msgbartop
شايد همين امروز انتظاري است كه مويم سفيد كرده است
msgbarbottom

٤ تير- يك ارتباط

همين كه خودكارم را برداشتم تا بنويسم، همه‌ي مطالب فرار كردند. انگار لنگه كفشم را پرت كرده باشم ميان كبوترها. صداي بال زدن‌شان را دوست دارم. وقتي كه مي‌پرند و از كنار پارم دور مي‌شوند توي آسمان، صداي بالشان كم‌تر و كم‌تر مي‌شود. صداي سوت آبي و ملايم و سفيد. همرنگ پرهاشان. هم‌صداي مهرباني‌تان.
كلمه‌ها توي ذهنم مي‌چرخند و سرم گيج مي‌خورد و دلم تنگ مي‌شود براي روزهايي كه شايد نخواهي از ذهنيت به عينيت برسم.

1
نوع تربيت من مي‌گويد بايد با همه مهربان باشم. همه بايد با يكديگر مهربان باشند. اصلا وقتي براي مهرباني اين‌ همه دليل است و براي نامهرباني كوچك‌ترين دليلي وجود ندارد،‌ چرا بايد با يك‌ديگر نامهربان باشيم. مهرباني به هردو طرف انرژي مي‌دهد. مي‌توان و بايد به همه‌ي مردم مهرباني كرد و مهربان بود. البته ظرفيت ما در پذيرش و ارائه‌ي مهرباني محدود است. بسته به نوع يك رابطه، ميزان مهربان بودن تغيير مي‌كند. يك سري از روابط در طح بيروني خودشان مي‌مانند و عميق نمي‌شوند. دسته‌ي كمي از روابط جان مي‌گيرند و طرفين آن دلشان براي يك‌ديگر تنگ مي‌شود. دليلي به جز خودخواهي و گاهي تنبلي براي نامهرباني نيافتم. خودخواهي يا همان حس زياده‌خواهي به من جسارت مي‌دهد پا را از گليم خود فراتر بگذارم. عدم وجود يك نيروي خارجي به عنوان ناظر بر كارهايي كه مي‌كنم نيز همين جسارت را به من مي‌دهد. مثلا جسارت انداختن ته سيگار در كف خيابان. اگر هر بار كه اشغالي ريختم كف خيابان، ده‌ها انگشت به من اشاره كردند و ده‌ها نيش زبان و كنايه و امر و نهي شنيدم، ياد مي‌گيرم ديگر اين كار را نكنم. ما خودمان ناظر بر كار‌هاي يك‌ديگر نيستيم كه بعضا در جرم يك‌ديگر شريك مي‌شويم. اين، فرهنگ من و مردم من است. البته خودخواهي يك دليل احمقانه براي نامهرباني است. چيزي است كه در كوتاه مدت احساس خوش‌ايندي به ما منتقل مي‌كند و در دراز مدت تبديلمان مي‌كند به بي‌فرهنگ‌ترين مردمي كه كوچك‌ترين حقي از يك‌ديگر را هم رعايت نمي‌كنند.
روابط كه به سطح دروني‌تر برسند، رنگ مهرباني‌ها عوض مي‌شود. ولي از آنجا‌يي‌كه در بسياري از زمينه‌هاي تربيتي و رفتاري به خوبي تربيت نشده‌ايم و حتي تربيت خوب را هم نمي‌شناسيم، بلد نيستيم واكنش مناسب بروز دهيم. همين كه يك نفر به ما محبت مي‌كند و به طور متقابل ما به او،‌ توقعمان زياد مي‌شود. بار ديگر، او بايد حداقل به اندازه‌ي بار قبل به ما محبت كند تا از او دل‌گير نشويم. زماني كه دو طرف دوستي از يك جنس‌اند، مشكل خاصي پيدا نمي‌شود. ولي زماني كه دو طرف از جنس مخالفند، معجزه رخ خواهد داد اگر حداقل يكي از طرفين در مقابل مهرباني ديگري، كاخ آرزو‌هايش را بنا نكند و هزار خواب سپيد نبيند و هزار خيال خوش نپروراند. تو كسي را دوست داري كه او يكي ديگر را دوست دارد و آن يكي ديگر به شخص ديگري محبت مي‌كند و آن شخص به نفر پنجمي ارادت دارد و … . فرض كنيد دوست داشتن‌ها بين دو جنس مخالف است و هيچ كس از ارتباطات ديگري خبر ندارد. هر فرد به كسي كه بيشتر دوستش دارد، بيشتر محبت مي‌كند و كمتر محبت مي‌بيند. اگر ارتباط به جايي رسيده باشد كه توقع در دوست داشتن به وجود آمده باشد، افراد از ارتباطشان چندان خرسند نخواهند بود. وقتي توقع فرد در دوست داشتن برآورده نشود، آزار مي‌بيند. اگر او فردي درون‌گرا باشد، پس از مدتي، علي‌رغم ميل باطني‌اش، سعي در شكستن رابطه مي‌كند. بيچاره راه ديگري ندارد. دلش تنگ مي‌شود و هيچ‌گاه به اندازه‌ي توقعش، ‌محبت نمي‌بيند. فقط آزرده مي‌شود و با خاطراتي كه گاه و بيگاه جلوي چشمش رژه مي‌روند تا به فراموشي سپرده شوند، تنها مي‌ماند. البته گاهي هر دو طرف يك‌ديگر را دوست دارند، ولي به هر دليلي يكي از طرفين نمي‌تواند آن‌چنان كه بايد، محبت خود را ابراز كند. رابطه رفته رفته عميق مي‌شود ولي متناسب با آن، نمي‌توان ابراز محبت نمود. نتيجه‌ي امر مشابه فوق است. روان يك فرد درون‌گرا بسيار پيچيده‌تر از اين چند خط ساده است. خواستم مقدمه‌اي باشد كه بگويم اگر مهرباني‌‌هايتان بي‌پاسخ مي‌ماند،‌ براي جلوگيري از درد بزرگ‌تري است كه متعاقب پاسخ به مهرباني و گسترش ارتباط به وجود مي‌آْيد.

من در اين فضاي مجازي بسيار آسيب‌پذيرم. اين آسيب‌پذيري از آن جهت است كه چون پشت اين صفحه احساس آرامش بيشتري مي‌كنم در مقابل شما تا يك فضاي حقيقي، لذا كمتر گارد مي‌گيرم و بيشتر آماده‌ي دوستي. بيشترين آسيب را از مهربان‌ترين‌تان ديده‌ام. لطفا با من مهربان نباشيد. گوش راست‌تان را بياوريد جلو تا بگويم چرا اين همه تناقض گويي پريشانم كرده است. اين‌جا روان‌شناسان مي‌گويند عقل بهتر مي‌تواند يك ارتباط منطقي ايجاد كند.
بر خلاف تمام حرف‌هاي فوق شديدا هيچ ارتباطي را اعم از ذهني، مجازي يا عيني ايجاد نمي‌كنم كه بخواهد گسسته شود. معتقدم انسان تشنه‌ي محبت است.
2
خواستم براي يك نفر دعا كنم. نمي‌دانستم چه دعايي. از خودش پرسيدم. گفت: « نقطه اوج زندگی هر انسانی جایی بدست می‌آيد که نیاز به آرزو دارد. افراد کمی هستند که دارندش و حسش می‌کنند. من اعتقاد دارم “ما تنها هستیم”… دعا کن، آرزو کن، از خدا بخواه، آرزو کن روزی خلافش به من ثابت بشود. به دست یه آدم معمولی. نوع انسان هرگز در تنهایی خوشبخت نیست و “ما تنها هستیم”»
در جواب دادن به اين دوست احساس ناتواني كردم. چيزي را كه گفت مي‌فهمم. خيلي خوب مي‌فهمم و درك مي‌كنم. اول بايد بپرسم آيا تنهايي در سطح عامه‌ي جامعه كه شامل نوع انسان است، هم شامل مي‌شود؟ اگر منظور از تنهايي وجود چند هم‌فكر است كه با من بشوند ما، در ان صورت، عامه‌ي جامعه هم‌فكر يكديگرند. منظور سوال افرادي هستند كه مي‌دانند زندگي چيست و نقطه‌ي اوج آن كجاست و حسش مي‌كنند و اصلا به اين سوال و دقدقه رسيده‌اند. قرار نيست يك نفر پيدا شود كه تمامي خلا‌ءهاي وجودي ما را پر كند. قرار نيست تمامي ويژگي‌هايي كه مي‌طلبيم، تمام شخصيتي كه مي‌خواهيم، در تك‌تك افراد جامعه ببينيم. اما جامعه، تركيبي است از تمامي نواقص و كل جامعه به عنوان تنها يك موجود، مقبول است. هنر ما شايد اين باشد كه به اندازه‌ي توان‌مان افراد نسل بعد را طوري تربيت كنيم كه كمتر احساس تنهايي كنند. يك مثال عيني بگويم: من وقتي نتوانستم نياز يك دوست را برآورده كنم، او آن جنبه از نيازش را در فرد ديگري محقق كرد. وقتي هم‌فكر نداشته باشيم،‌ تنهاييم. و هر جزئي از ما تنها با جزئي از جامعه هم‌سو و هم‌فكر است. با اين همه، شديدا موافقم كه ” ما تنها هستيم”.

يك شعر از سال گذشته، تقديم به شما

شب بود
يك شب تاريك
يك شب پر از صدا
نه از آن شب‌هايي كه نماد ظلم و ستم‌گري‌ست
يك شب پر از سكوت
پر از ستاره و يك ماه و تكه‌هاي ابر
ماه چراغ آن
غوك كم آواز
بركه ساكت
جيرجيرك سرآسيمه
گُلِ شب‌بو خوش‌بو
باد مي‌خراميد با ناز
روي شاخ و برگ‌هاي چنار خوش‌قامت
لاي شاخه‌هاي درخت بيد
زير سكوت چشمك‌زن ستاره‌ها
هان- مراقب باش
زير لبخند ماه كه تلخ مي‌خندد
و من.
كاش، اي كاش

شب است و من بي تو خوابم نمي‌برد
در پرده‌ي چشم‌هايم تو را محو كشيده‌ام
قهوه‌اي روشن، زرشكي، قرمز
ماه در گوشه‌ي بالاي سمت چپ
حوض در پايين
درخت بيد بالاتر از حوض
سرشاخه‌هايش افتاده به سمت ماه
ريخته در چاه چشم‌هايي پر از ستاره
چون بنگري از درچه‌ نگاه
نگاه كن، ببين
چشم‌هايم چقدر روشن شده‌اند
بيدار شو، بيد. بيد. دار. بيدار، بيد. لرزان، بيدار باش
باد مي‌وزيد
بيد مي‌لرزيد
و من.
كاش، اي كاش

تو كه نباشي، شب مي‌شود
پيشانيم داغ
دست‌هايم گرم
پاشويه مي‌كند مادر
« همه‌اش تب مي‌كند بيچاره بچه‌ام»
دم كرده‌هاي سرد مي‌بندد به نافم
پيش طبيب درد
گره باز مي‌كند از بقچه‌ي دلش
« هر روز دم غروب، نزديكي‌هاي شب
ساعت فرار مي‌كند از گرگ و ميش جو
تب مي‌كند، تب، بيچاره بچه‌ام
ماه كه بالا مي‌آيد، سر از بالين بر مي‌دارد، مي‌خندد»
غوك آواز مي‌خواند
ابو عطا
از ته دل، از دل خود، در دل شب
انگشت خيال به سكوت شب دل مي‌بندد
چشم‌ها شايد، سايه‌ي انگشت را هاشور مي‌زنند
سكوت. هيســــســــس
جعبه‌ي‌ مداد‌هاي رنگيم
آهسته رنگ مي‌كند اين شب را سياه
-غوك كم آواز
با چشمان درشت، كامل باز
مي‌ترسد اگر بلند بخواني‌م-
تيره همچون آه
تاريك، مي‌كشد غوك كم آواز را سبز
آب را خيس
سايه‌ي درخت را تاريك
-گفتم هيســس-
انگشت خيال را قلمي
مثل خيار باريك
بركه را راكد
-تالاپ
مي‌پرد درون آب
غوك كم‌آوازِ اندوه‌گين-
ماه بالاتر مي‌آيد
با گام‌هاي آهسته‌ي سنگين
سكوت را بي‌صدا. ماه را روشن
خواب در سكوت خيال به رنگ گرگ و ميش هواي اندكي پيشاني‌شْ ابري
و من.
كاش، اي كاش

از رنگ‌ها گفتم
زرد كم ندارد اين صحنه؟
مي‌توانم آن‌ را با همين سياه بسازم
خيال تو كه باشد، بدون مداد رنگي هم مي‌توان زرد را پاشاند روي بنفشه‌هاي باغچه
همراه با كمي خاكستري
روي پيشاني ابر‌هاي پراكنده‌ي صبح تا دم‌دماي غروب را نشان دهند
روي ماه تا مثل خورشيد بشود
روي تو تا با همه‌ي سبزي‌ات
ماه بشوي، سيب بشوي
غوك كم آواز
مي‌پرد روي سينه‌ي اين رنگ
تالاپ
مي‌پاشد به روي سنگ
خُرد مي‌شود سنگ سينه در طواف تو با چكه‌هاي اشك
آب چشمي مي‌جهد بيرون
مادرم گويا، چارقدش خيس است
« دكتر جان، دستم به دامانت
گل‌دسته‌ام مي‌سوزد در تب
صورتش را ببين
خيس از عرق و دست‌هايش مثل سينه‌اش در آتش است انگار»
هيســـســــــس. گوش كن دوباره.
فلسفه بايد همين باشد
اما بي‌خيال تو
زرد هم رنگ مي‌بازد
و من.
كاش، اي‌كاش

كاش اين تب
سر فرو مي‌آورد به كلمه‌هايي آغازشان بي‌رنگ
اي كاش اين شب
اين سكوتِ رنگ‌فرشِ آبي‌اش روشن
آبش راكد
ماهش در چشم، پر سو
آسمانش پر ستاره
زمين‌ش پر همهمه، پر جنگ
جنگ با آب و خواب و بيد و باد و حوض و گيسو
حوض در پايين
چشمه‌اش از من
چكه چكه مي‌چكيد از سبز رنگ‌ِ ابر چشمانش
تا زدايد تيرگي از سنگ
ماه را امشب با انگشت ديگري قل بده
قلقلك بده
درد دارد
در كنارش، مادرش زهره
برايش دم كرده‌هاي تلخ و سرد دارد
«اين سكوت از انفجارِ داد و بي‌داد است»
: باد گفت درگوش چنار خوش‌قامت
غوكِ كم آواز نگاهم كرد
با همان چشمان‌ِ اكنون باز تا نيمه
سرآسيمه صدايم كرد
سلام بامداد
زاييد
مادرت زاييد
ديدي آخرْ، شب؛ اين شبِ تيره
بي آنكه نماد ظلم و ستم باشد
فقط آرام‌گاه درد‌هاي مادرت ماه است
ديدي آخر، شبْ، برهنه، سر فرود آورد به تكرار هر روز و هر سالش
ديدي آخر ماهِ آبستن
در آغوش ليلا، در نم چشم‌هايش آرام گرفت
دختري با موهاي بلند و سياهِ افتاده روي صورت‌ش چون ماه
ديدي آخر عمق چشمانش
چاه شب بود و برقش ماهِ درونِ چاه
ديدي آخر وسعت جانش
آخرِ آخر، ته. انتها، خورشيد پنهانش
داشتم مي‌گفتم داستان اين دوباره زايش را

ماه
ماه آبستن
غريو دلش سكوت شب را با صداي غوك كم آواز مي‌شكند
در دل شب
از درد زاييدن تو
يادگار خورشيد
-كه تنگ غروب از تب
زمزمه‌‌ات مي‌نشيند بر لب
بي‌قرار و آشفته با چشمان نيمه باز مي‌شكند
از درد زاييدن تو
يادگار خورشيد
گرفته هر دو دست‌هايش
به شاخ و برگ‌هاي چنار خوش‌قامت
بعد از چهارده شب تو را زاييد
جيرجيرك آواز خواند
ليلا انگشت به سمت ماه نشانه رفت
از تار گيسو كماني ساخت
موي موژه در نوك انگشت
ديدي آخر اشك‌هايت آب اين چاه است

اي‌كاش امشب
براي چند شبي كه از چند هزار و چند‌صدمين‌َش مي‌گذرد
دوباره ماه را نشانم دهد
تا يادم بماند درس آن شب را:
“شبي ياد دارم كه چشمم نخفت”
“شب بود، ماه پشت ابر بود”
“شبي گيسو فروهشته به دامن”
“آسمان صاف و شب آرام، بخت خندان و زمين رام”
“هست شب همچو ورم كرده تني گرم در استاده هوا”
“شبي چون چاه بيژن تنگ و تاريك”

ديدي؟ آن شب را؟ ديدي هر شبِ من را؟

١٥ فروردين- كسي نپرسيد

سمت راست اين راه صداي آب است و هيچ صدايي سمت چپ آن. دو طرف آب پر شده است از درختان با شكوفه‌هاي ريز كه هر چند‌ تاي آن از نقطه‌اي روي شاخه روييده ‌است. قرار است اين گل‌هاي سفيد بشوند آلبالو و گيلاس. عطر باران نخورده‌ي اين درختان و خش‌خش برگ‌هاي كنار آب، هوش از سرم مي‌برد. كوه‌ها دو طرف اين راه و آب و درخت و برگ باعث مي‌شوند احساس كوچكي كنم و همزمان در اين راه پر پيچ، مثل كرمي مي‌خزم و به جلو مي‌روم.

از مسيري كه نيامده‌اي مي‌روم. هنوز به كمر راه نرسيده‌ام. هيجان اين آب نمي‌گذارد صداي تو را بشنوم. گاهي دوست دارم آب هم مثل كوه سكوت كند و تو تنها صدايي باشي كه گوشم را نوازش مي‌دهد.

چند دقيقه‌اي كه از كوه بالا مي‌روم، به سكوت مي‌رسم و صداي حركت ماشيني كه از پايين پاي من مانند كرمي، اين جاده‌ي باريك را بالا مي‌رود. بالاتر كه مي‌روم، جاده كرمي مي‌شود كه روي برگ سبز بزرگي پيچ و تاب مي‌خورد و به هر طرف كه نگاه مي‌كنم، در حصار اين جنگل گم مي‌شود و پيدا مي‌شود و مي‌خزد. بالاتر كه مي‌روم سكوت است و صداي باد.

شكوفه‌هاي هلو، قرمزند و درشت. مثل گونه‌هاي زهرا، وقتي خجالت مي‌كشد. زهرا كنار رود نشسته است. ليوانش را از آب پر و خالي مي‌كند و همين‌طور نگاهم مي‌كند. لبخند روي صورتش، برجستگي گونه‌هايش را نمايان‌تر مي‌كند. صبح، با همين لبخند به من خوش‌امد گفت. به طرفش رفتم. دستش را گرفتم. دو شكوفه‌ي هلو روي گونه‌هايش روييد. سرش را پايين انداخت و لبخند ‌زد.

كسي نپرسيد زير درختان شكوفه‌ي گيلاس چكار مي‌كنم.

١١ فروردين- خودكشي و مستي

تمام راه ها را براي تو جارو مي‌كنم. در و ديوار مي‌شويُم. بهار كه بيايد تو مي‌ايي. در تابستان مست مي‌شوي و ميوه‌ي پاييز به من تعارف مي‌كني. مويت شانه مي‌كنم. موهايت كه كوتاهشان كرده‌اي. رنگ چشم‌هاي من.

اين زير پله‌ي مختصر، روح من را احضار مي‌كند. حجاب را پس مي‌زند و سرم را تا زير ابر ها بالا مي‌برد. بالا تا آن‌جا كه اشك‌هاي خدا بر سينه‌ي سنگ‌م مي‌ريزند. دل سنگت را به اميد بذل نگاهي از گوشه‌ي چشمت طواف مي‌كنم. تا انتهاي پله‌ها كه مي‌روم، روز‌ها تمام مي‌شوند. تمام روز‌ها را ذكات يك نگاه‌ت مي‌كنم. اين جا كسي ياري‌ام مي‌كند؟ آي، همان كه گفته‌اي امن يجيب، من تو را مي‌خوانم. رگم را مي‌زنم از بد مستي شبانه كه من دير زماني است به سرخي لعلت تشنه‌ام. قرمز. قرمز خون. سرخي خون مستم مي‌كند. تو را از اين تن آزاد مي‌كنم. تو تا رگ گردن به من نزديكي. مي‌كُشم كسي كه تو را در اين تن مستور كرده‌است.

عادت كرده‌ام به سلام كردن. كمترين هديه‌اي كه مي‌توانم به همه‌تان تقديم كنم.
سلام.
حال من خوب است. سال من خوب شروع شد. از برخي از دوستانم بي‌خبرم. دلم براي دوستانم تنگ است.
اميدوارم حال تو هم خوب باشد.

٢٢ بهمن- روزي كه بزرگ شدم

1
يادم مي‌ايد از حدود سيزده‌سالگي سعي كردم تمامي افكار، رفتار و كار‌هايم را به خاطر داشته باشم تا بزرگ كه شدم بتوانم فضاي فكري يك نوجوان سيزده ساله يا هفده ساله را درك كنم و اين مسئله تا بيست سالگي ادامه پيدا كرد. بعد از آن بزرگ شده بودم و اين امر فراموشم شد يا شايد ديگر نيازي به اين امر نمي‌ديدم تا امروز كه رجوع كردم به آن روز‌ها و فيلم نوجواني و جواني‌ام را مرور كردم. اكنون، منِ آن روز‌ها در من احيا شده است و مي‌نويسد. تو كه وقت داري اين گسسته گويي‌ها را بخواني. از روز‌هايي مي‌گويم كه غرور مثل بادي سرم را روي آب نگه داشته بود و گمان مي‌كردم شنا كردن مي‌دانم. اعتماد به نفسي كه جامعه به من بخشيده بود و اغراق نيست اگر بگويم كسي نبود من را بشناسد و دوستم نداشته باشد. غرورم براي خودم و يك امر دروني بود. همان سال‌ها بود كه مسئله‌ي رسم پاره‌خطي به طول عدد نپر با استفاده از خط‌كش غير مدرج و پرگار را مطرح كردم و كسي از آن چيزي نفهميد. به يك‌باره جمعيت رياضي‌خوانان برايم تبديل شدند به پشم‌چينان گوسفند‌هاي بالغ و نه بيشتر. يادم مي‌آيد يك هفته‌اي طول كشيد تا اين مسئله را براي خودم حلاجي كنم و علي‌رغم ميل باطني‌ام، آتش من به سرعت خوابيد و آن طرح ديگر در هيچ‌كجا مطرح نشد. واقعا سرم از غرور ورم كرده بود و اجازه ندادم كسي غرورم را ببيند. حس كردم تنها شده‌ام. به جز چند‌نفري كه دورادور مي‌شناحتم، كسي را از هم‌سالانم در قواره‌ي خودم نمي‌ديدم. ولي اين مسئله، كاملا دروني بود. در بيرون، نه كسي شاد‌تر از من بود و شايد نه محبوب‌تر از من. الان كه دقيق‌تر به آن روز‌ها نگاه مي‌كنم، ناخود‌آگاه خنده‌ام مي‌گيرد. زماني حس كردم كه تنهايي من از بي‌رقيب بودن نيست كه فهميدم در مقابل پرداختن به رياضيات از چه دنياي وسيع‌تري غافل شده‌ام. به يك باره در جمعي قرار گرفتم كه بين آن‌ها هيچ‌حرفي براي گفتن نداشتم. حتي در حد ميانگين‌ها هم چيزي نمي‌دانستم. حرفي مي‌زدند كه من نمي‌فهميدم و حرفي مي‌زدم كه نمي‌فهميدند. تو كه مي‌تواني سر اين رشته را بگيري و تا آخر خط را بخواني؟

2
چقدر نوشتم و پاك كردم. جمله‌ها انگار نبايد از نوك انگشت من به اين صفحه‌ي ديجيتالي بسرند. شايد چون درك تنهايي برايشان سخت است. براي تو چطور؟ سخت نيست؟ آيا مجبور به قبول تنهايي هستي به جاي اين كه تلاش كني شريكي براي خودت بيابي كه از نوع تو است و تو را مي‌فهمد؟ شك ندارم آن قدر مغرور نيستي كه گمان كني كسي نيست كه مناسب تو باشد و حس تو را درك كند. از طرفي قبول دارم تعداد كساني كه فضاي فكري‌شان منقبض شده نيست، كم است. ولي اين كم‌ها يك‌ديگر را مي‌يابند و تو نمي‌داني با چه سرعتي جذب يك‌ديگر مي‌شوند. دير يا زودش به نظر تو مهم است؟ جذب مي‌شوند. بدون هيچ قانوني. تنها قانون، خودشان هستند. قبل از جذب، يا براي طولاني مدت جهت اشنايي با يك‌ديگر در سكوتند يا آشنايي‌شان با يك نزاع شروع مي‌شود و باز تو نمي‌داني چه زيباست اين نزاع و صلح پس از آن.
اما تو سرسخت‌تر از آن هستي كه به آساني بخواهي تغيير عقيده بدهي و من اينجا نيستم كه عقيده‌ي كسي را تغيير بدهم. نمي‌توان رنجي را كه از درك اين واقعيت بر سينه مي‌نشيند، پنهان كرد يا منكر شد. تو كي هستي؟ هنوز وارد بازي‌ها و طنازي‌هاي زندگي نشده‌اي و كوله‌بارت اين‌همه پر است از دانش و تجربه. و تجربه‌ات تو را به انزوا كه نه، به تنها بودن و درك اين واقعيت كشانده است. سكوت در مقابل اين مسئله، سخت است و صحبت كردن در باره‌ي آن سخت‌تر.

3
دوست داشتن هديه‌اي بود از جانب او. بدون توقع دوست داشتن. همان‌طور كه بدون توقع دوست دارد. سوالي كه مطرح مي‌شود اين است كه آيا دوست داشتن يك نياز است؟ ما نياز داريم چيزي را يا كسي را دوست داشته باشيم و در مقابل نياز داريم دوست داشته شويم؟ مسئله‌ي وجود يك كس يا يك چيز براي دوست داشتن پيش مي‌آيد. تكليفمان با دوست داشتن چيز‌ها، مثل آب و گل و درخت و صدا و سايه و زيبايي مشخص است. ما آن‌ها را دوست داريم و آن‌ها هم روح ما را نوازش مي‌كنند. اين چيز‌ها را براي خودشان دوست داريم يا براي خودمان؟ آيا حس دوست‌داشتن اين چيزها از روي دوست‌داشتن خودمان است؟ آيا همان‌طور كه ما يك گل، يك بوي خوب، يك صداي دل‌نشين و به طور كلي يك زيبايي را درك مي‌كنيم، انتظار داريم آن چيز هم ما را درك كند؟ آيا همان‌طور كه از در آغوش گرفتن يك مرغ لذت مي‌بريم، حس مي‌كنيم كه آن مرغ هم بايد ما را دوست داشته باشد؟ آيا يك مرغ را درك مي‌كنيم و براي دوست داشتنش نياز است او را درك كنيم؟
وقتي مي‌بينم كسي نيست كه درك‌م كند و من را براي خودم دوست داشته باشد، چندشم مي‌شود. اما هنوز در اين شك‌م كه آيا وقتي كسي را دوست دارم واقعا به خاطر وجود خودش است كه دوستش دارم يا چون خودم را دوست دارم، او را دوست دارم؟ نمي‌دنم آيا او را دوست دارم چون نياز‌هاي من را بر آورده مي‌كند يا دوستش دارم چون وجود ارزشمندي براي خودش ساخته است و يا دوست داشتن از روي ايجاد يك تعامل دوطرفه است؟ چيزي كه مطمئنم اين است كه من جسم كسي را دوست ندارم و اگر كسي را دوست دارم به خاطر روح و رواني است كه دارد. دغدغه‌هايش را دوست دارم كه او را دوست دارم. از فضاي فكري‌اش لذت مي‌برم و همين به من آرامش مي‌دهد. همين كه مي‌دانم كسي هست كه گرچه هيچ تعلقي به من ندارد، اما دغدغه‌هايي دارد كه دوست دارم.
كاش اين سرفه‌ها مي‌گذاشتند بيشتر بنويسم و بهتر يادم بيايد كه پاك كردن صورت مسئله چيزي است كه از خستگي در مقابل مسئله ناشي مي‌شود و آن به معناي طاق شدن طاقت است.

تو را دوست دارم و شك ندارم كه اين دوست داشتن به خاطر ارزشي است كه تو به وجود خودت مي‌دهي.

٢٢ آذر- بارون میاد

باران بارید. همان باران که منتظرش بودم. روی شیروانی خانه که ضرب می‌گرفت، نفسم حبس می‌شد و تو کجا بودی؟ سرما خورده بودی. تنها. در شهری آن طرف این شهر. در خانه‌ای آن طرف این خانه. زیر آسمانی آن طرف این آسمان. زیر باران. همین باران که می‌بارد. تو گفتی »بارون میاد«. نفسم حبس شد. ضربانم تند. دست و پایم را گم کردم. می‌دانستم نمی‌آیی. پنج‌شنبه بود و پنج‌شنبه نبود. همان، که منتظر بودی. همین، که نیامدم. جمعه شد. همان جمعه که باران ادامه یافت. همان که دلم هوایت را کرد. دم کرده. مه بلند شد از لای درختان. هوای تو چه دل‌نشین بود از نفست گرم. در سینه‌ام حبس.
نفسم که بیرون بیاید، صدایش را می‌شنوی سلام. نمی‌دانم روایت تاریخ است یا شهادت واقعیت. دنبال بوسه‌ی گم شده‌‌ی خود می‌گشتم. بوسه‌ای که ناخودآگاه از لبم رها شد. صدایت زدم. دستت را گذاشتی روی دهانم که هیسس.

این دهان بستی دهانی باز شد

نگاهت کردم. باران شدت گرفت. گله‌ی اسب‌هایی بودند که سُم بر خاک می‌کوبیدند. روي آسفالت كف خيابان و سقف ماشين‌ها ضرب مي‌گرفت. دود و غبار شهر را مي‌شست و در فرودهايي كه روي آسفالت خيابان مي‌شكست، خاكي بلند نمي‌شد. آهسته كه مي‌شد، خون سواركار به جوش مي‌آمد. برق چشمش اسب‌ها را می‌تازاند و شلاقش بر زمین خيس و لخت صدا مي‌كرد. اسب‌ها سرعت می‌گرفتند. تو پشت آن قهوه‌ایه که دوستش داشتم. ‌تازاندمش. پرید. دوید. خندیدی. خسته شد. خسته شدم. قند گذاشتی دهانم. و همه‌اش مهربانی تو بود. انگشت گذاشتی وسط لب‌هایم که هیسسس. این‌بار کش‌دارتر سکوت کردی.

چند خوردی چرب و شیرین از طعام
امتحان کن چند روزی در صیام

سکوت کردم. خواب آمد. همان شبی که رفتنی شدم. شب. سایه‌ی روز آن‌طرف این کره‌ی بی‌لنگر. سایه‌ی تو. صدایت کردم سایه!. بر نگشتی. رفتی و خورشید آمد. از پشت ابری سرک کشید. همان که باران داشت. پلک سنگین کردم. مثل سینه‌ات، که سنگ شد. طواف کردم. در سجده نرم شد. نفس حبس کردی. دنبال بوسه‌ی گم‌شده‌ام گشتم. خسته، خوابیدی. و چشم‌هایت را ندیدم.

چند شب‌ها خواب را گشتی اسیر
یک شبی بیدار شو دولت بگیر

توی صورتت دنبال پنج‌شنبه‌ای گشتم که صدایم زدی سایه! گفتم خورشید. غروب رسیدم. ساعت پنج. و چشم‌های تو از نگاه من منتظرتر بود. نگاهم کردی. عمق چشم‌هایت معنای دیگری داشت. نفهمیدم یعنی چه. غریب بود و بوی جدایی می‌داد. غروب زیبای آن پنج‌شنبه که جمعه‌اش رفتی. بی بازگشت. صدایت زدم. جواب ندادی. غریبه‌ای دست روی شانه‌ام گذاشت. سر به طرف چپ چرخاندم. دستش را بو کردم. بوی دوستی می‌داد. بوی مهربانی. بوی خیسی. برگشتم. سر بر شانه‌اش گذاشتم. فهمیدم سال‌هاست با من دوست است. نگاهش رنگ دیگری داشت. شانه‌اش خیس شد. او خدای باران بود و پرنده.

ژاله بر لاله نشست

دستم خالی بود در مقابل مهربانی‌هایش. سرم پایین. گفتم بیا. این با ارزش‌ترین هدیه‌ای که دارم. مال تو. گفت قبل از این که هدیه‌ات را بگیرم، به آن نقاشی نگاه کن. و اشاره‌اش به تابلو بود. عکس تو را دادم به او. » این قناری رو ببين« و او دنبال چیز دیگری بود. تو لبخند زدی به این بخشش. نفهمید مهربانی‌ام به عمق چشم‌های توست که چشم‌هایت را ندیده بود. لب باز کرد. دست کاسه کردم. آب نبود. دانه ریختم. نوک زد. پرنده‌ی زرد من شد. نگاهم کرد. فهمیدم لب‌هایش قصه‌ دارد خیس، چسب‌ناک. گوش نزدیک بردم. چسباندم به سینه‌اش. ضربان قلبش می‌زد. تند. نفس حبس کردم. دست برد زیر پرهایم. گردنم را بوسید. از کاسه‌ی چشمش آب خوردم. مهربان بود. به دست‌هایم اشاره کرد و من نشسته بودم روی انگشتش.

گر تو این انبان ز غم خالی کنی
پر ز گوهرهای اجلالي کنی

چند روز گذشت. صدایت زدم خورشید. دنبال صدا نگشتی. و نگاهم به آسمان بود. رفتی پشت ابر. می‌دانستم هستی که بتابی. سایه‌ شد و سرد. صدایم زد. نگاهش کردم. دعوتش کردم به چای. بی‌ریا بود و دوست‌داشتنی. نشست. به او گفتم… به باد گفت ابر را ببرد ان‌طرف. دوباره تو را دیدم و سایه خندید. بعد از آن من و سایه دوست شدیم و او قبل‌ترها دنبالم می‌آمد. ساکت بود و صبور. چند روز دیگر گذشت. صدایت زدم خورشید. این‌بار نگاهم کردی. از لبخند تو گرم شدم. پرسیدم اسمت چیست و تو گفتی صمیمی. دعوتت کردم به چای و در کف دست نشاندمت. گفتم بگو. سکوت کردی. درخشیدی. و من از نگاهت قصه‌ات را خواندم. شب بود. و خانه‌ام روشن. صبح، مثل شبنم از دستم بخار شد. قرص روشن آسمان.

این دهان بستی دهانی باز شد
تا خورنده‌ي لقمه های راز شد
لب فرو بند از طعام و از شباب
سوی خوان آسمانی کن شتاب
گر تو این انبان ز غم خالی کنی
پر ز گوهرهای اجلالي کنی
طفل جان از شير شيطان باز کن
بعد از آنش با ملك انباز کن
چند خوردی چرب و شیرین از طعام
امتحان کن چند روزی در صیام
چند شب ها خواب را گشتی اسیر
یک شبی بیدار شو دولت بگیر*

ماندني كه تو نباشي، بيهودگي است. رفتني كه تو بدرقه نكني، مرگ است. تو نيستي و من روز را به شب مي‌دوزم تا زود‌تر كوس رحلت زده شود.
نمي‌روم. نمي‌مانم. مي‌روم. مي‌مانم.
از قافله انتظار ماندن ندارم. مي رود. آهسته مثل خورشيد، طلوع تا غروب را طي مي‌كند. پيوسته مثل آب مي‌رود و بهار تا بهار را مي‌آورد. خفته، همچنان در خواب و بيدار، دست در كار دارد و تلاش. سكون، خواب است و مرگ. اما من زنده‌ام و بيدار. اگر خوابم برد، دوستاني دارم، شيرين‌تر از نبات و بيدارتر از صبح. مشتي آب بر صورتم مي‌ريزند تا سحرگاه كه كوس رحلت زدند،‌ همراهي قافله را به آغوش خواب نبازم. پس وظيفه‌ي سنگيني بر گردن تو و دشنه‌ي تيزي در گرده‌ي تو است. كج شدنم از تو است و راستي‌ام از تو.

امدم. دوباره. باز هم خواهم رفت و دوباره خواهم آمد. جاري. مثل آب. روان و دوان. برايت داستان دارم و حرف‌هاي ريز و درشت. داستان. همان واقعيتي كه نقاب دروغ بر چهره زده است. باورش سخت است. قصه هم راست است و هم دروغ. تو در داستان‌م بچه شوي. بازيگوش. تنها. دور. خيس. تكه تكه مي‌كنمت. منتظر باش. صدايت در باران. صورتت در سفيد و خاكستري سايه. چشم‌هايت در آتش. بسوزانمت. خاكسترت در سينه. بويت در نرگس. نفس بكشمت. دستت در دست. انگشت‌هاي كشيده‌ات بر تار.قلمت بر كاغذ. از طلوع تا سجده‌ي ظهر. از باران جمعه‌ي آذر تا حوالي قرص خورشيد تابستان.از غروب تا سلام. از آن سالي كه دوستش دارم تا شايد همين امروز.

* شعر از مولانا