز و قهوه‌ای. فصل برگ‌ریزان. فصل پاییز. ماه دوم، آبان است. ماه آب و خیسی و نم. ماه باریدن و باریدن و باریدن. و بعد از آن ماه آتش. باز ماه رنگ قرمز و زرد و نارنجی. ماه درخت‌های انجيرِ لخت از برگ. می‌بینی چقدر پاییز قشنگ است. پاییز. فصلی که دوست دارم به نام تو من را مست کند. مهربان، آبان بريز در من. آذر بریز در من. مهربان، آذر بریز در سینه ام. از شور. از شوق.

*ناخودآگاه، بي‌خبر، بي هيچ مقدمه‌اي به سراغم مي‌آيي و فكر من را به اشك‌ها و ياد‌ها و لبخند‌ها مي‌بري. سيگاري آتش مي‌زنم. در دود غليظ آن غرق مي‌شوم. نامه را به سيگار مي‌چسبانم و با هر پك عميق قسمتي از آن را مي‌سوزانم.

گرگ و ميش

كلپوره مي‌جوشانم. توي جوشانده‌اش نبات مي‌اندازم. مي‌گذارم سرد بشود. مي‌خورم. مثل زهر مار است لامصب. پشت بندش يك قاشق مربا مي‌خورم و نصف ليوان آب. به پشت دراز مي‌كشم. تيك‌تاك ساعت مي‌آيد. دستم را روي شكمم مي‌گذارم و با احساسي از درد و لذت از چشم‌هايم اشك مي‌آيد. منتظر مي‌مانم تا دل‌درد كم بشود. نمي‌شود. دمرو مي‌شوم. سرم را روي بازوي راست مي‌گذارم. تيك‌تاك ساعت بلند‌تر مي‌شود. عقربه‌ها بين هفت و هشت جفت مي‌شوند. حركت‌شان را دنبال مي‌كنم. بي‌توجه به نگاه من، سه دقيقه به همان حالت مي‌ماند؛ به جز چند تكان كوچك كه خرگوش چالاك به خودش مي‌دهد تا لذت بيشتري نصيب لاك‌پشت آهسته‌ي زيرش شود. تا بعد به كناري بخزد و شتاب بگيرد تا گرگ و ميشِ ساعت هشت را به موقع اعلام كند.

از همان اول

ازهمان اول كه ايميلت را پيدا كرد مي‌دانست اسمت سودابه‌ست. يعني حدس مي‌زد كه سودابه باشد. و همان حدس را پذيرفته بود. فرشته ايميل زده بود كه بچه بيايند و اختلافات را از طريق ايميل حل كنند. ايميل همه مشخص بود به جز دو نفر كه نمي‌شد تشخيص داد كدام ايميل مربوط به كدام است. با مقداري جستجو فهميد ايميل تو همان است كه حدس زده بود. آخر يك بار كه در جايي مطلبي نوشته بودي، ايميلت را هم نوشته بودي. نمي‌دانم چرا ولي حدس زدم اسمت بايد سودابه باشد.

همه‌اش از يك احساس شروع شد. احساسي كه از يادداشت‌هاي تو به من دست مي‌داد و هر روز نسبت به تو احساس خاصي پيدا مي‌كردم. تو شدي پرنده‌ي زرد كوچك من. چقدر بال و پر زدي تا تابستان بچه‌ها دور هم جمع بشوند. ولي نشدند. يك بار در يادداشتي نوشتي “شفق جان، ايميلت را چك كن”. اين جمله آن‌موقع خيلي زير زبانم مزه كرد. ايميل مربوط به بحث جنجالي فرشته بود. جمله‌هاي چسب‌ناكت زياد شده بود و تو بي‌خبر از رابطه‌اي كه به‌وجود آمده بود.

ماه به سال‌ و سال به سال‌ها رسيد. خيلي چيز‌ها عوض شده است. سودابه جان، ديشب جايت خالي بود. رفته بودم پيش پيام. براي شام مرغ سرخ كردم. آن لحظه فكر كردم كه چقدر دوستت دارم. پيام كه صدايم زد، فكر تو از سرم بيرون پريد. صبح، به رسم تو، قبل از طلوع خورشيد بيدار شدم. يك مرتبه نبودي و دلم برايت تنگ شد. يك تكه كاغذ برداشتم و نوشتم “سلام سودابه”. و همين‌طور روي اسمت دست كشيدم و دستم را بو كردم. چند بار اين كار تكرار شد. بعد مثل كسي كه بخواهد چيزي را از كسي مخفي كند، به سرعت كاغذ را مچاله كردم. يك لحظه احساس كردم تو آمدي. ولي نيامده بودي و من به سلامي مچاله شده در دستم نگاه مي‌كردم.

قرار نيست همه‌ي نامه‌ها به ادرس تو ارسال شوند.