msgbartop
شايد همين امروز انتظاري است كه مويم سفيد كرده است
msgbarbottom

٩ اسفند- همه‌اش بازي بود

مي‌دانيد الان دلم براي كدام‌تان بيشتر از همه تنگ است؟ هيچ مي‌دانيد جاي يكي از شما اين‌جا ماه‌هاست كه خالي است؟ مي‌دانيد كه او دست‌هاي مهربان و دل نرمي داشت؟ كلمه مي‌آورد و مي‌نوشت اين‌جا. بعد از مدتي خواستم كسي كلمه‌هايش را نبيند. البته مجبور بودم آن‌طوري بخواهم. روزها به دنبالش در ميان كلمه‌ها و ساعت‌ها مي‌گردم و شب‌ها آن‌طرف‌تر از نور مهتاب، در سايه‌ي يك درخت و يا يك جاي تاريك ديگر. من مشغول بازي بودم كه افتاد و سرش شكست. من ديدم كه هلش دادند. ولي حرفم را باور نكردند. گفتند تو با دوچرخه به او زدي. او خودش مي‌دانست من فقط مشغول بازي بودم و هيچ عمدي در كار نبود. از كجا بايد مي‌دانستم الان است او را هل بدهند سمت دوچرخه‌ي من. بعد از آن ديگر دوچرخه سواري نكردم. و او كه مهربان بود، گاهي برايم كتاب مي‌خواند و كلمه مي‌نوشت. من نمي‌ديدمش. فقط صدايش را مي‌شنيدم و كلمه‌هايش را مي‌خواندم. نمي‌دانم چي شد كه يك مرتبه ديگر ساكت شد. اگر سابق بر اين، مي‌آمد و چند خطي مي‌خواند يا مي‌نوشت، حالا فقط ساكت بود. چند هفته بعد، ديگر حتي نيامد. و حالا مدت‌هاست جايش خالي است. فكر مي‌كنم همان تصادف با دوچرخه و آسيب‌ديدن سرش، كار دستش داده است. يك چيز دگر هم هست. او خانگي نبود. اگرچه خيلي رام بود. ولي هيچ دستي نتوانسته بود او را اهلي خودش كند. شايد به جاي ديگري رفته است. مطمئنم همين‌طور است. اين‌ها را گفتم كه از او به خاطر تصادف آن‌روز دوچرخه‌ام با او عذر‌خواهي كنم.
ولي همه‌ي اين‌ها گذشته. او ديگر نمي‌آيد. اين روزها خيلي فرق كرده است. اين روز‌ها همه چيز برعكس شده. من هم عوض شده‌ام. بيشتر چيز‌ها با زشتي پر شده. هر روزمان با دروغ و نيش زدن و انگولك كردن اين و آن و يا حق و ناحق كردن پر شده است. بايد حتما يك سيخي آزاري چيزي به يك نفر برسانيم. انگار تا هر روز يك كار زشت نكنيم، آن ‌روزمان شب نمي‌شود. كار زشت نكردن سخت شده است. ديشب به يك نفر توهين كردم. ماه قبل روي اعصاب يك نفر راه رفتم. يك سال بود است كه دروغي را با خودم حمل مي كنم. ولي باور كنيد آن‌ تصادف دوچرخه دست خودم نبود. من فقط داشتم بازي مي‌كردم.

١٢ دي- چشم به راه

آخرين باري كه نوشتي، و بعد از آن ديگر ننوشتي، ناخودآگاه لباس تو را پوشيدم و “تو” شدم. شايد براي همين بود كه به يك‌باره، يك سال بعد تصميم گرفتي فقط يك نظاره‌گر باشي. از دور نگاهم كني. كنش و واكنش من را نسبت به دنيايم ببيني و سكوت كني. من در خلال اين روز‌ها بزرگ‌ شدم و بي‌تفاوت نسبت به بودن و نبودني كه اكنون به آن عادت كرده بودم.
تو كه بعد از مدت‌ها دوباره آمدي، سلام. گشتم تا ببينم آخرين باري كه آمدي كي بود. برمي‌گردد به خيلي دورها را. همان قبل‌ترها كه مي‌نوشتي. براي من. گشتم تا رسيدم به 11 شهريور كه نوشتي و 2 مهر كه نوشتي و بعد، 7 مهر. سال 86 بود. به يك‌باره من رفتم و تو رفتي. دو ماه و نيم بعد من آمدم و تو نيامدي تا دي‌ماه امسال كه دوباره آمدي و براي من چند كلمه‌اي نوشتي. مثل خورشيد تابيدي. يك سال و سه ماه چشم كشيده بودم كه بيايي. خبر از همه بود و از تو نه. انگار در لحظه متولد شده‌اي. براي لحظه‌اي تابيدن. براي جان دميدن در كالبد من. براي تثبيت آن‌چه در زمان محو شده است. شايد اين تكرار، كه مثل تجربه‌ي متولد شدن بود براي من، آخرين تير تركش رهايي‌ام از امروز و پيوستن به ديروز باشد. به چشم‌هايت نگاه كنم و شعر بگويم تا غروب بشود. غروب، همان يادآور طلايي ابر‌ها و طلوع ماه و شب و ستاره.

١ دي- ایمان بیاوریم

به آغاز فصل سرد

اضافه شد:
14 آذر. تبريز زير پايم عقب رفت. شاه‌گلي، موزه، قبر شاعر و مسجد كبود كافي نبود. صداي تو تاريخ ناطق تبريز شده بود. نگاهم كن. با نشاط هواي تو در زير پوستم، حرف مي‌زنم، راه مي‌روم و نگاه مي‌كنم. هوا گرم است. من با چتر و لباس گرمِ مناسبِ هوايِ برف و باراني تهران،‌ در تبريز اسكل شده‌ام. يك سال و شش ماه از آن دفعه‌اي كه آمده بودم، گذشته است. وحيد توي حياط منتظر بود. همان موقع يك ماهي آمد توي دستم. وقت موزه رفتن و قدم زدن نبود. اين‌دفعه نيم‌روزمان را با سلام از راه‌آهن آغاز كرديم. من را بردي به كوچه‌ي بهترين خاطراتت. نشاندي‌ام روي نيم‌كت پاييزآلود همان نزديكي‌ها. سيب خورديم. من به داستان‌هايت فكر مي‌كردم و تو در ياد ذهنت زنده شدي. وقت ناهار شد.
15 آذر. خداحافظي كه كردم، وهاب آمد دنبالم. شب است. يك روز و چند ساعت گذشته است. از بگو مگو‌ها خبري نيست. آمده‌اند، به اوج رسيده‌اند و رفته‌اند. دنبال بهانه‌اي براي قدم زدن مي‌گردم تا شب را با خدافظي به پايان برسانيم.
صبح همين روز است. از كوچه‌هايي كه سابق بر اين، پست‌چي گذشته بود، رد شدم. خانه‌ها را گشتم دنبال شماره‌اي كه در خاطرم نمانده بود. از ميال خانه‌هاي بن‌بست اول سمت چپ، دو خانه را نشان كردم. برگشتم تا به شب برسم.
24 آذر. صبح كه از خانه بيرون آمدم، متوجه شدم آب خيابان‌ها يخ زده است. خوشحال شدم. چون فقط در صورتي اين اتفاق رخ مي‌دهد كه هوا آلوده و آسمان، ابري نباشد. آب كف خيابان از طريق تابش حرارت، گرمايش را به كيهان مي‌دهد كه دمايش نزديك صفر مطلق است و يخ مي‌زند. آلودگي هوا باعث پديده‌ي گل‌خانه‌اي مي‌شود و گرما را در جو نگه مي‌دارد (مثل خودرويي كه زير نور خورشيد پارك شده است و گرماي داخل آن توسط شيشه‌ي آن‌ محبوس مي‌شود). مي‌دانستم كه شادي‌ام دوامي نخواهد آورد. ساعت نه صبح آلودگي، هاله‌ي بزرگي شد بين من و كوه. ساختمان‌ها به تدريج در مه آلودگي گم شدند. صبح، در آن هواي تميز، كوه‌ها قد علم كرده بودند. تفاوت رنگ شديد آن با آسمان مي‌گفت آسمان كاملا تميز است. پديده‌ي وارونگي (Inversion)، از اواخر پاييز شروع مي‌شود.
28 آذر. رسيدن به شيراز سخت بود. قطار سواري بد عادتم كرده بود. شلوغي قبل از تعطيلات و فرار تعداد زيادي از مردم از شهر با هر وسيله‌اي كه ممكن بود، جمعيت زيادي را در ترمينال جنوب جمع كرده بود. براي شيراز بليت گير نيامد. به طور اتفاقي ديدم يك سرباز دو بليت براي خودش گرفته است. شيرازي بود. ولي بليت اصفهان را گير آورده بود. با كمي چك و چانه حاظر شد يك بليت را به من بفروشد. از اصفهان تا شيراز را با سواري 405 رفتيم. چند ماشين سنگين در يخ‌بندان بين اصفهان و آباده چپ كرده بودند.
29 آذر. يك فال گرفتم. به يك نيت و هزار آرزو. كلك مشكين تو روزي كه ز ما ياد كند/ ببرد اجر دو صد بنده … . حافظيه در شب دلچسب‌تر است.
5 دي. پرواز تهران- تبريز به موقع از زمين بلند مي‌شود. آقاي باني در كارخانه‌شان منتظر مي‌ماند و يك نفر را مي‌فرستد دنبالم. با دوربين رضا چند تا عكس از ماشين‌آلات مي‌گيرم. قرارداد چهارميليون و هفت‌صد و پنجاه هزار توماني امضا مي‌شود. پنجاه درصد آن را به عنوان پيش‌پرداخت مي‌گيرم و در مقابل، يك چك ضمانت انجام كار مي‌دهم. وهاب رفته است پيش نامزدش. 28 آذر مراسم عقدي‌شان بود. به تمام جاهايي كه سابق بر اين پست‌چي را فرستاده‌بودم، سر مي‌زنم. خاموش و آهسته. خسته مي‌شوم. مي‌روم ايستگاه راه‌آهن. مسير برگشت با قطار راحت‌تر است.

١٠ آذر- پيكرتراش پير

به اين نتيجه رسيده‌ام كه براي عاشق شدن بايد شناسنامه‌ات دستت باشد يا حداقل يك كپي از صفحه‌ي اول آن توي جيبت باشد. دوره‌اي نيست كه فراموش كني چند سالت است و عاشق شوي. جوان باشي يا پير،‌ بايد شناسنامه‌ات زير بغلت باشد.
اگر مي‌خواهي عاشق شوي،‌ بايد خسرو باشي و شيرين‌ي را قُر بزني. دست در دست شيرين دسته كني و لب بر شهد لبش كوزه. دو تن،‌ يك تن شويد و از روييدن تن سوم در گرماي آغوشتان جلوگيري كنيد. بر لب او دست بكشي و نرمي لبش را هر ثانيه محك بزني. گاهي كنار ساحل قدم بزنيد و گاهي غوطه‌ور شويد در آب. حرف بزنيد و شعر ببافيد و خيال. وگرنه، فرهاد شدن، تو را راهي كوه و بيابان مي‌كند. دست در دست تبر، به جان كوه مي‌افتي. در كمر كوه، راهي به سمت پر التهاب سينه‌اش باز مي‌كني. بر لب تبر دست مي‌كشي تا تيزي‌اش را محك بزني. در گودي كمر كوه مي‌خوابي و از سرما در خودت مچاله مي‌شوي. دست آخر، خسرويي پيدا مي‌شود و شيرين‌ات را قُر مي‌زند. در اين حالت اگر ذره‌اي عقل برايت مانده باشد، خودكشي نمي‌كني و يا در كوه و بيابان گم و گور نمي‌شوي. اگر داستان‌ها را بخواني مي‌بيني از همان اول همين بوده است.
اگر فرهاد باشي و پير، داغ تجربه در چروك پوستت و سفيد مويت ديده مي‌شود. با ديدن يك چشم چشمك‌زن و لب شيرين سخن، خون در اندامت نمي‌جهد. همچنان به تراش پيكر بيست و چهارساله‌ي ليلي مشغولي. سنگ سينه‌اش را از مرمر سفيد مي‌تراشي و سياه چشمش را از سرمه‌ي بادام. يادگار‌هايي در قلب تو گذاشته است كه در ايام پيري،‌ آن زمان كه خسته و چروك و ناتوان شده‌اي، مانع دور شدن ياد شيرينش مي‌شوند. در تراش انحناي گونه‌اش دقت مي‌كني. به ياد مي‌آوري وقتي مي‌خنديد‌ گونه‌اش چال مي‌شد و چال‌اش بوسيدني. بادي در غبغبش بيانداز. تراش موهايش را تا پيري‌اش نگه دار تا يك‌دست سفيد و از جنس مرمر شوند. قسمتي از آن‌ها را از روي شانه بريز تا بالاي سينه‌ي چپ. قسمتي را تا گودي كمر بياور پايين و سمت راست را از دور حلقه‌ي گوش به دست باد بسپار. جايي براي دست انداختن در گودي كمر بتراش. او را به حالت ايستاده براي سال‌ها نقش كن. در حالتي از سفيد و چروكِ انتظار، در دست‌هاي پيرِ پيكر تراش.
اگر خسرو باشي و جوان، ترجيح مي‌دهي چهار ميخ به سينه‌ي گرم شيرين وصل شوي تا اين‌كه بخواهي سردي سينه‌ي كوه را لمس كني. از انتظار و فراق و عشق، سرمشق كتاب‌ها را مي‌خواني تا كلمه‌هاي زيبا بيان كني. شعر از بر مي‌خواني و آواز. پول مي‌دهي به تنديس‌گر پير تا پيكر سيمين شيرين را بتراشد. جواني به پيري مي‌رساني و هم‌چنان لب شيرين، ليوان شرابت مي‌كني. هر روز با عطر جديد از خانه بيرون مي‌آيي و با مردم خوب هستي. خوش مشرب هستي. زندگي‌ات روي روال خوبي است و ديگران از صحبت با چنين آدم متشخصي لذت مي‌برند.
و اگر فرهاد جوان بيچاره باشي، چشم لولي‌وشي خيال انگيز خون در اندامت به رقص مي‌آورد و طاقت از تو طاق مي‌كند. سرد و گرم روزگار نچشيده، در درد دوري گرفتار مي‌شوي. موي بر عارضت سفيد مي‌شود و لبت با لب كوزه هم‌پيمان. از خم موي او كمرت خم مي‌شود و هر خنده‌اي را خنده‌اي از لب شيرين مي‌بيني. شيرين گمان مي‌كند فرهادش بوالهوس شده است. يك نفر به شيرين بگويد «كدام بوالهوس، هر صبح كه از خانه بيرون مي‌رود، ژل موهايش و تراش صورتش را فراموش مي‌كند؟». شيرين دل از بندت مي‌رهاند. فرهادِ آواره مي‌شوي و كوه بر سرت آوار. به ياد حرف من مي‌افتي و اگر خرده عقلي برايت مانده باشد، خودكشي نمي‌كني. برمي‌گردي به زندگي و تا سفيدي موها تنديس‌گر مي‌شوي. تنديس‌گر سنگ مرمر سفيد.

٤ آذر- سياه يا سفيد

صبح امروز يك موي سفيد بر شقيقه‌ام ديدم. شك ندارم كه يك شبه سفيد شده است. بین انگشت‌های شصت و اشاره گرفتمش. خواستم به سرعت بکِشمش تا کنده شود. ولي ولش كردم تا همان‌جا بين موهاي سياه بماند. كندن‌ش فقط باعث پير شدن پياز موهاي اطراف مي‌شود. بعلاوه همان لحظه فکر کردم يك جورهايي حكم تاريخ من را دارد. نمي‌دانم روي سرم، موي سياه را بيشتر دوست دارم يا موي سفيد را. موي سفيد نشان‌دهنده‌ي كسب تجربه و آب‌ديده شدن است. مثل خطوطي كه بر اثر گذر زمان بر چهره مي‌افتد و غالبا در اثر عادت‌هاي چهره به وجود مي‌آيد. البته غلامي از اين حرف مستثني است. او از وقتي كه من يادم مي‌آيد و همكلاس دوران راهنمايي‌ام بود، يك‌درميان موهايش سفيد بودند. ولي تغيير چهره به مرور زمان به وجود مي‌آيد. بعضي چيز‌ها آن را تسريع مي‌كنند. تنش‌هاي حرارتي گرم و سرد ناشي از آب و هوا و تغذيه نيز بر سرعت تغييرات چهره و كيفيت آن تاثير مي‌گذارد. قرار دادن پوست در معرض آب گرم به هنگام حمام كردن باعث چروكيدگي پوست مي‌شود. شستن و خشك كردن صورت كه با كشيدن پوست صورت به سمت پايين همراه است، گونه‌ها و كنار لب‌ها را پايين مي‌آورد و خط مي‌اندازد. اخم كردن، وسط پيشاني را خط مي‌اندازد و خنديدني كه با ريز كردن چشم‌ها همراه است، گوشه‌ي چشم‌ها را خط مي‌اندازد. به پيرهايي كه از اطرافم عبور مي‌كنند نگاه مي‌كنم. بعضي‌هاشان خوب توانسته‌اند پوستشان را حفظ كنند. ولي موهايشان غالبا سفيد است. موی سفید را بین انگشت‌هایم می‌گیرم و دوباره نگاهش می‌کنم. مي‌كشم‌اش. پوست سرم همراه با درد زيادي كش مي‌آيد. اگر مادر آن را ببيند، شايد غصه بخورد. نمي‌دانم كجاي موي سفيد داشتن غصه دارد. ولي خب، مادر است ديگر. بعلاوه، سفیدي موی سری که تجربه‌ای ندارد از آردِ آسياب است.
موسفيد ها شديدا اصرار دارند موهايشان را سياه كنند تا كم سن‌تر به چشم بيايند يا به خودشان بقبولانند كه هنوز جوانند و مرگ دور. موي سفيد قشنگ است. فكر مي‌كنم وقتي انقدر پير شده باشم كه بيشتر موهايم سفيد شده باشد، از رنگ موهايم لذت خواهم برد. الان كه دوباره همه‌ي موهايم سياه است مي‌بينم جاي يك موي سفيد خالي است. دردش هنوز روي شقيقه‌ام مانده است. موي سفيد را رها مي‌كنم تا روزهاي پنجاه و دوسالگي‌ام زودتر برسند.

٢٤ آبان- از پرده برون

شجريان در حال آواز خواندن است. من زير لحاف به رو روي زمين دراز كشيده‌ام و دارم مي‌نويسم. گلويم عفوني شده و ساعت از نه و سيزده دقيقه ي صبح جمعه گذشته است. از روز شنبه كه از سودابه براي مدتي خدافظي كردم تا امروز حال و هوايم گرفته است. با احساس ضعف و بيهودگي زندگي شروع شد و با پر كشيدن افكارم به هواي سودابه، به آرامش و قطره تبديل شد. اين پاراگراف مربوط به دو سال پيش است. تقريبا دو سال پيش.
گفت اتفاقي پيدايم كرده است. سودابه را مي‌گويم. گفت تمام نامه‌ها را خوانده است. واكنشي نسبت به نوشته‌ها نشان نداد. فقط گفت كه خوانده است و بعد از اين نيز خواهد خواند. نامه‌هايي كه پاره شده بودند تا به دست او نرسد، جلوي صورتش، روي يك صفحه‌ي روشن الكترونيكي مقابلش رژه رفتند و او چشم از خط‌هاي مبهم نوشته بر نداشته است. اگر براي شما اين نامه‌ها مبهم بوده است، او آن‌ها را بدون ابهام خوانده است. چند بار تكرار كرد “نامه‌ها را خواندم”. انگار چيزي مي‌خواست در اين تكرار به من بفهماند.

١٦ مهر- آره خوشگلي والا

يك آلبوم از تمام موسيقي‌هايي كه برايم واقعا ارزشمند بودند تهيه كرده بودم و صبح تا شب و شب تا صبح گوش ‌كردم. اوايل همراه با موسيقي كار هم مي‌كردم. همان اوايل موسيقي برايم فقط چيزي بود خوش‌اهنگ كه مي‌شنيدم. يواش يواش موسيقي گوش دادن شد كارم و كارم شد موسيقي گوش دادن. هنگام گوش‌كردن به موسيقي، مثل كتاب خواندن، هيچ كار ديگري نمي‌كردم، نمي‌كنم و تمركزم بر روي نت‌هايي بود كه از راه گوش به عمق جانم مي‌رفت. چند تا از آن‌ها را نام ببرم تا منظورم از موسيقي مورد علاقه‌ام را بهتر بيان كرده باشم.
Che Givara- Natalie Cordone
The Lonely Shepherd- George zamfir
If You Go Away – Jack Jones
Sidewalk Café- Blonker
Hotel California – eagles
il_clan_dei_siciliani_instrumentale- Ennio Morricone
اين‌ها را از بين بيش از پنجاه ترك مورد علاقه‌ام نوشتم. به متن‌ها و شعر‌ها گوش مي‌دادم. چقدر زود دلم را زد. چند سال پيش بود كه از موسقي سنتي خودمان آن‌طرف‌تر نمي‌رفتم. عليزاده و شجريان و شهناز و وزيري بودند كه مي‌زدند و مي‌خواندند و من مي‌شنيدم و هنوز بلد نبودم چطور بايد بشنوم. دير فهميدم كه شنيدن را بايد آموخت. فهميدم موسيقي را بايد شنيد. با تمركز. بدون انجام كار اضافه. موسيقي كلاسيك غرب برايم معنا نداشت. آن موقع برايم بيشتر از پاپ غربي، چيز ديگري معنا نداشت. راك و جاز هم به هيچ عنوان. بيشتر از همه با اسم اين موسيقي‌ها مشكل داشتم تا با خودشان. اصلا نمي‌دانستم چي هستند و تلاشي هم براي دانستن‌شان نمي‌كردم. دلم فقط سنتي مي‌طلبيد. مدت يك سال با هراكليتوس سر اين مسئله دعوا داشتم. نبرد سردي كه مي‌دانستم علتش در كجا‌ست. حالا از او سپاس‌گزارم. پنجره‌اي را به روي من باز كرد و من از درون اتاق به دنياي بزرگي سرك مي‌كشيدم. به سرك كشيدن قانع نشدم. از پنجره بيرون پريدم. با فيلم پرتقال كوكي از بتهوون خوشم آمد. طول كشيد تا بتوانم جاز گوش كنم. فكر مي‌كنم هنوز هم نمي‌توانم به بعضي كارهاي جاز گوش بدهم. يك مدت تصميم گرفتم به سمت موسيقي‌هايي حركت كنم كه شنيدن‌شان سوهان روح است. براي آن زمان‌هاي من خوب بود. مي‌دانم الان نمي‌توانم دوباره آن انرژي را بگذارم. سليقه‌ام در موسيقي عوض شد. عوض نشد. ولي طيف وسيع‌تري را توانستم دوست داشته باشم. گروه Ace of Base و گروه ABBA محبوب‌ترين گروه‌هاي موسيقي آن زمان من بودند. هنوز هم محبوبند. ولي سرشان هوو آوردم. حالا موسيقي‌هاي منتخبم در گوشم تكرار مي‌شود، حس كردم دلم مي‌خواهد گاهي به‌شان گوش نكنم. دلم براي لحظه‌اي زدند. زيباترين موسيقي‌هاي مورد علاقه‌ام بعد از چند روز تكرار شدن و گوش شدن، شدند سوهان روحم. پاپ جينگول مستون خودمان تنوع خوبي است وسط محبوب‌ترين موسيقي‌هايم.

١٣ مهر- هنر تاريخ مصرف ندارد

آقاي عزيزي مي‌گويد: کار طنزپردازان عالی رتبه دوربین دست گرفتن نیست. تلویزیون اجازه‌ی دست گرفتن دوربین به هرکسی نمی‌دهد. طنز خوب را در کتاب‌های چخوف پیدا کنید اگر خواندنش سخت بود به کتاب های عزیز نسین، برنارد شاو، مارک تواین، وودی آلن و… مراجعه کنید. می‌خواهید منبع الهام نوابغ کمدی ایرانی را ببینید؟ سریال “فرندز” را نگاه کنید.
اين آقا قبلا گفته بودند: حد آقای عطاران همین سریال‌هایی است که سالی یکی می‌سازد با همان هنرپیشه‌ها و کاراکترهای کلیشه‌ای تا حتماً پربیننده باشد و همین، هیچ قصدی هم برای تغییر دادن چیزی یا هموار کردن راهی ندارد.
در صدق گفتارشان شك ندارم.
من مي‌گويم: طنز هنر است و طنز‌پرداز هنرمند. سليقه‌ي عامه‌ي جامعه حول و حوش هنر نمي‌چرخد. مرد از سر كار مي‌آيد و مي‌خواهد چيزيي ببيند و دقيقه‌اي از مشغله‌ي فكري‌اش كم شود. زن مي‌خواهد خستگي كار بيرون و توي منزل را با چند دهان خنديدن به عبارت‌ها و رفتار‌هاي مضحك بتكاند. عامه‌ي جامعه به دنبال گير كردن در پيچ و خم‌هاي طنز نيستند تا بيشتر فكرشان درگير شود. فقط مي‌خواهند لحظه‌اي به زندگي روز‌مره‌ي اطرافشان و خودشان بخندند. آيا براي طنز ساختن نبايد ببينيم مخاطب‌هاي ما چه كساني هستند؟ نمي‌خواهم از آقاي عطاران و يا ديگر طنز‌پردازان دفاع كنم. اما واضح است كه طنز تلوزيون براي عامه‌ي جامعه است. حال انكه منتقدين آن را با طنز داستان‌هاي گوگول و چخوف مقايسه مي‌كنند و مي‌گويند بابا كشك ساخته است به جاي طنز. مي‌گويند طنزش آبكي است.

بهمن فرسي در رمان شب يك شب دو مي‌گويد:
... اگر پدر شديد، گاهي هم براي فرزندانتان مادري كنيد. ان‌وقت ديگر هيچ‌وقت حرص مال دنيا شما را نمي‌گيرد.
من كه يك لحظه به ياد مادرم افتاده‌ام، و گيج مانده‌ام كه او چگونه حرص دنيا و حرص آخرت را با هم توام كرده و در ضمن براي فرزندانش هم هميشه مادر خوبي بوده است، پوزخند مي‌زنم.

اتفاقات گذشته‌ تا به اين‌جاي داستان شما را نمي‌خنداند. شما هيچ‌وقت از طنز ناب او در اين كتاب و اين عبارت نقل قول شده نخواهيد خنديد. تلخي زهر واقعيت نمي‌گذارد لب‌هايتان به خنده كش بيايد. طنز هيچ‌گاه در باطنش خنده‌دار نيست. خنده‌دارترين پارادكسي كه در طنز وجود دارد همين است.

نمي‌دانم طنز از چه زماني وارد كتاب‌ها شد. چقدر توانسته‌ايم جامعه را به سمت آن سوق بدهيم. ولي حدس مي‌زنم سليقه‌ي عامه‌ي جامعه به سمت لذت بردن از هنر ناب – از اين كلمه‌ي ناب هميشه بدم مي‌آيد- متمايل نشده است. نمي‌توان عامه‌ي مردم را با خود همراه كرد كه الا و بلا تو بايد از نقاشي‌هاي پيكاسو و هنر مدرن و پست‌مدرن خوشت بيايد. نمي‌توان به كسي گفت كوبيسم هم هنر است و تو اگر اسمت هنر دوست است بايد از هنر خوشت بيايد و اگر نيايد يا هنر نمي‌شناسي و يا كج سليقه‌اي. آيا مردم ما طنز آشكار در مجموعه‌هاي تلوزيون friends و يا كارهاي عطاران را بيشتر مي‌پسندند يا پارودي نهفته در سگ آندلسي را؟ مخاطب‌هاي ما مشخص هستند. براي اين مخاطب‌ها بياييد طنز بسازيد. طنزي كه براي اكثريت مخاطبان باشد و حداقل خودتان به آن نگوييد طنز آبكي.

٣ مهر- WordPress

وردپرس موتور مديريت ديتابيس است. به نظر من قوي‌ترين موتور براي وب‌لاگ نويسي است. Open source بودنش و طراحي منحصر به فردش باعث شده هر كسي بتواند چيزي به ان بيافزايد. براي نمايش يك وب‌لاگ تم هاي مختلفي مخصوص اين موتور مديريت طراحي شده است. افزايش قابليت‌هاي مديريتي و نمايشي در plugin هاي وردپرس اضافه مي‌شود. برخي پلاگين‌ها حتي نحوه‌ي نمايش وب‌لاگ را هم دست‌خوش تغيير خودشان قرار مي‌دهند. به عنوان مثال، يكي از پلاگين‌ها، همين شماره‌ صفحه‌اي است كه پايين وب‌لاگ من خورده است. تا قبل از استفاده از اين پلاگين، يك لينك به صفحه‌ي قبل و يا صفحه‌ي بعد گذاشته بودم. ولي با اين پلاگين خواننده مي‌تواند به هر صفحه‌ي دلخواه خود برود. يكي ديگر از پلاگين‌ها، نمايش ديناميك يا درختي لينك‌ها و دسته‌ها هست كه در يكي از تم‌هاي وب‌لاگ (تم قبلي) گذاشته‌ام. پلاگين‌هاي زيادي هست و سعي مي‌كنم به مرور زمان از چند‌تاشان استفاده كنم.
اين تم كه بر مبناي Google chrome طراحي شده است، براي چند روز ظاهر نمايشي وب‌لاگ من را مي‌سازد. بعد دوباره برمي‌گردم به همان ظاهر قبلي. در ضمن، Google chrome يك مرورگر جديد است كه رقيب خوبي براي اينترنت اكسپلورر و موزيلا فاير فاكس به حساب مي‌ايد. متاسفانه شركت گوگل از دادن اين سرويس به ايران خودداري كرده است (به درك).

١٩ شهريور- بعضي چيزها

بعضي چيز‌ها در كلكسيون آت و آشغال‌هاي من هستند كه به اولين نگاه به ان‌ها پرت مي‌شوم به دوران حيات آن‌ها. دفتر‌هاي يادداشت و سررسيد‌هاي پدر كه اتفاق‌ها و اقتصاد روزانه‌اش را مي‌نوشت، از آن دسته چيزهاست. دفتر‌ها جلد سبز داشتند. دفتر طراحي بودند. ولي پدر از آن براي يادداشت روزانه و دخل و خرج دقيق زندگي استفاده مي‌كرد. دفترهاي صد برگ شطرنجي كه دو جلد بودند. يادآور سال‌هاي به نظر من سختِ اوليل هفتاد.
خاطره‌اي كه از بعضي چيزها برايم باقي مي‌ماند خيلي دوست‌داشتني تر و لذت‌بخش تر از خود آن است. يادگارها گاهي به اندازه‌اي با اهميت مي‌شوند كه از دست دادنشان مانند از دست دادن يكي از عزيزانم سنگين است. جزئي از من شده‌اند و نزديك‌ترند از همه به من. كتاب‌ها و دفتر‌هاي دوران دبستانم را تا دوازده سال نگه داشتم. ولي در يك حركت سريع، وقتي كه از خيلي چيز‌ها خسته شده بودم، همه‌شان را دور انداختم. نمي‌دانم اين بيزاري از كجا در من به يك‌باره سر بر آورد و همه‌ي يادگار‌ها را در كام مرگ فرو برد.
سال هفتاد و نه، جلسه‌ي آخر كلاس، از بچه‌ها خواستم نظرشان را در مورد نحوه‌ي تدريس و من روي يك تكه كاغذ بنويسند. دخترهاي بسيار باهوشي كه دو سال از من كوچك‌تر بودند، از سر تا سر استان گزينش شده بودند براي يك اردوي آمادگي فشرده. به كاغذ‌هاي نوشته‌شان كه نگاه مي‌كنم، فضاي آن سال‌ها و كلاس درس پيش چشمم زنده مي‌شود.
از بعضي چيزها هيچ milestone-اي ندارم. سعي مي‌كنم ان‌ها را در خاطرم زنده نگه دارم. اما وقتي كه به اندازه‌ي كافي پير شده باشم كه حافظه‌ام ياري ندهد و همه‌ي يادگارها را مانند كتاب‌ا و دفتر‌هاي دوره‌ي دبستان، به كام مرگ بكشانم، ديگر لذتي از گذشته براي زنده‌ماندن باقي نمي‌ماند.

بعضي چيزها هرچقدر هم مايل‌استون و يادگار برايشان داشته باشم باز هم به شيريني ياد تويي كه رفتي در ياد و يادگار من و شده‌اي صاحب خانه‌ي من نيست.

١٣ شهريور- روزه به ضرب چاقو

اين روزها كه از همه بي‌خبرم و بيشتر از همه از خودم، همه از من بي‌خبرند و بيشتر از همه خودم. وقتي كه از حال خودم ازشان مي‌پرسم مي‌گويند «امروز تو همه‌جا در كنارم بودي.» «امروز همه‌اش به يادت بودم.» «دلم كه هنوز برايت تنگ نشده است؟» « چند وقته مي‌خوام بهت اس‌ام‌اس بزنم.» حتي ديگر از گرسنگي و تشنگي‌ام هم چيزي نمي‌دانم. از ان طرف، دل‌بستگي عجيبي به هندوانه پيدا كرده‌ام. امشب هيچ چيز در دنيا به اندازه‌ي خوردن هندوانه لذت‌بخش نبود. وقتي تمام شد كه هنوز نصف لذتش باقي مانده بود. با قاشق افتادم به جان گوشت نشسته بر پوستش و شيره‌ي جانش را گرفتم. موقع خريدنش با دست زدم به كمش و گفتم «آقا همين را بكش». با كمي من‌من كردن، هندوانه را از زير يك هنداونه‌ي ديگر بيرون كشيد و داد به من. گفت « مطمئني اين شيرينه» گفتم« همين‌جا جلوي خودت به‌ش چاقو مي‌زنم».

فردا و بيست و چند روز ديگر هم بايد يكي از نه نفري باشم كه سه نفرشان روزه مي‌گيرند و شش نفرشان مجبورند! چيزي توي شركت نخورند. اگه احمد بود مي گفت « كارد بخوره به شيكمت. دندون رو جيگر بذار كم‌تر بخور»

١٠ شهريور- سردابه

تبر را كوبيد به سينه‌ي زن سنگي. مجسمه چند تكه شد. بلند شد و تلو تلو خوران رفت به سمت در. در را كه باز كرد زن غرق در خون نقش زمين شد.
چند سال در ان دخمه‌ي تنگ و نمور زندگي كرده بود. به سمت تابوت رفت. كاه و پوشال روي مجسمه‌ي زن را كنار زد. سينه‌ي سفيد زن در تاريكي سردابه برق زد. كنار تابوت زانو زد. نگاه زن روي صورتش افتاد. انتظار داشت زن به او خوش امد بگويد. ولي در صورتش سكوت بود و تصويري مبهم از غم و شادي خشك شده بود. نگاهش كه به پاهاي لخت زن افتاد، سرش را برگرداند و ان‌ها را با پوشال پوشاند. سرش را گذاشت روي شكم زن و سينه‌هاي زن را در دست گرفت. مجسمه‌ساز قابلي آن را تراشيده بود. گرد و سفت و بلوري. سرش را بالا اورد و برد به سمت لب‌هاي زن. اهسته از زن خواست او را ببوسد. زن بي حركت به گوشه‌اي از سقف خيره شده بود. مقابل زن به عجز و خواهش افتاد. ولي زن حتي نگاهش را بر نگرداند. تبر را برداشت…

برداشتي آزاد از « زن پشت در مفرغي» از «مجموعه‌ي درها و ديوار چين» نوشته‌ي احمد شاملو. اولين داستاني كه از شاملو خواندم.

٨ شهريور- موج مرده

ديروز يك بار ديگر فيلم موج مرده ساخته‌ي ابراهيم حاتمي‌كيا را ديدم. نيازي به بيان توانمندي آزيتا حاجيان و پرويز پرستويي در نقش‌آفريني در اين فيلم نيست. روان پوپك گلدره شاد. شده بود يك دختر بندري.
همه‌ي فيلم در اين جمله‌ي سردار راشد (پرستويي) به اوج رسيد. خطاب به همكارش كه به سردار راشد در مورد فرزندش خرده گرفت گفت:

بچه‌هامونو سپرديم دست شما. خودمون رفتيم جنگيديم. كدوم يكي از ما كم فروشي كرده?

٩ مرداد- شراب تلخ

من متعجبم از شاعر يا نويسنده‌اي كه از شراب ناب در نوشته‌اش مي‌گويد و كمترين لبي به شراب، تلخ نكرده است. با چنان آب و لعابي از شراب ناب مي‌گويد كه انگار تازه كشتي خويش در شط شراب انداخته است. بد تر آنكه كساني كه شعرش را مي خوانند نيز تجربه‌اي در اين زمينه -غالبا- ندارند. حافظ يك نفر بود و مُرد و يك كتاب باقي گذاشت از تجربه‌هايش. ديگران چرا سعي مي‌كنند حافظ شوند، من نمي‌دانم. آن‌چنان در گير خال لب دوست مي‌شوند و از لب لعل سخن مي‌گويند كه گويي با دست خوش انحناي صورتي بدن معشوق را شكل داده‌اند. بقيه‌هم بساط به‌به و چه چه‌شان به راه مي‌افتد كه چه سر، چه دمي و عجب پايي.
بايد تجربه كرد و نوشت. بايد خورد و مست شد و از مست‌شدنش نوشت. بايد دور بود و در انتظار موي بر عارض سپيد كرد و آن‌وقت از انتظار نوشت. بايد بوسيد و از بوسيدن نوشت. بايد با زن خوابيد و از لمس تنش نوشت. بايد دوست داشت و از دوست داشتن نوشت. در راه شناخت و تجربه، به هيچ مذهبي اجازه نمي‌دهم زنجيري به پايم شود. مذهب من عقل و وجدان است. اولي حاصل مطالعات و تجربه‌ها و جهان‌بيني‌هاست و كاملا نسبي است و دومي نمي‌دانم از كجا آمده است و علي‌رغم اين، به آساني نمي‌توانم تركش كنم.

١١ تير- عنصرهاي خام

چقدر ديگر بايد صبر كنم؟ من آمدم. الان مي‌گويم از كجا.. هنوز اجزاي من در هوا پراكنده بود. غبار معلقي بودم و نشستم روي خاك. تركيبي بودم از سديم و كربن و آهن و چند عنصر ديگر. كرمي خاك را خورد و از سوراخي كه درست شد، بيرون آمد. من از كم بودن گريزان بودم. با چند مولكول ديگر هم‌پيمان شدم. قرار شد تا جايي كه زنده‌ايم، با هم باشيم. مرغ تپل حنايي مشغول نوك زدن به زمين بود. كرم را خورد. من همين‌طور بزرگ‌تر مي‌شدم. از پستان مرغ شير خوردم و رشد كردم. به گروه سني فضله‌ي آن مرغ حنايي رسيدم پاي درخت سيب. با قطره‌اي آب خودم را به ريشه‌ي درخت رساندم. آن اجزاي از هم گسيخته در تكميل مراحل رشد من، ماده‌اي معدني شد و از آوند‌هاي درخت بالا رفتم. رفتم توي شكوفه‌اي كه تازه روييده بود. چند ماه حمام آفتاب گرفتم. زنبوري آمد روي شكوفه. خودم را چسباندم به پايش. رفت روي يك درخت ديگر. اين يكي درخت بزرگ‌تر بود و قوي‌تر. رفت روي گلي كه دختري داشت حمام آفتاب مي‌گرفت. من را كه ديد، ترسيد. ولي زود اهلي‌ي كلمه‌هايم شد. موهايش را نوازش كردم و ميوه‌ي سديم به‌ش تعارف كردم. دوستم شد. با هم آميختيم. من برايش قصه گفتم و او به من محبت كرد و آواز مي‌خواند. در آغوش گرفتمش. با صدايش به خواب رفتم. يكي شديم. به گروه سني سيب رسيدم. سيب ترشي شدم بالاي درختي كه مهدي هم نمي‌توانست آن را بتكاند. يك نفر سيب را چيد. دو نيمش كرد. خودش خورد و به همسرش داد. جنيني شدم. زالويي شدم كه شيره‌ي جان عاشقي را مي‌مكيد. آفتابم، آبم، نانم، كلمه‌ام، محبتم و صدايم، نفس‌هاي مريم بود و سايه‌ي دستش روي سقف خانه‌ام و آوازي كه با خودش مي‌خواند. صدايش قشنگ بود. از خواب بيدارم كرد. هاه كرد توي صورتم. قلبم شروع به تپيدن كرد. آن نفس را هنوز مي‌بويم. بزرگ شدم و دوباره متولد شدم. اين‌بار در دنياي شما مردمان. من شدم اميد. باز هم بزرگ شدم. گروه سني نوباوه و كودك. گروه سني الف. گروه سني ب و جيم و نوجوان. گروه سني جوان. ولي اين‌ها كه من دارم، مال من نيستند. من با آن دم گرم مريم هست شدم. آن نفس، در وحدتي مطلوب به اجزاي بي‌خاصيت ارزش بخشيد. بايد دوباره آن‌ها را،‌ تمام چيز‌هايي كه دارم را به طبيعت برگردانم. آن‌ها مال من نيستند. دليلش آن است كه هيچ خاطره‌اي از گروه سني عنصر و كرم و مرغ و سيب ندارم. بيست و هفت سال پيش خاطرات من رقم خورد. همان غروبي كه به سوي دنياي شما طلوع كردم.

٧ تير- سقف فيروزه‌

نم باران ديشب روي غبار گرفته‌ي آسمان را صاف كرد و فيروزه‌ي اين گنبد خودي نشان داد. كم كم داشت يادم مي‌رفت رنگ آسمان يك زماني آبي بوده است. چيزي كه همه در آن اتفاق نظر دارند. همه جاي دنيا آسمان را آبي مي‌دانند. اگر در آبي بودن آسمان شك نمي‌كردم مجبور بودم آن رنگ چرك مايل به سفيد را آبي فرض كنم. چند روز پيش جلوي يك ميوه فروشي مشغول خريد بودم. پسركي هم با پدرش براي خريد آمده بودند. آسمان، همان چرك مرده‌ي بي‌روح هميشگي تهران بود. پسرك به پدرش گفت « بابا ببين چقدر آسمون سفيده!» پدرش با تشر به پسرك بيچاره گفت «كجاي اين، سفيده. آبيه». دلم بيشتر از آنكه براي پسرك بسوزد، براي پدر سوخت. رنگ آبي را فراموش كرده بود. آن‌قدر شنيده است آسمان آبي است كه مجبور است اين آسمان را هم آبي بپندارد.
انگار روي خودرويي كه كنار پياده‌رو پارك بود، مقداري آب پاشانده باشند، لكه‌هاي خاك، اطراف قطره‌هاي خشك شده‌ي آب، تشكيل شده بود. ابرها در پهنه‌ي جنوبي آسمان ديده مي‌شدند. رنگشان آن تيره‌ي پر باران نبود. خاكستري مايل به سفيد بود. بالاي سر من اما آبي بود. مي‌شد گفت نسبتا فيروزه‌اي و كبود. فكرم مي‌رود سراغ روز‌هايي كه به سرعت مي‌آيند و رد مي‌شوند. تا چشم به هم بزنم اين يك‌هفته، يك سال را تكميل مي‌كند. زماني، دقدقه‌ي امروز و فردايم اين بوده كه زمان چه زود مي‌گذرد. ولي بعد بي‌خيال گذر زمان شدم. زندگي كردن در حال لذت بيشتري مي‌دهد. به‌خصوص وقتي تلخ و شيرين گذشته ‌را به آن پيوند مي‌دهي و آينده را براي فردايت برنامه‌ريزي مي‌كني. بي‌خيال همه‌ي اين فكر‌ها رفتم كوه. تا سينه‌ي كوه، كولكچال را بالا رفتم. يك‌نفس. آن‌جا هم آسمان آبي بود. آبي‌تر از آسمان اين‌جا.

٤ تير- يك ارتباط

همين كه خودكارم را برداشتم تا بنويسم، همه‌ي مطالب فرار كردند. انگار لنگه كفشم را پرت كرده باشم ميان كبوترها. صداي بال زدن‌شان را دوست دارم. وقتي كه مي‌پرند و از كنار پارم دور مي‌شوند توي آسمان، صداي بالشان كم‌تر و كم‌تر مي‌شود. صداي سوت آبي و ملايم و سفيد. همرنگ پرهاشان. هم‌صداي مهرباني‌تان.
كلمه‌ها توي ذهنم مي‌چرخند و سرم گيج مي‌خورد و دلم تنگ مي‌شود براي روزهايي كه شايد نخواهي از ذهنيت به عينيت برسم.

1
نوع تربيت من مي‌گويد بايد با همه مهربان باشم. همه بايد با يكديگر مهربان باشند. اصلا وقتي براي مهرباني اين‌ همه دليل است و براي نامهرباني كوچك‌ترين دليلي وجود ندارد،‌ چرا بايد با يك‌ديگر نامهربان باشيم. مهرباني به هردو طرف انرژي مي‌دهد. مي‌توان و بايد به همه‌ي مردم مهرباني كرد و مهربان بود. البته ظرفيت ما در پذيرش و ارائه‌ي مهرباني محدود است. بسته به نوع يك رابطه، ميزان مهربان بودن تغيير مي‌كند. يك سري از روابط در طح بيروني خودشان مي‌مانند و عميق نمي‌شوند. دسته‌ي كمي از روابط جان مي‌گيرند و طرفين آن دلشان براي يك‌ديگر تنگ مي‌شود. دليلي به جز خودخواهي و گاهي تنبلي براي نامهرباني نيافتم. خودخواهي يا همان حس زياده‌خواهي به من جسارت مي‌دهد پا را از گليم خود فراتر بگذارم. عدم وجود يك نيروي خارجي به عنوان ناظر بر كارهايي كه مي‌كنم نيز همين جسارت را به من مي‌دهد. مثلا جسارت انداختن ته سيگار در كف خيابان. اگر هر بار كه اشغالي ريختم كف خيابان، ده‌ها انگشت به من اشاره كردند و ده‌ها نيش زبان و كنايه و امر و نهي شنيدم، ياد مي‌گيرم ديگر اين كار را نكنم. ما خودمان ناظر بر كار‌هاي يك‌ديگر نيستيم كه بعضا در جرم يك‌ديگر شريك مي‌شويم. اين، فرهنگ من و مردم من است. البته خودخواهي يك دليل احمقانه براي نامهرباني است. چيزي است كه در كوتاه مدت احساس خوش‌ايندي به ما منتقل مي‌كند و در دراز مدت تبديلمان مي‌كند به بي‌فرهنگ‌ترين مردمي كه كوچك‌ترين حقي از يك‌ديگر را هم رعايت نمي‌كنند.
روابط كه به سطح دروني‌تر برسند، رنگ مهرباني‌ها عوض مي‌شود. ولي از آنجا‌يي‌كه در بسياري از زمينه‌هاي تربيتي و رفتاري به خوبي تربيت نشده‌ايم و حتي تربيت خوب را هم نمي‌شناسيم، بلد نيستيم واكنش مناسب بروز دهيم. همين كه يك نفر به ما محبت مي‌كند و به طور متقابل ما به او،‌ توقعمان زياد مي‌شود. بار ديگر، او بايد حداقل به اندازه‌ي بار قبل به ما محبت كند تا از او دل‌گير نشويم. زماني كه دو طرف دوستي از يك جنس‌اند، مشكل خاصي پيدا نمي‌شود. ولي زماني كه دو طرف از جنس مخالفند، معجزه رخ خواهد داد اگر حداقل يكي از طرفين در مقابل مهرباني ديگري، كاخ آرزو‌هايش را بنا نكند و هزار خواب سپيد نبيند و هزار خيال خوش نپروراند. تو كسي را دوست داري كه او يكي ديگر را دوست دارد و آن يكي ديگر به شخص ديگري محبت مي‌كند و آن شخص به نفر پنجمي ارادت دارد و … . فرض كنيد دوست داشتن‌ها بين دو جنس مخالف است و هيچ كس از ارتباطات ديگري خبر ندارد. هر فرد به كسي كه بيشتر دوستش دارد، بيشتر محبت مي‌كند و كمتر محبت مي‌بيند. اگر ارتباط به جايي رسيده باشد كه توقع در دوست داشتن به وجود آمده باشد، افراد از ارتباطشان چندان خرسند نخواهند بود. وقتي توقع فرد در دوست داشتن برآورده نشود، آزار مي‌بيند. اگر او فردي درون‌گرا باشد، پس از مدتي، علي‌رغم ميل باطني‌اش، سعي در شكستن رابطه مي‌كند. بيچاره راه ديگري ندارد. دلش تنگ مي‌شود و هيچ‌گاه به اندازه‌ي توقعش، ‌محبت نمي‌بيند. فقط آزرده مي‌شود و با خاطراتي كه گاه و بيگاه جلوي چشمش رژه مي‌روند تا به فراموشي سپرده شوند، تنها مي‌ماند. البته گاهي هر دو طرف يك‌ديگر را دوست دارند، ولي به هر دليلي يكي از طرفين نمي‌تواند آن‌چنان كه بايد، محبت خود را ابراز كند. رابطه رفته رفته عميق مي‌شود ولي متناسب با آن، نمي‌توان ابراز محبت نمود. نتيجه‌ي امر مشابه فوق است. روان يك فرد درون‌گرا بسيار پيچيده‌تر از اين چند خط ساده است. خواستم مقدمه‌اي باشد كه بگويم اگر مهرباني‌‌هايتان بي‌پاسخ مي‌ماند،‌ براي جلوگيري از درد بزرگ‌تري است كه متعاقب پاسخ به مهرباني و گسترش ارتباط به وجود مي‌آْيد.

من در اين فضاي مجازي بسيار آسيب‌پذيرم. اين آسيب‌پذيري از آن جهت است كه چون پشت اين صفحه احساس آرامش بيشتري مي‌كنم در مقابل شما تا يك فضاي حقيقي، لذا كمتر گارد مي‌گيرم و بيشتر آماده‌ي دوستي. بيشترين آسيب را از مهربان‌ترين‌تان ديده‌ام. لطفا با من مهربان نباشيد. گوش راست‌تان را بياوريد جلو تا بگويم چرا اين همه تناقض گويي پريشانم كرده است. اين‌جا روان‌شناسان مي‌گويند عقل بهتر مي‌تواند يك ارتباط منطقي ايجاد كند.
بر خلاف تمام حرف‌هاي فوق شديدا هيچ ارتباطي را اعم از ذهني، مجازي يا عيني ايجاد نمي‌كنم كه بخواهد گسسته شود. معتقدم انسان تشنه‌ي محبت است.
2
خواستم براي يك نفر دعا كنم. نمي‌دانستم چه دعايي. از خودش پرسيدم. گفت: « نقطه اوج زندگی هر انسانی جایی بدست می‌آيد که نیاز به آرزو دارد. افراد کمی هستند که دارندش و حسش می‌کنند. من اعتقاد دارم “ما تنها هستیم”… دعا کن، آرزو کن، از خدا بخواه، آرزو کن روزی خلافش به من ثابت بشود. به دست یه آدم معمولی. نوع انسان هرگز در تنهایی خوشبخت نیست و “ما تنها هستیم”»
در جواب دادن به اين دوست احساس ناتواني كردم. چيزي را كه گفت مي‌فهمم. خيلي خوب مي‌فهمم و درك مي‌كنم. اول بايد بپرسم آيا تنهايي در سطح عامه‌ي جامعه كه شامل نوع انسان است، هم شامل مي‌شود؟ اگر منظور از تنهايي وجود چند هم‌فكر است كه با من بشوند ما، در ان صورت، عامه‌ي جامعه هم‌فكر يكديگرند. منظور سوال افرادي هستند كه مي‌دانند زندگي چيست و نقطه‌ي اوج آن كجاست و حسش مي‌كنند و اصلا به اين سوال و دقدقه رسيده‌اند. قرار نيست يك نفر پيدا شود كه تمامي خلا‌ءهاي وجودي ما را پر كند. قرار نيست تمامي ويژگي‌هايي كه مي‌طلبيم، تمام شخصيتي كه مي‌خواهيم، در تك‌تك افراد جامعه ببينيم. اما جامعه، تركيبي است از تمامي نواقص و كل جامعه به عنوان تنها يك موجود، مقبول است. هنر ما شايد اين باشد كه به اندازه‌ي توان‌مان افراد نسل بعد را طوري تربيت كنيم كه كمتر احساس تنهايي كنند. يك مثال عيني بگويم: من وقتي نتوانستم نياز يك دوست را برآورده كنم، او آن جنبه از نيازش را در فرد ديگري محقق كرد. وقتي هم‌فكر نداشته باشيم،‌ تنهاييم. و هر جزئي از ما تنها با جزئي از جامعه هم‌سو و هم‌فكر است. با اين همه، شديدا موافقم كه ” ما تنها هستيم”.

يك شعر از سال گذشته، تقديم به شما

شب بود
يك شب تاريك
يك شب پر از صدا
نه از آن شب‌هايي كه نماد ظلم و ستم‌گري‌ست
يك شب پر از سكوت
پر از ستاره و يك ماه و تكه‌هاي ابر
ماه چراغ آن
غوك كم آواز
بركه ساكت
جيرجيرك سرآسيمه
گُلِ شب‌بو خوش‌بو
باد مي‌خراميد با ناز
روي شاخ و برگ‌هاي چنار خوش‌قامت
لاي شاخه‌هاي درخت بيد
زير سكوت چشمك‌زن ستاره‌ها
هان- مراقب باش
زير لبخند ماه كه تلخ مي‌خندد
و من.
كاش، اي كاش

شب است و من بي تو خوابم نمي‌برد
در پرده‌ي چشم‌هايم تو را محو كشيده‌ام
قهوه‌اي روشن، زرشكي، قرمز
ماه در گوشه‌ي بالاي سمت چپ
حوض در پايين
درخت بيد بالاتر از حوض
سرشاخه‌هايش افتاده به سمت ماه
ريخته در چاه چشم‌هايي پر از ستاره
چون بنگري از درچه‌ نگاه
نگاه كن، ببين
چشم‌هايم چقدر روشن شده‌اند
بيدار شو، بيد. بيد. دار. بيدار، بيد. لرزان، بيدار باش
باد مي‌وزيد
بيد مي‌لرزيد
و من.
كاش، اي كاش

تو كه نباشي، شب مي‌شود
پيشانيم داغ
دست‌هايم گرم
پاشويه مي‌كند مادر
« همه‌اش تب مي‌كند بيچاره بچه‌ام»
دم كرده‌هاي سرد مي‌بندد به نافم
پيش طبيب درد
گره باز مي‌كند از بقچه‌ي دلش
« هر روز دم غروب، نزديكي‌هاي شب
ساعت فرار مي‌كند از گرگ و ميش جو
تب مي‌كند، تب، بيچاره بچه‌ام
ماه كه بالا مي‌آيد، سر از بالين بر مي‌دارد، مي‌خندد»
غوك آواز مي‌خواند
ابو عطا
از ته دل، از دل خود، در دل شب
انگشت خيال به سكوت شب دل مي‌بندد
چشم‌ها شايد، سايه‌ي انگشت را هاشور مي‌زنند
سكوت. هيســــســــس
جعبه‌ي‌ مداد‌هاي رنگيم
آهسته رنگ مي‌كند اين شب را سياه
-غوك كم آواز
با چشمان درشت، كامل باز
مي‌ترسد اگر بلند بخواني‌م-
تيره همچون آه
تاريك، مي‌كشد غوك كم آواز را سبز
آب را خيس
سايه‌ي درخت را تاريك
-گفتم هيســس-
انگشت خيال را قلمي
مثل خيار باريك
بركه را راكد
-تالاپ
مي‌پرد درون آب
غوك كم‌آوازِ اندوه‌گين-
ماه بالاتر مي‌آيد
با گام‌هاي آهسته‌ي سنگين
سكوت را بي‌صدا. ماه را روشن
خواب در سكوت خيال به رنگ گرگ و ميش هواي اندكي پيشاني‌شْ ابري
و من.
كاش، اي كاش

از رنگ‌ها گفتم
زرد كم ندارد اين صحنه؟
مي‌توانم آن‌ را با همين سياه بسازم
خيال تو كه باشد، بدون مداد رنگي هم مي‌توان زرد را پاشاند روي بنفشه‌هاي باغچه
همراه با كمي خاكستري
روي پيشاني ابر‌هاي پراكنده‌ي صبح تا دم‌دماي غروب را نشان دهند
روي ماه تا مثل خورشيد بشود
روي تو تا با همه‌ي سبزي‌ات
ماه بشوي، سيب بشوي
غوك كم آواز
مي‌پرد روي سينه‌ي اين رنگ
تالاپ
مي‌پاشد به روي سنگ
خُرد مي‌شود سنگ سينه در طواف تو با چكه‌هاي اشك
آب چشمي مي‌جهد بيرون
مادرم گويا، چارقدش خيس است
« دكتر جان، دستم به دامانت
گل‌دسته‌ام مي‌سوزد در تب
صورتش را ببين
خيس از عرق و دست‌هايش مثل سينه‌اش در آتش است انگار»
هيســـســــــس. گوش كن دوباره.
فلسفه بايد همين باشد
اما بي‌خيال تو
زرد هم رنگ مي‌بازد
و من.
كاش، اي‌كاش

كاش اين تب
سر فرو مي‌آورد به كلمه‌هايي آغازشان بي‌رنگ
اي كاش اين شب
اين سكوتِ رنگ‌فرشِ آبي‌اش روشن
آبش راكد
ماهش در چشم، پر سو
آسمانش پر ستاره
زمين‌ش پر همهمه، پر جنگ
جنگ با آب و خواب و بيد و باد و حوض و گيسو
حوض در پايين
چشمه‌اش از من
چكه چكه مي‌چكيد از سبز رنگ‌ِ ابر چشمانش
تا زدايد تيرگي از سنگ
ماه را امشب با انگشت ديگري قل بده
قلقلك بده
درد دارد
در كنارش، مادرش زهره
برايش دم كرده‌هاي تلخ و سرد دارد
«اين سكوت از انفجارِ داد و بي‌داد است»
: باد گفت درگوش چنار خوش‌قامت
غوكِ كم آواز نگاهم كرد
با همان چشمان‌ِ اكنون باز تا نيمه
سرآسيمه صدايم كرد
سلام بامداد
زاييد
مادرت زاييد
ديدي آخرْ، شب؛ اين شبِ تيره
بي آنكه نماد ظلم و ستم باشد
فقط آرام‌گاه درد‌هاي مادرت ماه است
ديدي آخر، شبْ، برهنه، سر فرود آورد به تكرار هر روز و هر سالش
ديدي آخر ماهِ آبستن
در آغوش ليلا، در نم چشم‌هايش آرام گرفت
دختري با موهاي بلند و سياهِ افتاده روي صورت‌ش چون ماه
ديدي آخر عمق چشمانش
چاه شب بود و برقش ماهِ درونِ چاه
ديدي آخر وسعت جانش
آخرِ آخر، ته. انتها، خورشيد پنهانش
داشتم مي‌گفتم داستان اين دوباره زايش را

ماه
ماه آبستن
غريو دلش سكوت شب را با صداي غوك كم آواز مي‌شكند
در دل شب
از درد زاييدن تو
يادگار خورشيد
-كه تنگ غروب از تب
زمزمه‌‌ات مي‌نشيند بر لب
بي‌قرار و آشفته با چشمان نيمه باز مي‌شكند
از درد زاييدن تو
يادگار خورشيد
گرفته هر دو دست‌هايش
به شاخ و برگ‌هاي چنار خوش‌قامت
بعد از چهارده شب تو را زاييد
جيرجيرك آواز خواند
ليلا انگشت به سمت ماه نشانه رفت
از تار گيسو كماني ساخت
موي موژه در نوك انگشت
ديدي آخر اشك‌هايت آب اين چاه است

اي‌كاش امشب
براي چند شبي كه از چند هزار و چند‌صدمين‌َش مي‌گذرد
دوباره ماه را نشانم دهد
تا يادم بماند درس آن شب را:
“شبي ياد دارم كه چشمم نخفت”
“شب بود، ماه پشت ابر بود”
“شبي گيسو فروهشته به دامن”
“آسمان صاف و شب آرام، بخت خندان و زمين رام”
“هست شب همچو ورم كرده تني گرم در استاده هوا”
“شبي چون چاه بيژن تنگ و تاريك”

ديدي؟ آن شب را؟ ديدي هر شبِ من را؟

١٥ فروردين- كسي نپرسيد

سمت راست اين راه صداي آب است و هيچ صدايي سمت چپ آن. دو طرف آب پر شده است از درختان با شكوفه‌هاي ريز كه هر چند‌ تاي آن از نقطه‌اي روي شاخه روييده ‌است. قرار است اين گل‌هاي سفيد بشوند آلبالو و گيلاس. عطر باران نخورده‌ي اين درختان و خش‌خش برگ‌هاي كنار آب، هوش از سرم مي‌برد. كوه‌ها دو طرف اين راه و آب و درخت و برگ باعث مي‌شوند احساس كوچكي كنم و همزمان در اين راه پر پيچ، مثل كرمي مي‌خزم و به جلو مي‌روم.

از مسيري كه نيامده‌اي مي‌روم. هنوز به كمر راه نرسيده‌ام. هيجان اين آب نمي‌گذارد صداي تو را بشنوم. گاهي دوست دارم آب هم مثل كوه سكوت كند و تو تنها صدايي باشي كه گوشم را نوازش مي‌دهد.

چند دقيقه‌اي كه از كوه بالا مي‌روم، به سكوت مي‌رسم و صداي حركت ماشيني كه از پايين پاي من مانند كرمي، اين جاده‌ي باريك را بالا مي‌رود. بالاتر كه مي‌روم، جاده كرمي مي‌شود كه روي برگ سبز بزرگي پيچ و تاب مي‌خورد و به هر طرف كه نگاه مي‌كنم، در حصار اين جنگل گم مي‌شود و پيدا مي‌شود و مي‌خزد. بالاتر كه مي‌روم سكوت است و صداي باد.

شكوفه‌هاي هلو، قرمزند و درشت. مثل گونه‌هاي زهرا، وقتي خجالت مي‌كشد. زهرا كنار رود نشسته است. ليوانش را از آب پر و خالي مي‌كند و همين‌طور نگاهم مي‌كند. لبخند روي صورتش، برجستگي گونه‌هايش را نمايان‌تر مي‌كند. صبح، با همين لبخند به من خوش‌امد گفت. به طرفش رفتم. دستش را گرفتم. دو شكوفه‌ي هلو روي گونه‌هايش روييد. سرش را پايين انداخت و لبخند ‌زد.

كسي نپرسيد زير درختان شكوفه‌ي گيلاس چكار مي‌كنم.

١١ فروردين- خودكشي و مستي

تمام راه ها را براي تو جارو مي‌كنم. در و ديوار مي‌شويُم. بهار كه بيايد تو مي‌ايي. در تابستان مست مي‌شوي و ميوه‌ي پاييز به من تعارف مي‌كني. مويت شانه مي‌كنم. موهايت كه كوتاهشان كرده‌اي. رنگ چشم‌هاي من.

اين زير پله‌ي مختصر، روح من را احضار مي‌كند. حجاب را پس مي‌زند و سرم را تا زير ابر ها بالا مي‌برد. بالا تا آن‌جا كه اشك‌هاي خدا بر سينه‌ي سنگ‌م مي‌ريزند. دل سنگت را به اميد بذل نگاهي از گوشه‌ي چشمت طواف مي‌كنم. تا انتهاي پله‌ها كه مي‌روم، روز‌ها تمام مي‌شوند. تمام روز‌ها را ذكات يك نگاه‌ت مي‌كنم. اين جا كسي ياري‌ام مي‌كند؟ آي، همان كه گفته‌اي امن يجيب، من تو را مي‌خوانم. رگم را مي‌زنم از بد مستي شبانه كه من دير زماني است به سرخي لعلت تشنه‌ام. قرمز. قرمز خون. سرخي خون مستم مي‌كند. تو را از اين تن آزاد مي‌كنم. تو تا رگ گردن به من نزديكي. مي‌كُشم كسي كه تو را در اين تن مستور كرده‌است.

عادت كرده‌ام به سلام كردن. كمترين هديه‌اي كه مي‌توانم به همه‌تان تقديم كنم.
سلام.
حال من خوب است. سال من خوب شروع شد. از برخي از دوستانم بي‌خبرم. دلم براي دوستانم تنگ است.
اميدوارم حال تو هم خوب باشد.

٢٢ بهمن- روزي كه بزرگ شدم

1
يادم مي‌ايد از حدود سيزده‌سالگي سعي كردم تمامي افكار، رفتار و كار‌هايم را به خاطر داشته باشم تا بزرگ كه شدم بتوانم فضاي فكري يك نوجوان سيزده ساله يا هفده ساله را درك كنم و اين مسئله تا بيست سالگي ادامه پيدا كرد. بعد از آن بزرگ شده بودم و اين امر فراموشم شد يا شايد ديگر نيازي به اين امر نمي‌ديدم تا امروز كه رجوع كردم به آن روز‌ها و فيلم نوجواني و جواني‌ام را مرور كردم. اكنون، منِ آن روز‌ها در من احيا شده است و مي‌نويسد. تو كه وقت داري اين گسسته گويي‌ها را بخواني. از روز‌هايي مي‌گويم كه غرور مثل بادي سرم را روي آب نگه داشته بود و گمان مي‌كردم شنا كردن مي‌دانم. اعتماد به نفسي كه جامعه به من بخشيده بود و اغراق نيست اگر بگويم كسي نبود من را بشناسد و دوستم نداشته باشد. غرورم براي خودم و يك امر دروني بود. همان سال‌ها بود كه مسئله‌ي رسم پاره‌خطي به طول عدد نپر با استفاده از خط‌كش غير مدرج و پرگار را مطرح كردم و كسي از آن چيزي نفهميد. به يك‌باره جمعيت رياضي‌خوانان برايم تبديل شدند به پشم‌چينان گوسفند‌هاي بالغ و نه بيشتر. يادم مي‌آيد يك هفته‌اي طول كشيد تا اين مسئله را براي خودم حلاجي كنم و علي‌رغم ميل باطني‌ام، آتش من به سرعت خوابيد و آن طرح ديگر در هيچ‌كجا مطرح نشد. واقعا سرم از غرور ورم كرده بود و اجازه ندادم كسي غرورم را ببيند. حس كردم تنها شده‌ام. به جز چند‌نفري كه دورادور مي‌شناحتم، كسي را از هم‌سالانم در قواره‌ي خودم نمي‌ديدم. ولي اين مسئله، كاملا دروني بود. در بيرون، نه كسي شاد‌تر از من بود و شايد نه محبوب‌تر از من. الان كه دقيق‌تر به آن روز‌ها نگاه مي‌كنم، ناخود‌آگاه خنده‌ام مي‌گيرد. زماني حس كردم كه تنهايي من از بي‌رقيب بودن نيست كه فهميدم در مقابل پرداختن به رياضيات از چه دنياي وسيع‌تري غافل شده‌ام. به يك باره در جمعي قرار گرفتم كه بين آن‌ها هيچ‌حرفي براي گفتن نداشتم. حتي در حد ميانگين‌ها هم چيزي نمي‌دانستم. حرفي مي‌زدند كه من نمي‌فهميدم و حرفي مي‌زدم كه نمي‌فهميدند. تو كه مي‌تواني سر اين رشته را بگيري و تا آخر خط را بخواني؟

2
چقدر نوشتم و پاك كردم. جمله‌ها انگار نبايد از نوك انگشت من به اين صفحه‌ي ديجيتالي بسرند. شايد چون درك تنهايي برايشان سخت است. براي تو چطور؟ سخت نيست؟ آيا مجبور به قبول تنهايي هستي به جاي اين كه تلاش كني شريكي براي خودت بيابي كه از نوع تو است و تو را مي‌فهمد؟ شك ندارم آن قدر مغرور نيستي كه گمان كني كسي نيست كه مناسب تو باشد و حس تو را درك كند. از طرفي قبول دارم تعداد كساني كه فضاي فكري‌شان منقبض شده نيست، كم است. ولي اين كم‌ها يك‌ديگر را مي‌يابند و تو نمي‌داني با چه سرعتي جذب يك‌ديگر مي‌شوند. دير يا زودش به نظر تو مهم است؟ جذب مي‌شوند. بدون هيچ قانوني. تنها قانون، خودشان هستند. قبل از جذب، يا براي طولاني مدت جهت اشنايي با يك‌ديگر در سكوتند يا آشنايي‌شان با يك نزاع شروع مي‌شود و باز تو نمي‌داني چه زيباست اين نزاع و صلح پس از آن.
اما تو سرسخت‌تر از آن هستي كه به آساني بخواهي تغيير عقيده بدهي و من اينجا نيستم كه عقيده‌ي كسي را تغيير بدهم. نمي‌توان رنجي را كه از درك اين واقعيت بر سينه مي‌نشيند، پنهان كرد يا منكر شد. تو كي هستي؟ هنوز وارد بازي‌ها و طنازي‌هاي زندگي نشده‌اي و كوله‌بارت اين‌همه پر است از دانش و تجربه. و تجربه‌ات تو را به انزوا كه نه، به تنها بودن و درك اين واقعيت كشانده است. سكوت در مقابل اين مسئله، سخت است و صحبت كردن در باره‌ي آن سخت‌تر.

3
دوست داشتن هديه‌اي بود از جانب او. بدون توقع دوست داشتن. همان‌طور كه بدون توقع دوست دارد. سوالي كه مطرح مي‌شود اين است كه آيا دوست داشتن يك نياز است؟ ما نياز داريم چيزي را يا كسي را دوست داشته باشيم و در مقابل نياز داريم دوست داشته شويم؟ مسئله‌ي وجود يك كس يا يك چيز براي دوست داشتن پيش مي‌آيد. تكليفمان با دوست داشتن چيز‌ها، مثل آب و گل و درخت و صدا و سايه و زيبايي مشخص است. ما آن‌ها را دوست داريم و آن‌ها هم روح ما را نوازش مي‌كنند. اين چيز‌ها را براي خودشان دوست داريم يا براي خودمان؟ آيا حس دوست‌داشتن اين چيزها از روي دوست‌داشتن خودمان است؟ آيا همان‌طور كه ما يك گل، يك بوي خوب، يك صداي دل‌نشين و به طور كلي يك زيبايي را درك مي‌كنيم، انتظار داريم آن چيز هم ما را درك كند؟ آيا همان‌طور كه از در آغوش گرفتن يك مرغ لذت مي‌بريم، حس مي‌كنيم كه آن مرغ هم بايد ما را دوست داشته باشد؟ آيا يك مرغ را درك مي‌كنيم و براي دوست داشتنش نياز است او را درك كنيم؟
وقتي مي‌بينم كسي نيست كه درك‌م كند و من را براي خودم دوست داشته باشد، چندشم مي‌شود. اما هنوز در اين شك‌م كه آيا وقتي كسي را دوست دارم واقعا به خاطر وجود خودش است كه دوستش دارم يا چون خودم را دوست دارم، او را دوست دارم؟ نمي‌دنم آيا او را دوست دارم چون نياز‌هاي من را بر آورده مي‌كند يا دوستش دارم چون وجود ارزشمندي براي خودش ساخته است و يا دوست داشتن از روي ايجاد يك تعامل دوطرفه است؟ چيزي كه مطمئنم اين است كه من جسم كسي را دوست ندارم و اگر كسي را دوست دارم به خاطر روح و رواني است كه دارد. دغدغه‌هايش را دوست دارم كه او را دوست دارم. از فضاي فكري‌اش لذت مي‌برم و همين به من آرامش مي‌دهد. همين كه مي‌دانم كسي هست كه گرچه هيچ تعلقي به من ندارد، اما دغدغه‌هايي دارد كه دوست دارم.
كاش اين سرفه‌ها مي‌گذاشتند بيشتر بنويسم و بهتر يادم بيايد كه پاك كردن صورت مسئله چيزي است كه از خستگي در مقابل مسئله ناشي مي‌شود و آن به معناي طاق شدن طاقت است.

تو را دوست دارم و شك ندارم كه اين دوست داشتن به خاطر ارزشي است كه تو به وجود خودت مي‌دهي.