msgbartop
شايد همين امروز انتظاري است كه مويم سفيد كرده است
msgbarbottom

٢٩ مهر- آرزوي ارديبهشت

دوست دارم يك ماه بروم مسافرت. يك كوله‌ي سي كيلويي بردارم. يك هزار‌كاره‌ي مناسب سفر، دوربين، مستركارتي كه هزار يورو پول بيشتر نداره، چادر يك نفره، نقشه‌ي اروپا، سيصد يورو پول نقد، دو دست لباس زير اضافي، دو تا پيراهن، يك كاپشن، يك شلوار جين، حوله، مسواك، برس مو، دفتر يادداشت، خودكار، فصل پاييز، نخ و سوزن، چسب زخم. صابون، پاسپورت، ويزا، تركيه، يونان، آلباني، گوشي موبايل سوني اريكسون مدل G900، نقشه‌ي سفر.
بليط هواپيماي استانبول بگيرم. توي استانبول چهار روز بچرخم. خواب شب‌ها را ببرم توي چادر. سوار كشتي بشوم به سمت آتن. درياي مرمر و مديترانه را روي كشتي طي كنم و كشتي داستان‌هايي كه از اين مسيرها رفته‌اند را به خاطر بياورم. درآتن بروم سراغ آكروپوليس. بروم موزه‌ي ملي‌شان. بروم شهرهاي ساحلي و جزاير نزديك آن‌جا. بعد بروم به سمت آلباني. با قطار. فرهنگ مردم را ببينم و لذت ببرم. حيف است تا اينجا آمده باشم و ايتاليا نروم. بروم لچه. برگردم به سمت آلباني و مقدونيه. و برگردم استانبول. پرواز ساعت ده شب من را برگرداند تهران. آن‌قدر خوش گذشته باشد كه بخواهم حرفه‌ام جهان‌گردي شود. «هم‌اكنون قطار جهانگردي به مقصد اروپاي شرقي و جنوب شرقي حركت خواهد كرد.»

٢٧ مهر- يك واژه‌ي پر محبت

مامان. چه اسم قشنگي است. در بيشتر زبان‌ها به همين فرم است. ماما. مام. ما. مامينكا. اِمي. اُم. مامي. مامان.
ماماني دوستت دارم.

٢١ مهر- چپِ مايل به راست

من: (ارسال يك ايميل دريافت شده براي مهدي)
مهدي: سلام، لطفا از اين اراجيف و مزخرفات سبزجامگان مخملي براي من نفرست، ممنون.
من: سلام مهدي جان، چرا؟ خوشت نمياد؟ كاش ميفهميدم از چي اين ها خوشت نمياد.
مهدي: (يك ايميل خالي خالي، مثل جيب بيشتر كارمندان در نيمه‌ي دوم ماه)
من: ايميلت پر شده بود با برف. سفيد سفيد. فقط رد پاي چند تا خرگوش مونده بود كه دنبال هويج بودند.
مهدي: با سلام، عجيب است كلي درد دل كرده بودم ولي مثل اينكه همش پريده است. گفته بودم كه من از اين اوضاع و احوال بدجوري حالم گرفته و حوصله‌اش را ندارم. در ضمن از لحاظ اعتقادي و سياسي بعد از كلي سر و كله زدن با آدمهاي جورواجور به نتايجي رسيده‌ام كه به اين راحتي ها و با حرفهاي غير دقيق و نگاه سياسي افرادي مثل ميرحسين بهم نمي‌ريزد. سرت رو درد نمي‌يارم، بقيه‌اش رو يادم رفته. فعلا خدانگهدار
من: مهدي عزيز، طوري نوشته‌اي كه ديگر نمي‌توانم چيزي بنويسم. چون نه مي‌دانم بايد در رد يا اثبات چيزي بنويسم و نه اينكه تو چه چيزي را رد و چه چهزي را اثبات شده مي‌داني. حرف‌هاي من از كنار اين چند خط ناقص و بي‌بنيه هم توان رسيدن به گوش‌هاي انساني را ندارد كه سبزي را قبل از آن‌كه ديگران به لباس شان بياويزند به درونش برده است كه توضيحي بر واضح‌ترين اتفاقات است. انساني كه غمش قبل از آن‌كه غم نان باشد، غم جان هم‌وطنانش است و رويايش قبل از آن‌كه به شب رساندن روز و غنودن در آغوش خانواده باشد، بيرون كشيدن رخت شب و نمايان كردن چهره‌ي روز است براي ان‌كه نوباوه‌اش در جامعه‌اي سالم زندگي كند، دينش را از پدرش به ارث نگرفته باشد و معيارش براي زندگي كردن، دهان گرسنه‌ي گرگي نباشد كه بيماري‌اش را با اشك‌هاي تمساح لالايي خواب مصنوعي مردم جامعه كرده است. افتخارش اين باشد كه بزرگ‌مردي و آزادگي را از پدر به ارث گرفته و دين و دنيا را با خرد مي‌سنجد. گول حرف‌هاي زيباي روباه را نمي‌خورد چون به قدر كافي كارتن پينوكيو ديده است و ترفندهاي گربه نره و روباه مكار را هزار بار مرور كرده است تا مبادا با اشكي سوزناك‌تر و جسمي عليل‌‌نماتر دلش به رحم آيد و صورت آكنده از سرخاب گربه نره را قرمزتر از خون هم‌وطنش در كف خيابان ببيند. درفش كاوه آهنگر همان‌قدر برايش سمبل آزادي و مبارزه باشد كه نماي سبز انديشه‌. به سمبل‌ها به خاطر يك‌رنگي بخشيدن و نشان اتحاد ارزش ببخشد و هيچ‌گاه آن‌ها را به بت تبديل نكند. مهدي عزيز، از دريچه‌ي اين صفحه با آخرين كلمه، كلام را به فردا تقديم مي‌كنم: سلام.
مهدي: (دو روز گذشته است و خبري از مهدي نيست)
من: (هنوز نفهميدم كدام جهتي است مهدي خان)

٣١ شهريور- دوست دارم بستني‌ام آب شود

دو سال و سه ماهِ سي‌ويك‌روزه و نه روز بعد از زماني كه آمدم، روز رفتن من است. يعني امروز. روز آخر شهريور. از روز‌ها بالا آمدم، بالا آمديم و ماه‌را گذشتم، گذشتيم و سال‌ها مثل آب رودخانه از كنارم، از كنارمان گذشتند تا به دو كوه كنار هم برسم، برسيم. و رسيديم. بخواهيم بشود 88. شد. بشود شهريور. شد. برسد به آخرين روز. رسيد. امروز آخرين روز كاري من است به عنوان يك همكار از همكارهاي شما. اگر روز‌ها گرم‌تر از خردادي نباشند كه به اين ساختمان آمدم، اما من گرم‌تر از روزي هستم كه چشمم به چهره‌ي شما روشن شد. آن موقع هنوز يخ من در آغوش كسي باز نشده بود و كسي هم نبود كه بخواهم يخ او را زود‌تر در گرماي سينه‌ام آب كنم. محيط برايم ناشناخته بود و من هم عضو ناشناخته‌اي براي محيط. و چه زود يخ‌هايمان را به يك‌ديگر داديم تا با هم صميمي شويم و سلام ساده‌ترين و ماندگار‌ترين و گرم‌ترين خاطره‌‌مان شد. خاطره‌اي كه هر روز براي زنده ماندن تكرار مي‌شود. به سلامتي همه‌ي شما: سلام.
به همين زودي گذشت. به آخر رسيديم. به اول خطي ديگر. دلم نمي‌خواهد آخرين كلام، بي‌صدا، بي‌رنگ و بي‌بو باشد. دوست داشته باشم بروم تا در نبود تك‌تك‌تان، در خلاء صدا و نگاهتان، حفره‌اي در سينه‌ام به‌وجود آيد. هر وقت دلم برايتان تنگ شد، به جاي خالي‌تان در سينه‌ام نگاه كنم. فلش‌بك بزنم به خاطره‌‌ها و دل‌تنگي مضاعف شود. به اسم كوچك صدايتان بزنم تا در مقابلم بزرگ شويد. در جوابم، زن شويد و با وقار، مرد شويد و با عزت، پسر شويد و پرتلاش، دختر شويد و با حيا. موقع رفتن بشود. مثل خانواده‌اي كه پسر خود را براي دانشگاه در شهري ديگر يا براي سربازي بدرقه مي‌كند، بدرقه‌ام كنيد و عزت و احترامم را زياد كنيد. بگذاريد آخرين سلام به‌قدري گرممان كند كه سرماي روزهاي نيامده‌ي پاييز و زمستان از خجالت اين روزها، كه زيبايي‌شان به تكرارناپذيري‌شان است، روزهايي را مي‌گويم كه باهم بوديم و گفتيم و خنديديم، گرم شود. دوست ندارم بالاي منبر باشم و حرف‌هاي برادرانه بزنم و يا حس كنيد دارد تبديل مي‌شود به نصيحت‌هاي پدرانه و حتي متنفرم از اين احساس. دلم بخواهد در كنار شما بايستم و رو در رو، رو به روي چهره‌هايي كه به‌خاطر سپرده‌ام و حفره‌اي از آن در سينه‌ام ساخته‌ام، با هم حرف بزنيم. بنشينيم. از سياست و ورزش و روابط بگوييم. بخواهم روي دشت سبز دامن‌تان بنشينم و چاي‌مان را با صحبت‌هايمان شيرين كنيم. صدا از سينه‌هايتان درآيد و از حفره‌ي گوش‌هايم به عميق‌ترين نقطه‌ها نفوذ كند. عقربه‌هاي ساعت روي دوازده جفت شوند و ما گرم‌تر از ظهر، مشغول كار باشيم و صحبت. نگذاريم سختي و خستگي كار، خودنمايي كند. ساعت از ظهر و وقت نهار بگذرد تا بستني‌هايمان را بخورم و به بعد‌ازظهري خنك و موقع رفتن برسد. به روز اول پاييز.
هميشه دوست داشتم بستني‌ام آب شود و آن موقع بخورمش. ولي هيچ‌گاه اين كار را نكردم. علتي هم براي انجام ندادن اين كار ندارم. حتي يك‌بار كه نصف بستني‌ام آب شده بود كه تلفنم تمام شد، نخواستم آن‌را بخورم. هنوز هم دوست دارم بستني‌ام آب بشود و آن‌موقع آب‌ش را بخورم. كات
تمام شد. زمان من تمام شد. بايد بروم. اگر نگاهم نكنيد، تا از انتهاي كوچه بپيچم، چند بار به پشت سرم نگاه خواهم كرد. به ساختمان ملكان. اما قبل از رفتن، بايد كلمه‌اي من را تمام كند. كلمه‌اي كه پايان را حذف مي‌كند و فردا را به بي‌نهايت مي‌برد و ما را به انتظار. هيچ‌گاه دوست ندارم خداحافظي كنم. لب‌هايم اگر بخواهد آخرين كلمه را ادا كند تا بيش از پيش احساس صميميت و نزديكي با شما داشته باشم، همان اولين كلمه خواهد بود: سلام. سلامي براي روز‌هاي سرد پاييز و زمستان تا از سرما در لباس فرو نرويم. سلامي كه گرمايش مثل يك چاي داغ در سرماي يك روز سفيد و برفي زمستاني، ما را به تمام شروع‌ها پيوند بزند.

*قرارداد من با شركت قبلي تمام شد و دلم براي همكارانم تنگ

٢٣ شهريور- جا مانده‌ام

همين‌طور كه ميل‌هاي بافتني را حركت مي‌دهد و يكي از زير و دوتا از رو مي‌بافد، به ساعت نگاه مي‌كند و بلافاصله نگاهش را از پنجره مي‌اندازد پشت در حياط. مكثي مي‌كند و دوباره شروع مي‌كند به بافتن. زنگ در را مي‌زنند و مادر مثل فنر كوك‌شده، از جايش بلند مي‌شود. مي‌گويد توتو است. مكث مي‌كند و بعد به سرعت به سمت پله‌ها مي‌رود. بافتني را روي صندلي مي‌اندازد. ميل‌هاي بافتني در مي‌ايند و روي كف‌پوش چوبي اتاق مي‌افتند. نخ كاموا به پاي مادر گير كرده و مادر به سرعت پله‌ها را پايين مي‌رود. «توتو است. پسرم. توتو». نخ كشيده مي‌شود و رج‌هاي بافته شده به سرعت باز مي‌شوند تا مادر هرچه زودتر به در حياط برسد. در را باز مي‌كند و پسرش را -پس از سال‌ها- مي‌بيند و در آغوش مي‌كشد.
اين صحنه، يكي از زيباترين صحنه‌هاي فيلم بود. شنبه را به طور كامل استراحت كردم. وقت كافي داشتم براي اين‌كه سه ساعت بنشينم پاي فيلم سينما پاراديزو. فيلمي كه يك سال پيش فرزاد به من داده بود و هنوز فرصتي پيش نيامده بود اين فيلم را ببينم. كه پيش آمد و ديدم.
همين‌طور وقت داشتم توي اينترنت بچرخم و نامه‌ي 171 پژوهشگر ممتاز ايراني را براي آزادي محمد‌رضا جلايي‌پور بخوانم و اسم‌ها و رسم‌ها را يكي يكي نگاه كنم. بين آن‌ها چند نفر را بشناسم كه يا رقيب من بوده‌اند (مريم سعيدي) يا هم‌دوره‌ي من، يا دوست مشتركي با آن‌ها داشته‌ام (ايمان آگنج) و يا مقالات علمي آن‌ها را خوانده‌ام (هادي سلماسيان، محمد مهديان، بابك فرزاد، ايمان حاجي‌رسولي‌ها، . . .).
با ديدن اسم‌ها احساسي دوگانه به من دست بدهد. ماندن، رفتن، ماندن، رفتن، ماندن، رفتن، پشت پا زدن به هر چه علم است، غرق كار شدن، ماندن، ماندن، غرق شدن، جلو نرفتن، كار كردن، كم شدن، ساكت شدن، خاموش شدن، تمام شدن، فراموش شدن. روزي بود آن روز‌ها كه صبح زود، وقتي هوا هنوز تاريك بود، بيدار مي‌شدم و مي‌نشستم پاي حل يك مسئله‌ي واقعا پيكارجو، يك روز، يك هفته، يك ماه و بالاخره يك حل جديد براي آن و احساس غرور بي‌نهايت و رسيدن به اوج لذت.
براي حركت، حسرت گذشته‌ها كافي نيست. شوقي از آينده لازم است.

١١ شهريور- ابوجهل

طبقه‌اي از مردم
به جاي آن‌كه فكر كنند، استخاره مي‌گيرند.
آن‌هم معلوم نيست مي‌دهند كدام ننه‌قمري برايشان بگيرد.

٢٩ مرداد- عشق پنهان

آقاي شماره يك خانم شماره دو را دوست داشت. وقتي كه ديد براي خانم شماره دو خواستگار آمده است، تصميم به ازدواج با خانم شماره يك گرفت. خانم شماره دو كه آقاي شماره يك را دوست داشت، به آقاي شماره دو كه موقعيت اجتماعي خيلي بهتر از آقاي شماره يك داشت، جواب رد داد. آقاي شماره يك كه ديد خانم شماره دو به آقاي شماره دو جواب رد داده است، و از طرفي نتوانسته است خانم شماره يك را دوست داشته باشد، تصميم به قطع ارتباط با خانم شماره يك گرفت.

من روزي، دوباره دست‌هايت را بين دست‌هايم گرم خواهم كرد

٢١ مرداد- مي‌شنوي؟

خدايا!
جان مادرت!
سلامتي را از ما نگير.

٨ مرداد- كاش اردك بودم

همين الان فهميدم حيوانات در زمان حال زندگي مي‌كنند. انگار يك دريافت دروني، يا الهامي چيزي باشد كه سراغم آمده باشد. از كجا همچين چيزي، در گير و دار كار بايد به ذهنم خطور كند؟ اولش انگار به صورت يك جمله‌اي بود كه روي كاغذ باطله نوشته شده باشد. نسبتا سرد و بي‌مايه. به آن بي‌اهميت بودم و حتي نمي‌ديدمش. احساس مي‌كردم شبه يك مفهوم به ذهنم آمده است و گوشه‌اي نشسته است. مثل سايه‌ي كسي كه در حال عبور است. مي‌بيني‌اش ولي اگر بعد از عبورش رنگ لباسش را از تو بپرسند، نمي‌داني. چون برايت مهم نبوده است. فقط آمده است و رفته است. درست مثل بقيه. آن مفهوم اين‌طوري به ذهنم آمد. ولي محو نشد. مي‌خواست محو بشود، نشد. شده است يك فرد عادي از كنارت بگذرد و چيزي در او توجه‌ت را جلب كند؟ فرم موهايش، مدل ريشش، نحوه‌ي آرايشش و يا هر چيز ديگر و بعد با جزئيات تمام به خاطر بسپاري‌اش تا براي دوستي يا آشنايي تعريف كني. نمي‌دانم چي شد كه اين قضيه يواش يواش برجسته شد توي ذهنم. طوري كه ديدمش. بهش توجه كردم و مثل يك خبر مهم، جلوي چشمم پر رنگ شد. «حيوانات در زمان حال زندگي مي‌كنند».
پاراگراف بالا را دو ماه پيش نوشتم. اين كه مي‌گويم دو ماه، دقيقا دو ماه نيست. ممكن است سه ماه باشد و يا شايد يك ماه و نيم. يا حتي دو ماه و يك روز با احتساب ماه‌هاي سي و يك روزه. آن موقع فكر نمي‌كردم اين‌قدر دير به سراغش بيايم. مي‌خواستم روز بعدش تكميلش كنم. ولي يك ماه و نيم، دو و يا سه ماه طول كشيد. اصلا برايم مهم نيست كه چقدر از زمان نگارش آن پاراگراف گذشته است. مهم اين است كه با دوباره ديدن اين پاراگراف، دوباره آن گزاره در ذهنم زنده شد. باز هم مي‌گويم «حيوانات در زمان حال زندگي مي‌كنند». اكنون همان‌قدر به درستي اين گزاره -كه روزي در حدود دو ماه پيش، قبل از نيم‌روز، به ذهنم خطور كرد- ايمان دارم كه به زندگي خودم در زمان گذشته. اگر آن موقع مي‌نشستم و همه چيز را با جزئياتي كه به ذهنم خطور كرده است، روي كاغذ مي‌آوردم، الان مجبور نبودم در سايه‌ي محوي كه از ‌آن مانده است دقيق شوم. درست خاطرم نيست چي شد كه اين موضوع به ذهنم خطور كرد. ولي همين كه خطور كرد، همين كه اندكي برايم مهم شد، سرعت گرفت. و آن موقع بود كه ديدمش. همان‌طور كه بزرگ‌تر مي‌شد، نزديك‌تر مي‌شد و سرعتش بيشتر مي‌شد. يعني اين‌طور به نظر مي‌رسيد كه سرعتش بيشتر مي‌شود. وگرنه، يك مفهوم، يك جسم خارجي نيست كه ديده بشود و يا مانند يك هواپيماي فوكر يا شيئي پرنده‌ي ديگر در درون خودش نيروي پيش‌رانش ندارد كه بخواهد به آن سرعت بدهد. درثاني اصطكاك هوا و نيرو‌هاي بازدارنده‌ي سيال هوا از سرعت آن كم مي‌كنند و سرعتش زياد نمي‌شود مگر در حالتي كه به سمت زمين نزديك بشود. يعني نيروي جاذبه‌ي زمين باعث بشود سرعت آن مقداري زياد شود. هر چند كه يك مفهوم هيچ‌گاه به سمت زمين حركت نمي‌كند. ولي اين مسئله، چون مانند قلوه‌سنگي به من نزديك مي‌شد، حس مي‌كردم سرعتش بيشتر مي‌شود. آن‌قدر كه از يك سايه‌ي محو و مفهوم گذراي ذهني به يك عبارت مهم، به يك گزاره تبديل شد. حتي آن موقع حس كردم اين، يك دريافت دروني است. بهتر مي‌بود به‌جاي نشستن پاي يك كنسرت تلويزيوني قلم و كاغذ را برمي‌داشتم و مي‌نوشتم. نمي‌دانم كه چي شد كه آن موقع ترجيح دادم به همان يك پاراگراف بسنده كنم. ولي يادم مي‌آيد كه يك ساعت قبل‌تر، قبل از آن‌كه اين الهام دروني پررنگ شود، داشتم به عكس‌هايي از غاز و قو نگاه مي‌كردم. نمي‌خواهم طوري بشود كه بگوييد استنباطي از دو حيوان، آن هم پرنده، باعث شد يك حكم كلي در مورد تمام حيوانات بدهم. چون اصلا و ابدا آدمي نيستم كه با يك مشاهده، يك حكم كلي صادر كنم. ولي اذعان مي‌كنم كه ديدن لحظه‌هايي از آن حيوانات در استنتاج اين گزاره بي‌تاثير نبوده است. لحظه‌هايي كه عليرغم ثبات و سكونشان، مي‌توانم حركت را در آن‌ها حس كنم. چشمم را مي‌گذارم پشت دوربين و منتظر لحظه‌ي مناسب شكار عكس مي‌شوم. و يا از فاصله‌اي نزديك، با دو تا چشم و بدون هيچ واسطه‌اي، روي ناز و كرشمه‌ي ماده و ادا و اطوار جنس نر دقيق مي‌شوم. تلاششان براي زندگي، براي همين يك دقيقه‌اي كه زنده هستند و نمي‌دانند آيا ثانيه‌اي ديگر شكار خواهند شد يا نه، براي همين يك ساعتي كه نگاهشان مي‌كنم و يا يك ثانيه، براي همين يك لحظه، كه هر چه فكر مي‌كنم مي‌بينم لفظ “لحظه” بهتر از ساعت و دقيقه و ثانيه است، تلاش بي‌وقفه‌شان براي لحظه‌اي كه و لحظه‌هايي كه زنده هستند و نفس مي‌كشند، را مي‌بينم و خودم را مي‌گذارم جاي آن‌ها و مي‌گويم كاش اردك بودم. باز هم، مثل هميشه اردك و غاز و مرغابي را با هم اشتباه مي‌كنم. ولي از اين اشتباه هيچ‌گاه قرمز نمي‌شوم. به‌شان نگاه مي‌كنم و فكرم مي‌رود به روزهايي كه، به معدود روزهايي كه روز حال بود برايم و در آن‌روزها، در «حال» زندگي مي‌كردم و مي‌كنم.

٢١ تير- Hard

چيزي اين روزها توي سرم وول مي‌خورد. اولين بار است كه يك فكر را در اين فضا به اشتراك مي‌گذارم. اولين بار است كه تصميم گرفتم موضوع ذهني‌ام را با تو درميان بگذارم. راستش را بخواهي به نظرت احتياج دارم. در مقابل خواندن اين متن، اين حق براي من به وجود مي‌آيد كه از نظرت آگاه بشوم. پس تو هم نظرت را دريغ نكن. فقط يك چيزي. اگر دوست نداري ديگران از نظرت آگاه بشوند،‌ در جايي از يادداشتت بنويس “خصوصي”.

دارم فكر مي‌كنم به اين‌كه چه كاري در دنيا كار سخت به حساب مي‌آيد. بگذار اول سخت بودن را تعريف كنم. كاري كه تعداد خيلي كمي از عهده‌ي انجام آن برآيند. كاري كه كار هركسي نباشد. كارهايي كه توسط گزينش و انتخاب ديگران انجام مي‌گيرند، منظورم نيست. مثلا رئيس‌جمهور آمريكا شدن در اين دسته نمي‌گنجد. كارهايي مورد نظرم است كه به اراده‌ي فرد بستگي شديد دارد. با اين بيان، زايمان، ‌اگرچه مي‌گويند درد زيادي دارد، اما كار سختي نيست. چون عده‌ي زيادي در دنيا از عهده‌ي انجام آن برمي‌آيند. كمكم كن. مي‌خواهم بدانم چه كاري يا چه كارهايي از نظر تو كار سخت به حساب مي‌آيد. اگر اين بيان مختصر از مفهوم سختي –كه توي ذهن من است- را قبول نداري، ‌مفهوم مورد قبول خودت را بگو و با آن مفهوم، كارهاي سخت را نام ببر.

٤ تير- آرامش

در كنار اين‌همه آشوب و اضطراب، چقدر نگاه‌كردن به تو به من آرامش مي‌دهد.
آنقدر كه بخواهم پرتره‌ات را با كيفيت، اين‌جا بگذارم و نگران نباشم كه ممكن است براي بعضي‌ها صفحه‌ام دير بالا بيايد.

٣١ خرداد- آسوده بخوابيد

قرار نيست هر چي كه به فكر آدم آمد و از دريچه‌ي ذهنش به او لبخند زد و او در جواب لبخند‌ش تف انداخت به تمام هيكلي كه اين‌روز‌ها مقابلش قد كشيده‌ است و چون گرگي رو به سمت ماه زوزه مي‌كشد و پوزه مي‌چرخاند و رجز مي‌خواند و حريف و نفس‌كش مي‌طلبد و دندان به گوشت نرم بره تيز مي‌كند، را اين‌جا بنويسد. مي‌تواند برود برگ‌هاي تقويم امسال را ورق بزند تا برسد به بيست و سوم خرداد ماه و چيز‌هايي بنويسد تا دو صفحه تمام شود و بعد برود سراغ بيست و پنجم خرداد ماه و بنويسد امروز بيست و چهارم خرداد است و چند خطي بنويسد تا صفحه تمام شود و صفحه‌ي بعد بنويسد امروز يك روز شلوغ بود و باشكوه. روزي كه مال بعضي‌ها پاپيون شد زير گلويشان و يا شايد هم رفت كنار لوزه‌هايشان. ادامه بدهد تا برسد به شنبه‌ي سي‌ام آن‌ماه. ننويسد. بگويد امروز شهر من چه رنگين بود از بوي ضُخم قرمز رنگي كه آسفالت خيابان را نقاشي كرده است. و اشك بريزد و با بادي كه از غرورِ رفتن‌ِ عزيزانش در دماغش مي‌افتد، سرش را بالاتر بگيرد و خطاب به امت گاهي در صحنه بگويد: آسوده! بخوابيد. شهر در امن و امان است.

٢٣ خرداد- سليقه

اگر بخواهم كتابي را از كتاب‌خانه‌ام بيرون بيندازم بي‌شك «كافه پيانو»ي فرهاد جعفري است. اگر اين كتاب را داشتم حتما تا الان ده بار اين كار را كرده بودم. و خدا مي‌داند چند نفر صفحه‌هاي آن را همراه با سبزي‌هايشان ديده بودند و نيم نگاهي به‌ش نينداخته، دور انداخته‌اند. من عادت داشتم هر وقت مادر سبزي مي‌خريد، كاغذ دور سبزي‌ را صاف مي‌‌كردم و نگاهي مي‌انداختم به‌ش. نمي‌دانم چطور اين كتاب به چاپ‌هاي هفدهم و بالاتر شايد رسيده است. البته اين سليقه‌ي مردم من است و نمي‌توان به آن خرده گرفت. نوك پيكان اين نشانه اول از همه متوجه‌ي خود من است كه در بالا بردن سطح سليقه‌ي مردم كاري نكرده‌ام. «من» ِ اينجا تو هم هستي. تويي كه اين چند خط را كه براي خواندن نمي‌نويسم مي‌خواني و مي‌داني كه براي عمل كردن و فكر كردن و دنبال راه حل گشتن مي‌نويسم.

اگر رنگ سبز اين‌جا را برمي‌دارم به اين خاطر نيست كه معتقدم اصلاحات به سختي شكست خورد كه به خاطر موج سبز‌ نيامده بود. معتقدم اصلاحات تغيير در سليقه‌ي مردم است. تغيير در تفكر مردم. سبزي را نمي‌شود به زورِ رنگ به فكر مردم كشيد. سبزي بايد برود در لاك سخت و كم نفوذ مردمي كه سرانه‌ي مطالعه‌شان يك شانزدهم مردم امريكاست. هرچند كه با داشتن يك علم، يك لوگو، يك پرچم، يك رنگ سبز موافقم. گاهي كه مي‌روم كوه، كلك‌چال، دكتر رضايي را مي‌بينم. يك پزشكِ تقريبا هفتاد و شش ساله كه مي‌آيد و فرياد مي‌زند كه آي جوان‌ها كتاب بخوانيد، كتاب بخوانيد. نمي‌دانم اين دعوت همگاني‌اش به كتاب چقدر در پوسته‌ي سخت مردم فرو مي‌رود. ولي من هم مثل او اميدوارم حداقل يك نفر از لاك خودش بيرون بيايد و بخواهد سليقه‌اش را تغيير بدهد.

وب‌لاگ برمي‌گردد به آرامش آبي دريايش. آن رنگ سبز هديه‌ي چند روزي بود به دشت سبز دامن دوست. و حالا دست او را مي‌گيرم و مي‌برمش تا عمق آب. تا آبي آسمان. تا سبزيِ دريا‌ها. او كه انديشه‌اش فكرِ من را سبز كرد و نگاهش صورتم را خيس.
دوست دارم روز زن را به كساني تبريك بگويم. رو در رو. نگاه كنم توي صورتشان. براي يك لحظه تلخي‌هاي امروز را فراموش كنم و از ته دل برايشان آرزوهاي خوب بكنم. با رنگي بين سبز و آبي.

١٧ خرداد- بيا نزديك‌تر

بازي‌كن خوبي هستي. خوب بازي مي‌دهي‌ام. افسارم را مي‌گيري، پاهايت را بر گرده‌ام مي‌زني و مي‌تازاني‌ام. همين كه خسته مي‌شوم، با دو تا قند، دهانم شيرين مي‌كني. مي‌گويي تقديري در حال انجام است. من هرچه بالا و پايين بروم، باز دست‌هاي تو است كه به چپ و راست مي‌گرداندم. هفدهم خرداد را به خاطر داري؟ شايد براي هيچ‌كس هيچ روز خاصي نباشد. همان‌طور كه براي من نبود. ولي همين روز، همين امروز، كه بي هنگام صدايت كردم، گفتي «جانم». براي اولين بار. و من كه تا آن موقع به چشم‌هايت نگاه نكرده بودم، به دنبال صدا، سر بالا آوردم و زل زدم به تيله‌هايي كه شرجي بود. راستش را بخواهي خودم را توي تيله‌هاي نم‌دار چشم‌هايت ديدم و لرزيدم. دلم يك طوري شد. با صداي خنكي گفتي بيا جلو. جلوتر. نمي‌دانم چرا فكر كردم صداي گرمت هم‌زمان سرد هم است. عرق روي پيشاني‌ام مي‌گفت تبخير آن در هوا، باعث شده احساس سرما كنم. ولي يادم مي‌ايد خنكي صداي تو جور ديگري بود. مثل خنكي آبي بود كه در يك گرما نوش جان كني. بايد جاي من مي‌بودي و مي‌شنيدي و ته دلت از يك بار پايين و بالا آمدن مژه‌هايت يك جوري مي‌شد تا منظورم را درك كني. چه تقديري بهتر از مزه كردن «جانم» با لب‌هاي تو.
گفتم بازي‌گر خوبي هستي. درست‌ترش همان است كه اول گفتم: بازي‌كن خوبي هستي. جر نمي‌زني. شطرنج نيست اما مهره‌هايت را خوب مي‌چيني. هفت‌سنگ هم كه باشد، بلدي در اولين حركت توپ را طوري بزني كه فقط سه سنگ روي زمين باقي بماند. حريف نردِ من هم كه باشي، به يك‌باره خودم را مات‌ِ حركت مژه‌هايت مي‌بينم. تو كه زن نيستي و اي كاش مرد بودي و هم‌اتاقي من. اصلا درونِ من بودي. انگار در تمام اين مدت كه تراوين بازي مي‌كردم، هم‌زمان، آدمكِ بازيِ simsِ تو بودم. قرار نيست اين نوشته داستان بشود و يا خاطره و نه شعر و نه سياست. مي‌خواهم هيچ‌كدام نباشد و فقط تو باشي كه صدايت بزنم و بگويي «بيا جلو‌تر» و من بشنوم «جانم» و ببينم لب‌هايت ساكت است و مژه‌هايت حرف مي‌زنند.
خوب موقعي سراغم آمدي. ولي انصاف نيست وقتي خسته شدم،‌ تازه به فكرم بيفتي و دهانم شيرين كني و چند نفس آب بدهي. از همان آب خنكي كه مثل صدايت است و بخواهي به تو نزديك‌تر شوم. نزديك‌تر. آن‌قدر نزديك كه نفست توي صورتم خالي شود و گرمم شود و هم‌زمان احساس سرما كنم و «نمي‌توانم به مژه‌هايت نگاه كنم و دست در كمرت حلقه» براي من زياد باشد. بگويي تقديري در حال انجام است و حس كنم تقديري در حال انجام است و ته دلم يك طوري بشود. طوري كه دلم بخواهد بيايم نزديك‌تر و نتوانم. موهايت را بو كنم و بپرسم «حالا بايد چكار كنم» و تو بگويي «بيا نزديك‌تر»

٣٠ اردي‌بهشت- امشب

نه دوست دارم زبان بخوانم نه كتاب. نه حوصله‌ي فيلم هست نه دل و دماغ سريال. امشب مي‌خواهم گزارش بدهم. نمي‌خواهم به رفتن فكر كنم. و يا به ماندن. به هيچ كشوري و هيچ دانشگاهي. گيرم رتبه‌ي آن نوزده را بشمارد. حتي نمي‌خواهم شامم يك ليوان شير باشد با پودر جوانه‌ي گندم و يك شكم سير هندوانه و يك يا دو تا موز. حوصله‌ي اركستر سمفونيكي از منوچهر صهبايي را هم ندارم. همين‌طور ديدن انيميشن Oktapodi. چه برسد به شنيدن هزار باره‌ي گنبد مينا‌ي شجريان. سر شب مطلبي از وبلاگي خواندم. خوشم امد. از همه چيزش. طرح زيبايي داشت. طراحش كم‌نظير است. رنگ‌بندي‌اش معركه است. مطلب هم دوست داشتني بود. اما نخواستم بيشتر از اين بخوانمش. امشب حتي نخواستم تراوين بازي كنم. امروز كه يك روز پرسود بود به شبي رسيده است كه دلم هيچ‌چيز نمي‌خواهد. نه “سرود سليمان” و نه “درد”.
امشب دلم طوري است كه خيلي چيز‌ها نمي‌خواهد. فقط يك چيز مي‌خواهد. امشب دلم يك‌چيز مي‌خواهد.

٢٥ اردي‌بهشت- بر مدار بي‌تغيير

بعد از شش سال هنوز به يكنواختي زندگي عادت نكرده‌ام. نه به حضيض مي‌رود و نه به اوج مي‌آيد. هميشه بر اين باور بوده‌ام كه در اوج بودن، انسان را از يك‌سري لذت‌ها دور مي‌كند و علاوه بر آن، تنهايي را به انسان تقديم مي‌كند.يادم مي‌آيد وقتي بچه‌هاي مدرسه زنگ تفريح فوتبال بازي مي‌كردند، وقتي بچه‌هاي محله هفت‌سنگ بازي مي‌كردند، وقتي خانواده و خانواده‌ها پاي تلويزيون مي‌نشستند، من جاي ديگري بودم. فكرم جاي ديگري بود. وقتي بچه‌هاي دانشكده دور هم توي تريا مي‌نشستند و به ممد عبدي سفارش چاي يا بستني مي‌دادند، من جاي ديگري بودم. وقتي تابستان بود، آن سالي كه كنكور داده بودم، آن روزي كه قرار بود نتايج بيايد، همه رفته‌بودند نتيجه‌ها را ببينند و من جاي ديگري بودم.
روي روال منظم، آرام و كم‌ارزش زندگي افتاده‌ام. تف به اين زندگي. چرا الان شش سال است كه ديگر جاي ديگري نيستم؟

٤ اردي‌بهشت- هيچ‌وقت پير نشو

عمو مجيد سلام
مي‌خواهم همين الان ببوسمت. هر جمعه من را مي‌نشاني پاي تلويزيون تا بخنداني‌ام و چيزهايي ياد بدهي. تلاش تو بوسيدني‌ست. تو كه قبل از تولد نمي‌دانستي قرار است قند بگويي كه قناد شدي. من كه مي‌گويم هر چه هست توي اين اسم است. اسم شخصيت را تعيين مي‌كند. ولي كسي به حرفم اهميت نمي‌دهد. براي همين اسم وب‌لاگم را چيزي گذاشتم كه ناخودآگاه من است. و اين اسم به نوشته‌هاي آن شخصيت و جهت مي‌دهد. گه‌گاهي هم كه چيزي خارج از اسم نوشته مي‌شود باز هم بي هيچ نيست. من به آن‌ها مي‌گويم حاشيه‌هاي لازم. يك وب‌لاگ ديگر داشتم كه در آن بي چاك و بست، به هر چيزي كه آزارم مي‌داد – بخصوص به سياست- بد وبي‌راه مي‌گفتم. فحش‌هاي نامربوط. البته تا پريروز فكر مي‌كردم هنوز هم اين وب‌لاگ را دارم. ولي وقتي بعد از چند ماه مي‌خواستم به آن وب‌لاگ سر بزنم ديدن خبري از آن نيست. پرشين‌بلاگ آن را بسته بود. كاش حداقل فيلتر شده بود. ولي انگار اين پرشين‌بلاگ هيچ مسئوليتي در مقابل حفظ اطلاعات نمي‌پذيرد. بلاگ‌فا هم همين‌طور است. يك سال پيش پيام نقدي در مورد بلاگ‌فا و مديرش آقاي شيرازي نوشته بود. چند روز بعد همه‌ي ديتا‌بيس‌ش پاك شد. امنيت اطلاعات صفره عمو مجيد. در آن وب‌لاگ با اسم ذهن عريان مي‌نوشتم. براي همين همه‌ي نوشته‌ها بي‌پرده بود. همان‌چيزي كه مي آمد توي فكرم مي‌نوشتم. هرچند كه آن اواخر گاهي مطالب را كپي و پيست مي‌كردم. منظورم از اسم است. حالا كه اسم تو قناد است – دوباره مي‌پرسم- تو اين قدر محبوب شده‌اي؟ شخصيت‌ت با اسمت هم‌سو شده است. چند نسل تو را ديده‌اند؟ تا حالا چند كودك را ديده‌اي و خندانه‌اي و قند در دهانش گذاشته‌اي؟ از حالاي تو مي‌گويم. حالا كه پنجاه و پنج سالگي‌ات را مي‌گذراني و خوي آباداني‌ات را گرم‌تر كرده‌اي و محبتت را در دل‌مان ريشه‌دار تر. از وقتي كه ديده‌ام‌ت تا الان فرقي نكرده‌اي. هيچ‌وقت پير نشو عمو قناد. هيچ‌وقت.

١ فروردين- Sending failed

بيشترين اشتياق را دارم براي تبريك گفتن به تو. عيدت مبارك. صداي تو سبز است و نگاهت سبز و لب‌هات خيس و دست‌هات آبي. ببرم تا زير چتر لب‌هات. بالا ببرم تا نگاهت. بگذار هر چه دوست دارم برايت آرزو كنم. آرزوهاي خوب.

و تو من را يك پسته خنده مهمان كن. از ته دل و با صداي بلند.

٢٧ اسفند- Rememberance

يك شب اين شعر* را براي پري مهربان دريايي خواندم. از آن‌جهت نبود كه ناخواسته به او آسيب زده بودم. نه در آن لحظه‌ي خاص، نه مي‌خواستم از او به خاطر مهرباني‌اش تشكر بكنم و نه به خاطر آسيبش عذرخواي. فقط مي‌خواستم احساس درونم را بيان كنم و جالب اين بود كه نمي‌دانستم حرف دلم چي است. و وقتي آن را در زبان شكسپير ديدم، فهميدم.
و حالا به دليل اندوه محبوب، مي‌خواهم شما را با زيبايي نشئه كننده‌ي اين شعر، مست كنم و تقديمش كنم به او.

When in disgrace with Fortune and men’s eyes,
I all alone beweep my outcast state,
And trouble deaf heaven with my bootless cries,
And look upon myself and curse my fate,
Wishing me like to one more rich in hope,
Featured like him, like him with friends possess’d,
Desiring this man’s art, and that man’s scope,
With what I most enjoy contented least.
Yet in these thoughts myself almost despising,
Haply I think on thee, and then my state,
Like to the lark at break of day arising
From sullen earth, sings hymns at heaven’s gate;
For thy sweet love remembered such wealth brings
That then I scorn to change my state with kings.

هر زمان كه از جور روزگار
و رسوايي ميان مردمان
در گوشه‌ي تنهايي، بر بي‌نواييِ خود اشك مي‌ريزم
و گوش ناشنواي آسمان را با فرياد‌هاي بي‌حاصل خويش مي‌آزارم
و بر خود مي‌نگرم و بر بخت بد خويش نفرين مي‌فرستم
و آرزو مي‌كنم كه اي كاش چون آن ديگري بودم
كه دلش از من اميدوارتر،
و قامتش موزون‌تر
و دوستانش بيشتر است،
و اي كاش هنر اين يك
و شكوه و شوكت آن ديگري از آنِ من بود؛
در اين اوصاف چنان خود را محروم مي‌بينم
كه حتي از آنچه بيشترين نصيب را برده‌ام
كمترين خرسندي احساس نمي‌كنم.
اما در همين حال كه خود را چنين خوار و حقير مي‌بينم
از بخت نيك، حالي به ياد تو مي‌افتم؛
آنگاه روح من، همچون چكاوك سحرخيز
از خاك تيره اوج گرفته،
بر دروازه‌ي بهشت سرود مي‌خواند
و با ياد عشق تو چنان دولتي به من دست مي‌دهد
كه شأن سلطاني به چشمم خوار مي‌آيد
و از سوداي مقام خود با پادشاهان عار دارم

*شكسپير، سونات 29 ترجمه حسين الهي قمشه‌اي

٢٥ اسفند- Scarlet O’Hara

اسكارلت در “بر باد رفته” به زندگي چند نفر گند زد.
اسكارلت زيبا بود. ولي ملاني از او زيباتر بود بعلاوه اين‌كه مهربان، تودار و صبور بود. اسكارلت مي‌خواست به زور به خودش و به همه بقبولاند كه عاشق است. خيلي‌ها در داستان مردند. ولي اسكارلت در داستان نمرد.
اسكارلت هنوز زنده است.