msgbartop
شايد همين امروز انتظاري است كه مويم سفيد كرده است
msgbarbottom

٣ مرداد- بيست منهاي دو

وقتي كه شركت در گير و دار انتقال به كرمان بود، با چند نفر از دوستانم در خصوص جستجوي فرصت شغلي ديگر صحبت كردم. يكي از دوستانم كه در يك شركت معتبر و بزرگ كار مي‌كند از من خواست رزومه‌ي كاري‌ام را برايش بفرستم و براي آن شركت، درخواست كار بدهم. مي‌گفت اخيرا پنج نفر از نيروهاي بخش مكانيك استعفا داده‌اند و شركت شديدا نياز به نيرو دارد.
چندي پيش براي مصاحبه شغلي به آن شركت فراخوانده شدم. طبق برنامه و پنج دقيقه قبل از شروع مصاحبه به آنجا رسيدم. به محض رسيدن، از دوست قديمي‌ام خواستم بيايد لابي ساختمان و با هم گپي بزنيم تا جلسه شروع شود. با دوازده دقيقه تاخير من را به داخل اتاق دعوت كردند. چهار نفر از بزرگان شركت در كميته‌ي جذب جمع شده بودند. يكي از آن‌ها كه ته‌ريش داشت و تپل‌تر از بقيه بود، پرسيد ” تاخير ما باعث رنجش شما نشد؟” با خونسردي و سادگي تمام گفتم ” يكي از دوستانم در اين شركت كار مي‌كند و در اين مدت، مشغول صحبت با ايشان بودم.” بعد از جلسه به اين اشتباه استراتژيك خودم پي بردم. در جلسات مصاحبه و يا هر جلسه‌ي ديگري، بايد كاري كرد كه بدون آن‌كه آن‌طرف ميز، رنجيده شود، به اين باور برسد كه با شخص قَدَري رو به رو است و خودش نكات ضعفي دارد. البته تكرار مي‌كنم در اثر اين قدرت‌نمايي، آن‌طرف ميز به هيچ عنوان نبايد مورد رنجش يا توهين قرار گيرند.
مديريت يك جلسه مصاحبه كار آساني نيست. بايد به ريز و درشت كار آشنا بود. حفظ خونسردي مهم است. اضطراب يك ضعف است. اگر از خود اطمينان داريم بايد نگراني را كنار بگذاريم و بدانيم آن‌طرفي‌ها توقع صداقت دارند. آن‌طرف ميز، پس از بررسي رزومه‌ي كاري، از شخص دعوت به مصاحبه كرده‌اند. يعني كليات نوشته شده در رزومه، مورد پسند آن‌هاست و مي‌خواهند با مصاحبه، در اين خصوص، تصميم درستي بگيرند. پس نگراني جايگاهي ندارد. براي تاثيرگذاشتن به مصاحبه كنندگان، بايد هر طور هست قدرت خود را به نمايش بگذاريم. ولي قبل از ان و يا در خلال آن، بايد اندكي صميمي شد. در جلسه‌ي مصاحبه‌اي كه داشتم، خاطرم نيست دقيقا چه جمله‌اي در پاسخ به يكي از مصاحبه كنندگان گفتم كه همه خنديدند و به اصطلاح يخ‌مان باز شد. خودماني شدن در جلسه، باعث مي‌شود سنگيني جلسه شكسته و در يك محيط دوستانه، گفتگوها ادامه پيدا كند. ولي آن‌چه باعث شد اين چند خط را بنگارم، اشتباهي بود كه من در مصاحبه‌ام داشتم. هرچند مصاحبه به خوبي پيش رفت، ولي من مي‌توانستم مقام مصاحبه كنندگان را اندكي پايين بياورم و از اين طريق، يك امتياز بگيرم. پرسيدند تاخير ما باعث رنجش شما نشد؟ و من از سپري كردن زمان با يكي از دوستانم صحبت به ميان آوردم. مناسب‌تر بود روي تاخيرشان مانور مي‌دادم تا بدانند در اين زمينه، لنگ مي‌زنند. مثلا مي‌توانستم اين جمله را بگويم: “تنظيم دقيق وقت جلسه، نيازمند مديريت دقيق‌تري بود. هرچند كه ما در ايران به انواع تاخير‌ها عادت كرده‌ايم و امري غير طبيعي قلم‌داد نمي‌شود.” در اين صورت، با جمله‌ي اول، عدم توانايي آن‌ها را در تنظيم دقيق زمان، به رخ‌شان كشيده‌ام و به آن‌ها نشان داده‌ام كه اين نكته (توانايي اندك آن‌ها) از ديد من پنهان نمانده است. از طرفي، با جمله‌ي بعدي، مساله‌ي عدم مديريت مناسب زمان را در كشور، امري طبيعي نشان داده‌ام تا در انجام اين گناه، چندان احساس تنهايي نكنند و مطمئن باشند مي‌توانند اين گناه بزرگ توسط افراد زيادي انجام مي‌شود و با اين‌كار، مقداري از گزندگي جمله‌ي اول، مي‌كاستم.
اگر به خودتان اطمينان داريد، با خونسردي و اعتماد به نفس، در مورد حقوق مورد درخواست‌تان صحبت كنيد. در فرم درخواست، مبلغ مورد نظر را ننوشته بودم. همان آقاي تپل كه شروع‌كننده‌ي مصاحبه بود، پرسيد حقوق مورد درخواست‌ت چقدر است. من اندكي رودرواسي كردم و يك رقم نسبتا بالا را براي كار در ساعات اداري، بيان كردم. ان‌ها هم يكديگر را نگاه كردند و جلسه تمام شد. در مورد حقوق، ان‌هم در اين شرايط اجتماعي كه از ابتداي سال تا كنون دو بار كرايه تاكسي‌ها –كه نشاني از تورم موجود در جامعه است- حدود 35% افزايش يافته، خيلي وقت‌ها رودرواسي داريم كه خواسته‌ي خود را بيان كنيم. ولي آن‌چه مسلم است، حقوق مورد درخواست من، بايد اجاره خانه در منطقه‌ي متوسط شهر مثل يوسف‌آباد، هزينه‌هاي رفت و برگشت به شركت، هزينه‌هاي انرژي و مخابرات، هزينه‌هاي خورد و خوراك و ميهماني، خريد لباس سالانه‌ي من و همسرم، هزينه‌ي رفت و آمد همسرم براي خريد روزانه، ذخيره‌ي پول براي افزايش اجاره‌بهاي سالانه و يا رهن منزل، سفر، دانشگاه همسر و اندكي ذخيره براي ارتقاي زندگي مانند خريد ماشين و يا هزينه‌هاي درمان و هديه‌ي تولد همسر و خانواده‌ي درجه يك و روز زن و مادر و پدر و عيدي دادن به برادر زاده و خواهرزاده و همسر و خواهر و موارد پيش‌بيني نشده را پوشش بدهد. فكر مي‌كنم بهتر بود همه‌ي اينها را بيان مي‌كردم و از آن‌طرف ميزي‌ها مي‌خواستم خودشان جمع بندي كنند و مبلغ مورد نياز را ثبت كنند.

اين‌ها را گفتم كه بگويم حال اين‌روزهاي من چندان بد نيست. با كمي رودرواسي، خوبم.

٢٨ تير- نگارخانه‌ي تعطيلات

اگر گذرتان به جلفا افتاد، حتما سراغ آسياب‌خرابه را بگيريد و از كليساي سنت استپانوس فراموش نكنيد.

١٦ تير- براي ثانيه

دوست دارم به يك لحظه، در كسري از ثانيه و براي تمام لحظه‌ها و ساعت‌ها، دلم خالي شود از تمام گرفتگي‌ها و كدورت‌ها. نمي‌خواهم هيچ ابري، دلم را لك كند. مي‌خواهم صاف شود. و ستاره‌هايش ديده شود. ستاره‌اي بچينم پنج پر انگشت. رويش بنويسم “به تو كه گرم‌تر خواهي شد، با مهر” تقديمش كنم به خنده‌ي چشم‌هايت. به مناسبت روزي از برگ تقويم 90.
آيا اين‌قدر كم ظرفيت شده ام كه به خاطر لحظه‌اي ازرده خاطر شدن، تمام خوبي‌هاي گذشته را از ياد بروم؟ نه! نه. قابل قبول نيست. من هنوز همان اميد ام. هرچند اين‌روزها لج‌باز‌تر و تندخوتر شده باشد.

٣٠ اردي‌بهشت- وقتي نمي‌سازيم

سازمان كوك نيست. كوكِ هم نيست ساز‌هايمان. اركسترمان رهبر ندارد. نوت نداريم و بدتر آن‌كه صداي ساز يكديگر را نمي‌شنويم تا با هم، في‌البداهه، هماهنگ شويم. حتي ريتم هم ندارد صداي سازمان. با اين‌همه، من دلم تنگ شده است.
سيِ دوي نود- شانزدهم سعادت‌آباد. در اتاق آشفته‌ي جمعه

١٥ فروردين- كارمند ماهر

حرف‌هاي جديدي زده مي‌شود و شنيده مي‌شود. از دوركاري كه براي اولين بار مي‌شنيدم گرفته تا انتقال به كرمان. ظاهرا حكم حكومتي است و لازم‌الاجرا. مي‌گويند عده‌اي مي‌توانند كامپيوتر را ببرند خانه‌شان و از آن‌جا دوركاري كنند، يعني از راه دور، كارهاي شركت را انجام بدهند. فكرش را بكنيد توي خانه نشسته‌ايد و ماهي هشت‌صد هزار تومان بهتان مي‌دهند كه هر از چند گاهي نيم نگاهي به اتوماسيون اداري‌تان بندازيد و “تاييد‌است”ي بزنيد پاي نامه. خوب است ديگر، خانوم همسر برايتان چاي مي‌آورد و مي‌توانيد از ميهمانانتان هم پذيرايي كنيد. حداقل‌ش اين است كه ديگر مجبور نيستيد قبل از بيدار شدن خروس‌ها از خانه بزنيد بيرون. همان‌طور با لباس خواب كامپيوتر را روشن مي‌كنيد و درحالي كه هنوز مسواك نزده‌ايد نامه‌ي مشاور را مي‌خوانيد.
آن‌طرف‌تر، مهدي روزنامه همشهري خريده است و چند صفحه‌ي اندكي كه در نيازمندي‌هاي امروز چاپ شده است را با نااميدي نگاه مي‌كند. مي‌گويد “بچه‌ها اين‌جا كارمند ماهر مي‌خواهد”. همه مي‌زنند زير خنده. امين مي‌گويد “يك راسته‌دوزي هم براي من پيدا كن”. محمد مي‌گويد” اميد تو چكار مي‌كني؟” من چكار مي‌كنم؟ معلوم است. نه معلوم نيست. نمي‌دانم. جابجا شدن سخت است. ولي الان هيچ شركتي نيرو نمي‌خواهد. من مي‌روم. الان كه بايد تا دو ماه ديگر كلي… . نه نمي‌روم. نمي‌شود رفت. پس كارهاي ديگر را چكار كنم؟ تمركز زدايي هست كه هست. من همچنان متمركز مي‌مانم. حالي‌شان نشده بود و هوارتا امكانات داده‌اند به تهران. جمعيت متمركز شده است. حالا پراكنده كردن اين جمعيت سخت است و شركت‌هاي كوچك و وابسته را مجبور كرده‌اند بند و بساطشان را منتقل كنند به محل پروژه‌. البته منطقي‌تر اين است شركتي كه 130 ميليارد تومان پروژه در اطراف كرمان دارد، يك تيم مهندسي در كرمان داشته باشد. بعلاوه اينكه يك پروژه‌ي 400 ميلياردي ديگر هم در همان منطقه در حال امدن است. شركت بايد منتقل شود. ولي من! من هم بايد بروم. چرا بايد؛ نبايد رفت. الان كه بيشتر از 90% پروژه‌هاي موجود پيشرفت داشته و نيازي به تيم مهندسي ندارند، اگر كسي نرود، كك‌شان هم نمي‌گزد. كك‌شان براي كه بگزد؟ جلالي قول‌هايي مي‌داد، ولي نمي‌شود روي حرفش حساب كرد. پنج‌شنبه قرار است با مديرعامل جلسه داشته باشيم. اگر بعد از پايان يافتن پروژه، گفتند ديگر به تيم مهندسي نياز نداريم، بايد هن و هن و هن كنيم و برگرديم تهران. از كجا معلوم پروژه‌ي بعدي سهم شركت ما باشد. تا الان هزار بار گفتند مي‌شود و نمي‌شود. هنوز كه نشده. نه، من نمي‌روم. پس وامي كه جلالي قول‌ش را داده بود چه مي‌شود؟ تسويه حساب مي‌كنيم و تمام. اصلا به محمد چه كه من چكار مي‌كنم. منتظر مانده ببيند من چكار مي‌كنم او هم همان كار را بكند. من كرمان نمي‌روم. من كرمان نمي‌روم. برنامه‌هايم را كمي عقب مي‌اندازم. ولي كرمان نمي‌روم. “من كرمان نمي‌روم. ولي بايد ببينم از جلسه با مديرعامل چه چيزي دست‌گيرمان مي‌شود”

١٠ بهمن- باغ مخفي

با موسيقي آدم ديگري مي‌شوم. به‌خصوص وقتي آن، تنها صدايي باشد كه گوش‌م را پر كرده است. نمي‌دانم اين ضربان‌هاي ريتميك و به‌قاعده، انگشت روي كجاي من، چه نقطه‌اي از روح يا جسم‌م مي‌گذارند كه اين‌گونه مست، تحت تاثير قرار مي‌گيرم. صداي اكنون، صداي ويولن است به سمت دروازه‌ي ماه. گاهي دم نرم و نازكي مي‌شود زير سر و گاهي نسيم خنكي وزيده بر روي عريان تن و گاهي صداي آبي مي‌شود چكنده، هر قطره از پس قطره‌اي ديگر. از آب شدن لحظه‌ به لحظه‌ي قنديلي كه از ناودان پشت‌بام آويزان است. گام به گام مي‌بردم تا مرمر تني كه روي نسترن‌ها خوابيده است. نگاهش مي‌كنم با چشماني چسبناك. دوست ندارم تكاني بخورم. آرامش اين آب، آرام غنودگي اين سنگ سفيد، چشم‌هاي من و بوي گل‌هاي نسترن، چهار گوشه‌ي لذت را در من گسترانيده‌اند. آيا اين، از اعجاز موسيقيايي اين هنرمند است كه من را تا اين‌حد، به خوشبختي رسانيده است؟ اين صدا‌ها كه از ارتعا چند رشته‌ سيم به وجود آمده‌اند، تا اين حد شفابخش شده‌اند؟ مسكن شده‌اند؟ تصوير‌ساز شده‌اند؟ لرزاننده و آرامش‌بخش شده‌اند؟
من در وراي اين‌همه زيبايي، آگاهانه، به چكيدن مي‌افتم. قطره قطره در خودم مي‌چكم. روشن مي‌شوم. روشن مي‌كنم. سايه مي‌سازم از قنديلي كه قطره قطره آب مي‌شود و سايه را حركت مي‌دهم با نسيمي كه از شعله‌ام، خرگوش زيركي ساخته است. آيا چيزي در من برانگيخته شده است كه اين‌گونه احساسات نوستالژيك من را به جيك‌جيك واداشته است؟

٦ آذر- انرژي‌هاي نهان

ساعت شش و پنج دقيقه‌ي صبح ميدان دربند بودم. يك بسته خرما به قيمت 2500 تومان به محتويات كوله‌پشتي‌ام اضافه كردم و راه افتادم. گارمين را راه انداختم. 1770 متر بلندي آن نقطه نسبت به ارتفاع درياهاي آزاد بود. ساعت نه و پانزده دقيقه در ايستگاه پنجم توچال توقف كردم. ارتفاع آن نقطه از سطح دريا 2965 متر بود. يعني 1195 متر در مدت سه ساعت و ده دقيقه پيموده بودم. تن 71 كيلويي‌ام با كوله‌ي 15 كيلويي را بالا مي‌كشاندم. فيزيك مي‌گويد بالا بردن اين مقدار جرم به حداقل 1008000 ژول انرژي نياز دارد. اين انرژي توسط ماهيچه‌هاي پا و سوخت و ساز بدن در مدت سه ساعت و ده دقيقه تامين شده است. يعني توان متوسط مصرفي من 88 وات بوده است. به عبارت ديگر در هر ثانيه، 88 ژول انرژي در اين مسير مصرف كرده‌ام.
پس از بيشتر از يك ساعت استراحت، حركت من از ايستگاه پنج به ايستگاه هفت، ساعت ده و نيم شروع شد. تابلويي كه ابتداي اين مسير نصب شده بود طول مسير را 6200 متر تخمين زده بود. با يك ربع توقف بين مسير، در ساعت دوازده و نيم به ايستگاه هفت رسيدم. ارتفاع اين نقطه، 3695 متر روي صفحه‌ي GPS‌ گارمين نمايش داده شد. 601 كيلوژول انرژي مصرفي و 83 وات، توان متوسطي بود كه توسط بدن من تامين شد. شيب متوسط مسير ايستگاه پنج به هفت، °7/6 درجه است. در صورتي كه همين شيب را به طور متوسط براي كل مسير در نظر بگيرم، طول كل مسير پيموده شده، 16 كيلومتر مي‌شود. يعني طول مسير اول به تقريب مساوي ده كيلومتر است. ميانگين سرعت من در مسير اول 15/3 كيلومتر بر ساعت يا هشتاد و هفت سانتيمتر بر ثانيه و در مسير دوم، 1/3 كيلومتر بر ساعت يا هشتاد و شش سانتيمتر بر ثانيه در مسير دوم است.
حداقل انرژي مصرفي من در كل مسير، هزار و ششصد و نه كيلوژول يا سيصد و هشتاد و سه كيلوكالري است. هر دانه خرما 20 كالري انرژي دارد. بيست عدد خرما در طول مسير خوردم معادل 400 كالري و صد گرم كشمشي كه خوردم 290 كالري انرژي تامين كرد. مقداري شير و نان و پنير و گوجه و خيار و پرتقال و نارنگي خوردم كه رويهم رفته حدود پانصد كالري انرژي تامين كردند. مقداري هم عدسي، چاي نبات، عدس پلو كه در وعده‌هاي صبح و ظهر خوردم تقريبا 1100 كالري به من دادند در مجموع 2300 كالري. ساير انرژي مورد نياز، يعني سيصد و هشتاد هزار كالري از سوخت و ساز بدن تامين شده است. اگر سوخت و ساز هر گرم چربي 9 كالري تامين كند و قرار بود تمام اين انرژي از چربي تامين شود، به 42 كيلوگرم چربي براي سوختن نياز بود. بايد خودم را قبل از صعود و بعد از فرود وزن مي‌كردم تا ببينم چقدر چربي سوزانده شده است و چه مقدار از انرژي، توسط كار ماهيچه‌اي تامين شده است.
الان احساس خوبي دارم. ريه‌هايم حسابي در هواي آلوده‌ي ديروز دم و بازدم انجام دادند. ولي جاي تو خالي بود. تمرين كن تا بار ديگر، با هم اين مسير را متر كنيم.

١ آذر- تكراري

اه اين هم كه همه‌ش بگير نگير دارد گاهي وصل مي‌شود گاهي نه اگر پاچه‌اي چيزي داشت حاضر بودم اين‌بار را بمالم تا براي من –اكنون كه بي‌جايم- بگيردش فعال بشود اما فكر كه مي‌كنم مي‌بينم گيرم كه بگيرد، چه گلي به سرم خواهد زد؟ فقط كمي از گرفتنش ذوق مي‌كنم و تمام مي‌فهمم الان اين قطار كجاي دو خط موازي اين مسير است و تمام مي‌بينم روي نقشه، جايي نزديك امتداد جاده، يك پيكان كه مثلا من باشم، سوار بر قطار، درحال حركت است و تمام سرعتش اكنون 70 است و تمام جهتش مغرب است و تمام شاهرود است و تمام به ساعت كه نگاه كنم مي‌فهمم شش ساعت است كه تلق تتق حركت شروع شده است و تمام ارتفاع از سطح دريا 840 متر است و تمام ساعت نزديك 9 شب است و تمام حركت بدموقع قطار من را در بهترين ساعت خواب، بدخواب مي‌كند و تمام

٢٨ مهر- با شراب مولانا

ز تو هر هدیه که بردم به خیال تو سپردم
که خیال شکرینت فر و سیمای تو دارد
به دو صد بام بر آیم به دو صد دام درآیم
چه کنم آهوی جانم سر صحرای تو دارد

همه را بیازمودم ز تو خوش‌ترم نیامد
چو فرو شدم به دریا چو تو گوهرم نیامد
سر خنب ها گشودم ز هزار خم چشیدم
چو شراب سرکش تو به لب و سرم نیامد

١١ مهر- بعد از هفت سال

امروز بعد از هفت سال رفتم دانشگاه. دانشگاهي كه چهار سال توي آن درس خوانده بودم. دويده بودم. پله‌ها را بالا رفته بودم و به سرعت پايين آمده بودم. از درب اصلي كه وارد شده بودم فضا هنوز همان فضا بود. درب ورودي را عوض كرده بودند. شيك شده بود. گل‌هاي جلوي ساختمان مركزي هنوز مرتب بودند. چمن‌ها تازه و ساختمان، مثل قبل. رفتنم به اتاق دكتر ميري بي‌نتيجه بود. نبود. دو نفر ديگر به جاي او توي اتاق كارهاي مربوط به استعداد‌هاي درخشان را انجام مي‌دادند.” دكتر ميري ديگر سرپرست امور دانشجويان ممتاز نيستند؟” “چرا. جلسات را مي‌آيند. الان مدير گروه فيزيك هم هستند و غالبا دانشكده هستند”. “از اقاي جباري هم خبر داريد؟” ايشان مسئول طرح‌هاي پژوهشي هستند.” برمي‌گردم. ساختمان مركزي تمام مي‌شود. چهار سال دويدن در اين ساختمان در دو دقيقه تمام مي‌شود. سلف ياس هنوز همان است. تربيت‌بدني و زمين چمن. بوي چمن تازه. چند نفر توي زمين نشسته‌اند و يك نفر با لباس ورزشي زرد رنگ برايشان صحبت مي‌كند. ساعت از هشت و نيم صبح گذشته است. دانشكده‌ي داروسازي و سه‌راهي رياضي و مهندسي را به سمت مهندسي پيش مي‌گيرم. سمت چپ درخت‌هاي غالبا كاج و سمت راست چنار يك‌دست. بوي پاييز را توي ريه‌هايم مي‌كشم.
به دانشكده مي‌رسم. ساختمان E شكل كه طرح آن بيشتر از چهل سال پيش اجرا شده است. همين‌طور خوابيده روي زمين. در هر شاخه، سه طبقه و زيرزمين. طبقه بالاي هم‌كف در دندانه‌ي شمالي، گروه مكانيك است. دكتر ب.م.ا چاق‌تر شده است. ولي هنوز همان‌طور باد توي كله‌اش است. ادم زرنگي است. براي خودش يال و كوپالي در صنعت به هم زده است. دكتر فرشيديان‌فر فرصت مطالاتي است و هنوز نيامده است. اگرچه زياد حرف مي‌زند، ولي همزمان كه به منافع خودش مي‌انديشد، به فكر دانشجو هم هست. حداقل اين‌طور مي‌نمايد. دكتر ابوالبشري را هم توي راهرو ديدم. بعد از هفت سال دوري و نديدن‌، بدون لحظه‌اي فكر كردن،‌ اسم من را به زبان آورد. هرچه انتظار كشيدم، مهندس جامي‌الاحمدي نيامد اتاقش. سر كلاس بود. ديدمش. يك ساعت توي ساختمان‌هاي دانشكده، راهرو‌هاي اساتيد، اتاق كامپيوتر، طبقه زيرزمين، ترياي ممد عبدي كه ديگر از عباس و ممد خبري نبود و ساختمانش هم عوض شده بود، شاخه‌هاي E و طبقات هر شاخه چرخيدم. دوباره و سه‌باره كه رسيدم، مهندس جامي‌الاحمدي بود. استاد محبوبي بود. پسنديده را هم ديدم. قاضي‌خاني را هم. ولي نرفتم پيش‌شان. دوست داشتم بروم پيش جامي. كمي چاق‌تر شده بود. گفت دكترايش را پنج‌شنبه دفاع كرده است. به خاطر اينكه اهل سنت بوده، نگذاشته بودند آن قديم‌ها، از بورسيه‌ي وزارت علوم استفاده كند. باسواد بود. به‌درس‌ش مسلط بود. دانشكده پيشنهاد داده بود كه همان‌جا دكترا بخواند و او هم در اولين‌دوره، شروع كرده بود به خواندن. اولين دوره‌اي كه دانشكده توانسته بود دانشجوي دكترا بگيرد. بهش تبريك گفتم. شوكولات تعارفم كرد. مقداري لكنت زبان داشت. با او يك مقاله داده بودم. يكي هم با فرشيد يكي هم با ابول.
الان توي يك كافي‌نت هستم. منتظرم هانيه‌ كلاسش تمام شود و بيايد. فضاي امروز خوب بود. من را برد تا آن سال‌ها. گفتم شما را هم در اين حس شريك كنم. احساس زيباي چهار سال از عمرم.

٥ مرداد- ای خاک عالم

دیروز باتوم می زدند و گاز اشک آور. امروز شربت تعارف می کردند و شیرینی.
همان ها که چماق می خوردند شربت و شیرینی شان را هم می خوردند.

٢٥ تير- از این صدا‌ها

از کارزار سختی می‌آیم. هنوز رنگ خون روی خنجرم است و بخار آن می‌گوید گرمای بدنت به مرحله‌ی تب رسیده است. با خودم فکر می‌کنم آیا بهتر نبود زورآزمایی‌مان را با مچ گرفتن می‌سنجیدیم یا اینکه روی تشک، حریف سمت چپ تصویر با دوبنده‌ی آبی من می‌شدم و سمت راست تصویر تو را می‌دیدند که با انگشت شصت دوبنده‌ی سبزت را تنظیم می‌کنی. تو آن طرف‌تر، خون من را روی تیغه‌ی خنجرت بو می‌کنی. مچ که می‌گرفتیم، یا تو دست من را می‌خواباندی و برنده‌ی کارزار ساده و بی‌خون و خنجر می‌شدی و یا زور بازوی من می‌چربید و سرم را به عنوان قوی‌تر بالا می‌گرفتم. یا تو در خاک من روی تشک می‌افتادي و مثل مرغی رامِ دست‌های من می‌شدي و یا من مغلوب بازوي تو مي‌شدم و شانه‌هایم را زمین می‌زدي.

پیشتر هم می‌دانستم
چه قلب مهرباني دارد آنکه
دوست داشتن را در قفس سینه‌اش
پنهان می‌کند و به روی محبوب خنجر می‌کشد.

تو به عنوان برنده، دستت بالا می‌رفت و من به عنوان بازنده سرم پایین. الان ولی هریک پس از کارزاری بدون برنده، بدون بازنده، در گوشه‌ای افتاده‌ایم. می‌توانم فاصله‌ی بینمان را با پانزده قدم پر کنم و کمتر از ده ثانیه به خنجر تو برسم. به جز صدای نفس و تپش قلبم که هردو سنگین می‌زنند، قار قار کلاغ‌هایی که منتظر پایان کارزار و حریفی غلتیده در خون و غذایی برای چند وعده‌اند، فضا را پر کرده است. نمی‌دانند صدای قلب‌م از خستگی کارزار چند ساعت پیش نیست که تاپ و توپ می‌تپد. من بخار خون را روی تیغه‌ی خنجر نفس می‌کشم و زیر چشمی تو را می‌پایم. تو تکیه بر چنار، بوی آن را از پره‌های دماغت بالا می‌دهی و تاریک شدن هوا را انتظار می‌کشی. قار قار کلاغ‌ها در گرگ و میش هوا اوج می‌گیرد و با تاریک شدن آن، تمام می‌شود. ولی صدای تپش قلبم را هنوز می‌شنوم. بلندتر از قبل. برق چشم‌هایت را دنبال می‌کنم و تا نیمه‌ی فاصله‌ی بینمان سینه خیز می‌آیم. سرت را بین دو دست می‌گیرم و صدای قلبم تمام می‌شود.

٣١ خرداد- از مهراباد

امشب از اون شباي سگيه. ساعت 11 و 40 پرواز. اگر تاخير نداشته باشه، 12:50 فرود مي‌اد. و بعدش دو ساعت نشستن توي يك ون مزخرف. يك روز شركت رو به خاطر اين ون آتيش مي‌زنم. شايد هم ون رو به خاطر اين شركت آتيش زدم. در ساعتي كه نه شب به حساب مياد و نه صبح مي‌رسيم مهمان‌سرا. كي بخوابيم؟ تا چشم‌هام گرم مي‌شه صبح مي‌شه و بايد بريم بازديد. آن هم اگر بدخوابي سراغم نياد و پلك‌هام به قدر كافي سنگين شده باشه كه بخوابم، مجبورم خودم را براي بازديد ساعت نه صبح آماده كنم. پس كي برم دوش بگيرم؟ هر روز بايد دوش بگيرم و اگر نگيرم، اين چربي لامصب شروع مي‌كنه به خوردن موهاي سرم. يك ربع دوش گرفتن، نيم ساعت صبحانه خوردن. يك ربع آماده شدن، نيم ساعت توي ماشين تا رسيدن ساعت 9 صبح به خاتون آباد، يعني بايد ساعت هفت و نيم بيدار بشم و بدون معطلي براي حمام و روشويي و باقي كارها، هر كار رو بعد از كار قبل انجام بدهم. اگر آن وسط بخواهم يك ربع هم براي نماز صبح بيدار بشوم، ديگر چيزي از زمان، براي خوابيدن باقي نمي‌ماند. امشب از ان شب‌هاي سگي است. يك ساعت تاخير دارد و يك شب سكي است امشب.

٢٥ خرداد- قلم و كاغذ

يك مطلب آمده بود. يك سوال. مي‌خواستم بنويسم. موضوع قابل تاملي بود. مثل يك قانون علمي كه كشف مي‌كني و مي‌خواهي براي همه بيان كني. دو دقيقه اين دست و آن دست كردم و دنبال يك فايل گشتم. بعد كه صفحه را باز كردم براي نوشتن، هيچ چيز يادم نيامد. همه‌ي سوراخ سنبه‌هاي ذهنم را گشتم. ولي دريغ از يك كلمه و يا يك حرف حتي. كسي ذهن گم‌شده‌ي من را نديده؟

٢٣ خرداد- پناه‌گاه شيشه‌اي

اين خوشحالي بيشتر از چند دقيقه‌اي دوام نداشت. به سرعت لب‌هايم جمع شدند و احساس خطر كردم. حس كردم هيچ جايي براي پنهان شدن، براي خلوت كردن با خودم، براي آرامش داشتن و دور بودن از جمعيت ندارم. حس كردم ديگر نمي‌توانم گم شوم. گاهي اوقات دوست دارم بروم گم شوم. دوست دارم براي رسيدن به آرامش جايي باشم كه دست هيچ كس به من نرسد. جايي باشم كه هيچ كس نمي‌داند كجاست و نمي‌دانم كجا هستم. ولي با بودن موبايل، در هر كجايي هستم. در دسترسم. مي‌دانند كجا هستم و مي‌توانند من را پيدا كنند. گيرم كه من هيچ اهميتي براي هيچ سرويس امنيتي و ضد امنيتي نداشته باشم. همين كه بدانم جايي براي پنهان شدن ندارم ناراحت هستم. بايد اين موبايل لعنتي را دور بندازم. بايد از دست اين تكنولوژي فرار كنم. دوست ندارم هيچ چيز و هيچ كسي خلوت من را از من بگيرد. دوست ندارم.

٢٣ خرداد- به روز شدم با لبخند

بالاخره گوشي پير و فرسوده‌م را گذاشتم كنار و يك گوشي نسبتا خوب با قابليت‌هاي فوق‌العاده خوب خريدم. بيشتر قابليت‌هاي گوشي بر مي‌گردد به خدماتي كه Google روي اينترنت ارائه مي‌دهد. HTC مدل T3333 (touch 2) يك گوشي خوش دست، نسبتا سبك، با ظاهري زيبا، از دسته گوشي‌هاي Windows Mobile جاي گوشي نوكيا مدل 2600 كه از اول تا آخر نقش يك قوطي با قابليت ارسال صدا و متن‌هاي كوتاه بود را گرفت. يكي از قابليت‌هاي خوب كه تا كنون استفاده‌هاي زيادي از آن كرده‌ام، داشتن GPS براي موقعيت‌يابي است. هرچند كه نرم‌افزار آريو اقليم كه كار انطباق موقعيت با نقشه را انجام مي‌دهد، در محاسبه‌ي سرعت، ايراد دارد، اما همان موقعيت هم كلي كارگشاست و براي مني كه تكنولوژي نديده‌ و همچين بگي نگي اندكي نديد پديد هستم، اگر ابزار مفيدي نباشد، اما سرگرمي خوبي است.امروز با استفاده از اينترنت بيسيم اين موقعيت‌يابي را تكميل كردم. سايت Google Maps توانست موقعيت من را توي نقشه پيدا كند. تا قبل از اين، خيلي از گوشي احساس رضايت نمي‌كردم و فكر مي‌كردم مقداري از پولم را ريخته‌ام توي جوب. ولي امروز با وصل شدن به سيستم نقشه‌ي گوگل و مقداري گشت و گذار توي آن از اينكه ويندوز موبايل خريده‌ام احساس رضايت كردم. سيستم مسيريابي آن فوق‌العاده است. همين‌طور مكان‌يابي و يافتن مكان‌هاي نزديكِ موقعيت فعلي مانند پمپ بنزين.
يك روز از تعويض گوشي نكذشته بود حس دلتنگي از دوري گوشي قديمي كه نزديك پنج سال همدم من بود دارم. خاطرات آن گوشي بايگاني شد و روز‌هاي ديگري براي خاطرات آينده شروع شد.

٢٣ دي- كبك

توي گوگل‌ريدر (گودر) مي‌چرخم و خواندني‌ها و ديدني‌هايي كه به اشتراك گذاشته شده است را در يك نگاه رد مي‌كنم. راست و دروغ كنار هم. پرده‌دري و رسوايي و روسياهي آشكار شده در كنار هم. تعداد زيادي از اشتراكي‌جات را نگاه مي‌كنم و يكي دوتاشان را كه بيشتر به مذاقم خوش آمده‌اند را شـِـيْر ميكنم. كاش خدا-پدر-آمرزيده‌اي يك واژه‌ي مناسب براي share‌ يا “به اشتراك گذاشتن” بيافريند. آدرس چند سايت را آن‌جا افزوده‌ام كه يكي‌شان فقط عكس دارد. برف و غروب و شترسوار و گنجشك يا همان چغوك خودمان و لوكوموتيو و مرغ عشق و طبيعت جان‌دار و بي‌جان و رقص و مرغ ماهي‌خوار و عقاب و شهر و شكار و دوباره منظره و دوباره شهر و ساحل و آدم. كسي نيست كه صداقت را به تصوير بكشد؟ و از آن‌طرف دروغ را هم. با شما هستم عكاس‌باشي‌ها، مثل همان عكسي كه يك حشره روي پرچم هاي گل براي خودش بساطي دست و پا كرده، عكسي از صداقت بيندازيد. با شما چرا نباشم دانشمندان. شما كه بهره‌اي از علم داريد و خوره‌ي ساختن و آفريدن هستيد، شما كه مي‌خواهيد لذت ساختن يك ماشين جديد را زير زبانتان تا سال‌ها تجربه كنيد، ماشيني بسازيد،‌ يك چيزي مثل يك قاب يا يك گوشي موبايل، كه وقتي به سمت كسي كه حرف مي‌زند مي‌گيريم، بگويد دروغ مي‌گويد يا راست. وجدان آن‌قدر بازدارنده نيست و آدم‌ها آن‌قدر خودساخته نيستند كه به خودشان واگذاشته شوند. قانون هم كه قربانش بشوم در اين مملـكت مثل غيرت و صداقت، در خواب زمستاني خوشي فرو رفته است و نمي‌خواهد به اين زودي از خواب خرگوشي‌اش بيدار شود. زمستان هم كه نداريم دلمان به زمستان و برف خوش باشد كه گلوله‌ پرتاب كنيم و چندتايي شاعر پيدا شوند كه نكبت و نخوت و دروغ و ظـلم را به سياهي شب و ظلمت زمستان تشبيه كنند. كسي نيست. خوابيده‌اند. رفته‌اند. ساكت شده‌اند. كشــته شده‌اند. خفه شده‌اند و ما تنها شده‌ايم. ولي نمي‌خواهيم در تنهايي بميريم. به جاي شانه‌هاي محبوب، به گودر و خواندني‌ها و ديدني‌ها پناه مي‌بريم. مي‌خوانيم و كبك‌هايي مي‌بينيم كه سرشان را در برف نيامده، در خاك، فرو كرده‌اند. اگر همين چند عكس و چند دوست و چند خط خواندني نباشد، در هجوم حجم زيادي دروغ، كه هيچ واكسني براي آن نيست، تب مي‌كنيم.
حاضريد با هم از اين‌جا كوچ كنيم؟ برويم به جايي ديگر و مردمي ديگر بشويم. مردمي كه كتاب مي‌خوانيم و صداقت چشم‌هايمان را برق بيندازد و دل‌هامان كه از هم دور افتاد، براي هانيه‌مان تنگ بشود و محبت به جاي نفرت و خشم –كه چشم‌ها را پر كرده است- دل‌ها را پر كند. دروغ نگوييم و خيال اگر مي‌بافيم طوري نباشد كه خيال كنند ديوانه‌ايم و جايي براي يك بيمار خوش‌خيال اگر ندارند، از شهر بيرونش كنند تا شايد خارج از ديوار‌هاي شهر، از تنهايي در بيايم.
اين‌ها را گفتم كه بگويم از بازي روز‌گار لذت مي‌برم. يك شطرنج بزرگ كه هيچ كس نمي‌داند حركت بعدي حريفش چيست. فقط آن‌ها كه سوادي و ادراكي و هوشي دارند، مي‌توانند –و يا شايد بتوانند- حركت‌هاي ممكن بعد را پيش‌بيني كنند. و حريف زورگو و نادان، همان ديو بي شاخ و دم قصه‌هايي كه بي‌بي برايم تعريف مي‌كرد و يك اسب پريزاد هم تويش بود، از سر ناچاري، نداند بايد چكار كند. از طرفي برنامه‌ي تلـو‌يزيوني راه مي‌اندازد و عـلي مط‌ـهري را مي‌آورد، از طرفي سعــيد مرتضـوي و حسيـن شريعتـمداري را لجن‌مال مي‌كند- كه حقشان است- از طرفي ترور مي‌كند، از طرفي نوك پيكان حرف‌هاي مطـهري را به سمت الف.نون مي‌گيرد، از طرفي حــكم اعــدام براي چهار نفر از دستگــير‌شدگان روز عـاشـورا مي‌بندد كه هيچ‌كدامشان را روز عـاشورا و در خيابان نگرفته‌اند. نگاه كه مي‌كنم در جنـاح راسـت يك متفكر هم نيست (آخر اگر كسي متفكر باشد، كه به جناح راسـت نمي‌پيوندد). و از اين‌طرف، ميرِ معترضـان چه خوب با بـيانيه‌اش كك به تنبان آن‌طرفي‌ها انداخته است.

١٠ دي- تنهايند

جناب ميـرحسـين! سكوتت را دوست دارم. حرف‌هايت را دوست دارم. به يك مرد محكم نياز داشتم كه تو را ديدم. من پشتت هستم. شايد از ترس. شايد از بي پناهي كه احساس گندي است، شايد براي اينكه تو را فدا كنم و قايم شود كودك ترسوي بازيگوشم پشت سر پدرش. و يا شايد به خاطر اينكه كمتر احساس تنهايي كني. روشنفكران هميشه تنهايند.

٩ دي- بيخيال ِ بيست و سي

دارم بيست و سي نگاه مي‌كنم. ناخودآگاه چشم‌هايم خيس مي‌شوند. با خودم فكر مي‌كنم من كه روشن‌فكر نيستم. ولي روشنفكر‌هاي اول انقلاب از كج‌فهمي و نفهمي مردم چه مي‌كشيدند. روز عاشـورا خون ريختند و باژگونه جلوه دادند. و سر مردم را با كيهان و تلويزيون شيره مي‌مالند. همين شريعتـمداري كه با چمران دوره‌ي چريكي را در لبنان مي‌گذراند و با مهندس شميسا هم‌اتاق بوده است، خدا عالم است، مهندس شميسا مي‌گويد در خلال يك سال و نيم، يك بار هم نديدم كه نماز بخواند. حالا مثل مار غاشيه مردم را افسون مي‌كند و خون مي‌مكد. نماز خواندن يا نخواندن كسي به من ربطي ندارد. من از ريا بدم مي‌ايد.
دوست ندارم اين‌جا از خشم و نفرت بنويسم. دوست دارم از محبت بنويسم و دوستي. نمي‌دانم از دلم جدا شده‌ام يا نوشتن را فراموش كرده‌ام. انگار ساق پاهايم را با تبر خرد كرده باشند و نتوانم راه بروم. كون خزوك شيرازي‌ها هم چاره‌ي درد نيست. انگار در يك محيط چگال مثل روغن مشغول راه رفتن باشي و بخواهي بدتر از همه، بدوي. و بعد ببيني كه چه سيل خروشاني جلوي حركت تو را مي‌گيرد. همين مي‌شود كه بي‌خيال بيست و سي مي‌شوم مي‌ايم اين جا بنويسم كه امروزم به دور از هر گونه راهپيـمايي،‌ زيبا شد. تو كه باشي، تنها نيستم.

١٦ آذر- فرياد كانت

منفي يك، هيچ نگران نيستم. هرگاه كه نتوانم فكر كنم يا در تصميمم مردد باشم، هرگاه بخواهم با كسي مشورت كنم يا بخواهم دلتنگي‌ام را بيان كنم، هرگاه بخواهم با كسي صحبت كنم و از صحبت كردن با او لذت ببرم، هرگاه بخواهم بخواهم بخواهم، مي‌دانم دوستي و دوستاني دارم كه هميشه مي‌توانم روي فكرشان و حرفشان حساب كنم و بودنشان به من آرامش بدهد. آنقدر كه بخواهم يك پست را –كه بعد از مدت‌ها مي‌نويسم- به آنها اختصاص بدهم و هر خطش را به يكي از آنها تقديم كنم. بگذريم كه در مقابل آن‌ها من غالبا چيزي براي ارائه كردن ندارم و تنها ابزارم سكوت بوده است.
سلام
صفر، در اين تنگ‌ناي وقت، هر كس به كاري مشغول است و فرصت براي پرداختن به دل‌مشغولي‌ها كم است. از بالا كه نگاه كني، مردم را مثل مورچه‌هاي بي‌هدفي مي‌بيني كه فقط به اين‌طرف و آن‌طرف مي‌روند و كل جريان هيچ هدف مشخصي را دنبال نمي‌كند. از همين رو است كه كشور ما به عنوان يك كل، هيچ دست‌آوردي براي ارائه به دنيا ندارد. يك، چند روز پيش خواندم رئيس جمهورمان در جمع مردم اصفهان ادعا كرده است سند‌هايي دارد كه اثبات مي‌كند آمريكا مي‌خواهد جلوي ظهور امام زمان را بگيرد. نمي‌دانم آمريكا چه احساسي پيدا كرد وقتي فهميد اسناد كارهايش به‌دست رئيس‌جمهورمان افتاده است. دو، اخيرا يك جريان هدفمند به صورت آشكار و خودجوش شكل گرفته است. الان برداران اطلاعات مي‌آيند در خانه را مي‌زنند و من را به جرم نشان دادن جريان مي‌برند. دوباره مي‌گويم اگر جريان هدف‌مندي باشد، امروز است. امروز شانزده آذر است و هدف دست‌يافتن به آزادي است. همان آزادي كه فكر مي‌كنند هيچ تعريفي برايش نداريم. همان كه مل گيبسون در فيلم Brave Heart به خاطرش جانش را داد. همان فرياد، امروز از مشت‌هاي گره‌كرده‌ي مردم ما بيرون مي‌آيد و آن‌قدر بلند خواهد بود كه به گوش‌هاي كر هم نفوذ كند. همان كه شانزده آذر آن سال سه دانشجو به خاطرش خون دادند. نه خوني كه برود در رگ‌هاي بدن فردي بيمار. خوني كه از رگ غيرت و مردانگي سه دانشجو بيرون جهيد تا اندام خفته‌ي مردم يك نسل را بيدار و راست كند. سه، نمي‌دانم چرا اين‌ها خيال مي‌كنند كساني به دنبال براندازي هستند. جريان‌هاي برانداز را نمي‌شناسند يا دروغ‌هاي خودشان را باور كرده‌اند؟ كانت در مقاله‌ي «روشنگري چيست» – كه توصيه مي‌كنم وقتي را به آن اختصاص بدهيد و بخوانيد– مي‌گويد: «شاید یک انقلاب به خودکامگی فردی یا به رژیمی ستمگر یاچپاول‌گر پایان دهد؛ اما انقلاب هرگز نمی‌تواند در شیوه‌های اندیشه، اصلاح واقعی به وجود آورد؛ بلکه بر عکس، خرافات جدیدی که جای خرافات پیشین را می‌گیرند، برای کنترل تودۀ بی فکر، یوغِ عبودیت تازه‌ای را به گردن او می‌افکنند.» يك نفر با زباني كه حكومتي‌ها مي‌فهمند بهشان بگويد كسي به دنبال براندازي و انقلاب ديگري نيست. ما فقط مي‌خواهيم آزادانه كتاب بخوانيم. چهار، نمي‌دانم اين چند خطي كه مي‌خواستم براي تو بنويسم چرا با اين حرف‌ها پر شد. قرار بود شعر بنويسم و در آن تو را مثل پرنده‌اي پرواز دهم. مثل يك كفتر چاهي. و يا تو را در دشت سبزي بدوانم. مثل يك آهوي چموش و بازيگوش كه مست مي‌شود از آزادي و جنگل و درخت و دوري درنده‌اي كه بخواهد تهديدش كند. قرار بود در شعر باران ببارد و تو ماهي شوي توي آب. چتر موهايت خيس بخورد و بچسبد به پيشاني و صورتت و چتري كه در دست داري، هيچ‌گاه از خجالت باز نشود. مي‌داني رفيق، به داشتنت افتخار مي‌كنم. روابط انساني را خوب مي‌شناسي و ديد‌گاه بي‌طرفانه‌ات به دل آدم مي‌نشيند. آدم كه با نگاهت همراه شود مي‌تواند خيلي چيز‌ها را ببيند. تو اين درس‌ها را كجا گرفته‌اي؟
شش، بايد شش‌ها را پر كرد از حرف و حرف‌ها را بيرون داد با بازدم و با دم دوباره دود و گاز به ريه‌ها برود و سرفه و اشك بيرون بيايد. در اين ازدحام حرف و بلواي سياسي، هر حرفي كه بزني يك سرش را به طور بي‌ربطانه‌اي ربط مي‌دهند به جريان‌هاي اين‌طرف و آن‌طرف. بگويي خوش‌حالي كه رئيس‌جمهورت اسنادي پيدا كرده كه دست آمريكا را رو مي‌كند، فكر مي‌كنند داري مسخره‌اش مي‌كني. بگويي ناراحتي رئيس جمهورت فلان حرف را زده، مي‌گويند به آن‌ها متصل هستي. هفت، براي راه‌پيمايي از هر سمتي كه بروي، با گاز اشك‌آور و چماق صحنه‌ي آن‌شانزده آذر را مي‌آورند جلوي چشم‌ات. اگر به كسي بگويي دوستت دارم فكر مي‌كنند آن شخص «آزادي» است. البته در اين خصوص پر بيراه فكر نكرده‌اند كه انسان آزادي را دوست دارد، ولي نمي‌دانند كه مخاطب اين دوست داشتن خاص است. هشت، كتاب و مقاله و داستان بخواني، مي‌زنند در دهانت كه فلان چيز را نخوان و بهمان چيز را نخوان. فقط كتاب‌هايي كه ما اجازه‌ي نشر مي‌دهيم را بخوان. مابقي كتاب‌هاي ضاله هستند. مردم را دعوت به كتاب‌خواني كني باز هم مي‌گيرند مي‌برندت جايي كه عرب ني بيندازد. نه، شما ببينيد اين مقاله‌ي كانت چقدر خواسته قدرت فكر كردن به ما انسان‌ها بدهد. چيزي كه اينان از او واهمه دارند. بيچاره همه‌جاي خودش را جر داده تا به ما بفهماند: «چه راحت است صغیر بودن! [آدم صغیر پیش خود چنین استدلال می‌کند که] اگر کتابی داشته باشم [منظور کتاب مقدس است] که به جای فهمم عمل کند، اگر [روحاني] داشته باشم که به جای وجدانم عمل کند و اگر پزشکی داشته باشم که به من بگوید که چه چیزهایی بخورم و چه چیزهایی نخورم و … در این صورت نیازی ندارم که به خود زحمت دهم. اصلاً احتیاجی ندارم که بیندیشم؛ تا وقتی پول دارم دیگران جور مرا می‌کشند.» كجاي اين مقاله بد است؟ اصلا خودتان برويد كاملش را بخوانيد، دقيق بخوانيد، تا همه چيز دستتان بيايد. من هم بروم لباسم را وصله كنم به لباس دوستي كه حرف‌هايش به جان مي‌نشيند. اگر بخواهد اين حرف‌ها را او بزند، چنان غرق صحبت‌ها و تحليل‌هايش مي‌شويد كه خود كانت هم دكانش را مي‌بندد و مي‌آيد حرف‌هاي خودش را از دهان او خيلي زيباتر بشنود.
ده، خواستم اين‌جا بنويسم كه چقدر دوستانم را دوست دارم كه پر شد از حرف‌هاي كانت و همزمان اتفاق‌هاي شانزده آذري و بن‌بست آزادي. الان است كه بيايند و من را از نان خوردن بيندازند. نمي‌دانند من اين‌جا بساطي پهن كرده‌ام براي خودم و حرف‌هايي كه دوست دارم را مي‌نويسم. بيشترش دل‌نوشته است و گاهي هم كه از موضوعي كه يك جايم را درد آورده است مي‌نويسم تا همان‌جايتان را به درد بياورم. مي‌نويسم تا راه ارتباطي داشته باشم با دوستانم.