msgbartop
شايد همين امروز انتظاري است كه مويم سفيد كرده است
msgbarbottom

١٠ مهر- يك استاد خوب

هميشه، در هر مقطعي از زندگي‌ام، بهترين‌ها معلم من بوده‌اند. آقاي قدرتنما كه معلم دوم و سوم دوره راهنمايي‌م بود و بعد از اون، آقاي نجاتي، مشعوف، مروت‌دار، اسماعيلي، غفاريان جم در دوره‌ي دبيرستان محشر بودند و هم درس مدرسه مي‌دادند و هم درس اخلاق و آدميت. دوره‌ي ليسانس هم چند تا استاد عالي داشتم و چندتايي هم در دوره‌ي فوق ليسانس. گل سرسبد همه‌ي اين استاد‌ها و معلم‌ها، آقاي دكتر اسلامي بود.
هم درس مي‌داد و هم از لحظه‌لحظه‌ي كلاس‌ش اخلاق و كرامت انساني رو ياد مي‌گرفتيم. غول اساتيد مكانيك جامدات دنيا است اين جناب.
وقتي سر كلاس اين جناب نشستم، فهميدم كه بايد چه توقعي از يك استاد داشته باشم. همين است كه حالا به خودم جسارت مي‌دهم كه نظرم را در مورد يك استاد خوب بيان كنم و يا حداقل، بگويم انتظار و توقع من از يك استاد خوب، چي است.
سواي اين‌كه چه رشته‌اي و چه درسي تدريس مي‌كند، قبل از هر چيز استاد بايد احترام بينهايت به دانشجو بگذارد. طوري كه دانشجو حتي به اين گمان برسد كه خيلي خيلي محترم‌تر از استاد است.
وقتي از استاد سوال مي‌كرديم، با ما به دنبال پاسخ در كتاب مي‌گشت و مستقيم پاسخ را كف دستمان نمي‌گذاشت. سعي مي‌كرد راه رسيدن به پاسخ را بهمان ياد بدهد.
استاد محترم ديگري داشتم كه هر موقع از جلوي در اتاقش در دانشكده، رد مي‌شدم، بدون استثنا، مشغول مطالعه بود. هيچ‌گاه از روي حدس و گمان حرف نمي‌زد. بر خلاف ساير اساتيد، اصلا به مقاله‌ي زياد چاپ كردن مايل نبود. ولي مقاله‌هاي بسيار پخته و پرمايه‌اي منتشر مي‌كرد.
انتظار دارم استاد، براي وقت دانشجو اهميت و احترام قائل باشد. هدر دادن وقت دانشجو، از نظر بنده، يك گناه نابخشودني است.
رعايت سيلابس تصويب شده‌ي دروس اهميت دارد. بخشي از حقوق دانشجو اين است كه مطالبي را كه بايد در طول ترم ياد بگيرد، ياد بگيرد. كوتاهي كردن استاد در اين زمينه، مثل كم فروشي بقال است.
استاد بايد آنقدر افتخار آفريده باشد كه دانشجو به نشستن در كلاسش افتخار كند. اگر هنوز انقدر تجربه ندارد و فرصت كسب افتخار نداشته است، دير نشده، مي‌تواند آنقدر مطالعه كند و كلامش پخته و شمرده و همراه با مرجع باشد كه اين افتخار را در طول ترم براي دانشجويان به ارمغان بياورد.
استاد بايد فضاي كلاس را با طراوت، شاد و زنده نگه دارد. گاهي، در شان كلاس و مطابق با مسائل روز جامعه، كلامي بگويد كه همه بخندند. با دانشجويانش شوخي كند. خودش را محدود به لباس‌ها و پوشش‌هاي رسمي نكند و مطابق با مد روز، لباس بپوشد. اين‌طور، دانشجو احساس نزديكي بيشتري با استاد مي‌كند و از اين طريق، مطالب استاد را بهتر درك مي‌كند.
امتحان بايد در طول ترم انجام شود. نظر بنده اين است كه درصد كمي از نمره‌ي پاياني، بايد بايد در امتحان اخر ترم بگنجد و بخش‌هاي ديگر نمره پاياني، به حضور در كلاس و نظم داشتن، تكليف‌هاي هفتگي، ميانترم، ارائه‌ي سر كلاس و … اختصاص يابد.
براي موضوعات تحقيق به قدر كافي فكر كند و زمان صرف كند. نتيجه‌ي كتبي تحقيق دانشجويان را با دقت و حوصله بخواند و نظرش را در مورد مطالب، نگارش، چيدمان و … بيان كند.
در سال‌هاي آتي، به جزوه‌ي تدريسي كه سال اول با كلي سختي، تهيه كرده است، بسنده نكند و هر ترم، سعي كند مطالبش را به روز كند و يا ايده و نكته‌ي جديدي در نحوه‌ي تدريس، ارائه، مطالب و … بيفزايد.
استاد بايد بداند در مقابل يك ثانيه از وقت دانشجو، مسئول است. نبايد آن را هدر بدهد. قبل از كلاس، بايد به قدر كافي، روي موضوع وقت گذاشته باشد. اگر نمي‌تواند به موقع در كلاس حاضر شود، حتي براي دو دقيقه، از دانشجويان عذر خواهي كند تا هم منظم بودن را بياموزاند و هم احترام را.

نمرات پاياني اطلاعات خوبي دارا هستند. توزيع نمرات و ميانگين آنها بايد طبق نرم و استاندارد باشد. يعني، حدود هفتاد درصد دانشجويان بايد حداكثر يك انحراف معيار با ميانگين كلاس فاصله داشته باشند. متناظر با اين نكته، بايد 15 درصد دانشجويان، بيشتر از يك انحراف معيار از ميانگين كلاس بيشتر باشند و همين درصد بايد به قدر بيشتر از يك انحراف معيار، پايين‌تر از ميانگين باشند. البته ممكن است اندكي چولگي راست يا چپ وجود داشته باشد. ولي اختلاف زياد با استاندارد، می تواند ناشي از يك عيب و يا ناهمگوني در استاد، دانشگاه، دانشجويان، سيستم سنجش و ارزيابي و يا شرايط سياسي باشد.
انحراف از اين استاندارد، دلايل متعدد دارد. مثلا اگر ميانگين نمرات كلاس پايين باشد، مي‌تواند نشان دهنده‌ي اين باشد كه سطح امتحان متناسب با مواد تدريس شده نبوده است و يا استاد نتوانسته است به خوبي دانشجويان را ترغيب به مطالعه كند.

تا هيمن‌جا كفايت مي‌كند؟

٢٦ تير- تلق تلق

راهی که می‌شوی، مسافر این مسیر هزارکیلومتری، اگر بخواهی یک راه ایمن و راحت را پیش رو بگیری، احتمالا به فکر استفاده از قطار می‌افتی. برنامه‌ریزی می‌کنی که در اواسط هفته راهی شوی تا با شلوغی و ازدحام کمتری مواجه شوی. چه در شهر مقصد و چه به هنگام تهیه‌ی بلیت. به آژانس نماینده‌ی رجا که مراجعه می‌کنی، اولین پاسخی که در اغلب موارد می‌شنوی، “جای خالی نداره. باید تشریف ببرید راه آهن” است. ولی توصیه می‌کنم ناامید نشوی. این‌بار که خواستی برنامه‌ریزی سفر داشته باشی، از یک ماه قبل‌ترش، یک برنامه‌ریزی برای تهیه‌ی بلیت داشته باش . بلیت را که تهیه کردی، بعد به فکر برنامه‌ریزی سفر باش.
از حرف اصلی که می‌خواستم بزنم دور شدم. بلیت قطار گران شد. همین.
این هم لیست قیمت برخی از مسیرها.

لیست قیمت بلیت برخی از مسیرهای قطار-ریال
مسیر عنوان واگن نوع ظرفيت کوپه قيمت بعد از اول مرداد 93 قيمت قبل از اول مرداد 93 درصد افزایش
تهران-مشهد درجه 2 اتوبوسي سالنی 4 179000 160000 11.9
تهران-مشهد معمولي صندلي کوپه‌ای 6 209000 190000 10
تهران-مشهد معمولي خواب کوپه‌ای 6 286000 260000 10
تهران-مشهد صبا (تندرو-اتوبوسي) سالنی 4 308000 280000 10
تهران-مشهد 6تخته لوكس مهتاب کوپه‌ای 6 370000 370000 0
تهران-مشهد شش تخته كوير کوپه‌ای 6 407000 370000 10
تهران-مشهد درجه يك مارال کوپه‌ای 4 429000 390000 10
تهران-مشهد لوكس 4 نفري نگين کوپه‌ای 4 500000 391000 27.9
تهران-مشهد لوكس4نفره اكسپرس کوپه‌ای 4 500000 460000 8.7
تهران-مشهد سبز کوپه‌ای 4 550000 510000 7.8
تهران-مشهد سيمرغ کوپه‌ای 4 550000 510000 7.8
تهران-مشهد پرديس سالنی 4 575000 535000 7.5
تهران-مشهد غزال بنياد کوپه‌ای 4 590000 550000 7.3
تهران-مشهد غزال وانياريل کوپه‌ای 4 590000 550000 7.3
تهران-مشهد نور کوپه‌ای 4 640000 600000 6.7
تهران-مشهد غزال بنياد *(V.I.P) کوپه‌ای 4 721000 681000 5.9
تهران-مشهد پلور سبز-سروش کوپه‌ای 4 770000 640000 20.3
تبریز-مشهد خليج فارس کوپه‌ای 4 636000 586000 8.5
تبریز-مشهد درجه يك شش تخته کوپه‌ای 6 485000 435000 11.5
تبریز-مشهد درجه يك سهند کوپه‌ای 4 762000 712000 7
تبریز-مشهد درجه يك 4 تخته کوپه‌ای 4 762000 712000 7
تبریز-مشهد لوكس 6 نفره کوپه‌ای 6 483000 433000 11.5
تبریز-تهران سبز تبريز کوپه‌ای 4 405000 380000 6.6
تبریز-تهران لوكس 4 نفره کوپه‌ای 4 365000 340000 7.4
تبریز-تهران درجه يك شش تخته کوپه‌ای 6 275000 250000 10
تبریز-تهران درجه يك 4 تخته کوپه‌ای 4 319500 300000 6.5
تبریز-تهران لوكس 6 نفره کوپه‌ای 6 211500 192000 10.2

ادامه‌ي اين متن بعد در مهر‌ماه نوشته شده است.
بعد از مهر، دوباره قيمت‌هاي بليت قطار افزايش يافت.
اين هم مشروح ميزان افزايش بليت برخي از مسير‌ها:

لیست قیمت بلیت برخی از مسیرهای قطار-ریال
مسیر عنوان واگن نوع ظرفيت کوپه قيمت مهر 93 قيمت مرداد 93 قيمت تير 93 درصد افزایش قيمت مهر نسبت به تيرماه 93
تهران-مشهد درجه 2 اتوبوسي سالنی 4 220000 179000 160000 37.5
تهران-مشهد صبا (تندرو-اتوبوسي) سالنی 4 407000 308000 280000 45.4
تهران-مشهد درجه يك مارال کوپه‌ای 4 524000 429000 390000 34.4
تهران-مشهد لوكس 4 نفره نگين کوپه‌ای 4 610000 500000 391000 56.1
تهران-مشهد لوكس4نفره اكسپرس کوپه‌ای 4 670000 500000 460000 45.7
تهران-مشهد سبز کوپه‌ای 4 700000 550000 510000 37.3
تهران-مشهد سيمرغ کوپه‌ای 4 700000 550000 510000 37.3
تهران-مشهد پرديس سالنی 4 720000 575000 535000 34.6
تهران-مشهد غزال بنياد کوپه‌ای 4 740000 590000 550000 34.6
تهران-مشهد غزال وانياريل کوپه‌ای 4 691000 590000 550000 25.7
تهران-مشهد نور کوپه‌ای 4 765500 640000 600000 27.6
تهران-مشهد غزال بنياد *(V.I.P) کوپه‌ای 4 865500 721000 681000 27.1
تهران-مشهد پلور سبز-سروش کوپه‌ای 4 770000 770000 640000 20.4
تهران-مشهد معمولي صندلي کوپه‌ای 6 275000 209000 190000 44.8
تهران-مشهد معمولي خواب کوپه‌ای 6 385000 286000 260000 48.1
تهران-مشهد 6تخته لوكس مهتاب کوپه‌ای 6 558000 370000 370000 50.9
تهران-مشهد شش تخته كوير کوپه‌ای 6 520000 407000 370000 40.6
تبریز-مشهد خليج فارس کوپه‌ای 4 840000 636000 586000 43.4
تبریز-مشهد درجه يك سهند کوپه‌ای 4 980000 762000 712000 37.7
تبریز-مشهد درجه يك شش تخته کوپه‌ای 6 640000 485000 435000 47.2
تبریز-مشهد لوكس 6 نفره کوپه‌ای 6 620000 483000 433000 43.2
تبریز-تهران سبز تبريز کوپه‌ای 4 475000 405000 380000 25
تبریز-تهران لوكس 4 نفره کوپه‌ای 4 425000 365000 340000 25
تبریز-تهران درجه يك شش تخته کوپه‌ای 6 325000 275000 250000 30
تبریز-تهران لوكس 6 نفره کوپه‌ای 6 295000 211500 192000 53.7

٢٠ خرداد- شانسي

گهگاه، به تناسب جايي كه بودم و در موقعيتي كه قرار داشتم، پيش آمده بود كه بخواهم شانس‌ام را امتحان كنم. از ثبت نام لاتاري گرفته تا برخي از قرعه‌كشي‌هاي مربوط به جاهاي ديگر. معتقدم خيلي آدم خوش شانسي نيستم و اصولا، شركت كردن و ثبت‌نام كردن در قرعه‌كشي، چندان مورد پسندم نيست.

بيشتر از يك سال مي‌گذشت از زماني كه هانيه‌، گوشي موبايل‌اش را گم كرده بود. در اين مدت، با معمولي‌ترين و ارزان‌ترين گوشي بازار سپري كرد و چند ماهي مي‌شد كه به فكر خريد يك گوشي مناسب برايش بودم.
خودتان بقيه‌اش را حدس بزنيد.

 
 
 

امروز در يك قرعه‌كشي در هشتمين نمايشگاه بورس شركت كردم و يك گوشي Galaxy S5‌از طرف مجموعه كارگزاري مفيد برنده شدم.

١٣ اردي‌بهشت- نه فرشته‌ام نه شيطان

از همان سال‌هايي كه براي ادامه تحصيل به تهران آمدم، صدايش را ميهمان گوش‌هايم كردم. ابتدا واكمن پاناسونيك بود و نوار كاست و بعد‌ها گوشي موبايل و دست‌ها آزاد و رها و يله (هندزفري). اثر جديدش را هنوز نخريده‌ام. ولي سي‌دي‌اش را براي يك روز از همكارم به امانت گرفتم و آوايش را دوباره ميهمان گوش‌هايم كردم.

٢٧ فروردين- شل حجاب

شل حجاب تعريف حسن از حجاب كلي دختران تهراني است. معمولا قضاوت نمي‌كند. مثل همين عبارت شل حجاب. نمي‌گويد بد حجاب يا هر چيز ديگر. فقط و فقط شل حجاب. يعني عاشق اين مرد هستم. دوستي كه در يازده سال گذشته نه ديده‌ام‌اش و نه صدايش را شنيده‌ام و در پانزده سال گذشته فقط يك‌بار ديدمش. از همان سال‌ها، او براي من سمبل صداقت بود.
امروز قرار است بروم ديدن‌اش. رفيق زنگ‌هاي تفريح‌ام بود. ياد ايام شباب افتادم. مي‌بيني چقدر زود جامه‌هاي زندگي را دريدم تا به پيري رسيدم؟
او باغباني مي‌خواند. بعد از تحصيل، به كار عطر روي آورد و الان حدود پنجاه نفر كارمند دارد.

٢٥ اسفند- همراه زوركي

مي‌گن براي اينكه پيامك تبليغاتي برات نياد بايد يك پيامك حاوي عدد 1 به شماره‌ي 8999 بفرستي. اي تو گور اين همراه اول و مسئولي كه گزينه‌ي حذف پيامك‌هاي تبليغاتي همراه اول رو فعال نمي‌كنه. همه‌ي پيامك‌هاي تبليغاتي حذف شد به‌جز پيامك‌هاي تبليغاتي همراه اول.

١٩ اسفند- مريم

صدايش كه از پشت خطوط سيم پيام شنيده شد، فهميدم عاشقي بوده است كه بعد از سال‌هاي دور، به وصال رسيده است. سال‌ها بود كه با پاي دل به طواف‌اش مي‌رفت. بالاخره فرصتي دست داد تا صورتش را هم مشرف كند. محرم شد. گشت و پاهاي درد‌مند‌اش را به زور همراه خودش كشاند. اشك ريخت. روي ماه معشوق‌اش را بوسيد. گفت ان شاء معشوق، روزي شما. دلم خواست. هوس كردم. مشتاق شدم. چند بار خودم را آن‌جا ديدم. حس كردم كه من را در اغوش دارد و مي‌چرخد و مي‌چرخد و مي‌چرخد. با خودم گفتم ای دل آخر جان خود ایثار کن/ یک دمی آهنگ کوی یار کن. فكر كردم ولي نتوانستم خودم را راضي كنم پولي را كه شكمي از مردمانم مي‌تواند سالي به سر كند، به دهان حريصي بريزم كه با آن، به ساعتي سير نشود. کعبه‌ي جان‌ها مکانی دیگرست/ این زمان آن‌جا زمانی دیگرست. من اين‌طور راضي‌ترام.

٩ بهمن- به اميد يك هواي تازه‌تر

تهران بي‌دود
امروز، باد بود و دود نبود.
باد، دود‌ها را برد و فيروزه‌ي آسمان، نمايان شد.

ولي افسوس كه گذراست امروز تهران 1392

٨ بهمن- مرغ يا تخم‌مرغ

جواب اين سوال را كسي ندانست. براي كسي هم مهم نبود. مهم اين بود كه يك بزرگ‌تري توي فاميل نزديك اين سوال را براي من كه دانش‌آموز دبستان بودم، مطرح مي‌كرد و ذهنم را به در و ديوار مي‌كوباند تا در چند دقيقه‌اي من را در خماري پاسخي كه وجود منطقي نداشت، باقي بگذارد و خودش در درون خودش حال كند كه “خوب سركارش گذاشتم”. براي كسي هم مهم نبود و نيست كه اول مرغ بود و بعد تخم مرغ بوجود آمد و سپس مرغ‌هاي بعدي با كمك خروس بي‌محل سر از تخم بيرون آوردند يا اين‌كه اول، يك دو عدد تخم از لوبياي سحر‌آميز بيرون آمدند و يكي‌شان مرغ شد و ديگري خروس و از قضاي روزگار در جوار هم بودند و دلباخته‌ي هم و در كار هم. كسي به اين سوال به طور اساسي فكر نكرد. همان اوايل، كه توسط فاميل دور با اين سوال بنيادي زندگي‌ام مواجه شده بودم، و او مي‌خنديد و من به پاسخ‌هاي ممكن اين سوال فكر مي‌كردم، نتيجه‌اي نگرفتم. اصرار از من براي دريافت پاسخ و انكار از فاميل دور و در نهايت بي‌خيال شدن از كشف پاسخ يك سوال مهم زندگي. نتيجه‌ي واضح آن سوال اين بود كه من بزرگ شدم و بچه‌هاي فاميل دور را با اين سوال اساسي زندگي‌شان روبه‌رو كردم.

٢٥ دي- سرد و گرم

تولدت باشد. با يك كافي‌شاپ هماهنگ كرده باشم. كيك و هديه از قبل در اختيارشان گذاشته باشم. شب قبل‌اش اعصابت را خورد كرده باشم. منتظر هيچ اتفاق خاصي از جانب من نباشي. زودتر از هميشه به خانه بيايم. بخواهم برويم بيرون قدم بزنيم و عكس بگيريم. چند خطي شعر در يك كافي شاپ بخوانيم و چند قطره‌اي قهوه‌ي سر بكشيم. سر صحبت در دست تو باشد. از دوستانت بگويي و كلاس امروزت. ته كلام در دست من باشد. با دو چشم مشتاق كه مشغول گوش سپردن‌اند. و آن ميان، مردمك بيچاره‌ي چشمي باشد كه گاهي تنگ مي‌شود از شدت دقت و گاهي گشاد از شدت هيجان. ساعت از هشت و نيم گذشته باشد. مكان ما، كافه الف. پايين‌تر از خيابان ميرداماد، يك گروه موسيقي مشغول به صدا درآوردن سازهايشان باشند. تو در ميان مردمي كه دل به آهنگ سپرده‌اند، جهانگيرخان الماسي را به من نشان دهي. چهره‌اش آرام و نگاهش مهربان باشد. تو از سرما شكايت كني و من پيشنهاد رفتن به كافي‌شاپ را بدهم كه پايين‌تر از ميدان ولي‌عصر است تا گرم شويم. در مسير، به مغازه‌ها سر بزنيم و ويترين‌ها را نگاه كنيم. من وقت را تنظيم كنم و تو گوشه‌ي چشمي به خواسته‌هاي دخترانه‌ات بيندازي. سرما، سرما، سرما، اين موجود دوست‌داشتني. فاصله‌ها را كم مي‌كند و گره دست‌ها را محكم. ولي‌عصر، دمشق، مظفر، كافه‌الف. كافه‌دار هدايتمان كند به جايي كه از قبل هماهنگ شده است. از طبقه‌ي بالا بوي سيگار به مشام برسد و روشنفكري و موسيقي دلنشيني كه راه درازي را از غرب وحشي! طي كرده است تا به شرق مهربان برسد. اولين بار كي روشنفكري را با سيگار الفت داد؟ نشان تجدد شده‌است اين سيگاري كه روي لب است و لبي كه رو‌به‌روي كتاب مي‌جنبد. بنشينيم. نگاه‌هامان، رو به روي هم. گوش‌هامان به كلام يك‌ديگر. تو بيشتر بگويي و من بيشتر بخوانم. چند خطي كه در لاي كتاب شعري پنهان شده است. از قبل، كتاب و صفحه و شعر را انتخاب نكرده باشم. به دنبال اقبال امشب‌م باشم. صداي موسيقي، به يك‌باره رنگ ببازد. آهنگ شش و هشتي تولد پخش شود. كافه‌دار كيك تولد و هديه را بياورد و تو مبهوت در ميان اتفاقي كه رخ داده‌است، لبخندت بين من و كيك و تشويق و صداي موسيقي در نوسان باشد.

٦ آبان- Self-actualization

خريد خانه و ماشين، ارتقاي ماشين، بيشتر كردن تعداد خانه‌ها، بزرگ‌تركردن آن‌ها، سفرهاي گوناگون و شيك رفتن، خريد برند و مارك، تعويض مبلمان و خريد يخچال سايد‌باي‌سايد امريكايي، صرفا عريض‌تر كردن سطح يك نيازها از هرم نيازهاي مزلو است. عريض‌تر كردن اين طول را رها رها رها.
حس، در زندگي كنوني مرده است. همه چيز به سمت بهينه شدن پيش رفته است. ولي اين بهينگي، تنها در راستاي صرف وقت كمتر و كسب پول بيشتر، حركت داشته است. به جاي خانه‌هاي گنبدي زيبا و حسي كه در سر سفره داشتيم، به جاي دويدن‌هاي توي حياط خانه‌ي بي‌بي، آپارتمان‌هاي نقلي و بي‌درختي نصيب‌مان شده است. طاقچه‌ي عميق كمر ديوار، از دوري كتاب‌خانه‌ي كوچك خانه‌ي بي‌بي رنج مي‌برد و درختان سيب و دالان انگور، از حياط خانه رفته‌اند. به كجا؟ معلوم نيست. كي؟ نمي‌دانم. به جايش، دكور فيلان و آباژور بهمان، در خانه، رشد كرد‌ه‌اند. اسب و گوسفندها به آخرين چرايي كه رفته‌اند، ديگر برنگشتند. به‌جايشان، يك نره‌الاغ آهنين در گوشه‌ي پاركينگ و يا در محل درز پياده‌رو و خيابان خوابيده است و هر از گاهي، با صداي نكره‌اي بيدار مي‌شود و شيهه‌وار و زوزه كشان، از تمام اسب‌ها و گرگ‌ها پيشي مي‌گيرد. به ميز چوبي زير سماور خانه‌ي بي‌بي كه نگاه مي‌كنم، خراطي نجار را مي‌بينم كه روي تك تك پايه‌ها نقش انداخته است. قلمش را برداشته و حاشيه‌ي ميز را با نگاره‌هاي اسليمي، زيبا كرده است. اتصالات پايه به بدني، بدون هيچ ميخ و پيچي، در هم كلاف شده‌اند و ميخ‌شان، گرده چوبي مخروطي به صخامت يك انگشت است. حدس مي‌زنم حدود دو روز، زير دست نجار بوده است. با عشق و علاقه، از روي حوصله و دقت، رنده و اره و حس را در هم آميخته است. مي‌گذارمش كنار ميز نو و تازه‌اي از بهترين ورق ضخيم ام‌دي‌اف و يا اچ‌دي‌اف كه با چهار خط اره‌ي برقي و چهار پايه‌ي ساده از جنس خودش و كمي چسب، در كمتر از بيست دقيقه ساخته شده است.
يك پسر بچه‌ي دوازده ساله، آخرين مدل آي‌پد و يا تبلت را در اختيار دارد. سرش مدام توي آن جعبه‌ي جادو مي‌چرخد و دنبال اپليكيشن‌هاي جديد است. رفتار‌هاي خلاقانه كمتر بروز مي‌كنند. انس با خودكار و كاغذ كم شده است. درس‌ها به صورت لقمه‌هاي هضم‌شده آماده‌ي بلعيدن شده‌اند. همه چيز خلاصه شده است. همه‌چيز آماده و سريع شده‌است. حتي غذا‌ها. از خوردن غذا لذت مي‌بريم. ولي غذا را با لذت نمي‌خوريم. بي عميق شدن از كنار مزارع و مرغ و خروس مي‌گذريم تا سريع‌تر به شمال و ساحل و ويلا برسيم. ولي از هنگامه‌ي غروب، چيدمان ابرها، شرشر باران، دنبال مرغ‌ها دويدن، بوسيدن دست‌هاي درد‌مند مريم، نوازش موهاي لخت محبوب، خوابيدن در پشت بامي كه ديگر نيست، بي‌توجه مي‌گذريم.
هرم نيازهاي مازلو
خريد خانه و ماشين، ارتقاي ماشين، بيشتر كردن تعداد خانه‌ها، بزرگ‌تركردن آن‌ها، سفرهاي گوناگون و شيك رفتن، خريد برند و مارك، تعويض مبلمان و خريد يخچال سايد‌باي‌سايد امريكايي، صرفا عريض‌تر كردن سطح يك نيازها از هرم نيازهاي مزلو است. مي‌دويم تا سطح يك نياز‌ها را فربه‌تر كنيم.
ما داريم به كجا مي‌رويم؟ پس خود‌شكوفايي در كجاي زندگي بي حس امروزمان جاي دارد؟
ول كن بابا حال داري…

٢٥ شهريور- به آقاي دكتر صادق زيباكلام

به اقايان مهدوي كني و مكارم شيرازي نامه نوشتي. نامه‌اي كه ردي از آن و از ديگر آن‌ها، در وب‌سايت رسمي‌ات نگذاشته‌اي ولي بيشتر خبرگزاري‌ها ان‌ و آن‌ها را منتشر كرده‌اند. احتمالا در دلت زمزمه كرده‌اي كه “اي نامه كه مي‌روي به سويش، از جانب من ببوس رويش” و سپس نامه را به دست نامه‌رسان داده‌اي. شروع نامه‌ات بعد از نام خدا اين بود “حضرات آیات عظام مکارم شیرازی و مهدوی‌کنی ادام‌الله ضلهما العالی علی رئوس المسلمین”. مي‌خواستم بگويم تو كسي نيستي كه دعا كني سايه‌ي كسي روي سر ديگران و يا مسلمانان باشد يا نباشد. حداكثر مي‌تواني از خودت مايه بگذاري و دعا كني كه “ادام‌الله ضلهما العالی علی راسي”. اگر اين‌طور است كه هر كسي براي هر كس ديگري كه دلش‌خواست، هر دعايي كه دلش خواست، بكند، من هم دعا مي‌كنم “ان‌شاالله تو و محمود ا.ن. در يك گور نهاده شويد و با هم محشور شويد هرچه سريع‌تر ان‌شاءالله”.
ولي اين فقط يك جمله‌ي محترمانه بابت شروع نامه بود. نامه‌اي كه هر خط‌اش مثل داغي كه به كپل اسب بيندازند، بر پيشاني آن آقايان، داغ مهر نماز شب‌هايشان را خط‌خطي كرد. داغ‌شان كردي و سپاسگزار تو ام. خواستم بگويم هر احترامي خواستي بگذار، ولي از همگان مايه نگذار.

٢٠ شهريور- براي ساپورت سياه پاي زن

من مرد هستم و مرد، طالب زيبايي. ديدن و بيشتر از آن، به دست آوردن آن. همان ساق سيمين كه پنهان شده است زير پارچه‌ي چسبنده‌ي سياه. تخيلم را وامي‌كاود و تصورم را با خود به برجستگي‌هاي زيرش مي‌برد. به زير آن پارچه‌ي چسبنده‌ي سياه. نه با اين ديد كه او فاحشه‌است. او زيباست و من مرد و مرد، طالب زيبايي. او مدام نياز به اثبات خويش‌تن دارد به عنوان يك زن و نياز به جلب توجه دارد به عنوان يك زن و من اگر چشم بدوزم به قصد لذت بردن از ديدن زيبايي، محكوم‌ام به هيز بودن و اگر چشم بدزدم از آن زيبايي، محكوم‌ام به امل بودن و شايد منتظر وعده‌اي محكم در آن دنيا. تو خود بگو اي زن، ديده بدوزم يا بدزدم؟

٢٧ مرداد- My own camera

بالاخره خريدمش. بعد از حدود دو ماه جستجو كردن و چند ماه پس‌انداز و پيش‌انداز كردن، توانستم يك دوربين از ميان ده‌ها دوربين انتخاب كنم و البته بخرمش. Nikon D5100 + 18-55 lens kit. اگرچه ارزان‌ترين و معمولي‌ترين لنز موجود در بازار را توانستم برايش بخرم، اما باز هم از خريدم راضي هستم. يعني مجبورم كه راضي باشم. به هر حال، هر خريدي، در بودجه‌ي صرف شده، معني پيدا مي‌كند. اكنون، بيشتر از يك‌ماه از خريد اين دوربين مي‌گذرد و من آنقدر با اين دوربين عكس گرفته‌ام كه بگويم از كيفيت‌ و امكاناتش راضي هستم.
اولش نمي‌دانستم كه دوربين فشرده و دم‌دستي مانند Canon G1x كه مي‌توان گفت بهترين دوربين فشرده‌ي موجود در بازار است، نياز من را برطرف مي‌كند يا يك دوربين نيمه‌حرفه‌اي مانند Canon 600D‌ يا Nikon D5100. كيفيت عكس‌هاي خروجي هرسه‌ دوربين بسيار عالي است. محدوده‌ي قيمت‌شان حداكثر ده درصد تفاوت دارد. دوربين فشرده‌ي G1x حجم كمي اشغال مي‌كند و حمل و نقلش آسان‌تر است. بعلاوه اين‌كه عكاسي با آن براي نزديكانم كه شايد از گرفتن عكس، فقط به دنبال ثبت يك لحظه يا خاطره هستند، راحت‌تر و مطلوب‌تر است. با خريد‌ دوربين نيمه حرفه‌اي 600D‌ يا D5100، اين امكان وجود دارد كه با تعويض لنز، عكاسي‌ام را ارتقا بخشم. ولي حمل و نقل تعدادي لنز، واقعا كار سختي است. همچنين، لنزها، معمولا بسيار گران هستند و ممكن است تا چند سال آينده، امكان خريد لنز جديد را نداشته باشم. علاوه بر اين‌ها، اين دوربين‌ها حجم بيشتري اشغال مي‌كنند.
اكنون، من، اولين دوربين متعلق به خودم را دارم. يك فيلتر پلاريزه‌ي چند لايه و يك سه پايه‌ي روميزي نياز دارم تا بتوانم عكس‌هاي بهتري به ثبت برسانم. بعد از آن، مي‌روم سراغ خريد يك لنز وايد البته طي يك برنامه‌ي دو ساله و يك لنز پرايم با فاصله‌ي كانوني بين 80 تا 100 ميلي‌متر براي عكس‌هاي پرتره.
اطلاعات سايت‌هاي snapsort، dpreview و dxomark، به من در انتخاب دوربين، كمك كرد. علاوه بر اين، مشورت با اهل عكس هم، فضاي تصميم‌گيري‌ام را در انتخاب دوربين، وسيع‌تر كرد.

٨ خرداد- رنگ رنگ

الان، همين‌طور بدون مقدمه، اين بيت شعر آمد توي ذهنم
صد ره آسان‌تر بود بر من كه در بزم لئام/ باده نوشم سرخ سرخ و جامه پوشم رنگ‌‌ رنگ

خار بدرودن به مژگان خاره فرسودن به دست / سنگ خاييدن به دندان کوه ببريدن به چنگ
لعب با دنبال عقرب بوسه بر دندان مار / پنجه با چنگال ثعبان غوص در کام نهنگ
از سر پستان شير شرزه دوشيدن حليب / وز بن دندان مار گرزه نوشيدن شرنگ
نره غولي روز بر گردن کشيدن خيرخير / پيره‌زالي در بغل شب برگرفتن تنگ‌تنگ
از شراب و بنگ روز جمعه در ماه صيام / شيخ را بالاي منبر ساختن مست و ملنگ
تشنه کام و پا برهنه در تموز و سنگلاخ / ره بريدن بي‌عصا فرسنگ‌ها با پاي لنگ
طعمه بگرفتن به خشم از کام شير گرسنه / صيد بگرفتن به قهر از پنجهٔ غضبان پلنگ
نقش‌ها بستن شگرف از تار موبر آب تند / نقب‌ها کردن پديد از خار تر در خاره سنگ
روزگار رفته را بر گردن افکندن کمند / عمر باقيمانده را بر پا نهادن پالهنگ
يار را ز افسون به کوي هاتف آوردن به صلح / غير را با يار از نيرنگ افکندن به جنگ
صد ره آسانتر بود بر من که در بزم لئام / باده نوشم سرخ سرخ و جامه پوشم رنگ رنگ
چرخ، گرد از هستي من گر برآرد گو برآر / دور بادا دور از دامان نامم گرد ننگ

هاتف اصفهاني

١١ فروردين- اين چند روز

چهارده سالي مي‌شد كه نديده بودمش. معلم بازنشسته‌ي دوره‌ي دبيرستان‌ام را مي‌گويم. بگذار جمع‌شان كنم. دو تا بودند ان‌هايي كه بعد از چهارده‌سال، دوباره ديدارشان عيدي امسال‌ام بود. تلفن زدم به چندتا از بچه‌ها و از هركدامشان خواستم نقش رسانه را ايفا كنند تا به يك تعداد حداكثري برسيم. هشت‌نفر، مجموع همه‌ي كساني بود كه صبح روز هفتم فروردين هزار و سيصد‌ و نود و دو ميهمان خانه‌ي آقاي مروت‌دار شدند. از اين جمع، دو نفر آخوند شده بودند كه يكي‌شان درس‌هاي خارج را داشت زير نظر اقاي شبيري زنجاني به پايان مي‌رساند. دو نفر ديگر مهندس عمران بودند. دونفر مهندس مكانيك، دو نفر مهندس برق كه يكي‌شان آژانس تاكسي‌هاي شهري راه انداخته بود. مي‌گفت از وقتي كارهاي پيمان‌كاري به گل نشسته، به اين شغل روي آورده. هفت‌نفر متاهل، شش نفر پدر و يك نفر به شدت چاق شده بودند. پدر‌ها همه، دختر داشتند. هفت نفر از يك كلاس و يك نفر از ان كلاس ديگر و هيچ كس از ان ديگر كلاس بودند. معلم رياضي سال‌هاي دبيرستان‌مان شاد و بازنشسته شده بود. حتي چشم‌هايش هم مي‌خنديد.

عيد شما هم مبارك

بعد از ظهر، آقاي صبري در را بر رويمان گشود. آخوند‌ها نتوانستند بيايند و به‌جايشان چهارنفر ديگر به جمع ما پيوستند كه يك‌نفرشان معلم شده بود و دوتاشان مهندس كامپيوتر و يكي ديگرحساب‌دار بود و مديرعامل شركتي كه نماينده‌ي شركتي معروف در شرق. معلم فيزيك‌مان مثل قبل بود. چهره‌اش كمترين تغييري نكرده بود. او هم ذوق در چشم‌هايش نمايان بود. تا به حال، به اين شدت، غافل‌گير نشده بود انگار. عكس‌هايي كه مهدي از ان سال‌ها اورده بود، خاطرات را براي همه زنده كرد.
دو روز قبل‌ترش، بعد از بيست سال، به خانه‌ي همسايه‌ي قديم‌مان رفتيم كه با پسر‌هايش همكلاس و هم‌بازي بوديم. مهاجر بودند و سي و چهار سال مي‌شد در ايران ساكن بودند. خانواده‌اي گرم و صميمي و پرتلاش.
اما فرصت دست نداد تا اين خجستگي تكميل شود و بعد از هيجده سال، معلم ديگرم را ببينم. چند كلامي صحبت، از پشت خطوط پيام، تنها ارتباطي بود كه برقرار شد. دست‌هايش آقاي قدرت‌نما، معلم رياضي دوره‌ي راهنمايي‌ام بوسيدني‌ست.

٣٠ اسفند- عيدونه

حالم خوب شد، حالا مي‌توانم جشن بگيرم و عيد را بخندم. عيدي بدون عيدانه، مانند هندوانه‌اي بدون مزه است. دكتر ميرزاوزيري چند خطي تن سفيد كاغذ را سياه كرده است.
“امروز، که از هر در و دیوار / رسیده خبر یار / هوای خوش گلزار / فرح‌بخش نموده‌ست همه برزن و بازار / نشان‌ست در این سال ز یک مار / دگربار / که بر باغ زده چنبره انگار / ز شادی همه جا پر شده ناچار / که خوشحال نموده‌ست همه مردم و دل‌هاست که بُرده
اگر چند دگر نیست ز نان هیچ نشانی / همه موش شده از غم این غول گرانی / نمانده‌ست در این سفره دگر لقمهٔ نانی / و احوال غمین گشته بدان شکل که دانی / مرا نیست بیانی / تو را نیست لسانی و زبانی / رفیقانِ قدیمی شده‌ چون دشمن جانی / همه ناله و نفرینِ نهانی / ز چرخ و فلک و هر که سبب گشته و بانی / همه گشته روانی / دعا رفته به بالا که شود قبر فلانی / پر از نور به آنی / ولی باز همه شاد که احساس نمرده
در این حال / دگرگون شده احوال / کمین گشته چو اموال / سبک‌بال / به سر رفته کلاهی و کمر بسته یکی شال / پر از قیل پر از قال / ولیکن همه در کار گرانی شده‌ایم لال / که امروز شده باز چو یک وال / که را هست امید فرجی باز از این سال؟ / به هر حال / ولی باز بزن بشکن و این بار، مگیر از سخنم باز تو خرده
دگر قافیه‌ها تنگ شده رفته ز سر دود / مرا نیست دگر سود / تو را رفته ز کف جود / در این آب گل‌آلود / یکی ماهی خود صید کند زود / کلاه من و تو باز پس معرکه‌ها بود / دگر هیچ نمانده‌ست مرا تار و نه یک پود / خدا باز دعای من و تو می‌شنود زود / مرا پول دهد باز و تو را دولت محمود / که بر غصه بخندیم و نگردیم فسرده”

مجيد در اين چند كلمه، تمام آرزوهاي خوب را كرده و چيزي براي من باقي نگذاشته.
عيد را خوش بگذران. شادي كن. براي شاد بودن دنبال دليل نباش.

٢٧ دي- فلسفه و داستان

به سعيد گفتم “فلسفه قبل از فسلفه شدن، در داستان نمود پيدا مي‌كند”. نمي‌دانم از كجا همچو چيزي در ذهنم مانده بود. شايد ارسطويي در كلاس‌هايش گفته است تا نويسندگان را بزرگ‌تر جلوه دهد و يا شايد زاييده‌ي ذهن خودم باشد. گفت نه. به تهوع سارتر اشاره كرد. روي حرف خودش اصرار داشت و مرتب سعي مي‌كرد مثال بياورد. پرسيدم زندگي جلو‌تر است يا فلسفه؟ گفت زندگي. گفتم داستان،‌ تجربه‌ي زندگي‌ است.

تهوع رو هنوز نخوانده‌ام. ولي او نتوانست از نظر خودش دفاع كند.

١٢ آذر- تراشه

ديشب داشتم قدم مي‌زدم توي پياده‌رو. ترافيك وحشت‌ناكي هم بود. يك 206ي با خانومش تو ماشين بود. ديدم صداي افتادن يك تكه پاكت روي زمين امد. نگاه كردم ديدم 206ي پرتش كرده رو زمين. نگاهي به پاكت اشغال افتاده بر روي زمين كردم و نگاهي به راننده‌ي 206. دو سه بار زاويه نگاهم از اشغال به سمت راننده رفت و سر تكون دادم و رفتم. بيچاره نمي‌دوني چقدر پيش خانومش ضايع شد.
چند روز قبل، خيلي روز، مي‌خواستم سوار ماشين بشوم. دو نفر عقب خودرو نشسته بودند و من نفر سومي بودم كه بايد عقب مي‌نشستم. قبل از باز كردن در ماشين، ديدم از گوشه‌ي پنجره، يك تكه كاغذ تا شده‌ي كوچيك بيرون انداخته شد. در را باز كردم و نشستم. بعد به اقاي كت و شلواري كه وسط نشسته بود رو كردم و گفتم به گمونم كاغذتون افتاد بيرون. سرخ و سفيد شد و شروع كرد به توضيح دادن كه آره آدرس فلان‌جا بود كه هفته گذشته اونجا بودم و الان دست كردم تو جيبم كه پول در بيارم، ديدمش و متاسفانه بيرون انداختمش. بعد از كلي عذر‌خواهي، كم‌كم رنگش به حالت عادي برگشت.

خلاصه از اين داستان‌ها زياد بلدم، مراقب باشيد جلوي چشماي من، از تو جيبتون يا ماشين‌تون ناخودآگاه آشغال تو خيابون پرتاب نشه. اول دور و برتون رو نگاه كنيد بعد آشغال رو بندازيد تو خيابون.

٩ آذر- اقتصاد افتضاح

بعد از اين همه كار كردن، نه ماشين خريده‌ام و نه خانه. در حيف و ميل كردن پول تبهر دارم. اين را از بابت تفاخر و يا تجاهل نمي‌گويم. سعي كرده‌ام از لحظاتي كه در آن به سر مي‌برم، بهره ببرم. البته هنوز هم بابت اين نوع زندگي‌كردن، شك دارم. شايد اتفاقي بيفتد و در آينده، از اين طرز تفكر، پشيمان شوم. شايد با بازتر شدن افق فكرم، دريابم كه آينده‌نگري در جامعه‌اي كه رشد اقتصادي‌اش نزديك صفر و تورم بيش از پنجاه درصد است، از ملزومات يك زندگي عقلاني است. بديهي است همين كه اين‌ها را مي‌نويسم، يعني اين طرز تفكر را مي‌شناسم و حتي به آن تا حدودي اشراف دارم.
موضوعي كه پيش آمده، خيلي ساده است. يك وام هفت ميليوني دارم كه مي‌توانم با آن يكي از دو كار زير را انجام بدهم.

1. يك ماشين مثل سمند يا پژو 405 مدل 87 يا هوندا آكورد مدل 2000 و يا مزدا 323 مدل 1379 (اتاق قديمي) به قيمت حدود ده ميليون بخرم و به بخش راحت‌طلب ذهنم، پاسخ مناسب بدهم. (ماهي دويست هزار تومان قسط وام هفت ميليوني)
2. اين پول را به همراه سه ميليون ديگر كه دارم، بگذارم در يك موسسه قرض‌الحسنه و بعد از ده ماه، حدود بيست ميليون وام بگيرم و با سي ميليوني كه به دست مي‌آورم و بيست ميليون ديگري كه با تكاندن خودم، مي‌ريزد بعلاوه‌ي هيجده ميليون وام مسكن يك خانه‌ي هشتاد ميليوني در گوشه‌‌اي از شهر كرج بخرم و به بخش آينده‌نگر و عقلاني ذهنم پاسخ مناسب بدهم. (ماهي دويست هزار تومان قسط وام هفت ميليوني بعلاوه ماهي 250 هزار تومان قسط وام مسكن بعلاوه ماهي حدود ششصد هزار تومان قسط وام بيست ميليوني بعلاوه 10 ميليوني كه آن‌را به رهن داده‌ام تا مابقي هشتاد تومان را جور كنم)

در حالت اول بعد از يك سال، يك خودرو‌ي فرسوده دارم كه ممكن است هشت ميليون تومان ارزش داشته باشد بعلاوه‌ي ماهي دويست تومان قسط. در حالت دوم، يك خانه‌ي هشتاد ميليوني بعلاوه‌ي ده ميليون قرض رهن آن بعلاوه‌ي ماهي يك ميليون تومان قسط دارم.

در حالت اول، يك سال از خودرو، سواري گرفته‌ام و سفرهاي زيادي رفته‌ام و آسايش فكري بيشتري در لحظه دارم. در حالت دوم، هنوز ماشين ندارم و هرماه نگران عقب افتادن اقساط هستم و تفريح كمتري كرده‌ام.

در حالت اول، بعد از دو سال، من هنوز همان ماشين را دارم كه قيمت آن افت شديدي كرده است بابت فرسوده‌تر شدن. در حالت دوم، ارزش ملك هشتاد‌ميليوني به اندازه‌ي تورم جامعه زياد شده است. يعني اگر سالي 20 درصد تورم داشته باشيم، ارزش ملك بعد از يك سال كه از خريد آن مي‌گذرد، به اندازه‌ي شانزده ميليون تومان زياد شده است و اين، حداقل افزايش قيمت آن است.

در حالت اول، همواره بخش عقلاني و دورانديش ذهنم به من تلنگر مي‌زند كه تا كي مي‌خواهي ماهي دست روي دست بگذاري و هر سال اثاث خانه‌ات روي دوش‌ات باشد. در حالت دوم، فكر آسايش لحظه‌اي و سفرهاي خيالي راحتم نمي‌گذارد.

در حالت اول، مي‌توانم سال بعد براي خريد خانه اقدام كنم ولي بايد حداقل به اندازه‌ي تورم جامعه، پول بيشتري بپردازم. در حالت دوم، مي‌توانم براي خريد ماشين اقدام كنم و پول خيلي بيشتري نبايد بپردازم.
بايد دقت داشته باشم كه جامعه ثبات اقتصادي ندارد.

انتخاب ديگري هم هست؟