msgbartop
شايد همين امروز انتظاري است كه مويم سفيد كرده است
msgbarbottom

ای خاک عالم

دیروز باتوم می زدند و گاز اشک آور. امروز شربت تعارف می کردند و شیرینی.
همان ها که چماق می خوردند شربت و شیرینی شان را هم می خوردند.

از این صدا‌ها

از کارزار سختی می‌آیم. هنوز رنگ خون روی خنجرم است و بخار آن می‌گوید گرمای بدنت به مرحله‌ی تب رسیده است. با خودم فکر می‌کنم آیا بهتر نبود زورآزمایی‌مان را با مچ گرفتن می‌سنجیدیم یا اینکه روی تشک، حریف سمت چپ تصویر با دوبنده‌ی آبی من می‌شدم و سمت راست تصویر تو را می‌دیدند که با انگشت شصت دوبنده‌ی سبزت را تنظیم می‌کنی. تو آن طرف‌تر، خون من را روی تیغه‌ی خنجرت بو می‌کنی. مچ که می‌گرفتیم، یا تو دست من را می‌خواباندی و برنده‌ی کارزار ساده و بی‌خون و خنجر می‌شدی و یا زور بازوی من می‌چربید و سرم را به عنوان قوی‌تر بالا می‌گرفتم. یا تو در خاک من روی تشک می‌افتادي و مثل مرغی رامِ دست‌های من می‌شدي و یا من مغلوب بازوي تو مي‌شدم و شانه‌هایم را زمین می‌زدي.

پیشتر هم می‌دانستم
چه قلب مهرباني دارد آنکه
دوست داشتن را در قفس سینه‌اش
پنهان می‌کند و به روی محبوب خنجر می‌کشد.

تو به عنوان برنده، دستت بالا می‌رفت و من به عنوان بازنده سرم پایین. الان ولی هریک پس از کارزاری بدون برنده، بدون بازنده، در گوشه‌ای افتاده‌ایم. می‌توانم فاصله‌ی بینمان را با پانزده قدم پر کنم و کمتر از ده ثانیه به خنجر تو برسم. به جز صدای نفس و تپش قلبم که هردو سنگین می‌زنند، قار قار کلاغ‌هایی که منتظر پایان کارزار و حریفی غلتیده در خون و غذایی برای چند وعده‌اند، فضا را پر کرده است. نمی‌دانند صدای قلب‌م از خستگی کارزار چند ساعت پیش نیست که تاپ و توپ می‌تپد. من بخار خون را روی تیغه‌ی خنجر نفس می‌کشم و زیر چشمی تو را می‌پایم. تو تکیه بر چنار، بوی آن را از پره‌های دماغت بالا می‌دهی و تاریک شدن هوا را انتظار می‌کشی. قار قار کلاغ‌ها در گرگ و میش هوا اوج می‌گیرد و با تاریک شدن آن، تمام می‌شود. ولی صدای تپش قلبم را هنوز می‌شنوم. بلندتر از قبل. برق چشم‌هایت را دنبال می‌کنم و تا نیمه‌ی فاصله‌ی بینمان سینه خیز می‌آیم. سرت را بین دو دست می‌گیرم و صدای قلبم تمام می‌شود.

از مهراباد

امشب از اون شباي سگيه. ساعت 11 و 40 پرواز. اگر تاخير نداشته باشه، 12:50 فرود مي‌اد. و بعدش دو ساعت نشستن توي يك ون مزخرف. يك روز شركت رو به خاطر اين ون آتيش مي‌زنم. شايد هم ون رو به خاطر اين شركت آتيش زدم. در ساعتي كه نه شب به حساب مياد و نه صبح مي‌رسيم مهمان‌سرا. كي بخوابيم؟ تا چشم‌هام گرم مي‌شه صبح مي‌شه و بايد بريم بازديد. آن هم اگر بدخوابي سراغم نياد و پلك‌هام به قدر كافي سنگين شده باشه كه بخوابم، مجبورم خودم را براي بازديد ساعت نه صبح آماده كنم. پس كي برم دوش بگيرم؟ هر روز بايد دوش بگيرم و اگر نگيرم، اين چربي لامصب شروع مي‌كنه به خوردن موهاي سرم. يك ربع دوش گرفتن، نيم ساعت صبحانه خوردن. يك ربع آماده شدن، نيم ساعت توي ماشين تا رسيدن ساعت 9 صبح به خاتون آباد، يعني بايد ساعت هفت و نيم بيدار بشم و بدون معطلي براي حمام و روشويي و باقي كارها، هر كار رو بعد از كار قبل انجام بدهم. اگر آن وسط بخواهم يك ربع هم براي نماز صبح بيدار بشوم، ديگر چيزي از زمان، براي خوابيدن باقي نمي‌ماند. امشب از ان شب‌هاي سگي است. يك ساعت تاخير دارد و يك شب سكي است امشب.

قلم و كاغذ

يك مطلب آمده بود. يك سوال. مي‌خواستم بنويسم. موضوع قابل تاملي بود. مثل يك قانون علمي كه كشف مي‌كني و مي‌خواهي براي همه بيان كني. دو دقيقه اين دست و آن دست كردم و دنبال يك فايل گشتم. بعد كه صفحه را باز كردم براي نوشتن، هيچ چيز يادم نيامد. همه‌ي سوراخ سنبه‌هاي ذهنم را گشتم. ولي دريغ از يك كلمه و يا يك حرف حتي. كسي ذهن گم‌شده‌ي من را نديده؟

پناه‌گاه شيشه‌اي

اين خوشحالي بيشتر از چند دقيقه‌اي دوام نداشت. به سرعت لب‌هايم جمع شدند و احساس خطر كردم. حس كردم هيچ جايي براي پنهان شدن، براي خلوت كردن با خودم، براي آرامش داشتن و دور بودن از جمعيت ندارم. حس كردم ديگر نمي‌توانم گم شوم. گاهي اوقات دوست دارم بروم گم شوم. دوست دارم براي رسيدن به آرامش جايي باشم كه دست هيچ كس به من نرسد. جايي باشم كه هيچ كس نمي‌داند كجاست و نمي‌دانم كجا هستم. ولي با بودن موبايل، در هر كجايي هستم. در دسترسم. مي‌دانند كجا هستم و مي‌توانند من را پيدا كنند. گيرم كه من هيچ اهميتي براي هيچ سرويس امنيتي و ضد امنيتي نداشته باشم. همين كه بدانم جايي براي پنهان شدن ندارم ناراحت هستم. بايد اين موبايل لعنتي را دور بندازم. بايد از دست اين تكنولوژي فرار كنم. دوست ندارم هيچ چيز و هيچ كسي خلوت من را از من بگيرد. دوست ندارم.