msgbartop
شايد همين امروز انتظاري است كه مويم سفيد كرده است
msgbarbottom

١٩ اسفند- مريم

صدايش كه از پشت خطوط سيم پيام شنيده شد، فهميدم عاشقي بوده است كه بعد از سال‌هاي دور، به وصال رسيده است. سال‌ها بود كه با پاي دل به طواف‌اش مي‌رفت. بالاخره فرصتي دست داد تا صورتش را هم مشرف كند. محرم شد. گشت و پاهاي درد‌مند‌اش را به زور همراه خودش كشاند. اشك ريخت. روي ماه معشوق‌اش را بوسيد. گفت ان شاء معشوق، روزي شما. دلم خواست. هوس كردم. مشتاق شدم. چند بار خودم را آن‌جا ديدم. حس كردم كه من را در اغوش دارد و مي‌چرخد و مي‌چرخد و مي‌چرخد. با خودم گفتم ای دل آخر جان خود ایثار کن/ یک دمی آهنگ کوی یار کن. فكر كردم ولي نتوانستم خودم را راضي كنم پولي را كه شكمي از مردمانم مي‌تواند سالي به سر كند، به دهان حريصي بريزم كه با آن، به ساعتي سير نشود. کعبه‌ي جان‌ها مکانی دیگرست/ این زمان آن‌جا زمانی دیگرست. من اين‌طور راضي‌ترام.

٩ بهمن- به اميد يك هواي تازه‌تر

تهران بي‌دود
امروز، باد بود و دود نبود.
باد، دود‌ها را برد و فيروزه‌ي آسمان، نمايان شد.

ولي افسوس كه گذراست امروز تهران 1392

٨ بهمن- مرغ يا تخم‌مرغ

جواب اين سوال را كسي ندانست. براي كسي هم مهم نبود. مهم اين بود كه يك بزرگ‌تري توي فاميل نزديك اين سوال را براي من كه دانش‌آموز دبستان بودم، مطرح مي‌كرد و ذهنم را به در و ديوار مي‌كوباند تا در چند دقيقه‌اي من را در خماري پاسخي كه وجود منطقي نداشت، باقي بگذارد و خودش در درون خودش حال كند كه “خوب سركارش گذاشتم”. براي كسي هم مهم نبود و نيست كه اول مرغ بود و بعد تخم مرغ بوجود آمد و سپس مرغ‌هاي بعدي با كمك خروس بي‌محل سر از تخم بيرون آوردند يا اين‌كه اول، يك دو عدد تخم از لوبياي سحر‌آميز بيرون آمدند و يكي‌شان مرغ شد و ديگري خروس و از قضاي روزگار در جوار هم بودند و دلباخته‌ي هم و در كار هم. كسي به اين سوال به طور اساسي فكر نكرد. همان اوايل، كه توسط فاميل دور با اين سوال بنيادي زندگي‌ام مواجه شده بودم، و او مي‌خنديد و من به پاسخ‌هاي ممكن اين سوال فكر مي‌كردم، نتيجه‌اي نگرفتم. اصرار از من براي دريافت پاسخ و انكار از فاميل دور و در نهايت بي‌خيال شدن از كشف پاسخ يك سوال مهم زندگي. نتيجه‌ي واضح آن سوال اين بود كه من بزرگ شدم و بچه‌هاي فاميل دور را با اين سوال اساسي زندگي‌شان روبه‌رو كردم.

٢٥ دي- سرد و گرم

تولدت باشد. با يك كافي‌شاپ هماهنگ كرده باشم. كيك و هديه از قبل در اختيارشان گذاشته باشم. شب قبل‌اش اعصابت را خورد كرده باشم. منتظر هيچ اتفاق خاصي از جانب من نباشي. زودتر از هميشه به خانه بيايم. بخواهم برويم بيرون قدم بزنيم و عكس بگيريم. چند خطي شعر در يك كافي شاپ بخوانيم و چند قطره‌اي قهوه‌ي سر بكشيم. سر صحبت در دست تو باشد. از دوستانت بگويي و كلاس امروزت. ته كلام در دست من باشد. با دو چشم مشتاق كه مشغول گوش سپردن‌اند. و آن ميان، مردمك بيچاره‌ي چشمي باشد كه گاهي تنگ مي‌شود از شدت دقت و گاهي گشاد از شدت هيجان. ساعت از هشت و نيم گذشته باشد. مكان ما، كافه الف. پايين‌تر از خيابان ميرداماد، يك گروه موسيقي مشغول به صدا درآوردن سازهايشان باشند. تو در ميان مردمي كه دل به آهنگ سپرده‌اند، جهانگيرخان الماسي را به من نشان دهي. چهره‌اش آرام و نگاهش مهربان باشد. تو از سرما شكايت كني و من پيشنهاد رفتن به كافي‌شاپ را بدهم كه پايين‌تر از ميدان ولي‌عصر است تا گرم شويم. در مسير، به مغازه‌ها سر بزنيم و ويترين‌ها را نگاه كنيم. من وقت را تنظيم كنم و تو گوشه‌ي چشمي به خواسته‌هاي دخترانه‌ات بيندازي. سرما، سرما، سرما، اين موجود دوست‌داشتني. فاصله‌ها را كم مي‌كند و گره دست‌ها را محكم. ولي‌عصر، دمشق، مظفر، كافه‌الف. كافه‌دار هدايتمان كند به جايي كه از قبل هماهنگ شده است. از طبقه‌ي بالا بوي سيگار به مشام برسد و روشنفكري و موسيقي دلنشيني كه راه درازي را از غرب وحشي! طي كرده است تا به شرق مهربان برسد. اولين بار كي روشنفكري را با سيگار الفت داد؟ نشان تجدد شده‌است اين سيگاري كه روي لب است و لبي كه رو‌به‌روي كتاب مي‌جنبد. بنشينيم. نگاه‌هامان، رو به روي هم. گوش‌هامان به كلام يك‌ديگر. تو بيشتر بگويي و من بيشتر بخوانم. چند خطي كه در لاي كتاب شعري پنهان شده است. از قبل، كتاب و صفحه و شعر را انتخاب نكرده باشم. به دنبال اقبال امشب‌م باشم. صداي موسيقي، به يك‌باره رنگ ببازد. آهنگ شش و هشتي تولد پخش شود. كافه‌دار كيك تولد و هديه را بياورد و تو مبهوت در ميان اتفاقي كه رخ داده‌است، لبخندت بين من و كيك و تشويق و صداي موسيقي در نوسان باشد.

٦ آبان- Self-actualization

خريد خانه و ماشين، ارتقاي ماشين، بيشتر كردن تعداد خانه‌ها، بزرگ‌تركردن آن‌ها، سفرهاي گوناگون و شيك رفتن، خريد برند و مارك، تعويض مبلمان و خريد يخچال سايد‌باي‌سايد امريكايي، صرفا عريض‌تر كردن سطح يك نيازها از هرم نيازهاي مزلو است. عريض‌تر كردن اين طول را رها رها رها.
حس، در زندگي كنوني مرده است. همه چيز به سمت بهينه شدن پيش رفته است. ولي اين بهينگي، تنها در راستاي صرف وقت كمتر و كسب پول بيشتر، حركت داشته است. به جاي خانه‌هاي گنبدي زيبا و حسي كه در سر سفره داشتيم، به جاي دويدن‌هاي توي حياط خانه‌ي بي‌بي، آپارتمان‌هاي نقلي و بي‌درختي نصيب‌مان شده است. طاقچه‌ي عميق كمر ديوار، از دوري كتاب‌خانه‌ي كوچك خانه‌ي بي‌بي رنج مي‌برد و درختان سيب و دالان انگور، از حياط خانه رفته‌اند. به كجا؟ معلوم نيست. كي؟ نمي‌دانم. به جايش، دكور فيلان و آباژور بهمان، در خانه، رشد كرد‌ه‌اند. اسب و گوسفندها به آخرين چرايي كه رفته‌اند، ديگر برنگشتند. به‌جايشان، يك نره‌الاغ آهنين در گوشه‌ي پاركينگ و يا در محل درز پياده‌رو و خيابان خوابيده است و هر از گاهي، با صداي نكره‌اي بيدار مي‌شود و شيهه‌وار و زوزه كشان، از تمام اسب‌ها و گرگ‌ها پيشي مي‌گيرد. به ميز چوبي زير سماور خانه‌ي بي‌بي كه نگاه مي‌كنم، خراطي نجار را مي‌بينم كه روي تك تك پايه‌ها نقش انداخته است. قلمش را برداشته و حاشيه‌ي ميز را با نگاره‌هاي اسليمي، زيبا كرده است. اتصالات پايه به بدني، بدون هيچ ميخ و پيچي، در هم كلاف شده‌اند و ميخ‌شان، گرده چوبي مخروطي به صخامت يك انگشت است. حدس مي‌زنم حدود دو روز، زير دست نجار بوده است. با عشق و علاقه، از روي حوصله و دقت، رنده و اره و حس را در هم آميخته است. مي‌گذارمش كنار ميز نو و تازه‌اي از بهترين ورق ضخيم ام‌دي‌اف و يا اچ‌دي‌اف كه با چهار خط اره‌ي برقي و چهار پايه‌ي ساده از جنس خودش و كمي چسب، در كمتر از بيست دقيقه ساخته شده است.
يك پسر بچه‌ي دوازده ساله، آخرين مدل آي‌پد و يا تبلت را در اختيار دارد. سرش مدام توي آن جعبه‌ي جادو مي‌چرخد و دنبال اپليكيشن‌هاي جديد است. رفتار‌هاي خلاقانه كمتر بروز مي‌كنند. انس با خودكار و كاغذ كم شده است. درس‌ها به صورت لقمه‌هاي هضم‌شده آماده‌ي بلعيدن شده‌اند. همه چيز خلاصه شده است. همه‌چيز آماده و سريع شده‌است. حتي غذا‌ها. از خوردن غذا لذت مي‌بريم. ولي غذا را با لذت نمي‌خوريم. بي عميق شدن از كنار مزارع و مرغ و خروس مي‌گذريم تا سريع‌تر به شمال و ساحل و ويلا برسيم. ولي از هنگامه‌ي غروب، چيدمان ابرها، شرشر باران، دنبال مرغ‌ها دويدن، بوسيدن دست‌هاي درد‌مند مريم، نوازش موهاي لخت محبوب، خوابيدن در پشت بامي كه ديگر نيست، بي‌توجه مي‌گذريم.
هرم نيازهاي مازلو
خريد خانه و ماشين، ارتقاي ماشين، بيشتر كردن تعداد خانه‌ها، بزرگ‌تركردن آن‌ها، سفرهاي گوناگون و شيك رفتن، خريد برند و مارك، تعويض مبلمان و خريد يخچال سايد‌باي‌سايد امريكايي، صرفا عريض‌تر كردن سطح يك نيازها از هرم نيازهاي مزلو است. مي‌دويم تا سطح يك نياز‌ها را فربه‌تر كنيم.
ما داريم به كجا مي‌رويم؟ پس خود‌شكوفايي در كجاي زندگي بي حس امروزمان جاي دارد؟
ول كن بابا حال داري…

٢٥ شهريور- به آقاي دكتر صادق زيباكلام

به اقايان مهدوي كني و مكارم شيرازي نامه نوشتي. نامه‌اي كه ردي از آن و از ديگر آن‌ها، در وب‌سايت رسمي‌ات نگذاشته‌اي ولي بيشتر خبرگزاري‌ها ان‌ و آن‌ها را منتشر كرده‌اند. احتمالا در دلت زمزمه كرده‌اي كه “اي نامه كه مي‌روي به سويش، از جانب من ببوس رويش” و سپس نامه را به دست نامه‌رسان داده‌اي. شروع نامه‌ات بعد از نام خدا اين بود “حضرات آیات عظام مکارم شیرازی و مهدوی‌کنی ادام‌الله ضلهما العالی علی رئوس المسلمین”. مي‌خواستم بگويم تو كسي نيستي كه دعا كني سايه‌ي كسي روي سر ديگران و يا مسلمانان باشد يا نباشد. حداكثر مي‌تواني از خودت مايه بگذاري و دعا كني كه “ادام‌الله ضلهما العالی علی راسي”. اگر اين‌طور است كه هر كسي براي هر كس ديگري كه دلش‌خواست، هر دعايي كه دلش خواست، بكند، من هم دعا مي‌كنم “ان‌شاالله تو و محمود ا.ن. در يك گور نهاده شويد و با هم محشور شويد هرچه سريع‌تر ان‌شاءالله”.
ولي اين فقط يك جمله‌ي محترمانه بابت شروع نامه بود. نامه‌اي كه هر خط‌اش مثل داغي كه به كپل اسب بيندازند، بر پيشاني آن آقايان، داغ مهر نماز شب‌هايشان را خط‌خطي كرد. داغ‌شان كردي و سپاسگزار تو ام. خواستم بگويم هر احترامي خواستي بگذار، ولي از همگان مايه نگذار.

٢٠ شهريور- براي ساپورت سياه پاي زن

من مرد هستم و مرد، طالب زيبايي. ديدن و بيشتر از آن، به دست آوردن آن. همان ساق سيمين كه پنهان شده است زير پارچه‌ي چسبنده‌ي سياه. تخيلم را وامي‌كاود و تصورم را با خود به برجستگي‌هاي زيرش مي‌برد. به زير آن پارچه‌ي چسبنده‌ي سياه. نه با اين ديد كه او فاحشه‌است. او زيباست و من مرد و مرد، طالب زيبايي. او مدام نياز به اثبات خويش‌تن دارد به عنوان يك زن و نياز به جلب توجه دارد به عنوان يك زن و من اگر چشم بدوزم به قصد لذت بردن از ديدن زيبايي، محكوم‌ام به هيز بودن و اگر چشم بدزدم از آن زيبايي، محكوم‌ام به امل بودن و شايد منتظر وعده‌اي محكم در آن دنيا. تو خود بگو اي زن، ديده بدوزم يا بدزدم؟

٢٧ مرداد- My own camera

بالاخره خريدمش. بعد از حدود دو ماه جستجو كردن و چند ماه پس‌انداز و پيش‌انداز كردن، توانستم يك دوربين از ميان ده‌ها دوربين انتخاب كنم و البته بخرمش. Nikon D5100 + 18-55 lens kit. اگرچه ارزان‌ترين و معمولي‌ترين لنز موجود در بازار را توانستم برايش بخرم، اما باز هم از خريدم راضي هستم. يعني مجبورم كه راضي باشم. به هر حال، هر خريدي، در بودجه‌ي صرف شده، معني پيدا مي‌كند. اكنون، بيشتر از يك‌ماه از خريد اين دوربين مي‌گذرد و من آنقدر با اين دوربين عكس گرفته‌ام كه بگويم از كيفيت‌ و امكاناتش راضي هستم.
اولش نمي‌دانستم كه دوربين فشرده و دم‌دستي مانند Canon G1x كه مي‌توان گفت بهترين دوربين فشرده‌ي موجود در بازار است، نياز من را برطرف مي‌كند يا يك دوربين نيمه‌حرفه‌اي مانند Canon 600D‌ يا Nikon D5100. كيفيت عكس‌هاي خروجي هرسه‌ دوربين بسيار عالي است. محدوده‌ي قيمت‌شان حداكثر ده درصد تفاوت دارد. دوربين فشرده‌ي G1x حجم كمي اشغال مي‌كند و حمل و نقلش آسان‌تر است. بعلاوه اين‌كه عكاسي با آن براي نزديكانم كه شايد از گرفتن عكس، فقط به دنبال ثبت يك لحظه يا خاطره هستند، راحت‌تر و مطلوب‌تر است. با خريد‌ دوربين نيمه حرفه‌اي 600D‌ يا D5100، اين امكان وجود دارد كه با تعويض لنز، عكاسي‌ام را ارتقا بخشم. ولي حمل و نقل تعدادي لنز، واقعا كار سختي است. همچنين، لنزها، معمولا بسيار گران هستند و ممكن است تا چند سال آينده، امكان خريد لنز جديد را نداشته باشم. علاوه بر اين‌ها، اين دوربين‌ها حجم بيشتري اشغال مي‌كنند.
اكنون، من، اولين دوربين متعلق به خودم را دارم. يك فيلتر پلاريزه‌ي چند لايه و يك سه پايه‌ي روميزي نياز دارم تا بتوانم عكس‌هاي بهتري به ثبت برسانم. بعد از آن، مي‌روم سراغ خريد يك لنز وايد البته طي يك برنامه‌ي دو ساله و يك لنز پرايم با فاصله‌ي كانوني بين 80 تا 100 ميلي‌متر براي عكس‌هاي پرتره.
اطلاعات سايت‌هاي snapsort، dpreview و dxomark، به من در انتخاب دوربين، كمك كرد. علاوه بر اين، مشورت با اهل عكس هم، فضاي تصميم‌گيري‌ام را در انتخاب دوربين، وسيع‌تر كرد.

٨ خرداد- رنگ رنگ

الان، همين‌طور بدون مقدمه، اين بيت شعر آمد توي ذهنم
صد ره آسان‌تر بود بر من كه در بزم لئام/ باده نوشم سرخ سرخ و جامه پوشم رنگ‌‌ رنگ

خار بدرودن به مژگان خاره فرسودن به دست / سنگ خاييدن به دندان کوه ببريدن به چنگ
لعب با دنبال عقرب بوسه بر دندان مار / پنجه با چنگال ثعبان غوص در کام نهنگ
از سر پستان شير شرزه دوشيدن حليب / وز بن دندان مار گرزه نوشيدن شرنگ
نره غولي روز بر گردن کشيدن خيرخير / پيره‌زالي در بغل شب برگرفتن تنگ‌تنگ
از شراب و بنگ روز جمعه در ماه صيام / شيخ را بالاي منبر ساختن مست و ملنگ
تشنه کام و پا برهنه در تموز و سنگلاخ / ره بريدن بي‌عصا فرسنگ‌ها با پاي لنگ
طعمه بگرفتن به خشم از کام شير گرسنه / صيد بگرفتن به قهر از پنجهٔ غضبان پلنگ
نقش‌ها بستن شگرف از تار موبر آب تند / نقب‌ها کردن پديد از خار تر در خاره سنگ
روزگار رفته را بر گردن افکندن کمند / عمر باقيمانده را بر پا نهادن پالهنگ
يار را ز افسون به کوي هاتف آوردن به صلح / غير را با يار از نيرنگ افکندن به جنگ
صد ره آسانتر بود بر من که در بزم لئام / باده نوشم سرخ سرخ و جامه پوشم رنگ رنگ
چرخ، گرد از هستي من گر برآرد گو برآر / دور بادا دور از دامان نامم گرد ننگ

هاتف اصفهاني

١١ فروردين- اين چند روز

چهارده سالي مي‌شد كه نديده بودمش. معلم بازنشسته‌ي دوره‌ي دبيرستان‌ام را مي‌گويم. بگذار جمع‌شان كنم. دو تا بودند ان‌هايي كه بعد از چهارده‌سال، دوباره ديدارشان عيدي امسال‌ام بود. تلفن زدم به چندتا از بچه‌ها و از هركدامشان خواستم نقش رسانه را ايفا كنند تا به يك تعداد حداكثري برسيم. هشت‌نفر، مجموع همه‌ي كساني بود كه صبح روز هفتم فروردين هزار و سيصد‌ و نود و دو ميهمان خانه‌ي آقاي مروت‌دار شدند. از اين جمع، دو نفر آخوند شده بودند كه يكي‌شان درس‌هاي خارج را داشت زير نظر اقاي شبيري زنجاني به پايان مي‌رساند. دو نفر ديگر مهندس عمران بودند. دونفر مهندس مكانيك، دو نفر مهندس برق كه يكي‌شان آژانس تاكسي‌هاي شهري راه انداخته بود. مي‌گفت از وقتي كارهاي پيمان‌كاري به گل نشسته، به اين شغل روي آورده. هفت‌نفر متاهل، شش نفر پدر و يك نفر به شدت چاق شده بودند. پدر‌ها همه، دختر داشتند. هفت نفر از يك كلاس و يك نفر از ان كلاس ديگر و هيچ كس از ان ديگر كلاس بودند. معلم رياضي سال‌هاي دبيرستان‌مان شاد و بازنشسته شده بود. حتي چشم‌هايش هم مي‌خنديد.

عيد شما هم مبارك

بعد از ظهر، آقاي صبري در را بر رويمان گشود. آخوند‌ها نتوانستند بيايند و به‌جايشان چهارنفر ديگر به جمع ما پيوستند كه يك‌نفرشان معلم شده بود و دوتاشان مهندس كامپيوتر و يكي ديگرحساب‌دار بود و مديرعامل شركتي كه نماينده‌ي شركتي معروف در شرق. معلم فيزيك‌مان مثل قبل بود. چهره‌اش كمترين تغييري نكرده بود. او هم ذوق در چشم‌هايش نمايان بود. تا به حال، به اين شدت، غافل‌گير نشده بود انگار. عكس‌هايي كه مهدي از ان سال‌ها اورده بود، خاطرات را براي همه زنده كرد.
دو روز قبل‌ترش، بعد از بيست سال، به خانه‌ي همسايه‌ي قديم‌مان رفتيم كه با پسر‌هايش همكلاس و هم‌بازي بوديم. مهاجر بودند و سي و چهار سال مي‌شد در ايران ساكن بودند. خانواده‌اي گرم و صميمي و پرتلاش.
اما فرصت دست نداد تا اين خجستگي تكميل شود و بعد از هيجده سال، معلم ديگرم را ببينم. چند كلامي صحبت، از پشت خطوط پيام، تنها ارتباطي بود كه برقرار شد. دست‌هايش آقاي قدرت‌نما، معلم رياضي دوره‌ي راهنمايي‌ام بوسيدني‌ست.

٣٠ اسفند- عيدونه

حالم خوب شد، حالا مي‌توانم جشن بگيرم و عيد را بخندم. عيدي بدون عيدانه، مانند هندوانه‌اي بدون مزه است. دكتر ميرزاوزيري چند خطي تن سفيد كاغذ را سياه كرده است.
“امروز، که از هر در و دیوار / رسیده خبر یار / هوای خوش گلزار / فرح‌بخش نموده‌ست همه برزن و بازار / نشان‌ست در این سال ز یک مار / دگربار / که بر باغ زده چنبره انگار / ز شادی همه جا پر شده ناچار / که خوشحال نموده‌ست همه مردم و دل‌هاست که بُرده
اگر چند دگر نیست ز نان هیچ نشانی / همه موش شده از غم این غول گرانی / نمانده‌ست در این سفره دگر لقمهٔ نانی / و احوال غمین گشته بدان شکل که دانی / مرا نیست بیانی / تو را نیست لسانی و زبانی / رفیقانِ قدیمی شده‌ چون دشمن جانی / همه ناله و نفرینِ نهانی / ز چرخ و فلک و هر که سبب گشته و بانی / همه گشته روانی / دعا رفته به بالا که شود قبر فلانی / پر از نور به آنی / ولی باز همه شاد که احساس نمرده
در این حال / دگرگون شده احوال / کمین گشته چو اموال / سبک‌بال / به سر رفته کلاهی و کمر بسته یکی شال / پر از قیل پر از قال / ولیکن همه در کار گرانی شده‌ایم لال / که امروز شده باز چو یک وال / که را هست امید فرجی باز از این سال؟ / به هر حال / ولی باز بزن بشکن و این بار، مگیر از سخنم باز تو خرده
دگر قافیه‌ها تنگ شده رفته ز سر دود / مرا نیست دگر سود / تو را رفته ز کف جود / در این آب گل‌آلود / یکی ماهی خود صید کند زود / کلاه من و تو باز پس معرکه‌ها بود / دگر هیچ نمانده‌ست مرا تار و نه یک پود / خدا باز دعای من و تو می‌شنود زود / مرا پول دهد باز و تو را دولت محمود / که بر غصه بخندیم و نگردیم فسرده”

مجيد در اين چند كلمه، تمام آرزوهاي خوب را كرده و چيزي براي من باقي نگذاشته.
عيد را خوش بگذران. شادي كن. براي شاد بودن دنبال دليل نباش.

٢٧ دي- فلسفه و داستان

به سعيد گفتم “فلسفه قبل از فسلفه شدن، در داستان نمود پيدا مي‌كند”. نمي‌دانم از كجا همچو چيزي در ذهنم مانده بود. شايد ارسطويي در كلاس‌هايش گفته است تا نويسندگان را بزرگ‌تر جلوه دهد و يا شايد زاييده‌ي ذهن خودم باشد. گفت نه. به تهوع سارتر اشاره كرد. روي حرف خودش اصرار داشت و مرتب سعي مي‌كرد مثال بياورد. پرسيدم زندگي جلو‌تر است يا فلسفه؟ گفت زندگي. گفتم داستان،‌ تجربه‌ي زندگي‌ است.

تهوع رو هنوز نخوانده‌ام. ولي او نتوانست از نظر خودش دفاع كند.

١٢ آذر- تراشه

ديشب داشتم قدم مي‌زدم توي پياده‌رو. ترافيك وحشت‌ناكي هم بود. يك 206ي با خانومش تو ماشين بود. ديدم صداي افتادن يك تكه پاكت روي زمين امد. نگاه كردم ديدم 206ي پرتش كرده رو زمين. نگاهي به پاكت اشغال افتاده بر روي زمين كردم و نگاهي به راننده‌ي 206. دو سه بار زاويه نگاهم از اشغال به سمت راننده رفت و سر تكون دادم و رفتم. بيچاره نمي‌دوني چقدر پيش خانومش ضايع شد.
چند روز قبل، خيلي روز، مي‌خواستم سوار ماشين بشوم. دو نفر عقب خودرو نشسته بودند و من نفر سومي بودم كه بايد عقب مي‌نشستم. قبل از باز كردن در ماشين، ديدم از گوشه‌ي پنجره، يك تكه كاغذ تا شده‌ي كوچيك بيرون انداخته شد. در را باز كردم و نشستم. بعد به اقاي كت و شلواري كه وسط نشسته بود رو كردم و گفتم به گمونم كاغذتون افتاد بيرون. سرخ و سفيد شد و شروع كرد به توضيح دادن كه آره آدرس فلان‌جا بود كه هفته گذشته اونجا بودم و الان دست كردم تو جيبم كه پول در بيارم، ديدمش و متاسفانه بيرون انداختمش. بعد از كلي عذر‌خواهي، كم‌كم رنگش به حالت عادي برگشت.

خلاصه از اين داستان‌ها زياد بلدم، مراقب باشيد جلوي چشماي من، از تو جيبتون يا ماشين‌تون ناخودآگاه آشغال تو خيابون پرتاب نشه. اول دور و برتون رو نگاه كنيد بعد آشغال رو بندازيد تو خيابون.

٩ آذر- اقتصاد افتضاح

بعد از اين همه كار كردن، نه ماشين خريده‌ام و نه خانه. در حيف و ميل كردن پول تبهر دارم. اين را از بابت تفاخر و يا تجاهل نمي‌گويم. سعي كرده‌ام از لحظاتي كه در آن به سر مي‌برم، بهره ببرم. البته هنوز هم بابت اين نوع زندگي‌كردن، شك دارم. شايد اتفاقي بيفتد و در آينده، از اين طرز تفكر، پشيمان شوم. شايد با بازتر شدن افق فكرم، دريابم كه آينده‌نگري در جامعه‌اي كه رشد اقتصادي‌اش نزديك صفر و تورم بيش از پنجاه درصد است، از ملزومات يك زندگي عقلاني است. بديهي است همين كه اين‌ها را مي‌نويسم، يعني اين طرز تفكر را مي‌شناسم و حتي به آن تا حدودي اشراف دارم.
موضوعي كه پيش آمده، خيلي ساده است. يك وام هفت ميليوني دارم كه مي‌توانم با آن يكي از دو كار زير را انجام بدهم.

1. يك ماشين مثل سمند يا پژو 405 مدل 87 يا هوندا آكورد مدل 2000 و يا مزدا 323 مدل 1379 (اتاق قديمي) به قيمت حدود ده ميليون بخرم و به بخش راحت‌طلب ذهنم، پاسخ مناسب بدهم. (ماهي دويست هزار تومان قسط وام هفت ميليوني)
2. اين پول را به همراه سه ميليون ديگر كه دارم، بگذارم در يك موسسه قرض‌الحسنه و بعد از ده ماه، حدود بيست ميليون وام بگيرم و با سي ميليوني كه به دست مي‌آورم و بيست ميليون ديگري كه با تكاندن خودم، مي‌ريزد بعلاوه‌ي هيجده ميليون وام مسكن يك خانه‌ي هشتاد ميليوني در گوشه‌‌اي از شهر كرج بخرم و به بخش آينده‌نگر و عقلاني ذهنم پاسخ مناسب بدهم. (ماهي دويست هزار تومان قسط وام هفت ميليوني بعلاوه ماهي 250 هزار تومان قسط وام مسكن بعلاوه ماهي حدود ششصد هزار تومان قسط وام بيست ميليوني بعلاوه 10 ميليوني كه آن‌را به رهن داده‌ام تا مابقي هشتاد تومان را جور كنم)

در حالت اول بعد از يك سال، يك خودرو‌ي فرسوده دارم كه ممكن است هشت ميليون تومان ارزش داشته باشد بعلاوه‌ي ماهي دويست تومان قسط. در حالت دوم، يك خانه‌ي هشتاد ميليوني بعلاوه‌ي ده ميليون قرض رهن آن بعلاوه‌ي ماهي يك ميليون تومان قسط دارم.

در حالت اول، يك سال از خودرو، سواري گرفته‌ام و سفرهاي زيادي رفته‌ام و آسايش فكري بيشتري در لحظه دارم. در حالت دوم، هنوز ماشين ندارم و هرماه نگران عقب افتادن اقساط هستم و تفريح كمتري كرده‌ام.

در حالت اول، بعد از دو سال، من هنوز همان ماشين را دارم كه قيمت آن افت شديدي كرده است بابت فرسوده‌تر شدن. در حالت دوم، ارزش ملك هشتاد‌ميليوني به اندازه‌ي تورم جامعه زياد شده است. يعني اگر سالي 20 درصد تورم داشته باشيم، ارزش ملك بعد از يك سال كه از خريد آن مي‌گذرد، به اندازه‌ي شانزده ميليون تومان زياد شده است و اين، حداقل افزايش قيمت آن است.

در حالت اول، همواره بخش عقلاني و دورانديش ذهنم به من تلنگر مي‌زند كه تا كي مي‌خواهي ماهي دست روي دست بگذاري و هر سال اثاث خانه‌ات روي دوش‌ات باشد. در حالت دوم، فكر آسايش لحظه‌اي و سفرهاي خيالي راحتم نمي‌گذارد.

در حالت اول، مي‌توانم سال بعد براي خريد خانه اقدام كنم ولي بايد حداقل به اندازه‌ي تورم جامعه، پول بيشتري بپردازم. در حالت دوم، مي‌توانم براي خريد ماشين اقدام كنم و پول خيلي بيشتري نبايد بپردازم.
بايد دقت داشته باشم كه جامعه ثبات اقتصادي ندارد.

انتخاب ديگري هم هست؟

٣٠ آبان- Last day of watery month

نو بودن هميشه هم خوب نيست. مخصوصا وقتي پاي رفاقت در ميان باشد.
خدافظ
تصميمات آقاي مدير كل، شتاب‌زده بود و غالبا دليلي برايشان به ذهنم خطور نمي‌كرد. دلايلي كه خودش مي‌اورد نيز از نظر من قابل قبول نبود. گرچه شركت، به من توجه داشت و من هم نيروي قابلي براي شركت بودم، ولي ترجيح دادم ريسك تحت تصميمات شتاب‌زده‌ي آقاي مدير را نپذيرم و در مقابل، ريسك‌ ديگري را در مجموعه‌ي جديد، بپذيرم. اين‌ بود كه تصميم گرفتم بروم.
بچه‌ها خيلي از رفتن من خوشحال نيستند. و البته هم‌زمان، از رفتن من خوشحالند. چون مي‌دانند شرايط بهتري پيش رويم است. چيزي كه اين وسط، هيچ‌گاه گم نمي‌شود، ارتباطي است كه مي‌ماند. اين وسط، مهراب، رئيس فعلي، بيشترين ضرر را كرده است. يعني خودش اين‌طور مي‌گويد. مي‌گويد يكي از بازوهايش را از دست مي‌دهد. ولي شما جدي نگيريد. مقدار زيادي خالي بسته است.
امروز آخرين روزي است كه در اين شركت كار مي‌كنم. كمتر از سه سال از سالهاي شيرين عمرم را در اين شركت گذراندم. از روزهاي خوبي كه با حسين (رئيس سايق) شروع كردم گرفته تا روزهاي به يادماندني در كرمان و رفسنجان و سرچشمه با محمد و مملي و خالي‌بند و غف‌غف و بقيه‌ي بروبچ.
حالا براي روز خدافظي، مي‌خواهم جشن كوچكي بگيرم و چند دقيقه‌اي با بچه‌ها، اخرين ساعات را خوش‌تر باشيم.
اين ماهمان، آبكي بود. مي‌نويسم تا در خاطرم بماند.

خدافظ شركت كهنه.
سلام شركت نو.

٢٤ آبان- تسليما

بارها گفت محمد كه علي جان من است
هم به جان علي و نام محمد، صلوات

بارها اين عبارت را شنيده‌ام. در كودكي و نوجواني و اوايل جواني. نشنيدنش در اين همه سال كه مرا به پيري رسانده است، شوق هزارباره شنيدنش را بيشتر كرده است. وقتي كه اتوبوس كه به سمت بارگاه آقا مي‌چرخيد، يا از خياباني منتهي به آن حريم، رد مي‌شد، يك نفر – كه غالبا پير و فرتوت بود، با صداي خشدار و بلند، همه را دعوت به تسليم مي‌كرد. حالا من همان پيرمردي هستم كه شما را با صداي بلند، به اين فروتني، دعوت مي‌كند.

١٦ خرداد- الو، قاليباف!

يك بار من از موسيوند، ابتداي قيطريه، رد شدم و ديدم يك چاله‌ي نافرم كف خيابان پهن شده و دهن ماشين‌ها را اسفالت مي‌كند. مردم منطقه هم كه انگار عادت كرده‌اند به سازش، به چاله كه مي‌رسند و حجم زياد آب جمع شده در ان را مي‌بينند، سرعت كم مي‌كنند تا كف ماشينشان با برجستگيي برخورد نكند. و مانند هميشه، به ذهنشان خطور نمي‌كند كه به دنبال چاره‌اي بروند يا حداكثر بروند شهردار منطقه را كچل كنند تا بالاخره بيايد و چاله را پر كند. خونسرد، زير لب غرو لند مي‌كنند و مي‌گذرند. يك بار كه من از شريعتي، مي‌رفتم به سمت پارك قيطره، همين كه به ابتداي موسيوند رسيدم و چاله را رد كردم، زنگ زدم 137. پنج روز بعد،‌از چاله خبري نبود.
تهراني‌ها بدانيد در تهران يك قاليباف داريم كه كارش قالي‌بافي نيست. كارش درست است.

٩ خرداد- بوگاتي ويرون

خنديدن بهتر است يا بوگاتي ويرون سوار شدن؟

٢٣ اردي‌بهشت- در خصوص گفتمان آقای جباری

دکتر اکبر جباری، پژوهشگر فلسفه و عرفان نظری و دانش‌آموخته دانشگاه میسور هند، در صفحه اخر روزنامه ایران امروز مورخ 23 اردیبهشت 91 به واژه discourse و ترجمه ی گفتمان برای آن که توسط داریوش آشوری وارد زبان فارسی شده است پراخته. به صحت و سقم مطالب اقای دکتر کاری ندارم. اماآقای دکتر یک اشتباه کودکانه در این نقد تند و تیز و تاخت و تازی که به جناب آقای داریوش آشوری کرده بود، داشت. وی با ادله ی مناسب خودش عنوان داشته که عبارت سخن و یا گفتار، ترجمه های بهتری برای این واژه است. در انتها یک شعر فارسی اورده که داخلش کلمه سخن هست و دور سخن را چند لایه گیومه و مشخصه، گذاشته بدین صورت:
از صدای “سخن” عشق ندیدم خوشتر
و گفته به راستی صدای سخن عشق را اگر بخواهیم صدای گفتمان عشق ترجمه کنیم چقدر مضحک خواهد بود.
بدیهی است اقای آشوری، كلمه ی گفتمان را بجای سخن استفاده نکرده است، نمی کند و نخواهد کرد. انگار اصل شعر “از صدای دیسکورس عشق ندیدم خوشتر” بوده که برگردان آن به “از صدای گفتمان عشق ندیدم خوشتر” نا متقارن به نظر برسد.
در ثانی، در همین مثال آقای دکتر، اگر معادل دیگر ایشان را بکار ببریم “از صدای گفتار عشق ندیدم خوشتر” نیز، به ذعم خودشان، عبارت مضحک دیگری خواهیم داشت.

١٧ بهمن- اميد

به رسم دوستي، به‌دور از هر گونه پيش‌داوري و فارق از نظرات ديگران
به پاس هم‌قدم‌شدن، همكلامي و لمس دست‌هاي مهربان
به ياد تمامي موزاييك‌ها و آسفالت‌هاي راه،
ما در مقابل دوست‌ و همراه‌مان، وظيفه‌هايي داريم و اين وظايف، به هيچ عنوان كم و يا محو نمي‌شوند.

من خدا هستم. گاهي از اعمال انسان‌ها، دلم مي‌گيرد گاهي سرم، گاهي مي‌خندم گاهي مي‌ريزم درون خودم. ولي همواره اميد‌وارم به فرداي آن‌ها. روزي كه دير نيست، آقتاب از پس ابر‌ها طلوع خواهد كرد.

آنان كه كاسه‌اي هستند كه بي هيچ آشي احساس داغي مي‌كنند، محكوم‌ند به حبس ابد.